آیا ایران جنگ جدید دائمی آمریکا است- مرشایمر و کریس هجز

در


مجله جنوب جهانی

برخوردهای نظامی تازه‌ی آمریکا علیه ایران که از هشتمین شب پیاپی فراتر رفته و هر شب با شدتی بیشتر تکرار می‌شود، دیگر در چارچوب یک تنش مرزی یا نمایش قدرت قابل تفسیر نیست. این درگیری‌ها که با مرگ دو نظامی آمریکایی در پایگاهی هوایی در اردن آغاز شد، به سرعت به زنجیره‌ای از حملات متقابل تبدیل گشته که هر یک از دو طرف را به سمت اهداف حساستر و حیاتی‌تر سوق می‌دهد. آنچه در ابتدا به عنوان یک پاسخ تنبیهی به نظر می‌رسید، اکنون به معمایی استراتژیک تبدیل شده که نه تنها معادلات نظامی، بلکه زیرساخت‌های حیاتی کل خاورمیانه را نشانه رفته است. ایران در پاسخ به حملات جدید، نه فقط اهداف نظامی، بلکه آب‌شیرین‌کن‌هایی را هدف قرار داده که آب آشامیدنی میلیون‌ها نفر در کویت را تأمین می‌کنند و آمریکا نیز با تشدید تحریم‌های دریایی و حمله به نیروگاه‌ها و پل‌های ایران، نشان داده که قواعد درگیری را به سطحی کاملاً جدید برده است.

در این میان، اظهارات آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای در مورد باطل و بی‌ارزش خواندن امضای دونالد ترامپ بر تفاهمنامه‌ای که زمانی آتش‌بس را ممکن ساخته بود، بیانگر عمق بی‌اعتمادی و فروپاشی کامل هرگونه چارچوب دیپلماتیک موجود است. این بیانیه نه یک واکنش احساسی، بلکه اعلام رسمی پایان یک دوره‌ی کوتاه از شکنندگی صلح است. با توجه به حملات به تأسیسات آب‌شیرین‌کنی که در منطقه‌ی خلیج‌فارس، ستون فقرات حیات انسانی به شمار می‌رود، دیگر نمی‌توان از یک درگیری محدود یا قابل کنترل سخن گفت. در کویت، نزدیک به نود درصد آب آشامیدنی از همین تأسیسات تأمین می‌شود و این رقم در عمان به حدود هشتاد و شش درصد و در عربستان سعودی به حدود هفتاد درصد می‌رسد. این اعداد و ارقام، که روزگاری صرفاً آمار اقتصادی بودند، اکنون به معیاری برای سنجش فاجعه‌ی انسانی قریب‌الوقوع بدل شده‌اند، چرا که صدها تأسیسات آب‌شیرین‌کن در امتداد ساحل خلیج‌فارس همگی در برد موشک‌ها و پهپادهای ایران قرار دارند. تداوم این روند نه یک بحران، بلکه یک فاجعه‌ی انسانی تمام‌عیار را رقم خواهد زد که ابعاد آن فراتر از خشکی و کم‌آبی، به آوارگی جمعیت و فروپاشی نظم شهری در چندین کشور میانجامد.

جان مرشایمر، استاد برجسته‌ی علوم سیاسی در دانشگاه شیکاگو، که خود فارغ‌التحصیل آکادمی وست‌پوینت و کاپیتان پیشین نیروی هوایی آمریکاست، در تحلیل خود از این منازعه، بر یک واقعیت تلخ و بنیادین انگشت می‌گذارد: ایالات متحده در این رویارویی، به هیچ عنوان از یک استراتژی پیروزمندانه برخوردار نیست. او با نگاهی به روند رویدادها از هفتم ژوئیه، این درگیری را نه یک جنگ برنامه‌ریزی‌شده، بلکه یک واکنش زنجیره‌ای میداند که هر روز از کنترل خارج‌تر می‌شود. مرشایمر معتقد است که ضرب‌الاجل دونالد ترامپ به ایران برای تسلیم تا پایان هفته، و تهدید وی به حمله به زیرساخت‌های غیرنظامی شامل پل‌ها، نیروگاه‌ها و تأسیسات آب‌شیرین‌کنی، در حقیقت نه یک اولتیماتوم محکم، بلکه نمودی از سردرگمی و نبود راهبرد روشن در کاخ سفید است. آنچه در هفته‌ی گذشته رخ داد، یعنی حملات اولیه‌ی آمریکا به این زیرساخت‌ها و سپس واکنش فوری و متقارن ایران در بمباران اهداف مشابه در کویت، اردن و حتی عربستان سعودی، نشان داد که ایران نه تنها قدرت پاسخگویی دارد، بلکه از اراده‌ای برای بازی بر اساس قواعدی برابر و حتی شدیدتر برخوردار است. حمله‌ی ایران به عربستان پس از چهار ماه آرامش، پیام روشنی داشت: هرگونه عبور از خط قرمز زیرساختی، با پاسخی بیرحمانه و متقارن روبه‌رو خواهد شد و میدان نبرد دیگر محدود به یک کشور یا منطقه‌ی خاص نیست.

نکته‌ی حائز اهمیت در تحلیل مرشایمر، اشارت او به عقب‌نشینی محسوس آمریکا در حملات شب گذشته است، حملاتی که برخلاف شب‌های پیشین، زیرساخت‌های غیرنظامی ایران را در بر نگرفت. به گمان او، این تغییر ناگهانی در رفتار نظامی آمریکا، ناشی از فشار بی‌سابقه‌ی کشورهای حاشیه‌ی جنوبی خلیج‌فارس بر دونالد ترامپ بوده است. این کشورها که دریافته‌اند حملات متقابل ایران، زندگی و اقتصادشان را نشانه خواهد گرفت، به وضوح به رئیس‌جمهور آمریکا هشدار داده‌اند که ادامه‌ی این مسیر، به معنای ویرانی کامل و نابودی تأسیسات حیاتی آنهاست. در واقع، کشورهای حاشیه‌ی خلیج‌فارس با مشاهده‌ی توانایی ایران در اصابت دقیق موشک‌ها به اهداف خود، به این جمع‌بندی رسیده‌اند که قیمت هرگونه تشدید نظامی بر خاک ایران، تمامیت ساختار اجتماعی و اقتصادی آنهاست. این فشار چنان مؤثر بوده که ظاهراً ترامپ را مجبور کرده تا در وعده‌ی خود برای «آزاد کردن سگ‌های جنگی» و بمباران گسترده‌ی زیرساخت‌ها، تجدید نظر کند. با این حال، ماهیت غیرقابل‌پیش‌بینی و دست‌پاچه‌وار سیاست‌های ترامپ، این احتمال را که او در شب‌های آینده دوباره به سمت تشدید حرکت کند، به طور کامل منتفی نمی‌کند. تاریخ رویارویی‌های او نشان داده که تصمیماتش اغلب تحت تأثیر عوامل لحظه‌ای و مشاوران نظامی‌گری صورت می‌گیرد که درک درستی از پیچیدگی‌های ژئوپلیتیک منطقه ندارند.

آنچه بر پیچیدگی این بحران می‌افزاید، زیرساخت توهمی است که جنگ با ایران بر اساس آن بنا شده است. مرشایمر به صراحت اعلام می‌کند که کل این درگیری بر روی یک «خیال» ساخته شده که هرگز به واقعیت نپیوسته و عمدتاً از سوی بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، به ترامپ خورانده شده است. این خیال، یعنی باور به اینکه فشار نظامی می‌تواند ایران را به زانو درآورد، در عمل به بن‌بستی استراتژیک منجر شده که هر روز هزینه‌ی سنگین‌تری به بار می‌آورد. جنگ با ایران، برخلاف محاسبات اولیه، نه تنها ارزان و سریع نبوده، بلکه هزینه‌هایی نجومی بر دوش مالیات‌دهندگان آمریکایی و اقتصاد جهانی گذاشته است. برآورد اولیه‌ی پنتاگون از هزینه‌ی بیست و نه میلیارد دلاری این درگیری، به سرعت به هشتاد میلیارد دلار افزایش یافت و هنگامی که هزینه‌های غیرمستقیم مانند افزایش قیمت مواد غذایی و سوخت به آن افزوده می‌شود، این رقم به چیزی حدود صد و سی و دو میلیارد دلار و در حال افزایش می‌رسد. این اعداد، که هر روز بزرگ‌تر می‌شوند، گواهی بر یک ناکامی راهبردی است که هیچ پایانی برای آن متصور نیست و هر روز که می‌گذرد، پای آمریکا را عمیق‌تر در باتلاقی فرو می‌برد که خود به دست خود حفر کرده است.

از نگاه مرشایمر، پرسش کلیدی این است که آیا ایالات متحده به جز تشدید بی‌هدف، راهبرد دیگری دارد؟ او با قاطعیت پاسخ منفی می‌دهد. در حالی که ایران با تکیه بر توانایی موشکی و پهپادی خود، نه تنها قدرت تخریب بالایی دارد، بلکه به لطف اطلاعات دقیقی که احتمالاً از سوی چین و روسیه دریافت می‌کند، می‌تواند با دقت بیشتری اهداف حساس را شناسایی و مورد اصابت قرار دهد. دقت و قدرت مانور موشک‌های ایرانی، که در بسیاری از موارد می‌توانند مسیر خود را در لحظات پایانی به سوی هدف تغییر دهند، سامانه‌های دفاعی مانند پاتریوت را با چالش جدی مواجه کرده است. مرشایمر تأکید دارد که نه تنها دقت موشک‌ها، بلکه توانایی ایران در شناسایی اهداف کلیدی و استفاده از کلاهک‌های قدرتمند، ترکیبی مرگبار ساخته که اثربخشی دفاع هوایی آمریکا و متحدانش را به شدت کاهش داده است. در واقع، آنچه در روزنامه‌های تأثیرگذاری مانند نیویورک تایمز و وال‌استریت ژورنال گزارش شده، گواه بر این است که پایگاه‌های آمریکایی در کویت، بحرین، امارات و حتی اردن، آسیب‌های جدی و گسترده‌ای دیده‌اند و ایران با اصرار بر ادامه‌ی حملات، ثابت کرده است که «هیچ مکان امنی» برای نیروهای آمریکایی در منطقه وجود ندارد. جابجایی تجهیزات نظامی آمریکا به اردن و متعاقب آن حمله‌ی ایران به این پایگاه‌ها و کشته شدن دو نظامی آمریکایی، نشانه‌ای آشکار از این حقیقت تلخ است که هیچ نقطه‌ی عقب‌نشینی امنی برای واشنگتن در منطقه باقی نمانده است.

مسئله‌ی اسرائیل نیز به عنوان یک کارت وحشتناک روی میز، همچنان در هاله‌ای از ابهام باقی مانده است. مرشایمر معتقد است که اسرائیل در این دور از درگیری، به دقت در حال تماشا است و ترجیح می‌دهد در حاشیه بماند، زیرا تجربه‌ی تلخ حملات موشکی ایران در جنگ چهل روزه‌ی پیشین، که از ۲۸ فوریه تا ۸ آوریل به طول انجامید، به آنها ثابت کرده که سامانه‌های دفاعی آنها در برابر سیل موشک‌های بالستیک و پهپادهای ایرانی، چندان کارآمد نبوده است. اسرائیلی‌ها به خوبی می‌دانند که در صورت ورود به این نبرد، خود به هدفی بزرگ و جذاب برای موشک‌های ایرانی تبدیل خواهند شد که به راحتی از سد دفاعی آنها عبور می‌کنند. نتانیاهو که پیشتر مجبور به نادیده گرفتن اعتراضات برخی مقامات امنیتی خود در مورد استقرار هواپیماهای سوخت‌رسان آمریکایی در اسرائیل شده بود، اکنون ترجیح می‌دهد که این نبرد فرسایشی را به آمریکا واگذار کند و از تبدیل شدن سرزمین‌های اشغالی به خط مقدم جلوگیری کند. با این حال، هرگونه تحول غیرمنتظره، مانند یک حمله‌ی بزرگ زمینی یا هدف قرار گرفتن مستقیم تأسیسات هسته‌ای ایران، می‌تواند این معادله را به یکباره تغییر دهد و اسرائیل را به میدان بکشاند، وضعیتی که بسیاری آن را مساوی با «آرماگدون» در منطقه می‌دانند.

در مورد گزینه‌ی زمینی و اشغال بخش‌هایی از خاک ایران، مرشایمر با صراحت آن را یک سناریوی غیرممکن و احمقانه می‌خواند. او با اشاره به وجود حداکثر هشت هزار نیروی رزمی آمریکایی از جمله تفنگداران دریایی و نیروهای چترباز لشکر هشتاد و دوم هوابرد در منطقه، این سؤال را مطرح می‌کند که با این تعداد نیروی اندک، چگونه می‌توان به کشوری با نود و سه میلیون جمعیت، وسعت سرزمینی عظیم و توپوگرافی پیچیده و دشوار حمله کرد؟ او این ایده را که نیروهای منطقه‌ای یا کردهای عراق می‌توانند تهاجم زمینی را رهبری کنند، کاملاً غیرواقعی و سطحی می‌داند. کردها هرگز جرات چنین ماجراجویی‌ای را نخواهند داشت و حتی اگر داشته باشند، تأثیری بر نتیجه‌ی جنگ نخواهد گذاشت. در تاریخ جنگ‌های آمریکا در ویتنام، افغانستان و عراق، بارها شاهد این الگوی فاجعه‌بار بوده‌ایم که تشدید نظامی و توسل به گزینه‌های غیرممکن، تنها به تلفات بیشتر و در نهایت شکست تحقیرآمیز انجامیده است. مرشایمر به روشنی بیان می‌کند که گزینه‌ی زمینی، نه یک گزینه‌ی استراتژیک، بلکه یک خیال‌پردازی خطرناک است که تنها به مرگ و میر بیشتر نیروهای آمریکایی و افزایش هزینه‌های سیاسی و اقتصادی برای ترامپ منجر خواهد شد. تجربه‌ی تاریخی ویتنام به ما می‌آموزد که حتی زمانی که رهبران سیاسی می‌دانند جنگی غیرقابل پیروزی است، باز هم به دلیل فشار افکار عمومی، لابی‌های قدرتمند و غرور ملی، ممکن است به تشدید دامن بزنند و این همان دام خطرناکی است که ترامپ و تیمش در حال نزدیک شدن به آن هستند.

در لایه‌های پنهان سیاست داخلی آمریکا، تقابل میان جی‌دی ونس و مارکو روبیو به عنوان دو چهره‌ی کلیدی با دو رویکرد کاملاً متضاد نسبت به بحران ایران، جالب توجه است. به نظر می‌رسد ونس که به عنوان فرستاده‌ی ویژه در مذاکرات با ایران نقش داشته و مخالف سرسخت جنگ بوده است، به ترامپ توصیه می‌کند که شکست را بپذیرد و بار دیگر پای میز مذاکره بازگردد، حتی اگر این بار شرایط سخت‌تر و تحقیرآمیزتر از تفاهمنامه‌ی ۱۷ ژوئن باشد. در مقابل، روبیو که خود را برای رقابت‌های ریاست‌جمهوری ۲۰۲۸ آماده می‌کند، با تکیه بر حمایت لابی صهیونیستی و جریان‌های جنگ‌طلب در واشنگتن، فشار می‌آورد که جنگ ادامه یابد. این کشمکش داخلی، که ریشه در رقابت‌های انتخاباتی آینده دارد، خود به عاملی بازدارنده در برابر هرگونه تصمیم عقلانی تبدیل شده است، چرا که مشاوران ترامپ به جای حل بحران، به دنبال منافع شخصی و حزبی خود هستند و این آشفتگی در رأس هرم قدرت، خطر تصمیمات غیرمنطقی و فاجعه‌بار را افزایش می‌دهد. ونس که به خوبی می‌داند ادامه‌ی این جنگ به نفع چه کسانی نیست، شاید تنها صدای خرد در اتاق بیضی باشد، اما صدای او در برابر طبل‌های جنگ و منافع گروه‌های فشار، ناچیز و ضعیف به نظر می‌رسد.

در نهایت، موضوعی که همه‌ی این تحلیلها را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد، فروپاشی قریب‌الوقوع اقتصاد جهانی در پی تشدید بیشتر این درگیری‌هاست. مرشایمر با تحلیل جریان نفت در خلیج‌فارس، تصویر پیچیده و هشداردهنده‌ای ترسیم می‌کند. پیش از آغاز جنگ، حدود بیست میلیون بشکه نفت در روز از خلیج‌فارس خارج می‌شد که بیست درصد نیاز جهانی را تأمین می‌کرد. این حجم اکنون به حدود هفت میلیون بشکه کاهش یافته که از طریق مسیرهای جایگزین مانند بندر ینبوع در عربستان و بندر فجیره در امارات که در خارج از تنگه‌ی هرمز قرار دارند، صادر می‌شود. با این حال، اگر ایران تصمیم بگیرد که این دو مسیر جایگزین را نیز کاملاً مسدود کند، که تهدید به آن را به صراحت اعلام کرده است، نه تنها صادرات نفت عربستان و امارات متوقف خواهد شد، بلکه با استفاده از متحدان خود مانند حوثی‌های یمن، تنگه‌ی باب‌المندب را نیز خواهد بست و در نتیجه، دریای سرخ را به روی تانکرها می‌بندد. در چنین شرایطی، و با توجه به کاهش ذخایر استراتژیک نفت آمریکا که به پایین‌ترین سطح از سال ۱۹۸۳ رسیده است و همچنین کاهش پنج میلیون بشکه‌ای تقاضای چین، که به عنوان یک متغیر غیرقابل‌پیش‌بینی مطرح است، جهان با شوک نفتی بی‌سابقه‌ای مواجه خواهد شد. پیش‌بینی‌ها حاکی از آن است که تداوم این وضعیت تا ماه ژوئیه، می‌تواند اقتصاد جهانی را به سمت یک رکود فراگیر و افسردگی اقتصادی سوق دهد، رکودی که نه تنها قیمت سوخت، بلکه زنجیره‌ی تأمین مواد غذایی و تولیدات صنعتی را در سراسر جهان مختل خواهد کرد. کمبود روغن‌های خوراکی در هند، کمبود کودهای شیمیایی و حتی گاز هلیوم مورد نیاز برای تولید ریزتراشه‌ها، تنها بخشی از زنجیره‌ی فاجعه‌هایی است که در انتظار جهانی است که در آرامش خیال، تماشاگر جنگ در خاورمیانه است.

در چنین برهه‌ی حساسی، دو سناریوی اصلی پیش روی سیاست‌گذاران آمریکایی قرار دارد: نخست، تشدید حملات علیه زیرساخت‌های ایران که به طور حتم با پاسخی ویرانگر از سوی ایران و به تبع آن، فاجعه‌ای انسانی در کشورهای حاشیه‌ی خلیج‌فارس و فروپاشی کامل اقتصاد جهانی همراه خواهد بود؛ دوم، بازگشت به میز مذاکره و پذیرش شکستی تحقیرآمیز، اما مهارشده، که در آن ایران به دلیل موقعیت قدرتمندتر خود، شرایط بسیار سخت‌تری را نسبت به تفاهمنامه‌ی ۱۷ ژوئن دیکته خواهد کرد. این بار، ایران نه تنها آزادسازی کامل دارایی‌های بلوکه‌شده‌ی خود را پیش‌شرط خواهد کرد، بلکه احتمالاً خروج نیروهای اسرائیلی از جنوب لبنان را نیز به عنوان یک شرط اساسی و غیرقابل معامله مطرح خواهد نمود، شرطی که نتانیاهو با توجه به منافع راهبردی و نظامی خود در منطقه، هرگز حاضر به پذیرش آن نخواهد بود و این مسئله، ترامپ را در تنگنای سیاسی عمیق‌تری قرار خواهد داد. مرشایمر بر این باور است که با توجه به شکست تمام گزینه‌های نظامی از بمباران هوایی چهل روزه و محاصره‌ی دریایی گرفته تا جنگ کنونی، سرانجام واشنگتن ناچار به انتخاب سناریوی دوم خواهد بود، همانگونه که در ویتنام، عراق و افغانستان، پس از صرف هزینه‌های گزاف و تلفات انسانی، ناگزیر به عقب‌نشینی شد. با این حال، تفاوت اساسی در این میان، قدرت چانه‌زنی بالای ایران و حمایت اطلاعاتی و فنی روسیه و چین است که معادله‌ی قدرت را به نفع تهران تغییر داده است. دورنمای پیش‌رو، تاریک و مبهم است، اما یک واقعیت بیش از هر چیز دیگر روشن به نظر می‌رسد: ایالات متحده درگیر جنگی شده که نه تنها راهبرد پیروزی در آن وجود ندارد، بلکه هر روز که می‌گذرد، بر بهای سنگین آن افزوده می‌شود و خروج از این باتلاق، مستلزم پذیرش شکستی است که در کوتاه‌مدت برای غرور ملی آمریکا بسیار گران تمام خواهد شد، اما در بلندمدت، شاید تنها گزینه برای جلوگیری از یک فاجعه‌ی تمام‌عیار انسانی و اقتصادی باشد. این که آیا ترامپ و تیمش درک کافی از این واقعیت تلخ دارند یا همچنان در توهم فشار نظامی به سر می‌برند، پرسشی است که پاسخ آن در روزهای پیش رو، شاید با حملات بیشتر یا شاید با نشانه‌هایی از عقب‌نشینی، برملا خواهد شد.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب