شکست پوتین – وینچنزو کوستا، فیلسوف ایتالیایی

در

,

شکست پوتین

وینچنزو کوستا، فیلسوف ایتالیایی

ترجمه مجله جنوب جهانی

پوتین نه از اوکراینی‌ها شکست خورده است و نه از اروپایی‌ها. روسیه در این جنگ بازنده نخواهد شد. با این حال، پروژه پوتین به پایان رسیده و با شکست مواجه شده است…

وقتی از «پوتین» سخن می‌گوییم، نباید او را فردی ایزوله و تنها بپنداریم، بلکه باید به چشم پدیده‌ای تاریخی به او نگریست که پس از ناکامی تلاش‌های یلتسین برای اصلاحات شکل گرفت. در آن دوران، روسیه دچار فروپاشی دموگرافیک و اقتصادی شد؛ منابع سرشار آن به دست مشتی اولیگارش افتاد، جرم و جنایت و مافیا بر کشور سایه افکند و جامعه در آستانه فروپاشیِ به‌مراتب ویرانگرتری پس از انحلال اتحاد جماهیر شوروی قرار گرفت. «پوتین» این‌گونه متولد شد: نه صرفاً یک شخص، بلکه پروژه‌ای شامل دو هدف استراتژیک و بنیادی که می‌بایست به صورت هم‌زمان دنبال می‌شدند:

۱) حفاظت از تمامیت ارضی و حاکمیت روسیه در برابر نیروهای تجزیه‌طلب داخلی و خارجی؛ ۲) ادغام روسیه در اروپا.

در مارس ۲۰۰۰، پوتین حتی احتمال پیوستن روسیه به ناتو را مطرح کرد. دلیل این دست‌درازی‌های دیپلماتیک روشن بود: عضویت در ناتو تضمنی در برابر فروپاشی کشور محسوب می‌شد؛ زیرا اطمینان حاصل می‌کرد کشورهایی که تاریخی پر از خصومت با روسیه داشتند — به‌ویژه بریتانیا — در صورت تبدیل شدن به متحد، هیچ نفعی در دامن‌زدن به بی‌ثباتی نداشته باشند و برعکس، از تمامیت ارضی روسیه حمایت کنند. با این حال، آن طرح به سرانجام نرسید. در آن روزگار، غرب به نظر می‌رسید حاکمیت مطلق جهانی را در دست دارد؛ ایالات متحده خود را بی‌نیاز از هر کسی می‌دید و چین قدرتی بی‌خطر تلقی می‌شد که کاربردی جز استخراج ارزش افزوده نداشت. این شرایط ناگزیر روسیه را وادار کرد تا با آگاهی از مواجهه با چالش‌های مداوم خارجی، خود به تنهایی از تمامیت ارضی‌اش محافظت کند. با این وجود، پوتین — یا به عبارت دقیق‌تر، پروژه «پوتین» — تسلیم نشد؛ هدف همچنان پیشبرد هم‌زمان هر دو ماموریت بود. همین امر انگیزه جستجوی توافقات و شراکت‌ها با اروپا شد: نشست سران پراتیکا دی ماره در مه ۲۰۰۲ (با حضور پوتین، بوش و رابرتسون، دبیرکل ناتو، و با میانجی‌گری برلوسکونی) و نیز پیوندهای اقتصادی و سیاسی مستحکمی که در دوران شرودر و مرکل با آلمان شکل گرفت. پوتین بارها خواستار پیوستن روسیه به اتحادیه اروپا شد، اما با شرایط برابر و نه در قامت یک خویشاوند فقیر و دست‌به‌دامن. حتی در نشست سران سان پترزبورگ در سال ۲۰۰۳، او ایجاد «چهار فضای مشترک» را با هدف دست‌یابی به ادغام عمیق سیاسی و اقتصادی پیشنهاد کرد. غرب هر دو ابتکار عمل را نادیده گرفت؛ آن سال‌ها، دوران یک‌جانبه‌گرایی مطلق بود. کافی است تصور کنیم اگر روسیه امروز عضو ناتو و اتحادیه اروپا بود، جهان چگونه می‌شد و ژئوپلیتیک و رقابت‌های اقتصادی، سیاسی و نظامی با چین و سایر نقاط جهان چگونه پیش می‌رفت. اما تاریخ با «اگرها» ساخته نمی‌شود، اگرچه رویدادهای سرنوشت‌ساز اغلب به پیشامدهای کوچک وابسته‌اند. اکنون دریافته‌ایم که «پوتین» نماینده چیست: پروژه‌ای برای حفظ تمامیت سیاسی و ارضی روسیه از طریق ادغام با غرب. چرا که پوتین — یا بهتر بگویم، «پروژه پوتین» — روسیه را قدرتی اروپایی می‌داند که نباید پیوند خود را با قاره سبز از دست بدهد یا به قدرتی آسیایی بدل شود. این جوهره «پوتین» است و دقیقاً توضیح می‌دهد که چرا شکست خورد. پوتین همواره کوشیده است — و همچنان می‌کوشد — راهی را باز نگه دارد که روسیه را به اروپا بازمی‌گرداند. حتی «عملیات ویژه نظامی» نیز با همین هدف طراحی شد: نخست، حفظ تمامیت و امنیت روسیه در برابر آثار بالقوه بی‌ثبات‌کننده‌ای که از سوی اوکراین تحت کنترل سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا هدایت می‌شد؛ و دوم، پس از فروکش کردن التهاب اولیه، بازسازی پیوندها با «مادر، اروپا». به همین دلیل، او در طول این سال‌ها با احتیاط فراوان عمل کرد؛ نردبان تنش‌ها را بدون بالا بردن ریسک تحمل کرد و زیر پا گذاشته شدن بسیاری از «خطوط قرمز» را پذیرفت. «پوتین» — که عاجز از تصور روزی بود که روسیه چیزی جز یک کشور اروپایی باشد — همیشه باور داشت که روسیه عاقبت در آغوش اروپا پذیرفته خواهد شد و از این رو، نسوزاندن پل‌های پشت سر را حیاتی می‌دانست. او امور بسیاری را که موجب تضعیفش می‌شد تحمل کرد و از هر فرصتی برای دست‌یابی به راه‌حل بهره برد؛ از مذاکراتِ شهور نخست گرفته تا نشست آنکوریج. غرب به‌خوبی می‌داند پوتین کیست و «پروژه پوتین» چه ابعادی دارد و از همین نقطه ضعف استفاده کرد: یعنی تردید و ناتوانی او در چشم‌پوشی از ادغام با اروپا. اما اکنون پوتین شکست خورده است. پوتین شکست خورده زیرا این دو اصل راهنما نمی‌توانند هم‌زمان وجود داشته باشند؛ شرطی که سایر اروپایی‌ها و ایالات متحده برای پذیرش روسیه گذاشته‌اند، فروپاشی و تجزیه آن است. برای همگان آشکار است که این پروژه، توان رزم را از روسیه سلب کرده و آن را وادار می‌سازد هزینه‌ای گزاف بپردازد؛ همگی صرفاً به امید آنکه سرانجام در اروپا پذیرفته شود. روسیه که تحت تاثیر ترس از آسیایی شدن قرار دارد، در برزخی از ناتوانی باقی مانده است: پوتین به دنبال رابطه با چین، هند و ملل آسیایی است، اما خود را اروپایی می‌داند. پوتین نمی‌خواهد آسیایی باشد؛ او بخشی از آن پروژه و آن سنت تاریخی است. آنچه پوتین نمی‌تواند درباره‌اش تصمیم بگیرد، رها کردن هویت اروپایی روسیه و چرخیدن به سمت شرق است. به دلایل متعدد فرهنگی و اقتصادی، او از گرفتن این تصمیم نهایی سر باز می‌زند. اما اکنون پوتین شکست خورده است — یا بهتر بگوییم، آن پروژه ناکام مانده است —؛ برای همه روشن شده که این هدف دست‌نیافتنی است و چنگ زدن به آن، ثبات خود روسیه را به خطر می‌اندازد. روسیه، اسیر در چنگال این پروژه، دست‌وبسته‌مانده و چشم‌انتظار نشانه‌ای از سر لطف از سوی اتحادیه اروپا یا ایالات متحده است. در این میان، زمان به زیان او می‌گذرد؛ دیگر سخن از یک «جنگ برق‌آسا» یا «جنگ فرسایشی» نیست، بلکه با جنگی واقعی روبرو هستیم که شهرهای روسیه، جمعیت مدنی، اقتصاد و زیرساخت‌های آن را هدف قرار می‌دهد. پوتین نه از اوکراینی‌ها شکست خورده است و نه از اروپایی‌ها. روسیه در این جنگ بازنده نخواهد شد. با این حال، پروژه پوتین به پایان رسیده و شکست خورده است. چالش امروز روسیه، ترسیم آینده‌ای پس از پوتین است؛ نه فقط زیستن پس از شخص پوتین، بلکه تدوین پروژه‌ای متفاوت، رویکردی جدید و سرنوشتی نو برای این کشور. و باید سریعاً دست به انتخاب بزند، چرا که زمان رو به پایان است. به محض اینکه مسیر تازه‌ای انتخاب شود، فصل جدیدی هم برای روسیه و هم برای ما آغاز خواهد شد. هنگامی که پروژه پوتین به تاریخ بپیوندد، جهانی نو شکل خواهد گرفت و ما نخستین کسانی خواهیم بود که آن را درک می‌کنیم.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب