پایان هژمونی و تولد نظم نوین؛ واکاوی بحران سرمایه‌داری جهانی از منظر مارکسیستی

در


خوانشی از تزهای رادیکا دسای در باب فروپاشی تک‌قطبی و ظهور جهان چندقطبی

مجید افسر

مقدمه‌ای بر یک گذار تاریخی

جهان امروز بر لبه‌ی تیغ تاریخ ایستاده است. از یک سو، نظام سرمایه‌داری لیبرال غربی که پس از فروپاشی شوروی، خود را «پایان تاریخ» می‌خواند، امروز با انبوهی از تناقضات درونی دست‌وپنجه نرم می‌کند. از سوی دیگر، مناطقی از جهان که تا دیروز پیرامون (Periphery) نامیده می‌شدند، امروز در حال نوشتن پیشران‌های تمدنی جدیدی هستند. تحلیل رادیکا دسای، اقتصاددان سیاسی برجسته، نه یک گزارش ساده از رویدادها، بلکه کالبدشکافی دقیق از «تناقضات درونی» این نظام در حال افول است. از دریچه‌ی ماتریالیسم تاریخی مارکس، می‌توان دریافت که ادعای دسای مبنی بر «بحران ساختاری سرمایه‌داری و ظهور چندقطبی‌گرایی» نه یک پیش‌بینی احساسی، بلکه یک ضرورت ماتریالیستی است.

در این جستار، با نگرشی از جنس تئوری و روایتی از جنس تاریخ، هر یک از بخش‌های سخنرانی دسای را بازخوانی می‌کنیم و نشان می‌دهیم که چرا مارکسیسم قرن ۲۱، افول هژمونی آمریکا را نه یک حادثه، که یک «نتیجه‌ی قطعی» می‌داند.

معمای بزرگ علم: وقتی نیروهای تولیدی به غل و زنجیر روابط تولیدی تبدیل می‌شوند

مارکس در «نقد اقتصاد سیاسی» خود قاعده‌ای طلایی دارد: «نیروهای تولیدی همواره در حال توسعه هستند تا اینکه به غل و زنجیر روابط تولیدی موجود تبدیل می‌شوند.» آن‌گاه زمان انقلاب اجتماعی فرا می‌رسد. دسای با تکیه بر همین اصل، نشان می‌دهد که علم در غرب امروز، دیگر یک «موتور پیشرفت» نیست؛ بلکه به «زندانی» برای پیشرفت تبدیل شده است.

باز کردن گره داستان علم در سرمایه‌داری انحصاری:
تصور کنید که نبوغ بشریت، همانند آبی زلال در مسیر رودخانه‌ای باریک و عمیق جاری است. اما این رودخانه به جای رسیدن به مزارع تشنه، به تصفیه‌خانه‌های شرکت‌های خصوصی هدایت می‌شود تا به بطری‌های گران‌قیمت تبدیل شود. این دقیقاً کاری است که شرکت‌های بزرگ با علم می‌کنند.

در نظام سرمایه‌داری انحصاری (Monopoly Capitalism)، علم نه برای حل مسئله گرسنگی یا بیماری، بلکه برای «ایجاد تقاضای مصنوعی» به کار گرفته می‌شود.

· صنایع نظامی: مارکس و انگلس در مانیفست گفتند که بورژوازی «ابزارهای هراس‌انگیز تولید» را خلق کرده است. اما امروز، این ابزارها در خدمت «نابودی» هستند. جنگ‌افزارها نه برای دفاع، که برای تضمین بازگشت سرمایه (ROI) شرکت‌های دفاعی تولید می‌شوند. دسای به درستی اشاره می‌کند که این نوع دانش، «ضدعلم» است؛ چراکه انرژی و نوابغ بشری را به سمت تولید مرگ سوق می‌دهد، در حالی که در جامعه‌ای سوسیالیستی، همان تیم مهندسی می‌توانست روی انرژی‌های تجدیدپذیر کار کند.
· صنایع دارویی و غذایی: نمونه‌ی داروهایی که بیماری را درمان نمی‌کنند، بلکه آن را «مدیریت» می‌کنند تا بیمار تا آخر عمر مصرف‌کننده باقی بماند، بارزترین مصداق «واژگونی علم» است. در صنایع غذایی، وابستگی به قند و چربی‌های صنعتی، جمعیت عظیمی را به مخاطب دائمی صنعت دارو تبدیل کرده است. به زبان مارکسیستی، این یعنی «بیگانگی» (Alienation) در عالی‌ترین سطح خود؛ انسان از سلامت خود بیگانه شده است تا سرمایه، سود کند.

نقطه‌ی مقابل؛ چین و سوسیالیسم علمی:
دسای به DeepSeek اشاره می‌کند. این اشاره از منظر مارکسیستی عمیقاً کلیدی است. مارکس می‌گوید پیشرفت واقعی وقتی است که دانش به «سرمایه‌ی عمومی» (General Intellect) تبدیل شود. متن‌باز (Open Source) بودن یک فناوری سطح بالا در چین، نشان می‌دهد که دولت در این کشور به عنوان «سرمایه‌دار جمعی» (Collective Capitalist) عمل می‌کند؛ اما نه برای استثمار، بلکه برای تسریع توسعه‌ی نیروهای مولد. در اینجا علم در خدمت «ارزش مصرفی» (Use-Value) است، نه صرفاً «ارزش مبادله‌ای» (Exchange-Value). ادعای نسایی در این بخش به تمامی با تزهای مارکسیستی همخوانی دارد؛ زیرا نشان می‌دهد که تنها در فضای خارج از سلطه‌ی سود خصوصی است که علم می‌تواند به رهایی‌بخش بشریت بدل شود.

توسعه‌ی ناموزون و ترکیبی؛ چرا جنوب جهانی نمی‌تواند «غرب» شود؟

اینجا دسای به هسته‌ی ناعادلانه‌ترین بخش نظریه‌ی وابستگی (Dependency Theory) ورود می‌کند. نظریه‌ای که در اصل ریشه در نظرات لنین و تروتسکی درباره‌ی «توسعه‌ی ناموزون» دارد.

داستان ثروتِ دزدیده‌شده:
انقلاب صنعتی انگلیس بدون پنبه‌ی آمریکا و چای چین ممکن نبود. صنعتی‌شدن فرانسه و آلمان بدون غارت مستعمرات در آفریقا رخ نداد. مارکس خود در مقالاتش درباره‌ی استعمار بریتانیا در هند، به صراحت نوشت که بورژوازی جهان وطنی، تاریخ را با خون نوشته است. دسای یادآوری می‌کند که این مسیر برای کشورهای در حال توسعه امروزی بسته شده است. دیگر جایی برای «غارت اولیه‌ی سرمایه» (Primitive Accumulation) در مقیاس قرن ۱۹ وجود ندارد.

رمزگشایی از «ترکیبی» بودن توسعه:
وقتی دسای می‌گوید کشورهای پیرامونی نمی‌توانند با سرمایه‌داری توسعه یابند، منظور او این است که سرمایه‌داری جهانی امروز، به یک ساختار طبقاتی در سطح بین‌الملل تبدیل شده است که در آن:
کشورهای مرکز (Core) سرمایه را با بهره‌ی بالا جذب می‌کنند.
کشورهای پیرامون (Periphery) صرفاً تأمین‌کننده‌ی مواد اولیه و نیروی کار ارزان هستند.

اتحاد جماهیر شوروی و بعداً چین، با شکستن این زنجیره (از طریق قطع رابطه با بازار جهانی سرمایه‌داری در مقطعی)، توانستند توسعه‌ی «ترکیبی» را رقم بزنند. یعنی عصری را که غرب در ۲۰۰ سال طی کرد، آن‌ها در ۵۰ سال طی کردند. راز این موفقیت، «برنامه‌ریزی متمرکز» بود؛ ابزاری که امکان جهش از نظم فئودالی به صنعتی شدن را بدون نیاز به استعمار دیگران فراهم کرد. این بزرگترین ضربه به ایدئولوژی نئولیبرال است که مدعی بود «راه دیگری وجود ندارد» (TINA). وجود چین و جهش تکنولوژیک آن، درست مانند یک آزمایشگاه عظیم، اثبات می‌کند که سوسیالیسم مسیر کوتاه‌تر و انسانی‌تری برای توسعه‌ی ملی است.

دلار آمریکا؛ امپراتوری بدهی که بر شمشیر دولبه‌ی خود می‌چرخد

مارکس پول را «کالای نهایی» می‌دانست که باید بیانگر ارزش باشد. اما پول مدرن، به ویژه دلار، از ارزش حقیقی جدا شده است. دسای اینجا به معمای بزرگ «تریفین» (Triffin) اشاره می‌کند؛ اما با زبانی مارکسیستی.

استعاره‌ی قیچی مالی:
دلار امروز دیگر پشتوانه‌ی طلا یا تولید ندارد؛ پشتوانه‌ی آن «خشونت نظامی» و «بازار نفت» است، اما این پشتوانه‌ها نیز در حال فرسایش هستند. دسای اشاره می‌کند که اقتصاد آمریکا بر پایه‌ی «مصرف بیش از تولید» بنا شده است. این یعنی چیست؟
در تئوری ارزش مارکس، ثروت واقعی از کار و تولید مادی نشأت می‌گیرد. اما آمریکا به جای تولید، اوراق قرضه می‌فروشد و پول چاپ می‌کند. به بیان داستان‌وار، آمریکا مانند یک اشراف‌زاده‌ی ورشکسته است که با چک‌های بی‌پشتوانه زندگی می‌کند، اما چون اسلحه در دست دارد، فروشنده‌ها مجبور به قبول چک‌های او هستند.

اما حالا فروشنده‌ها (چین، روسیه، هند) یاد گرفته‌اند که این چک‌ها (دلار) شاید روزی بی‌ارزش شوند.

· اگر فدرال رزرو نرخ بهره را بالا ببرد، وام‌ها گران می‌شود، تولید داخلی فلج می‌شود و بورس سقوط می‌کند.
· اگر نرخ بهره را پایین بیاورد، تورمی از جنس حباب سهام و مسکن ایجاد می‌شود که خود، تورم اقتصادی را تشدید می‌کند.

این را «بحران ارزی» می‌نامند، اما از نگاه مارکسیستی این «بحران در روابط تولیدی پولی» است. چالش بریکس و دلارزدایی، دقیقاً واکنش طبقات مستضعف جهانی به «مالیات پنهان» آمریکاست. ادعای دسای مبنی بر اینکه دلار در قیچی گیر کرده، پذیرش این واقعیت است که هژمونی پولی تنها در صورت تسلط بر نیروهای مولد حقیقی پایدار است، و امروز غرب این تسلط را از دست داده است.

بوطیقای تحریم‌ها؛ سلاحی که به ضرر صاحب‌اش تمام شد

لنین در نظریه‌ی امپریالیسم گفت که سرمایه‌داری انحصاری به سمت صادرات سرمایه می‌رود و برای تضمین این صادرات، به زور متوسل می‌شود. تحریم، شکل مدرن همین زور است. اما دسای یک مشاهده‌ی درخشان دارد: تحریم‌ها در عصر چندقطبی، به «خودزنی» امپریالیسم تبدیل می‌شوند.

باز کردن گره تاریخی:
وقتی غرب روسیه را تحریم کرد، فکر می‌کرد که مانند دوران جنگ سرد می‌تواند آن را گرسنگی بدهد. اما غافل از اینکه جهانی شدن سرمایه‌داری غربی، خودش شبکه‌های موازی ایجاد کرده بود. تحریم، روسیه را مجبور به «بازگشت به خود» (درون‌زایی اقتصادی) کرد. در علم اقتصاد، به این «اقتصاد مقاومتی» یا «جانشینی واردات» می‌گویند، اما از نگاه مارکسیستی، این یعنی «انباشت اولیه‌ی جدید» در جغرافیای جدید.

داستان روسیه و ایران نشان می‌دهد که تحریم، تناقضات داخلی کشورها را به فعلیت درمی‌آورد و طبقات حاکم داخلی را وادار می‌کند تا به جای اتکا به رانت خارجی، به تولید داخلی روی آورند. نسایی با پذیرش این تحلیل، در واقع قضیه‌ی لنین را به روز می‌کند: امپریالیسم در جایی که مقاومت مردمی و دولت‌های مستقل وجود داشته باشد، کارایی خود را از دست می‌دهد. جای خالی تولید در غرب، بزرگترین متحد استراتژیک کشورهای تحریم‌شده است.

معمای چین؛ آیا اژدها یک امپریالیست دیگر است؟

اینجا حساس‌ترین بخش تحلیل مارکسیستی است. در میان چپ‌های سنتی غرب، این ادعا وجود دارد که چین نیز سرمایه‌داری دولتی است و امپریالیسم را با لباس نو تکرار می‌کند. اما دسای (و نسایی) این گزاره را قاطعانه رد می‌کنند؛ اما نه با شعار، بلکه با استدلال ماتریالیستی.

دو شاخص اصلی امپریالیسم در نگاه مارکسیستی:
خروج سرمایه و تسلط مالی: در امپریالیسم کلاسیک (آمریکا)، دولتِ در خدمت سرمایه‌داران بزرگ، برای حفظ نرخ سود، دست به مداخله‌ی نظامی می‌زند. در چین، دولت بالاتر از سرمایه قرار دارد. مثال جک ما و علی‌بابا یک افسانه نیست؛ یک اقدام ساختاری است. حزب کمونیست اجازه نمی‌دهد که «سرمایه‌ی مالی» (Finance Capital) بر سیاست‌گذاری تسلط یابد. این تفاوت بنیادین با وال‌استریت است که دولت اوباما و بایدن را نجات داد اما اجازه نداد بانکداران به زندان بروند.
رفتار خارجی؛ صادرات سلاح در برابر صادرات زیرساخت: مارکس معتقد بود که نظام سرمایه‌داری برای بقا به بازارهای خارجی نیاز دارد؛ بازارهایی که یا با زور یا با نفوذ ایجاد می‌شوند. چین در آفریقا و آمریکای لاتین، به جای استقرار پایگاه نظامی (برخلاف ۸۰۰ پایگاه آمریکا)، در حال ساخت جاده، بیمارستان و نیروگاه است.

واکاوی داستان‌وار:
تصور کنید دو همسایه‌ی ثروتمند دارید. یکی برای اینکه شما از او خرید کنید، بر سر شما تفنگ می‌کشد (آمریکا). دیگری برای اینکه با شما دادوستد کند، جلوی خانه‌ی شما را سنگ‌فرش می‌کند و چراغ برق نصب می‌کند (چین). اولی امپریالیست است، دومی شریک تجاری. گرچه چین هم به منابع نیاز دارد و این یک واقعیت، اما مکانیزم استثمار در چین بر پایه‌ی «مبادله‌ی مساوی» (نه ارزش‌های نابرابر) و «همکاری برد-برد» شکل گرفته است. این زاویه‌ی نگاه، تحلیل دسای را تأیید می‌کند که چین، گرچه به دنبال نفوذ است، اما در راستای منافع عمومی و نه سود انحصاری قدم برمی‌دارد.

چندقطبی‌گرایی؛ بیانیه‌ی استقلال تمدن‌ها از هژمون

اگر داستایفسکی «زیبایی جهان را نجات خواهد داد»، در سیاست جهانی این «چندقطبی‌گرایی» است که جهان را از جنگ‌های نیابتی نجات خواهد داد. دسای چندقطبی را یک «فضای تنفسی» برای جنوب جهانی می‌داند.

تفسیر مارکسیستی از نظم نوین:
در دوران تک‌قطبی (یعنی پس از ۱۹۹۱)، یک دولت (آمریکا) به عنوان «دولت جهانی» عمل می‌کرد که برای تمام ملت‌ها قانون تعیین می‌کرد؛ این دقیقاً مصداق «دیکتاتوری بورژوازی جهانی» بود. اما چندقطبی، به معنای توزیع قدرت است. این توزیع قدرت، امکان بازیگری کشورهای مستقل را افزایش می‌دهد.

· هند می‌تواند هم از روسیه سلاح بخرد و هم از آمریکا سرمایه.
· برزیل می‌تواند با چین تجارت کند و بدون ترس از تحریم، سیاست داخلی خود را پیش ببرد.

این «رقابت» به جای «سلطه»، زمین بازی را امن‌تر می‌کند. از نگاه مارکس، این یک «گام به عقب» در جهت یکپارچگی سرمایه‌داری نیست؛ بلکه «گامی به جلو» در جهت فروپاشی امپراتوری‌های زورگوست که استثمار را با نیروی نظامی تضمین می‌کردند.

نتیجه‌گیری: سوسیالیسم؛ ماراتنی به سوی رهایی

دسای در پایان سخنرانی خود آینده را نه به شکل یک انقلاب ناگهانی، بلکه یک «گذار طولانی» توصیف می‌کند. مارکس نیز گفته بود که «انقلاب‌ها قطارهای تاریخ هستند»، اما برای حرکت آن‌ها به ریل‌هایی طولانی نیاز است.

تأیید نهایی نسایی از منظر مارکسیستی:
ادعای دسای که «سرمایه‌داری در بحران ساختاری است» به تمامی درست است، چراکه:
نرخ سود در غرب به شدت کاهش یافته و تنها با حباب مالی حفظ می‌شود.
علم نتوانسته بحران‌های اکولوژیک (گرمایش زمین) را حل کند، چراکه حل آن مستلزم کاهش تولید و سود است که با ماهیت سرمایه‌داری در تضاد است.

در مقابل، مدل چین (با وجود چالش‌هایش) نشان داد که می‌توان با «دولت برنامه‌ریز» بر موانع فائق آمد. چین فقر مطلق را ریشه‌کن کرد، در حالی که در آمریکا، هم‌زمان با اوج گرفتن بورس، تعداد بی‌خانمان‌ها رکورد زد. این یعنی جهت‌گیری اقتصاد چین به سمت «استفاده‌ی جمعی» است، حال آنکه اقتصاد غرب به سمت «انباشت فردی» پیش می‌رود.

نگاه به افق:
جهان در حال نوشتن تاریخ جدیدی است؛ تاریخی که در آن صف‌بندی، دیگر «شرق در برابر غرب» نیست، بلکه «جهان در برابر هژمونی» و «منافع جمعی در برابر سود انحصاری» است. نظام چندقطبی، هرچند آکنده از رقابت، اما میدان را برای انتخاب‌های غیرسرمایه‌داری باز کرده است.

رادیکا دسای به ما یادآوری می‌کند که مارکس اشتباه نمی‌کرد: سرمایه‌داری، همان‌طور که در قرن ۱۹ روابط فئودالی را نابود کرد، امروز نیز در حال آماده‌سازی شرایط برای زایش یک نظام نوین است. و این نظام، اگر از مسیر علمی و مردمی خود منحرف نشود، جز سوسیالیسم چیز دیگری نخواهد بود. ادعای او، نه یک رویا، که خوانش ماتریالیستی از واقعیت عینی امروز جهان است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب