از شناخت واقعیت تا تشخیص وظیفۀ تاریخی – محمد حقیقت

در

,

از شناخت واقعیت تا تشخیص وظیفۀ تاریخی

تحلیل مشخص از وضعیت مشخص و مسئلۀ راهبرد در سیاست رهایی‌بخش

محمد حقیقت

مقدمه

در نوشتار پیشین، «چپ، امپریالیسم و مسئلۀ رهایی»، کوشیدیم نشان دهیم که مارکسیسم، پیش از آنکه مجموعه‌ای از پاسخ‌های آماده یا فهرستی از شعارهای سیاسی باشد، روشی برای فهم واقعیت در کلیت زنده و دیالکتیکی آن است؛ روشی که هیچ پدیده‌ای را جدا از رابطۀ متقابل آن با سایر پدیده‌ها تحلیل نمی‌کند و هرگونه تقلیل‌گرایی را نفی می‌کند. اما درست در همین نقطه، یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های روش‌شناسی مارکسیستی پدیدار می‌شود؛ پرسشی که بدون پاسخ به آن، تحلیل دیالکتیکی هنوز به راهنمای عمل سیاسی تبدیل نشده است.

هیچ جامعۀ واقعی تنها با یک تضاد روبه‌رو نیست. در هر مرحلۀ تاریخی، مجموعه‌ای از تضادهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و بین‌المللی به طور هم‌زمان بر سرنوشت جامعه اثر می‌گذارند. استقلال ملی، عدالت اجتماعی، آزادی‌های دموکراتیک، مبارزۀ طبقاتی، مبارزه با فساد، حقوق زنان، حقوق کارگران، توسعۀ تولید، مقابله با سلطۀ خارجی و ده‌ها مسئلۀ دیگر، همگی بخشی از واقعیت‌اند و هیچ تحلیل مارکسیستی نمی‌تواند هیچ‌یک از آنها را نادیده بگیرد. با این همه، تاریخ هیچ‌گاه از نیروهای سیاسی نخواسته است که از همۀ این تضادها به یک اندازه و به طور هم‌زمان آغاز کنند.

در همین‌جا یکی از دشوارترین پرسش‌های سیاست مارکسیستی رخ می‌نماید: اگر همۀ این تضادها واقعی‌اند، بر چه مبنایی می‌توان تشخیص داد که در یک مرحلۀ تاریخی، کدام‌یک باید به محور راهبرد سیاسی تبدیل شود؟ چرا نیروهایی که در آرمان‌های بنیادین خود به یکدیگر نزدیک‌اند، از یک واقعیت مشترک به راهبردهایی متفاوت و گاه متضاد می‌رسند؟

پاسخ ساده آن است که گفته شود هر جریان تنها بخشی از واقعیت را می‌بیند. بی‌تردید، گاه چنین است؛ اما همۀ اختلاف‌ها از اینجا سرچشمه نمی‌گیرند. بسیار پیش می‌آید که نیروهای مختلف، تضادهای اصلی جامعه را ببینند و دربارۀ وجود آنها نیز اختلافی نداشته باشند، اما در تشخیص رابطۀ میان آنها و این‌که کدام تضاد در شرایط مشخص نقش تعیین‌کننده‌تری یافته است، به نتایجی متفاوت برسند. از همین رو، واقعی بودن یک تضاد یا برحق بودن یک مطالبه، به‌خودی‌خود جایگاه آن را در راهبرد سیاسی تعیین نمی‌کند. درست در همین‌جاست که اصل لنینی «تحلیل مشخص از وضعیت مشخص» معنای واقعی خود را آشکار می‌سازد: پیوند دادن شناخت دیالکتیکی واقعیت با تشخیص وظیفۀ مشخص هر مرحلۀ تاریخی.

این نوشتار، در ادامۀ بحث پیشین، می‌کوشد همین حلقۀ واسط میان روش و عمل را بررسی کند. هدف آن نه افزودن مطالبۀ تازه‌ای به فهرست مطالبات رهایی‌بخش و نه کاستن از اهمیت هیچ‌یک از آنهاست؛ بلکه یافتن معیاری نظری است که بر پایۀ آن بتوان دریافت چرا در هر لحظۀ تاریخی، برخی تضادها نقش تعیین‌کننده‌تری در حرکت جامعه می‌یابند و چگونه تشخیص این جایگاه، راهبرد نیروهای سیاسی را از یکدیگر متمایز می‌کند.

شناخت، هنوز راهبرد نیست

یکی از رایج‌ترین سوءبرداشت‌ها در سیاست آن است که گمان می‌رود شناخت درست واقعیت، خودبه‌خود به راهبرد درست نیز می‌انجامد. گویی کافی است جامعه را دقیق‌تر بشناسیم تا بدانیم چه باید کرد. اما تاریخ اندیشۀ مارکسیستی و تجربه جنبش‌های اجتماعی نشان می‌دهد که میان شناخت واقعیت و تشخیص وظیفۀ تاریخی فاصله‌ای وجود دارد که نمی‌توان از آن چشم پوشید.

ممکن است دو نیروی سیاسی، دربارۀ بسیاری از واقعیت‌های یک جامعه اختلافی نداشته باشند. هر دو وجود نابرابری، استثمار، فساد، سلطۀ خارجی، محدودیت‌های دموکراتیک، تبعیض، بحران تولید یا شکاف‌های اجتماعی را بپذیرند. هر دو این پدیده‌ها را واقعی بدانند و هر دو خود را متعهد به آزادی، عدالت و رهایی انسان بشمارند. با این همه، همین نیروها ممکن است به راهبردهایی کاملاً متفاوت، و گاه متضاد، دست یابند.

بسیار پیش می‌آید که اختلاف، نه در شناخت واقعیت، بلکه در تشخیص جایگاه تاریخی آن آغاز شود؛ از جایی که باید از میان واقعیت‌های هم‌زمان تشخیص داد کدام‌یک، در شرایط مشخص، نقش تعیین‌کننده‌تری در جهت حرکت جامعه یافته است. از همین‌جا، مسئلۀ شناخت جای خود را به مسئلۀ راهبرد می‌دهد.

در این معنا، سیاست رهایی‌بخش هنر انتخاب میان حقیقت و خطا نیست؛ زیرا در جامعه، بسیاری از حقیقت‌ها هم‌زمان وجود دارند. مسئلۀ اساسی آن است که این حقیقت‌ها در یک رابطۀ ایستا قرار ندارند. هر یک وزن، دامنه و تأثیر متفاوتی بر حرکت جامعه دارند و این وزن نیز با تغییر شرایط تاریخی دگرگون می‌شود. بنابراین، راهبرد نه از انکار بخشی از واقعیت، بلکه از شناخت رابطۀ میان واقعیت‌ها و تشخیص نقش تاریخی هر یک از آنها زاده می‌شود.

درست در همین نقطه است که روش دیالکتیکی، مرز خود را با هر نوع نگاه تقلیل‌گرایانه آشکار می‌سازد. نگاه تقلیل‌گرایانه معمولاً یک تضاد را برای همیشه به منشأ همۀ مسائل تبدیل می‌کند؛ گاه همه چیز را به مناسبات طبقاتی فرو می‌کاهد، گاه به سلطۀ خارجی، گاه به آزادی‌های دموکراتیک و گاه به فرهنگ یا مذهب. اما دیالکتیک، هیچ تضادی را از پیش و برای همیشه در جایگاه تعیین‌کننده قرار نمی‌دهد. آنچه تغییر می‌کند، خود واقعیت نیست؛ آرایش، شدت، رابطه و نقش تضادها در متن یک مرحلۀ تاریخی است.

از همین رو، پرسش اصلی سیاست مارکسیستی این نیست که کدام تضاد واقعی است؛ بلکه این است که کدام تضاد، در این شرایط مشخص، بیش از دیگر تضادها بر حرکت جامعه و بر امکان حل سایر تضادها اثر می‌گذارد.

تحلیل مشخص از وضعیت مشخص؛ پل میان شناخت و راهبرد

اگر شناخت همۀ تضادهای جامعه، به‌تنهایی راهبرد سیاسی به دست نمی‌دهد، پس بر چه مبنایی می‌توان از میان انبوه تضادهای واقعی، تضادی را تشخیص داد که در یک مرحلۀ تاریخی، نقش تعیین‌کننده‌تری در جهت حرکت جامعه دارد؟ این همان پرسشی است که سیاست مارکسیستی را از توصیف واقعیت فراتر می‌برد و به عرصۀ عمل وارد می‌کند

پاسخ لنین به این مسئله، در اصلی فشرده اما عمیق بیان شده است: «تحلیل مشخص از وضعیت مشخص.» این اصل، صرفاً دعوت به شناخت دقیق‌تر واقعیت نیست؛ بلکه معیاری به دست می‌دهد برای تشخیص این‌که کدام تضاد، در شرایط مشخص، بیش از سایر تضادها بر مسیر تحول جامعه اثر می‌گذارد. از همین‌جا، تحلیل از سطح شناخت فراتر می‌رود و به راهنمای عمل سیاسی تبدیل می‌شود.

این اصل به ما نمی‌آموزد که کدام تضادها را ببینیم؛ مارکسیسم همواره بر دیدن کلیت واقعیت تأکید دارد. آنچه این اصل به ما می‌آموزد، تشخیص جایگاه متغیر هر تضاد در متن یک مرحلۀ تاریخی است؛ زیرا هیچ تضادی، صرف‌نظر از شرایط واقعی جامعه، برای همیشه در جایگاه تضاد تعیین‌کننده باقی نمی‌ماند.

در این معنا، تحلیل مشخص، به همان اندازه که با تقلیل‌گرایی در تضاد است، با جزم‌اندیشی نیز ناسازگار است. اگر واقعیت پیوسته در حال حرکت و دگرگونی است، راهبرد نیز نمی‌تواند بر فرمول‌هایی ثابت و از پیش تعیین‌شده استوار باشد. آنچه دیروز تضاد عمده بود، ممکن است امروز جای خود را به تضادی دیگر داده باشد؛ همان‌گونه که تضادی فرعی در شرایطی معین، می‌تواند به مسئلۀ تعیین‌کنندۀ یک جامعه تبدیل شود.

چرا «تحلیل مشخص از وضعیت مشخص»، روح زندۀ مارکسیسم است؟

لنین، «تحلیل مشخص از وضعیت مشخص» را «روح زندۀ مارکسیسم» می‌نامید. این تعبیر، صرفاً ستایش یک اصل روش‌شناختی نبود، بلکه بیان‌کنندۀ جایگاه آن در اندیشۀ مارکسیستی بود. اگر مارکسیسم را روشی برای فهم واقعیت بدانیم، «تحلیل مشخص از وضعیت مشخص» همان نقطه‌ای است که این روش از سطح شناخت فراتر می‌رود و به معیار تشخیص وظیفۀ تاریخی بدل می‌شود. درست از همین رو، این اصل نه یک توصیۀ تاکتیکی، بلکه قلب تپندۀ روش دیالکتیکی است.

اما چرا لنین چنین اهمیتی برای این اصل قائل بود؟

پاسخ را نمی‌توان در هیچ فرمول از پیش آماده‌ای جست. اگر تحلیل مشخص، روح زندۀ مارکسیسم است، از آن روست که مارکسیسم هیچ تضادی را مستقل از شرایط عینی، توازن نیروها و مرحلۀ تحول جامعه ارزیابی نمی‌کند. دیالکتیک، نه علم نام‌گذاری تضادها، بلکه علم شناخت حرکت آنهاست.

در یک جامعۀ واقعی، هیچ تضادی در خلأ وجود ندارد. همۀ تضادها در پیوندی متقابل با یکدیگر حرکت می‌کنند، بر یکدیگر اثر می‌گذارند و با تغییر شرایط تاریخی، جایگاه و نقششان نیز دگرگون می‌شود. از همین رو، آنچه در یک دوره نقش تعیین‌کننده دارد، ممکن است در دوره‌ای دیگر به مسئله‌ای فرعی تبدیل شود و برعکس، تضادی که زمانی در حاشیه قرار داشت، در شرایطی تازه به عامل اصلی جهت‌دهندۀ حرکت جامعه بدل گردد.

از این منظر، تحلیل مشخص از وضعیت مشخص، نه جست‌وجوی پاسخی ثابت، بلکه روشی برای شناخت واقعیت در حال حرکت است. کار آن، صدور احکام کلی و همیشگی نیست؛ بلکه تشخیص این است که در متن شرایط عینی، کدام تضاد بیش از سایر تضادها بر آرایش نیروهای اجتماعی، جهت تحول جامعه و امکان پیشروی یا عقب‌نشینی سایر مطالبات اثر می‌گذارد.

بدین‌سان، سیاست مارکسیستی از آن رو زنده و پویاست که هیچ‌گاه واقعیت را در قالب نسخه‌های از پیش آماده منجمد نمی‌کند. تحلیل مشخص، مارکسیسم را از جزم‌اندیشی حفظ می‌کند و به آن امکان می‌دهد که در هر مرحلۀ تاریخی، از دل واقعیتِ متغیر، وظیفۀ مشخص همان مرحله را استخراج کند. از همین رو، «تحلیل مشخص از وضعیت مشخص» نه یک اصل در کنار دیگر اصول مارکسیسم، بلکه معیاری است که پویایی و زنده بودن این روش را تضمین می‌کند. شاید به همین دلیل بود که لنین آن را «روح زندۀ مارکسیسم» می‌نامید.

معیارهای تشخیص وظیفۀ تاریخی

اگر «تحلیل مشخص از وضعیت مشخص» روح زندۀ مارکسیسم است، این پرسش به‌طور طبیعی پیش می‌آید که این تحلیل بر چه اساسی به نتیجه می‌رسد. معیار تشخیص وظیفۀ تاریخی چیست؟ چه چیزی یک تضاد را، در مقطعی معین، به محور راهبرد سیاسی تبدیل می‌کند؟

نخست باید تأکید کرد که هیچ معیار مجرد و فراتاریخی برای پاسخ به این پرسش وجود ندارد. مارکسیسم، برخلاف هر نوع جزم‌اندیشی، فهرستی از اولویت‌های ثابت برای همۀ زمان‌ها و همۀ جوامع ارائه نمی‌دهد. معیار، نه از اصولی مجرد و فراتاریخی، بلکه از واقعیت مشخص و در حال حرکت استخراج می‌شود.

با این همه، روش دیالکتیکی چند پرسش اساسی را پیش روی تحلیل‌گر قرار می‌دهد. آیا این تضاد، بیش از سایر تضادها بر آرایش نیروهای اجتماعی اثر می‌گذارد؟ آیا جهت عمومی تحول جامعه را بیش از دیگر عوامل تحت تأثیر قرار می‌دهد؟ آیا حل یا تشدید آن، بر امکان پیشروی یا عقب‌نشینی سایر مطالبات نیز اثر تعیین‌کننده دارد؟ و سرانجام، آیا توازن واقعی نیروها امکان مداخله‌ای مؤثر در این عرصه را فراهم می‌کند؟

روش مارکسیستی، پیش از آنکه پاسخ‌ها را تعیین کند، معیار طرح پرسش‌ها را به دست می‌دهد.

پاسخ به این پرسش‌ها هرگز از پیش معلوم و برای همیشه ثابت نیست؛ زیرا خودِ واقعیت پیوسته در حال حرکت و دگرگونی است. آنچه در یک مقطع تاریخی نقش تعیین‌کننده دارد، ممکن است با تغییر آرایش نیروهای اجتماعی، تحول اوضاع داخلی یا دگرگونی شرایط بین‌المللی جای خود را به تضادی دیگر بدهد. از همین رو، تحلیل مشخص، همواره مستلزم بازاندیشی در راهبرد نیز هست.

بدین‌ترتیب، سیاست مارکسیستی نه بر وفاداری به یک اولویت همیشگی، بلکه بر وفاداری به خودِ واقعیت استوار است. وفاداری به روش دیالکتیکی، پیش از آنکه وفاداری به پاسخ‌های از پیش آماده باشد، وفاداری به حرکت تاریخ است.

ایران؛ از انبوه تضادها تا تشخیص وظیفۀ تاریخی

هیچ نظریه‌ای تا زمانی که نتواند در توضیح یک واقعیت مشخص به کار آید، به راهنمای عمل تبدیل نمی‌شود. ارزش «تحلیل مشخص از وضعیت مشخص» نیز تنها در انسجام نظری آن نیست؛ در توانایی‌اش برای شناخت رابطۀ نیروها و تضادها در یک جامعۀ واقعی و استخراج وظیفۀ تاریخی از دل همان واقعیت است. ایران امروز یکی از مناسب‌ترین میدان‌ها برای آزمون عملی این روش است.

جامعۀ ایران، همچون هر جامعۀ زنده، با یک تضاد یا یک مطالبۀ واحد روبه‌رو نیست. فشار امپریالیستی، تهدید نظامی، تحریم و جنگ اقتصادی، هم‌زمان با نابرابری طبقاتی، فساد، اقتصاد رانتی، تضعیف تولید، محدودیت‌های دموکراتیک، تبعیض‌های اجتماعی و فرهنگی، مطالبات زنان و نسل‌های جدید و انبوهی از مسائل دیگر حضور دارند. همۀ این تضادها واقعی‌اند و هر یک بر زندگی بخشی از مردم اثر می‌گذارند. تحلیل مارکسیستی نه مجاز است هیچ‌یک را انکار کند و نه می‌تواند یکی از آنها را به‌تنهایی جایگزین کلیت جامعه سازد.

با این همه، به رسمیت شناختن همۀ این تضادها هنوز پاسخ نمی‌دهد که در شرایط معین از کجا باید آغاز کرد. آیا هر مطالبه‌ای، به صرف واقعی و برحق بودن، باید در هر لحظه به محور صف‌بندی سیاسی تبدیل شود؟ یا باید نخست پرسید طرح محوری آن در آرایش مشخص نیروها چه پیامدی خواهد داشت، کدام نیروهای اجتماعی را گرد هم می‌آورد، کدام شکاف‌ها را تشدید می‌کند و چه تأثیری بر توان جامعه برای حل دیگر مسائل می‌گذارد؟

کشتی‌ای را تصور کنیم که در میان اقیانوس با چند بحران هم‌زمان روبه‌روست: آب و آذوقۀ آن رو به پایان است، یکی از موتورهایش به‌کلی از کار افتاده، خدمه بر اثر روزها تلاش پیوسته فرسوده و خسته‌اند و طوفانی شدید نیز کشتی را در معرض نابودی قرار داده است. همۀ این مسائل واقعی‌اند و هیچ‌یک را نمی‌توان نادیده گرفت. اما ناخدا نمی‌تواند هم‌زمان همۀ آنها را در مرکز تصمیم‌گیری قرار دهد. اگر کشتی از طوفان جان سالم به در نبرد، دیگر نه فرصتی برای تعمیر موتور باقی می‌ماند، نه برای تأمین آب و آذوقه و نه برای رسیدگی به خدمه. از این‌رو، تشخیص اولویت به معنای انکار سایر مسائل نیست؛ بلکه به معنای تشخیص آن مسئله‌ای است که حل آن، امکان پرداختن به سایر مسائل را نیز حفظ می‌کند.

اینجا همان مرزی است که میان فهرست کردن مطالبات و تدوین راهبرد قرار دارد. ممکن است یک مطالبه از نظر حقوقی کاملاً برحق، از نظر انسانی عمیقاً قابل دفاع و از نظر اجتماعی ریشه‌دار باشد، اما این واقعیت به‌تنهایی جایگاه آن را در راهبرد سیاسی تعیین نمی‌کند. راهبرد باید علاوه بر حقانیت مطالبه، زمان طرح، صورت بیان، توازن نیروها و رابطۀ آن را با تضاد تعیین‌کننده در نظر گیرد. نادیده گرفتن این رابطۀ تاریخی می‌تواند یک خواست واقعی را از زمین مبارزۀ اجتماعی جدا کند و آن را، آگاهانه یا ناخواسته، در خدمت صف‌بندی‌ای قرار دهد که با هدف نخستین آن ناسازگار است.

از سوی دیگر، تشخیص یک تضاد به‌عنوان تضاد تعیین‌کننده نیز به معنای خاموش کردن سایر تضادها نیست. اگر در مرحله‌ای، استقلال کشور، تمامیت آن و توان جامعه برای مقاومت در برابر فشار خارجی به مسئلۀ تعیین‌کننده بدل شود، از این امر نمی‌توان نتیجه گرفت که عدالت اجتماعی، آزادی‌های دموکراتیک، حقوق زنان، مبارزه با فساد یا مطالبات کارگران باید نادیده گرفته شوند. برعکس، توان مقاومت ملی خود به مشارکت مردم، اعتماد اجتماعی، عدالت، تولید، نظارت عمومی و گسترش پایگاه اجتماعی کشور وابسته است. اولویت راهبردی تنها زمانی معنای رهایی‌بخش دارد که دیگر مطالبات را در درون خود سازمان دهد، نه آنکه آنها را به آینده‌ای نامعلوم حواله کند.

همین رابطه از سوی دیگر نیز صادق است. دفاع از آزادی‌های فردی و اجتماعی، برابری حقوقی یا مطالبات فرهنگی، اگر جایگاه ایران را در متن جنگ اقتصادی، تهدید نظامی، مداخلۀ خارجی و نبرد بر سر حق تعیین سرنوشت ملی نبیند، به تحلیلی ناقص می‌رسد. مسئله در اینجا مخالفت با اصل این مطالبات نیست؛ مسئله، جدا کردن آنها از کلیتی است که شرایط تحقق، شکست یا حتی مصادرۀ آنها را تعیین می‌کند. یک مطالبه می‌تواند از درون جامعه برخیزد و حقیقی باشد، اما نیروهایی بیرون از جامعه نیز بکوشند آن را از محتوای اجتماعی‌اش تهی کنند و در خدمت راهبرد خود قرار دهند. تحلیل مشخص باید هر دو سوی این واقعیت را هم‌زمان ببیند.

در ایران، اختلاف میان بسیاری از نیروهای سیاسی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود. آنان لزوماً بر سر وجود مشکلات اختلاف ندارند؛ اختلاف بر سر رابطۀ آنها، ترتیب تاریخی‌شان و اثری است که محوری کردن هر یک بر سرنوشت کلی جامعه می‌گذارد. یک نیرو از زاویۀ آزادی‌های فردی آغاز می‌کند، دیگری از عدالت طبقاتی، سومی از استقلال ملی و دیگری از تضاد میان سنت و دگرگونی فرهنگی. هر یک ممکن است بخشی واقعی از جامعه را ببیند؛ اما راهبرد مارکسیستی از هیچ‌یک از این نقطه‌های آغاز، جدا از کلیت روابط اجتماعی و تاریخی، حرکت نمی‌کند.

پرسش اصلی بنابراین این نیست که کدام مطالبه حقیقی و کدام‌یک غیرحقیقی است. پرسش این است که کدام تضاد، در شرایط مشخص، بیش از سایر تضادها بر موجودیت جامعه، آرایش نیروها و امکان پیشروی دیگر مطالبات اثر می‌گذارد. پاسخ به این پرسش نیز ثابت و ابدی نیست. با تغییر شرایط داخلی، توازن منطقه‌ای، سطح تهدید خارجی، سازمان‌یافتگی مردم و جهت حرکت نیروهای طبقاتی، وظیفۀ تاریخی نیز می‌تواند تغییر کند. وفاداری به مارکسیسم، وفاداری به یک پاسخ ثابت نیست؛ وفاداری به روشی است که این تغییر را به‌موقع تشخیص دهد.

از این منظر، ایران بیش از هر چیز به راهبردی نیاز دارد که تضاد تعیین‌کننده را بدون حذف دیگر تضادها بشناسد؛ استقلال را با عدالت اجتماعی و مشارکت مردم پیوند زند؛ آزادی‌های دموکراتیک را از متن مبارزه با سلطه و نابرابری جدا نکند؛ و مطالبات واقعی جامعه را به جای آنکه در برابر یکدیگر قرار دهد، در خدمت تقویت توان تاریخی مردم سازمان دهد. راهبرد، هنر قربانی کردن مطالبات فرعی نیست؛ هنر پیوند دادن آنها با وظیفۀ مرکزی یک مرحلۀ تاریخی است.

درست در همین نقطه است که ایران از یک «نمونۀ سیاسی» فراتر می‌رود و به میدان زنده‌ای برای آزمون روش مارکسیستی تبدیل می‌شود. جامعۀ ایران نه با کمبود مطالبه، بلکه با تراکم مطالبات و تضادها روبه‌روست. مسئلۀ اصلی، افزودن خواستی دیگر به این فهرست نیست؛ مسئله یافتن رابطۀ تاریخی میان آنها و تشخیص نقطه‌ای است که آغاز حرکت از آن، بیشترین امکان را برای پیشبرد فرایند رهایی فراهم می‌آورد.

سخن پایانی

مارکسیسم، پیش از آنکه مجموعه‌ای از پاسخ‌های از پیش آماده باشد، روشی برای طرح درست پرسش‌هاست. ارزش آن نیز نه در آن است که برای همۀ زمان‌ها و همۀ جوامع نسخه‌ای واحد تجویز کند، بلکه در آن است که بتواند از دل واقعیتِ زنده، وظیفۀ تاریخی هر مرحله را استخراج کند. درست از همین رو، «تحلیل مشخص از وضعیت مشخص» نه یک اصل فرعی، بلکه روح زندۀ مارکسیسم است.

اگر این مقاله بر نکته‌ای تأکید داشته باشد، آن نکته این است که همۀ تضادهای یک جامعه می‌توانند واقعی باشند، همۀ مطالبات می‌توانند برحق باشند و همۀ آنها شایستۀ توجه و دفاع باشند. اما سیاست، تنها عرصۀ شناخت حقیقت‌ها نیست؛ عرصۀ تشخیص رابطۀ تاریخی میان آنها نیز هست. راهبرد، از شمارش مطالبات زاده نمی‌شود؛ از تشخیص جایگاه تاریخی هر یک در حرکت واقعی جامعه پدید می‌آید.

از همین رو، بزرگ‌ترین خطر برای سیاست رهایی‌بخش، نه فقط ندیدن بخشی از واقعیت، بلکه از دست دادن توان تشخیص وظیفۀ تاریخی است. هرگاه این توان از میان برود، حتی درست‌ترین مطالبات نیز ممکن است از بستر واقعی خود جدا شوند و به جای آنکه نیرویی برای پیشروی جامعه باشند، به عاملی برای پراکندگی نیروهای اجتماعی و تضعیف امکان تحول بدل شوند.

وفاداری به مارکسیسم، بیش از آنکه وفاداری به مجموعه‌ای از پاسخ‌های ثابت باشد، وفاداری به روش دیالکتیکی است؛ روشی که واقعیت را همواره در حرکت، در پیوند متقابل و در متن شرایط مشخص تاریخی می‌بیند. از همین منظر، وظیفۀ یک نیروی مارکسیست آن نیست که برای همۀ دوران‌ها یک اولویت همیشگی اعلام کند؛ وظیفۀ او آن است که در هر مرحلۀ تاریخی، از دل واقعیتِ مشخص، آن نقطه‌ای را بیابد که پیشروی از آن، راه را برای پیشروی سایر مطالبات نیز هموار می‌سازد.

شاید بتوان همۀ بحث این نوشتار را در یک جمله خلاصه کرد: مارکسیسم، هنر دیدن همۀ تضادهاست؛ اما سیاست مارکسیستی، هنر تشخیص وظیفۀ تاریخی در میان آنهاست.

اگر این تمایز فراموش شود، تحلیل از راهبرد جدا می‌شود و سیاست، یا به فهرستی از مطالبات پراکنده فرو می‌کاهد، یا به جزم‌اندیشی و نسخه‌های از پیش آماده پناه می‌برد. اما اگر این تمایز حفظ شود، مارکسیسم همچنان می‌تواند آن‌گونه که لنین می‌خواست، نه مجموعه‌ای از پاسخ‌های ثابت، بلکه روشی زنده برای فهم جهان و دگرگون ساختن آن باقی بماند.

 

 

 

 

 

 

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب