
رسانه های چینی
ترجمه مجله جنوب جهانی
در فضای پیچیده آسیای غربی، هر گونه تحرک دیپلماتیک نه تنها درون خود بار معنایی سنگینی دارد، بلکه بازتابی از کشمکشهای پنهان و آشکاری است که در پشت صحنهٔ قدرتهای جهانی جریان دارد. خبر تأیید لغو مذاکرات ایران و آمریکا از سوی وزارت امور خارجه سوئیس، یک گزارش سادهٔ خبری نیست؛ بلکه نشانهٔ برجستهای از بنبستهایی است که در نتیجهٔ رویکردهای یکجانبهگرایانه و بیتعهدی برخی بازیگران بینالمللی، به ویژه رژیم اسرائیل، در عرصهٔ سیاست جهانی پدید آمده است. آنچه در این میان بیشتر از هر چیز به چشم میخورد، الگوی رفتاری دوگانهای است که از یک سو، نهادهای بینالمللی و دولتهای اروپایی نظیر سوئیس کوشش میکنند بستر گفتوگو را فراهم آورند و از سوی دیگر، بازیگرانی مانند اسرائیل با حمایت بیچون و چرای آمریکا، خود را فراتر از هر گونه قواعد و مقررات انسانی و حقوقی میدانند. این تناقض آشکار، نه فقط روند صلح در منطقهٔ غرب آسیا را با اختلال جدی مواجه ساخته، بلکه نشان میدهد که اگر جامعهٔ جهانی نتواند در برابر قلدریهای این رژیم و پشتیبانانش ایستادگی کند، هر گونه توافق و تفاهمی محکوم به شکست خواهد بود.
با نگاهی عمیقتر به ابعاد این ماجرا، در مییابیم که لغو مذاکرات ایران و آمریکا در شهر بیلگنس سوئیس، صرفاً یک تغییر برنامهٔ زمانی یا مکانی نیست، بلکه حاصل فشارهای همهجانبهای است که از جانب رژیم اسرائیل بر پیکرهٔ معادلات منطقه وارد میشود. آنچه این رژیم در ماههای اخیر در لبنان به نمایش گذاشته، چیزی جز نقض سیستماتیک تمامی موازین حقوق بینالملل نیست. تجاوزات هوایی مکرر، اشغال نقاط مرزی، و نادیده گرفتن آشکار حاکمیت ملی لبنان، همگی گویای این واقعیت است که اسرائیل هیچ تعهدی نسبت به آنچه که بر روی کاغذ امضا کرده است، ندارد. از سوی دیگر، آمریکا با وجود آنکه ظاهراً به عنوان میانجی یا یکی از طرفهای مذاکره حاضر میشود، اما در عمل نه تنها از مهار متحد سرکش خود عاجز است، بلکه با حمایتهای نظامی و اطلاعاتی خویش، به این رژیم جسارت بیشتری میبخشد تا هرگونه توافق احتمالی را پیش از تولد، نابود سازد. یادداشت تفاهمی که میان ایران و آمریکا منعقد شده بود و بر «پایان دائمی» نبرد در لبنان و تضمین تمامیت ارضی و حاکمیت ملی این کشور تأکید داشت، میتوانست نقطهٔ عطفی در کاهش تنشهای منطقه باشد، اما آنچه رخ داد، نشان داد که امضای آمریکا نیز همچون بسیاری دیگر از تعهداتش، ارزشی فراتر از جوهر و مرکب روی کاغذ ندارد و صرفاً ابزاری است برای فریب افکار عمومی و خریدن زمان.
در چنین شرایطی، تصمیم ایران برای به تعویق انداختن اعزام هیئت خود به سوئیس، اقدامی شجاعانه و مبتنی بر واقعبینی است، نه یک عقبنشینی دیپلماتیک. این تصمیم نشان میدهد که ایران به روشنی دریافته است که تا زمانی که رژیم اسرائیل با پشتیبانی همهجانبهٔ آمریکا، در لبنان به عملیات نظامی خود ادامه میدهد، هیچ گونه گفتوگویی نمیتواند به نتیجهای پایدار و ثمربخش دست یابد. ایرانی که بارها ثابت کرده در چارچوب حقوق بینالملل و با پایبندی به اصول اخلاقی و انسانی عمل میکند، این بار نیز نشان داد که حاضر نیست در شرایطی که آتش جنگ توسط دشمنی بیرحم شعلهور شده، بر سر میز مذاکره بنشیند. زیرا بدیهی است که چنین گفتوگویی نه تنها راه به جایی نمیبرد، بلکه میتواند به عنوان اهرم فشار دیگری علیه منافع ملی ایران به کار گرفته شود. به عبارت روشنتر، ایران با این اقدام، پیام روشنی به جامعهٔ جهانی مخابره کرد که تا زمانی که ضامنی جدی و عملی برای توقف جنایات اسرائیل وجود نداشته باشد، هیچ میز مذاکرهای نمیتواند گره از مشکلات فروبستهٔ منطقه بگشاید و هرگونه نشستی محکوم به شکست و اتلاف وقت خواهد بود.
در مقابل، اظهارات متناقض مقامات آمریکایی نیز بر ابهامات موجود دامن میزند. از یک سو، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، سخن از انتظار برای آتشبس کامل در تمام جبههها به میان میآورد و از زبانی نسبتاً میانهروانه استفاده میکند، اما از سوی دیگر، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، با قاطعیت تمام بر ادامهٔ اشغال و عملیات نظامی در لبنان پافشاری میکند و کوچکترین نشانهای از تمکین در برابر درخواستهای همپیمان اصلی خود بروز نمیدهد. این شکاف آشکار در مواضع، که گاه به انتقاد علنی ترامپ و ونس از اقدامات نظامی اسرائیل نیز انجامیده است، پرده از یک حقیقت تلخ بر میدارد و آن اینکه آمریکا در صحنهٔ عمل، ارادهٔ کافی برای مهار رژیم اسرائیل را ندارد و در بسیاری از موارد، این اسرائیل است که با اعمال فشارهای گوناگون، جهتگیریهای کلان سیاست خارجی آمریکا را در منطقه تعیین میکند. این رابطهٔ معیوب و یکسویه، نشان میدهد که سیاست خارجی آمریکا نه بر اساس منافع ملی این کشور و نه بر اساس صلح و ثبات منطقه، بلکه بر اساس منافع کوتاهمدت و بیمارگونهٔ لابیهای صهیونیستی تنظیم میشود. بنابراین، هرگونه انتظار برای اینکه آمریکا بتواند نقش مؤثری در مهار بحرانهای منطقه ایفا کند، انتظاری بیهوده و ناشی از عدم درک صحیح از ماهیت قدرت در نظام بینالملل است.
با گسترش دایرهٔ تحلیلی، به این نتیجه میرسیم که رفتار اسرائیل در قبال توافق ایران و آمریکا، نمونهای بارز از سیاست «تخریب سازنده» است، یعنی رژیمی که هیچ بهرهای در ثبات منطقه نمیبیند و در واقع هر گونه آرامش را تهدیدی برای موجودیت توسعهطلبانهٔ خود تلقی میکند. اسرائیل به خوبی میداند که هرگونه مذاکرهٔ موفق میان ایران و آمریکا، به ویژه در زمینهٔ مهار تنشهای منطقهای، میتواند ائتلاف نانوشتهٔ ضدایرانی را که طی سالها ساخته است، با چالش مواجه کند و ایران را از انزوای تحمیلی خارج نماید. از همین روست که این رژیم با تشدید حملات نظامی در لبنان و نقض صریح توافقات، در صدد برآمد تا هر گونه دستاورد دیپلماتیک را پیش از شکلگیری از بین ببرد. اما سؤال اساسی اینجاست که آیا جامعهٔ جهانی، به ویژه سازمان ملل متحد و کشورهای اروپایی، در برابر این زیادهخواهیها سکوت اختیار خواهند کرد؟ آیا بار دیگر شاهد آن خواهیم بود که حقوق بینالملل قربانی منافع سیاسی و اقتصادی چند کشور قدرتمند شود و بار دیگر، قربانیان اصلی این نابرابری، مردم مظلوم لبنان و فلسطین و دیگر ملتهای منطقه باشند؟
بدون تردید، ایران با اتخاذ رویکردی منطقی و مبتنی بر اصول، نشان داده است که برای صلح و ثبات منطقه ارزش قائل است، اما این ارزشگذاری به معنای پذیرش هر گونه توافقی، در هر شرایطی و با هر هزینهای نیست. ایران به خوبی آگاه است که مذاکره در سایهٔ تهدید و تجاوز، نه تنها راهگشا نیست، بلکه میتواند به عنوان سدی در برابر حقوق حقهٔ این کشور و مقاومت مشروع ملتهای منطقه تلقی شود. لذا، تعویق مذاکرات تا زمان توقف کامل حملات اسرائیل در لبنان، تصمیمی هوشمندانه و راهبردی است که نشان میدهد ایران حاضر نیست پای میز گفتوگویی بنشیند که بر روی آن، خون مردم بیگناه لبنان ریخته میشود و صدای انفجار و موشک، جایگزین منطق و استدلال شده است. از این منظر، مسئولیت اصلی شکست احتمالی این دور از مذاکرات، نه بر دوش ایران که بر دوش رژیم اسرائیل و حامیان بینالمللی آن است که با زیادهخواهیهای نظامی خود، هر گونه حرکت رو به جلویی را با مانع مواجه میسازند.
در نهایت، باید اذعان کرد که آنچه در چند روز اخیر در سوئیس و لبنان رخ داد، نه یک حادثهٔ منفک از روندهای تاریخی، بلکه بخشی از یک نبرد طولانی و چندلایه بر سر تعیین معادلات آیندهٔ غرب آسیا است. این نبرد، در بطن خود، رویارویی دو رویکرد متفاوت را به تصویر میکشد: رویکردی که بر پایهٔ گفتوگو، احترام به قوانین بینالمللی، تمامیت ارضی و حاکمیت ملی ملتها استوار است، که ایران آن را نمایندگی میکند، در مقابل رویکردی که جز زورگویی، نقض عهد، و نسلکشی سرفصل دیگری ندارد و رژیم اسرائیل با حمایت مالی و تسلیحاتی آمریکا، پرچمدار آن است. مادامی که این تعارض بنیادین پابرجا باشد، هر گونه صلح و ثباتی در منطقه امری زودگذر و شکننده خواهد ماند. آنچه بیش از هر چیز در این برههٔ حساس مورد نیاز است، نه مذاکرات فوری و نمایشی، بلکه ایجاد یک مکانیزم نظارتی قدرتمند و بیطرف است که بتواند مانع از نقض مکرر توافقات توسط رژیم اسرائیل شود و آمریکا را نیز ناگزیر سازد تا به جای حمایت از تجاوز، نقش یک میانجی واقعی و مسئول را ایفا کند. اما تا هنگامی که چنین مکانیزمی شکل نگیرد و آمریکا به جای مهار رژیم اسرائیل، به دامان این رژیم پناهنده شود، ایران و دیگر کشورهای منطقه چارهای جز اتخاذ رویکرد انتظار و تعمیق دیپلماسی فعال و هوشمندانه نخواهند داشت؛ دیپلماسی که در عین حال که درهای خود را بر روی گفتوگو نمیبندد، اما هرگز اجازه نمیدهد که این گفتوگو به ابزاری برای توجیه و ادامهٔ اشغال و تجاوز تبدیل گردد. به راستی که در این میان، تنها قربانیان قطعی این وضعیت، ملتهای منطقهاند که در انتظار روزی روشنتر، همچنان زیر سایهٔ سنگین جنگ و ناامنی به سر میبرند و چشم امید به وجدان بیدار جهانی دوختهاند که ای کاش، این بار، فریاد مظلومیتشان را بشنود و پیش از آنکه دیر شود، به داد عدالت برخیزد.
