
کلايو کوپکان: روابط آمریکا و چین ممکن است تنها دو سال با «پرتگاه بعدی» فاصله داشته باشدکلايو کوپکان، محقق برجسته آمریکایی و رئیس گروه اوراسیا
یادداشت دبیر تحریریه: «جهان در شکنندهترین دوران رکود ژئوپلیتیک خود پس از جنگ جهانی دوم به سر میبرد»؛ این هشداری است که اخیراً کلیف کاپچان، رئیس گروه اوراسیا و پژوهشگر برجستهٔ روابط بینالملل، در جریان «گفتمان راهبردی مینگده» در موسسه مطالعات مالی چونیانگ دانشگاه رنمین چین (RDCY) مطرح ساخته است.
کاپچان در سخنرانی خود تصریح کرد که ایالات متحده به دلیل تلاطمهای سیاسی داخلی، از یک «ثباتدهنده» به «منشأ ریسک» بدل شده است. سیاستهای یکجانبه و سرسختانه تحت مانیفست «ترامپیسم-مونروئیسم»، واشنگتن را در باتلاق بحران ایران فرو برده و مسئلهٔ گرینلند نیز پتانسیل شعلهور ساختن مناقشات میان آمریکا و اروپا را داراست. هرچند روابط چین و آمریکا در دو سال آینده نسبتاً پایدار خواهد ماند و طرفین تمایلی به تشدید تقابل ندارند، اما مسئلهٔ تایوان همچنان به عنوان یک تهدید میانمدت و بلندمدت باقی است و احتمال بروز بحران پس از سال ۲۰۲۸ ممکن است تا ۲۰ درصد افزایش یابد.
این متن توسط پایگاه خبری گوانچا (Observer) بر اساس سخنرانی نامبرده تنظیم شده و جهت مطالعهٔ انتقادی و مرجع پژوهشگران ارائه میگردد.
کلیف کاپچان (Cliff Kupchan) – موسسه چونیانگ دانشگاه رنمین – گوانچا نت چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
[متن سخنرانی کلیف کاپچان]
دورانی را که هماکنون در آن زیست میکنیم، میتوان عصر «جهان بیقطب» یا دورهٔ «رکود ژئوپلیتیک» نامید. مراد از جهان بیقطب، وضعیتی است که در آن هیچ قدرت بزرگ یا ائتلافی از کشورها، تمایل یا توانایی حفظ و صیانت از نظم بینالمللی را ندارد. از این رو، ارزیابی بنیادین بنده این است که نظم کنونی جهان بسیار شکننده بوده و حاکمیت جهانی با فقر و فرماندگی شدیدی مواجه است.
اما علل ریشهای این زوال چیست؟ در ظاهر، روسیه و چین هرگز به طور کامل در نظام موجود ادغام نشدند و همزمان، پنج عضو دائم شورای امنیت، «جنوب جهانی» را از دایرهٔ بازیگری طرد کردهاند و اصلاحات در شورای امنیت سازمان ملل متحد نیز عقیم مانده است. با این حال، به باور من، علت بنیادینتر این ناترازی نهادی و ساختار قدرت، ضربهٔ مهلکی است که پوپولیسم (عوامگرایی) بر پیکرهٔ ایالات متحده و اروپا وارد آورده است. بسیاری از رأیدهندگان بر این باورند که رهبران کنونی، علیرغم شعارهای ناظر بر ارزشهای لیبرال، در عمل به این اصول پایبند نیستند. در این میان، کلیدواژهٔ «جهانیشدن» که همواره نیروی محرکهٔ توسعهٔ جهان سرمایهداری بوده، امروزه از سوی بسیاری از ساکنان کمربند زنگار (مناطق صنعتی آسیبدیدهٔ آمریکا) به عنوان مفهومی بیگانه تلقی میشود که دیگر نمایندهٔ منافع و تفکرات آنان نیست.
همه میدانیم که در آستانهٔ پایان جنگ جهانی دوم، نظم جهانی تا چه حد آسیبپذیر بود؛ اما وضع کنونی، احتمالاً ضعیفترین و شکنندهترین حالت نظم بینالملل از زمان پایان آن جنگ تاکنون است. امروزه شمار فزایندهای از کشورها به استفاده از قدرت سخت روی آوردهاند؛ امری که چه در تنشهای میان آمریکا و ایران و چه در جنگ میان روسیه و اوکراین، به وضوح اثبات میشود.
در ادامه به سیاست خارجی ترامپ و روندهای نوین در دیپلماسی ایالات متحده میپردازم.
امروزه اصطلاح جدیدی تحت عنوان «دکترین دونالد ترامپ» (唐罗主义) ابداع شده است؛ پیش از این، «دکترین مونرو» وجود داشت و این ترکیب جدید به شایستگی جهتگیری کنونی سیاست خارجی آمریکا را بازتاب میدهد.
نخست آنکه ترامپ اعتقاد راسخی به دکترین مونرو دارد. همانطور که مستحضرید، دویست سال پیش جیمز مونرو این دکترین را با پیشفرض سلطه و کنترل ایالات متحده بر نیمکرهٔ غربی پایهگذاری کرد. هنگامی که ترامپ به ریاستجمهوری رسید، برخی پیشبینی کردند که او به سوی دکترین مونرو چرخش خواهد کرد؛ این امر مایهٔ شگفتی نبود، چرا که نیمکرهٔ غربی و کشورهایی نظیر مکزیک و کوبا بیتردید حائز اهمیت هستند، اما این منطقه در برگیرندهٔ تمامیت منافع کلان آمریکا نیست. دکترین مونرو مستلزم آن است که ایالات متحده قدرت خود را به شیوهای سرسختانه و یکجانبه اعمال کند؛ این دقیقاً همان برداشتی است که ترامپ از کاربرد قدرت دارد: استفادهٔ مقتدرانه از نیروی نظامی، مشروط بر آنکه به جنگهای فرسایشی و طولانیمدت بینجامد.
این همان وضعیتی است که من اینگونه توصیفش میکنم: ایالات متحده در پی آن است تا از طریق کاربرد یکجانبهٔ زور، از منافع خود دفاع کند و رویدادهای جاری در قبال ایران مظهر بارز چنین تفکری است. دولت آمریکا گمان میبرد که نبرد با ایران مانند بحران ونزوئلا به سرعت خاتمه مییابد، اما آنان ارزیابی بسیار نادرستی از وزن ایران داشتند. ایران از ساختار سپاه پاسداران، علقههای ناسیونالیستی قدرتمند و روحیهٔ جنگآوری بالا برخوردار است و تفاوتهای بنیادینی با ونزوئلا دارد. همین امر علت اصلی بنبست و گرفتاری در وضعیت کنونی است و ایران را به مسئلهای بسیار بغرنج برای ایالات متحده بدل ساخته است.
تأکید میکنم که موضع فعلی سیاست خارجی آمریکا بر مدار یکجانبهگرایی، برخورد سخت و توسل به زور استوار است و نگرش ترامپ بر این فرض استوار شده که باید از این رویکرد تهاجمی برای صیانت از منافع ملی آمریکا بهره جست. مأموریت و هدف او شاید در ذات خود صحیح باشد، اما ابزار و روشهای او کاملاً چالشبرانگیز است. اکنون جنگ با ایران به گرهی کور تبدیل شده است؛ از این رو ترامپ متمایل به کوبا شده تا افکار عمومی را منحرف سازد. گمان من بر این است که او به احتمال زیاد در نیمهٔ دوم سال جاری اقدامات خود را معطوف به کوبا خواهد کرد و پیشبینی میشود تا پایان امسال، رئیسجمهور کوبا از قدرت برکنار شود.
مسئلهٔ دیگر مکزیک است؛ ترامپ در شرایط کنونی به وضوح اصطکاک روزافزون میان واشنگتن و دولت مکزیک را لمس میکند. آمریکا به جای انتخاب مسیر همکاری با دولت مکزیک، به صورت یکجانبه اقدام به تشدید ضربات علیه کارتلهای مواد مخدر کرده است. در حال حاضر، شاید اوضاع ونزوئلا مثبت ارزیابی شود، اما به باور من الگوی ونزوئلا لزوماً در نقاط دیگر قابل تکثیر نیست؛ رهبر فعلی ونزوئلا همکاری نزدیکی با دولت آمریکا دارد و ظاهراً نتایج این روند برای آنان رضایتبخش بوده است.
در خصوص وضعیت جزیرهٔ گرینلند، گرچه روند مذاکرات روان به نظر میرسد، اما مسئله هنوز حلوفصل نشده است. پرزیدنت ترامپ مایل است اختیارات و نفوذ بیشتری در گرینلند داشته باشد؛ او معتقد است گرینلند واجد ارزشهای نظامی استراتژیک برای ارتش آمریکاست. اگر هدف او صرفاً نظامی باشد، میتواند از طریق ابزار مذاکره به آن دست یابد، اما اگر وی خواهان کنترل گستردهتر بر گرینلند باشد – قلمرویی که در حال حاضر کنترلی بر آن ندارد – این امر میتواند به معنای بلندتر شدن صداهای موافق با کاربرد زور در آیندهٔ آمریکا باشد.
گرینلند در مقطع فعلی بزرگترین دغدغهٔ من است؛ زیرا حتی در شرایط کنونی، حل بحران گرینلند از طرق دیپلماتیک قطعاً پیامدهای شگرفی برای اروپا به همراه خواهد داشت. نگاهی به حجم مبادلات تجاری نشان میدهد که دادوستد میان آمریکا و اروپا بالغ بر ۱.۵ تریلیون دلار است؛ یعنی سه برابر حجم تجارت با چین. رقم ۱.۵ تریلیون دلار به راستی تکاندهنده است. بروز هرگونه اختلاف نظر عمیق میان آمریکا و اروپا بر سر مسئلهٔ گرینلند، نه تنها بازارهای اروپایی را به شدت متأثر خواهد ساخت، بلکه تلاطمهای سیاسی سهمگینی را نیز در اروپا پدید خواهد آورد. بنابر این، گرینلند منطقهای است که من با دقت فراوان آن را رصد میکنم و نسبت به آن نگرانم.
محور اصلی سخن من مسئلهٔ ایران است و اینکه این موضوع چگونه بر انتخابات میاندورهای آمریکا و روابط پکن-واشنگتن اثر خواهد گذاشت.
واقعیت این است که جنگ با ایران نه تنها برای سیاست داخلی آمریکا دستاوردی دو سر برد نخواهد داشت، بلکه مخاطرات ژئوپلیتیک بسیار جدی به بار میآورد. این احتمال وجود دارد که روابط چین و آمریکا در بازهٔ زمانی یک تا چند سال آینده بهبود یابد و این مقطع میتواند به نقطهٔ عطفی برای تحقق منافع مشترک دو طرف بدل شود.
از منظر توافقات حاصلشده در برههٔ کنونی، باید گفت که این توافقات کماکان به شدت بیثبات و متزلزل هستند. ظرف ۴۸ ساعت پس از حصول توافق، حملات متقابل متعددی میان آمریکا و ایران رخ داد؛ از جمله اینکه امروز نیز آمریکا پایگاههای موشکی و راداری بیشتری را هدف قرار داد. از این رو، معتقدم توافق فعلی احتمالاً تحت شرایطی بسیار منعطف و شکننده تداوم خواهد یافت؛ این توافق ممکن است تا حدی سطح خشونتها را مهار کند و مانع از بروز یک جنگ تمامعیار میان آمریکا و ایران شود.
با این حال، ماهیت این توافق در واقع پرداخت پول از سوی آمریکا به ایران است تا ایران به طور داوطلبانه جنگ را متوقف کند و اوضاع به حالت پیش از جنگ بازگردد. به نظر من، این نتیجه به هیچ وجه برای طرفین یک برد محسوب نمیشود؛ چرا که هر دو کشور هزینههای جانی و مالی سنگینی متحمل شدهاند و در نهایت به نقطهٔ آغازین – و چه بسا وضعیتی وخیمتر از پیش از جنگ – بازگشتهاند.
ایران در تدوین «پیشنویس یادداشت تفاهم متقابل میان آمریکا و ایران» بسیار هوشمندانه عمل کرد. به عنوان نمونه، در این یادداشت تفاهم قید شده است که ایران میتواند به طور آزادانه نفت و فرآوردههای نفتی خود را صادر کند که این موضوع بسیار شگفتآور است؛ چرا که ایران به مدت ۴۷ سال از فروش نفت بر پایهٔ دلار محروم بوده است. منافع اقتصادی که در این نوبت عاید ایران میشود شامل آزادسازی حداکثر ۲۴ میلیارد دلار از داراییهای مسدود شده و دریافت ۳۰۰ میلیارد دلار غرامت جهت بازسازیهای پس از جنگ است. اگرچه این رقم ۳۰۰ میلیارد دلاری متمم بازسازی هماکنون در مرحلهٔ مذاکره قرار دارد، اما به معنای تثبیت عواید مالی است که ایران میتواند دریافت کند.
در مقابل، ایالات متحده چه دستاوردی داشته است؟ این دستاوردها شامل برقراری مجدد تردد آزاد کشتیرانی در تنگه هرمز ظرف مدت ۳۰ روز و کاهش سطح غنیسازی اورانیوم است.
با این حال، نقاط کور و مبهم فراوانی در این توافق وجود دارد. برای مثال، «توافق آتشبس» به غایت ناپایدار است؛ مفهوم توافق آتشبس در اینجا صرفاً به معنای کاهش نسبی حملات خشونتآمیز در قیاس با دوران جنگ است. اما با توجه به آرایش کنونی نیروها، ایران در عمل همچنان کنترل تنگه هرمز را در دست دارد و با عنایت به اخبار ۴۸ ساعت گذشته، تنشهای دوجانبه کماکان در حال تشدید است.
صرفنظر از اینکه تنگه هرمز در زمان جنگ باز یا بسته باشد، تجارت بینالملل وابستگی فوقالعاده بالایی به این آبراهه دارد؛ چرا که بیش از ۲۰ درصد از حجم ترانزیت نفت جهان را به خود اختصاص داده و روزانه حجم عظیمی از انرژی از این مسیر منتقل میشود. بنابراین، بهترین سناریو بازگشایی تدریجی آن است. البته در حال حاضر بسیاری از شرکتهای بیمه تمایلی به بیمه کردن کشتیها ندارند، زیرا مخاطرات بسیار بالاست. آنچه در عمل مشاهده میکنیم این است که پیشرفت در حل مسئلهٔ تنگه هرمز بسیار کند پیش میرود و هرچند امیدواریم بازگشایی شود، اما با توجه به صلح شکنندهٔ کنونی، ممکن است بازهٔ این گشایش محدود باشد.
باید گفت ایران تمایل چندانی به بازیهای برد-برد سنتی ندارد، بلکه فرآیند رهبری آن به شدت ریسکپذیر است. شاکلهٔ کادر رهبری کنونی ایران عمدتاً از نیروهای تندرو با پیشینهٔ سپاه پاسداران تشکیل شده است. آنان در مواجهه با مقولهٔ جنگ، نسبتاً پراگماتیک (واقف به واقعیات) رفتار میکنند و مایل به ورود مجدد به یک جنگ گسترده با آمریکا نیستند. از سوی دیگر، سیطرهٔ آنان بر ساختار کشور بسیار مستحکم است؛ لذا احتمال تغییر رژیم در ایران بسیار ناچیز ارزیابی میشود و حتی در صورت تغییر رهبر عالی نیز، دولت ایران کنترل آهنین خود را بر اوضاع داخلی حفظ خواهد کرد.
ترامپ احتمالاً میداند که جنگ فعلی فاقد پایگاه حمایتی در افکار عمومی است و جامعهٔ داخلی آمریکا از جنگ او علیه ایران پشتیبانی نمیکند؛ ناظران بر این باورند که اقدام او به هیچ وجه یک معاملهٔ خوب نبوده است. کنگره به منظور خاتمه دادن به جنگ، عملاً توانایی مهار ترامپ برای پذیرش یک توافق نامطلوب را ندارد؛ چرا که ابطال تصمیمات رئیسجمهور مستلزم کسب اکثریت دو سوم آراء در هر دو مجلس نمایندگان و سنا است.
لبنان نیز میتواند یکی از عوامل کلیدی در شکست این توافق باشد. آتشبس کنونی صرفاً ناظر بر روابط آمریکا و ایران است، در حالی که گمان میرود شعلههای جنگ در جبههٔ لبنان کماکان زنده بماند.
برآورد من این است که در حال حاضر، اسرائیل بزرگترین بازندهٔ این میدان است. نگرش من به اسرائیل کاملاً متمایز است؛ اگر از زاویهٔ دید یک تحلیلگر به صورت عینی به موضوع بنگریم، اهداف اولیهٔ اسرائیل از این جنگ شامل ایجاد تغییر در ساختار حاکمیت ایران، توقف کامل فعالیتهای غنیسازی، نابودی ذخایر اورانیوم با غنای بالا و تضعیف برنامههای موشکی ایران بود… بنیامین نتانیاهو در واقع تلاش میکرد تا با تمسک به تمامی این بهانهها، ضربهای اساسی به ایران وارد آورد.
اما در عالم واقع، اهداف غایی او از جنگ محقق نشد؛ از این رو نتانیاهو هماکنون تحت فشارهای شدید داخلی قرار دارد. بخشی از دلیل این امر آن است که او نیاز دارد پیش از انتخابات (که اواخر امسال برگزار میشود)، کارآمدی و توانایی عالی خود را در مدیریت کلان کشور به نمایش بگذارد. به باور من، این کلیت تصویر حاکم بر مناسبات ایران و آمریکا در شرایط کنونی است.
علاوه بر این، برای ترامپ نیز وضعیت انتخابات میاندورهای آمریکا چندان امیدبخش نیست. هرگاه ترامپ در عرصهای ضعیف ظاهر شود، تمایل دارد برای تخلیهٔ فشارهای روانی رویکردی هجومیتر اتخاذ کند؛ این همان پدیدهای است که مایهٔ نگرانی جدی ماست.
بیایید به منابع اصلی مخاطرات در سیاست بینالملل طی حداقل شش سال گذشته نگاهی بیندازیم. ساختار بینالمللی از نظام دوقطبی گذشته به نظام تکقطبی کنونی دگرگون شده است؛ در گذشته آمریکا شاید توانایی تثبیت سیاست بینالملل را داشت، اما امروزه خود به منشأ بیثباتی بدل شده است – به ویژه در دوران تصدی ترامپ، آمریکا عملاً به عنوان کانون اصلی ریسکهای سیاسی عمل کرده است.
در خصوص انتخابات میاندورهای آمریکا، پیشبینی من این است که حزب دموکرات احتمالاً اکثریت مجلس نمایندگان را از دست خواهد داد و تنها با اختلافی ناچیز کرسیهای خود در سنا را حفظ خواهد کرد. در جبههٔ مقابل، حزب جمهوریخواه در حال حاضر در رقابتهای مجلس نمایندگان دست بالا را دارد و شانس پیروزی آنان حدود ۸۵ درصد است. دموکراتها چه تعداد کرسی به دست خواهند آورد؟ به نظر من، شانس حفظ سنا برای جمهوریخواهان بسیار اندک است و سرنوشت آن به سه ایالت آلاسکا، تگزاس و اوهایو بستگی دارد که همگی جزو ایالتهای قرمز (جمهوریخواه) محسوب میشوند.
در ایالت آلاسکا، خانم ماری پلتولا حضور دارد که پیش از این نمایندهٔ مجلس آلاسکا بوده و اکنون کاندیدایی بسیار رقابتپذیر است و ترامپ نیز قویاً از او حمایت میکند.
اگر دموکراتها بتوانند در دو ایالت از این سه ایالت به پیروزی برسند، کنترل سنا را در دست خواهند گرفت، اما این کار بسیار دشوار است. گمان من این است که نتایج آراء نهایی بسیار به هم نزدیک خواهد بود و دستاورد دو سر بردی حاصل نخواهد شد. البته، آیا این مسائل برای ترامپ حائز اهمیت است؟ ترامپ کمترین اهمیتی به این موضوعات نمیدهد. حتی اگر او سنا را از دست بدهد، تمرکز اصلی او بر این محور معطوف نیست.
نرخ محبوبیت ترامپ در موضوعات کلیدی و همچنین در بدنهٔ حزب جمهوریخواه با کاهش مواجه شده است؛ این موضوعات کلیدی شامل مسائلی نظیر مهاجرت، تجارت، اقتصاد، تورم و غیره هستند که روند نزولی را طی میکنند. نظرسنجیها به وضوح نشان میدهند که در تمام این حوزهها، میزان حمایت از ترامپ رو به افول است.
علاوه بر این، شاهد آن هستیم که نرخ محبوبیت ترامپ در دورهٔ فعلی ریاستجمهوریاش، پایینتر از دورهٔ نخست اوست. این امر زنگ خطر را در کاخ سفید به صدا درآورده است – چرا که سقوط نرخ محبوبیت به زیر ۴۰ درصد، ترامپ را در موقعیت بسیار سختی قرار میدهد و شانس انتخاب مجدد یا تداوم میراث او را به شدت کاهش میدهد. این امر بار دیگر نشان میدهد که وضعیت ترامپ چندان مساعد نیست.
موضوع دیگر، آرای選ندگان عادی است. نهادهای نظرسنجی معمولاً این پرسش را از رأیدهندگان مطرح میکنند که: «اگر انتخابات کنگره امروز برگزار شود، به دموکراتها رأی میدهید یا جمهوریخواهان؟» هدف از این پرسش، سنجش میزان محبوبیت احزاب و روند حرکتی آنهاست.
بر اساس پاسخهای دریافتی، در ابتدا حزب جمهوریخواه پیشتاز بود، اما متعاقباً دموکراتها گوی سبقت را ربودند و به تدریج این شکاف عمیقتر شد؛ تا جایی که اکنون دموکراتها حدود ۶ الی ۷ درصد از جمهوریخواهان پیشی گرفتهاند. بر این مبنا، عیان است که یک چرخش کلی در فضا صورت گرفته که به ضرر ترامپ است.
با واکاوی تحولات و رویدادهای جاری در درون این کشور، درمییابم که انقلاب ترامپ در حال شکست است. مقصود من انتقاد از پرزیدنت ترامپ نیست؛ من احترام زیادی برای او قائلم، به عنوان مثال او در مواجهه با دوران پاندمی، رویکردی نوآورانه و مؤثر از خود بروز داد.
هنگامی که او تازه به قدرت رسید، هدفش محو و کاهش محدودیتهای پیشروی اختیارات رئیسجمهور بود؛ امری که دستکمی از یک انقلاب نداشت. او تلاش میکرد قانون اساسی آمریکا را تغییر دهد، اما دو تن از قضات بسیار کلیدی دیوان عالی آمریکا با او مخالفت کردند. در موضوع تعرفهها و این پرسش که «آیا مبنای تعرفهها عقلانی است؟»، دادگاهها مقاومت فزایندهای در برابر او نشان دادند و او حتی در چندین پروندهٔ بسیار کلیدی بازنده شد. معتقدم ایالتها و رسانهها نیز در برابر او ایستادگی میکنند. بنابراین، با توجه به احتمال شکست او در انتخابات میاندورهای، او دستکم در مجلس نمایندگان و شاید در سنا با موانع جدی روبهرو خواهد شد.
هنگامی که ترامپ در گذشته به پیروزی رسید، واشنگتن به مدت دو سال در ناامیدی فرو رفت و آمریکاییها گمان بردند که کار این کشور به پایان رسیده است. اکنون فضای واشنگتن تا حدی خوشبینانهتر است؛ به باور من دلیل این امر آن است که «احتمالاً دموکراتها یا افراد مستقل احساس میکنند که بحران پشت سر گذاشته شده است».
پس از اینکه ترامپ از انتخابات میاندورهای عبور کند، تمرکز او معطوف به چه حوزههایی خواهد شد؟ معتقدم او عمدتاً به قدرت اجرایی خود برای پیشبرد برنامهها اتکا خواهد کرد و بر شکلدهی به میراث سیاسی شخصیاش متمرکز خواهد شد. ترامپ دغدغهٔ چندانی بابت انتخابات میاندورهای نخواهد داشت، چرا که او کماکان به ابزارهای اجرایی و نه قانونگذاری برای پیشبرد سیاستهایش تکیه میکند. در واقع، در موضوعاتی چون کوبا، مکزیک و حتی گرینلند، او نیازی به مشارکت کنگره ندارد و میتواند مایلبهمایلات خود عمل کند. از این رو، فکر میکنم او بیشتر بر انتخاب کاندیداهای حزب جمهوریخواه تمرکز دارد و موازنه در مجلس نمایندگان یا سنا برایش در اولویت بعدی است.
موضوعی که ارتباط وثیقتری با حضار محترم دارد، روابط چین و آمریکاست. آیا این رابطه دو سر برد خواهد بود؟ از چشماندازی کلان، این مناسبات شکلی پایدار و سازنده به خود خواهد گرفت و این وضعیت دستکم تا پایان سال ۲۰۲۷ حفظ خواهد شد. انتخابات ریاستجمهوری آمریکا در سال ۲۰۲۸ ممکن است اصطکاکهای بیشتری را در روابط دو کشور ایجاد کند. اما در دو سال آینده، روابط پکن-واشنگتن نسبتاً پایدار خواهد بود؛ زیرا هر دو طرف دریافتهاند که در حوزهٔ اقتصادی پتانسیل «تخریب» یکدیگر را دارند، لذا استراتژی ما باید تضمین عدم مداخله متقابل باشد.
همزمان، هر دو طرف به این درک رسیدهاند که ایالات متحده قادر نیست چین را در حوزههایی چون ریزتراشهها و هوش مصنوعی به طور واقعی مهار کند. اگرچه توازن نظامی در شمال شرق آسیا حفظ شده، اما برخی از اهداف سیاسی-نظامی آمریکا علیه چین با شکست مواجه شده است. علاوه بر این، چندین دیداری که امسال میان رهبران دو کشور صورت گرفت، فوقالعاده و غیرمعمول بود که خود نشاندهندهٔ تداوم ثبات در روابط دوجانبه است. موضوعات کلیدی میان چین و آمریکا همچنین شامل مبارزه با تروریسم و مواد معدنی استراتژیک است، هرچند فرآیند «گسست» (Decoupling) ممکن است همچنان در خفا جریان داشته باشد. مسئلهٔ تایوان نیز بیشتر یک ریسک بلندمدت است که احتمالاً پس از سال ۲۰۲۸ باید مورد توجه قرار گیرد.
پس از تحلیل ساختار روابط میان چین و آمریکا، پیشبینی میکنم که احتمال اجرای مؤثر «توافق بوسان» حدود ۶۵ درصد است و میانگین تعرفههای مؤثر ممکن است از ۲۳ درصد به ۳۰ درصد افزایش یابد. از این رو میتوان نتیجه گرفت: آمریکا سیاستهای تعرفهای خود را به بهانهٔ مازاد ظرفیت تولید و ادعای تحقیقات ۲۲گانه پیرامون کار اجباری پیش خواهد برد. اگر میانگین تعرفهها علیه چین تا این سطح افزایش یابد، این امر به منشأ جدیدی برای تنشها میان دو کشور بدل خواهد شد.
در خصوص دستاوردهای نشست رهبران، بخش اعظم نتایج در چارچوب انتظارات ما بود. در حال حاضر، فرآیند شکلگیری کمیسیون تجاری، کمیسیون سرمایهگذاری و کارگروه هوش مصنوعی پیشرفتهایی داشته است. شاید در حال حاضر عموم مردم دقیقاً ندانند که این کمیسیونها چه ماهیتی دارند؛ مفاهیم آنها هنوز نیازمند تبیین و تعریف است. اما امیدواریم این تعاریف با رویکردی سازنده انجام پذیرند.
در حال حاضر، عملکرد آمریکا در قبال حل مسئلهٔ تایوان کماکان ضعیف است؛ امروزه بسیاری از آمریکاییها نسبت به نحوهٔ برخورد ترامپ با مسئلهٔ تایوان ابراز نگرانی میکنند، از جمله استفاده از ابزار نظامی به عنوان برگ برنده در مذاکرات – او اظهار داشته که جزیرهٔ تایوان بسیار دور است و تمایلی به جنگ در این منطقه ندارد – و از این بابت مورد انتقادات فراوانی قرار گرفته است.
این موارد ابعاد و لایههای گوناگون روابط رقابتی میان آمریکا و چین را به تصویر میکشند. در حال حاضر، در حوزههای فناوری زنجیرهٔ تأمین، بنگاههای اقتصادی، استعدادها، تجارت صادراتی و امور مالی، هر دو طرف یا دستکم یکی از آنها در تلاش برای گسست و جدایی هستند. اگرچه طرفین در عمل به تدریج به سمت ثباتی سازنده گام برمیدارند، اما در لایههای زیرین، گسست در حال رخ دادن است و این امر نیازمند تغییرات بنیادین و بلندمدت است.
در نهایت، معتقدم مسئلهٔ تایوان یک ریسک میانمدت و بلندمدت است؛ چرا که هیچیک از طرفین تمایلی به پذیرش ریسکهای بزرگ بر سر موضوع تایوان در کوتاهمدت ندارند، لذا در آیندهٔ نزدیک بحرانی رخ نخواهد داد. افزون بر این، پیشبینی میکنم تا سال ۲۰۲۸ احتمال بروز بحران از ۱۰ درصد به ۲۰ درصد افزایش یابد. این موضوع با انتخابات داخلی تایوان گره خورده است – اگر لای چینگده مجدداً انتخاب شود، اوضاع ممکن است رو به وخامت گذارد. دغدغهٔ من این است که این مسئله بتواند به جرقهٔ فروپاشی روابط چین و آمریکا بدل شود. در شرایط کنونی، ما در یک ساختار برد-برد واقعی به سر میبریم، هرچند تا لبهٔ «صخرهٔ بعدی» فاصلهٔ چندانی نداریم.
