
جو کنت
ترجمه مجله جنوب جهانی
جنگ با ایران، آنچنان که بسیاری از ناظران و تحلیلگران بر این باورند، صرفاً یک مناقشهٔ نظامی و سیاسی در خاورمیانه نیست، بلکه آزمونی سرنوشتساز برای بنیانهای سیاست خارجی ایالات متحده در قرن بیست و یکم محسوب میشود. آنچه که از مارس ۲۰۲۶ تا کنون در منطقه در جریان بوده، نشاندهندهٔ یک الگوی تکرارشونده از اشتباهات راهبردی، سوءمحاسبات و تأثیرگذاری بازیگران ثالث بر تصمیمهای واشینگتن است. اگرچه در نگاه نخست ممکن است چنین بهنظر رسد که دولت آمریکا با انگیزهٔ دفاع از منافع ملی و حفظ امنیت بینالمللی پا به این میدان نهاده، اما بررسی عمیقتر ابعاد پنهان این ماجرا، تصویر دیگری را پیش روی ما میگشاید.
اتفاقات منجر به ورود مجدد آمریکا به جنگ با ایران، نشان از آن دارد که بازیگران منطقهای، بهویژه اسرائیل، با درک دقیق از نقاط ضعف تصمیمگیران واشینگتن، توانستهاند مهرههای خود را بهگونهای بر صفحهٔ شطرنج سیاست خارجی بچینند که کاخ سفید عملاً ناچار به پیروی از سناریوی از پیش طراحیشدهٔ آنها شود. این نفوذ چنان عمیق و گسترده بوده که بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که جنگ کنونی با ایران، بیش از آنکه نتیجهٔ محاسبات راهبردی آمریکا باشد، زاییدهٔ یک شبکهٔ پیچیده از لابیهای سیاسی، منافع مالی و روابط شخصی در بالاترین سطوح قدرت است.
در کانون این تحولات، مسئلهای بنیادین قرار دارد که شاید بتوان آن را نقطهٔ کور سیاست خارجی ایالات متحده در دهههای اخیر نامید: فقدان تعریف روشن از «موفقیت» در مناقشات نظامی. این خلأ مفهومی، موجب شده که هر بار آمریکا پای به یک درگیری جدید بگذارد، بیآنکه معیارهای مشخصی برای نقطهٔ پایان آن داشته باشد، ناخواسته در باتلاقی از مخاصمات بیپایان گرفتار شود. تجربهٔ تلخ جنگهای ویتنام، عراق و افغانستان، بهوضوح نشان داده که آغاز یک عملیات نظامی بدون چشماندازی مشخص برای پایان آن، نهتنها هزینههای انسانی و مالی گزافی را بر دوش جامعه تحمیل میکند، بلکه اعتبار و جایگاه بینالمللی آمریکا را نیز به شدت خدشهدار میسازد.
با این حال، آنچه در قبال جنگ با ایران بروز کرده، نشاندهندهٔ تکرار همان الگوی گذشته با مختصاتی پیچیدهتر است. در این میان، اقدام به حذف فیزیکی رهبر ایران در مراحل ابتدایی مخاصمه، یکی از بحثبرانگیزترین تصمیمهایی بود که عملاً هرگونه امکان مانور دیپلماتیک را از دولت آمریکا سلب کرد. این اقدام نهتنها بهدلیل جایگاه ویژهٔ رهبر انقلاب در میان شیعیان جهان، بلکه بهخاطر پیامدهای نمادین آن، باعث شد تا ایرانیها نه از سر ضعف یا ناچاری، بلکه از موضع عزت و اقتدار ملی، هرگونه مذاکره و مصالحه را مردود بشمارند. در واقع، قتل رهبر عالی ایران، بهجای آنکه کاخ سفید را به هدف نزدیکتر کند، افقهای دیپلماتیک را به کلی بر آن بست و آن را در تنگنای انتخاب میان ادامهٔ جنگ یا عقبنشینیِ توأم با شکست قرار داد.
از سوی دیگر، نمیتوان از نقش بیبدیل تنگهٔ هرمز و اهمیت راهبردی آن در این معادله غافل ماند. پیش از آغاز جنگ، این آبراههٔ حیاتی که روزانه بیش از بیست درصد از نفت جهان از آن عبور میکند، همواره بهعنوان یکی از نقاط حساس و آسیبپذیر سیستم اقتصادی بینالمللی مطرح بوده است. با شروع مخاصمات، و با توجه به قدرت جغرافیایی و نظامی ایران در کنترل این تنگه، عملاً امکان بازگشت به وضعیت پیشین، فارغ از پذیرش امتیازات بزرگ از سوی تهران، به یک سراب تبدیل شده است. آنچه که شاید در واشینگتن بهدرستی درک نشده، این واقعیت ساده اما حیاتی است که ایران با تکیه بر موقعیت جغرافیایی منحصربهفرد خود، عملاً برگ برندهای در اختیار دارد که با هیچ بمباران یا تهاجم زمینی قابل بیاثر کردن نیست.
شاید یکی از جنبههای نگرانکنندهتر این ماجرا، گسترش دامنهٔ مناقشه و درگیرشدن بازیگران جدید در آن باشد. آنچه که با عنوان «جنگ نیابتی» در منطقه جریان دارد، نهتنها به مرزهای ایران محدود نمیشود، بلکه با ورود گروههای مقاومت در یمن، عراق، سوریه و لبنان، به یک پازل چندوجهی تبدیل شده که روزبهروز پیچیدهتر و غیرقابلپیشبینیتر میشود. این گسترش جغرافیاییِ مخاصمه، خود نشان از آن دارد که ایران با بهرهگیری از شبکهای از متحدان منطقهای، توانسته بهخوبی از محدودیتهای یک جنگ کلاسیک فاصله گرفته و معادلهٔ قدرت را به نفع خود تغییر دهد.
اقدامات اخیر حوثیها در دریای سرخ، بهویژه پس از درگیرشدن مستقیم آنها در این مناقشه، نشاندهندهٔ عمق راهبردی و توانمندی بالای محور مقاومت در تأثیرگذاری بر جریانهای اقتصادی جهان است. بستن عملیِ بابالمندب و تهدید خطوط کشتیرانی در دریای سرخ، بهاضافهٔ محدودیتهایی که در تنگهٔ هرمز اعمال میشود، عملاً فشار اقتصادی بیسابقهای بر کشورهای غربی و بهویژه ایالات متحده وارد کرده است. آنچه که پیشتر بهعنوان یک تهدید تئوریک مطرح بود، اکنون به واقعیتی ملموس تبدیل شده که هزینههای سنگینی بر سیستم مالی و اقتصادی بینالمللی تحمیل میکند.
نکتهٔ قابل تأمل دیگر، انفعال نسبی اسرائیل در جبههٔ جنگ با ایران است. همانگونه که شواهد موجود نشان میدهد، اسرائیلیها که در آستانهٔ جنگ، نقش اصلی را در اقناع واشینگتن برای حمله به ایران ایفا کردند، اکنون ترجیح میدهند از صحنهٔ اصلی نبرد فاصله گرفته و بر اهداف موازی خود در سوریه، لبنان و فلسطین متمرکز شوند. این رفتار دوگانه، که میتوان آن را نمونهای کلاسیک از «برونسپاری مناقشه» نامید، نشان از درک عمیق راهبردی اسرائیل از هزینههای سنگین درگیری مستقیم با ایران دارد. آنها بهخوبی میدانند که توان نظامی و اقتصادی آمریکا، سرمایهای است که میتوان برای دستیابی به اهداف منطقهای خود آن را بهکار گرفت، بیآنکه خود مستقیماً در خط مقدم آتش قرار گیرند.
در این میان، تحولات داخلی ایالات متحده و تغییرات در نگرش عمومی نسبت به اسرائیل، از دیگر موضوعاتی است که شایستهٔ بررسی عمیقتر است. برای نخستینبار در چند دههٔ اخیر، شاهد ظهور یک جریان فکری قابلتوجه در میان احزاب دموکرات و حتی بخشی از جمهوریخواهان هستیم که با رویکرد سنتیِ حمایت بیقیدوشرط از اسرائیل به مخالفت برخاستهاند. این تغییر رویه، که ریشه در تحولات نسلی، تغییر ترکیب جمعیتی رأیدهندگان و افزایش آگاهی عمومی نسبت به مسائل حقوق بشری در فلسطین دارد، میتواند در بلندمدت، مناسبات واشینگتن و تلآویو را بهطور بنیادین دگرگون کند.
با این همه، آنچه که بیش از هر عامل دیگری بر پویاییهای این مناقشه تأثیرگذار بوده، شخصیت و رویکردهای رئیسجمهور وقت آمریکا، یعنی دونالد ترامپ، است. ترامپ که در نخستین دورهٔ ریاستجمهوری خود، با رویکردی واقعگرایانه و عملگرایانه سعی در محدودکردن هزینههای نظامی آمریکا در خاورمیانه داشت، در دورهٔ دوم با چالشهایی مواجه شد که نتوانست از آنها عبور کند. اصرار او بر کسب یک پیروزی ملموس و قابلارائه به افکار عمومی، همراه با فشارهای داخلی و خارجی، موجب شد تا مسیری را در پیش گیرد که نهتنها با شعارهای انتخاباتیاش در تضاد بود، بلکه عملاً او را در دامی گرفتار ساخت که خود در طراحی آن نقشی نداشت.
نفوذ لابی اسرائیل در واشینگتن و نقش آن در شکلدهی به تصمیمگیریهای سیاسی، موضوعی نیست که بتوان بهسادگی از کنار آن گذشت. شبکههای قدرتمندی که از طریق تأمین مالی کمپینهای انتخاباتی، استخدام مشاوران و لابیگران حرفهای و ایجاد روابط نزدیک با تصمیمگیران کلیدی، توانستهاند نفوذی بیسابقه در عالیترین سطوح قدرت ایجاد کنند، نقشی تعیینکننده در جهتدهی به سیاست خارجی ایالات متحده داشتهاند. آنچه که این نفوذ را بهویژه در قبال جنگ با ایران برجستهتر میکند، توانایی اسرائیل در بهرهبرداری از نقاط کور و خلأهای تصمیمگیری در کاخ سفید است.
همزمان با این تحولات، کشورهای عرب منطقه، بهویژه عربستان سعودی و امارات، نگاهشان به تضمینهای امنیتی آمریکا دچار دگرگونی اساسی شده است. آنها که پیشتر تصور میکردند با تکیه بر چتر امنیتی واشینگتن میتوانند از آرامش و ثبات نسبی برخوردار باشند، اکنون به این نتیجه رسیدهاند که تضمینهای ایالات متحده، چندان قابلاعتماد نیست و در زمان بروز بحران، این کشورها خود را در صف نخست تهدیدات خواهند یافت. این تغییر نگرش، موجب شده تا کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس بهتدریج بهدنبال تنوعبخشی به شرکای راهبردی خود برآیند و از یکجانبهگرایی در روابط خارجی فاصله بگیرند.
در میان همهٔ این پیچیدگیها، آنچه که بیش از همه هشداردهنده بهنظر میرسد، احتمال گسترش دامنهٔ مناقشه به مناطق و کشورهای دیگر است. عراق، بهعنوان کشوری که همواره میان دو آتش واشینگتن و تهران گرفتار بوده، اینک بیش از هر زمان دیگری در خطر فروپاشی و شعلهورشدن جنگ داخلی قرار دارد. از یک سو، دولت عراق که متشکل از احزاب و گروههای شیعه با گرایشهای متفاوت است، نمیتواند کاملاً از ایران فاصله بگیرد و از سوی دیگر، فشارهای آمریکا برای قطع رابطه با تهران، دولت این کشور را در تنگنای دشواری قرار داده است. این وضعیت، بهویژه با حضور گروههای شبهنظامی قدرتمند در عراق که برخی از آنها ارادتی کامل به رهبری ایران دارند، زنگ خطری جدی برای ثبات این کشور بهصدا درآورده است.
لبنان نیز با توجه به حضور پررنگ حزبالله و نفوذ عمیق آن در ساختار سیاسی و نظامی این کشور، یکی از مناطق بالقوهٔ بحرانزا در این معادله است. توافقی که اخیراً میان آمریکا و دولت لبنان به امضا رسید، هرچند در ظاهر با هدف محدودسازی حزبالله صورت گرفت، اما در عمل، زمینههای اختلاف و چنددستگی را در میان گروههای مختلف لبنانی افزایش داده است. شواهد نشان میدهد که اسرائیل با آگاهی کامل از این پتانسیل، بهدنبال آن است که با دامنزدن به اختلافات داخلی لبنان و تبدیل آن به یک مناقشهٔ فرسایشی، هزینههای خود را در این جبهه کاهش دهد و نیروهای خود را برای تهدیدات دیگر آزاد سازد.
در سوریه نیز اوضاع بهشدت متزلزل و شکننده است. با وجود سقوط نظام اسد و رویکارآمدن دولت جدید بهرهبری شَرع، هنوز بسیاری از جناحهای مخالف و گروههای تروریستی فعال در این کشور، اوضاع را بهسامان نپذیرفتهاند. شَرع، که از سوی بسیاری از تحلیلگران بهعنوان یکی از چهرههای کلیدی در تحولات آیندهٔ سوریه شناخته میشود، اکنون میان فشارهای داخلی از سوی جناحهای تندرویی که او را به قدرت رساندند و فشارهای خارجی از سوی غرب و اسرائیل برای نزدیکی بیشتر به آنها، گرفتار شده است. این وضعیت، سوریه را به یکی از نقاط کور و غیرقابلپیشبینی این مناقشه تبدیل کرده است.
ترکیه، بهعنوان یکی از قدرتهای منطقهای با توانمندیهای نظامی و اقتصادی بالا و نیز عضوی از ناتو، نقشی دوگانه و متناقض در این معادله ایفا میکند. از یک سو، ترکیه با ایران در برخی موضوعات، مانند مخالفت با حضور نظامی آمریکا در منطقه، همنظر است و از سوی دیگر، با اسرائیل بر سر کنترل سوریه و همچنین مسئلهٔ کردها بهشدت در تضاد قرار دارد. این تضادها، که ریشه در اختلافات عمیق تاریخی و جغرافیایی دارد، میتواند در آیندهای نزدیک، ترکیه را به یکی از کانونهای اصلی تنش در منطقه تبدیل کند. بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که اسرائیل، با درک این واقعیت، بهتدریج ترکیه را بهعنوان تهدیدی بزرگتر از ایران برای امنیت خود تلقی میکند و بهدنبال آن است که با ایجاد ائتلافهای جدید، جبهههای مقابله با آنکارا را گسترش دهد.
در این میان، نمیتوان از تأثیرات عمیق اقتصادی و اجتماعی این مناقشه بر نظام بینالملل غافل ماند. با بستهشدن عملاً دو آبراههٔ حیاتی تنگهٔ هرمز و بابالمندب، زنجیرهٔ تأمین انرژی جهان با اختلال بیسابقهای مواجه شده است. این وضعیت، که پیش از این فقط در سناریوهای بدبینانه و پیشبینیهای هشداردهنده مطرح بود، اکنون به واقعیتی تلخ تبدیل شده و کشورهای صنعتی را با چالشهای جدی در زمینهٔ تأمین انرژی و مدیریت تورم مواجه ساخته است. نکتهٔ قابل تأمل اینجاست که این فشار اقتصادی، برخلاف تصور اولیه، نهتنها ایران را تحتتأثیر قرار نداده، بلکه بسیاری از کشورهای غربی و متحدان منطقهای آمریکا را نیز در تنگنا قرار داده است.
نگاهی به رویکرد ایرانیان در این مناقشه نشان میدهد که آنها با صبر و حوصلهای راهبردی، بهدنبال اجرای یک نقشهٔ بلندمدت برای تغییر موازنهٔ قدرت در منطقه هستند. ایرانیان بهخوبی درک کردهاند که با توجه به توانمندیهای محدود نظامی خود در مقایسه با آمریکا، بهترین راهکار برای مقابله، بهرهگیری از نقاط ضعف دشمن و تبدیل آنها به برگ برنده است. از این رو، آنها با هدفگذاری دقیق پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه و نیز با استفاده از توانمندیهای پهپادی و موشکی خود، بهدنبال ایجاد بازدارندگی پایدار و وادارکردن واشینگتن به پذیرش واقعیتهای جدید هستند.
یک نکتهٔ بسیار مهم در این معادله، تفاوت نگاه دو جناح اصلی در داخل ایران به روند جنگ و مذاکرات احتمالی است. جناح عملگرا که عمدتاً بر دیپلماسی و مذاکره تأکید دارد، بر این باور است که با حفظ وضعیت موجود و اعمال فشار تدریجی بر آمریکا، میتوان بهتدریج امتیازات قابلتوجهی را کسب کرد و بدون درگیری مستقیم نظامی، به اهداف راهبردی دست یافت. در مقابل، جناح تندروتر که بر مقاومت و ایستادگی در برابر هرگونه سازش تأکید میورزد، معتقد است که این فرصت تاریخی برای واردکردن ضربات سنگین به آمریکا، نباید از دست برود. این اختلافنظرها، هرچند در ظاهر ممکن است بهنظر برسد که ایران را در موضع ضعف قرار میدهد، اما در عمل، انعطافپذیری لازم را برای اتخاذ راهبردهای مختلف در شرایط گوناگون به این کشور بخشیده است.
بازگشت به ایالات متحده، آنچه که در این میان بیش از هر چیز چشمگیر است، شکاف روزافزون میان نخبگان سیاسی و مردم نسبت به رویکرد دولت در قبال جنگ با ایران است. در حالی که گروههای حامی اسرائیل و صنایع نظامی، با صرف هزینههای کلان و راهاندازی کمپینهای گستردهٔ تبلیغاتی، بهدنبال تداوم و تشدید جنگ هستند، بخش قابلتوجهی از جامعهٔ آمریکا، بهویژه نسل جوان، با این رویکرد مخالف بوده و خواستار پایان فوری مخاصمه و بازگشت به دیپلماسی هستند. این تضاد، که در آمارهای نظرسنجی و نتایج انتخابات میاندورهای بهخوبی قابل مشاهده است، نشان از تغییرات بنیادین در افکار عمومی آمریکا نسبت به نقش این کشور در جهان دارد.
معاونرئیسجمهور آمریکا، با درک دقیق از این تغییرات، سعی کرده است موضعی متعادل اتخاذ کند و ضمن حمایت ظاهری از تصمیمات رئیسجمهور، بهگونهای محتاطانه به انتقاد از سیاستهای جنگطلبانه بپردازد. با این حال، او در موقعیت دشواری قرار دارد؛ از یک سو، نمیتواند بهطور کامل از سیاستهای دولت فاصله بگیرد و از سوی دیگر، برای حفظ محبوبیت خود در میان رأیدهندگان آینده، ناچار به برخوردی انتقادی با روند کنونی است. این دوگانگی، که در اظهارات عمومی او بهخوبی قابل تشخیص است، نشان از یک کشمکش درونی در بالاترین سطوح قدرت در واشینگتن دارد.
در سوی دیگر این معادله، رئیسجمهور ترامپ با چالشهای متعددی دستبهگریبان است که شاید مهمترین آنها، وفاداریاش به وعدههای انتخاباتی پایاندادن به جنگهای بیپایان در خاورمیانه است. ترامپ که با شعار خروج از مناقشات منطقهای پا به عرصهٔ سیاست گذاشت، اکنون در دامی گرفتار شده که خود در ایجاد آن نقشی نداشته، اما ناچار است هزینههای سیاسی و اجتماعی آن را بپردازد. این تناقض آشکار، که هر روز بیشتر نمایان میشود، نهتنها پایگاه اجتماعی او را دچار تزلزل کرده، بلکه جبههٔ رقبای داخلی را برای حمله به او تقویت کرده است. بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که چرخش ۱۸۰ درجهای ترامپ نسبت به جنگ با ایران، نه از سر تغییر عقیده، بلکه از سر فشارهای بیرونی و ناتوانی در مدیریت یک بحرانِ از پیش طراحیشده بوده است.
در این میان، نقش سنتکام و پنتاگون در مدیریت جنگ با ایران نیز از اهمیت ویژهای برخوردار است. این نهادهای نظامی که وظیفهٔ ارائهٔ گزینههای عملیاتی به رئیسجمهور را دارند، در شرایطی قرار گرفتهاند که تمامی راهکارهای نظامیِ متعارف را آزمودهاند و اکنون با محدودیت جدی در انتخاب اهداف مؤثر مواجه هستند. این واقعیت که نیروهای نظامی آمریکا برای بمباران، اهداف نظامیِ کافی در ایران نمییابند و ناچار به هدفگیری زیرساختهای غیرنظامی و اقتصادی روی آوردهاند، خود نشان از ناکامی راهبرد نظامی در این مناقشه دارد. چنین رویکردی، نهتنها نتوانسته ایران را به عقبنشینی وادارد، بلکه با تحریک افکار عمومی و افزایش موج نفرت علیه آمریکا در منطقه، عملاً اهداف سیاسی و راهبردی واشینگتن را با شکست بیشتری مواجه ساخته است.
تهدید به اقدامات نظامی گستردهتر، از جمله پیادهسازی نیروی زمینی در خاک ایران، زنگ خطری جدی برای تمامی کشورهای منطقه و حتی فراتر از آن است. تجربهٔ تلخ جنگهای عراق و افغانستان که با اشغال فیزیکی سرزمینها و سپس گرفتارشدن در باتلاق شورشهای طولانیمدت همراه بود، بار دیگر پیش روی سیاستگذاران واشینگتن قرار گرفته است. اما سؤال اساسی اینجاست که با توجه به توانمندیهای بالای ایران در جنگ نامنظم، استفاده از موشکهای بالیستیک و پهپادهای پیشرفته، و نیز پشتیبانی گستردهٔ مردمی از نظام، آیا پیادهسازی نیروی زمینی میتواند راهکار مؤثری باشد یا آنکه آمریکا را در باتلاقی عمیقتر و خطرناکتر از گذشته فرو خواهد برد؟ پاسخ به این پرسش، بیش از هر چیز به شناخت درست از ماهیت تهدید و درک عمیق از توانمندیهای واقعی ایران بستگی دارد.
نکتهٔ دیگر در این میان، مسئلهٔ تلفات انسانی و تأثیر آن بر روند جنگ است. ایرانیان در مراحل ابتدایی جنگ، با محاسبهٔ دقیق و با هدف حفظ امکان مذاکره و خروج از بحران، از تحمیل تلفات سنگین بر نیروهای آمریکایی خودداری میورزیدند. اما با فروپاشی کامل اعتماد به دیپلماسی و مشاهدهٔ بیاعتنایی واشینگتن به هرگونه راهکار مسالمتآمیز، رویکرد تهران بهتدریج تغییر کرده و اکنون آنها با قاطعیت بیشتری به هدفگیری نیروها و پایگاههای آمریکایی میپردازند. این تغییر رویه، که میتوان آن را نقطهٔ عطفی در این مناقشه قلمداد کرد، از یک سو نشان از عزم جدی ایران برای دفاع از تمامیت ارضی و حاکمیت خود دارد و از سوی دیگر، فشار فزایندهای بر دولت ترامپ وارد میآورد تا در تصمیمگیریهای آینده خود، هزینهٔ تلفات انسانی را بهدقت محاسبه کند.
در این میان، تحولات داخلی خود ایران نیز حائز اهمیت فراوان است. کشتهشدن آیتالله و تضعیف بدنهٔ سیاسی کشور، گرچه در نگاه نخست ممکن است بهنظر برسد که نظام را دچار هرجومرج کرده، اما در عمل، با ایجاد همبستگی ملی و افزایش حس وحدت در میان اقشار مختلف جامعه، بهتقویت ارادهٔ ملی برای مقاومت انجامیده است. آنچه که واشینگتن در محاسبات خود نادیده گرفته، این واقعیت است که در مواجهه با تهدیدات خارجی، جوامع حتی با وجود اختلافات داخلی عمیق، معمولاً حول محور رهبری خود متحد شده و با تمام قوا به مقابله با دشمن خارجی برمیخیزند. این قاعده که در بسیاری از مناقشات بینالمللی بهثبوت رسیده، در قبال ایران با شدت بیشتری بهوقوع پیوسته است.
در بخش دیگری از این معادله، باید به نقش و عملکرد حوثیهای یمن و تأثیر آن بر ابعاد اقتصادی جنگ اشاره کرد. حوثیها که تا پیش از این، بیشتر بهعنوان یک گروه شورشی محلی در یمن شناخته میشدند، با درگیری مستقیم در این مناقشه و هدفگیری خطوط کشتیرانی در دریای سرخ، توانستند نقشآفرینی مؤثری در حمایت از ایران داشته باشند. این اقدام، که عملاً راه نجات کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس برای صادرات نفت از طریق دریای سرخ را مسدود کرد، نشان از هماهنگی عمیق راهبردی میان ایران و متحدان منطقهای آن دارد. جالبتوجه آنکه، با وجود تمرکز توان نظامی عظیم آمریکا بر حوثیها در سال ۲۰۲۵، این گروه نهتنها تضعیف نشد، بلکه با بهرهگیری از جغرافیای خاص یمن و حمایتهای پنهان ایران، توانست بهعنوان یک بازیگر مؤثر در معادلات منطقهای تثبیت شود.
از سوی دیگر، تحولات سوریه نیز بهتدریج به یکی از ابعاد پیچیدهٔ این مناقشه بدل شده است. با رویکارآمدن شَرع و تغییر موازنههای قدرت در دمشق، رقابت جدیدی میان اسرائیل، ترکیه و سایر بازیگران منطقهای بر سر کنترل این کشور استراتژیک شکل گرفته است. اسرائیل که همواره خواهان تضعیف محور مقاومت و قطع ارتباط ایران با حزبالله در لبنان بوده، اکنون تلاش میکند با بهرهگیری از فضای جدید سیاسی در سوریه، نفوذ خود را در این کشور گسترش دهد و از آن بهعنوان پایگاهی برای مهار ترکیه و نیز محدودسازی حزبالله بهره برد. در مقابل، ترکیه با درک کامل از این تهدید، بهدنبال حفظ و تقویت جایگاه خود در سوریه و جلوگیری از تبدیل شدن آن به حوزهٔ نفوذ اسرائیل است. این رقابت، که میتواند در آیندهای نزدیک به یک رویارویی مستقیم تبدیل شود، یکی دیگر از زوایای پنهان و خطرناک این مناقشه است.
آیندهٔ روابط آمریکا و اسرائیل، بهویژه در پرتو تحولات اخیر، نیز از موضوعات مهمی است که نباید از نظر دور داشت. با تغییر نگرش افکار عمومی در ایالات متحده و افزایش شمار مخالفان حمایت بیقیدوشرط از اسرائیل، بهتدریج شاهد شکلگیری جریانی هستیم که خواستار بازنگری بنیادین در مناسبات واشینگتن و تلآویو است. این جریان، که نهتنها در میان دموکراتها بلکه در بخشهایی از حزب جمهوریخواه نیز طرفدارانی یافته، بر این باور است که منافع ملی آمریکا، بهویژه در شرایط کنونی که کشور با چالشهای متعدد داخلی و خارجی مواجه است، دیگر ایجاب نمیکند که در همهٔ موارد بیچونوچرا از سیاستهای اسرائیل حمایت شود. هرچند این دیدگاه هنوز به اجماع فراگیر نرسیده، اما شتاب روزافزون آن، نشان از تحولات عمیق در اندیشهٔ سیاسی آمریکا دارد.
در کنار همهٔ این مسائل، نباید از جنبههای روانی و سیاسی جنگ با ایران نیز غافل شد. آنچه که در ماههای اخیر در واشینگتن رخ داده، نشان از یک ناکامی فزاینده در مدیریت بحران دارد؛ وضعیتی که در آن، هر اقدام جدید نهتنها به حل مشکل نمیانجامد، بلکه بر پیچیدگی آن میافزاید. این الگوی تکرارشونده، که میتوان آن را «مارپیچ تشدید» نامید، بازیگران مختلف را بهسمت اقدامات خطرناکتر سوق میدهد و احتمال بروز یک فاجعهٔ غیرقابلکنترل را روزبهروز افزایش میدهد. در چنین شرایطی، آنچه که بیش از هر چیز ضروری بهنظر میرسد، توقف این چرخهٔ معیوب و بازگشت به عقلانیت و دیپلماسی است.
در پایان، میتوان این نکته را با قاطعیت بیان کرد که مناقشهٔ کنونی با ایران، فراتر از یک درگیری نظامیِ محدود، سرآغازی بر نظم نوین منطقهای است که در آن، قدرتهای سنتی با چالشهای بیسابقهای مواجه شدهاند. ایران با نمایش توانمندیهای راهبردی و صبر استراتژیک خود، نشان داده که دیگر نمیتوان آن را بهعنوان بازیگری ضعیف و آسیبپذیر در نظر گرفت که با چند حملهٔ نظامی میتوان از آن چشمپوشی کرد. برعکس، ایران بهتدریج در حال تبدیلشدن به یکی از معماران اصلی نظم جدید در خاورمیانه است؛ نظمی که در آن، امنیت نه از طریق حضور نظامی قدرتهای فرامنطقهای، بلکه از طریق توازن قوا و تفاهمات منطقهای تأمین میشود.
با این حال، این واقعیت که بسیاری از سیاستگذاران واشینگتن هنوز نتوانستهاند این تحولات بنیادین را درک کنند، خود یکی از مهمترین عوامل تداوم و تشدید مناقشه است. آنها همچنان در چارچوبهای ذهنی دهههای گذشته به مسائل منطقه مینگرند و گمان میبرند که با تکیه بر زور و نمایش قدرت نظامی، میتوانند ایران را به عقبنشینی وادارند. اما واقعیت این است که عصر یکجانبهگرایی و سلطهگری نظامی به سر آمده و دیگر نمیتوان با اتکا به نیروی نظامی، منافع ملی را در منطقه تأمین کرد. آنچه که امروز بیش از پیش ضروری بهنظر میرسد، تغییر نگرش اساسی در رویکرد واشینگتن به مسائل خاورمیانه و پذیرش این واقعیت است که راهحلهای امنیتی این منطقه، بیش از آنکه در پنتاگون یافت شود، در دیپلماسی و تفاهم با بازیگران اصلی منطقه نهفته است.
در نهایت، واشینگتن باید این درس تلخ را از تاریخ بیاموزد که جنگ، بهویژه با کشوری به گستردگی و پیچیدگی ایران، نهتنها راهحل نیست، بلکه اغلب خود به مولد مشکلات جدید بدل میشود. آنچه که امروز در خاورمیانه در جریان است، نمونهای دیگر از این قاعدهٔ تاریخی است که هر بار بازیگران بزرگ با تکیه بر زور و نادیدهگرفتن واقعیتهای میدانی وارد مناقشه شدهاند، در نهایت ناچار به پذیرش هزینههای سنگینتری شدهاند. اگر آمریکا واقعاً به دنبال امنیت و ثبات در منطقه است، بهترین و تنها راه، کنارگذاشتن راهکارهای نظامی، احیای دیپلماسی و آغاز گفتوگویی صادقانه و مبتنی بر احترام متقابل با ایران است.
