ساختارشکنیِ انقلاب در اندیشه‌ی مائو و آلتوسر – مجید افسر

مجید افسر

بدون‌تردید، مائو تسه‌تونگ یکی از آن چهره‌های تاریخی است که بدون درک بستر تمدنی، اقتصادی و سیاسی اش، هرگونه داوری درباره‌اش نه تنها ناقص که گمراه‌کننده خواهد بود. برای روشنفکران و کنشگران چپ در سراسر جهان، نام مائو همواره با پرسش‌های بنیادینی درباره‌ی ماهیت انقلاب، نقش طبقات در جوامع پیرامونی و امکان‌پذیری گذار به سوسیالیسم در شرایطی گره خورده که از هرگونه شباهت با الگوی کلاسیک انقلاب صنعتی اروپا به دور است. آنچه در این نوشتار از نظر می‌گذرد، کوششی است برای بازخوانی اندیشه و عمل سیاسی مائو، بی‌آنکه بخواهیم او را در قالب شمایل‌های کلیشه‌ایِ «لنین چینی» یا «هیتلر زرد» محبوس کنیم. مسیر زندگی و مبارزات او، همچون رشته‌ای ناگسستنی با تاریخ چندصدساله‌ی تحقیر و استثمار چین گره خورده است؛ تاریخی که با جنگ‌های تریاک آغاز شد و با پیروزی انقلاب چین در سال ۱۹۴۹ به نقطه‌ی عطفی دست‌نیافتنی رسید. درک این پیشینه، ما را از سطحی‌نگری‌هایی که امروز در فضای مجازی و حتی در محافل روشنفکری غرب رواج یافته، دور می‌کند و به ژرفای معمایی راه می‌برد که پاسخش را باید در ترکیبی از جبر تاریخی، اراده‌ی انسانی و ابتکار عمل نظری جست.

مائو در خانواده‌ای از دهقانان متوسط زاده شد، اما هرگز نپذیرفت که سرنوشت‌اش را در چارچوب سنت‌های فئودالی تعریف کند. شورش علیه پدری سخت‌گیر و سنت‌پرور، گریز از مدرسه‌ای که با تنبیه بدنی همراه بود و اشتیاق به مطالعه‌ی داستان‌های شورشیان و حماسه‌های مردمی، همگی نشانه‌هایی از روحیه‌ای سرکش و پرسشگر بودند که بعدها در قالب یک نظریه‌پردازی انقلابیِ تمام‌عیار متجلی شد. او در جوانی نه یک مارکسیست ارتدکس، بلکه شیفته‌ی آرمان‌های آنارشیستی و اندیشه‌های کروپوتکین بود و حتی در دوران اوج مبارزات مسلحانه، هرگز جنگ را به‌عنوان هدفی فی‌نفسه نمی‌پذیرفت؛ بلکه آن را وسیله‌ای برای پایان‌دادن به همه‌ی جنگ‌ها می‌دانست. این تناقضِ ظاهری، یعنی هم‌زیستی خشونت انقلابی با نگاهی شاعرانه و حتی رمانتیک به جهان، شاید مهم‌ترین کلید برای ورود به ذهنیت مائو باشد. او تا پایان عمر شعر می‌سرود، در سخت‌ترین شرایط راهپیمایی طولانی، قلم را رها نمی‌کرد و برای هنر و ادبیات نقشی محوری در تغییر آگاهی‌ها قائل بود. این نگاه زیبایی‌شناختی، هرگز به معنای نفی مبارزه‌ی طبقاتی نبود، بلکه درست برعکس، او معتقد بود که هنر متعهد، جزئی جدایی‌ناپذیر از فرایند دگرگونی اجتماعی است و بدون آن، انقلاب به قالبی بی‌روح و اداری تبدیل خواهد شد.

اما آنچه مائو را از بسیاری از مارکسیست‌های هم‌عصر خود متمایز می‌ساخت، درک بی‌چون‌وچرای او از موقعیت خاص چین بود. جامعه‌ای نیمه‌فئودال، نیمه‌مستعمره و در عین حال با سنت‌هایی کهن، نمی‌توانست با قالب‌های از پیش‌ساخته‌ی انقلاب شهریِ اروپای غربی یا حتی مدل بلشویکی تطبیق کند. از همین رو، مائو نظریه‌ی «چینی‌سازی مارکسیسم» را به میان کشید؛ مفهومی که نه به‌معنای تحریف یا تقلیل مارکسیسم به یک ایدئولوژی محلی، بلکه به‌معنای تطبیق خلاقانه‌ی اصول دیالکتیکی و ماتریالیستی با شرایط عینی و ذهنی چین بود. او با تکیه بر تجربه‌ی عملی، به این نتیجه رسید که نقطه‌ی اتکای انقلاب در چین، نه کارگران اندک‌شمارِ شهرهای ساحلی، بلکه توده‌های عظیم دهقانی در مناطق وسیع و نفوذناپذیر روستایی هستند. این بینش که بعدها به استراتژی «محاصره‌ی شهرها از طریق روستاها» شهرت یافت، برخلاف تصور رایج، یک ابتکار نظریِ صرفاً ذهنی نبود، بلکه واکنشی خلاقانه به نابودی سازمان‌های شهری حزب در جریان وحشت سفیدِ گومین‌دانگ بود. مائو و یارانش پس از شکست قیام‌های شهری، به ناچار به کوه‌ها و دشت‌های دورافتاده پناه بردند و در همین دلِ شکست، پایه‌های استراتژی جدید را پی‌ریزی کردند. این حرکت، که بعدها به «راهپیمایی طولانی» بدل شد، نه یک عقب‌نشینی تحقیرآمیز، بلکه یک مانور حیاتی برای بقا و بازسازی بود؛ سفری حماسی که طی آن مائو توانست هسته‌های وفادار حزب را گردهم آورد و تجربه‌ای بی‌نظیر از پیوند تنگاتنگ با توده‌های روستایی به‌دست آورد.

در فلسفه‌ی سیاسی مائو، مفهوم «تضاد» جایگاهی مرکزی دارد و او بیش از هر مارکسیستِ پیش از خود، بر پویایی و سیالیت تضادها تأکید می‌گذارد. از نظر او، جهان عرصه‌ی حرکت دائمی است و هر پدیده‌ای در بطن خود، بذر نفی‌اش را حمل می‌کند. اما آنچه به نظریه‌ی تضاد مائو عمق می‌بخشد، تمایز قائل‌شدن میان «تضاد اصلی» و «تضاد فرعی» است. این تمایز، او را از جزم‌اندیشیِ مکانیکی نجات می‌دهد و به او امکان می‌دهد که در هر مقطع تاریخی، دشمن اصلی را به‌درستی تشخیص دهد و برای آن، متحدان مناسب را برگزیند. برای نمونه، در دوره‌ی جنگ با ژاپن، تضاد میان چین و امپریالیسم ژاپن به‌عنوان تضاد اصلی شناخته می‌شود و به همین دلیل، مائو حاضر می‌شود با همان گومین‌دانگی که چند سال پیش، صدها هزار کمونیست را قتل‌عام کرده بود، جبهه‌ی متحد تشکیل دهد. این انعطاف‌پذیریِ تاکتیکی، هرگز به‌معنای فراموشی اهداف استراتژیک نبود، بلکه دقیقاً برعکس، او معتقد بود که یک رهبر انقلابی باید همچون طبیبی ماهر، نبض تضادها را بگیرد و در لحظه‌ی مناسب، نسخه‌ای متناسب با وضعیت موجود بپیچد. از همین رو، او به‌شدت با هرگونه جزم‌اندیشی که تضاد کار و سرمایه را فارغ از شرایط تاریخی و جغرافیایی، به‌عنوان یگانه تضاد اصلی قلمداد می‌کرد، مخالفت می‌ورزید. به عقیده‌ی او، این خودِ عملِ انقلابی است که معیارِ درستیِ هر نظریه‌ای محسوب می‌شود و هیچ نظریه‌ای بدون آزمون‌پذیری عملی، شایسته‌ی پیروی نیست. این نگاه پراگماتیستی، ریشه در تجربه‌ی زیسته‌ی خود مائو داشت؛ کسی که در طول دهه‌ها مبارزه، بارها و بارها شکست را چشیده و از هر شکستی، درسی برای گام بعدی گرفته بود.

کلاس‌شناسی(شناخت علمی ساختار طبقاتی در یک جامعه) مائو نیز از همین منظرِ سیال و موقعیت‌مند قابل ارزیابی است. او جامعه‌ی چین را به طبقات مختلفی چون زمینداران بزرگ، بورژوازیِ هم‌دست (کومپرادور)، بورژوازیِ ضعیفِ ملی، خرده‌بورژوازی، نیمه‌پرولتاریا و پرولتاریا تقسیم می‌کند، اما این تقسیم‌بندی، هرگز ایستا و جزمی نیست. او به‌خوبی می‌داند که هر طبقه، در شرایط تاریخی متفاوت، ممکن است موضعی کاملاً متضاد اتخاذ کند. بورژوازیِ ملی که در یک مقطع می‌تواند متحدی برای مبارزه‌ی ضدِ امپریالیستی باشد، در مقطعی دیگر ممکن است به سمت سازش با استعمارگران متمایل شود. از سوی دیگر، او طبقات پایین‌ترِ جامعه را به‌طور طبیعی انقلابی‌تر می‌داند، اما هرگز دچار خوش‌بینیِ افراطی نمی‌شود. او می‌داند که دهقانان خرده‌مالک، می‌توانند میان محافظه‌کاری و رادیکالیسم در نوسان باشند و به‌همین دلیل، تاکید زیادی بر کار ایدئولوژیک و فرهنگیِ مستمر در میان این طبقات دارد. این نگاهِ جزئی‌نگر و موشکافانه به ترکیب طبقاتی، مائو را از بسیاری از انقلابیونِ هم‌عصرِ خود متمایز می‌سازد. او به‌جای تکیه بر شعارهای کلی و انتزاعی، به تحلیل دقیقِ جبهه‌بندی‌های اجتماعی در هر منطقه و هر مقطع می‌پردازد و بر اساس این تحلیل، استراتژیِ جبهه‌ی متحد را تنظیم می‌کند. این روش، که ریشه در سنت ماتریالیسم تاریخی دارد، اما با نبوغی عمل‌گرایانه به‌روز می‌شود، هنوز هم برای فعالان سیاسیِ امروز، درس‌های ارزشمندی درباره‌ی ضرورتِ پرهیز از جزم‌اندیشی و توجه به شرایط عینی به‌همراه دارد.

یکی از مهم‌ترین و در عین حال پیچیده‌ترین جنبه‌های اندیشه‌ی مائو، بحث «دموکراسی نوین» است. او با طرح این نظریه، عملاً به بازتعریف رابطه‌ی انقلاب دموکراتیک و انقلاب سوسیالیستی در جوامع عقب‌مانده و وابسته می‌پردازد. به عقیده‌ی او، انقلابی که در نیمه‌ی اول قرن بیستم در چین رخ می‌دهد، نمی‌تواند به‌سادگی یک انقلاب بورژواییِ کلاسیک باشد، چراکه بورژوازیِ چین، به‌دلیل وابستگی‌هایش به امپریالیسم و ضعفِ ساختاریِ ذاتی‌اش، نه تواناییِ رهبریِ چنین انقلابی را دارد و نه تمایلیِ جدی به آن. از سوی دیگر، سرکوبِ کاملِ بورژوازی و حرکت مستقیم به‌سوی سوسیالیسم نیز در یک جامعه‌ی عمدتاً کشاورزی و عقب‌مانده، ناممکن است. پس راه میانه‌ای وجود دارد که در آن، پرولتاریا به‌همراه دهقانان و سایر طبقاتِ خرده‌مالک، رهبریِ یک انقلابِ دموکراتیکِ علیه فئودالیسم و امپریالیسم را به‌عهده می‌گیرند، اما این انقلاب را به‌گونه‌ای هدایت می‌کنند که ضمن برآوردنِ مطالباتِ دموکراتیکِ خُرد، زمینه‌های ساختاریِ گذار به سوسیالیسم را نیز فراهم آورد. این راهبردِ مبتکرانه، که در واقع نوعی «پرش از مرحله‌ی توسعه‌ی سرمایه‌داری» به‌شمار می‌رفت، نه‌تنها از نظر تئوریک بدیع بود، بلکه از نظر عملی نیز به‌ثمر نشست و توانست میلیون‌ها دهقانِ بی‌زمین و تهی‌دست را به زیر پرچم حزب کمونیست بکشاند. اجرای اصلاحاتِ ارضی و تقسیمِ زمینِ زمینداران میان کشاورزانِ بی‌نوا، ضربه‌ای مهلک بر پیکره‌ی نظمِ کهن فئودالی وارد کرد و در عین حال، وفاداریِ عاطفی و مادیِ توده‌ها را نسبت به نظام نوینِ در حال شکل‌گیری، تضمین نمود. این سیاست، در واقع کاربستِ عملیِ شناختِ مائو از نقشِ تعیین‌کننده‌ی «تضاد اصلی» در آن مقطع تاریخیِ خاص بود؛ یعنی تضادِ میانِ ملتِ چین و امپریالیسمِ خارجی، و میانِ دهقانانِ بی‌زمین و اربابانِ فئودال.

با پیروزیِ انقلاب در ۱۹۴۹ و تأسیس جمهوریِ خلقِ چین، مائو با چالش‌های تازه‌ای روبرو شد که دیگر با الگویِ انقلابِ دهقانیِ دورانِ پیشین، قابلِ حل نبود. اکنون زمانِ آن فرا رسیده بود که چینِ عقب‌مانده و ویران‌شده از جنگ، فرایندِ دشوارِ نوسازیِ صنعتی و گذارِ سوسیالیستی را آغاز کند. این مرحله، از بسیاری جهات، دشوارتر از مرحله‌ی مبارزه‌ی مسلحانه بود؛ چراکه دوستیِ دورانِ مشترکِ مبارزه، جای خود را به تضادهایِ نوینی می‌داد که میانِ منافعِ طبقاتیِ گوناگون، به‌ویژه میانِ دهقانانِ خرده‌مالک و برنامه‌هایِ کلانِ دولتِ سوسیالیستی، ظهور می‌کردند.

مائو به‌خوبی می‌دانست که سوسیالیسم، برخلافِ برخی تفاسیرِ مکانیکی، به‌معنایِ ناپدیدشدنِ تضادها نیست؛ بلکه ماهیتِ آن، در شیوه‌یِ برخوردِ آگاهانه و دیالکتیکی با این تضادها نهفته است. از همین رو، او تأکید می‌کرد که حتی در دورانِ سوسیالیسم نیز، «تضادهایِ درونِ مردم» وجود دارند و باید از طریقِ بحث و انتقاد، نه از طریقِ سرکوبِ فیزیکی، حل و فصل شوند. این نگاهِ ظریف و لایه‌دار، او را به‌شدت از جزم‌اندیشانی که سوسیالیسم را به‌مثابه‌ی جامعه‌ای بدونِ کشمکش و یکدست تصور می‌کردند، جدا می‌ساخت. او با الهام از آرایِ لنین و تا حدیِ استالین، اما با تکیه بر تجربه‌یِ خاصِ چین، کوشید تا نظریه‌ای درباره‌یِ «دولتِ سوسیالیستی» ارائه دهد که ضمنِ حفظِ کارکردهایِ انقلابی، از بوروکراتیزه‌شدن و طبقاتی‌شدنِ مجددِ جامعه نیز جلوگیری کند. این تلاشِ نظری و عملی، هرچند با موفقیت‌هایِ چشمگیرِ صنعتی و علمی همراه بود، اما در عمل، با موانعِ عظیمِ عینی و ذهنی، از جمله کمبودِ نیرویِ متخصص و تجربه، و نیز فشارهایِ ممتدِ خارجی روبرو شد.

با این حال، آنچه امروز بیش از پیش، اهمیتِ بازخوانیِ مائو را آشکار می‌سازد، نه پاسخ‌هایِ خاصِ او به مسائلِ دهه‌هایِ میانیِ قرنِ بیستم، بلکه روشِ او در مواجهه با واقعیتِ پیچیده‌یِ جهانیِ پیرامونی است. در عصری که همچنان شکافِ شمال و جنوب، وابستگیِ فزاینده‌یِ کشورهایِ درحالِ توسعه به سرمایه‌یِ خارجی، و معضلاتِ محیط‌زیستیِ ناشی از توسعه‌یِ سرمایه‌داریِ بی‌قاعده، گریبان‌گیرِ اکثریتِ بشریت است، رویکردِ عمل‌گرایانه‌یِ مائو نسبت به تئوری و عمل، بیش از پیش راهگشا می‌نماید. او هرگز به متن‌هایِ مقدسِ مارکسیسم، به‌عنوانِ نسخه‌هایِ جادویی نگاه نمی‌کرد، بلکه آنها را ابزارهایی برای تحلیلِ واقعیتِ متغیّر می‌دانست و بر این باور بود که هر جامعه‌ای باید متناسب با تاریخ، فرهنگ و ساختارِ اقتصادیِ خاصِ خود، راهِ انقلاب و توسعه‌اش را بیابد. این موضعِ ضدِّ جزمی، که ریشه در درکِ عمیقِ او از دیالکتیکِ ماتریالیستی داشت، به او امکان می‌داد تا در برابرِ فشارهایِ شوروی و نیز وسوسه‌هایِ سرمشق‌پذیریِ غربی، استقلالِ خود را حفظ کند و مسیری منحصربه‌فرد را طی نماید. شاید مهم‌ترین ارثیه‌یِ نظریِ مائو برای نسلِ امروزِ چپ‌گرایان، همین توانایی در تشخیصِ «تضادِ اصلی» در شرایطِ متغیّرِ جهانی باشد؛ اینکه تشخیص دهیم در کدام مقطع، مبارزه با امپریالیسم، اولویتِ مطلق دارد و در کدام مقطع، باید به نقدِ اشکالِ داخلیِ استثمار و نابرابری پرداخت. این یک مهارتِ نظریِ صرف نیست، بلکه نوعی هنرِ سیاسی است که مستلزمِ حضورِ مداوم در میانِ توده‌ها، شنیدنِ خواست‌هایِ آنان و آزمودنِ راه‌حل‌هایِ گوناگون در بوته‌یِ عمل است.

بی‌گمان، امروز و در ایرانِ ما، که خود در موقعیتی پیرامونی و با پیشینه‌ای غنی از جنبش‌هایِ ضدِّ استبدادی و ضدامپریالیستی قرار دارد، بازخوانیِ خردمندانه‌یِ تجربه‌یِ مائو می‌تواند چراغی فرا راهِ کنشگرانِ سیاسی باشد. بسیاری از پرسش‌هایی که مائو با آن روبرو بود، همچنان در گفتمانِ سیاسیِ ما زنده‌اند: چگونه می‌توان در جامعه‌ای با ساختارِ طبقاتیِ پیچیده و در هم‌تنیده، جبهه‌ای متحدِ ضد سرمایه‌داری داخلی و ضد امپریالیستی تشکیل داد؟ نقشِ روشنفکران و هنرمندان در فرایندِ تحولِ اجتماعی چه باید باشد و چگونه می‌توان آنان را به بخشی ارگانیک از حرکتِ توده‌ها تبدیل کرد؟ آیا امکانِ «پرش» از مرحله‌ای از توسعه‌ی سرمایه‌داری و حرکت به‌سوی نظمی عادلانه‌تر، در جهانِ امروز وجود دارد؟

مائو، اگرچه پاسخ‌هایِ قطعی و نهایی به این پرسش‌ها نداده است، اما روشِ پرسش‌گری و مواجهه‌یِ عمل‌گرایانه‌اش با این معضلات، خود گنجینه‌ای است که در غبارِ شعارهایِ کلی و مجادلاتِ عقیمِ سیاسی، به‌سادگی به دست نمی‌آید. از نگاه او، پیوندِ نظر و عمل، نقشی کلیدی در فرایندِ شناخت داشت و او معتقد بود که هر نظریه‌یِ انقلابی، باید در دلِ تجربه‌یِ عملیِ توده‌ها تولد دوباره یابد و به آن بازگردد تا پالایش و تعالی یابد. این چرخه‌یِ دائمی میانِ نظر و عمل، یعنی آنچه او «خطِ توده» می‌خواند، شاید مهم‌ترین درسِ نظریِ مائو برای نسلِ امروزِ فعالانِ سیاسی باشد که در میانِ طوفانِ شبه‌نظریه‌ها و راه‌حل‌هایِ آماده، بیش از هر چیز، به راستی‌آزماییِ عملی و تکیه بر توانِ خلاقه‌یِ توده‌ها نیازمندیم.

با این حال، نمی‌توان از دشواریِ عظیمِ عملیِ مسیری که مائو ترسیم کرد، چشم‌پوشی کرد. او به‌خوبی می‌دانست که ساختِ سوسیالیسم در کشوری عقب‌مانده و محاصره‌شده، مستلزمِ ایثارِ عظیم، برنامه‌ریزیِ بلندمدت و تحمّلِ مشکلاتِ فراوان است. او از نزدیک، شاهدِ پیامدهایِ تلخِ سیاست‌هایِ شتاب‌زده‌یِ صنعتی‌شدن بود؛ سیاست‌هایی که برای جمع‌آوریِ سرمایه‌یِ اولیه، ناگزیر به فشار بر بخشِ کشاورزی و دهقانان انجامید و گاه به قحطی‌هایی هولناک انجامید که از جمله در تاریخِ معاصرِ چین به‌یادگار مانده است. اما او، برخلافِ بسیاری از منتقدانِ سطحی‌نگر، این بحران‌ها را نه به‌عنوانِ شکستِ ایدئولوژیِ سوسیالیستی، بلکه به‌عنوانِ عوارضِ جانبیِ اجتناب‌ناپذیرِ یک تحولِ بنیادین و بی‌سابقه در یک کشورِ فقیر و عقب‌مانده تعبیر می‌کرد. او معتقد بود که هر انقلابی، به‌ویژه انقلابی که نه در مرکز، بلکه در پیرامونِ نظامِ سرمایه‌داری جهانی رخ می‌دهد، با سختی‌ها و انحرافاتِ بسیاری روبرو می‌شود و وظیفه‌یِ رهبریِ انقلابی، نه پنهان‌کردنِ این سختی‌ها، بلکه روبروشدنِ آگاهانه با آنها و استخراجِ درس از دلِ شکست‌هاست. این نگاهِ تراژیک اما پرامید به تاریخ، یکی از وجوهِ تمایزِ عمیقِ اندیشه‌یِ او از آرمان‌گراییِ ساده‌لوحانه‌ای است که انقلاب را به‌مثابه‌یِ جشنی بی‌دردسر و بی‌قربانی تصویر می‌کند. مائو انقلاب را همچون زایشی دشوار و خونین می‌نگریست که برای به‌ثمرنشستن، به صبری بی‌نهایت و درکِ عمیقِ پیچیدگی‌هایِ تاریخی نیازمند است.

در این میان، جایگاهِ «دموکراسیِ نوین» و تلاشِ مائو برای ساختِ نهادی که بتواند ضمنِ جذبِ طیف‌هایِ گسترده‌ای از جامعه، استقلالِ سیاسی و طبقاتیِ حزبِ کمونیست را نیز حفظ کند، یکی از بدیع‌ترین و بحث‌برانگیزترین وجوهِ میراثِ اوست. او به‌وضوح می‌دانست که هرگونه جبهه‌یِ متحدی، اگر بدونِ هسته‌ای محکم و منسجم از انقلابیونِ حرفه‌ای شکل گیرد، در برابرِ فشارهایِ طبقاتِ مسلط و قدرت‌هایِ خارجی، به‌سادگی متلاشی خواهد شد. از سوی دیگر، او به‌خوبی دریافته بود که تکیهِ صرف بر یک حزبِ بسته و سلسله‌مراتبی، بدونِ ارتباطِ ارگانیک با توده‌ها و نهادهایِ مدنیِ نوپا، می‌تواند به بوروکراتیزه‌شدن و انزوایِ روزافزونِ رهبریِ انقلاب بینجامد. بنابراین، او نظریه‌ی «دموکراسیِ نوین» را به‌عنوانِ نوعی «دولتِ انتقالی» طراحی کرد که در آن، پرولتاریا و حزبش، با ائتلافی از طبقاتِ خرده‌مالک و ملی، زمینه‌هایِ مشارکتِ گسترده‌یِ سیاسی را فراهم آورند، اما در عین حال، اهرم‌هایِ اصلیِ قدرت را در دستِ خود نگه دارند تا مسیرِ نهاییِ تحول را به‌سویِ سوسیالیسم تضمین کنند. این مدل، که بسیار انعطاف‌پذیرتر از مدلِ شوراییِ کلاسیکِ بلشویکی بود، پاسخی عملی به شرایطِ خاصِ چین به‌شمار می‌رفت و نشان می‌داد که مائو از هرگونه جزم‌اندیشیِ سازمانی به دور است و فرم‌هایِ سیاسی را تابعِ اهدافِ استراتژیک و شرایطِ عینی می‌دانست. البته، پیاده‌سازیِ عملیِ این مدل، با دشواری‌هایِ عظیمی همراه بود و در طولِ دهه‌هایِ بعد، تنش‌هایِ فراوانی میانِ رهبریِ حزب و نهادهایِ نوپایِ مردمی بروز کرد که بخشی از تاریخِ پیچیده‌یِ چینِ معاصر را شکل می‌دهد.

و سرانجام، نمی‌توان از سهمِ مائو در غنی‌سازیِ زبانِ سیاسیِ چپ‌گراییِ جهانی غافل شد. مفاهیمی چون «ببر کاغذی» برای توصیفِ امپریالیسم، «نیرو از سرِ تفنگ بیرون می‌آید» برای تأکید بر نقشِ خشونتِ انقلابی، «ماهی در آب» برای تشریحِ رابطه‌یِ انقلابیون با توده‌ها، و «انتقاد و خودانتقادی» به‌عنوانِ روشی برای پالایشِ مستمرِ حزب، همگی به جزئی جدایی‌ناپذیر از گفتمانِ چپِ جهانی بدل شده‌اند. این مفاهیم، که ریشه در بسترِ فکریِ مائو و تجربه‌یِ عملیِ او داشتند، نه‌تنها به‌عنوانِ شعارهایِ جذاب، بلکه به‌عنوانِ ابزارهایی عملی برای تحلیلِ واقعیت و هدایتِ عملِ سیاسی به‌کار گرفته شدند. مائو با خلقِ این واژگان، به فعالانِ سیاسی در سراسر جهان، از جنگل‌هایِ آمریکایِ لاتین گرفته تا روستاهایِ هند و آفریقا، ابزاری زبانی و مفهومی برای شناختِ موقعیتِ خود و برنامه‌ریزیِ راهبردیِ مبارزه ارائه کرد. این قدرتِ زبانی، که ریشه در شاعرانگیِ ذهنِ او و آشناییِ عمیقش با فرهنگِ کهنِ چین داشت، به او امکان می‌داد که مفاهیمِ پیچیده‌یِ مارکسیستی را به زبانی ساده، ملموس و خاطره‌انگیز برای توده‌یِ بی‌سوادِ دهقانی ترجمه کند. او به‌خوبی می‌دانست که یک انقلاب، پیش از آنکه یک پدیده‌یِ نظامی یا اقتصادی باشد، یک پدیده‌یِ فرهنگی و زبانی است؛ یعنی باید در ذهنیتِ توده‌ها ریشه بدواند و به بخشی از باورها و ارزش‌هایِ روزمره‌یِ آنان تبدیل شود. این نگاهِ کل‌نگر به انقلاب، یعنی توجه هم‌زمان به اقتصاد، سیاست، فرهنگ، هنر و زبان، شاید نافذترین و ماندگارترین میراثِ مائو باشد؛ میراثی که مرزهایِ جغرافیایی و زمانی را درنوردیده و همچنان برای همه‌یِ کسانی که به دگرگونیِ بنیادینِ نظمِ موجود می‌اندیشند، منبعی الهام‌بخش به‌شمار می‌رود.

«پراکسیس به‌عنوانِ سنگِ محکِ شناخت در فلسفه‌ی مائو»

در هسته‌ی مرکزیِ اندیشه‌ی فلسفیِ مائو تسه‌تونگ، مفهومی جای گرفته که آن را از بسیاری از مارکسیست‌هایِ هم‌عصرِ خود جدا می‌سازد: «پراکسیس» یا همان «عملِ انقلابیِ متعهدانه». مائو در رساله‌ی بنیادینِ خود با عنوانِ «درباره‌ی عمل» که در پناهگاه‌های کوهستانیِ یانان و درست در پایانِ راهپیماییِ طولانی نگاشته شد، به‌صراحت اعلام می‌کند که «معیارِ حقیقت، عمل است و بس». این جمله، نه یک شعارِ تبلیغاتی، بلکه عصاره‌ی یک معرفت‌شناسیِ تمام‌عیار است که ریشه در ماتریالیسمِ دیالکتیکی دارد، اما آن را با نبوغی خلاقانه، به‌سویِ عرصه‌ی مبارزاتِ طبقاتیِ عمیق‌ترین جوامعِ پیرامونی می‌کشاند. از نگاهِ مائو، شناختِ بشری هرگز در کتابخانه‌ها و ذهنِ فیلسوفانِ گوشه‌نشین تکوین نمی‌یابد، بلکه در دلِ کارِ تولیدی، مبارزه‌ی طبقاتی و آزمایش‌هایِ علمیِ زنده شکل می‌گیرد. او با تأکید بر اولویتِ «تکرارِ عمل» بر «تأملِ محض»، اعلام می‌کند که انسان تا زمانی که دست به عمل نزند، به پرسش‌هایِ اساسیِ هستی و رهایی دست نمی‌یابد؛ و این همان گره‌گاهِ نظری است که نظریه‌پردازانِ جزم‌اندیشِ غربی، به‌سببِ جداییِ نظر از عمل، هرگز به آن دست نمی‌یابند.

اما مائو در اینجا متوقف نمی‌شود؛ او با تکیه بر اصلِ دیالکتیک، فرایندِ شناخت را به‌عنوانِ یک چرخه‌ی دائمی و بی‌پایان ترسیم می‌کند که در آن «عمل» و «نظریه» در یک رابطه‌ی ارگانیک و متقابل، یکدیگر را تغذیه و تصحیح می‌کنند. این چرخه، که می‌توان آن را «مارپیچِ شناخت» نامید، از عملِ آغازین (تجربه‌ی محسوسِ توده‌ها در مواجهه با واقعیت) به نظریه‌ای انتزاعی (استخراجِ مفاهیم و قوانینِ عام از دلِ تجربه‌ها) می‌انجامد؛ اما نظریه‌ی استخراج‌شده، هرگز نهایی و مقدس نیست، بلکه بار دیگر باید در بوته‌ی عملِ جدید آزمایش شود تا نقاطِ کور و کاستی‌هایِ خود را آشکار سازد و سپس، نظریه‌ای پالایش‌یافته و غنی‌تر، جایگزینِ آن گردد. مائو این حرکتِ دیالکتیکی را با بیانی شاعرانه و در عین حال راهبردی، «از عمل به شناخت و از شناخت به عملِ دوباره» می‌نامد و معتقد است که تنها از این طریق است که اندیشه‌ی انقلابی، همواره پویا، زنده و هماهنگ با تحولاتِ عینیِ جامعه باقی می‌ماند. او با این نگاه، به‌شدت با دو انحرافِ خطرناکِ اپیریسم (انباشتِ بی‌رویه‌ی تجربه‌هایِ پراکنده) و جزم‌اندیشی (تحمیلِ نظریه‌هایِ انتزاعی بر واقعیتِ سیال) به‌یک‌سان می‌ستیزد و هر دو را موانعی بر سرِ راهِ شناختِ واقعی و عملِ رهایی‌بخش قلمداد می‌کند.

این فلسفه‌ی عمل، در اندیشه‌ی مائو هرگز به یک اصلِ انتزاعیِ معرفت‌شناختی خلاصه نمی‌شود، بلکه در قالبِ راهبردِ «خطِ توده» به‌عنوانِ کاربستی عینی و عملیاتی ظاهر می‌گردد. خطِ توده، یعنی این که رهبرانِ انقلابی و روشنفکرانِ متعهد، همواره باید در میانِ توده‌هایِ زحمتکش حضور داشته باشند، از تجربه‌یِ زیسته‌ی آنان بیاموزند، خواست‌ها و دردهایِ ملموسِ آنان را به‌زبانِ نظریه‌ی علمی ترجمه کنند و سپس، همان نظریه‌ی پالایش‌شده را به‌شکلِ شعارها، برنامه‌ها و سیاست‌هایِ قابلِ فهم و عملی، در اختیارِ همان توده‌ها بگذارند تا آنان خود، مجریانِ آگاهِ تحولِ اجتماعی شوند. این فرایندِ دوسویه و مستمر، نه تنها از انجمادِ نظریه و جداییِ رهبران از مردم جلوگیری می‌کند، بلکه به توده‌ها نیز امکان می‌دهد که خود را به‌عنوانِ سوژه‌ی اصلیِ تاریخ بازشناسند و از شیءِ منفعلِ سیاست‌گذاری، به فاعلیِ آگاه و توانمندِ تحولِ اجتماعی بدل شوند. مائو با این نگاه، عملاً پراکسیس را به «ملاکِ حقیقت» و «موتورِ محرکه‌ی تاریخ» بدل می‌سازد و نشان می‌دهد که هر نظریه‌ای که از این چرخه‌یِ حیاتیِ عمل و شناخت جدا شود، محکوم به پژمردگی و بی‌اثری است؛ درسی که امروز، در میانِ طوفانِ شبه‌نظریه‌ها و راه‌حل‌هایِ آماده‌یِ وارداتی، برای هر کنشگرِ سیاسیِ آگاه، همچنان چراغی فرا راه است.

تاثیرات اندیشه فلسفی مائو

در اندیشه‌ی فلسفیِ لویی آلتوسر، فیلسوفِ ساخت‌گرایِ فرانسوی، رویارویی با مائو نه یک تأثیرِ حاشیه‌ای، بلکه نقطه‌ی عطفی برای بازتعریفِ مفاهیمِ بنیادینِ مارکسیسم است. آلتوسر در مقاله‌ی مشهور خود، «تضاد و سرتعیینی» (Contradiction and Overdetermination)، به‌صراحت از مائو و لنین الهام می‌گیرد تا نقدی بنیادین بر خوانشِ جزم‌اندیشانه و مکانیکی از دیالکتیکِ هگلی-مارکسی ارائه دهد. از نگاهِ آلتوسر، دیالکتیکِ سنتیِ مارکسیستی، که تضادِ طبقاتی را به‌عنوانِ موتورِ یکنواختِ تاریخ می‌نگرد، قادر به توضیحِ چراییِ وقوعِ انقلاب در جوامعِ پیرامونیِ «عقب‌مانده» نظیرِ روسیه و چین نیست. او معتقد است که مائو با نظریه‌ی «تضادِ اصلی و فرعی» و تأکید بر «توسعه‌ی نامتوازن»، عملاً نشان داد که یک انقلاب، هرگز حاصلِ شکوفاییِ ساده‌ی یک تضادِ واحد (مثلاً تضادِ کار و سرمایه) نیست، بلکه نتیجه‌ی «تعیین‌یافتگی چندجانبه / بیش‌تعیین‌یافتگی» (Overdetermined Conjuncture) از انبوهی از تضادها در حوزه‌های اقتصاد، سیاست، ایدئولوژی و تاریخ است. به‌بیانِ آلتوسر، در تحلیلِ مائو از انقلابِ چین، این تضادهای گوناگون (فئودالیسم، استعمار، فقرِ دهقانان، ضعفِ بورژوازیِ ملی) نیستند که به‌صورتِ خطی به انقلاب می‌انجامند؛ بلکه این تضادها در یک «وحدتِ گسست‌آفرین» (Ruptural Unity) با یکدیگر تلاقی می‌کنند و در نقطه‌ای تاریخی، ساختارِ کهن را از هم می‌گسلند. این مفهومِ «بیش‌تعیین‌یافتگی»، آلتوسر را به بازخوانیِ بنیادینِ ربطِ زیربنا و روبنا می‌کشاند؛ جایی که روبنا (سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ) دیگر صرفاً بازتابیِ منفعل از اقتصاد نیست، بلکه عاملیِ نسبتاً مستقل و تعیین‌کننده در فرایندِ تحولِ تاریخی به‌شمار می‌آید و این، دقیقاً همان آموزه‌ای است که آلتوسر از خوانشِ مائو از «تضاد» و «عملِ انقلابیِ توده‌ها» استخراج می‌کند.

اما ژرف‌تر از این، رویاروییِ آلتوسر با مائو، او را به‌سوی نوعی «ماتریالیسمِ تصادفی» (Aleatory Materialism) سوق می‌دهد که با خوانشِ اسپینوزاییِ او از جهان، پیوندی ناگسستنی می‌یابد. از نگاهِ آلتوسر، مفهومِ «تضادِ غیرِ خصمانه» در اندیشه‌ی مائو، که در آن نیروهایِ اجتماعیِ متضاد می‌توانند در شرایطِ خاص، بدونِ نفیِ کاملِ یکدیگر، در کنار هم قرار گیرند و به‌سویِ هدفی مشترک حرکت کنند، گره‌گاهی نظری برای گریز از جبرگراییِ اقتصادیِ کلاسیک است. این نگاه، که با مفهومِ «نفیِ معیّن» (Determinate Negation) در فلسفه‌ی اسپینوزا هم‌خوانی دارد، به آلتوسر امکان می‌دهد تا تاریخ را نه به‌مثابه‌یِ تحققِ اجتناب‌ناپذیرِ قوانینِ اقتصادی، بلکه به‌عنوانِ میدانِ پیچیده‌ای از «برخوردها» و «رویدادهایِ» ناگهانی تصور کند که سوژه‌هایِ انقلابی، در دلِ آن، امکانِ گسست از نظمِ موجود را می‌یابند.

(آلتوسر از این تحلیل مائو استفاده کرد تا مفهوم کلیدی خود را بسازد. او گفت انقلاب هرگز شبیه به یک جرقه ساده ناشی از یک تضاد واحد نیست. بلکه انقلاب زمانی رخ می‌دهد که انبوهی از تضادهای مختلف در حوزه‌های اقتصاد، سیاست، سنت‌های تاریخی و ایدئولوژی، هم‌زمان در یک نقطه به هم می‌رسند و روی یکدیگر اثر می‌گذارند. به این وضعیت «موقعیت بیش‌تعیین‌شده» می‌گویند. در واقع، این تضادها مثل رودخانه‌های مختلفی هستند که در یک لحظه تاریخی به هم می‌پیوندند و یک سیلاب بزرگ یا «وحدت گسست‌آفرین» (Ruptural Unity) ایجاد می‌کنند که ساختار قدیمی جامعه را از هم می‌پاشد. نتیجه مهم این بخش: با این نگاه، روبنا (فرهنگ، سیاست و ایدئولوژی) دیگر یک تماشاچی منفعل نیست. گاهی وقت‌ها یک جرقه سیاسی یا یک باور ایدئولوژیک، خودش به اندازه اقتصاد در جهت‌دهی به تاریخ نقش بازی می‌کند و استقلال نسبی دارد. ردپای هژمونی گرامشی را هم میتوان اینجا مشاهده کرد.

۱. تضاد غیرخصمانه و ایده اسپینوزا در مارکسیسم سنتی، تضادها همیشه باید به حذف یکی از طرفین منجر می‌شد (مثلاً نابودی کامل سرمایه‌داران به دست کارگران). اما مائو مفهوم «تضاد غیرخصمانه» را مطرح کرد. او گفت در مسیر ساختن جامعه، برخی نیروهای متضاد می‌توانند بدون اینکه یکدیگر را کاملاً نابود کنند، تحت شرایطی خاص در کنار هم کار کنند (مثلاً اتحاد دهقانان، خرده‌بورژوازی و روشنفکران علیه امپریالیسم یا نپ در روسیه و یا اقتصاد بازار تحت کنترل احزاب کمونیست چین و ویتنام).

این ایده به مفهوم «نفی معیّن» در فلسفه اسپینوزا نزدیک است؛ یعنی تغییر و نفی یک وضعیت، به معنای نابودی مطلق و کورکورانه همه‌چیز نیست، بلکه تغییری است که ویژگی‌های مثبت گذشته را در قالبی جدید حفظ می‌کند.

۲. ماتریالیسم تصادفی (Aleatory Materialism): تاریخ، بازی تاس است اینجا بزرگ‌ترین چرخش آلتوسر رخ می‌دهد. او تاریخ را از یک مسیر قطعی و از‌پیش‌تعیین‌شده، به یک «میدان برخورد تصادفی» تشبیه می‌کند. او می‌گوید تاریخ غایت و هدف نهایی ندارد. هیچ تضمینی وجود ندارد که جامعه حتماً به سمت سوسیالیسم برود. تاریخ شبیه به اتم‌هایی است که در فضا سقوط می‌کنند و گاهی به صورت کاملاً تصادفی و اقتضایی به هم برخورد می‌کنند و یک ساختار جدید (مثل یک انقلاب) را شکل می‌دهند.

۳. خط توده و تصمیم‌گیری بدون تضمین مائو نظریه‌ای به نام «خط توده» داشت: اینکه حزب باید از توده‌ها یاد بگیرد و خلاقیت سیاسی مردم را به کار گیرد، نه اینکه فقط از روی کتاب‌های تئوریک دستور صادر کند. آلتوسر شیفته این ایده بود. او معتقد بود مائو با این کار، مارکسیسم را از یک «علم خشک و جبرگرا» به فلسفه‌ای برای «تصمیم‌گیری در لحظه» تبدیل کرد. یعنی سیاستمدار انقلابی باید در غیاب هرگونه تضمینِ تئوریک، در لحظه حساس تاریخی دست به عمل بزند.

به‌باورِ آلتوسر، مائو با نظریه‌ی «خطِ توده» و تأکید بر اولویتِ «عملِ سیاسیِ خلاق» بر قوانینِ ازپیش‌تعیین‌شده‌ی اقتصادی، درواقع گامی فراتر از لنین برمی‌دارد و مارکسیسم را از بندِ یک علمِ جبرگرا، به فلسفه‌ای برای «تصمیم‌گیریِ سیاسی در غیابِ تضمینِ نظری» تبدیل می‌کند. اگرچه آلتوسر هرگز خود را «مائوئیست» به‌معنایِ متعارفِ آن نمی‌دانست، اما می‌توان گفت که اندیشه‌ی مائو، «مجرمِ خاموش»ِ پروژه‌ی فکریِ او بود؛ عاملی که به‌او اجازه داد تا هم از تله‌ی اومانیسمِ تاریخیِ سارتر و هم از جزم‌گراییِ حزب‌کمونیستِ فرانسه بگریزد و راهی تازه برای درکِ «لحظه‌یِ سیاسی» و «کنشِ رهایی‌بخش» در قلبِ ساختارهایِ پیچیده‌یِ سرمایه‌داریِ متأخر بگشاید. در حقیقت، آلتوسر با واسطه‌یِ مائو، به بازآفرینیِ یک «مارکسیسمِ بی‌سوژه» دست می‌زند که در آن، انقلاب نه نتیجه‌یِ اراده‌یِ یک طبقه، که حاصلِ تلاقیِ شگفت‌انگیزِ نیروهایِ عینی و فرصت‌هایِ سیاسیِ برآمده از دلِ شکاف‌هایِ درونیِ یک نظامِ سرمایه‌داریِ به‌شدتِ نامتوازن و سیال است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب