
لی یون: اینجا نشانههای غرب همهجا به چشم میخورد، امّا آنچه به زندگی روزمرهٔ مردم نفوذ کرده، ساختِ چین است
لی یون، جهانگردی که دو قطبِ عالم را درنوردیده
نوشتهای از لی یون، نویسندهٔ ستونِ ویژهٔ وبسایتِ گوانچا
ترجمه مجله جنوب جهانی
ساعت ده شب بود که اتوبوسِ شبراهِ عازمِ کوزوو، بهآرامی از ترمینالِ دوبروونیک، در مرزِ کرواسی، خارج شد. اتوبوس کموبیش از مسافر پر بود. بعضی به شیشه تکیه زده و خواب بودند، بعضی دیگر آهسته به زبانی که برایم ناآشنا بود گفتوگو میکردند، و بالای سرشان، قفسهٔ بار، انباشته از کولهپشتها و کارتنهای حجیم بود.
بیشترِ مسافرها اهالیِ محلی بودند که به کوزوو برمیگشتند؛ بهنظر میرسید من تنها خارجیِ حاضر در اتوبوس باشم. هنگام سوار شدن، نگاههایی کنجکاو متوجهم شد؛ انگار باورشان نمیشد که کسی با گذرنامهٔ چینی این راه را برای ورود به سرزمینی برگزیند که هنوز در هالهای از ابهاماتِ تاریخی و سیاسی فرو رفته است.
اتوبوس در دلِ شب، بیوقفه به سوی شرق پیش میرفت و از مونتهنگرو و آلبانی عبور کرد. بیرونِ پنجره، دریای آدریاتیک جای خود را به کوهستانهای خاموش و چراغهای معدود و پرتوِ سردِ ایستگاههای مرزی داده بود. نزدیکِ اذانِ صبح بود که اتوبوس در گمرکِ کوزوو از حرکت ایستاد.
من که تنها مسافری بودم که صدایش زدند، چمدانم را کشیدم و واردِ دفتر شدم؛ دلم اندکی به هم ریخته بود. امّا برخلافِ انتظار، مأمورِ گمرک فقط مدتِ اقامت و آدرسِ هتل را پرسید، نگاهی گذرا به پاسپورت انداخت و با لبخندی گفت: «به کوزوو خوش آمدید.» همین خوشآمدگویی ساده، نخستین تصویری شد که از کوزوو در ذهنم نقش بست.
دیروز و امروزِ کوزوو
هرگاه نامِ کوزوو به میان میآید، خاطرهٔ بسیاری از مردم همچنان به آتشِ جنگ در آستانهٔ هزارهٔ جدید، یا اعلامیهٔ یکجانبهٔ استقلال در سال ۲۰۰۸ گره خورده است. بیشترِ چینیها «پریشتینا» را بهعنوان «پایتخت» کوزوو، از عملیاتِ غافلگیرکنندهٔ چتربازانِ روس در سال ۱۹۹۹ به یاد دارند. امّا این دشتِ محصور در میانِ کوهستان، پیشینهای بس سنگینتر از چند سطرِ خبریِ سالهای اخیر دارد.
پیش از این، کوزوو برایم تنها نامی در کتابها بود؛ تا وقتی که به صربستان سفر کردم و حسِ کنجکاویام نسبت به این سرزمین شعلهور شد. این بار، در سفرِ دورِ اروپا، فرصت یافتم پای به این گوشهٔ خاص و کمترشناختهشده بگذارم. برای گردشگرانِ چینیِ معمولی، راههای ورود به کوزوو بسیار محدود است: یا باید ویزای جداگانهٔ کوزوو بگیرند – که به دلیلِ عدمِ شناساییِ کشوریِ آن از سوی چین، بهسختی صادر میشود – یا با ویزای چندبارهٔ شنگن وارد شوند، که من نیز همین راه را برگزیدم. بهجرئت میتوان گفت که من از معدود گردشگرانِ چینیام که پا به خاکِ کوزوو گذاشتهام.
برای درکِ موقعیتِ خاص و حساسِ امروزِ کوزوو، ناگزیر باید پرسید که ریشهٔ این گرهٔ کورِ تاریخی در چیست؟ برای صربها، کوزوو مهدِ تمدنِ ملی و ارتدوکسِ ایشان است و دیرهای قدیمیِ فراوانی در آن پراکندهاند؛ نبردِ کوزوو در سال ۱۳۸۹ نیز همچون نگینِ روحیِ ملتِ صرب میدرخشد.
امّا در طیِ قرنها حاکمیتِ امپراتوریِ عثمانی، آلبانیاییهای مسلمان بهتدریج در این سرزمین ساکن شدند و سرانجام به اکثریتِ مطلقِ جمعیت تبدیل گشتند. این تقابلِ میانِ تعلّقِ تاریخیِ عاطفی و ساختارِ جمعیتیِ امروزین، به گسلِ اصلیِ تمامِ درگیریهای بعدی بدل شد.
در دورانِ یوگسلاویِ پیشین، تیتو با مشتِ آهنین تعادلی شکننده برقرار کرده بود. امّا با فروپاشیِ یوگسلاوی در اواخرِ دههٔ ۱۹۸۰، مقاماتِ صرب خودمختاریِ کوزوو را لغو کردند و چرخهٔ سرکوب و مقاومت، سرانجام در سال ۱۹۹۸ به جنگِ خونینِ کوزوو انجامید.
سال ۱۹۹۹، ناتو بدونِ مجوزِ شورایِ امنیتِ سازمانِ ملل، به بمبارانِ یوگسلاوی دست زد و پس از جنگ، کوزوو بهطورِ موقت زیرِ نظرِ سازمانِ ملل اداره شد. تا اینکه در سال ۲۰۰۸، کوزوو بهطورِ یکجانبه استقلال خود را اعلام کرد و آمریکا و بیشترِ کشورهایِ غربی، فوراً آن را به رسمیت شناختند. امّا صربستان بر حاکمیتِ خود پافشاری میکند و چین و روسیه نیز بر اساسِ حقوقِ بینالملل و احترام به تمامیتِ ارضیِ کشورها، همواره از بهرسمیتشناختنِ آن سرباز زدهاند.
روزمرگیهای پریشتینا
همین که پا به خاکِ کوزوو گذاشتم، نخستین حسّی که داشتم این بود که همهجا دارد بهآرامی بازسازی میشود و گامبهگام پیش میرود. این سرزمین، محصور در کوهستانست و در میانهاش دشتی گسترده؛ اگر کسی نمیگفت کوزوو است، خیال میکردم به حومهٔ یکی از شهرهایِ چین قدم گذاشتهام. کنارِ جاده، خانههای متروکِ فراوان و کلبههای سادهٔ بسیار به چشم میخورد و در دوردست، ساختمانهای نیمهکارهٔ چندطبقه خودنمایی میکرد.
حدود یک ساعت پس از مرز، به «پایتخت» پریشتینا رسیدیم. شهر بهمراتب شلوغتر بود و سطحِ کلیِ ساختوساز، به شهرهایِ درجهٔ سهٔ چین میمانست؛ سبکِ ساختمانها نیز تفاوتِ چندانی با شهرهایِ معمولیِ اروپا نداشت.
پیش از سفر، میدانستم که چین استقلالِ یکجانبهٔ کوزوو را به رسمیت نمیشناسد؛ از این رو، در دل آمادهٔ رویارویی با سردی و تبعیضِ احتمالیِ مردمِ محلی شده بودم. امّا آنچه رخ داد، کاملاً برخلافِ انتظارم بود. مردمِ اینجا بهشکلی شگفتآور صمیمی و خونگرمند؛ هر بار که درگیرِ مشکلی میشدم، کسی بیچشمداشت به یاریام میشتافت. وقتی نتوانستم جایِ اقامت را پیدا کنم، یک رهگذر نهتنها با صاحبخانه تماس گرفت، بلکه چمدانم را هم کمک کرد تا بیاورم. این رفتار، بهکلی با بسیاری از نقاطِ غربِ اروپا که مملو از ترفندهایِ گردشگریست، تفاوت دارد.
هر بار که میپرسیدند اهلِ کجایم، میگفتم از چین. نهتنها هیچگونه طردی احساس نکردم، بلکه با نهایتِ کنجکاوی با من روبهرو میشدند. برایشان این کشورِ دورِ شرقی، بسیار مرموز و قدرتمند جلوه میکرد.
با صمیمیتی وصفناشدنی از من میخواستند که از شهر دیدن کنم، جاهایِ دیدنی و رستورانهایِ خوب را معرفی میکردند و از پیشرفت و عظمتِ چین ابرازِ شگفتی مینمودند. راستش، این شهر کمنظارترینِ شهرهایی بود که کمترینِ ترفندهایِ گردشگری را داشت؛ تجربهای که تمامِ پیشداوریهایِ مرا یکسره در هم ریخت.
از آنجا که دو روز در این شهر میماندم، بهمحضِ رسیدن بهسویِ سوپرمارکت رفتم. نکتهای که عمیقاً مرا تحتِ تأثیر قرار داد، قیمتهایِ کوزوو بود. برای کسی که تازه از دوبروونیکِ کرواسی – با آن سطحِ بالایِ هزینهها در غربِ اروپا – آمده بود، هزینههایِ کوزوو بهقدری پایین بود که آدم را بهخود میلرزاند؛ میتوانم بگویم «ارزانترینِ ممکن» و حیرتانگیز.
واحدِ پولِ رسمیِ اینجا بسیار عجیب است: کوزوو نه عضوِ منطقهٔ یوروست و نه عضوِ اتحادیهٔ اروپا، امّا همهجا با یورو معامله میکنند. و با وجودِ تسویه به یورو، سطحِ هزینهها در پایینترینِ حدِّ اروپاست. در کافههایِ کنارِ خیابانِ پریشتینا، یک فنجانِ قهوهٔ اسپرسوِ آمریکایی تنها ۱ تا ۱٫۵ یورو قیمت دارد – یعنی چند یوانِ چین – چیزی که در غربِ اروپا تقریباً غیرقابلِ باور است. اگر به رستورانهایِ سنتیِ محلی بروید و یک بشقابِ پر از کبابِ ترکیبی، همراه با نانِ تازه و سالادِ محلی سفارش دهید، صورتحسابتان حداکثر ۴ یا ۵ یورو میشود. در سوپرمارکت نیز یک بطریِ بزرگِ نوشابه یا آبِ معدنی اغلب تنها چند دهمِ یورو قیمت دارد.
بعداً دریافتم که دلیلِ اصلیِ این قیمتهایِ پایین، وابستگیِ شدیدِ اقتصادِ کوزوو به کمکهایِ خارجی و پولِ کارگرانِ مهاجر است. میانگینِ حقوقِ ماهیانهٔ مردمِ محلی فقط چندصد یورو است و نرخِ بیکاری نیز بالاست. برای آنها، چنین قیمتهایی تنها راهِ بقاست.
در هنگامِ گشتوگذار در سوپرمارکتِ پریشتینا، به نکتهٔ بسیار جالبِ دیگری برخوردم: تقریباً همهٔ کالاها با دقّتِ تمام، کشورِ سازنده را روی برچسب درج کرده بودند. بعداً فهمیدم که به دلیلِ شرایطِ خاصِ سیاسی و تاریخیِ کوزوو، مردمِ محلی بهشدت به منشأِ کالاها حساساند؛ این برچسبها به آنها امکان میدهد که در یک نگاه تشخیص دهند کدام کالا از «متحدان» آمده و کدام از کشورهایی که با آنها سابقهٔ ناخوشایند داشتهاند.
با نگاه به انبوهِ برچسبهایِ روی قفسهها، بهوضوح میتوان دریافت که هرچند نشانههایِ غرب همهجا خودنمایی میکند، امّا در قفسهٔ کالاهایِ روزمرهٔ سوپرمارکت، آنچه واقعاً به زندگیِ مردم عادی راه یافته، ساختِ چین است. بهجز موادِ غذاییِ عمده و لبنیات که بیشتر از آلبانیِ همسایه یا دیگر کشورهایِ اروپایی تأمین میشود، مابقیِ کالاهایِ پرشمارِ ضروری – از ظروفِ آشپزخانه، محصولاتِ پلاستیکی، ابزارآلاتِ فلزی، لوازمِ تحریر، پریز و اتصالاتِ الکتریکی – تقریباً همگی با برچسب «ساختِ چین» مزین شدهاند.
این حسّی بهغایت سورئال داشت: در خیابانها، همهجا حسِّ شکرگزاری و ستایشِ بیچونوچرایِ غرب به چشم میخورد؛ امّا در دلِ معیشتِ روزمره، آنچه چرخهایِ این دولتِ جوان و زندگیِ عادیِ مردم را میچرخاند، محصولاتی است که از چین – کشوری که در سطحِ حقوقی، آنها را به رسمیت نمیشناسد – آمده است.
هرچند منازعهٔ ژئوپلیتیک هرگز فروکش نمیکند، امّا نمیتواند مانعِ پیشرویِ تجارتِ جهانشده شود. آن کالاهایِ کوچکِ چینی با کیفیتِ خوب و قیمتِ مناسب، از میانِ تمامِ موانعِ سیاسی عبور کرده و بهخوبی در خدمتِ همهٔ مردمِ این سرزمین قرار گرفتهاند. این صحنه، مرا در برابرِ قفسههایِ فروشگاهِ غریب، به تعمّق در بابِ شکافِ عمیق و درعینحالِ شگفتانگیزِ میانِ سیاستِ کلان و زندگیِ واقعی واداشت.
پدرِ بنیانگذارِ کوزوو
خودِ شهر چندان بزرگ نیست و جاهایِ دیدنیِ آن محدود. از میانِ آنها، مشهورترین، تندیسِ «پدرِ بنیانگذارِ» کوزوو، یعنی بیل کلینتون است. بله، درست شنیدید؛ کوزوو معتقد است که «پدرِ بنیانگذار» آنها یک رئیسجمهورِ آمریکایی است. در هستهٔ مرکزیِ پریشتینا، خیابانی بسیار وسیع به نام «بلوارِ کلینتون» وجود دارد. در کنارِ آن، تندیسِ برنزیِ سهمتریِ کلینتون نصب شده که در دستِ خود اسنادِ مربوط به آن دوران را گرفته و با لبخندی آشنا، به سویِ شهر دست تکان میدهد؛ در پشتِ آن، پرچمِ آمریکا به اهتزاز درآمده است.
در آن لحظه، موجی از حسِّ پوچی و پیچیدگیِ عاطفی درونم را فراگرفت. در نظرِ مردمِ محلی، او فرشتهٔ نجاتبخشیست که روشنایی آورده. در سال ۱۹۹۹، همین دولتِ کلینتون بود که با وجودِ مخالفتهایِ فراوان، حملهٔ هواییِ ناتو به یوگسلاوی را رهبری کرد و نیروهایِ صرب را وادار به خروج از کوزوو نمود؛ بدینترتیب، به باورِ آلبانیاییها، از «فاجعهٔ نابودی» جلوگیری شد. از نگاهِ آنها، بدونِ کلینتون، کوزووی امروزی وجود نداشت.
امّا در همان سالِ ۱۹۹۹، سفارتِ چین در بلگراد در جریانِ همین حملات هدف قرار گرفت و در آتش سوخت. در روایتِ تاریخیِ ما، آن اقدام، مصداقِ بارزِ قدرتگراییِ ناقضِ حقوقِ بینالملل بود و بهعنوانِ خاطرهای سرشار از تلخی و اندوه، در یادها مانده است.
بار دیگر به تندیسِ برنزیِ کلینتون با آن لبخندِ همیشگی خیره شدم و ناگهان ندانستم با چه چهرهای باید به آن نگاه کنم. بمبهایی که هواپیماهایِ ناتو در عملیاتِ نظامیِ ۱۹۹۹ بر سرِ این سرزمین فرو ریختند، چراغِ زندگیِ تازهای را برایشان روشن کرد، امّا در حافظهٔ ما، زخمهایی عمیق و التیامناپذیر برجای نهاد. نه میتوانم مردمِ عادیای را که برای بقا شکرگزارند، سرزنش کنم و نه هرگز، کوچکترین احساسِ همذاتپنداری با این تندیس خواهم داشت.
در طولِ خیابان، پرچمهایِ فراوانی در اهتزاز است؛ امّا بسیاری از آنها پرچمِ کوزوو نیست، بلکه پرچمِ آمریکاست؛ و پرچمِ کوزوو تقریباً همیشه در کنارِ پرچمِ آمریکا دیده میشود. کمی آنطرفتر از بلوارِ کلینتون، نمادِ دیگری با اهمیّتِ بسیار واقع شده: یادمانِ «نیوبورن» که از هفت حرفِ غولپیکرِ فلزی ساخته شده. در روزِ اعلامِ یکجانبهٔ استقلالِ کوزوو در ۲۰۰۸، این تندیس در مرکزِ شهر نصب شد تا با حالتی نزدیک به شیفتگی، تولّدِ یک موجودیتِ سیاسیِ نوین را به جامعۀ جهانی اعلام کند. من در روزگاری به آنجا رسیدم که آمریکا دویستوپنجاهمین سالِ استقلالِ خود را جشن میگرفت؛ کوزوو که خود را «فرزندِ آمریکا» میخواند، بهناچار دست به نمایشِ ارادت زده و بر پیکرهٔ این یادمان، آرزوهایِ خود و سپاسِ بیکرانش را نسبت به آمریکا نگاشته بود. این هجومِ تصویری، بهوضوح نشان میداد که این دولتِ جوان، چقدر شیفتهٔ پذیرشِ کامل از سویِ جهانِ مدرنِ غرب است و با چه شتابی به دنبالِ تکیهگاهِ معنویِ خویش میگردد.
امّا این طراوت و امیدِ ظاهری، نمیتواند انعکاسِ تلخِ ژئوپلیتیک را بپوشاند. در پشتِ سرِ این بنایِ تازه، که به احترامِ آمریکا ساخته شده و متعلق به قومِ آلبانیاییست، همچنان سایهی سنگینِ قرنها کشمکش بر این سرزمین گسترده است. اشتیاقِ آنها به زندگیِ مدرنِ غربی را درک میکنم؛ همان زندگیای که بارِ سنگینِ تاریخ را از دوش به زیر انداخته. امّا وقتی به بناهایِ درشتخشتِ برجایمانده از دورانِ یوگسلاوی و دیوارهایِ رنگورفته نظر میافکنم، یکسو شاهدِ اعلامیههایِ تازهای هستم که تقلیدی از فرهنگِ عامهٔ آمریکاست و سویِ دیگر، گرفتاریهایِ کهنِ سرزمینی که هنوز در زیرِ پوستِ تاریخ التیام نیافته و حل نشده باقی مانده.
هنگامِ عکسگرفتن، با دخترکِ دهسالهای برخورد کردم. متوجّه شد که دوربین را بهسویش گرفتهام؛ با زیرکی و وقاری کودکانه، کنار رفت. پس از عکس، دستی برایش تکان دادم و او با لبخندی معصومانه پاسخ داد. در این چشمانِ زلال، هیچ اثری از نزاعهایِ قومی، مذهبی و ژئوپلیتیکی که قرنهاست بر این خاک سایه انداخته، دیده نمیشد. با انگلیسیای اندکی ناموزون، امّا بهاندازهی کافی رسا، از من پرسید اهلِ کجایم. وقتی پاسخِ «چین» را شنید، نگاهش از کنجکاویِ نابی درخشید و با اشتیاق از من خواست که یک جملهٔ چینی به او بیاموزم. وقتی از مهارتِ زبانیاش تمجید کردم، با جدّیّت پاسخ داد که زبانِ انگلیسی در مدرسهٔ آنها درسِ اجباریست. در این سرزمینِ تحتِ سلطهٔ آلبانیاییها، نسلِ جوان در فراگیریِ انگلیسی، از بسیاری از کشورهایِ سنتیِ اروپایِ غربی پیشی گرفتهاند.
برای این دخترک که در ویرانهها و بازسازی بزرگ شده، آتشِ ۱۹۹۹، ستارهٔ سرخِ دورانِ تیتو، یا نامِ یوگسلاوی – که زمانی نیمی از اروپا را به حیرت واداشته بود – همه در گردابِ تاریخ محو گشتهاند. جهانِ او را نه مرزهایِ نفرت، بلکه گوشیِ هوشمند و موسیقیِ پاپِ غربی تعریف میکنند. در حالی که نسلِ پیشین در قهوهخانهها هنوز بر سرِ زخمهایِ دیروز و منازعاتِ ژئوپلیتیک مجادله میکنند، جوانانِ کوزوو پشت به ویرانههایِ یوگسلاوی کرده و از نظرِ روحی، کوچی ابدی کردهاند. آنها دیگر هیچ پیوندِ فرهنگی با آن مادرِ سیاسیِ پیشین ندارند؛ تنها غریبگیست که میانشان فاصله افکنده؛ گویی خود به یادمانی بیتماشاگر بدل گشتهاند.
شکافی که التیام نمییابد
هنگامی که دوربین را به سویِ بنایی پوشیده از علفهایِ هرز گرفتم تا عکس بیندازم، ناگهان مردی از ناکجا ظاهر شد و با لحنی قاطع و اخلاقی مرا از عکسبرداری منع کرد. پیرمرد انگلیسی نمیدانست؛ تنها با اشاره از من خواست که دوربین را زمین بگذارم. با دقّت بیشتر نگاه کردم؛ این بنا، کلیسایِ ارتدوکس بود. میدانیم که بیشترِ روسها و صربها پیروِ مذهبِ ارتدوکساند و این بنا نیز از همان دوران باقی مانده. اکنون که دو طرف رسماً از هم گسستهاند، طبیعی است که دیگر کسی به فکرِ بازسازیِ آن نباشد. بنا در میانِ زمینی در مرکزِ شهر، رها شده تا علفهایِ هرز در آن بروید، امّا هرگز تخریب نشده؛ بههمین شکلِ چشمگیر، درست در کنارِ مسجدی بزرگتر، در مرکزِ شهر ایستاده است.
این دو، تضادِ آشکاری دارند: یکی نظیف و آراسته، دیگری در میانِ علفهایِ هرز، چنان که هر رهگذری ناچار به دور زدنِ آن است. منارهٔ سفیدوبراقِ مسجد در برابرِ آسمانِ آبی میدرخشد و صدایِ اذان، فضایی خشوعآمیز و باوقار را تداعی میکند. امّا تنها چند قدم آنسوتر، کلیسایِ ارتدوکس با دیوارهایِ لکهدار و صلیبِ زنگزدهاش، چون زخمی التیامنیافته خودنمایی میکند. باد که از میانِ علفهایِ هرزِ بلند میگذرد، خشخشِ غمانگیزی برمیانگیزد که چون آهی از ژرفایِ تاریخ، در دلِ شهرِ شلوغ طنینانداز است.
پیرمرد همچنان در همان نزدیکی، با چشمانی هشیار و پر از اندوه، مرا زیرِ نظر داشت تا وقتی که دوربین را کاملاً در کیف گذاشتم. در این سرزمین، بناها نهتنها جایگاهِ ایمان، بلکه آشکارترینِ دماسنجِ ژئوپلیتیکاند. این دو بنایِ مذهبی، در فاصلهای چنین نزدیک، در سکوتِ خویش با یکدیگر رویارو شدهاند؛ نیازی به هزاران کلمه نیست، امّا این تصویر، هر کتابِ تاریخیای را به چالش میکشد. یک بار دیگر به آن علفهایِ هرز نگاه کردم و بیصدا روی برتافتم و تنها آن غروبِ بهیادماندنی را در پسِ خویش برجای نهادم.
خطِّ قرمزی که عقبنشینی ندارد، و مهربانیای که نمیتوان نادیده گرفت
بهعنوانِ یک چینی، در این سرزمین ناخودآگاه حسِّ خطری مشابه را در درونم احساس میکنم؛ اینجا چون بازتابی از مسئلهٔ تایوان در شبهجزیرهٔ بالکان است. هر جا سخن از خطِّ قرمزِ حاکمیتِ ملی و تمامیتِ ارضی باشد، و هر جا پایِ مداخلهٔ زورگویانهٔ غرب در میان باشد، هر چینیِ صاحبتاریخی، در برابرِ این گونه اقداماتِ جداییطلبانهٔ یکجانبه، ناخودآگاه به خطِّ قرمز و هشداردهندهای دست مییازد که هیچگاه کوتاهآمدنی نیست.
ما بهدرستی بهایِ طعمِ حاکمیتِ تضعیفشده و کشورِ تجزیهشده را میدانیم. در نگاهِ ما، تمامیتِ ارضی خطِّ قرمزیست که مذاکرهپذیر نیست؛ و «استقلالِ» کوزوو با پشتوانهٔ غرب، دقیقاً بر حسّاسترین عصبِ چینیها قدم نهاده است. این کار که با بهانهٔ حقوقِ بشر یا تعیینِ سرنوشت، و در عمل با ابزارهایِ نظامی و سیاسی، پیکرِ یک کشورِ مستقل را میدَرَند، در ذات، با تاکتیکِ «برشِ نازکِ نازک» (سوسیسبری) در مسئلهٔ تایوان و همچنین تلاشهایِ درازمدّت برای بینالمللیکردنِ این مسئله، تفاوتیِ بنیادین ندارد. هر چینی، در برابرِ چنین رژیمی که از پشتِ قدرتِ بیگانه جان گرفته، بهطورِ طبیعی حالتِ تدافعی و انزجار در خود احساس میکند؛ چهگونه میتوانیم اجازه دهیم که چنین سناریویی بر سرِ خاکِ خودمان تکرار شود؟
امّا این خلأِ شناختی، سرانجام در کوچهوخیابانها، به برخوردیِ واقعی میانِ اصولِ کلان و زندگیِ عینی بدل شد. پیش از پاگذاشتن به این سرزمین، کوزوو در ذهنِ ما تنها نمادِ تجزیه، جنگ، و یک موضعِ سیاسی بود. با حساسیتی بالا وارد شدم و گمان میکردم با فضایی آکنده از دشمنی و شعارهایِ جناحیِ تند روبهرو شوم، امّا آنچه مرا در آغوش گرفت، زیستِ ساده و بیپیرایهای بود که از همهٔ بازیهایِ بینالمللی برتر و جداتر مینمود.
آن نگرانیِ رهگذری که برای یافتنِ اقامتگاهم با هر کسی تماس میگرفت، آن لبخندهایِ صمیمانه و بیریایی که با شنیدنِ «چین» از ژرفایِ جان بر لب مینشاندند، همگی واقعیّاتِ خُرد و محسوسیاند. این تضادِ شدید، مرا به این نکته رهنمون شد که سردیِ مناسباتِ بینالمللی و گرمایِ زیستِ فردی، در یک زمان و مکان میتوانند در کنارِ هم بهزیستی ادامه دهند. بهعنوانِ یک چینیِ دورافتاده، در عینِ حال که از موضعِ خود عقبنشینی نمیکنم، امّا نمیتوانم در برابرِ این مهربانیهایِ عینی، سرد و بیتفاوت باشم. این، شاید عمیقترین پیچیدگیِ سفر به مقصدیِ خاص و کمترشناختهشده باشد.
پس از غروبِ آفتاب، در خیابانهایِ پریشتینا قدم میزدم و سنگینیِ ناشی از ویرانههایِ تاریخی همچنان بر دوشم سنگینی میکرد. حسِّ همذاتپنداریِ من در این سرزمین، بسیار عمیقتر و دردناکتر از گردشگرانی از سایرِ کشورها بود. آنچه آشنا بود، همان شورِ زندگیِ روزمره بود؛ آن ساختمانهایِ نیمهکاره، کلبههایِ ساده و آشفته، و مهربانیِ بیپیرایهٔ مردم، بهشدت مرا به یادِ شهرهایِ درجهٔ سه یا چهارِ چین میانداخت؛ بیآنکه سردی و فاصلهٔ مغرورانهٔ غربِ اروپا در آن باشد.
امّا آنچه غریب بود، پرچمهایِ فراوانِ آمریکا در سراسرِ شهر و شوقِ افراطیِ سپاسگزاری از غرب بود که پیوسته تلخی و واقعیتِ سیاستِ جهانی را به رخم میکشید. بیشتر از همه، این نکته مرا تحتِ تأثیر قرار داد که هرچند در روایتِ کلان، مواضعِ ما در دو سویِ کاملاً متضاد قرار دارد، امّا در مواجههٔ فردی با فردی، آنها سادهدلانهترینِ مهربانیها را به من – یک خارجی – ارزانی داشتند. این درهمتنیدگیِ پارگیِ مواضعِ کلان با گرمایِ روابطِ خُرد، همان حقیقتِ ناب و تأسفبارِ این سرزمینِ خاص است.
شب که از راه رسید، چراغهایِ پریشتینا یکییکی روشن شدند. در پوششِ تاریکی، تضادِ میانِ بناهایِ قدیم و جدیدِ شهر بهنظر محو آمد و زخمهایِ برجایمانده از ژئوپلیتیک، لحظهای به خاموشی گرایید. این سفرِ دورودراز را آغاز کرده بودم تا تنها از نزدیک گوشهای از جهان را ببینم که پیشتر فقط در کتابها و اخبارِ بینالمللی با آن آشنا شده بودم؛ امّا غافل از اینکه در پسِ نمادهایِ سردِ سیاسی، با این همه بافتِ پیچیده و ظریفِ انسانی روبهرو خواهم شد.
هر ملت و هر کشوری، مواضع و خاطراتِ غیرقابلِ مصالحهٔ خود را دارد. خطِّ قرمزِ مربوط به حاکمیت و تجزیه، خطِّ قرمزِ منافعِ حیاتیِ ماست و هرگز ذرّهای از آن کوتاه نخواهیم آمد. امّا این مانع از آن نمیشود که در سطحِ روزمره، به مهربانیهایی که فراتر از موضعهاست، پاسخ دهیم و آنها را درک کنیم.
گذر از کوزوو، شاید نتواند گرههایِ سختگشایِ سیاستِ جهانی را باز کند، امّا به من آموخت که در پسِ آن بازیهایِ ظاهراً سیاهوسفیدِ کلان، همواره مردمانی با گوشت و خونِ واقعی زندگی میکنند. مردمانی که میکوشند از میانِ خاکسترِ جنگ، در شکافِ میانِ ویرانی و بازسازی، به زندگیِ آرامِ خویش امید ببندند.
