
مجید افسر
چکیده
چرا باید امروز، در سال دوهزار و بیستوشش، بار دیگر به براندازی اتحاد جماهیر شوروی بازگردیم و آن را با موشکافی تمام مرور کنیم؟ پاسخ این پرسش را باید نه در دلمشغولی صرفاً تاریخی، که در یک نگرانی زندهٔ امروزی جستوجو کرد. آنچه در ادامهٔ این نوشتار خواهد آمد، بازخوانی مسیری است که یک ابرقدرت یا یک پروژه عظیم سوسیالیستی انسان محور را، نه با ضربهٔ دشمنی بیرونی، بلکه با فرسایشی خاموش و خزنده از درون، به نابودی کشاند؛ فرسایشی که از انحراف فکری نسل رهبران آغاز شد، در قالب نیهیلیسمی تاریخی به اوج رسید، و سرانجام باورهای آرمانی یک ملت را چنان تهی کرد که دیگر هیچ ستونی برای ایستادگی باقی نماند. این تجربه اما تنها به شوروی محدود نمیماند؛ چین با مطالعهٔ دقیق همین سرنوشت، درسهای راهبردی مهمی برای صیانت از خود استخراج کرد و مسیر خود را بر پایهٔ همان درسها بنا نهاد. و درست همینجاست که پیوند این تجربه با وضعیت امروز ایران آشکار میشود؛ چرا که در میان بخشی از افکار عمومی ایران نیز، جریانی در حال شکلگیری است که تمام تاریخ چهاردههونیم اخیر را، بیهیچ تفکیکی میان خطا و دستاورد، به روایتی یکسره سیاه فرومیکاهد، الگویی که شباهت هشداردهندهای با همان نیهیلیسم تاریخی دوران گورباچف دارد. آنچه در این نوشتار میخوانید، تلاشی است برای نشان دادن اینکه چگونه یک ملت میتواند، بیآنکه به دام انکار کامل گذشتهٔ خود بیفتد یا در دفاع کورکورانه از آن اسیر شود، از دل یک نگاه صادقانه و متوازن به تاریخ خویش، درسی برای بقا و پایداری بیاموزد.
فقط اقتصاد نیست
در میان همهٔ رویدادهایی که ذهن بشر امروز را به خود مشغول کرده است، شاید هیچ حادثهای به اندازهٔ براندازی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نتوانسته باشد اینقدر درجات پنهان و آموزههای پیچیده در خود جای دهد. آدمی وقتی به تاریخ نگاه میکند، غالباً دنبال یک نقطهٔ شکست، یک روز مشخص، یک تصمیم قاطع میگردد که بتواند همهٔ علتها را در آن خلاصه کند؛ اما واقعیتِ فروپاشی یک حاکمیت معتبر هرگز اینقدر ساده نیست. آنچه در سال ۱۹۹۱ در برابر چشمان جهانیان به وقوع پیوست، نه یک حادثهٔ ناگهانی که خروجی نهاییِ فرآیندی طولانی، خزنده و پیوسته بود؛ فرآیندی که سالها پیش از آن، در اعماق ساختار فکری، سیاسی و روانی این نظام آغاز شده بود و مثل موریانهای که چوب را از درون میخورد، به تدریج تمام ستونهای نگاهدارندهٔ آن را پوک کرد، بیآنکه از بیرون نشانهای آشکار از فروریختن دیده شود. این فرآیند را میتوان با عنوان «زوال از درون» توصیف کرد؛ زوالی که ریشه در حمله یا فشار بیرونی نداشت، بلکه از دل خودِ نظام، از دل انحراف فکری و ایدئولوژیک نخبگانش سر برآورد و در نهایت به فروپاشی کامل یک ابرقدرت انجامید.
اگر بخواهیم این فرآیند را از نقطهٔ آغازینش دنبال کنیم، باید به میانههای دههٔ ۱۹۵۰ و به شخص نیکیتا خروشچف بازگردیم. کنگرهٔ بیستم حزب کمونیست در سال ۱۹۵۶ را باید نقطه عطفی دانست که در آن، برای نخستین بار، درزی در پیکرهٔ بهظاهر یکپارچهٔ ایدئولوژی حاکم پدیدار شد. خروشچف در آن کنگره، در گزارشی که بعدها به «گزارش مخفی» شهرت یافت، به نقد بیسابقهای از استالین دست زد؛ نقدی که هرچند در ظاهر معطوف به شخص بود، اما در عمل بنیانهای مشروعیت تاریخی حزب را نشانه گرفت. استالین تا آن روز نه صرفاً یک رهبر سیاسی، که تجسم زندهٔ ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم در نگاه تودهٔ مردم و کادرهای حزبی بود. زیر سوال بردن او، حتی اگر با نیت اصلاحطلبانه صورت گرفته باشد، در عمل به معنای گشودن دری بود که پس از آن دیگر هرگز بسته نشد؛ دری که از پس آن، موجی از تردید نسبت به کلیت گذشته و کلیت باورها به درون حزب راه یافت. اینجا بود که آنچه میتوان آن را «نیهیلیسم تاریخی» نامید، نطفه بست؛ نگرشی که در آن، تاریخ دیگر به مثابهٔ روندی تکاملی و آموزنده دیده نمیشد، بلکه به انبوهی از اشتباهات و انحرافها فروکاسته میشد که باید از آنها شرمسار بود، نه آموخت. این دانهای بود که در خاک نخبگان حزبی کاشته شد و سالها بعد، در زمانی دیگر، به بار نشست.
دوران لئونید برژنف که پس از خروشچف آغاز شد، در نگاه سطحی دوران ثبات، آرامش و استقرار خوانده میشود؛ اما این ثبات، ثباتی توخالی و ظاهری بود. در این سالها، ایدئولوژی به مجموعهای از گفتارهای قالبی و تکراری فروکاسته شد؛ سخنانی که در کنگرهها و نشریات حزبی تکرار میشدند، اما دیگر هیچ پیوندی زنده با واقعیتهای روزمرهٔ اقتصادی و اجتماعی مردم نداشتند. حزب، بهجای رویارویی صادقانه با بحرانهای واقعی جامعه، به تکرار شعارهایی روی آورد که تنها کارکردشان حفظ ظاهر بود، نه حل مسئله. نتیجهٔ این وضعیت، شکافی عمیق میان «آنچه گفته میشد» و «آنچه در باور واقعی افراد جریان داشت» بود. کادرهای حزبی در ملأ عام از ایدئولوژی دفاع میکردند، اما در خلوت خود، با بیاعتنایی و گاه با طعنه به همان اصولی مینگریستند که روزی مدعی پاسداری از آنها بودند. این دوگانگی را میتوان «شیزوفرنی ایدئولوژیک» نامید؛ حالتی که در آن، یک نظام سیاسی همچنان زبان و شعائر ایدئولوژیک خود را حفظ میکند، اما در عمل، دیگر هیچ باور واقعی پشت آن زبان وجود ندارد. این تهیشدن تدریجی، بستری فراهم آورد که در آن، وقتی زمان فرارسید، هیچکس آمادهٔ دفاع جدی از نظامی که تنها پوستهاش باقی مانده بود، نبود.
اما اینجا بود که باید توقف کرد و با تأمل بیشتری به دوران میخائیل گورباچف نگریست، چرا که این دوره را نمیتوان صرفاً یک فصل دیگر از همان روند دانست؛ این دوره، نقطهٔ اوج و تراکم تمام آن انحرافهای تدریجی پیشین بود، جایی که نطفههای کاشتهشده در دوران خروشچف و پرورشیافته در سکوت دوران برژنف، سرانجام به بار نشستند و در مدت زمانی کوتاه، ساختاری را که هفتاد سال بر پا بود، از پای درآوردند. برای فهم عمیقتر آنچه در این سالها گذشت، باید آن را نه یک رویداد سیاسی صرف، بلکه یک آزمایش نظری بسیار خطرناک در نظر گرفت؛ آزمایشی که در آن، رهبری یک نظام ایدئولوژیک، بهجای اصلاح تدریجی و درونزا، دست به تخریب بنیادهای فکری خویش زد، بیآنکه جایگزینی روشن و منسجم برای آن بنیادها در دست داشته باشد. گورباچف با طرح اندیشهای که خود آن را «سوسیالیسم انسانگرایانه و دموکراتیک» میخواند، در واقع نه یک بازخوانی نو از مارکسیسم، که جایگزینی آشکار آن با عناصر بنیادین لیبرالیسم بورژوایی را در دستور کار قرار داد. باید توجه داشت که این تغییر در ظاهر، زبانی نرم و اصلاحطلبانه داشت؛ زبانی که بسیاری از ناظران غربی آن را نشانهٔ گشایش و مدرنشدن تعبیر کردند. اما در عمق، این تغییر به معنای کنار گذاشتن کامل چارچوب نظریای بود که هفتاد سال، هویت، مشروعیت و انسجام یک حزب و یک دولت را تضمین کرده بود. حزبی که تا آن روز خود را وارث و مدافع اندیشهٔ مارکسیسم-لنینیسم میدانست، با پذیرش این چارچوب تازه، عملاً پایههای نظری موجودیت خویش را از زیر پای خود کشید. این را میتوان با عبارت «خودزنی فکری» توصیف کرد؛ رفتاری که در آن، یک نهاد سیاسی، نه به دست دشمن، که به دست خود، بنیادهای هویتی خویش را ویران میکند.
عمق فاجعه اما وقتی روشنتر میشود که به سیاستهای فرهنگی و آموزشی این دوران دقیقتر بنگریم. گورباچف اعلام کرد که دیگر نباید در تاریخ شوروی «منطقهٔ ممنوعه» و «صفحهٔ سفید» وجود داشته باشد؛ شعاری که در ظاهر بوی شفافیت و صداقت تاریخی میداد، اما در عمل دروازهای بود که از آن، سیل بازنگری و تخریب همهٔ دستاوردهای هفتاد سالهٔ این نظام به درون جامعه سرازیر شد. او حتی تا آنجا پیش رفت که گفت بیش از سهچهارم کل تجربهٔ تاریخی شوروی، قابل تردید و بازبینی است. باید توجه کرد که چنین سخنی، از زبان رهبر یک حزب حاکم، معنایی فراتر از یک نقد تاریخی معمول دارد؛ این سخن، در عمل، به معنای اعلام ورشکستگی کامل روایت رسمی از هویت جمعی یک ملت بود. وقتی رهبر یک نظام خود اعلام میکند که اکثریت قریب به اتفاق تاریخ نظامش نادرست و قابل تردید است، دیگر چه انگیزهای برای شهروندان عادی، برای کادرهای میانی حزب، برای معلمان و دانشجویان باقی میماند که از آن نظام دفاع کنند؟
نتیجهٔ عملی این سیاست را میتوان در فروپاشی کامل نظام آموزشی و پژوهشی شوروی مشاهده کرد. در سال ۱۹۸۹، به دستور مقامات آموزشی، کتابهای درسی تاریخ شوروی از مدارس جمعآوری و نابود شدند و درس «تاریخ حزب کمونیست شوروی» که سالها یکی از دروس محوری در دانشگاهها بود، بهطور کامل از برنامهٔ آموزشی حذف گردید. این اقدام را باید «سوزاندن حافظهٔ جمعی» نامید؛ عملی که در آن، یک ملت بهیکباره از تمام روایتی که هویت جمعیاش را شکل میداد، تهی شد و در برابر خلأیی عظیم قرار گرفت. در چنین خلأیی، دیگر هیچ حقیقتی برای دفاع باقی نمیماند و اذهان عمومی، از کادرهای بلندپایهٔ حزبی گرفته تا سادهترین شهروندان، آمادهٔ پذیرش هر روایت جایگزینی میشدند، حتی اگر آن روایت، مستقیماً در تضاد با منافع درازمدت خودشان بود.
نکتهٔ عمیقتری که در تحلیل این دوران باید به آن پرداخت، این است که گورباچف و حلقهٔ نزدیک به او، این بازنگری تاریخی را با عنوان «شفافیت» و «بازسازی» به مردم عرضه میکردند، در حالیکه در عمل، آنچه صورت میگرفت نه یک نقد سازنده و علمی از گذشته، بلکه نوعی تخریب یکسویه و بدون تعادل بود. یک نقد سالم از تاریخ، معمولاً هم به کاستیها و اشتباهات میپردازد و هم دستاوردها و پیشرفتها را در کنار آن نگاه میدارد؛ چنین نقدی، ملت را قادر میسازد که با شناخت واقعبینانه از گذشتهٔ خود، هم از اشتباهات درس بگیرد و هم بر پایهٔ دستاوردهای واقعی، به آینده امیدوار بماند. اما آنچه در دوران گورباچف رخ داد، از این تعادل بهکلی تهی بود؛ در آن فضا، هر دستاورد، هر پیشرفت صنعتی، هر موفقیت علمی و اجتماعی که در طول هفتاد سال حاصل شده بود، زیر سایهٔ سنگین یک روایت یکسره منفی از تاریخ محو میشد. نتیجهٔ چنین رویکردی، نه بیداری فکری یک ملت، که فلجشدگی روانی و ازخودبیگانگی جمعی آن بود؛ ملتی که دیگر نمیدانست به چه چیزی از میراث خود میتواند تکیه کند و در نتیجه، در برابر هر نیرویی که وعدهٔ آیندهای تازه میداد، بیدفاع و آسیبپذیر باقی میماند.
این فرآیند البته تنها در قلمرو فکر و فرهنگ محدود نماند؛ همزمان با تهیشدن محتوای ایدئولوژیک حزب، پدیدهای اجتماعی و اقتصادی نیز در حال شکلگیری بود که میتوان آن را «زایش طبقهٔ ممتاز» نامید. در دل همان حزبی که روزگاری خود را نمایندهٔ طبقهٔ کارگر میخواند، بهتدریج قشری از مقامات و مدیران بوروکرات شکل گرفت که دیگر باوری راستین به آرمانهای سوسیالیستی نداشتند و تمام دغدغهٔ آنها، حفظ و گسترش امتیازهای مادی و موقعیت اجتماعی خودشان بود. این قشر را میتوان «بورژوازی درونحزبی» نامید؛ گروهی که بهمرور منافع خود را کاملاً جدا از منافع تودهٔ مردم میدید و بهجای تلاش برای بهبود واقعی شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه، در پی آن بود که ثروتهای عمومی را از طریق فرآیندهای بعدی خصوصیسازی، به دارایی شخصی خود بدل کند. بسیاری از تحلیلگران چینی که بعدها به بررسی دقیق این دوران پرداختند، به این نتیجه رسیدند که همین طبقهٔ ممتاز، موتور محرک واقعی فروپاشی بود، چرا که این گروه بهخوبی میدانست که تداوم نظام موجود، دیگر منافعشان را تأمین نمیکند و برعکس، فروپاشی و گذار به نظامی تازه، فرصتی بیسابقه برای تصاحب ثروتهای کلان در اختیارشان میگذارد. این طبقه، که خود محصول مستقیم همان انحراف ایدئولوژیک و از دست رفتن باور به آرمانهای اولیه بود، بهمرور حزب را نهفقط از لحاظ فکری، که از لحاظ اجتماعی نیز در انزوا فرو برد؛ حزبی که دیگر نمیتوانست ادعا کند نمایندهٔ واقعی منافع تودهٔ مردم است.
آنچه این فرآیند را به کمال رساند، آن بود که حزب کمونیست شوروی، در گامی که میتوان آن را «خودزنی قانونی» نامید، خود دست به تخریب چارچوب حقوقی موجودیت خویش زد. در کنگرهٔ بیستوهشتم حزب که در سال ۱۹۹۰ برگزار شد، سند «سوسیالیسم انسانگرایانه و دموکراتیک» و اساسنامهٔ تازهٔ حزب به تصویب رسید و بر پایهٔ آن، حزب رسماً از ادعای خود بر «نقش رهبریکننده» و «هستهٔ مرکزی» جامعه دست کشید و اصل کثرتگرایی سیاسی را پذیرفت. مهمتر از همه، در همان سال، مادهٔ ششم قانون اساسی اتحاد شوروی، که نقش رهبری انحصاری حزب کمونیست را در قانون تضمین میکرد، بهطور رسمی لغو شد. این یعنی حزب، با دست خود، مبنای قانونی حاکمیت و بقای خویش را از میان برداشت؛ اقدامی که میتوان آن را «خودکشی سیاسی» نامید. پس از این لغو، حزب دیگر هیچ ابزار حقوقی یا نهادی برای حفظ جایگاه خود در دست نداشت و به سادگی، در برابر نیروهای رقیبی که در همان بستر آزادی سیاسی تازه رشد کرده بودند، عقب نشست.
در همان بازهٔ زمانی، اقتصاد شوروی نیز در سراشیبی سقوطی سریع قرار گرفته بود. در اواسط دههٔ هشتاد میلادی، کمبود کالاهای اساسی به نقطهای هشداردهنده رسیده بود؛ چنانکه از میان حدود هزار و دویست قلم کالای ضروری مردم، بیش از هزار و صد و پنجاه قلم آن، عملاً از بازار ناپدید شده بود. این وضعیت را میتوان «قحطی مصنوعی» نامید؛ قحطیای که نه از کمبود واقعی منابع، بلکه از فروپاشی نظام برنامهریزی و توزیع، و نیز از بیانگیزگی فزایندهٔ نظامی که دیگر باور خود را از دست داده بود، سرچشمه میگرفت. مردمی که تا پیش از آن هنوز نوعی امید، هرچند رقیقشده، به نظام سوسیالیستی داشتند، در برابر این کمبودهای روزمره، بهتدریج آخرین رشتههای صبر خود را از دست دادند. حزبی که در این مقطع، هم از نظر فکری خالی، هم از نظر سیاسی بیقدرت، و هم از نظر قانونی بیپشتوانه شده بود، دیگر توان تکیه بر هیچ پایگاه اجتماعی واقعی را نداشت و به سادگی، زیر موج نارضایتی عمومی، از هم پاشید.
اگر بخواهیم نگاهی کلی به این فرآیند بیندازیم، باید بگوییم که فروپاشی شوروی را نباید صرفاً شکست یک سامانهٔ اداری یا اقتصادی دانست، بلکه باید آن را نتیجهٔ مستقیم مجموعهای از اشتباهات راهبردی رهبری حزب در سه جبههٔ اصلی به شمار آورد. در جبههٔ فکری و ایدئولوژیک، حزب با کنار گذاشتن تدریجی مارکسیسم و تسلیمشدن در برابر موج نیهیلیسم تاریخی، بنیادهای نظری هویت خود را از دست داد و دیگر نتوانست خود را بهعنوان نیرویی هدایتگر معرفی کند. در جبههٔ سیاسی و اجتماعی، شکلگیری طبقهٔ ممتاز درونحزبی و سپس اقدام به قانونیزدایی از نقش رهبری خویش، حزب را به نهادی بیاثر و توخالی بدل کرد. و در جبههٔ اقتصادی، ناتوانی در تأمین نیازهای اولیهٔ مردم، آخرین ریسمان اعتماد اجتماعی را نیز پاره کرد. رهبران کنونی چین، هنگام مرور این تجربه، جملهای گویا به کار میبرند: حزبی با تنها دویست هزار عضو توانست انقلاب را به پیروزی برساند، حزبی با دو میلیون عضو توانست فاشیسم را در جنگ جهانی دوم شکست دهد، اما همان حزب وقتی به بیست میلیون عضو رسید، دیگر نتوانست حتی از موجودیت خود دفاع کند؛ و دلیل این ناتوانی، نه کمبود نیرو یا منابع، که از دست رفتن کامل باور آرمانی در میان اعضا و رهبرانش بود.
این تجربه، برای حزب کمونیست چین، نه یک واقعهٔ تاریخی دور از دسترس، بلکه به یک متن درسی زنده و پیوسته بدل شده است که تا امروز مورد بازخوانی و ارجاع مکرر قرار میگیرد. تحلیلگران و نظریهپردازان چینی، از همان سالهای نخست پس از فروپاشی شوروی، بهطور نظاممند به کالبدشکافی این رویداد پرداختند و از دل آن، چند اصل راهبردی استخراج کردند که تا امروز بر سیاستگذاری داخلی چین سایه افکنده است. نخستین درسی که چین از این تجربه گرفت، این بود که هرگونه نقد از گذشته باید در چارچوبی متعادل و کنترلشده صورت گیرد، نه در قالب یک موج بیمهار و یکسویه.
از همین رو بود که وقتی نوبت به ارزیابی رسمی از دوران مائو تسهتونگ رسید، حزب کمونیست چین بهجای پذیرش یک نقد رادیکال و همهجانبه، فرمول مشخصی را برگزید که بر اساس آن، دستاوردهای آن دوران هفتاد درصد مثبت و سی درصد دارای اشتباه ارزیابی شد. این فرمول، هرچند از منظر بسیاری از پژوهشگران مستقل، سادهسازیشده و ابزاری به نظر میرسد، اما از منظر راهبردی، دقیقاً همان چیزی بود که غیاب آن، شوروی را به نابودی کشاند: حفظ تعادل میان نقد و افتخار، میان یادآوری اشتباهات و صیانت از میراث. دومین درسی که چین از این تجربه گرفت، اهمیت حیاتی حفظ انسجام نظری و ایدئولوژیک حزب بود؛ از همین رو، برخلاف مسیر گورباچف که به رها کردن کامل مارکسیسم و جایگزینی آن با الگویی وارداتی انجامید، حزب کمونیست چین کوشید مسیر «بهروزرسانی نظری» را در پیش گیرد؛ یعنی حفظ چارچوب بنیادین مارکسیسم-لنینیسم، اما با بازتفسیر و تطبیق مداوم آن با شرایط زمانه، از طریق نظریههایی چون «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی». سومین درس، مربوط به کنترل دقیق فرآیند اصلاحات اقتصادی بود؛ چین برخلاف شوروی که همزمان دست به اصلاحات سیاسی رادیکال و اصلاحات اقتصادی ناقص زد و در نتیجه در هر دو جبهه دچار آشفتگی شد، مسیر اصلاحات اقتصادی تدریجی را در پیش گرفت، بیآنکه ساختار سیاسی و رهبری حزب را به خطر بیندازد. و درس چهارم، شاید مهمترین درس از منظر موضوع مورد بحث ما، این بود که هیچ نظامی نمیتواند در برابر موج نیهیلیسم تاریخی، یعنی انکار یکپارچهٔ گذشتهٔ خود، دوام بیاورد؛ از همین رو، حزب کمونیست چین تا امروز بهشدت حساس است نسبت به هر جریان فکری که بخواهد زیر عنوان «بازخوانی تاریخی»، بهطور یکسویه و بدون تعادل، به تخریب کامل روایت گذشته دست بزند.
اکنون اگر از این نقطه فراتر برویم و این تجربه را از بستر تاریخی خاص خود، یعنی از دل جهان شوروی و چین، بیرون بکشیم و آن را بهعنوان یک الگوی روانی و اجتماعی عام در نظر بگیریم، به نکتهای بسیار مهم میرسیم که فراتر از مرزهای جغرافیایی و فراتر از یک نظام سیاسی خاص، دربارهٔ سرنوشت هر ملتی که با میراث پیچیده و آمیخته از خود روبروست، قابل تعمق است. آنچه در دوران گورباچف رخ داد، در واقع یک الگوی روانشناختی جمعی بود که میتوان آن را در بسیاری از جوامع دیگر نیز مشاهده کرد؛ الگویی که در آن، یک جامعه، در برابر انبوه مشکلات و بحرانهای واقعیاش، بهجای نقد متوازن و سازنده از گذشته، به سمت انکار کامل و یکپارچهٔ آن گذشته کشیده میشود. این الگو، وقتی در یک جامعه ریشه میدواند، پیامدی بسیار خطرناک به همراه دارد: مردم آن جامعه، بهتدریج این باور را در خود میپرورانند که هیچچیز از میراثشان ارزش حفظکردن ندارد، که تمام مسیری که پیمودهاند اشتباه محض بوده، و که آنها، بهعنوان یک ملت، هیچ دستاورد واقعیای نداشتهاند. چنین باوری، هرچند در ظاهر ممکن است شکلی از خودآگاهی انتقادی و شجاعت فکری به نظر برسد، اما در عمق خود، بستری برای یک نوع از خودبیگانگی جمعی و ازپاافتادگی روانی فراهم میآورد که میتواند به فروپاشی کامل هویت جمعی یک ملت بینجامد.
اکنون، اگر این چارچوب تحلیلی را به وضعیت کنونی جامعهٔ ایران و به نگاه بخشی از افکار عمومی نسبت به تاریخ چهاردههونیمهٔ جمهوری اسلامی منتقل کنیم، شباهتهای قابل تأملی آشکار میشود که نادیده گرفتن آنها، خطایی راهبردی خواهد بود. در سالهای اخیر، در میان بخشی از جامعهٔ ایران، بهویژه در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی، جریانی قدرت گرفته که در آن، تمام تاریخ جمهوری اسلامی، بدون هیچ تفکیک و تمایزی، به یک روایت یکسره سیاه و بیارزش فروکاسته میشود؛ روایتی که در آن، هرگونه دستاورد، هرگونه پیشرفت، هرگونه موفقیت در طول این چهار دهه و نیم، یا انکار میشود یا نادیده گرفته میشود، و تنها شکستها، خطاها و سیاهترین لحظات، برجسته و تکرار میشوند. این الگو، از منظر روانشناسی اجتماعی و از منظر تجربهٔ تاریخیای که در سطور پیشین مرور شد، شباهت بسیار نگرانکنندهای با همان نیهیلیسم تاریخی دوران گورباچف دارد؛ نیهیلیسمی که در آن، جامعه بهجای نگاهی متوازن به گذشتهٔ خود، به سمت انکار کامل و یکپارچهٔ آن کشیده میشود.
باید با صراحت گفت که دوران جمهوری اسلامی، همچون هر دوران تاریخی دیگری، آمیزهای پیچیده از جنبههای منفی و مثبت است و انکار هیچیک از این دو سو، به فهم واقعی این دوران کمکی نمیکند. جنبههای منفی این دوران، از خطاهای راهبردی گرفته تا آسیبهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسیای که بخشی از مردم ایران در طول این سالها با آن دستبهگریبان بودهاند، واقعی و انکارناپذیرند و نباید و نمیتوان از کنار آنها با سکوت یا توجیه گذشت. اما در همان حال، باید این واقعیت را نیز به رسمیت شناخت که ایرانیان در طول همین چهار دهه و نیم، به دستاوردهای قابل توجهی نیز دست یافتهاند؛ از گسترش زیرساختهای علمی، آموزشی و دانشگاهی در سراسر کشور، از رشد چشمگیر برخی حوزههای فناوری و صنعت، تا مقاومت و ایستادگی در برابر فشارهای خارجی گستردهای که کمتر کشوری در جهان معاصر با آن حجم و تداوم روبرو بوده است. نادیده گرفتن این دستاوردها، به همان اندازهٔ نادیده گرفتن خطاها و آسیبها، یک تحریف تاریخی است؛ تحریفی که اگر در سطح گستردهٔ افکار عمومی نهادینه شود، همان پیامد روانی و اجتماعیای را به دنبال خواهد داشت که در شوروی دوران گورباچف شاهدش بودیم: فروپاشی باور جمعی، ازخودبیگانگی نسلها، و بستری آماده برای هر نیرویی که بخواهد از دل این خلأ روانی، برای اهداف خود بهرهبرداری کند.
نکتهٔ کلیدی که باید در اینجا بر آن تأکید کرد، این است که درس اصلی تجربهٔ شوروی، نه دفاع کورکورانه از هر آنچه گذشته است و نه انکار یکپارچهٔ آن، بلکه توانایی یک ملت برای نگاه متوازن، صادقانه و در عین حال امیدوارانه به تاریخ خویش است. ملتی که میتواند همزمان خطاهای گذشتهٔ خود را با صداقت بپذیرد و از آنها درس بگیرد، و هم دستاوردهای واقعی خود را با غرور و بدون اغراق به رسمیت بشناسد، ملتی است که میتواند از فروپاشی روانی و اجتماعی در امان بماند. اما ملتی که در دام نیهیلیسم تاریخی میافتد، ملتی که باور میکند تمام مسیر پیمودهشدهاش اشتباه محض بوده و هیچ چیزی برای دفاع یا افتخار ندارد، ملتی است که خود را برای یک فروپاشی روانی و در نهایت، شاید حتی سیاسی، آماده میکند؛ فروپاشیای که تجربهٔ شوروی نشان داد چگونه میتواند از دل همین انکار یکپارچهٔ تاریخ سر برآورد. تجربهٔ ویتنام نیز در همین راستا آموزنده است؛ ویتنام با مطالعهٔ دقیق سرنوشت شوروی، به این نتیجه رسید که آنچه میتوان آن را «راه سوم» نامید، یعنی تلاش برای اصلاح از طریق کنار گذاشتن کامل مبانی فکری موجود، در یک کشور سوسیالیستی به شکست کامل منتهی میشود و تنها راه بقا، حفظ انسجام رهبری و در عین حال، بهروزرسانی پیوستهٔ نظریه بر پایهٔ همان اصول بنیادین است.
در نهایت، آنچه از مرور دقیق این تجربهٔ تاریخی برمیآید، این است که فروپاشی یا براندازی یک نظام، اعم از آنکه این نظام یک ابرقدرت جهانی باشد یا یک جامعهٔ کوچکتر، هرگز از یک نقطهٔ واحد آغاز نمیشود، بلکه محصول انباشت تدریجی انحرافهای فکری، تهیشدن باورهای بنیادین، و در نهایت، ناتوانی در حفظ تعادل میان نقد گذشته و ارجگذاری به دستاوردهای واقعی آن است. درسی که چین از این تجربه گرفت و آن را به یکی از ارکان راهبرد بلندمدت خود بدل کرد، همین اصل تعادل بود؛ اصلی که نه اجازهٔ سکوت در برابر خطاها را میدهد و نه اجازهٔ انکار یکپارچهٔ دستاوردها را. برای هر ملتی، از جمله برای ملت ایران در شرایط کنونی، این درس از اهمیتی حیاتی برخوردار است؛ چرا که تنها از مسیر یک نگاه صادقانه، متوازن و در عین حال امیدوارانه به تاریخ خویش است که میتوان از تکرار همان فرآیند خزنده و مرگبار زوال از درون، که شوروی را در خود بلعید، در امان ماند.
