چرا اسب را تنها گذاشتی؟ گزارشی ادبی از غزه – هانی السالمی

در

,

نوشته‌ی هانی السالمی

منتشرشده در فلسطین کرونیکل

ترجمه مجله جنوب جهانی

«چرا اسب را تنها گذاشتی؟»

«تا مونس خانه باشد فرزندم، که خانه‌ها با رفتن ساکنانشان می‌میرند.»

— محمود درویش

با این کلام محمود درویش، این گزارش ادبی را آغاز می‌کنم.

در روزگار جنگ، مردمان خانه‌های خود را آن‌گونه ترک نمی‌کنند که گویی به تفرجی کوتاه یا سفری کاری می‌روند. آنان در حالی رخت سفر می‌بندند که وهمی مشترک را به دوش می‌کشند؛ این پندار که دوری‌شان چندان نخواهد پایید. برخی درِ خانه را قفل می‌کنند و کلید را چون طلسمی که نویدبخش بازگشت است، در جیب می‌سُرند. برخی دیگر، فنجان‌های چای را همچنان گرم روی میز رها می‌کنند، در حالی که بخارِ برخاسته از آن، مانند امیدی معلق در هوا بالا می‌رود. اسباب‌بازی‌های کودکان بر بسترهایشان در خواب ناز می‌مانند، با این یقین که قهقهه‌ی صاحبان کوچکشان پیش از غروب آفتاب باز خواهد گشت.

اما جنگ، جانوری است آزمند و سیرناشدنی. نه به هیچ قرار ملاقاتی پایبند است و نه به دیواری رخصت می‌دهد تا با آنان که عمرشان را درونش بنا کرده‌اند، وداع گوید. پس از سال‌ها آوارگی و سرگردانی، دیگر آن پرسش دیرین که «کجا زندگی می‌کنی؟» اهمیتی ندارد. جای آن را پرسشی گزنده‌تر و پرآشوب‌تر گرفته است: «چه چیز را پشت سر جا گذاشتی؟»

چه چیز گران‌بهایی آنجا ماند تا از خاطراتت پاسداری کند و به میخ نامرئی‌یی بدل شود که هر بار چشم می‌بندی، بر قلبت زخم می‌زند؟

در این گزارش ادبی، با کسانی هم‌سخن می‌شویم که جان و روانشان هرگز آن جغرافیایی را که از آن گریختند، ترک نکرده است. مردان، زنان، کودکان و سالخوردگانی که از عزیزترین چیزهایی می‌گویند که ناگزیر به رها کردنشان شدند؛ چندان که گویی این اشیای متروک‌اند که همچنان در کالبد آنان مسکن گزیده‌اند، و نه برعکس.

احمد ابو عوده، ۹ ساله

اردوگاه آوارگان الشاطئ، غزه آنگاه که کودکی، ماشین اسباب‌بازیِ حلبی می‌شود

«من اسباب‌بازی‌ام را جا نگذاشتم؛ من کودکیِ خودم را پشت سر رها کردم.»

من یک اسباب‌بازی پلاستیکی را جا نگذاشتم. من تمام کودکی‌ام را مصلوب بر دیوار آن اتاق کوچکی رها کردم که رو به درخت لیموی‌مان باز می‌شد؛ همان درختی که سایه‌ی بامدادی‌اش با طلوع آفتاب، نوازشگر بستر من بود. ماشین اسباب‌بازیِ کوچکم، با آن رنگ سرخ، همیشه با غرور زیر تخت جا خوش کرده بود. هر شب پیش از آنکه به خواب روم، در گوش چرخ‌های لاستیکیِ کوچکش نجوا می‌کردم: «فردا دوباره مسابقه می‌دهیم، تا آن انتهای راهرو.» سپس روز فرار فرارسید. وحشت، تمام گوشه و کنار خانه را بلعید. در حالی که تاریکی و صدای انفجارها اتاق را پر کرده بود، من به زیر تخت خزیدم تا ماشینم را پیدا کنم. مادرم در حالی که اشک می‌ریخت، با شتاب به خواهر نوزادم لباس می‌پوشاند و لنگه‌های کفشش را تابه تا پایش می‌کرد. پدرم با صدایی که هرگز از او نشنیده بودم فریاد می‌زد که گلوله‌ها نزدیک‌تر می‌شوند و باید بی‌درنگ خانه را ترک کنیم. به سمت در دویدم. جسمم رو به جلو می‌رفت، اما قلبم مدام به عقب برمی‌کشت. بارها و بارها پشت سرم را نگاه کردم، در انتظار معجزه‌ای؛ گویی ماشین کوچکم عمق فاجعه را درک می‌کرد، خود به خود به دنبالم راه می‌افتاد و به درون جیب بارانی‌ام می‌پرید. در اردوگاه آوارگان، خواستم سرِ فقدان را کلاه بگذارم. با یک قوطی حلبی خالی و تکه‌ای سیم، ماشین دیگری ساختم. راه می‌رفت، اما بی‌صدا بود. با طنین کاشی‌های خانه‌مان بیگانه بود. هیچ عطر و بویی از مادرم نداشت که در میانه بازی، مرا برای ناهار صدا می‌زد. امروز وقتی به دست‌هایم نگاه می‌کنم که از سرما و سختیِ روزگار زبر شده‌اند، درمی‌یابم که من یک اسباب‌بازی را جا نگذاشته‌ام. من کودکی‌ام را پشت سر رها کرده‌ام. از آن روز به بعد، در کالبد یک پسربچه نه‌ساله زندگی می‌کنم، در حالی که خستگیِ پیرمردی فرتوت را به دوش می‌کشم.

لیان المصری، ۱۱ ساله

اردوگاه آوارگان دیر البلح «ورد»: عروسکی منجمد در غبار زمان

«جنگ تنها اشیاء را نمی‌رباید؛ بلکه توان باور به ماندگاریِ زیبایی‌ها را از ما سرقت می‌کند.»

تختخواب من در روشن‌ترین گوشه‌ی اتاق قرار داشت، کنار پنجره‌ای که اولین پرتو خورشیدِ صبحگاهی، صورت عروسک پارچه‌ای‌ام را نوازش می‌کرد. هر روز، او صبورانه روی بالشم می‌نشست؛ گویی چشم‌به‌راه بود تا پیش از آنکه لباس مدرسه‌ام را بپوشم و شتابان روانه کلاس شوم، موهای نرمِ کاموایی و زردرنگش را شانه کنم. نامش را «ورد» (گل سرخ) گذاشته بودم. او هرگز تنها یک عروسک نبود؛ سنگ صبور و رازدارم بود. از دوستانم برایش می‌گفتم، از معلمی که خط خوشم را ستوده بود، و از پیراهن گل‌داری که پدرم قول داده بود برای عید برایم بخرد. هنگامی که بمباران، محله‌مان را به لرزه درآورد، مادرم با شتاب چمدان کوچکی از لباس بست و در حالی که می‌کوشید آرام به نظر برسد، نجوا کرد: «چند روز دیگر بازمی‌گردیم. این کابوس به زودی تمام خواهد شد.» از این رو، «ورد» را گذاشتم تا زیر پتویش در آرامش بخوابد. نمی‌خواستم در آوارگیِ جاده‌ها غبارآلود و کثیف شود. روزها ماه شدند و فصل‌ها گذشتند. من در اردوگاه‌های آوارگی بزرگ شدم؛ جایی که کودکی زودتر از همیشه رخت می‌بندد. با این حال، عروسک من آنجا ماند و تا ابد در همان سالی که رهایش کردم، حبس شد. در شب‌های سرد، او را تصور می‌کنم که زیر خرواری از گرد و غبار و خاکستر خفته است، یا شاید هنوز با چشمانی گشاده روی بالشم نشسته و وفادارانه به در چشم دوخته است؛ با این باور که روزی قفل در را می‌گشایم و به خانه بازمی‌گردم. جنگ بسیار زودتر از موعد به من درس داد. جنگ تنها عروسکی پارچه‌ای پر شده از پنبه را از من نگرفت، بلکه چیزی به مراتب بزرگ‌تر را ربود: آن باور بی‌آلایش و بی‌شائبه را که چیزهای زیبا می‌توانند همان‌جا که رهایشان کرده‌ایم باقی بمانند؛ بی‌آنکه غیبت ما زخمی بر تنشان نشانَد و شراره‌های آتش گزندی به آن‌ها برساند.

ام‌محمد ابو زید، ۷۴ ساله

اردوگاه آوارگان جبالیا روایتی از یک عمر محبوس در چوب

«من هیچ طلای درخشانی پشت سر جا نگذاشته‌ام.»

من هیچ طلای درخشانی پشت سر جا نگذاشته‌ام؛ چرا که سال‌ها پیش، برای تحصیل پسرانمان، جهاز دخترانمان و ساختن دیوارهایی که پناهگاهشان باشد، آن‌ها را ذره ذره فروختیم. مبلمان مجللی هم به جا نگذاشتم تا بر آن زاری کنم، چرا که هر چه از چوب ساخته شده باشد، چرخ روزگار می‌تواند دوباره آن را از نو بسازد. اما آنچه هر بار که چشم می‌بندم قلبم را ریش می‌کند، این است که جعبه‌ی چوبی کوچکی را پشت سر رها کرده‌ام؛ جعبه‌ای با ظاهر قدیمی که از مادرم به ارث رسیده بود، چونان امانتی مقدس که سینه به سینه و نسل به نسل دست به دست شده بود. آن جعبه، جغرافیا و قلمروِ کامل ارواح ما را در خود جای داده بود: عکس‌های قدیمیِ سیاه و سفید از چهره‌هایی که سال‌هاست از میان ما رفته‌اند؛ نامه‌هایی بافته شده از تار و پود اشتیاق و دلتنگی که همسرم در دوران جوانی، پیش از ازدواجمان، برایم نوشته بود؛ شناسنامه اولین فرزند پسرم که سندِ ورود من به ساحت مادری بود؛ و طره‌ی موی نرمی که از اولین روز پا نهادنِ اولین نوه‌ام به این جهان، با نخستین گریه‌اش، به یادگار نگه داشته بودم. در ایام عید و شب‌نشینی‌های خانوادگی، این جعبه را مانند کسی که درِ گنجینه‌ای از شگفتی‌ها را می‌گشاید، باز می‌کردم و برای کودکانی که گرد من حلقه می‌زدند، داستان پشت هر کاغذ و راز نهفته در هر یادگاری کوچک را بازگو می‌کردم. هنگامی که خمپاره‌های آوارگی بر سر ما بارید، هرگز به ذهنم خطور نکرد که آن را با خود بردارم. ما اسیر این پندار باطل بودیم که تنها پس از چند روز بازخواهیم گشت. اکنون، در میان غبار غربت و تبعید، چنین احساس می‌کنم که تمام زندگی‌ام — با تمام شادی‌ها و غم‌هایش — درون آن جعبه‌ی چوبیِ کوچک محبوس مانده است. گویی حافظه و خاطراتم از تنم ریشه‌کن شده و ترجیح داده است که در آن آشیانه گزیند. من دور از آن زندگی می‌کنم. و او بیگانه‌ای با من زیست می‌کند.

هانی السالمی، ۴۸ ساله

اردوگاه آوارگان خان یونس مرکّبِ یک زندگیِ جا مانده میان قفسه‌ها

«من کتابخانه‌ام را پشت سر جا گذاشته‌ام.»

آن قفسه‌هایی که در امتداد دیوارها کشیده شده بودند، هرگز تکه‌هایی چوب برای نگهداری کاغذ و جوهر نبودند. آن‌ها اتوبیوگرافی و خودزندگی‌نامه‌ی من بودند؛ کتابی که بی‌آنکه هرگز قصد نوشتنِ آن را داشته باشم، نگاشته شده بود. در حاشیه هر کتاب، یادداشتی است که در لحظه‌ی کشف و شهود با مداد نوشته‌ام. میان صفحات، گل سرخِ خشکی خوابیده است که روزی از باغچه‌ای قدیمی چیده بودم، یا برشی از یک روزنامه که داستانی الهام‌بخش را در خود حفظ کرده بود، یا نخستین نطفه‌ی فکریِ یک رمان که شبی بی‌خبر به ذهنم خطور کرد و هنوز به پایان نرسیده است. آنجا، میان آن جلدها، دست‌نویس‌های محرمانه‌ای را رها کردم که هرگز رنگ خورشید را ندیدند؛ نامه‌های سرشار از محبتِ خوانندگانی که در مسیر زندگی‌ام با آنان مواجه شدم؛ تقدیم‌نامه‌هایی به قلم نویسندگان و دوستانی که مایه‌ی دلگرمی‌ام بودند؛ و عکس‌هایی از لبخندهایم در جشن‌های امضای کتاب که اکنون گویی به زندگیِ دیگری تعلق دارند. آنگاه که ساعت کوچ اجباری فرا رسید، هیچ با خود برنداشتم جز یک ساک کوچک و ناچیز. نجات جان در میهنی شعله‌ور، به مراتب سنگین‌تر از حمل کاغذ بود. اما از آن روز شوم تاکنون، همواره حس کرده‌ام بخشی از زبان من، و شیوه‌ای که جهان را با آن درک می‌کردم، میان آن قفسه‌ها مصلوب مانده است؛ قفسه‌هایی که مرا می‌فهمیدند و خطوط اضطرابم را بهتر از خودم باز می‌شناختند. جنگ با تمام قساوتش، تنها کاغذ و کتاب را نمی‌سوزاند؛ بلکه تلاش می‌کند حافظه‌ی جمعی و فردیِ مکتوب بر روی آن‌ها را خاکستر کند. با این همه، تنها تسلای من این است: کلماتی که از خون زاده می‌شوند، هرگز نمی‌میرند. آن‌ها راه بقا را خوب می‌دانند. آن‌ها خوب می‌دانند چگونه بار دیگر در سینه‌ی آفریننده‌شان متولد شوند.

نور خلیل، ۲۳ ساله

اردوگاه آوارگان رفح لباس عروس و عطرِ آغازها

«تنها چهار ماه پس از عروسی‌ام، زندگی‌ای را پشت سر گذاشتم که هنوز آغاز نشده بود.»

تنها چهار ماه از ازدواجمان می‌گذشت. من هنوز با شور و شوق کودکانه و معصومی که گویی اولین شاهکار هنری‌ام را خلق می‌کنم، سرگرم چیدمان جزئیات خانه‌ی کوچکمان بودم؛ چنان‌که گویی عمری جاودان درست پشت درِ خانه، چشم‌به‌راه ما ایستاده بود. پرده‌ها را با وسواسی تمام انتخاب کردم تا پرتوی تند بامدادی را ملایم کنند. نونهال یاسی در بالکن کاشتم تا خانه‌مان با عطر آن نفس بکشد. لباس سفید عروسی‌ام را درون کمدی چوبی آویختم که هنوز عطر و بوی آغازهای نو را با خود داشت. شبی از شب‌ها، در گوش همسرم نجوا کردم که این لباس را دست‌نخورده نگاه خواهم داشت تا روزی که دخترِ آینده‌مان آن را ببیند. هنگامی که غرش بمب‌ها زندگیِ آرام ما را در هم شکست، مجالی برای اندیشیدن به آن لباس یا اثاثیه‌ای که دانه دانه برگزیده بودیم، نبود. در آن تاریکی و هراس، من تنها در جستجوی یک چیز بودم: دست همسرم. ترس ما را به سوی آینده‌ای مبهم راند و خانه‌مان پشت سرمان ماند؛ قفل‌شُده مانند داستانی نیمه‌کاره پیش از رسیدن به فرجام، یا سروده‌ای که بیت پایانی‌اش هرگز سروده نشد. آنچه در رویاها به سراغم می‌آید، خود آن لباس یا اثاثیه‌ای نیست که شاید اکنون زیر آوار مدفون شده باشد. بلکه عطرِ آن اولین آغازهاست. رایحه‌ای که فضای هر اتاق را پر می‌کرد و به من این باور را می‌بخشید که سرانجام در پناهی امن آرام گرفته‌ام. اکنون می‌فهمم که این جنگ نفرین‌شده، تنها زندگی ما را به تعویق نینداخت؛ بلکه ماه‌عسل، امیدها و لطیف‌ترین رویاهای ما را میان دو دیوار بیگانه در اردوگاه آوارگان معلق نگاه داشت؛ دیوارهایی که نام ما را نمی‌دانند و نمی‌توانند به ما بگویند آیا خانه‌مان هنوز پابرجا ایستاده و از خاطراتمان نگهبانی می‌کند، یا اینکه سال‌هاست خاکستر شده و به باد رفته است.

یوسف ابو شنب، ۲۶ ساله

اردوگاه آوارگان الشاطئ امکانی مدفون در پشت یک پنجره

«جنگ نه تنها آدمیان، بلکه زندگی‌هایی را که می‌توانستند زیست کنند نیز دفن می‌کند.»

او معشوقه‌ی من به معنای مرسوم کلمه نبود. من نیز دلداده‌ی پنهانی‌اش نبودم که زیر نور چراغی شبانه برایش غزل‌های عاشقانه بسراید.

ما تنها به سلام و احوالپرسیِ آرام صبحگاهی بسنده می‌کردیم؛ لحظاتی کوتاه و سرشار از حجب و حیا، چنان‌که گویی کوچه باریکِ میان خانه‌هایمان بی‌آنکه سخنی میان ما رد و بدل شود، می‌دانست داستانی در آنجا غنوده است؛ داستانی که صبورانه خود را به تاخیر می‌انداخت تا سرانجام یکی از ما شجاعت آغاز کردنش را بیابد. هر بامداد او به بالکن می‌آمد تا روی گل‌های یاس آب بپاشد. هر روز صبح من بهانه‌ی دیگری می‌یافتم تا پنجره‌ام را چند دقیقه زودتر باز کنم، و در حالی که تظاهر به تماشای آسمان می‌کردم، دزدانه به چهره‌ای بنگرم که به گونه‌ای عجیب، معنای آرامش برای من شده بود. هرگز برایش نامه‌ای ننوشتم. هرگز دستش را لمس نکردم. اما ساعت دقیق حضورش در هر صبحگاه را دقیق‌تر از روزهای هفته از بر بودم. در آن صبحگاه هولناک آوارگی، بالکن او خالی بود. گل یاس زیر سنگینی غبار و دود تاب می‌خورد. من با خانواده‌ام، تحت تأثیر ترس و طنین فریادها، آنجا را ترک کردم. تا به امروز نمی‌دانم آیا او پیش از من گریخته بود یا زیر سقف خانه‌ای مانده بود که من در آن برای نخستین بار سیمای عشق خاموش را آموختم. آنچه پشت سر گذاشتم، هرگز تنها دیوارهای خانه‌ام نبود. من آن تک‌امکانی را پشت سر رها کردم که می‌توانست مسیر زندگی‌ام را دگرگون سازد؛ این احتمال که روزی همسرش شوم، و پدرِ کودکانی که نشانی از سیمای او را در چهره داشتند. جنگ دلدادگان را تنها با بمب‌ها نمی‌کشد. بی‌رحمانه‌ترین جنایتش این است که داستان‌های لطیفی را به مسلخ می‌برد که زندگی هرگز فرصت آغاز کردنشان را نیافت.

سامر العطار، ۴۵ ساله

دیر البلح کلاسی که هنوز چشم‌به‌راه است

«من یک مدرسه را پشت سر نگذاشتم؛ من چهل صندلیِ منتظر را رها کردم.»

پیش از آنکه آخرین گام را از آستانه در بردارم، درِ کلاس را به آرامی بستم؛ درست همان‌گونه که در پایان هر روزِ عادیِ مدرسه انجام می‌دادم. دفترچه‌های دانش‌آموزان هنوز روی نیمکت‌ها پراکنده بود. غبار گچ سفید در امتداد لبه‌های تخته‌سیاه باقی مانده بود و بقایای درسی نیمه‌کاره درباره ابزارهای لازم برای ساختن آینده را حفظ می‌کرد. صدای آژیر خطر، پیش از زنگ مدرسه فرا رسید. من نام هر چهل دانش‌آموزم را از بر بودم. می‌دانستم صدای کدام‌یک هنگام بلندخوانی می‌لرزد، چه کسی عاشق کتاب است، چه کسی آن‌قدر شرمگین است که دستش را بالا نمی‌برد، و چه کسی به یک کلامِ مهرآمیز بسیار بیشتر از یک نمره‌ی بیست دیگر در کارنامه نیاز دارد. هنگامی که موج آوارگی ما را با خود برد، حس کردم چیزی در درونم از هم گسیخت. گویی چهل صندلیِ یتیم را به حال خود رها کرده بودم که هنوز وفادارانه چشم‌به‌راه کودکانی بودند که هرگز برای نشستن روی آن‌ها بازنمی‌گشتند. امروز، دلتنگ بنای سنگی و بتنیِ مدرسه نیستم. در عوض، جانم به درد می‌آید برای طنین قهقهه کودکان که آن راهروهای باریک را پر می‌کرد و به دیوارهای بی‌جان نفس می‌بخشید. جنگ مدارس را تنها با گلوله‌ها ویران نمی‌سازد. جنگ در درون هر کودک، سال‌های طولانی و شکننده‌ای را نابود می‌کند که برای باور به این نیاز است که فردا ارزش تلاش دارد — و اینکه آینده هنوز چیزی است که ارزش آموختن دارد.

فؤاد المصری، ۵۳ ساله

اردوگاه آوارگان خان یونس پرندگانی که رهایشان کردم

«گاهی بزرگ‌ترین جلوه‌ی عشق، گشودنِ درِ قفس است.»

بیش از بیست سال بود که پرندگان کمیاب و رنگارنگ پرورش می‌دادم. برخی هدیه دوستانی عزیز بودند که با مهر پیچیده شده بود، و برخی دیگر را تنها پس از ماه‌ها پس‌انداز از دسترنج روزانه‌ام خریده بودم. من تک‌تک صداهایشان را می‌شناختم. حتی با چشم‌های بسته نیز می‌توانستم هر پرنده را از آوازش بازشناسم. هر بامداد، آنان پیش از من به پیشواز طلوع خورشید می‌رفتند. هم‌آواییِ آنان چنان خانه را پر می‌کرد که گویی سپیده‌دم خود رخصتِ آغاز را از ترانه‌خوانیِ آنان می‌گرفت. روزی که غبار آوارگی به محله‌ی ما رسید، تردیدی به خود راه ندادم. درِ تمام قفس‌ها را گشودم. هیچ راهی نبود که بتوانم آن‌ها را در آن غوغا و بلوا با خود ببرم، و تاب و تحمل این اندیشه را نداشتم که آن‌ها به آرامی از گرسنگی تلف شوند یا در پشت میله‌های آهنی زنده زنده بسوزند. آنجا ایستادم، میان اشک و حیرت سرگردان، و محو تماشای گم‌شدنشان در آسمان خاکستری شدم. نمی‌دانستم آیا در آزادی زنده می‌مانند یا زیر ترکش‌های فروریخته جان می‌سپارند. سال‌هاست خود را با این ضرب‌المثل قدیمی تسلی می‌دهم که پرندگان برای پروازِ آزاد خلق شده‌اند. با این حال، از آن زمان تاکنون قلبم به آن بال‌های در حالِ دور شدن گره خورده است. امروز، هرگاه آواز پرنده‌ای رهگذر را بیرون از اردوگاه آوارگان می‌شنوم، قلبم به تپش می‌افتد. و هنوز با معصومیتی کودکانه از خود می‌پرسم: آیا ممکن است این یکی از پرندگان من باشد؟

(فلسطین کرونیکل) — هانی السالمی، نویسنده‌ای فلسطینی از نوار غزه است. او بیش از بیست رمان و داستان کودک منتشر کرده و جوایز ادبی متعددی را در سراسر جهان عرب به دست آورده است. السالمی همچنان در غزه روزگار می‌گذراند؛ جایی که او و خانواده‌اش با واقعیت‌های تلخ جنگ، آوارگی و محاصره دست و پنجه نرم می‌کنند. او این اثر را به رسانه‌ی «پالستین کرونیکل» تقدیم کرده است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب