
ریچارد وولف
ترجمه مجله جنوب جهانی
در نیمه دوم قرن نوزدهم، در شرایطی که نظام فئودالی در روسیه نفسهای آخر خود را میکشید و امپراتوریاش متزلزل شده بود، نیکلای Черنیشفسکی، رماننویس بزرگ روس، دغدغهها و نگرانیهای روزافزون عصر خود را در رمان معروفش در سال ۱۸۶۳ با عنوان «چه باید کرد؟» منعکس کرد. پاسخ او به این پرسش، پاسخی سوسیالیستی بود. چهل سال بعد، سرمایهداریِ خشن و غارتگری با شتاب جایگزین فئودالیسم روسیه شد. در این هنگام، رعایای سابق تازه دریافتند که برخلاف آرزوها و رؤیاهایشان، از چنگال استثمار رها نشدهاند؛ بلکه این بار در قامت کارگران صنعتی، شکل جدیدی از استثمار را تجربه میکنند. ولادیمیر لنین نیز دغدغهها و اضطرابهای آن روزگار را در جزوهای انعکاس داد که نامش را عامدانه و به پیروی از اثر قبلی، «چه باید کرد؟» گذاشت. این اثر نیز راهکاری سوسیالیستی پیشرو میگذاشت. امروز نیز افول امپراتوری آمریکا، سرمایهداریِ این کشور را با بحران مواجه کرده و اقتصاد جهانی را به لرزه درآورده است. قوانین بینالمللی بیش از پیش نادیده گرفته میشوند و اشکال عریانتری از اقتدارگرایی، عرصه سیاست داخلی را تهدید میکنند. بار دیگر بسیاری از مردم در گوشه و کنار جهان، با همان پرسش دیرین مواجه شدهاند—و البته حق هم دارند. آنچه در ادامه میآید، پاسخی دیگر از منظر سوسیالیسم است.
فروپاشی امپراتوریهای کهن و خیزش امپراتوری آمریکا
از میان گردوغبار سیاست و جنگ—که هر یک به شیوهای بر دیگری اثر میگذارند—بازتنظیمی تاریخی و جهانی در حال شکلگیری است. در ظاهر، جهان امروز بهطور مستقیم یا غیرمستقیم درگیر جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، و نیز جنگ میان روسیه، اوکراین و ناتو و پیامدهای آنهاست. اما در لایه زیرین، با آشکارتر شدن ابعاد این بازتنظیم جهانی، تحلیل این مناسبات میتواند به درک بهتر تاریخ خودمان و در نتیجه، تعریف دقیقتر آیندهمان کمک کند. نگاه هگلیِ کارل مارکس به او این امکان را داد تا دریابد تسلط بریتانیا بر هند، آمریکای شمالی و دیگر بخشهای امپراتوریاش، همزمان بسترساز توسعه مدرن آنها شد؛ توسعهای که در نهایت پایه های همان امپراتوری را ویران کرد. به عنوان نمونه، جنگهای استقلالطلبانه در یک مستعمره، ابتدا به پیدایش ایالات متحده و سپس به شکلگیری «دکترین مونرو» انجامید؛ دو رویدادی که امپراتوری بریتانیا و جاهطلبیهایش را تضعیف کردند. با این حال، گسترش ایالات متحده، پنبه حاصل از کارِ بردگان را برای بریتانیا تأمین کرد؛ صنعتی که چرخهای صنعت نساجی بریتانیا را به حرکت درآورد و رشد و قدرت این امپراتوری را در قرن نوزدهم تضمین نمود. در عین حال، آمریکا بازارها و فرصتهای سرمایهگذاری سودآوری را در اختیار بریتانیا قرار داد. در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، تلاشهای کشورهای اروپایی و ژاپن برای توسعه و استثمار امپراتوریهایشان، سرانجام به دو جنگ جهانی ویرانگر انجامید که به نابودی آنها ختم شد. در این میان، ایالات متحده یک استثنای نسبی بود؛ چرا که وجود دو اقیانوس در دو طرف آن و محدودیتهای فناوری نظامی آن عصر، از آن محافظت میکرد. آمریکا از جنگ جهانی اول (۱۹۱۸-۱۹۱۴) با کمترین خسارت در مقایسه با سایر متخاصمان بیرون آمد. این سناریو در جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵-۱۹۳۹) نیز تکرار شد؛ آمریکا از تسلیح مجدد نظامی برای خروج از «رکود بزرگ» (۱۹۳۹-۱۹۲۹) بهره جست و امپراتوری خود را جایگزین امپراتوریهای قبلی کرد. بخش عمدهای از تناقضات بزرگی که تاریخ جهان را از سال ۱۹۴۵ به بعد رقم زدهاند، حاصل همین فروپاشی سریع امپراتوریهای کهن و صعود برقآسای امپراتوری جدید آمریکا بوده است. اما امپراتوری «غیررسمی» آمریکا ثابت کرد که بسیار مولدتر و مقتدرتر از امپراتوریهای «رسمی» گذشته است. این امپراتوری تحت یک مأموریت واحد شکل گرفت: مطیعسازی بقیه جهان برای خدمت به سرمایهداران آمریکایی. همانطور که مارکس پیشبینی کرده بود، خیزش آمریکا از طریق نوآوریهای تکنولوژیک—بهویژه در صنعت هوانوردی و مخابرات—به یکپارچگی اقتصاد جهانی انجامید و ثروتی بیسابقه را گرد آورد. این الگو همچنین مسیری را پیش روی تمام ملل مستعمره جهان قرار داد: آنها میبایست فناوریهای استعمارگران را الگوبرداری میکردند، به تولید صنعتی خود تنوع میبخشیدند و حضوری سودآور در بازارهای جهانی میداشتند. پیش از سال ۱۹۴۵، میلیاردها نفر از مردم مستعمرات (چه رسمی و چه غیررسمی) به حاشیهایترین و نازلترین موقعیتها در ساختار سرمایهداری جهانی رانده شده بودند: تأمینکنندگان مواد خام و نیروی کار ارزان. استقلال سیاسی، که با شور و اشتیاق دنبال میشد، کسانی را که تصور میکردند استقلال به معنای رهایی از حاشیهنشینی استعمار است، ناامید کرد.
پاتک دنیای در حال توسعه
بخشی از این جمعیت میلیاردی کوشیدند تا با بومیسازی و انطباق سوسیالیسم اروپایی، خود را از زیر بار این سلطه برهانند. طبقات کارگر اروپایی در جریان گذر از فئودالیسم به سرمایهداری، به امید تحقق شعار «آزادی، برابر و برادری» به میدان آمده بودند. اما دستاورد آن گذار—یعنی سرمایهداری موجود—هرگز آن وعدهها را محقق نکرد. در پاسخ به این ناکامی بود که سوسیالیسم متولد شد. نقش مارکس در این میان کلیدی بود، زیرا تحلیل او از سرمایهداری نشان داد که موانع تحقق آن وعدهها در خودِ ساختار سرمایهداری و در روابط تولید میان کارفرما و کارپذیر نهفته است. کارگرانی که آموزههای مارکس را دریافته بودند، کوشیدند جنشهای ضد استعماری متکی بر سوسیالیسم بنا کنند؛ از جمله کَوامِ نکرومه در غنا، احمد سکوتوره در گینه، فیدل کاسترو در کوبا، هو شی مین در ویتنام، پاتریس لومومبا در کنگو و بسیاری دیگر. تلاشهای آنان، هرچند الهامبخش و تأثیرگذار بود، اما زودهنگام از آب درآمد. امپریالیسمستیزی بر عزم راسخ برای پایان دادن به حاشیهنشینی مناطقی استوار بود که پیشتر مستعمره بودند و اینک صرفاً نام «مستقل» را یدک میکشیدند. اما گرایش به سوسیالیسم ریشههای عمیقی نداشت؛ وجود داشت و رشد میکرد، اما هنوز به تکامل نرسیده بود. هدف اصلی برنامهایِ مستعمرات سابق این بود که در اسرع وقت به سیستم سرمایهداری جهانی به رهبری امپراتوری آمریکا پس از ۱۹۴۵ بپیوندند. پس از سال ۱۹۴۵، امپراتوری آمریکا استعمار اروپایی را با الگوی ویژه خود از سلطه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جایگزین کرد. آمریکا این جوامع تازه استقلالیافته را در سازمان ملل متحد—نهادی که خود مالی و سیاسیاش را تأمین و کنترل میکرد—گرد هم آورد. آنها را تحت انضباط سختگیرانه پیمان ناتو، سیتو (SEATO) و پیمانهای مشابه در سراسر جهان درآورد. ۲۵ سال نخستِ پس از ۱۹۴۵، دوران بازسازی اقتصادهای جنگزده اروپای غربی و ژاپن بود. اروپای غربی پس از جنگ، از طریق طرحهایی مانند «طرح مارشال»، نیازمندیهای بازسازی خود را از شرکتهای آمریکایی خریداری کرد و همین امر رونقی کینزی را برای سرمایهداران آمریکایی به ارمغان آورد. آن رونق اقتصادی به تمجید کورکورانه از الگوی آمریکایی به عنوان یک جامعه «استثنایی» انجامید. اما این استثناگرایی مدتی کوتاه دوام آورد؛ یک موقعیت نادر تاریخی که حاصل آثار نابرابر دو جنگ جهانی بود. خودشیفتگی آمریکایی، مانع دیدن حرکت تاریخ شد؛ حرکتی که هم آمریکا و هم جهان را تغییر میداد. هنگامی که امپراتوری آمریکا در اوایل قرن بیست و یکم به اوج رسید، کمتر کسی متوجه آن شد و تعداد کمتری نیز آغاز دوران افول آن را درک کردند.
درجا زدن رونق اقتصادی آمریکا و پیشتازی چین
در دهه ۱۹۷۰، بازسازی اقتصادهای بزرگ جنگزده کمابیش به پایان رسید و با آن، نخستین مرحله از رونق اقتصادی آمریکا در دوران پس از جنگ خاتمه یافت. آمریکا دیگر تنها تولیدکننده بزرگ غرب یا تنها قدرت هستهای جهان نبود. هرچند همچنان قدرت اصلی سرمایهداری در جهان به شمار میرفت—به جز در کشورهایی که سلطهاش را نپذیرفته بودند، یعنی بلوک شوروی و جمهوری خلق چین. دلار آمریکا به ارز نخست جهان تبدیل شده بود و آمریکا بزرگترین بازارهای مصرفی و مالی دنیا را در اختیار داشت. در این مسیر، آمریکا به یکی از بزرگترین بدهکاران جهانی نیز مبدل شد. با این حال، درست زمانی که دلار آسیبپذیریهای جدیدی پیدا میکرد، سیستم «پترودلار» بقیه جهان را بیش از پیش به داراییهای دلاری وابسته ساخت. برای تداوم رونق اقتصادی آمریکا، صاحبان سرمایه باید راهکار جدیدی برای سودآوری در این فضای جدید جهانی مییافتند. آنها با دو اقدام بزرگ اقتصادی به این هدف دست یافتند: نخست، خروج بخش تولید از ایالات متحده و انتقال آن به چین، هند، برزیل و کشورهای دیگر بود. چین پس از پیروزی انقلاب کمونیستی در سال ۱۹۴۹، مناسبترین بستر را برای پذیرش این سرمایهها داشت تا روند صنعتیشدن سریع خود را شتاب بخشد. چین دسترسی سرمایهداران خارجی را به نیروی کار عظیمی با دستمزدهای بسیار پایینتر از هر جای دیگر فراهم کرد. پس از چند سال، با افزایش نیروی کار و رشد دستمزدهای واقعی، چین با توسعه بازار مصرفی بزرگ خود، موقعیت جذابتری ایجاد کرد. چین تحت نظارت و هدایت یک دولت مرکزی مقتدر و حاکمیت حزب کمونیست، یک «اقتصاد دوپایه» بنا کرد: یک نیمه شامل شرکتهای خصوصی (متعلق به سرمایهداران چینی و خارجی) و نیمه دیگر شامل شرکتهای دولتی. چین ظرف چند دهه به رشدی سریع در تولید دست یافت؛ ابتدا در کالاهای مصرفی و سپس کالاهای سرمایهای. این کشور از طریق همکاری با فروشگاههای زنجیرهای مانند «والمارت» و دیگر توزیعکنندگان، بهسرعت در بازارهای مصرف سراسر جهان نفوذ کرد. کارفرمایان در سراسر جهان توانستند مانع افزایش دستمزدها شوند، چرا که کارگران میتوانستند با خرید محصولات ارزانقیمت چینی، هزینههای زندگی خود را مدیریت کنند. دومین تحول بزرگ در مسیر رونق آمریکا پس از دهه ۱۹۷۰، شکلگیری سیستم «پترودلار» بود. عربستان سعودی (بزرگترین تولیدکننده نفت وقت) و ایالات متحده توافق کردند که تمامی فروشهای جهانی نفت بر مبنای دلار آمریکا قیمتگذاری شود. به این ترتیب، هر کشوری برای خرید نفت به ذخایر دلاری نیاز داشت و کشورهای فروشنده نفت سودهای هنگفت دلاری انباشت میکردند. این سودها در قالب داراییهای دلاری—بهویژه اوراق قرضه خزانه آمریکا، سهام، اوراق قرضه شرکتی و املاک در آمریکا—سرمایهگذاری میشدند. دلارهایی که برای واردات کالا از آمریکا خارج میشدند، از طریق سیستم پترودلار و غالباً به شکل وام به خزانه آمریکا بازمیگشتند. از همین طریق، خزانه داری آمریکا توانست هزینههای جنگهای کوچک و بزرگ خود را بدون افزایش مالیاتها و جلب مخالفتهای داخلی تأمین کند. با افزایش تولید نفت و اهمیت روزافزون آن، ذخایر پترودلار گسترش یافت و بدهیهای آمریکا را روزبهروز سنگینتر کرد؛ دور باطلی که بسیار کمتر از آنچه لازم بود، حساسیت برانگیخت.
گره خوردن بحرانها در جنگ ترامپ علیه ایران
کمتر کسی از خود میپرسید: اگر عرضه نفت به دلایل طبیعی یا سیاسی مختل شود چه خواهد شد؟ مسدود شدن تنگه هرمز چه تأثیری بر سیستم پترودلار خواهد گذاشت که پیشتر نیز با چالشهایی روبرو بوده است؟ آیا افت تجارت جهانی نفت، دریافت وام توسط دولت آمریکا برای تأمین بدهیهای میلیاردیاش را مختل میکند؟ آیا استقراض دولت در چنین شرایطی میتواند نرخ بهره را درست در آستانه یک رکود اقتصادی بالا ببرد؟ اینها تناقضات سرمایهداری امروزند؛ پیامدهای ساختارهای گذشته که اکنون به نقطه بحرانی رسیدهاند. به عنوان مثال، سرمایهداری در اروپا ابتدا به مناطق کوچکی در دل نظام فئودالی محدود بود. با گذشت زمان گسترش یافت، فئودالیسم را سرنگون کرد و ساختار تولید جدیدی ایجاد کرد. این روند ابتدا با بنگاههای فردی و سپس گروههایی از شرکتها آغاز شد که در آنها روابط کارفرما-کارپذیر جایگزین مناسبات ارباب-رعیتی شد. در نهایت، کارگاههای سرمایهداری رشد کرده و به شکل سرمایهداری ملی سازمان یافتند. سرمایهداریهای ملی با ذات توسعهطلب خود به استعمارگری و در نهایت سرمایهداری جهانی انجامیدند. اما همین روند، تناقضات جدیدی نیز آفرید: از مسدود شدن اخیر تنگه هرمز و خروج امارات متحده عربی از اوپک گرفته تا جایگزینی انرژیهای فسیلی با انرژی خورشیدی و احداث خطوط لوله برای کاهش وابستگی به نفتکشها. بعلاوه، پشتیبانی سیاسی از ریاستجمهوری دونالد ترامپ رو به کاهش است، چرا که جهش قیمت نفت—در کنار توسعه هوش مصنوعی—به نابرابریهای اقتصادی دامن میزند.
در سال ۲۰۲۶ چه باید کرد؟
یک انقلاب اقتصادی، فئودالیسم اروپایی را از یک سیستم غیرتمرکز و کوچکمقیاس به فئودالیسم متأخر حول محور پادشاهیهای مطلقه و عطش استعمارگری تبدیل کرد. گذاری مشابه در سرمایهداری اروپا، آن را از سیستمی غیرتمرکز به سرمایهداری متأخر با محوریت ابرشرکتهای فراملی بدل ساخت. این دورانها و گذارهای میان آنها، با شدیدترین توحشها، نسلکشیها و جنگهای تاریخ بشر همراه بودند.
امروز نیز طوفانی مشابه در تنگه هرمز در حال شکلگیری است. هم فئودالیسم و هم سرمایهداری یک ویژگی مشترک داشتند: ساختار متخاصم و تضادآفرین در محیط کار. در فئودالیسم، رعایا و اربابان در نبردی دائمی بودند و در سرمایهداری، کارفرمایان و کارپذیران. شورش رعایا علیه فئودالیسم—با شعار آزادی، برابر و برادری—به سرمایهداری ختم شد که فقط الگوی خصومت را تغییر داد. شاید راهکار امروز، گذاری کاملاً متفاوت باشد؛ گذاری که به تمامی خصومتها (مانند ارباب/برده، خان/رعیت و کارفرما/کارپذیر) پایان دهد. گذاری که امروز به آن نیاز داریم بر نفی این تقابلها استوار است. بستری را تصور کنید که در آن، محیطهای کاری—اعم از کارخانهها، دفاتر، فروشگاهها و مزارع—بر پایه روابط دمکراتیک سازمان یابند. اگر هر فرد حاضر در محیط کار یک حق رأی داشته باشد و اکثریت تصمیم بگیرند چه چیزی، چگونه و در کجا تولید شود، چه رخ خواهد داد؟ چه میشود اگر تصمیمات دمکراتیک تعیین کنند درآمد حاصل از فروش محصولات چگونه توزیع شود؟ در چنین محیطهایی، حداکثرسازی سود تنها یکی از اهداف خواهد بود و نیازهای جامعه محلی، منطقهای و ملی نیز مد نظر قرار میگیرند. محیطهای کاری سرمایهداری روابط خود را برای بازتولید ساختار هرمی کارفرما-کارپذیر تنظیم میکردند؛ اما محیطهای کاری دمکراتیک، مناسبات را برای حفظ و بازتولید خودِ دمکراسی سازمان میدهند. این ساختار باعث میشود دمکراسی در عمق جامعه ریشه بدواند.
سرمایهداری حتی زمانی که دمکراسی را در عرصه سیاسی میپذیرفت، آن را از عرصه اقتصاد حذف میکرد. کارگران در تصمیمگیریهای کلیدی هیچ سهمی نداشتند و صاحبان سرمایه این حق را منحصراً برای خود حفظ میکردند. با عبور از دوگانه کارفرما-کارپذیر، هر فرد نقشی شفاف در اداره مجموعه خواهد داشت و به همان اندازه مسئولیتپذیر خواهد بود. اقدام ضروری در شرایط کنونی، همین جنس از گذار است: حرکت به سوی تعاونیهای کارگری دمکراتیک. چنین گذاری با وارد کردن اقتصاد به عرصه دمکراسی، مفهوم آن را تکامل میبخشد. این گذاری جهانی است که هم شرکتهای خصوصی و هم دولتی را شامل میشود. سرمایهداری یک اقتصاد جهانی ساخت؛ اما گذار سوسیالیستی مورد نظر میتواند اقتصادی به مراتب بهتر بنا نهد: اقتصادی که متعهد به تحقق آزادی، برابری، برادری و دمکراسی واقعی باشد—وعدههایی که سرمایهداری داد اما هرگز وفا نکرد.
