
مجله جنوب جهانی
بر اساس واقعیتهایی که در بستر تحولات ژئوپلیتیک خاورمیانه در جریان است، میتوان گفت که ایالات متحده آمریکا به دنبال تعریف یک نظم کاملاً جدید در مناسبات خود با متحدان سنتی منطقه است، نظمی که در آن دیگر مفاهیمی همچون دوستی راهبردی یا همکاری مبتنی بر منافع متقابل جایگاهی ندارد و جای خود را به رابطهای یکسویه و مبتنی بر اطاعت محض داده است.
در این چارچوب جدید، ایالات متحده هیچگونه استقلال عملی یا ظرفیتی برای تصمیمگیری مبتنی بر منافع ملی را برای کشورهای منطقه به رسمیت نمیشناسد و در حقیقت تمامی معادلات را بر مداری طراحی کرده که تنها یک نقش را برای متحدان خود باقی میگذارد و آن هم نقش یک نوکر کامل و بیچون و چراست که حتی فراتر از مفهوم سنتی بردگی، باید آمادگی خود را برای پذیرش هرگونه شرط و شروط تحمیلی نشان دهد. این رویکرد را بهروشنی میتوان در قبال پادشاهی عربستان سعودی مشاهده کرد، جایی که آمریکا با صراحت اعلام کرده که هرگونه همکاری در زمینه انرژی هستهای، حتی اگر با نظارت مستقیم خود آمریکا و صرفاً برای مقاصد صلحآمیز و غیرنظامی دنبال شود، هرگز بدون پرداخت بهای سنگین سیاسی امکانپذیر نخواهد بود و آن بهای سنگین، چیزی نیست جز تسلیم کامل در برابر خواستههای تلآویو و واشنگتن.
سؤال اساسی این است که چرا ایالات متحده با وجود آنکه بهخوبی آگاه است که کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، بهویژه عربستان سعودی، از توانمندی فنی و صنعتی لازم برای راهاندازی مستقل و خودبنیان حتی یک سانتریفیوژ غنیسازی اورانیوم برخوردار نیستند و هرگونه فعالیت هستهای در این کشورها صرفاً با نظارت و تأمین تجهیزات و دانش فنی از سوی شرکتهای آمریکایی یا غربی امکانپذیر خواهد بود، باز هم بر پیششرطهای فراتر از همکاری فنی پافشاری میکند. پاسخ این پرسش را باید در نگاه راهبردی آمریکا به خاورمیانه جستوجو کرد، نگاهی که منطقه را به مثابه حیاط خلوت امنیتی و اقتصادی خود تعریف میکند و هرگونه تحرک در آن را تنها در صورتی مجاز میداند که در جهت منافع اسرائیل و تأمین امنیت این رژیم گام بردارد. در این نگاه، عربستان سعودی نه به عنوان یک شریک مستقل، بلکه به عنوان یک ابزار در خدمت اهداف بزرگتر آمریکا و اسرائیل تلقی میشود و از این رو، آمریکا به هیچوجه حاضر نیست اجازه دهد که ریاض بتواند از طریق دستیابی به فناوری هستهای، حتی در سطح صلحآمیز، به نقطهای از استقلال نسبی دست یابد که بتواند در آینده معادلات منطقهای را به نفع خود تغییر دهد.
واقعیت انکارناپذیر دیگری که در این میان وجود دارد، این است که عربستان سعودی از مدتها پیش و بهصورت غیررسمی و پنهان، روابط گسترده و چندلایهای را با رژیم اسرائیل برقرار کرده است که ابعاد سیاسی، امنیتی و حتی تا حدودی نظامی را شامل میشود. این روابط در جریان جنگ یمن به اوج خود رسید، جایی که هماهنگیهای اطلاعاتی و عملیاتی میان ریاض و تلآویو به سطحی بیسابقه افزایش یافت و اسرائیل با ارائه تجهیزات پیشرفته دفاعی و اطلاعات دقیق میدانی، نقش مهمی در پشتیبانی از ائتلاف سعودی علیه نیروهای انصارالله ایفا کرد. با این حال، آنچه آمریکا و اسرائیل از ریاض مطالبه میکنند، فراتر از این همکاریهای غیرعلنی و پنهان است و آنها به دنبال آن هستند که عربستان این روابط را از سایه به عرصه آشکار بکشاند و با به رسمیتشناسی رسمی و علنی رژیم اسرائیل، گامی نمادین و حیاتی در جهت مشروعیتبخشی بیشتر به این رژیم در جهان اسلام بردارد. این در حالی است که حتی اگر عربستان این گام سرنوشتساز را نیز بردارد و با پذیرش رسمی اسرائیل، همه پیششرطهای آمریکا را بهطور کامل برآورده سازد، باز هم هیچ تضمینی وجود ندارد که آمریکا به تعهدات خود در قبال انتقال فناوری هستهای عمل کند، زیرا ماهیت سیاست خارجی آمریکا بر اساس اعمال فشار مداوم و بهرهبرداری حداکثری از نقاط ضعف طرف مقابل تعریف میشود و هیچگاه به نقطهای نمیرسد که بتواند به توافقات خود وفادار بماند، مگر آنکه منافع آنی و کوتاهمدت خود را در آن ببیند.
با نگاهی به تجارب گذشته کشورهایی نظیر ایران و امارات متحده عربی در زمینه همکاریهای هستهای با آمریکا، بهخوبی میتوان دریافت که واشنگتن همواره با کارشکنیهای فنی و سیاسی متعدد، از اجرای کامل و بینقص این توافقات جلوگیری کرده است و در هر مرحله، بهانهها و موانع جدیدی را برای متوقف کردن یا محدود ساختن پیشرفت برنامههای هستهای متحدان خود ایجاد نموده است. در مورد عربستان نیز بهراحتی میتوان پیشبینی کرد که حتی در صورت به رسمیت شناختن رسمی اسرائیل، آمریکا با طرح شروط جدید و غیرمنتظره، روند ساخت نیروگاههای هستهای را به تأخیر خواهد انداخت و یا با اعمال محدودیتهای شدید بر تأمین سوخت و قطعات یدکی، عملاً مانع از راهاندازی کامل و موثر این نیروگاهها خواهد شد و بدین ترتیب، ریاض هرگز نخواهد توانست به استقلال انرژی و توانمندی فنی مدنظر خود دست یابد. این سناریو نه تنها در مورد عربستان، بلکه در مورد تمامی کشورهایی که در دایره نفوذ آمریکا قرار دارند، صادق است و نشان میدهد که آمریکا به هیچ وجه حاضر نیست حتی یک ذره از سلطه و هژمونی خود در حوزه فناوریهای حساس و راهبردی را با دیگران تقسیم کند و ترجیح میدهد متحدان خود را همواره در موقعیتی وابسته و نیازمند نگه دارد تا بتواند از این وابستگی به عنوان اهرم فشار برای تحقق اهداف سیاسی و امنیتی خود استفاده نماید.
شاید بتوان گفت که مهمترین مانع بر سر راه عربستان برای دستیابی به توافق هستهای با آمریکا، نه فقدان حسننیت یا عدم پایبندی به تعهدات بینالمللی، بلکه فقدان حاکمیت واقعی و استقلال تصمیمگیری در این کشور است که در نتیجه وابستگی گسترده و چندوجهی به آمریکا در حوزههای نظامی، امنیتی و اقتصادی به وجود آمده است. عربستان سعودی با وجود ظاهر قدرتمند و سرمایههای کلان نفتی خود، در عمل کشوری است که بسیاری از تصمیمات کلان راهبردی آن در واشنگتن و تلآویو اتخاذ میشود و ریاض عملاً نقش یک مجری را ایفا میکند که اختیار چندانی در تعیین سرنوشت خود و بازتعریف منافع ملیاش ندارد. این وابستگی عمیق، نه تنها در حوزه تسلیحات و تجهیزات نظامی، بلکه در عرصه سیاسی و دیپلماتیک نیز به وضوح قابل مشاهده است، بهگونهای که عربستان ناچار است در بسیاری از معادلات منطقهای و بینالمللی، موضعی همسو با سیاستهای آمریکا اتخاذ کند، حتی اگر این مواضع با منافع بلندمدت جهان عرب و اسلام در تعارض آشکار باشد. در چنین شرایطی، صحبت از دستیابی به فناوری هستهای صلحآمیز، که خود نمادی از استقلال و پیشرفت علمی محسوب میشود، در تضاد کامل با واقعیت وابستگی سیاسی و امنیتی حاکم بر این کشور قرار دارد و عملاً یک تناقض آشکار به نظر میرسد که هیچگاه قابل حل و فصل نخواهد بود.
ماجرای توافق هستهای آمریکا و عربستان را باید در چارچوب بزرگتری از رقابتهای ژئوپلیتیک و تلاش آمریکا برای مهار نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی ایران و همچنین محدود کردن نقش قدرتهای نوظهوری همچون چین و روسیه در خاورمیانه تحلیل کرد. آمریکا با طرح اینگونه توافقات، در واقع میکوشد تا تصویری از خود به عنوان تأمینکننده امنیت و پیشرفت در منطقه ارائه دهد، در حالی که در پسپرده، با اعمال شروط تحقیرآمیز و غیرمنطقی، تلاش میکند تا کشورهای منطقه را بیش از پیش به خود وابسته سازد و هر گونه ابتکار عمل مستقل از سوی آنها را به شدت سرکوب کند. در این میان، موضوع به رسمیت شناختن اسرائیل به عنوان یک کلید طلایی برای ورود به باشگاه کشورهای دارای همکاری هستهای با آمریکا مطرح شده است، کلیدی که در واقع درِ هیچ دروازهای را به روی عربستان نمیگشاید، بلکه تنها آن را به قفس بزرگتری از تعهدات و وابستگیهای جدید محکوم میسازد و عملاً جایگاه آن را در میان کشورهای عربی و اسلامی بیش از پیش تضعیف خواهد نمود. این رویکرد دوگانه آمریکا که از یک سو با لحنی دوستانه از همکاری و توسعه سخن میگوید و از سوی دیگر با اعمال فشار و اولتیماتوم، طرف مقابل را به زانو درمیآورد، چیزی نیست جز همان سیاست کهنه و فرسوده قدرتهای استعماری که همواره سعی داشتهاند با وعدههای فریبنده، ملتها و دولتهای ضعیفتر را تحت سلطه خود نگه دارند و هیچگاه اجازه ندهند که این دولتها به درجهای از خودباوری و استقلال برسند که بتوانند در برابر خواستههای نامشروع آنها ایستادگی کنند. در نهایت، عربستان و دیگر کشورهای منطقه باید از این تجربه عبرت بگیرند و دریابند که مسیر پیشرفت و تعالی، هرگز از گذرگاه وابستگی و بندگی نمیگذرد و تنها با تکیه بر توانمندیهای داخلی، همکاری با شرکای واقعاً مستقل و پرهیز از اعتماد به وعدههای فریبنده قدرتهای بزرگ است که میتوان به توسعه پایدار و حفظ حاکمیت ملی دست یافت.
