
اگر کمونیسم مرده است چرا ترامپ هنوز با آن میجنگد؟
نوشته: نیکوس موتاس سردبیرنشریه «در دفاع از کمونیسم»
برگردان: م.چابکی
آخرین حمله ضدکمونیستی دونالد ترامپ بار دیگر شبح تهدید ادعایی کمونیسم برای ایالات متحده را به ذهن «متبادر» کرد(متبادر مفهومی که بیدرنگ به ذهن خطورمیکند). با این حال هدف سیاسی واقعی سخنرانی او را آشکار میکند. این حمله نه به دلیل ظهور یک جنبش کارگری انقلابی، رشد توده ای یک حزب کمونیست و یا موجی از مصادرههای سوسیالیستی است.
این سخنرانی بخشی از یک حمله ضدکمونیستی گسترده تر بود که پس از موفقیت انتخاباتی نامزدهای مرتبط با سوسیالیستهای دموکرات آمریکا در نیویورک، به ویژه زهران ممدانی، آغاز شد، در حالی که چهرههایی مانند الکساندریا اوکازیو-کورتز و ایلهان عمر همچنان نماینده جناح مترقی اصلاحطلب حزب دموکرات هستند. همین واقعیت به تنهایی برای افشای هدف واقعی کمپین ضد کمونیستی ترامپ کافی است.
اگر سوسیال دموکراتهای اصلاح طلب اکنون به عنوان کمونیستهای خطرناک معرفی میشوند، هدف از ضد کمونیسم دیگر مقابله با یک جنبش انقلابی موجود نیست. این [کار] جلوگیری از ظهور [کمونیسم] با مسموم کردن آگاهی سیاسی، دلسرد کردن تشکلهای مستقل طبقه کارگر و خطرناک جلوه دادن حتی معتدل ترین انتقاد از سرمایهداری از نظر سیاسی است.
کمونیسم ستیزی همیشه پیش از آنکه سرکوبگر شود، پیشگیرانه بوده است.
با این حال، کلاهبرداری دیگری در قلب جنگ صلیبی ضد کمونیستی ترامپ وجود دارد. سوسیالیستهای دموکرات آمریکا هیچ وجه اشتراکی با کمونیسم انقلابی ندارند، همانطور که سوسیال دموکراسی اروپایی یک قرن پیش هیچ وجه اشتراکی با بلشویسم نداشت. مارکسیستها-لنینیستها بیش از یک قرن است که سوسیال دموکراسی را دقیقاً به این دلیل مورد انتقاد قرار دادهاند که به دنبال اصلاح سرمایهداری به جای سرنگونی آن، اداره دولت بورژوایی به جای لغو آن و حفظ سیستم با تعدیل شدید ترین تناقضات آن است. مارکس و انگلس جایی برای چنین سردرگمی باقی نگذاشتند. همانطور که درمانیفست کمونیست اعلام کردند، “کمونیستها دیدگاه خود را پنهان نکرده اند و آشکارا اعلام میکنند که اهداف آنها تنها با سرنگونی اجباری همه شرایط اجتماعی موجود قابل دستیابی است.” کمونیسم هرگز خود را در لباس اصلاح طلبی پارلمانی پنهان نکرده و به دنبال پذیرش در نظم سرمایهداری موجود نبوده است. ترامپ این تمایز را به خوبی درک میکند. او به سادگی تمام دلایل سیاسی را برای پاک کردن آن دارد. اگر بتوان اصلاح طلبان را کمونیست نامید، پس هر انتقادی از سرمایهداری انحصاری – هر چقدر هم معتدل – را میتوان بدون بحث رد کرد و کمونیسم ستیزی بار دیگر به همان چیزی تبدیل میشود که:
نه نقدی بر مارکسیسم، بلکه سلاحی علیه بیداری سیاسی طبقه کارگر است.
اینجاست که اهمیت واقعی تهاجم ترامپ آغاز میشود. هدف هرگز تعریف دقیق کمونیسم نبوده، بلکه تهی کردن این اصطلاح از تمام محتوای علمی و تاریخی بوده است. هنگامی که هر مطالبهای برای اتحادیههای کارگری قوی تر، مراقبتهای بهداشتی عمومی، مالیات مترقی یا تنظیم اجاره بها به طور اتفاقی به عنوان “کمونیسم” محکوم میشود، سرمایهداری دیگر نیازی به پاسخ به انتقادات فزاینده علیه نابرابری، استثمار، قدرت انحصاری یا جنگ امپریالیستی ندارد. این صرفاً بحث سیاسی را با ارعاب ایدئولوژیک جایگزین میکند. کمونیسم ستیزی همیشه دقیقاً به همین شکل عمل کرده است. هدف آن رد مارکسیسم نیست، بلکه جلوگیری از مشارکت میلیونها کارگر در وهله اول با آن است. این [رویکرد] میکوشد آگاهی سیاسی را قبل از توسعه مسموم کند، مخالفت را قبل از سازماندهی انگ بزند، و کارگران را متقاعد کند که زیر سوال بردن خود سرمایهداری به نوعی نامشروع است. مدتها قبل از اینکه به ابزاری برای سرکوب تبدیل شود، کمونیسم ستیزی ابزاری برای پیشگیری است.
هیچ چیز بدیعی در مورد این استراتژی وجود ندارد. کمونیسم ستیزی درطول تاریخ مدرن سرمایهداری، آن را همراهی کرده و هرزمان که بخشهایی از طبقه حاکم احساس کردهاند که مجبوربه محدود کردن مرزهای بحث سیاسی قابل قبول هستند، ظهور کرده است. در طول قرن بیستم، این [رویکرد]، لیستهای سیاه، آزار و اذیت سیاسی، دیکتاتوریهای نظامی، جنگهای امپریالیستی، مداخلات استعماری و سرکوب سیستماتیک جنبشهای کارگری در سراسر قارهها را توجیه میکرد. از تعقیب و گریزهای بد نام ضد کمونیستی دوران مک کارتی در ایالات متحده گرفته تا سرکوب احزاب کمونیست و اتحادیههای کارگری در اروپای غربی در طول جنگ سرد، و از عملیات کندور در آمریکای لاتین گرفته تا کمپینهای بیشمار ضد کمونیستی در جاهای دیگر، کمونیسم بارها و بارها به عنوان گذرنامه ایدئولوژیکی عمل کرده است که از طریق آن اقدامات خارقالعاده از نظر سیاسی قابل قبول میشدند. قبل از زندانی شدن کارگران، کمونیسم به عنوان یک خطر ملی اعلام میشد. قبل از غیرقانونی شدن اتحادیههای کارگری، کمونیسم به دلیل بیثباتی اجتماعی سرزنش میشد. قبل از سرنگونی دولتهای مترقی، کمونیسم به توطئه علیه دموکراسی متهم میشد. این توالی به طرز چشمگیری ثابت مانده است زیرا هدف هرگز تغییر نکرده است:
کمونیسم ستیزی هرگز در دفاع از دموکراسی نبوده است، بلکه در دفاع از حکومت طبقه سرمایهدار با مجرم شناختن کسانی است که به دنبال سرنگونی آن هستند.
مدتها پیش از آنکه احزاب کمونیست غیرقانونی شوند، ایدههای کمونیستی ابتدا باید نامشروع می شدند.ترامپ کاملاً به این سنت تاریخی تعلق دارد. لفاظیهای او ممکن است از نظر سبک با« مک کارتی یا ریگان »متفاوت باشد، اما دقیقاً در خدمت همان منافع طبقاتی است. کارزار ضد کمونیستی او نه علیه یک خطر انقلابی موجود، بلکه علیه این احتمال است که نارضایتی اجتماعی فزاینده در نهایت ممکن است محتوای انقلابی پیدا کند. هدف این است که کارگران را متقاعد کند که بزرگترین تهدید برای زندگی آنها نه سرمایه انحصاری، سفتهبازان مالی، صنعتزدایی، اشتغال ناپایدار، جنگهای امپریالیستی یا دیکتاتوری قدرت شرکتها، بلکه یک تهدید خیالی کمونیستی است. چنین تبلیغاتی اگر از نظر سیاسی محاسبه نشده باشد، تقریباً پوچ خواهد بود. در زمانیکه سرمایهداری آمریکایی بزرگترین ماشین نظامی جهان را فرماندهی میکند، بر سیستم مالی جهانی تسلط دارد و ثروت بیسابقهای را در دستان یک الیگارشی کوچک متمرکز میکند، طبقه حاکم خود را به عنوان قربانیای معرفی میکند که ظاهراً توسط اصلاح طلبانی تهدید میشود که برنامه آنها به ندرت فراتر از مالیات بیشتر بر میلیاردرها، حمایتهای قوی تر از کارگران یا گسترش مراقبتهای بهداشتی عمومی است. چنین هیستری نه اعتماد به نفس و نه قدرت را نشان میدهد. این نشان میدهد که طبقه حاکم به طور فزایندهای آگاه است که در پسِ سرخوردگی اجتماعیِ ناشی از سرمایهداری، این احتمال نهفته است که میلیونها کارگر در نهایت قدرت جمعی خود را تشخیص دهند، مستقلاً سازماندهی شوند و خودِ سیستم را زیرسوال ببرند.
چه چیزی هیستریِ تکرارشونده ضدکمونیستی را توضیح میدهد؟
مطمئناً قدرت فعلی جنبش کمونیستی درایالات متحده یا درواقع در بیشترجهان سرمایهداری نیست. هیچ ناظر جدی نمیتواند استدلال کند که سرمایهداری انحصاری امروز با یک چالش انقلابی فوری روبرواست. اما این نکته بورژوازی هرگز صرفاً به دلیل قدرت عددی کمونیستها از آنها نترسیده است. از احتمال تاریخی که آنها نمایندگی میکنند میترسد. بحرانهای اقتصادی آموزنده هستند. هراعتصاب، هر مبارزه در محل کار و هر اقدام جمعی مقاومت، درسهایی را به کارگران میآموزد که هیچ طبقه حاکمی نمیخواهد آنها بیاموزند: اینکه ثروت جامعه توسط کار ایجاد میشود، اینکه استثمار نه طبیعی است و نه اجتناب ناپذیرو اینکه نظم موجود درنهایت به … بستگی دارد.
کسانیکه از آن سوءاستفاده میکند. کمونیسم ستیزی همیشه پیش از آنکه سرکوبگر شود، پیشگیرانه بوده است. هدف آن منصرف کردن کارگران از تشخیص قدرت جمعی خود، سازماندهی مستقل و در نهایت زیر سوال بردن خود سیستم سرمایهداری است.
مارکس و انگلس مدتها قبل از اینکه جنگ سرد به کمونیسم ستیزی واژه مدرن بدهد، این مکانیسم را تشخیص دادند.
مانیفست کمونیست با این جمله معروف آغاز میشود که “شبح در اروپا پرسه میزند – شبح کمونیسم.” آنها بلافاصله سوالی را مطرح کردند که امروز به طرز چشمگیری مرتبط است: “کجاست حزب مخالفی که توسط مخالفانش در قدرت به عنوان کمونیست محکوم نشده باشد؟” بیش از ۱۷۵ سال بعد، سخنرانی ترامپ پاسخ دیگری ارائه میدهد. کمونیسم ستیزی هرگز نیازی به حضور واقعی یک جنبش کمونیستی قدرتمند نداشته است. این امر تنها به یک طبقه حاکم نیاز دارد که به طور فزایندهای از تضادهای سیستم خودش آگاه باشد و اینکه خواستههای اصلاح طلبانه امروز ممکن است به نتایج انقلابی فردا تبدیل شوند. بنابراین، آخرین حمله ضد کمونیستی ترامپ را نباید با ابراز اعتماد به نفس اشتباه گرفت.
این کارزار ایدئولوژیک پیشگیرانه است که به نفع سرمایه انحصاری انجام میشود.
هدف آن صرفاً حمله به کمونیستها نیست، بلکه تعیین پیشاپیش محدودیتهای تفکر سیاسی قابل قبول، انگ زدن به هر چالشی برای قدرت سرمایهداری و ارعاب کسانی است که شروع به زیرسوال بردن نظم موجود میکنند. ترامپ ممکن است به زبان جنگ سرد صحبت کند، اما منافع طبقاتی در خدمت کاملاً معاصراو است. طبقه حاکمی که واقعاً به برتری نظام اجتماعی خود متقاعد شده باشد، به انتقادات با واقعیتها پاسخ میدهد، نه با جادوگری ایدئولوژیک. ترس واقعی ازسرمایه انحصاری، قدرت فعلی جنبش کمونیستی نیست. این چشمانداز است که میلیونها کارگر، از طریق تجربه خود از استثمار، بحران و جنگ امپریالیستی، منافع طبقاتی خود را دوباره کشف و بطور مستقل سازماندهی کنند و خود سیستم سرمایهداری را به چالش بکشند.
کمونیسم ستیزی برای بورژوازی ضروری است. این ضد کمونیسم علیه گذشته نیست. علیه آینده است.
این آینده همچنین توضیح میدهد که چرا کمونیسم ستیزی باردیگر به یک زبان سیاسی بینالمللی تبدیل شده است، نه صرفاً یک زبان آمریکایی بلکه اشکال آن بسته به شرایط حاکمیت کشورمتفاوت بود و عملکرد طبقاتی آن به طرز چشمگیری ثابت مانده است. در آمریکای لاتین، این [جنبش] با ظهوردولتها و جنبشهای طرفدارایالات متحده همراه است که وعده «آزادی» میدهند، در حالی که به اتحادیههای کارگری حمله میکنند، ثروت عمومی را خصوصی کرده اند و قدرت انحصارات را تقویت میکنند. در اروپا، این [جنبش] از طریق قطعنامههای رسمی، تجدید نظرطلبی تاریخی و قوانینی که فعالیت کمونیستی را محدود میکنند، ظاهر میشود. در ترکیه، از طریق سرکوب پلیسی علیه کمونیستها و نیروهای ضد امپریالیست پیش میرود. محیطهای جغرافیایی کشورها متفاوت هستند، اما هدف طبقاتی آنان به طرزچشمگیری ثابت مانده است.
اجلاس اخیر ناتو در آنکارا نمونهی قابل توجهی را ارائه داد. در حالی که رهبران اتحاد آتلانتیک پشت یک دستگاه امنیتی عظیم جمع شده بودند، مقامات ترکیه بیش از صد نفر از شرکت کنندگان درتظاهرات ضد ناتو را که توسط حزب کمونیست ترکیه سازماندهی شده بود، بازداشت کردند. پلیس ضد شورش معترضانی را که علیه اتحادی که به طور جداییناپذیری با مداخلات امپریالیستی، تشدید نظامی و منافع استراتژیک سرمایهی انحصاری مرتبط بود، به خیابانها ریخته بودند، متفرق کرد. این سرکوب، یک اغتشاش ناگوار در خارج از یک اجلاس دموکراتیک نبود. این سرکوب، محتوای سیاسی خود اجلاس را بیان میکرد: «امنیت» ناتو ایجاب میکند که مردم ساکت بمانند در حالی که بلوکهای نظامی در حال آماده سازی رویاروییهای جدید هستند.نقش اتحادیهی اروپا نیز کمتر نیست. سالهاست که نهادهای آنان برای تثبیت کمونیسم ستیزی به عنوان تفسیررسمی تاریخ قرن بیستم تلاش کردهاند.
قطعنامههای شرمآورپارلمان اروپا، کمونیسم و فاشیسم را به طور سیستماتیک در یک دسته از «توتالیتاریسم» قرار دادهاند و سهم تعیین کننده اتحاد جماهیر شوروی و جنبشهای کمونیستی در شکست نازیسم را پنهان می کند.
سیستم سرمایهداری که فاشیسم را به وجود آورد قطعنامه تصویب شده او را پنهان کردهاند. این یک اختلاف بیضرر بین مورخان نیست. اتحادیه اروپا با برابر دانستن آزادکنندگان آشویتس با کسانی که آن را ساختند، پوشش ایدئولوژیکی برای دولتهایی فراهم میکند که بناهای ضد فاشیستی را حذف میکنند، نمادهای کمونیستی را ممنوع اعلام کرده اند و سازمانهای کمونیستی را تحت پیگرد قرار میدهند. در کشورهای بالتیک، لهستان، جمهوری چک و سایر نقاط اروپای شرقی، این سیاست از طریق محدودیتهای قانونی و کمپینهای «کمونیسم زدایی» تحت حمایت دولت، پیشروی می کند. جمهوری چک اخیراً ترویج کمونیسم را در چارچوب قوانین کیفری حاکم بر جنبشهایی که با حقوق و آزادیها دشمنی میکنند قرارمی دهد، در لهستان، حزب کمونیست با یک کمپین حقوقی مداوم علیه موجودیت خود مواجه شده است. این دولتها با غیرقانونی کردن سنت سیاسی که برخی ازقهرمانان مقاومت در برابر فاشیسم، اشغال و استثمار سرمایهداری مبارزه کرده اند دولت ادعا میکند «از دموکراسی دفاع میکند». دموکراسی آنان ظاهراً گسترده، مانند خصوصی سازی، نظامیسازی ناتو و ثروتمند شدن الیگارشها را در خود جای دارد اما نماد داس و چکش وصدای کمونیست های سازمان یافته برای آنها شکننده است.
تهاجم جهانی ضد کمونیستی توسط قدرت دولتی.
این تهاجم توسط تضادهای عمیقترخود سرمایهداری هدایت میشوند. وعدههای پیروزمندانه ایکه پس ازسرنگونی سوسیالیسم دراتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی مبنی بر اینکه صلح دائمی، رفاه و ثبات دموکراتیک را به ارمغان خواهد آورد. درنظام سرمایه داری ، کارگران با کاهش استانداردهای زندگی، اشتغال ناپایدار، مسکن غیرقابل تحمل، وخامت خدمات عمومی، افزایش هزینههای نظامی و تشدید فزاینده و خطرناک رقابتهای امپریالیستی مواجه هستند. نظام سرمایه داری خود را پیروزمندانه با «پایان تاریخ» در حال نظارت بر تاریخ میبیند.
تهاجم به حافظه تاریخ . طبقات حاکم صرفاً نمیخواهند کارگران سوسیالیسم را رد کند آنها میخواهند کارگران فراموش کنند که نظم اجتماعی دیگری وجود دارد. صنایع از سرمایه خصوصی گرفته می شود، فاشیسم توسط مردمی که تحت رهبری کمونیستها سازماندهی شد شکست خورده است. میلیونها انسانیکه برای ساختن جامعه عادلانه مبارزه کردهاند به جای سود خصوصی در خدمت نیازهای انسانی بوده اند. طبقه کارگری که از تاریخ خود محروم شده است، با رفاه متقاعد میشود نه با دولت سرمایهداری. کمونیسم ستیزی اکنون تبدیل به یک شکست و استعفای دائمی است. با این حال، تناقضی وجود دارد که هیچ ممنوعیت یا راه حلی نمیتواند بر آن غلبه کند.
مدافعان سرمایهداری اصرار دارند که کمونیسم مرده، بیاعتبار و بیربط است، اما دولتها، پارلمانها، دادگاهها، نیروهای پلیس، مدارس و رسانهها ی خود را علیه آن بسیج میکنند.
آنها بناهای یادبود کمونیستی را برای فراموشی تاریخ تخریب میکنند. آنها اعضای احزابی را که “ناتوان” در سیاست توصیف می کنند، به حبس می کشانند. آنها نماد های جنبش تاریخی را که دفن کرده اند جرمانگاری میکنند. آنها اقدامات کلاهبرداری خور را افشا کرده اند زیرا چنین دستگاه سرکوب گستردهای را علیه چیزی که بیضرر تلقی میشود، نمیساخت.
جنگ صلیبی ضد کمونیستی ترامپ، سرکوب اردوغان، تجدیدنظرطلبی تاریخ اتحادیه اروپا با جرم انگاری احزاب کمونیست در سراسراروپای شرقی، رویدادهای جداگانهای نیستند. آنها جلوههای متفاوتی از یک استراتژی واحد طبقاتی هستند تا نیروی سیاسیای را که به تنهایی قدرت آنان را از ریشه به چالش میکشد، بیاعتبار کنند. با این حال، کمونیسم ستیزنمیتواند تضادهایی را که باعث احیای جامعه بی طبقه میشود از بین ببرد. آنان با ممنوعیت نمادهای کمونیستی، نمی توانند استثمار را از بین ببرند. آنان با بازنویسی تاریخ، نمی توانند مبارزه طبقاتی را پاک کنند. آنان با آزار و اذیت کسانی که برای آن میجنگند، نمی توانند آینده جنبش را ساکت کنند.
سرمایهداری تا زمانیکه به نابرابری ، بحران و جنگ امپریالیستی ادامه میدهد، تا زمانیکه استثمار پایه و اساس جامعه باقی بماند و به تولید نیرویی که قادر به سرنگونی آن است ادامه خواهد داد: یک طبقه سازمانیافته دارای آگاهی طبقاتی آیندهای است که طبقات حاکم بیش از همه از آن دروحشت است.
جنگ صلیبی ضد کمونیستی، هر چقدر هم هیستریک یا سرکوبگرانه، باشد نمیتواند قوانین تاریخ را لغو کند.
برگرفته ازنشریه مارکسیست – لنینیست «در دفاع از کمونیسم».
م. چابکی: 28 تیر1405 برابربا 19 ژوئیه 2026
لینگ منبع:
