
لیلا غانم
بومی سازی شده توسط مجید افسر
در میان انبوه روایتهای مسلط و فضای سنگین ناامیدی که هر روز از هر سو بر ذهنها و روانها سایه میافکند، همچنان پرسشهایی بنیادین در برابر چشمان ما ایستادهاند که نه با شتابزدگی میتوان از کنارشان گذشت و نه با چند جملهی کلی پاسخشان داد. یکی از این پرسشها، که شاید در این برههی حساس تاریخی، از هر پرسش دیگری حیاتیتر مینماید، این است که چگونه مردمی با امکاناتی بهظاهر ناچیز میتوانند در برابر ماشین عظیم و بیرحم جنگی ایستادگی کنند که به مدد پیشرفتهترین فناوریهای روز و پشتیبانی بیچونوچرای قدرتمندترین دولتهای جهان، هر آنچه را در سر راه خود میبیند، با خاک یکسان میکند؟ آیا این پایداری، که هر بار پس از طوفانی سهمگینتر از پیش، همچون درختی کهنسال در دل توفان سر برمیافرازد، چیزی جز شور و احساسی زودگذر است؟ یا ریشه در لایههایی ژرفتر از تاریخ، فرهنگ و اندیشهی سیاسی دارد که فهم آن، ما را به درکی تازه از نسبت میان قدرت مادی و ارادهی انسانی رهنمون میشود؟
برای یافتن پاسخی درخور، شاید ناگزیر باشیم نگاه خود را از روزمرگی اخبار و شتاب رویدادها فراتر ببریم و به تجربهی تاریخی مردمانی بنگریم که پیش از این، در شرایطی همانند، راهی جز مقاومت پیش روی خود ندیدهاند. ویتنامیها یکی از آن مردمان بودند که در میانهی سدهی بیستم، با بدنهی استعماری فرانسه و سپس با نیروی نظامی آمریکا رویارو شدند و در کمال شگفتی جهانیان، نه تنها تسلیم نشدند، که به پیروزی نیز دست یافتند. هوشیمین، رهبر استوار آن نهضت، در سال ۱۹۵۱، در پاسخ به کسانی که توانایی مبارزهی ویتنام را در برابر امپراتوری فرانسه به سخره میگرفتند، سخنانی بهیادماندنی بر زبان آورد که همچنان، پس از هفتاد و اندی سال، در اعماق تاریخ مبارزات ضداستعماری میدرخشد. او گفت که برخی به سبب نابرابری آشکار در توازن قوا، پیکار آنان را به نبردی میان ملخ و فیل تشبیه میکردند و از ظاهر این پیکار، که تنها برای چشمهای ظاهربین نمایان بود، به نومیدی و یأس حکم میکردند؛ اما تأکید کرد که در آن سوی این نگاه سطحی، واقعیتی دیگر نهفته است که با ترازوهای متعارف سنجیده نمیشود: واقعیتی که در آن، روحیهی مردم و ایمان راسخ آنان به آیندهای بهتر، وزنههایی سنگینتر از هر توپ و تانکی به شمار میرفت. هوشیمین با صراحت اعلام کرد که امروز، آری، ملخ جرئت رویارویی با فیل را دارد، اما فردا، این فیل است که پوست خود را برجای خواهد گذاشت و در برابر ارادهی مردمی کوچک اما مصمم، زانو خواهد زد.
این پیشبینی، که در آن زمان برای بسیاری نه یک پیشبینی، که شاید نوعی شوریدگی رمانتیک مینمود، تنها سه سال بعد، در دژ مستحکم دینبینفو، به حقیقتی آشکار بدل شد؛ جایی که ژنرال وو نگوین جیاپ، با نبوغ استراتژیک خود، ارتش استعماری فرانسه را درهم کوبید و به سلطهی دیرپای آن بر هندوچین پایان داد. این پیروزی، فراتر از یک موفقیت نظامی، به نمادی تاریخی بدل شد و ثابت کرد که شکاف میان قدرت نظامی و ارادهی سیاسی، گاه چنان عمیق است که مدرنترین تسلیحات نیز نمیتوانند آن را پر کنند.

حال، اگر این نگاه را به جنوب لبنان و نوار غزه بیاوریم، میبینیم که همان نسبت میان ملخ و فیل، در قالبی دیگر اما با همان ماهیت، بار دیگر تکرار میشود. در تابستان ۲۰۰۶، هنگامی که رژیم صهیونیستی و یهودی افراطگرای اسرئیل با تمام تجهیزات پیشرفتهی خود، از تانکهای مرکاوا و جنگندههای اف‑۱۶ و هلیکوپترهای آپاچی، به جنوب لبنان تاخت، کمتر تحلیلگری گمان میبرد که گروهی اندک از رزمندگان با سلاحهایی ابتدایی همچون خمپارهاندازهای بی‑۷ و راکتاندازهای کاتیوشا، که میراثی از فتح در سال ۱۹۸۲ به شمار میرفتند، بتوانند سیوسه روز تمام در برابر این ماشین جنگی تاب آورند و در نهایت، رژیم صهیونیستی و آپارتاید را به پذیرش آتشبس وادارند. فتح، که نامش در زبان عربی برآمده از آرزوی دیرینهی «فلسطین آزاد خواهد زیست»، در آن سالها سازمانی بود که زیر نظر یاسر عرفات، نهضت آزادیبخش فلسطین را رهبری میکرد و پس از خروج از لبنان، سلاحهای خود را به گروههای محلی، از جمله حزبالله نوپا، واگذار کرد. این سلاحها، اگرچه در مقایسه با آنچه در اختیار ارتش اسرائیل قرار داشت، ناچیز مینمود، اما در دستان رزمندگانی که با هر وجب از خاک جنوب لبنان آشنا بودند و ایمانی عمیق به عدالت راه خود داشتند، به اهرمی مؤثر بدل شدند.
دو دهه بعد، در پاییز ۲۰۲۴، این بار جنگ با ابعادی مهیبتر و بیرحمانهتر از سر گرفته شد؛ جنگی که در آن، رژیم صهیونیستی با استفاده از بمبهای چند تنی همچون بیالیو‑۱۰۹ و امکی‑۸۴، که برای نفوذ به عمق زمین و منهدم کردن سنگرهای زیرزمینی طراحی شده بودند، دست به ترورهای هدفمند رهبران مقاومت زد. در این حملات بیامان، شخصیتهای برجستهای همچون سید حسن نصرالله، که سالها بود به عنوان رهبر تاریخی مقاومت، ستون فقرات مبارزه با اشغالگری محسوب میشد، و نیز هاشم صفیالدین و فرماندهان گردانهای رضوان، یکی پس از دیگری در حملات هوایی به شهادت رسیدند. این ترورهای سازمانیافته، که با هماهنگی کامل میان نیروی هوایی رژیم صهیونیستی و پشتیبانی اطلاعاتی گستردهی آمریکا صورت میگرفت، چنان ضربهای سنگین به بدنهی رهبری مقاومت وارد کرد که بسیاری تصور کردند این پایان کار است. اما آنچه رخ داد، نه تنها پایان مقاومت نبود، بلکه آغاز فصلی تازه در شکلگیری نوعی دیگر از مبارزه بود؛ مبارزهای که در آن، هر رزمنده، در هر روستا و هر وادی، به جای آنکه چشم به فرماندهی مرکزی داشته باشد، خود به هستهای مستقل برای تصمیمگیری بدل شد و با اتکا به طرحی که بعدها «طرح ب» نام گرفت، به جنگ چریکی در خیابانها، تپهها و درههای آشنا پرداخت.
نبردهایی که در آن ماههای پاییز و زمستان ۲۰۲۴ در مناطق مختلف جنوب لبنان روی داد، کموبیش یادآور حماسههایی بود که در کتابهای تاریخ با عنوان نبردهای مردمی از آنها یاد شده است. در خیام، که به سبب ایستادگی شگفتانگیز خود، لقب «استالینگراد» گرفته بود، با وجود بمبارانهای بیوقفهی هوایی که بخش شمالی شهر را با خاک یکسان کرد، رزمندگانی که از دل تونلهای زیرزمینی و خرابهها سر برمیآوردند، چنان جنگی تنبهتن و خیابانبهخیابان به راه انداختند که دشمن را از هر گونه پیشروی زمینی ناامید ساخت.
در بنتجبیل، شهری که با فاصلهی تنها سه کیلومتر از سرزمینهای اشغالی، پیوسته در خط مقدم رویارویی قرار داشته و در سال ۱۹۷۸ نیز شاهد محاصرهی سهماههای بوده که چهارده رزمنده از جبههی خلق برای آزادی فلسطین، با یک عملیات استشهادی علیه مقر فرماندهی دشمن، آن را شکستند، این بار نیز مقاومت چنان در همتنیده با بافت شهری شده بود که هر کوچه و هر دیوار، به سنگری برای مقابله با تانکها و خودروهای زرهپوش دشمن بدل گشت. جالب آنکه درست در همین شهر بود که سید حسن نصرالله، در سال دو هزار، پس از بیستودو سال اشغال جنوب لبنان، در ورزشگاه آن سخنرانی تاریخی خود را با تکیه بر بینش مائوتسهتونگ در مورد امپریالیسم به عنوان «ببر کاغذی» ایراد کرد و جملهی ماندگار «اسرائیل از تار عنکبوت سستتر است» را بر زبان آورد؛ جملهای که همچنان در خاطرهی بنیامین نتانیاهو باقی مانده و او بارها فرمان یورش به این شهر را برای اثبات خلاف آن صادر کرده، اما هر بار ناکام بازگشته است.
یا در شرق زوتار، جایی که رزمندگان مقاومت، تنگهای را که تانکهای اسرائیلی ناگزیر بودند برای عبور از رودخانهی لیتانی به سوی نبطیه انتخاب کنند، چنان ماهرانه مینگذاری کردند که به گورستانی برای تانکهای مرکاوا و خودروهای زرهپوش همر بریکر تبدیل شد و تلفات سنگینی بر واحد ۹۳ ارتش اسرائیل وارد آورد که دومین تلفات در سطح فرماندهی، پس از واحد ۳۶، محسوب میشد.
با این حال، آنچه این نبردها را در تاریخ مبارزات ضداستعماری منحصربهفرد میکند، نه فقط تاکتیکهای چریکی، بلکه نگرش ویژهای است که رزمندگان به مفهوم شهادت و مرگ در راه آرمان دارند. شهادت، در این گفتمان، نه پایان راه، که شروعی دوباره است؛ نه یک فاجعهی فردی، که سرمایهگذاری جمعی برای جاودانگی یک نهضت. این نگرش را نمیتوان صرفاً به آموزههای دینی فروکاست، زیرا در میان مبارزان مارکسیست و ضدسرمایهداری جهان نیز نمونههای مشابهی دارد. ارنستو چهگوارا، که خود اسطورهای شد از آن رو که زیستنِ بسته و ذلیلانه را با مردن برای آرمانی والا عوض کرد، و یحیی سنوار، که عصایش در آخرین لحظات نبرد، به نمادی از رهبری در میدان جنگ بدل شد، هر دو در یک نکته همداستان بودند که زندگی، اگر در خدمت آزادی و عدالت نباشد، ارزشی ندارد که برای آن به جان باخت.
سورن کییرکگور، الهیدان دانمارکی، نیز در این باره گفته بود که مرگ ستمگر، پایان سلطهی اوست، اما مرگ شهید، آغاز پادشاهی اوست. این باور عمیق، در میان رزمندگان مقاومت نه به عنوان یک شعار، که به عنوان اصلی زیسته و جانکنده درآمده است که به آنان جرئت رویارویی با مرگ را میدهد، در حالی که دشمنی که از دور و در پناه فناوری، زنان و کودکان را هدف میگیرد، همواره از رویارویی چهرهبهچهره گریزان است.
از سوی دیگر، نباید از یاد برد که این جنگ، با تمام گستردگی و شدت خود، در چارچوبی بزرگتر و پیچیدهتر شکل گرفته است که در آن، سیاستهای جهانی و منافع دولتهای قدرتمند، نقشی محوری ایفا میکنند. ایالات متحده، با اختصاص بیش از پنجاه میلیارد دلار کمک نظامی و لجستیکی به رژیم آپارتاید و افراطی مذهبی اسرائیل، و با اعمال فشارهای بیسابقه بر دولت لبنان برای پذیرش مفاد آتشبس به نفع دشمن، عملاً فرماندهی کل جبههی ضد مقاومت را در دست دارد. حضور چهرههایی چون تام باراک به عنوان فرستادهی ویژهی ترامپ در امور لبنان و سپس تمدید اختیارات او به سوریه و ترکیه، نشان از آن دارد که تصمیمات کلیدی در مورد آیندهی لبنان، از بیروت یا حتی بعلبک گرفته نمیشود، بلکه در واشنگتن رقم میخورد.
در این میان، دولت لبنان، یا به تعبیر دقیقتر، دولت تحتالحمایهی واشنگتن، چنان در تنگنای فشارهای سیاسی و اقتصادی قرار گرفته که گاه به نظر میرسد شباهت بسیاری به دوران حکومت ویشی در فرانسه دارد؛ دورهای که دولت فرانسه با اشغالگر نازی همکاری کرد و به جای دفاع از منافع ملی، به ابزاری در دست قدرتهای خارجی بدل شد. روسای جمهور و نخستوزیران کنونی لبنان، که با وعدههای اصلاحات و تغییر روی کار آمدهاند، اکنون به ناچار، و چهبسا با میل، به اجرای دستوراتی تن میدهند که نه تنها از حاکمیت ملی لبنان چیزی برجای نمیگذارد، بلکه مقاومت را که در نبردهای اخیر، بیش از شش هزار شهید در راه دفاع از خاک این کشور تقدیم کرده، به عنوان یک گروه تروریستی معرفی میکنند و خواستار تعطیلی دفاتر آن و اخراج سفیر جمهوری اسلامی ایران از بیروت میشوند.
این دولتمردان، در توجیه اقدامات خود، به نظریهی توماس هابز دربارهی انحصار خشونت توسط دولت اشاره میکنند و میگویند تنها دولت حق دارد از سلاح برای دفاع از کشور استفاده کند، اما به طرز عجیبی چشمان خود را بر این واقعیت میبندند که ارتش لبنان، با وجود اعلام حاکمیت، هیچگونه توانایی برای مقابله با تجاوزات روزانهی اسرائیل ندارد و واشنگتن نیز همواره با هر گونه تقویت تسلیحاتی این ارتش مخالفت کرده است. حال که در ماههای اخیر، ایالات متحده شرط هر گونه بازسازی ارتش لبنان را به خلع سلاح مقاومت منوط کرده و حتی پیشنهاد یازده میلیارد دلار برای این منظور داده، مشخص میشود که این طرحها، به جای حفظ ثبات، عملاً زمینهساز جنگی داخلی جدید در لبنان خواهند بود، چنان که در فاصلهی سالهای ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۳ شاهد آن بودیم. از این رو، شاید این پرسش که آیا رزمندگان حزبالله امروز، کمونارهای جدیدی در برابر ورسای هستند، چندان دور از ذهن نباشد، زیرا همان نسبتی که میان دولت آدولف تیرس در فرانسهی قرن نوزدهم و کمون پاریس برقرار بود، امروز نیز میان دولت دستنشاندهی لبنان و نیروهای مقاومت در حال شکلگیری است؛ نسبتی که در آن، دولت ضعیف و وابسته، به جای نبرد با دشمن خارجی، با بخشی از مردم خود که در برابر تجاوز ایستادهاند، به ستیز برمیخیزد.
کارل مارکس، در تحلیل خود از کمون پاریس، به درستی اشاره کرد که بورژوازی فرانسه، در آن مقطع تاریخی، جنگ با کمونارها را به هر جنگی با دشمن خارجی ترجیح داد و با دولت پروس، که به تازگی بخشهایی از خاک فرانسه را اشغال کرده بود، برای سرکوب مشترک کمون، همدست شد. این تناظر تاریخی، گرچه در تمامی جزئیات قابل تطبیق نیست، اما از نظر ساختار سیاسی و نسبت نیروها، حقیقتی ژرف را به تصویر میکشد: اینکه در شرایط بحران ملی، برخی دولتها، به جای ایستادگی در برابر متجاوز، با او همدست میشوند تا تهدید داخلی را نابود کنند، غافل از اینکه این تهدید، در واقع تنها نیروی حقیقی دفاع از کیان ملی است.
با اینهمه، باید اذعان کرد که هرگونه قیاس تاریخی، به ویژه میان کمونارهای پاریس که پرچم سکولاریسم، جدایی دین از دولت، تعلیم و تربیت رایگان، و الغای کار شبانهی کودکان را برافراشته بودند، با رزمندگان مقاومت لبنان که ریشه در باورهای دینی و سنتهای مذهبی دارند، با محدودیتهایی روبهروست و نمیتوان آن را به سادگی پذیرفت.
کمون پاریس، با اتکا بر سنت انقلاب کبیر فرانسه و آرمانهای جمهوریخواهانه و ضدروحانیون، به دنبال ایجاد نظمی نوین بود که در آن، کلیسا و دولت از یکدیگر تفکیک میشدند و آزادیهای فردی و اجتماعی در بالاترین سطح تضمین میگردید. این رویه، با ساختار فکری و نهادی حزبالله که مبتنی بر ولایت فقیه و آموزههای اسلامی شیعی و مفهومی خاص از جهاد و شهادت است، تفاوتهای آشکار و بنیادینی دارد. اما آنچه این دو پدیدهی بهظاهر ناهمسان را به هم پیوند میزند، نه محتوای ایدئولوژیک، که شکل رویارویی با سلطه و اشغال است؛ هردو، در موقعیتی قرار گرفتهاند که برای حفظ استقلال و کرامت جمعی خود، ناگزیر به اتخاذ راهبردهای مشابهی از جمله جنگ چریکی، اتکا به مشارکت مردمی، و ایستادگی در برابر برتری نظامی دشمن شدهاند.
گویی تاریخ، در پسزمینهی تفاوتهای عظیم عقیدتی و فرهنگی، الگویی تکراری از ستیز قدرتمندان و فرودستان را بازآفرینی میکند و هر بار، در گوشهای از جهان، با زبان و لباسی نو، همان داستان کهن را روایت مینماید.
در این میان، آنچه کمونارهای پاریس را از بسیاری از جنبشهای مشابه متمایز میکرد، نگاه جهانی و فراملی آنها بود؛ آنها خود را نه تنها مدافعان فرانسه، که پیشقراولان انقلابی جهانی میدانستند که مرزهای جغرافیایی برایش معنایی نداشت. این نگاه، که بعدها در اندیشهی مارکس و لنین نیز تداوم یافت، بر این اصل استوار بود که در جهانی بههمپیوسته، ظلم در هر نقطه، به ظلم در همهی نقاط دامن میزند و مبارزه با آن نیز باید فراملی باشد. از این منظر، مقاومت در فلسطین، لبنان، ایران و یمن، نه صرفاً نبردهایی محلی، که حلقههایی از زنجیری بلندترند که در برابر جبههی امپریالیسم و صهیونیسم صفآرایی کردهاند؛ زنجیری که ابتدای آن را شاید بتوان در مبارزات ویتنام، الجزایر، کوبا و آفریقای جنوبی جستجو کرد و امروز، ادامهی آن را در خیابانهای غزه و درههای جنوب لبنان مشاهده نمود. همین درک از پیوستگی مبارزات، موجب شده که دشمن نیز نتواند میان جبهههای مختلف تفکیک قائل شود و هرگاه در نقطهای آسیب میبیند، برای جبران آن، حملات خود را در جبههای دیگر تشدید کند؛ روندی که در ماههای اخیر و با گسترش حملات به خاک ایران و تشدید فشار بر دولت لبنان، آشکارتر از همیشه نمایان شده است.
اما آنچه شاید از همهی تحلیلهای استراتژیک مهمتر باشد، تأثیر این نبرد بر سرنوشت سیاسی آیندهی لبنان و منطقه است. آتشبس پانزدهماههای که در دسامبر ۲۰۲۴ با نظارت آمریکا برقرار شد، در عمل، فرصتی برای دشمن فراهم آورد تا با نقض بیش از یازده هزار بار آن، مواضع خود را مستحکمتر ساخته، پنج تپهی مرتفع و راهبردی جنوب لبنان را اشغال کند، و نزدیک به سیونه روستا را یکسره ویران نماید. این وضعیت، که در آن دشمن با پوشش سیاسی دولت لبنان و نظارت کمیسیون آمریکایی، به تدریج منطقهای حائل همانند نوار غزه در عمق سیکیلومتری تا رود لیتانی ایجاد کرد، نشان داد که آتشبسهای تحمیلی، نه به صلح که به تثبیت اشغال و ایجاد شرایط جدید برای سلطه میانجامند. مقاومت نیز اگرچه ناگزیر از پذیرش این آتشبس برای بازسازی ساختار خود و تغییر سیستمهای ارتباطی و نیز جبران خلأهای نفوذ اطلاعاتی بود، اما در دوم مارس ۲۰۲۶، همزمان با تحولات عظیم منطقهای و ترور شخصیتهای بلندپایهی ایرانی، این آتشبس را شکست و بار دیگر به کارزار چریکی با تاکتیکهایی نوین روی آورد. در این مرحله، بهکارگیری ابزارهای ساده و غیرقابلشناسایی چون پهپادهای افپیوی که با فیبر نوری هدایت میشوند و پهپادهای الماز‑۳ که با برد شانزدهکیلومتری، از غنایم جنگی بهدستآمده و سپس ارتقا یافتهاند، نشان داد که فناوری، صرفاً در انحصار قدرتها نیست و خلاقیت انسانی میتواند در مقیاسی محدود اما اثرگذار، ابزارهای پیچیدهی نظارتی و رزمی دشمن را خنثی کند. از مارس تا کنون، این نبرد که میتوان آن را به نوعی «ویتنامیشدن» مقاومت در جنوب لبنان تعبیر کرد، با تکیه بر دانش بومی و تاکتیکهای غیرمتمرکز، معادلاتی تازه را در عرصهی نظامی منطقه رقم زده است.
با این همه، آنچه در پسزمینهی این تحولات رخ میدهد، نه فقط جنگی نظامی، که جنگی برای هویت و آیندهی منطقه است؛ جنگی که در آن، طرف مقابل که از برتری مطلق هوایی، دریایی و اطلاعاتی برخوردار است، میکوشد با ضربات مکرر و ویرانگر، ارادهی مقاومت را درهم بشکند، و از سوی دیگر، مقاومت با پذیرش هزینههای سنگین، نشان داده که این اراده، نه در یک فرد یا سازمان، که در بافت اجتماعی و فرهنگ یک جامعه ریشه دوانده است.
بهروشنی نمیتوان در این میان به هیچیک از فرماندهان و رزمندگانی که در هشتادوچند روز ابتدایی جنگ از اکتبر تا دسامبر، در نبردهای زمینی شرکت داشتند، خرده گرفت که چرا از خطوط خود عقبنشینی نکردند؛ آنها تا آخرین نفس، در دل روستاها و تپهها، با دشمنی که بیش از یکصد و پنجاه هزار سرباز را به کار گرفته بود و با تسلیحات سنگین و بمبافکنهای پیشرفته، هر وجب از منطقه را زیر آتش میگرفت، به مبارزه ادامه دادند. آنها آموختند که در سختترین شرایط، زمانی که خطوط ارتباطی با فرماندهی قطع شده و حتی رهبران اصلی به شهادت رسیدهاند، باید بر توانمندیهای محلی خود تکیه کنند و با خلاقیت تاکتیکی، نقاط کور دشمن را بیابند. از همین روست که نبردهای خیام، بنتجبیل و شرق زوتار، امروز در ادبیات مقاومت به عنوان دروسی استادانه در باب جنگ نامنظم ثبت شدهاند و نسلهای آینده، با نگریستن به این حماسهها، خواهند توانست نه یکباره، که پلهپله و با بصیرتی تاریخی، معنای استقامت را در برابر سلطه بازشناسند.
در نهایت، آنچه در این میدان نابرابر رخ میدهد، بیش از آنکه به سلاحها و تجهیزات وابسته باشد، به روح جمعیای بستگی دارد که در سختترین شرایط، از پا نمینشیند و با اتکا به میراثی از مبارزات پیشین، چراغ امید را در دل شبهای تاریک اشغال و بمباران روشن نگاه میدارد. این روح، نه در متن هیچ کتب مقدسی منحصر است و نه در چارچوب هیچ ایدئولوژی خاصی محصور؛ بلکه پدیدهای است زنده و پویا که در آمیختگی رنجها و آرزوهای مشترک، در خاطرهی تلخ کوچ و کشتار و در عطش سیریناپذیر برای آزادی و کرامت، صورت میپذیرد. برای فهمیدن آن، ناچاریم از هرگونه جبرگرایی تاریخی و تقلیلگرایی سادهانگارانه دست برداریم و به روایتی پیچیدهتر و انسانیتر از مبارزه گوش بسپاریم؛ روایتی که در آن، هر رزمندهی گمنامی که در دل تونلی یا پشت دیواری ویران، به انتظار دشمن مینشیند، نه صرفاً یک سرباز، که تجسمی از نسلهای گذشته و آینده است؛ نسلی که با خون خود، مرزهای جغرافیایی و سیاسی را ترسیم میکند و با مرگ خود، معنای زندگی در برابر چیرگی را دوباره تعریف مینماید.
در گذر زمان، روشن خواهد شد که رویارویی میان این روحیه و ماشین جنگی دشمن، سرانجامی جز تکرار سنت دیرینهی شکست قدرتهای زورگو در برابر ارادههای مردمی ندارد، هرچند که این شکست، با هزاران مانع و مانور سیاسی و نظامی، به تعویق افتد. اصرار بر ادامهی این مسیر، با وجود هزینههای گزاف انسانی و مادی، نشان از آن دارد که در ژرفنای این نبرد، مسئلهای بس فراتر از مرزهای لبنان و فلسطین در میان است؛ مسئلهای که به نوع زیستن انسان در عصر سلطهی بلامنازع قدرتهای بزرگ بازمیگردد و پرسشی بنیادین را پیش میکشد که آیا جهانی که در آن، چند دولت زورگو با اتکا به برتری تسلیحاتی، سرنوشت میلیونها انسان را به بازی میگیرند، جهانی است که شایستهی بقاست؟ پاسخ مقاومت به این پرسش، همواره منفی بوده و خواهد بود؛ پاسخی که در هر انفجار و هر تیراندازی، در هر شب بیداری و هر صبح خونین، بازخوانی میشود و با هر شهیدی که بر خاک میافتد، شور و گیرایی تازهای مییابد. این پاسخ، نه در بیانیههای رسمی و نه در کنفرانسهای خبری، که در سکوت و استقامت روزانهی مردمی تجلی یافته است که از حق ابتدایی خود برای زیستن در سرزمین پدری خویش، حتی در برابر زورگویی بیکران، دست نمیکشند و به قول هوشیمین، با چشمانی که نه فقط به امروز که به فردا نیز مینگرد، در برابر فیلهای زرهپوش تاریخ، قامت استوار ملخوارهی خویش را برافراشته دارند تا شاید طلوع فردایی نزدیک باشد که در آن، دیگر نه فیلها و نه ملخها، که انسانها در برابر یکدیگر قد علم کنند و سخن از برادری و آزادی در میان باشد.
