دشمنانِ طبقاتی: نخبگانِ همکارِ فلسطینی در برابرِ مقاومتِ مردمی – ژوزف مَساد

در


ژوزف مَساد
ترجمه مجله جنوب جهانی

در میانهٔ نسل‌کشی در غزه و وحشت در کرانهٔ باختری و لبنان، مقاومتِ فلسطین و لبنان نه تنها با دشمنِ اسرائیلی، بلکه با نخبگانِ همکارِ خود نیز روبه‌روست.

واکنشِ تاریخی به فتحِ استعماری و سلطهٔ امپریالیستی در بخشِ بزرگی از جهان، سه‌گانه بوده است: نخست، مقاومتِ رادیکال از سویِ اکثریتِ دهقانان و کارگرانِ فقیر و بخشِ قابل‌توجهی از طبقهٔ متوسطِ شهری.

دوم، هم‌کاری و مماشات از سویِ بخشِ بزرگی از نخبگانِ ثروتمند و برخی از قشرهایِ طبقهٔ متوسط، که با این باور توجیه می‌شد که چنین هم‌کاری‌ای به امتیازهایی از سویِ استعمارگر می‌انجامد و از رویاروییِ آشکاری که در آن، مغلوبیتِ مستعمره‌شدگان قطعی است، پیشگیری می‌کند.

سوم، تسلیم و هم‌کاریِ کامل از سویِ بخشی دیگر از ثروتمندان، به این امید که در برابرِ همکاران و مماشات‌کنندگانِ نخبگانِ رقیب، رفتاری ترجیحی دریافت کنند؛ بر اساسِ این منطق که تداومِ سلطهٔ استعماری، هم به نفعِ نخبگان است و هم به سودِ کارگزارانِ محلیِ استعمار.

این واکنش‌ها در سراسرِ جهانِ مستعمره‌شده و پسااستعماری، از آسیا تا آفریقا، دیده شده است. جهانِ عرب – از جمله فلسطینیان – نیز از این قاعده مستثنا نبوده است. در واقع، جامعهٔ فلسطینِ پیش از نَکبه، در برابرِ استعمارِ بریتانیا و استعمارِ شهرک‌نشینیِ صهیونیستی، دقیقاً همین سناریو را دنبال کرد، همان‌گونه که پس از نکبه نیز چنین کرد.

از آغازِ دههٔ ۱۹۲۰، هرچند نخبگانِ ثروتمندِ فلسطین میانِ خود دچارِ تفرقه بودند، اما به طورِ کلی بر این امر هم‌عقیده بودند که مقاومت در برابرِ استعمارِ صهیونیستی، مستلزمِ هم‌کاری با اشغالگرانِ بریتانیایی است. این استراتژی به دستِ هیئتِ عرب و شورای عالیِ اسلامی هدایت می‌شد که هر دو در اختیارِ خاندان‌هایِ بزرگِ ثروتمندِ اورشلیم، یافا و دیگر شهرهایِ فلسطین بودند. آنان با نخبگانی دیگر روبه‌رو بودند که عمدتاً یک خاندانِ رقیب از اورشلیم و نیز خانواده‌هایِ حاشیه‌نشینِ درونِ این دو نهاد بودند و از هم‌کاریِ کامل با بریتانیایی‌ها و صهیونیست‌ها حمایت می‌کردند. این گروهِ اخیر، با بودجه و پشتیبانیِ صهیونیست‌ها، «حزبِ کشاورزی» (الحزب الزراعی)، «انجمنِ ملیِ مسلمانان» و سپس «حزبِ ملی» (الحزب الوطنی) را بنیاد نهادند.

اکثریتِ دهقانان و کارگران، راهِ مقاومت را برگزیدند و طبقاتِ متوسطِ شهری نیز پشتیبانیِ قابل‌توجهی از آنان به عمل آوردند.

جنبشِ استقلال‌خواهی
روشنفکرانِ طبقهٔ متوسط چنان از موضعِ نخبگانِ فلسطین – چه گروهِ اقلیتِ همکارِ آشکار و چه گروهِ اکثریتِ «مماشات‌گر» – به ستوه آمده بودند که در سالِ ۱۹۳۲، «حزبِ استقلال» (حزب الاستقلال) را پایه‌گذاری کردند. این حزب از مقاومتِ دهقانان و کارگران پشتیبانی می‌کرد و جنبشی برای حقوقِ مدنی به راه انداخت که شاملِ تظاهرات، تحریم و نافرمانیِ مدنی می‌شد.

حمدی الحسینی از غزه (که نسبتی با خاندانِ حسینیِ نخبگانِ اورشلیم نداشت) و دیگر رهبرانِ جوانِ استقلال، از دیگر مبارزاتِ ضداستعماری، به ویژه مبارزهٔ گاندی در هند، الهام گرفتند.

رهبریِ حزبِ استقلال – از جمله حسینی و اکرم زعیتر، معلمِ جوانی از نابلس؛ عزت دروزه، نویسنده و معلمِ ملی‌گرا؛ و عونی عبدالهادی، وکیل و دبیرِ پیشینِ هیئتِ عرب (که از ۱۹۲۸ در کنترلِ نخبگان بود) – با الگوگیری از گاندی، به نافرمانیِ مدنی در برابرِ حاکمانِ بریتانیاییِ فلسطین فراخوان دادند.

آنان تاکتیک‌هایی همچون «راهپیماییِ نمک» گاندی در مارسِ ۱۹۳۰ را که یک ماه به درازا کشید و سراسرِ هند را درنوردید، و نیز تحریم و نافرمانیِ مدنی را وام گرفتند. اندکی پس از تشکیلِ حزب، رهبرانِ استقلال، نخبگانِ فلسطین را به صراحت به هم‌دستی با سلطهٔ بریتانیا متهم کردند.

در نخستین گردهماییِ انبوهِ حزب، در دسامبرِ ۱۹۳۲، رهبرانِ آن خواستارِ استقلال شدند، بریتانیا و صهیونیسم را محکوم کردند، و به هم‌کاری با عراق، عربستانِ سعودی و مصر – که تازه به استقلال رسیده بودند – فراخواندند.

آنان هیئتِ عرب را به انفعال متهم کردند و از رهبرانِ آن خواستند که از هم‌کاری با مقاماتِ قیمومیتِ بریتانیا سرباز زنند. سالِ بعد، توانِ بسیج‌گریِ استقلال به اوجِ خود رسید، هم‌زمان با سرکوبِ بریتانیا، آپارتایدِ صهیونیستی، اخراجِ دهقانانِ فلسطینی و مهاجرتِ یهودیان به فلسطین که به سطوحی بی‌سابقه رسیده بود.

مقاومت و سرکوب
حزبِ استقلال که نتوانست هیئتِ عرب را به پذیرشِ نافرمانیِ مدنی ترغیب کند، در اکتبرِ ۱۹۳۳ تظاهراتی را در اعتراض به سیاستِ بریتانیا و استعمارِ یهودی سازمان داد. هیئتِ عرب سرانجام عقب‌نشست و با وجود «مخالفت» جناحِ همکارِ نخبگان، از فراخوانِ تظاهرات حمایت کرد.

هزاران نفر در سراسرِ فلسطین به تظاهرات برخاستند، از جمله ۸۰۰۰ تن تنها در یافا – که در میانِ آنان، ۶۰۰ فلسطینی از وادی الحوارث بودند که چند ماه پیش، زمین‌هایشان توسطِ شهرک‌نشینانِ صهیونیست مصادره شده بود. پلیسِ نژادپرست و خشنِ بریتانیا، ۲۶ تظاهرکنندهٔ بی‌سلاح را در یافا و حیفا به قتل رساند و ده‌ها تن دیگر را زخمی کرد.

مقاماتِ بریتانیا، نخبگانِ ثروتمندِ فلسطین از هر دو جناح، و صهیونیست‌ها، همگی در سرکوبِ حزبِ استقلال منفعتی مشترک دیدند. تلاشِ ترکیبیِ آنان، در سال‌هایِ ۱۹۳۴-۱۹۳۵، عملاً این حزب را که به محبوب‌ترین حزبِ ضداستعماریِ فلسطین بدل شده بود، تقریباً نابود ساخت.

با این حال، کنشگرانِ جوان‌ترِ فلسطینی، از جمله اعضایِ پیشینِ استقلال و کنگرهٔ جوانان، بر فراخوان‌هایِ خود به نخبگانِ فلسطین برای کنارگذاشتنِ تلاش‌هایِ بی‌ثمرشان در جلبِ حمایتِ بریتانیا علیه صهیونیسم، و روی‌آوردن به نافرمانیِ مدنی، افزودند.

در سالِ ۱۹۳۶، کارگرانِ فلسطینی دست به اعتصاباتی چند زدند که با مخالفتِ رهبرانِ نخبگان روبه‌رو شد؛ این امر، هزینه‌ای سنگین برای آنان در میانِ جنبشِ جوانان و هستهٔ حزبِ استقلال و هوادارانِ طبقهٔ کارگرِ آن به همراه داشت.

در حالی که سیاستمدارانِ نخبگان، گفت‌وگو با فرماندارِ عالی را بر سرِ ایجادِ مجلسی قانون‌گذاری ادامه می‌دادند، نشست‌هایی تازه – به رهبریِ استقلالی‌هایی چون حمدی الحسینی و با پیوستنِ کارگرانِ شهری – به اعتصابِ بزرگی انجامید که در ۱۹ آوریلِ ۱۹۳۶ اعلام شد. این اعتصاب که شش ماه به طول انجامید، تا به امروز طولانی‌ترین اعتصابِ عمومیِ جهان باقی مانده است.

فلسطینیان که به شدت بسیج شده بودند و رهبریِ آنان را استقلالی‌ها و گروه‌هایِ جوانان، از جمله انجمنِ جوانانِ مسلمان، برعهده داشتند، به صحنهٔ نخستِ سیاست راه یافتند. شتابِ آنان، سیاستمدارانِ نخبگان – از جمله مفتی، امین الحسینی، که ابتدا با اعتصاب مخالفت کرده بود – را واداشت تا یک هفته بعد، «هیئتِ عالیِ عرب» را به عنوانِ ائتلافی برای جایگزینیِ هیئتِ عرب که در اوتِ ۱۹۳۴ و در میانِ تفرقهٔ جناح‌هایِ نخبگان منحل شده بود، تشکیل دهند.

هیئتِ عالی کوشید تا خواسته‌هایِ نافرمانیِ مدنی را تعدیل کند، و فرماندارِ عالیِ بریتانیا نیز به رهبرانِ نخبگان، نقشِ مهارِ توده‌ها را یادآور شد. اکراهِ مفتی از حمایتِ اعتصابِ عمومی و قیامِ گسترده‌ترِ فلسطین، تا اواسطِ تابستانِ ۱۹۳۶ ادامه یافت.

در همین حال، نخبگانِ فلسطین آغاز به سازمان‌دهیِ احزابِ سیاسی کردند که در جلبِ خشنودیِ بریتانیا، و در موردِ حزبِ همکارِ دفاعِ ملی، در جلبِ خشنودیِ صهیونیست‌ها با یکدیگر رقابت می‌کردند.

در میانهٔ پایبندیِ دهقانان، کارگران، جوانانِ طبقهٔ متوسط و روشنفکران به مقاومت، و هم‌کاری و هم‌دستیِ پیوستهٔ نخبگان، قیامِ بزرگِ فلسطین شعله‌ور شد و تا سرکوبِ وحشیانهٔ نهاییِ آن به دستِ بریتانیایی‌ها و شهرک‌نشینانِ برتری‌طلبِ صهیونیست در سالِ ۱۹۳۹ ادامه یافت و بیش از ۸۰۰۰ فلسطینی به قتل رسیدند.

همکارانِ نخبگانِ فلسطین، شبه‌نظامیِ ضدانقلابی به نام «گروه‌هایِ صلح» تشکیل دادند تا انقلابیونِ فلسطینی را به قتل رسانند. شکستِ قیام، ۹ سال بعد به نکبهٔ ۱۹۴۸ انجامید.

وارثانِ اسلو
این پویایی‌ها در دورهٔ پس از نکبه دوباره سربرآوردند. پسرانِ دهقانان و کارگرانِ اخراج‌شدهٔ فلسطینی، همراه با بخشی از طبقهٔ متوسط، در اواخرِ دههٔ ۱۹۵۰ مبارزهای سیاسی نو را آغاز کردند که در اواخرِ دههٔ ۱۹۶۰ به جنبشی از مقاومتِ مسلحانه بدل شد.

نخبگانِ فلسطین به زودی این جنبش را در اختیار گرفتند، ظاهراً برای آنکه به آن «مشروعیتِ بین‌المللی» ببخشند – نخست با وساطتِ نزدِ رژیم‌هایِ عرب برای به رسمیت‌شناسیِ سازمانِ آزادی‌بخشِ فلسطین (ساف) در ۱۹۷۴ به عنوانِ «تنها نمایندهٔ قانونیِ مردمِ فلسطین». بودجه‌ای که رژیم‌هایِ عرب در اختیارِ ساف گذاشتند، به زودی در خدمتِ اهلی‌سازیِ آن درآمد.

ساف با تکرارِ استراتژیِ نخبگانِ پیش از نکبه، به هم‌کاری با آمریکا و اروپا روی آورد و «میانه‌روی» را در پیش گرفت؛ خواسته‌هایِ خود را از رهاییِ فلسطین از استعمارِ صهیونیستی به «راه‌حلِ دو دولتی» تقلیل داد. کانال‌هایِ مخفی با آمریکا و کانال‌هایِ آشکار با اروپا، سرانجام دستورکارِ پیشینِ ساف را از رهاییِ کامل به برتری‌جویی برای دولتی کوچک در بخشی ناچیز از خاکِ فلسطین فروکاست.

اما اگر ساف از ۱۹۷۴ به بعد، نقشِ نخبگانِ همکار و مماشات‌گرِ فلسطین در دهه‌هایِ ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ را بازتولید کرد، امضایِ پیمان‌هایِ اسلو در ۱۹۹۳، ساف را بار دیگر به آن بخشِ دیگر از نخبگانِ دهه‌هایِ ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ – از جمله حزبِ کشاورزی و حزبِ دفاعِ ملی – بدل ساخت که آشکارا با صهیونیست‌ها و حامیانِ استعماریِ آنان هم‌دستی می‌کردند. تشکیلاتِ خودگردانِ فلسطین در روزگارِ ما، بازتابِ همین نیروهایِ همکار است.

در این میان، سافِ یاسر عرفات و تشکیلاتِ خودگردانِ پس از آن، کوشیده‌اند تا هر گونه تلاش برای احیایِ مبارزه‌ای را که حزبِ استقلال و انقلابیونِ دهقان از آن پشتیبانی می‌کردند، و ابتدا از سویِ «جبههٔ امتناع» درونِ ساف از اواسطِ دههٔ ۱۹۷۰، و سپس از سویِ حماس (جنبشِ مقاومتِ اسلامی)، جهادِ اسلامی و بازماندگانِ چپِ ساف از اواخرِ دههٔ ۱۹۸۰ و اوایلِ دههٔ ۱۹۹۰ حمایت شده بود، خفه سازند.

این روند به کودتا علیه دولتِ حماس که در ۲۰۰۷ با اکثریتی قاطع دموکراتیک انتخاب شده بود، انجامید؛ کودتایی که آمریکا، اسرائیل و تشکیلاتِ خودگردان آن را ترتیب دادند و همان ائتلافی را تکرار کردند که در دههٔ ۱۹۳۰ علیه حزبِ استقلال دست به ائتلاف زده بود.

نیروهایِ امنیتیِ تشکیلاتِ خودگردان، نقشِ «گروه‌هایِ صلح» دههٔ ۱۹۳۰ را ایفا کرده‌اند. این، وضعیتی است که مردمِ فلسطین از ۱۹۹۳ با آن روبه‌رو بوده‌اند. مبارزهٔ کنونیِ آنان، همچنان مبارزه‌ای است میانِ تشکیلاتِ خودگردانِ همکار و مقاومتی طرفدارِ رهایی که مصمم به پایان‌دادنِ استعمارِ شهرک‌نشینی است.

نسل‌کشیِ غزه، پاسخِ رژیمِ نتانیاهو و حامیانِ غربیِ آن به مقاومتِ فلسطین است، در حالی که دست‌نشاندهٔ آنان، تشکیلاتِ خودگردان، در طولِ نسل‌کشی، جنگ و سرکوبِ خود را علیه آن مقاومت در مناطقی از کرانهٔ باختری که در کنترلِ این تشکیلات است، تشدید کرده است.

تشکیلاتِ خودگردان در این مسیر از ارتشِ اشغالگرِ اسرائیل و شهرک‌نشینانِ یهودیِ مسلح یاری می‌گیرد. اما همان‌گونه که نخبگانِ همکار و مماشات‌گرِ فلسطین در دهه‌هایِ ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ نتوانستند جلویِ مقاومت را بگیرند، همکارانِ کنونیِ تشکیلاتِ خودگردان نیز در مأموریتِ محوله‌شان برای از میان‌بردنِ روحیهٔ مقاومت در میانِ فلسطینیان، ناکام مانده‌اند.

این مقاومتِ پیوسته در برابرِ اسرائیل و حامیانِ غربیِ آن، و نیز در برابرِ تشکیلاتِ خودگردانِ همکار و نخبگانِ ثروتمندِ فلسطینی که از آن حمایت می‌کنند، سرانجام آیندهٔ مردمِ فلسطین را تعیین خواهد کرد.

پس از بیش از یک سده هم‌کاری و مقاومت، و با توجه به امتناعِ رژیمِ اسرائیل از توقفِ نسل‌کشیِ خود، کفهٔ ترازو همچنان به سودِ مقاومت سنگینی می‌کند.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب