
ایلان پاپه
اختصاصی فلسطین کرونیکل
ترجمه مجله جنوب جهانی
یادداشت سردبیر: نشریه «فلسطین کرونیکل» متن کامل سخنرانی اخیر مورخ سرشناس اسرائیلی، پروفسور ایلان پاپه، در «جشنواره مارکسیسم ۲۰۲۶» در لندن را بهطور اختصاصی منتشر میکند. پاپه در این خطابه جامع، سیر تکوین تاریخی صهیونیسم را میکاود و استدلال میکند که خشونت بیحدوحصر کنونی این جریان، بیش از آنکه نشان از قدرتی پایدار داشته باشد، بازتابدهنده یک بحران ساختاری عمیق است. متن حاضر جهت وضوح بیشتر بهطور جزئی ویرایش شده، اما استدلالها و لحن نویسنده کاملاً حفظ گردیده است.
صهیونیسم در بحران به سر میبرد و این بحران به پیدایش شکلی وحشیانهتر، نژادپرستانهتر و بیرحمانهتر از آن انجامیده است. این وضعیت از دیالکتیک آشنای تاریخ پیروی میکند: آخرین فصل از حیات یک رژیم، اغلب بیرحمانهترین فصل آن است. ما به عنوان فعالان این عرصه، نخست باید دریابیم که این رفتار غیرانسانی که امروز در فلسطین رخ میدهد، خود نشانهای از فروپاشی قریبالوقوع عاملان آن است. این امر شاید نوری از امید در دل ما بتاباند، اما برای کسانی که طعم تلخ پیامدهای آن را میچشند، هیچ تسلایی به همراه ندارد. بنابراین باید دو هدف را دنبال کنیم: کوتاه کردن این دوره تا حد امکان، و مهار کردن این وحشیگری از طریق اقدامات مدنی و حقوقی و همچنین همبستگی با فلسطینیانی که در صحنه عمل از خود در برابر نسلکشی، پاکسازی قومی و آپارتاید دفاع میکنند.
صهیونیسم امروز چیست؟
صهیونیسم نیز مانند هر ایدئولوژی دیگری، هم از اصول پایدار تشکل یافته و هم از تفسیر مستمر آن اصول در قالب واقعیتهای متغیر بر روی زمین. این تفسیر با توجه به شرایط دگرگون میشود: ابعاد جنبش ایدئولوژیک، میزان مقاومت پیش رو، قدرت ائتلافهای جهانی و منطقهای پشتیبان آن، منابع مادی و انسانی، و انسجام داخلی آن. اصول بنیادین صهیونیسم، یهودیت را در قالب نوعی ناسیونالیسم اروپایی بازتعریف کرد؛ ناسیونالیسمی که در اروپا امکان تحقق نداشت و از این رو باید در فلسطین دنبال میشد. ادعای مالکیت این جریان بر فلسطین با تعابیر مذهبی بیان میشد، هرچند که این جنبش ماهیتی سکولار داشت و هدفش این بود که از طریق استعمار فلسطین، زندگی یهودیان را سکولار و مدرن سازد. این تناقض که برای توجیه استعمار به مرجعی الهی متوسل شوند که خود جنبش به آن باور نداشت، با معرفی صهیونیسم به عنوان پاسخی به یهودستیزی در اروپا، منطقی جلوه داده شد. حامیان اولیه آن، از جمله یهودستیزان و اقلیتی از یهودیان، این ادعا را پذیرفتند که یهودیان تنها زمانی میتوانند با اروپاییان برابر شوند که از اروپا بیرون رانده شده و در ساختن اروپایی جدید در سرزمینی که دست رد به سینه آنها زده بود، یاری شوند. این منطق سست که در پاسخ به یهودستیزی اروپایی، دین را به ملیگرایی تبدیل میکرد و مدعی میهن ملت دیگری میشد که از دیرباز بومیانی در آن سکونت داشتند، به عنوان رویکردی عقلانی و اخلاقی به جهان عرضه شد. برخی هنوز هم امروز، چه از سر نادانی و چه از روی منفعتطلبی، این روایت را باور دارند. حتی در آن زمان نیز مانند امروز، فروختن این منطق عجیب و غریب به یک لابی قدرتمند نیاز داشت. در سالهای آغازین صهیونیسم، ترویج این ایده آسانتر بود، زیرا در دورانی شکل گرفت که غیراخلاقی بودن استعمارگری تا حد زیادی نادیده گرفته میشد. از آن مهمتر، طراحان صهیونیست از همان ابتدا دریافتند که تبدیل این ایده به پروژهای عملی بر روی زمین در فلسطین، نیازمند زور و اجبار خواهد بود. این امر یکی از دروغهای محوری صهیونیسم را برملا میکند: توسل به زور در پاسخ به مقاومت فلسطینیان شکل نگرفت؛ بلکه مهاجران صهیونیست از پیش آماده تسلط و تحمیل خود بر مردم بومی فلسطین وارد این سرزمین شدند. این منطق اروپایی چیز جدیدی نبود: اروپاییان ناخواسته یا نامطلوب بارها در خارج از این قاره سکنی داده شده بودند، معمولاً در سرزمینهایی که پیش از آن بومیان در آن زندگی میکردند. این پروژهها هرگز صرفاً تلاشهایی بشردوستانه برای ایجاد پناهگاهی جهت مطرودان اروپایی نبودند؛ بلکه اقداماتی به شدت خشونتآمیز برای حذف جمعیتهای بومی به شمار میرفتند تا آن چشماندازها محقق شوند. پژوهشگران دیرزمانی است که این اقدامات را به عنوان پروژههای استعمار شهرکنشینانه توصیف کردهاند و آن را از اشکال نهادیتر استعمار امپریالیستی متمایز میدانند؛ استعماری که مستعمرات را در پی تصاحب زمین، سرمایه، نیروی کار و قدرت جهانی اروپا تاسیس میکرد. با این حال، این دو پیوندی عمیق با یکدیگر داشتند: استعمار کلاسیک و استعمار شهرکنشینانه اغلب در خدمت جاهطلبیهای یکدیگر برای اروپایی کردن جهان غیراروپایی از طریق زور بودند و معمولاً این خشونت را در قالب رسالتی متمدنانه مبتنی بر ارزشهای عصر روشنگری پنهان میکردند. زمانی که تلاش برای تصاحب قلمرو و جستجو برای امنیت به جایپاهایی استوار در سرزمینهای جدید تبدیل شد، امپراتوریها و شهرکنشینان بر سر این داراییها به جنگ با یکدیگر پرداختند. امروزه ما با تعابیر ملایمتری این درگیریها را «جنگ استقلال آمریکا» و «جنگ استقلال اسرائیل» مینامیم. شهرکنشینان خود را از بند امپراتوریهایی که زمینه حضورشان را فراهم کرده بودند رها ساختند، اما همزمان به تلاش برای حذف کامل جمعیتهای بومی ادامه دادند. استعمار کلاسیک عموماً به دنبال بهرهکشی از مردمان بومی بود تا نابودی دستهجمعی آنها؛ در مقابل، استعمار شهرکنشینانه حضور مستمر جوامع بومی را تهدیدی وجودی برای موفقیت پروژههای خود میدید. برای اینکه این اصول به واقعیت تبدیل شوند، صهیونیسم در وهله اول به امپراتوری بریتانیا نیاز داشت؛ بدون آن، این جنبش شانس چندانی در برابر جامعه فلسطینی نداشت. فلسطینیان در ابتدا به کندی متوجه ماهیت واقعی این پروژه استعماری شدند، اما به محض اینکه دریافتند هدف آن آوارهسازی و جایگزینی است، مبارزهای ضد استعماری را علیه آن آغاز کردند. بدون اعمال زور از سوی بریتانیا، شهرکنشینان نمیتوانستند بر آن مقاومت غلبه کنند. حمایت بریتانیا همچنین به آنها اجازه داد تا موضع منطقیتر و اخلاقیتر را رد کنند؛ موضعی که ایجاب میکرد به عنوان مهمانانی در جستجوی پناهگاه وارد میهن مردم دیگری شوند، نه اینکه ادعای سروری بر سرزمینی داشته باشند که متعلق به آنها نبود.
از پروژه استعماری تا ائتلاف جهانی
پس از سال ۱۹۴۵، پروژه صهیونیستی به چیزی فراتر از حمایت امپراتوری بریتانیا نیاز داشت؛ این پروژه باید کارآمدی خود را برای سرمایهداری اثبات میکرد: یعنی برای امپریالیسم آمریکا، بنیادگرایی مسیحی، جنبشهای برتریپنداری سفیدپوستان و اسلامهراس، رژیمهای فاسد خاورمیانه و جوامع قدرتمند یهودی در سراسر جهان. پروژه آوارهسازی و جایگزینی صهیونیسم همچنین به این بستگی داشت که آیا فلسطینیان میتوانند متحد شوند، به مبارزه رهاییبخش خود تداوم بخشند و ائتلافی متقابل بر پایه سوسیالیسم، کمونیسم، اومانیسم، همبستگی سراسری عربی و اسلامی و یهودیتی اصیل و منصفانه بنا کنند یا خیر. موازنه قوا میان این دو جبهه کاملاً روشن است: این موازنه به پاکسازی قومی در سال ۱۹۴۸، حکومت نظامی بر فلسطینیان داخل اسرائیل از ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۶، اشغال کرانه باختری و نوار غزه، پاکسازی قومی صدها هزار فلسطینی تا سال ۲۰۲۲، و یکی از بیرحمانهترین اشغالگریهای تاریخ از جمله مجازات دستهجمعی و غیرانسانی محاصره غزه از سال ۲۰۰۷ انجامید. ائتلاف متقابل به رهبری جنبش رهاییبخش فلسطین بزرگترین موفقیت خود را از طریق پایداری به دست آورد: یعنی اراده مصمم برای ماندن در میهن و ایستادگی در برابر اشغالگری و استعمار مستمر، یا مبارزه برای آن از راه تبعید. این پایداری تمام تلاشها برای تکمیل پروژه آوارهسازی و جایگزینی صهیونیسم را مختل کرد.
دگرگونی صهیونیسم اسرائیلی
تا سال ۲۰۲۲، یکی از پیششرطهای اولیه برای موفقیت پروژه صهیونیستی و تلاش آن برای تبدیل شدن به یک رژیم و دولت، تا حد زیادی از دید افکار عمومی جهان پنهان مانده بود: نیاز به انسجام اجتماعی حول یک هویت ملی یهودی تازه ابداع شده. تا سال ۱۹۷۷، صهیونیستهای سکولار این انسجام را از طریق سلطه بر دو گروه یهودی که از نظر سیاسی حاشیهنشین و از نظر اقتصادی محروم بودند، تحمیل میکردند: یهودیان ارتدکس و یهودیان مزراحی (یا یهودیان عرب). سپس جریان ملیگرایانهتری از صهیونیسم اروپایی که سالها قافیه را به صهیونیسم کارگری باخته بود، ائتلافی قدرتمند با این دو گروه تشکیل داد. با این حال، چون صهیونیسم کارگری خیلی زود سوسیالیسم را رها کرده و به پروژه آوارهسازی و جایگزینی وفادار مانده بود، فاصله ایدئولوژیک میان جنبش صهیونیستی راستگرا که در پی قدرت بود با صهیونیسم کارگری که تا سال ۱۹۷۷ قدرت را در دست داشت، بسیار کوچکتر از آن بود که به نظر میرسید. صهیونیسم کارگری پروژه آوارهسازی و جایگزینی را از طریق حمایتهای بینالمللی بهویژه از سوی غرب، بیتفاوتی دولتهای عربی و خدماتی که اسرائیل به امپریالیسم آمریکا در منطقه ارائه میداد، حفظ کرد. جناح راست سیاسی اسرائیل نیاز داشت خود را از بنیانگذاران این پروژه متمایز کند و این کار را با شدت بخشیدن به تمام ابعاد صهیونیسم انجام داد — چه در قالب خشونت علیه فلسطینیان و چه سرسختی در برابر یهودیت سکولار. نتیجه این امر، تلفیق مرگباری از ناسیونالیسم و مذهب بود که یهودیت را به کیشِ نفرت، خشونت، بیرحمی و طمع بازتعریف کرد. این شکل جدید صهیونیسم هیچ مرزی نمیشناخت: دولت خشونت خود را علیه فلسطینیان تشدید کرد، در غزه دست به نسلکشی زد، در کرانه باختری به پاکسازی قومی پرداخت و شهروندان فلسطینی اسرائیل را هدف آزار و اذیتهای ساختاری قرار داد. حاکمان جدید اسرائیل همچنین به یهودیان سکولار تاختند، آنها را ضعیف و ضد یهود جلوه دادند و خواستار تسلیم آنها در برابر تبدیل اسرائیل به یک تئوکراسی یهودی شدند. این صهیونیسمِ تشدیدیافته، برای ائتلاف جهانی که دیرزمانی پشتیبان آن بوده، هر روز ناپذیرفتنیتر میشود و هیچ راهی برای دستیابی به انسجام اجتماعی در داخل اسرائیل ارائه نمیدهد. این جریان که محرک آن مسیحاییگری افراطی است، در پنج جبهه در حال گسترش است؛ فراتر از توان ارتش نیرو گسیل میدارد، روابط با متحدان پیشین در ایالات متحده را تحت فشار قرار میدهد و جامعه مدنی جهانی را به شکلی بیسابقه بسیج میکند — نه تنها علیه سیاستهای اسرائیل، بلکه علیه مشروعیت خود رژیم. راهبردی که بر پایه ویران کردن غزه، مهار امنیتی کرانه باختری، استعمار جنوب لبنان و جنوب سوریه، و رویارویی نظامی با ایران بنا شده باشد، تنها در بستر یک اقتصاد جنگی و به بهای انزوای بینالمللی روزافزون میتواند دوام بیاورد. در حال حاضر، این اقتصاد جنگی از پیوندهای خود با سرمایهداری، صنایع امنیتی و نظامی، هراسهای ساختگی از روسیه در غرب، تفسیر نادرست و احتمالا عمدی از جاهطلبیهای جهانی چین، و جنگافروزیهای دیرینه اسلامهراسانه بهره میبرد. اما این وضعیت تا چه زمانی دوام خواهد آورد؟ کشورهای حاشیه خلیج فارس اکنون همانطور که به آنها هشدار داده بودیم، دریافتهاند که عادیسازی روابط با اسرائیل نه تنها به پروژه آوارهسازی و جایگزینی در فلسطین مشروعیت میبخشد، بلکه اقتصاد و ثبات خود آنها را نیز به خطر میاندازد. چه تعداد از بازیگران جهان سرمایهداری هنوز این دولت را یک دارایی میدانند و نه یک بار اضافی؟ با این حال، محاسبات منفعتطلبانه در ائتلاف حامی اسرائیل، به تنهایی به این پروژه پایان نخواهد داد. ائتلاف متقابل که دههها توسط چپ جهانی رهبری میشد و در دوران جنگ سرد تا حدی میتوانست ائتلاف رقیب را مهار کند، اکنون به این بستگی دارد که جامعه مدنی خارج از فلسطین به یک نیروی سیاسی تبدیل شود؛ نیرویی که مبارزات علیه بیعدالتیهای اقتصادی و اجتماعی محلی را به مبارزه برای عدالت در فلسطین پیوند بزند. نشانههای امیدوارکنندهای دیده میشود که برای همه ما آشناست. با این حال، ما هنوز از اینکه این نشانهها به نیرویی دگرگونکننده برای پایان دادن به نسلکشی، پاکسازی قومی و آپارتاید بدل نشدهاند، سرخوردهایم. صهیونیسم از پایبست در حال پوسیدن است و در شکل فعلی خود، بعید است که این پروژه بتواند به عنوان یک دولت دوام بیاورد. بنابراین ما باید از همین حالا بحث درباره این احتمال و پیامدهای چنین فروپاشی را آغاز کنیم؛ نه فقط در قالب راهحل یکدولتی یا دودولتی، بلکه در این باره که این گفتگو چه زمانی باید صورت گیرد و چه کسی باید رهبری آن را بر عهده داشته باشد.
آمادهسازی برای استعمارزدایی
تاریخ معاصر نمونههای بسیاری از جوامعی را نشان میدهد که از استعمار به سمت استعمارزدایی، از آپارتاید به سوی برابری، و از اقتدارگرایی به سمت دموکراسی حرکت کردهاند. چنین تحولاتی معمولاً به مبارزات رهاییبخش داخلی در کنار همبستگی قوی بیرونی، و گاهی مداخلات خارجی وابسته بودهاند. تجربه تاریخی همچنین نشان میدهد که تغییرات زمانی موفقیتآمیزتر، مسالمتآمیزتر و سازندهتر خواهند بود که توسط خود جنبش رهاییبخش محلی هدایت شوند. علاوه بر این، تجربه نشان میدهد که آزادی نیازمند چشماندازی روشن است: بدون عدالت اجتماعی و اقتصادی در کنار آزادی سیاسی، استعمارزدایی بارها به جریانی خونین و ویرانگر بدل شده که گروهی را آزاد ساخته در حالی که گروهی دیگر را به تباهی کشانده است. با این حال، در حال حاضر استعمارزدایی در فلسطین با یک ضرورت وجودی آغاز میشود: هم جنبش داخل فلسطین و هم همبستگی بینالمللی به درستی فوریت اقدام را بر طراحی استراتژی مقدم میدانند. زمان استراتژی فرا خواهد رسید و هنگامی که فرا رسد، باید توسط نسل بعدی فلسطینیان رهبری شود: نسلی که عمیقاً از این تاریخ آگاه است، زیر بار ستم پایداری ورزیده و معتقدم آماده است تا فرآیند آینده استعمارزدایی و صهیونیسمزدایی را هدایت کند. در این چشمانداز، آنگونه که من درک میکنم، فضایی برای میلیونها یهودی که امروز در اسرائیل زندگی میکنند وجود دارد، چرا که انگیزه اصلی فلسطینیان همواره برخورداری از یک زندگی عادی و طبیعی بوده است؛ زندگیای که بیش از یک قرن از آنها سلب شد. شاید در روزهای نسلکشی دشوار باشد که به این انگیزه وفادار ماند، اما امیدوارم که این رویکرد پس از گذر از این فصل غیرانسانی زنده بماند. اگر برخی یا حتی بسیاری از یهودیان اسرائیلی مایل به پذیرش این چشمانداز باشند، ساختن یک فلسطین آزاد امکانپذیر خواهد بود؛ جایی که یهودیان، مسلمانان و مسیحیان زندگی عادی را در کنار یکدیگر تجربه کنند. چنین کشوری میتواند به نماد عدالت اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی تبدیل شود. فلسطین به عنوان گهواره ادیان ما، این پتانسیل را دارد که بار دیگر به جای سلطهگری، از طریق همزیستی به بشریت الهام ببخشد. به همین دلیل، مبارزه برای یک فلسطین آزاد یکی از مشروعترین، اخلاقیترین و فوریترین آرمانهای زمانه ماست. تلاشهای فزاینده و مذبوحانه برای سلب مشروعیت از این مبارزه در نهایت شکست خواهد خورد، زیرا سرنوشت فلسطین از سرنوشت خود ما جداییناپذیر است. وقتی فلسطین شکوفا شود، همه ما شکوفا خواهیم شد. نوری که در انتهای این تونل تاریکِ امروزین قرار دارد، ما را به سوی یک فلسطین آزاد هدایت خواهد کرد. فلسطینِ آینده میتواند موزائیکی از هویتهای فرهنگی، قومی و مذهبی باشد که در سایه عدالت و برابری همزیستی واقعی دارند. این سرزمین به عنوان مهد ادیان ما، ظرفیت آن را دارد که به نماد عدالت اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی بدل شود. چنین آیندهای به ما امکان میدهد تا با چالشهای واقعی پیش روی بشریت مقابله کنیم: بحران زیستمحیطی، فقر گسترده، قحطی و بیماریهای همهگیری که همچنان میلیونها تن از همنوعان ما را رنج میدهند.
- ایلان پاپه استاد دانشگاه اکستر است. او پیش از این مدرس ارشد علوم سیاسی در دانشگاه حیفا بود. او نویسنده کتابهای «پاکسازی قومی فلسطین»، «خاورمیانه مدرن»، «تاریخ فلسطین مدرن: یک سرزمین، دو ملت» و «ده اسطوره درباره اسرائیل» است. او همچنین به همراه رمزی بارود، ویراستار کتاب «چشمانداز ما برای رهایی» بوده است. پاپه به عنوان یکی از «مورخان جدید» اسرائیل توصیف میشود؛ گروهی که از زمان انتشار اسناد مربوطه دولتی بریتانیا و اسرائیل در اوایل دهه ۱۹۸۰، به بازنویسی تاریخ تاسیس اسرائیل در سال ۱۹۴۸ پرداختهاند. او این مقاله را برای نشریه فلسطین کرونیکل به رشته تحریر درآورده است.
