
جنگ آمریکا و ایران با بازگشایی تنگۀ هرمز پایان یافت، اما بدون دستاوردِ سیاسیِ قاطع؛ این واقعه، محدودیتهای قدرتِ آمریکا را در برابرِ ایرانیِ مقاوم آشکار ساخت.
نوشتۀ تیموفی بورداچف، مدیرِ برنامههای باشگاه والدای
ترجمه مجله جنوب جهانی
جنگِ میانِ ایالاتِ متحده و ایران که در آخرین روزِ زمستان آغاز شد، بیتردید در تاریخِ سیاستِ بینالملل ثبت خواهد شد. نه از آن رو که موازنۀ قوا را دگرگون ساخت، بلکه بهدلیلِ آنکه تقریباً دقیقاً برعکسِ این عمل کرد. این جنگ، به نمونهای نادر از درگیریِ مسلحانه میانِ قدرتهای بزرگ بدل شد که پس از ویرانیهای بسیار و نمایشِ دیپلماتیک، تقریباً هیچچیز را تغییر نداد.
بهمحض آنکه تهران و واشنگتن، هر یک بهشیوۀ خود، از پایانِ محاصرۀ تنگۀ هرمز خبر دادند، عملاً اوضاع به وضعیتِ پیش از جنگ بازگشت. در همۀ موضوعاتِ مهمِ دیگری که طی دو ماهِ مذاکره مطرح شد، دو طرف، بیشیاکم، در همان موضعی باقی ماندند که پیش از ۲۸ فوریه داشتند.
اینجاست که نکتهٔ قابلِ تأمل خودنمایی میکند. یکی از طرفینِ این رویارویی، قدرتمندترین دولتِ جهان از حیثِ نظامی و اقتصادی بود. حملۀ آمریکا به ایران، بهمنزلۀ نمایشی هراسانگیز از قدرتِ ایالاتِ متحده طراحی شده بود؛ اما در عوض، به بسیاری از کشورهای جهان امکان داد تا محدودیتهای این قدرت را بهچشم ببینند.
هزینۀ سرسامآورِ جنگ، بسیجِ زیرساختهای نظامی، و تابعسازیِ بخشِ قابلتوجهی از بخشِ غیرنظامی برای اهدافِ راهبردی، حاصلی بهمراتب کمتر از آنچه واشنگتن وعده داده بود، به بار آورد. ایالاتِ متحده، با همۀ سلاحها و پولهایش، کمتر به هیأتی شکستناپذیر میمانست و بیشتر، به ببری کاغذی شبیه بود که برای ضعیفترین دولتها خطرناک است، اما در برابرِ آنانی که برای مقاومت آمادهاند، چندان کارآمد نیست.
این درس، برای دولتهایی که ممکن است روزی با فشارِ آمریکا مواجه شوند، از دستنرفتنی نیست. اکنون، آنها دو نمونه را پیشِ روی خود دارند: شیوۀ نادرستِ رفتار، همچون ونزوئلا، و شیوۀ درست، همچون ایران.
هدفِ فوریِ حملۀ آمریکا و اسرائیل، بهاندازۀ کافی روشن بود: یا تغییرِ رژیم در ایران، یا نابودیِ جمهوریِ اسلامی بهعنوانِ مشارکتی منسجم در امورِ بینالملل. در این هدف، متجاوزان، بهشکلی فاحش، ناکام ماندند و از این پس، بهانههایی خواهیم شنید و تلاشهایی برای موفق جلوهدادنِ شکست؛ امّا حقیقتِ اصلی، بر جای خود باقی است.
اینکه جنگ، بهصورتِ یک کارزارِ تمامعیارِ زمینی، دریایی و هوایی درنیامد، اهمیتی ندارد. اگر در سال ۲۰۲۶، آمریکاییها نتوانستند همان منابعی را که در سال ۲۰۰۳ علیه عراق بهکار گرفتند، علیه ایران بهکار گیرند، بهاینمعناست که چنین تواناییای نداشتند. دلایل آن، هرچه باشد—چه سیاستِ داخلی، چه محدودیتهای بینالمللی، چه تنگناهایِ اقتصادی و چه وضعیتِ مادیِ نیروهایِ مسلح—نتیجۀ نهایی، یکی است: واشنگتن، تمامِ قوّتِ خود را بهمیدان نیاورد، متحملِ خسارت شد و به هدفِ اصلیاش دست نیافت.
در مقابل، ایران، چیزی فراتر از هر سامانۀ تسلیحاتیِ خاص، به نمایش گذاشت. برخلافِ رژیمِ کییف، کمکهایِ نظامیِ گستردهای از خارج دریافت نکرد، امّا تابآوریِ مردمی و نخبگانِ حاکم را نشان داد که با درکی روشن از هویتِ ملی، بهیکدیگر پیوند خوردهاند. این هویت، نه صرفاً بر نهادها، که بر اندیشههایِ اخلاقی و فلسفی دربارۀ جایگاهِ کشور در جهان، استوار است.
همانگونه که ادوارد لوتوک، مورخِ آمریکایی، زمانی خاطرنشان کرد، این ویژگی، میتواند از کمّیت یا پیچیدگیِ تسلیحات، مهمتر باشد. در این مورد، این ویژگی، نقشی تعیینکننده ایفا کرد، چراکه برتریِ اقتصادی و فناورانه، به پیروزیِ سیاسی منجر نشد.
بههمیندلیل است که توافقِ میانِ آمریکا و ایران، هیچیک از مسائلی را که بهعنوانِ عللِ جنگ مطرح شده بودند، حل نمیکند. مسئلۀ هستهای، برنامۀ موشکی و دیگر شکایتهایِ آشنا، در درجۀ دوم اهمیت قرار دارند. مسئلۀ اصلی، بقایِ جمهوریِ اسلامی بهشکلِ کنونیِ آن است.
آمریکا و اسرائیل، اکنون که در مسئلۀ اصلی ناکام ماندهاند، ممکن است تظاهر کنند که مسائلِ جزئیتر اهمیت دارند؛ امّا اینطور نیست. فارغ از داشتنِ موشک یا نداشتنِ آن، با برنامۀ هستهای یا بدونِ آن، ایرانِ مستقل، برای واشنگتن، اورشلیمِ غربی و چندین کشورِ دیگر، مسئلهای بنیادین باقی میماند. این جنگ نشان داد که آنها از حلِّ این مسئله، عاجزند.
