کوبا و منطق شکارچی– نوشته‌ی آلخاندرو مارکو دل پونت

آلخاندرو مارکو دل پونت

ترجمه مجله جنوب جهانی

«چنان نازک‌باری بریدنِ امتیازها که قربانی هرگز لحظه‌ی گفتنِ «بس است» را درنیابد.»
(زبیگنیف برژینسکی)

اگر کوبا فردا فروپاشد —و واژه‌ی «فروپاشی» دیگر فرضی‌ای دانشگاهی نیست، بلکه احتمالی بالینی است— سنگ‌نوشته‌اش نه فقط از یک کشور کارائیبی، که از تمام یک دوران سخن خواهد گفت. بر مزارش خواهند نوشت: اینجا سرزمینی آرمیده که باور داشت اخلاق می‌تواند بر قدرت چیره شود، بیش از شش دهه در برابر خفگیِ برنامه‌ریزی‌شده مقاومت کرد، و سرانجام به حقیقتی کهنه و ناخوشایند رسید: در سیاست بین‌الملل، همبستگی معمولاً همان‌جا به پایان می‌رسد که هزینه‌ها آغاز می‌شوند.

۱۹ ژوئن ۲۰۲۶، نه فقط به‌عنوان روزی که دولت کوبا ۱۷۶ تدبیر اقتصادی ارائه داد، که به‌عنوان روزی در تاریخ ثبت خواهد شد که انقلابی زاده‌شده برای به‌چالش‌کشیدن نظم نیم‌کره‌ای، به‌گونه‌ای تلویحی اما بی‌ابهام پذیرفت که مقاومت دیگر کافی نیست. مجوز فعالیت بانک‌های خصوصی، گشایش گسترده‌تر به روی سرمایه‌ی خارجی، حذف تدریجی یارانه‌های تاریخی، دلاری‌سازیِ نسبی و دگرگونیِ نقش دولت، هیچ‌کدام اصلاحاتی صرفاً فنی نبودند؛ بیانگر واقعیتی بس ژرف‌تر بودند. فشارِ انباشته‌شده در طول دهه‌ها، سرانجام آنچه را که نه تهاجم، نه خرابکاری و نه انزوای دیپلماتیک نتوانسته بودند تغییر دهند، دستخوش دگرگونی ساخت. اما آنچه واقعاً روشنگر بود، نه وسعتِ اصلاحات، که سکوتی بود که در پی داشت.

درست هنگامی که کوبا بخشی از معماریِ اقتصادیِ ساخته‌شده از ۱۹۵۹ را برچید، جهان به راه خود ادامه داد. مسکو اولویت‌هایی دیگر داشت. پکن محاسباتِ خود را انجام می‌داد. بروکسل از دور نظاره می‌کرد. آمریکای لاتین بیانیه صادر می‌کرد. به‌نظر نمی‌رسید هیچ‌کس حاضر باشد هزینه‌ی جلوگیری از زوالِ این جزیره را تقبل کند. و اینجاست که داستانِ حقیقی آغاز می‌شود؛ داستانی که در معاهدات نوشته نمی‌شود و در نشست‌های سران مذاکره نمی‌گردد. هیچ سند امضا شده‌ای درباره‌ی کوبا وجود ندارد. هیچ قدرت جهانی در هیچ تفرجگاهی گرد هم نیامده تا سرنوشت آن را تعیین کند.

با این حال، واقعیات حاکی از هم‌گرایی‌ست؛ هم‌گراییِ منافعی به‌همان اندازه نیرومند. آمریکا کارائیب را منطقه‌ای راهبردی و غیرقابل‌چشم‌پوشی می‌داند. روسیه در اروپا اولویت‌هایی حیاتی دارد. چین حاضر نیست رابطه‌ی اقتصادی‌اش با واشنگتن را به‌خاطر جزیره‌ای بدون وزنِ تعیین‌کننده در تجارت جهانی به خطر اندازد. هیچ‌کدام نیازی به توافق با دیگری ندارند؛ همین بس که به نتیجه‌ای مشترک برسند. یالتای نامرئیِ قرن بیست‌و‌یکم چنین کار می‌کند: نه با مرکب، که با سکوت؛ نه با امضا، که با خودداری؛ نه با پیمان‌های صریح، که با محاسباتی موازی که در نتیجه‌ای واحد هم‌گرا می‌شوند. کوبا تنها می‌ماند و هیچ‌کس سخنی نمی‌گوید.

این یالتای بی‌نظام‌نامه، معماریِ حقیقیِ قدرت در دوران معاصر است. دیگر سخن از حوزه‌های نفوذِ ترسیم‌شده با نقشه و خط‌خطیِ دولتمردان نیست، بلکه سخن از ژئوپلیتیکِ بی‌تفاوتیِ حساب‌شده است؛ ژئوپلیتیکی که در آن هر بازیگر سودِ خود را بهینه و هزینه‌هایش را برون‌سپاری می‌کند. کارائیب بدین‌سان به منطقه‌ای قربانی‌گونه بدل می‌شود که به‌طور ضمنی بر سر آن توافق شده است: واشنگتن فشار می‌آورد، مسکو بی‌صدا عقب می‌نشیند، پکن دخالت نمی‌کند، و اروپا با فاصله‌ای که وابستگیِ فراآتلانتیک‌اش برایش ممکن می‌سازد، نظاره می‌کند. نه خیانت‌ست، زیرا وعده‌ای در کار نبوده؛ نه رهاکردن‌ست، زیرا تعهدی رسمی وجود نداشته؛ تنها حسابی است که هیچ اصلی یارای ایستادگی در برابرش ندارد. و این حساب، در سیاست بین‌الملل، تقریباً همیشه برنده است.

اما یالتای نامرئی به‌تنهایی عمل نمی‌کند؛ سازوکاری عملیاتی نیاز دارد تا کارآمد شود، و آن سازوکار، محاصره‌ست؛ نه به‌سان یادگاری از جنگ سرد، بلکه به‌مثابه فناوریِ قدرتی که تا سرحدِ وحشی‌گری تعالی یافته است. آنچه در کوبا رخ می‌دهد بحران اقتصادی نیست؛ خفگی‌ست عمدی، موشکافانه، شصت‌و‌شش ساله، و در هجده ماه اخیر تا مرز شکنجه تشدیدشده. محاصره‌ی آمریکا علیه کوبا طولانی‌ترین محاصره‌ی تاریخ مدرن است، اما محاصره‌ی ۲۰۲۶، محاصره‌ی دهه‌ی شصت نیست. اینک چیزی است کیفی متفاوت: محاصره‌ی تحریم‌های ثانویه؛ آن سلاحِ حقوقی که به واشنگتن اجازه می‌دهد نه تنها کوبا، بلکه هر کشور، شرکت یا بانکی در جهان را که با این جزیره دادوستد کند، تنبیه نماید.

قانون هلمز-برتون، مصوب ۱۹۹۶، و دستور اجرایی ۱۴۴۰۴، که ترامپ در مه‌ی ۲۰۲۶ امضا کرد، دلار را به دامی بدل ساخته‌اند. هیچ بانک اروپایی نمی‌خواهد تراکنشی کوبایی را پردازش کند و خطر از دست دادن کارگزاری‌اش در نیویورک را بپذیرد. هیچ خط کشتیرانیِ آسیایی نمی‌خواهد در هاوانا پهلو بگیرد و کشتی‌هایش به‌مدت صد و هشتاد روز از ورود به بنادر آمریکا منع شوند. هیچ فراملی‌تی نمی‌خواهد در این جزیره سرمایه‌گذاری کند و با دعاویِ تحتِ عنوانِ سومِ هلمز-برتون مواجه شود. حاصل چیزی‌ست که متخصصان «بیش‌اجرایی» می‌نامند. ترس از تحریم چنان بزرگ است که تحریم حتی نیازی به اعمال ندارد؛ شرکت‌ها خودسانسوری می‌کنند. بانک‌ها به‌طور پیشگیرانه حساب‌ها را می‌بندند. سرمایه‌گذاران حتی تماس نمی‌گیرند. این سرمایه‌داریِ نظارتی‌ست در انتزاعی‌ترین بیانش: کوبا زیر نظر است، منزوی‌ست، خفه می‌شود، بی‌آنکه کسی انگشتی تکان دهد. ماشین به‌تنهایی کار می‌کند.

و پیامدها همان‌هایی‌ست که هر کس می‌تواند تصور کند، اما اندکی در نیم‌کره‌ی شمالی زحمت دیدنش را به خود می‌دهند. خاموشی‌های سی‌ساعته. بیمارستان‌های بی‌بی‌هوشی و واکسن. مدارسِ بی‌کلاس. سوءتغذیه‌ی رو به رشد کودکان. اکسودی مهاجرتی که در پنج سال، یک‌ونیم میلیون نفر را از جزیره خالی کرده است. نسلی کامل که زندگی بدون آینده را می‌آموزد. همه‌ی اینها، تأکید می‌کنم، بحران نیست؛ سیاست‌ست، تصمیم‌ست، محاسبه‌ست.

محاسبه‌ای که نام و نشانش در میامی اقامت دارد. مارکو روبیو نه به‌دنبال اصلاحات در کوبا که به‌دنبال پایانی است، و دولت کوبا، شاید بی‌آنکه بداند، پرده‌ی نخست را برایش گشوده است. وزیر امور خارجه‌ی کوبایی‌تبار آمریکا، فرزند تبعیدیان و معمارِ سیاستِ فشارِ حداکثری، تمام کارنامه‌ی سیاسی‌اش را بر وعده‌ی بازگشت به کوبایی آزاد بنا کرده است. ۱۷۶ تدبیر از نگاه او گشایشی نیست. خطِ تندروی فلوریدا آن را نه امتیازی، که اعلامِ حضور برای انتخابات میان‌دوره‌ای می‌بیند. و اینجاست که تاریخ به‌راستی شوم می‌شود؛ زیرا هیچ مذاکره‌ای ممکن نیست. هرگز ممکن نبوده و اکنون هم نیست.

بدین‌سان به تلخ‌ترین نقطه می‌رسیم؛ نقطه‌ای که هیچ دیپلمات کوبایی نمی‌خواهد بشنود، اما باید با تمام صراحت گفته شود. ۱۷۶ تدبیر، فی‌نفسه، همان‌ست که واشنگتن می‌توانست بخواهد؛ تسلیمِ اقتصادیِ کاسترویسم‌اند؛ پایانِ الگویی که شصت سال بر جزیره حاکم بود. و کوبا در برابر آن چه به دست آورده؟ هیچ. نه یک کلمه‌ی تخفیف، نه ژستی از گشایش، نه حتی به‌رسمیت‌شناسیِ گام‌ی که برداشته است. واشنگتن به‌دنبال توافق نیست؛ به‌دنبال تسلیمِ کامل است، و پس از آن، امتیازی دیگر خواهد خواست، و دیگری، و دیگری، تا آنجا که چیزی برای درخواست نماند.

این همان ماهیتِ منطقِ شکارگر است؛ همان مفهومی که زبیگنیف برژینسکی با دقتی جرّاحانه صورتبندی کرد: «بریدنِ امتیازها چنان نازک که قربانی هرگز لحظه‌ی گفتنِ «بس است» را درنیابد.» شکارگر یک‌باره نمی‌بلعد؛ فرسایش می‌آفریند. تسلیمِ فوری نمی‌خواهد؛ غارتِ تدریجی را مدیریت می‌کند. شکست را تحمیل نمی‌کند؛ آن را در زنجیره‌ای بی‌پایان از گام‌های کوچکِ پس‌رفت حل می‌کند، که هر یک معقول، ناگزیر و حتی ضروری می‌نماید. و هنگامی که قربانی به گذشته می‌نگرد، دیگر سرزمینی برای بازپس‌گیری نمی‌یابد؛ تنها دنباله‌ای دراز از امتیازهایی که هرگز کافی نبوده‌اند.

این منطق با هماهنگیِ بی‌امان بر صفحه‌ی جهانی گشوده می‌شود. برای هر بازیگر، کمک به کوبا هزینه‌ای دارد و سودی. و در همه‌ی موارد، بی‌استثنا، هزینه بر سود می‌چربد. برای روسیه، هزینه‌ی ارسال نفت به کوبا، دوری تازه از تحریم‌ها، انحرافِ منابع از اوکراین، رویارویی مستقیم با آمریکا در نود مایلیِ فلوریداست؛ و سودش، حفظِ متحدیِ فرعی، پایگاهی نمادین، ژستی ایدئولوژیک.

برای چین، هزینه، به‌خطرانداختنِ تجارت با آمریکا، برانگیختنِ تحریم‌های ثانویه، گشودنِ جبهه‌ای بی‌لزوم در نیم‌کره‌ی غربی است؛ و سودش، نفوذی کارائیبی، اعتباری در جنوبِ جهانی.

برای مکزیک، هزینه، ازدست‌دادنِ بازارِ آمریکاست که هشتاد درصد صادرات‌ش را جذب و میلیون‌ها شغل را حفظ می‌کند؛ و سودش، پایبندی به اصلی —عدم مداخله، همبستگی— که نانِ کسی را نمی‌دهد.

برای برزیل، هزینه، بحرانی دیپلماتیک با واشنگتن، تحریمِ فراملیتی‌ها، و کاهشِ سرمایه‌گذاری خارجی‌ست؛ و سودش، رهبریِ منطقه‌ای‌ست که دیگر اعمال نمی‌کند.

برای اروپا، هزینه، گسست از ناتو، از محورِ فراآتلانتیک، از اتحادی که از ۱۹۴۹ پناهش داده است؛ و سودش، دادوستد با جزیره‌ای ده‌میلیونی و بی‌منابعِ راهبردی.

در همه‌ی موارد، حساب به نتیجه‌ای واحد می‌انجامد: رهاکردنِ کوبا.

اما سازوکارِ دومی این اینرسی را تقویت می‌کند، و شاید پریشان‌کننده‌ترین باشد، زیرا به تارِ خودِ وجدانِ اخلاقی، یعنی همدلیِ گزینشی، دست می‌یازد. کوبا، ناگزیر، آیینه‌ی غزه می‌شود. نه از آن رو که شرایطِ تاریخی یکسان است —که نیست—، بلکه از آن رو که هر دو، حقیقتیِ عریان را درباره‌ی جهانی که در آن زندگی می‌کنیم آشکار می‌سازند. غزه: دو میلیون و نیم غیرنظامیِ به‌دام‌افتاده در نوارِ زمینی، زیر محاصره‌ی زمینی، هوایی و دریایی، وابسته به واردات برای بقا، با متحدانی منطقه‌ای که شعار می‌دهند، اما عمل نمی‌کنند، و قدرت‌هایی جهانی که یا روی برمی‌گردانند یا از جلاد حمایت می‌کنند.

کوبا: ده میلیون غیرنظامیِ به‌دام‌افتاده در جزیره‌ای، زیر محاصره‌ی دریایی و مالی، وابسته به واردات برای بقا. تفاوت، و این کلیدِ ماجراست، در رویت‌پذیری‌ست. غزه تصویر دارد. ساختمان‌هایی که فرو می‌ریزند. کودکانی زیر آوار. بیمارستان‌هایی که در زمانِ واقعی بمباران می‌شوند. شبکه‌های اجتماعی، لحظه‌به‌لحظه‌ی وحشت را مخابره می‌کنند، و همدلی —آن هیجانِ شکننده و گزینشی— اندکی برانگیخته می‌شود. کوبا تصویر ندارد. خاموشی دارد. صف دارد. سالمندانی که در انتظارِ دارو بیهوش می‌شوند. پزشکانی که می‌روند چون نمی‌توانند فرزندانشان را سیر کنند. هیچ‌کدام تصویریِ تلویزیونی نیست. هیچ‌کدام در شبکه‌ها ترند نمی‌شود. هیچ‌کدام عقربه‌ی وجدانِ جهانی را تکان نمی‌دهد. این نظریه‌ی همدلیِ گزینشی‌ست: جهان تنها هنگامی احساس می‌کند که هزینه‌ی احساس کردن پایین است، هنگامی که وحشت رویت‌پذیر است، هنگامی که همدلی منافعی را تهدید نمی‌کند.

رنجِ خاموش، آنچه در نیم‌تاریکیِ خاموشی‌ها و در روزمرگیِ صف‌ها رخ می‌دهد، مخاطبی ندارد. و بی‌مخاطب، فشاری نیست؛ بی‌فشار، تغییری نیست؛ بی‌تغییر، تنها پذیرشِ تسلیم‌آمیزِ این باقی می‌ماند که برخی ملت‌ها مقدرند به‌آرامی از نقشه‌ی دغدغه‌های بشری محو شوند.

این گزینش‌گری نقصی روان‌شناختی نیست، بلکه ویژگی‌ای ساختاری در نظامِ اطلاعات و قدرتِ ماست. رسانه‌های جهانی با منطقی تماشایی عمل می‌کنند: آنچه دیده نمی‌شود، وجود ندارد؛ آنچه هست اما تازگی ندارد، نادیده گرفته می‌شود؛ آنچه نادیده گرفته می‌شود، رها می‌گردد. کوبا شصت‌و‌شش سالِ زیرِ محاصره بوده؛ عذابش مزمن است، نه حاد؛ هیچ لحظه‌ی یگانه‌ای نیست که توجه را متمرکز کند، بلکه گسلی طولانی‌ست که به نویزِ پس‌زمینه بدل می‌شود. و نویزِ پس‌زمینه، بنا بر تعریف، برنمی‌انگیزد.

از همین رو، هنگامی که نهمین گردهماییِ قاره‌ای و کارائیبیِ همبستگی با کوبا، در اکتبرِ ۲۰۲۵، ۵۵۶ نماینده از ۳۵ کشور را در مکزیک گرد آورد، حاصل، بار دیگر، بیانیه‌ها و تعهداتی برای برگزاریِ گردهمایی‌هایی دیگر بود، اما نه بودجه‌ای عینی، نه کمکِ مادیِ چشمگیر، و نه تعهداتی از سوی دولت‌ها برای تأمینِ نفت یا مالی. همبستگی در زبانِ بلاغت بیان شد، زیرا بلاغت هزینه‌ای ندارد؛ نفت، دارو و دلار هزینه دارند.

آمریکای لاتین، از سوی دیگر، شرمی بر دوش می‌کشد که هیچ سخنوری نمی‌تواند بزداید. زیرا در اینجا از رئال‌پولیتیکی دور سخن نمی‌گوییم. از همسایگانیم. از برادران. از سنتِ همبستگی که به بولیوار و مارتی بازمی‌گردد، به دهه‌ها اعلامیه‌های علیه امپریالیسم و سرودهایی در میدان‌های انبوه. و با این همه، هنگامی که کوبا بیش از هر زمان دیگر به یاری نیاز داشت، آمریکای لاتین روی برگرداند. مکزیک، نخست. کلودیا شاینباوم، دخترِ چپ، نوه‌ی تبعیدِ اسپانیایی، خود دانشمندی و دولتمردی، با وعده‌ی حاکمیت به قدرت رسید. شاینباوم ارسالِ نفت را متوقف کرد. با تعبیراتی مبهم اعلام کرد —بازبینیِ رویه‌ها، تنظیماتِ لجستیکی— اما ترجمه‌اش روشن بود: نمی‌توانیم.

برزیل، پس از آن. لولا داسیلوا، کارگری که دو بار به ریاست‌جمهوری رسید، نمادِ چپِ قاره، مردی که قرنی جنوب‌آمریکایی را نوید داد، به محکومیتِ لفظیِ محاصره بسنده کرد. بیانیه صادر کرد. بیانیه‌های مشترک با اسپانیا و مکزیک امضا کرد. ابرازِ عمیق‌ترین نگرانی کرد. و نه بیش. برزیل اقتصادی دارد که همچنان جان نمی‌گیرد، وابستگی‌ای روزافزون به بازارهای غرب، و طبقۀ کارآفرینی که رویارویی با آمریکا را نمی‌بخشید. لولا بلاغت را برگزید. زیرا بلاغت رایگان است، و نفت هزینه دارد.

و ونزوئلا، البته، دیگر به‌عنوان بازیگری وجود ندارد. از مداخله‌ی آمریکا در ژانویه‌ی ۲۰۲۶، آن عملیاتی که مادورو را از قدرت برکنار و کارائیب را در یک هفته بازپیکربندی کرد، کاراکاس شبحی بیش نیست. کشوری که دو دهه ریه‌ی کوبا بود، روزانه صد هزار بشکه نفت در برابر پزشک می‌فرستاد، آلبارا و پتروکاریبه را پشتیبانی می‌کرد، دیگر وجود ندارد. یا به‌عنوانِ ماهواره‌ای برای واشنگتن وجود دارد، و از این رو، ابزاری برای خفقان. آنچه از آمریکای لاتین برجای مانده، قاره‌ای فلج‌است. نهادهای منطقه‌ای که کاغذی‌اند: سازمانِ کشورهای آمریکایی ابزاری آمریکایی‌ست، جامعه‌ی کشورهای آمریکای لاتین و کارائیب باشگاهی برای اعلامیه‌هاست، و اتحادیه‌ی ملت‌های آمریکای جنوبی جسدی بی‌جان. رئیس‌جمهورانی که از یکپارچگی سخن می‌گویند، اما چون مدیرانِ شعبه رفتار می‌کنند. چپی که با وحشت دریافت، حکومت‌کردن با فریادزدن تفاوت دارد.

اما ناروا و نادقیق خواهد بود اگر تمامِ سرانجام را به بزدلیِ دیگران نسبت دهیم. سیاستِ خارجیِ کوبا نیز نتوانست شبکه‌های بازدارنده‌ای مؤثر در برابر محاصره ایجاد کند. دو عامل در هم‌تنیدند و یکدیگر را تغذیه کردند: ناکارآمدیِ تاریخی که نتوانست سازوکارهای مالیِ ساختاری —صندوق‌های ذخیره، خطوط اعتباری بین‌المللی، اتحادهای بانکی— ایجاد کند، و سازوکارِ ترس از تحریم که از هر ممنوعیتِ مستقیمی ویران‌گرتر است، زیرا جهان را پیش‌دستانه از کوبا دور می‌کند، بی‌آنکه آمریکا نیاز به تحریمِ رسمیِ هر کشور یا بانکی داشته باشد.

بیش از پنجاه بانکِ بین‌المللی به‌خاطر ترس از تحریم، حتی به‌خاطرِ یک تراکنشِ ناچیز با این جزیره، روابطشان را با کوبا قطع کرده‌اند؛ ۱۳۰ بانکِ خارجی از همکاری با کوبا سر باز زده‌اند: ۷۵ از اروپا، ۲۱ از آمریکا و ۳۴ از دیگر نقاط جهان، که بر ۲۶۷ عملیاتِ عینی تأثیر گذاشته است. نیازی نیست آمریکا مستقیماً هر تراکنش را ممنوع کند؛ کافی‌ست کوبا را در طبقه‌ای قرار دهد —فهرستِ کشورهای حامیِ تروریسم، فعال‌شده در ۲۰۲۱— که ترسی جهانی برانگیزد، و این ترس، خود، به‌سانِ تحریمی پیش‌دستانه عمل کند.

شرکت‌ها، بیمه‌گرها، شرکت‌های بازرگانی، بسترهای مالی و بانک‌ها از معاملاتی که ریسک‌دار می‌دانند دوری می‌کنند، و اقتصادِ کوبا در شرایطی استثنایی با هزینه‌ای بیشتر، واسطه‌هایی کمتر و حاشیه‌ی عملِ تنگ‌تر قرار می‌گیرد. کوبا کوشید به‌عنوانِ کشورِ همکار به بریکس نزدیک شود و رسماً در ۱ ژانویه‌ی ۲۰۲۵ به آن پیوست، اما کشورهای همکار از حقوق و مزایایِ یکسانِ اعضایِ کامل برخوردار نیستند، و نه چین تعهدی انبوه نشان داد و نه روسیه. شبکه‌ی بازدارندگی هرگز بافته نشد، و هنگامی که تلاش به بافتش شد، دیگر دیر بود.

و کوبا، در میانِ همه‌ی اینها، تنها می‌ماند. با ده میلیون جمعیت‌ش. با نیروگاه‌های دهه‌ی هشتاد. با پزشکانی که هزاران نفر مهاجرت می‌کنند. با جوانانی که روزی بی‌خاموشی به یاد ندارند. با ۱۷۶ تدبیری که حتی یک روزِ بیشترِ حیثیت، نه یک گرمِ تخفیف، و نه یک کلمه‌ی به‌رسمیت‌شناسی برایش نخریده‌اند. زیرا امتیازها هرگز کافی نیستند. هرگز نبوده‌اند. و هرگز نخواهند بود. آنکه نیرو دارد مذاکره نمی‌کند؛ نابود می‌سازد. آنکه قدرت دارد گفت‌وگو نمی‌کند؛ تحمیل می‌کند. آنکه دلار دارد شریک نمی‌شود؛ خفه می‌کند.

شاید در سی سالِ دیگر، مورخان نه فقط به‌این بحث کنند که چرا کوبا به جایی رسید که رسید. شاید پرسشِ مهم‌تر پرسشِ دیگری باشد: چگونه ممکن بود هیچ‌کس حاضر به جلوگیری از آن نباشد؟ پاسخِ احتمالی در هاوانا یافت نمی‌شود. در منطقی خواهد بود که بر روابطِ بین‌المللِ معاصر حاکم است؛ منطقی که در آن اصول تا زمانی که قربانی نمی‌طلبند دوام می‌آورند، همدلی به رویت‌پذیریِ رنج وابسته است، و همبستگی با همان ماشین‌حسابی ارزیابی می‌شود که سرمایه‌گذاری‌ها یا اتحادهای نظامی.

از همین روست که کوبا به چیزی بیش از جزیره‌ای در بحران بدل شده است. به آیینه‌ای بدل شده است. چون غزه، هرچند از واقعیتی کاملاً متفاوت، ما را به تماشای فاصله‌ی میانِ ارزش‌های اعلام‌شده و تصمیماتِ عملاً گرفته‌شده وامی‌دارد. هر دو آشکار می‌سازند که خشمِ بین‌المللی نه فقط به وسعتِ رنج، که به سودمندیِ سیاسیِ آن، به رویت‌پذیریِ رسانه‌ای‌اش و به هزینه‌ی عمل‌کردن بستگی دارد.

این است منطقِ حقیقیِ شکارگر. یک‌باره نابود کردن نه، که تدریجی پیش رفتن. تسلیمِ فوری نخواستن، که زنجیره‌ای بی‌پایان از امتیازها. شکست را تحمیل نکردن، که مدیریتش کردن. امتیازها هرگز کافی نیستند، زیرا هدف، گرفتنِ امتیازی نیست، بلکه دگرگون‌کردنِ توازنِ قواست. و شاید این ناخوشایندترین درسی باشد که کوبا برای جهان به جا می‌گذارد. نه اینکه ضعیفان تنها باشند، بلکه هنگامی که هزینه‌ی یاری‌شان بسیار گران می‌شود، حتی دوستانشان نیز بهانه‌هایی برای روی‌گرداندن می‌یابند.

یالتای نامرئی توطئه نیست؛ اینرسی‌ست. همدلیِ گزینشی گناه نیست؛ بازتابی‌ست. منطقِ شکارگر پلشتی نیست؛ راهبردی‌ست. و تا زمانی که درنیابیم این سه نیرو در خاموشی کار می‌کنند، بی‌آنکه نیاز به تبهکاران یا شهیدان داشته باشند، همچنان با همان درماندگیِ همیشگی، شاهدِ برچیده‌شدنِ آهسته‌ی هر آنچه روزگاری گمان می‌کردیم غیرقابل‌مذاکره است، خواهیم بود.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب