سوسیالیسم چیست؟ – پرابهات پاتناک

در

,

سوسیالیسم چیست؟ | دموکراسی مردمی

پرابهات پاتناک

ترجمه مجله جنوب جهانی

این روزها ایدئولوژی بورژوایی چنان نفوذی یافته است که حتی بسیاری از کسانی که کاملاً به آرمان سوسیالیسم متعهدند، برداشت‌هایی از آن دارند که سراسر نادرست است. از این رو، بازگشت به این پرسش بنیادی خالی از لطف نخواهد بود. برداشت عمومی از سوسیالیسم این است که جوامعی بر پایه مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید شناخته می‌شود و مالکیت دولتی نیز نماینده و جایگزین آن تلقی می‌گردد. اما این امر اگرچه شرطی لازم است، شرطی کافی به شمار نمی‌رود. برای نمونه، یوگسلاوی سابق با وجود آنکه مالکیت دولتی بر ابزار تولید بر آن حاکم بود، بسیاری از ویژگی‌های وابسته به سرمایه‌داری مانند بیکاری، تورم و نابرابری‌های فردی و منطقه‌ای را در خود داشت (هرچند هرگز به شدتی نبود که سرمایه‌داری نئولیبرال امروز به آن «دست یافته است»). به همین ترتیب، کشورهای سرمایه‌داری زیادی مانند فرانسه وجود دارند که بخش ملی‌شده‌ی گسترده‌ای دارند، اما این واقعیت، فرانسه را به کشوری سوسیالیستی تبدیل نمی‌کند. بنابراین، سوسیالیسم آشکارا مفهومی فراتر از صرفِ مالکیت اجتماعی یا دولتی است.

آنچه سرمایه‌داری بنیادی‌ترین اصل میان کارگزاران اقتصادی قرار می‌دهد، «رقابت» است: رقابت میان سرمایه‌داران که آنان را مجبور به انباشت می‌کند تا بتوانند جدیدترین نوآوری‌ها در فرایندها و محصولات را به کار گیرند، چرا که در غیر این صورت نابود خواهند شد؛ و رقابت میان کارگران (که البته کارگران با تشکیل آنچه مارکس «اتحادیه‌ها» یا سندیکاهای کارگری می‌نامید و سرمایه‌داران همواره در پی شکستن یا تضعیف آن هستند، بر این رقابت غلبه می‌کنند). در مقابل، سوسیالیسم بر پایه «همکاری» میان کارگزاران اقتصادی استوار است. از آنجا که چنین همکاری‌ای بدون مالکیت مشترک بر ابزار تولید و در نتیجه بدون از بین رفتن طبقه سرمایه‌دار امکان‌پذیر نیست، سوسیالیسم مستلزم همکاری میان کارگران، یعنی کنار گذاشتن رقابت است. نمونه‌ی پیش‌گفته، یعنی یوگسلاوی، در پی «سوسیالیسم بازاری» بود؛ بدین معنا که بنگاه‌های دولتی همانند بنگاه‌های خصوصی در نظام سرمایه‌داری، در بازار با یکدیگر به رقابت می‌پرداختند و دقیقاً به همین دلیل بود که برخی از ویژگی‌های سرمایه‌داری را بروز می‌داد.

رقابت به‌عنوان شیوه بنیادی عملکرد نظام سرمایه‌داری، بدین معناست که بازندگان این مسابقه رقابتی باید مجازات شوند. این مجازات باید به شکل «بیرون رانده شدن» از نظام باشد که نشان می‌دهد باید یک «بیرون» برای نظام وجود داشته باشد تا بتوان این «شکست‌خوردگان» را به آن سپرد. این «بیرون» که مارکس و انگلس آن را «ارتش ذخیره کار» نامیدند، نقش بسیار حیاتی‌تری در سرمایه‌داری ایفا می‌کند که به شرح زیر است. هر نظام تولیدی نیازمند سازوکاری برای اعمال انگیزه و انضباط کاری در میان کارگران است. در نظام بردگی، خودِ برده متعلق به «ارباب» بود و او می‌توانست برای ایجاد انگیزه و انضباط کاری از اجبار فیزیکی استفاده کند. در نظام فئودالی نیز اجبار فیزیکی و تازیانه ارباب فئودال، ابزار اعمال انگیزه و انضباط کاری بود. اما در سرمایه‌داری، دست‌کم در حالت ایده‌آل، جایی برای به‌کارگیری اجبار فیزیکی بر روی کارگران وجود ندارد؛ پس چرا آنان انگیزه پیدا می‌کنند تا با‌انضباط کار کنند؟ پاسخ این است که اگر این‌گونه رفتار نکنند «اخراج» می‌شوند، یعنی از نظام به بیرون پرت خواهند شد؛ و برای تحقق چنین امری، حتماً باید یک «بیرونِ» نظام وجود داشته باشد.

این «بیرون» برای دو هدف حیاتی دیگر نیز اهمیت دارد: نخست، برای اطمینان از اینکه دستمزدهای واقعی در مقایسه با بهره‌وری نیروی کار محدود نگه‌داشته شوند، امر مهمی که امکان تصاحب مداوم ارزش اضافی را برای سرمایه‌دار فراهم می‌سازد؛ و دوم، برای اطمینان از کنترل مطالبه دستمزد پولی که ثبات ارزش پول بر آن استوار است. از این رو، شیوه تولید سرمایه‌داری را باید کلّیتی متشکل از یک «درون» و یک «بیرون» تعریف کرد. این «بیرون» یک جزء منطقیِ سیستم است و در تعریف کل نظام، همان‌قدر اهمیت دارد که «درون» اهمیت دارد. تنها «مارکسیسم» است که این واقعیت را درک می‌کند و هیچ شاخه دیگری از علم اقتصاد جز مارکسیسم بدان پی نبرده است. برای نمونه، رایج‌ترین شاخه اقتصاد، یعنی اقتصاد والراسی، تعادل را در بازاری می‌بیند که در آن عرضه و تقاضا در «تمام» بازارها، که شامل بازار کار نیز می‌شود، برابر است. به بیان دیگر، ویژگی این نظام، اشتغال کامل در هر دوره است؛ هیچ ارتش ذخیره‌ای وجود ندارد، هیچ بیکاری ناخواسته‌ای در کار نیست و در نتیجه هیچ «بیرونی» وجود ندارد و تنها «درون» مطرح است. اینکه چه چیزی انگیزه و انضباط کاری را در چنین نظامی تضمین می‌کند، بدون توضیح باقی می‌ماند، که در عمل به معنای عدم وجود هرگونه تولید است. حتی اقتصاد سیاسی کلاسیک نیز نمی‌تواند تولید را توضیح دهد زیرا قادر به تبیین انگیزه و انضباط کاری نیست؛ صرف‌نظر از این واقعیت که مارکس زمانی با سخاوتمندی فراوان، دیوید ریکاردو، شخصیتی محوری در میان اقتصاددانان کلاسیک را «تئوریسین برجسته و ممتاز تولید» توصیف کرده بود. این موضوع در واقع ما را به هسته اصلی تفاوت میان سرمایه‌داری و سوسیالیسم می‌رساند: در حالی که سرمایه‌داری، اگرچه برای به کار واداشتن مردم به اجبار فیزیکی متوسل نمی‌شود، اما به اجبارِ «اخراج»، راندن افراد به بیکاری، یا پرتاب آنان از «درون» به «بیرون» متکی است، «سوسیالیسم هیچ بیرونی ندارد». مردم در سوسیالیسم نه از روی هیچ‌گونه اجباری، بلکه برای منافع جامعه‌ای که به آن تعلق دارند و همان جامعه‌ای که مالک ابزار تولید نیز هست، کار می‌کنند. مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید برای شکل‌گیری چنین جامعه‌ای حیاتی است؛ این مالکیت به خودیِ خود سوسیالیسم را تعریف نمی‌کند، اما شرطی لازم برای وجود سوسیالیسم به شمار می‌رود. از این تفاوت بنیادی میان سرمایه‌داری و سوسیالیسم، تفاوت مهم دیگری نتیجه می‌شود. سرمایه‌داری یک نظام «مجازات‌کننده» است و حتماً باید چنین باشد؛ نظامی بر پایه تنبیه عقب‌ماندگان. در حالی که سوسیالیسم که ماهیت آن همکاری است، نمی‌تواند نظامی مجازات‌کننده باشد. این مجازات‌گرایی در ذات عملکرد نظام سرمایه‌داری نهادینه شده و لزوماً نتیجه خباثت فردی نیست. سرمایه‌دارانی که انباشت نمی‌کنند و در نتیجه توان مالی لازم برای به کارگیری فرایندها و محصولات جدید را ندارند، با از دست دادن جایگاه خود در نظام مجازات می‌شوند و جای آنان را سرمایه‌دارانی می‌گیرند که انباشت بیشتری دارند و فناوری‌های بیشتری وارد می‌کنند و عموماً بزرگ‌تر هستند؛ پدیده‌ای که مارکس آن را تحت عنوان «تمرکز» سرمایه مطرح کرده بود. کارگرانی هم که رضایت سرمایه‌داران را جلب نکنند، با از دست دادن جایگاه خود در نظام و پرت شدن به صفوف بیکاران مجازات می‌شوند. بنابراین، «بیرون» یا همان ارتش ذخیره کار، هم ظرفی برای مجازات‌شدگان است و هم هم‌زمان سازوکاری برای اعمال قدرت سرمایه بر نیروی کار. از این موضوع بلافاصله دو نتیجه حاصل می‌شود. نخست، هرگونه حرکت به سوی «سرمایه‌داری رفاه» و بهبود شرایط عمومی مردم، هم‌زمان به معنای کاهش قدرت مجازات‌گری نظام و در نتیجه کاهش قدرت سرمایه بر نیروی کار است. این نکته‌ای بود که کینز از آن غافل شد؛ زیرا او حتی با وجود دیدن کاستی‌های نظام سرمایه‌داری به شکلی که والراسی‌ها مفهوم‌سازی کرده بودند، همچنان نظام را در چارچوب‌های کلی والراسی می‌دید، بدین معنا که آن را نه متشکل از یک «درون» و یک «بیرون»، بلکه تنها دارای یک «درون» می‌دانست. مخالفت سرمایه با تدابیر کینزی که خودِ کینز آن را صرفاً ناشی از عدم درک عملکرد نظام می‌دانست و معتقد بود با تعمیق درک و فهم به مرور زمان از بین می‌رود، در واقع پایه‌های محکم‌تری داشت؛ نه تنها اشتغال کامل در سرمایه‌داری امری محال بود، بلکه هرگونه حرکتی به سوی آن، قدرت سرمایه بر نیروی کار را تضعیف می‌کرد (که البته این به معنای آن نیست که سرمایه در شرایطی خاص چنین حرکتی را نپذیرد). این واقعیت که تدابیر کینزی برای تثبیت سرمایه‌داری امروزه از رونق افتاده‌اند، نباید باعث شگفتی شود. «سرمایه‌داری اصلاح‌شده» یا «سرمایه‌داری رفاه» سرابی بیش نیست، زیرا این واقعیت را نادیده می‌گیرد که نظام سرمایه‌داری، نظامی مجازات‌کننده است. دوم، از آنجا که سوسیالیسم ماهتاً نظامی مجازات‌کننده نیست، باید با اشتغال کامل شناخته شود. مجازات‌گر بودن آن، چه به معنای عدم دست‌یابی به اشتغال کامل باشد و چه به معنای استفاده از روش‌های اجباری‌تر و مستقیم‌تر برای اعمال انگیزه و انضباط کاری، در بهترین حالت می‌تواند پدیده‌ای گذرا باشد که دوره تثبیت آن را توصیف می‌کند، اما این امر «ویژگی» سوسیالیسم نیست؛ در واقع، کاملاً با سوسیالیسم مغایرت دارد. جای شگفتی نیست که تنها اقتصادهایی در عصر حاضر که اشتغال کامل بر آن‌ها حاکم بوده، اتحاد جماهیر شوروی و اقتصادهای سوسیالیستی اروپای شرقی بوده‌اند. با فروپاشی سوسیالیسم در آن مناطق، ما بار دیگر به حضور فراگیر بیکاری در آن جوامع بازگشته‌ایم. اما انحرافات و تحریفاتی که طی شکل‌گیری سوسیالیسم رخ می‌دهند هرچه باشند، مقدس‌سازی و جا زدن آن‌ها به عنوان ویژگی‌های دائمی این نظام، خطایی بس بزرگ و جبران‌ناپذیر است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب