
نویسنده: پرنس کاپون | رسانه «اطلاعات تسلیحاتیشده»
ترجمه مجله جنوب جهانی
۱۲ جولای ۲۰۲۶
اسون بکرت ماسک محبوب سرمایهداری را از چهرهاش برمیکشد و نشان میدهد که این نظام از دل مبادلات آزاد پدید نیامده، بلکه مولود قدرت دولتها، کشورگشایی، بردهداری، غصب اموال و استثمار سازمانیافته نیروی کار است. تاریخ جهانی او، مسیر کارخانه را تا رسیدن به مزارع بردهداری و مستعمرات به عقب بازمیگرداند و سپس حرکت سرمایه را در مسیر انحصارات شرکتی، فاشیسم، مصالحههای رفاهی، استعمارزدایی و پاتکِ نئولیبرالیسم دنبال میکند. با این حال، همین مورخ که اثبات میکند شورشها و انقلابهای سوسیالیستی میتوانند چرخدندههای انباشت سرمایه را در هم بشکنند، بار دیگر دستاوردهای آنها را در دل داستانِ سازگاری و بقای سرمایهداری میگنجاند. این نقد، زرادخانه تاریخی عظیم بکرت را چنان جدی میگیرد که از آن به نتیجهای دست مییابد که خود او از پذیرشش سر باز میزند: جهانی که از طریق قدرت سازمانیافته طبقاتی و استعماری بنا شده است را تنها میتوان از طریق قدرتی بزرگتر بازپس گرفت؛ قدرتی که بهدست کارگران و تودههای تحت ستم سازماندهی شده باشد.
۱. سرمایهداری؛ آشناییزداییشده اما قضاوتنشده
اسون بکرت سخن خود را با گزارهای چنان ساده آغاز میکند که معنای عمیق آن ممکن است از چشم خواننده پنهان بماند: ما در جهانی زندگی میکنیم که سرمایهداری آن را ساخته است. نه صرفاً اقتصاد تحت تأثیر سرمایهداری، نه فقط بازاری که شرکتهای سرمایهدار در آن تجارت میکنند، بلکه جهانی که کاملاً به شکل و شمایل آن درآمده است. انباشت سرمایه به شهرها، محیطهای کار، روستاها، نهاد خانواده، دولت و حتی زبانی که انسانها زندگی خود را با آن میسنجند، جهت میدهد. وقت «صرف» میشود. انسانها ارزش و بها پیدا میکنند. آموزش به یک «سرمایهگذاری» بدل میشود. خانه حکم یک «دارایی» را پیدا میکند و کارگر به «سرمایه انسانی» تبدیل میشود؛ که این در واقع عبارتی محترمانه برای این واقعیت است که انسان امروزی باید کارخانه را در درون خود حمل کند. نخستین دستاورد بکرت این است که به این ساختار هویتی غریب و تازه میبخشد—او نشان میدهد آنچه امروز برای ما بدیهی و مثل لوح تقدیرِ عقل سلیم جلوه میکند، در واقع شکل تاریخی بسیار عجیبی از سازماندهی اجتماعی است که به دست بشر ساخته شده و بنابراین، بشر میتواند بر آن چیره شود و فراتر رود.
این اقدام برای «طبیعیزدایی» از سرمایهداری اهمیت بسیاری دارد؛ زیرا سرمایهداری بخش عمدهای از توان ایدئولوژیک خود را از این ادعا میگیرد که یک «نظام» نیست، بلکه خودِ «واقعیت» است. فئودالیسم سلسلهمراتب خود را با قلعهها، عناوین اشرافی و رتبههای موروثی جار میزد. استعمار پرچم بیگانه را بر خاک غصبشده میکوبید. اما سرمایهداری ترجیح میدهد لباس متواضعانه زندگی روزمره را به تن کند. در این نظام، دستمزد به عنوان یک مبادله منصفانه جلوه میکند؛ مالکیت خصوصی در قالب آزادی فردی تعریف میشود و بازار، فضایی بیطرف تصویر میشود که در آن افرادی که از نظر قانونی برابرند، منافع خود را دنبال میکنند. بدین ترتیب، ماشین عظیم مالکیت، سلب مالکیت، قانون، قدرت پلیس، ثروت موروثی و سلسلهمراتب امپریالیستی پشت برچسب قیمتها پنهان میشود. دیگر نیازی نیست حاکمان ابدی بودن حکومت خود را اعلام کنند؛ آنها فقط باید ما را متقاعد کنند که اصلاً حکومتی در کار نیست.
بکرت با تعریف سرمایهداری بر مدار «انباشت بیپایان سرمایه تحت کنترل بخش خصوصی»، از این رازآلودگی پرده برمیدارد. ثروت در نظام سرمایهداری صرفاً ابزاری برای آسایش، امنیت یا کسب اعتبار اجتماعی نیست، بلکه باید دوباره به جریان بیفتد و بزرگتر از قبل خارج شود. پول، نیروی کار، ماشینآلات، دانش، زمین و مواد اولیه را میخرد تا پول بیشتری انباشته و دوباره سرمایهگذاری شود. این فرآیند هیچ نقطه توقف طبیعی ندارد. سرمایهداری که اعلام کند شرکتش به اندازه کافی سود برده و اکنون میتواند استراحت کند، اساساً نقش اجتماعی خود را درک نکرده است. در چنین فضایی، رقابت بهسرعت این روحهای دلرحم را از میدان به در میکند و اموالشان را به کسی میسپارد که پیچیدگیهای اخلاقی و روحی کمتری دارد. این تعریف فرسنگها با آن قصه کودکانه فاصله دارد که سرمایهداری را حاصل تمایل همیشگی بشر به دادوستد پایاپای میداند. بازارها مدتها پیش از پیدایش جامعه سرمایهداری وجود داشتند. بازرگانان در مسافتهای بسیار دور کالاها را ارزان میخریدند و گران میفروختند، بدون اینکه تمام حیات اجتماعی را تحت فرمان انباشت سرمایه درآورند. از این رو، بکرت از خلط مبحث میان «تجارت» و «سرمایهداری» خودداری میکند. سرمایهداریِ مد نظر او نه تنها به مبادله، بلکه به گسترش کالاییسازی، سرمایهگذاری مولد ثروت خصوصی و نهادهای سیاسی قادر به تضمین مالکیت، قراردادها، انضباط کار و نظم سرزمینی نیاز دارد. دولت در اینجا نقش پاسبان شبگردی را ندارد که بیرون بازار ایستاده است، بلکه او خود، بستر رودخانهای را حفر میکند که سرمایه در آن جریان مییابد.
با این حال، این تعریف دقیقاً پیش از رسیدن به پرسش تعیینکننده متوقف میشود: سرمایه تحت کنترل بخش خصوصی انباشته میشود، اما از طریق کدام رابطه اجتماعی؟ ماشینآلات پس از تعطیلی کارخانه و رفتن کارگران به خانههایشان، با خود جلسه نمیگذارند تا ارزش خلق کنند. سرمایه از آن رو گسترش مییابد که یک طبقه، شرایط تولید را کنترل میکند و طبقه دیگر مجبور است توانایی خود برای کار کردن را بفروشد. بکرت گرچه در سراسر روایت خود به نیروی کار و استثمار اشاره میکند، اما قدرت طبقاتی را در هسته مرکزی تعریف اولیه خود قرار نمیدهد. این یک حذف ساده و ظاهری نیست. تعریفی که بر انباشت تمرکز دارد به ما میگوید سرمایه «چه کاری باید انجام دهد»؛ اما تعریفی که بر روابط طبقاتی تمرکز دارد، مشخص میکند که «چه کسانی باید تحت فشار، سلب مالکیت، انضباط و سلطه قرار گیرند» تا این انباشت اساساً امکانپذیر شود.
همین تناقض در موضعگیری صریح بکرت نسبت به این نظام نیز دیده میشود. او پس از بازنمایی سرمایهداری هم به عنوان موتور محرک تحولات تولیدی شگفتانگیز و هم به عنوان تاریخی سرشار از استثمار، بردهداری، غارت استعماری، آوارگی و نابودی زیستمحیطی، اظهار میدارد که کتابش قرار نیست به ستونهای ترازنامه سود و زیان یا خوب و بد این نظام چیزی اضافه کند. او از خواننده میخواهد که به جای صدور حکم اولیه درباره خوب یا بد بودن سرمایهداری، با نگاهی آمیخته به شگفتی و تامل به آن نزدیک شود. البته یک منطق قابل دفاع در پشت این حرف نهفته است؛ خشم اخلاقی نمیتواند جایگزین تحلیل شود. اشرار نامیدن یک نظام توضیح نمیدهد که آن نظام چگونه خود را بازتولید میکند، کدام طبقات از آن دفاع میکنند، چرا نهادهایش در برابر بحرانها دوام میآورند یا چگونه مردم عادی درگیر عملکردهای روزمره آن میشوند. نفرین کردن، نظریه نیست.
اما این بیطرفی بکرت، در واقع بالکن دنجی را برای او میسازد تا از آنجا به تماشای تاریخی بنشیند که خود روایتگر آن است. زمانی که یک تحقیق علمی، روابطی را برملا میکند که بارها و بارها فتوحات، کار اجباری، قحطی، سلسلهمراتب نژادی و غصب اموال را بازتولید کردهاند، قضاوت سیاسی دیگر تحمیل خود به شواهد نیست، بلکه یکی از نتایجی است که دقیقاً از دل همان شواهد بیرون میآید. جراح شاید هنگام توصیف جراحت دستش نلرزد، اما نمیتواند به خاطر بیطرفی میان چاقو و گوشت تن بیمار، به خود تبریک بگوید. بکرت قربانیان سرمایهداری را پنهان نمیکند؛ و دقیقاً به همین دلیل است که سر باز زدن او از صدور حکم تا این حد به چشم میآید. تاریخ او ادعانامه دادستان را جمعآوری میکند، اما در نهایت از هیئت منصفه میخواهد که همچنان مسحور پیچیدگیهای متهم باقی بمانند.
فصل اول این سفر طولانی را نه از لندن، آمستردام یا منچستر، بلکه از بازارهای تجاری عدن و پهنه اقیانوس هند آغاز میکند. این انتخاب جغرافیایی یکی از مهمترین برگهای برنده کتاب است. تاریخ اولیه سرمایه منحصراً به اروپا تعلق نداشت. بازرگانان در سراسر جهان اسلام، آفریقا، هند، چین و مدیترانه ثروت میاندوختند. آنها سیستمهای اعتباری راه میانداختند، حسابوکتاب داشتند، شبکههای تجاری مهاجر ایجاد میکردند، کالاها را در مسافتهای طولانی جابهجا میکردند و برای تنظیم تجارت و اجرای قراردادها به دادگاهها و مراجع سیاسی متکی بودند. اروپا به عنوان یکی از بازیگران بیشمار وارد این عرصه میشود، نه به عنوان خاستگاه انحصاری عقلانیت اقتصادی.
بکرت مینویسد که سرمایهداری بیشتر یک «فرآیند» است تا رویدادی که به شکل کامل در یک مکان و لحظه خاص ظهور کرده باشد. این نگاه به او اجازه میدهد تا قرنها توسعه تجاری، آزمونوخطاهای سیاسی و انباشت دانشی را که داستانهای بدو پیدایشِ محدودتر نادیده میگرفتند، احیا کند. این رویکرد همچنین مانع از آن میشود که کارخانه بریتانیایی مانند خرگوشی به نظر برسد که ناگهان از کلاه نبوغ اروپایی بیرون پریده است. سرمایهداری صنعتی پیشزمینههایی داشت و آن پیشزمینهها در سراسر قارهها گسترده شده بود.
اما یک فرآیند میتواند شامل گسستها و جهشها نیز باشد. آب به تدریج گرم میشود، اما جوش آمدن همچنان یک تغییر کیفی است. بکرت با بسط دادن ریشههای سرمایهداری به یک بازه زمانی هزارساله، ریسک کمرنگ کردن مرز و تفاوتی را به جان میکشد که شواهد خودش به آن نیاز دارند. سرمایه تجاری ممکن است در دل جوامع خراجگزار رشد کند بدون آنکه بازتولید بنیادین آنها را در دست بگیرد. معاملهگران ممکن است ثروتهای کلانی به جیب بزنند در حالی که بیشتر مردم همچنان به زمین دسترسی دارند، برای امرار معاش خود تولید میکنند، وظایفشان را بر اساس عرف انجام میدهند و زندگی اقتصادی را از طریق نهادهایی سازمان میدهند که انباشت خصوصی بر آنها حاکم نیست. در این حالت سرمایه وجود دارد، اما جامعه هنوز در برابر آن زانو نزده است.
فصل دوم اصلاحیه لازم را در این زمینه ارائه میدهد. بکرت نشان میدهد که بازرگانان اولیه در حصار نظمهای اجتماعی باقی مانده بودند که میتوانستند از آنها بهرهکشی کنند اما قادر به حکمرانی بر آنها نبودند. ثروت آنها با ادعاهای جمعی، محرمات مذهبی، مالیاتهای سیاسی، اقتدار ارستوکراتیک، دسترسیهای عرفی به زمین و سنگینی بیچونوچرای تولید معیشتی برخورد میکرد. جزایر تجاری بالا میآمدند و فرو میرفتند، اما به طور خودکار جهان پیرامون خود را غرق نمیکردند. سرمایه واجد هیچ موتور محرک مخفی تاریخی نبود که پیروزی نهاییاش را تضمین کند.
بکرت این درس را در یک جمله کلیدی خلاصه میکند: «سرمایهداران به متحد نیاز داشتند.» این همان پاشنه آشیلی است که تمام تاریخ بر مدار آن خواهد چرخید. بازرگانان میتوانستند انباشت کنند، وام بدهند، دلالبازی کنند و تجارت راه بیندازند، اما به تنهایی نمیتوانستند زمین را به دارایی قابل انتقال تبدیل کنند، کشاورزان را از ابزار معیشت مستقل خود جدا سازند، ارتشها را فرماندهی کنند، شاهراههای تجاری را به انحصار درآورند، قلمروهای استعماری بسازند یا نظامهای کاری جدید را بر کل جمعیتها تحمیل کنند. آنها برای این کارها به یک قدرت سیاسی سازمانیافته نیاز داشتند. سرمایهداری به این دلیل پدید نیامد که بازار به آرامی گسترش یافت تا زمین را پر کند؛ بلکه سرمایهداران مجبور شدند ظرفیت و توانی را به دست آورند تا دیوارهایی را که آنها را محدود کرده بود، در هم بشکنند. بنابراین، بخش آغازین کتاب سرمایهداری: یک تاریخ جهانی هم بزرگترین نقطه قوت بکرت و هم نخستین محدودیتی را که باید با آن دستوپنجه نرم کنیم به ما نشان میدهد. او میداند که سرمایهداری پدیدهای نوظهور، مشروط به شرایط، جهانی، دولتمحور و ساخته دست بشر است. او آگاه است که وجود بازرگانان به تنهایی کفایت نمیکند و بازارها به طور خودکار جامعهای سرمایهداری خلق نمیکنند. اما فرآیند هزارساله او خطر لطیف کردن و ملایم جلوه دادن آن گسست خشنی را به همراه دارد که از طریق آن، سرمایه از حاشیه حیات اجتماعی به جایگاه فرماندهی بر تولید، مالکیت، نیروی کار و دولت حرکت کرد. بکرت پیش از این سلاح درست را در دستان ما قرار داده است: تمایز میان «سرمایهدارانی که در درون یک جامعه زندگی میکنند» و «سرمایهای که به قدرتی برای سازماندهی مجدد آن جامعه تبدیل میشود». پرسش این است که آیا او وقتی بازرگانان متحدان خود را پیدا میکنند و شروع به تخریب دیوارها میکنند، همچنان بر این تمایز استوار خواهد ماند یا خیر.
۲. فتح و کشورگشایی پیش از کارخانه
اکنون بازرگانان متحدان خود را یافتهاند. فصل سوم جزایر پراکنده ثروت تجاری را در مسیری دنبال میکند که بکرت آن را «پیوند بزرگ» (The Great Connecting) مینامد: گسست طولانی که از حدود قرن پانزدهم آغاز شد، یعنی زمانی که صاحبان سرمایه اروپایی آرمانهای خود را به قدرت سرزمینی دولتها گره زدند. بازرگانان اعتبار، کشتی، اطلاعات، شبکههای تجاری و اشتهایی را تامین میکردند که با شعله رقابت تیزتر شده بود. پادشاهیها نیز امتیازنامهها، انحصارات، سربازان، دادگاهها، حمایتهای دیپلماتیک و آن عادتِ کارآمدِ برخورد با زمینهای دیگران به عنوان یک موضوع اداری را فراهم میکردند. حاصل این ازدواج، پدید آمدن یک بازار بزرگتر نبود، بلکه ایجاد توانایی جدیدی برای تصرف سرزمینهای دوردست، فرماندهی نیروی کار، تغییر مسیر تولید و ساخت پایگاههای تجاری از کیپ ورد و کارائیب تا پوتوسی، کلکته، سالوادور و گوره بود. سرمایه دیگر صرفاً در میان جهانهای اجتماعی موجود نمیچرخید، بلکه نیروی لازم برای هجوم به آنها و سازماندهی مجددشان را به دست آورده بود.
اینجاست که تاریخ جهانی بکرت، عمیقتر از اسطورهشناسی شیک و اتوکشیده درباره ریشههای سرمایهداری نفوذ میکند. اروپا به این دلیل جلو نیفتاد که بازرگانانش عشق وافر و برتری به ریسکپذیری داشتند، حاکمانش آزادی اقتصادی را کشف کردند، یا مردمش به شکلی منحصربهفرد دچار خلاقیت و نبوغ بودند. سرمایهداران اروپایی به این دلیل به بیرون هجوم بردند که توانستند ائتلافهای فوقالعاده قدرتمندی را با دولتهایی شکل دهند که برای افزایش درآمدهای خود و فرار از محدودیتهای قوانین خراجگزاری در تکاپو بودند. سرمایه جنوآیی به قدرت پرتغالیها در سواحل آفریقا پیوست. شرکتهای تجاری از امتیازات حاکمیتی برخوردار شدند. سکونتگاههای مستحکم به بندرها، مزارع بزرگ، مناطق معدنی و قلمروهای استعماری تبدیل شدند. رقابت تجاری زیر دود توپها شکل گرفت. آن روحیه کارآفرینی که این همه ستایش میشود، با کشتیهای جنگی، انحصارات مسلحانه و مردانی وارد تاریخ شد که اسناد سلطنتی در دست داشتند؛ اسنادی که به آنها حق مالکیت بر مکانهایی را میداد که پادشاهانشان حتی یکبار هم به چشم ندیده بودند. بکرت به ویژه زمانی قوی ظاهر میشود که نشان میدهد این گسترش صرفاً مناطق از پیش موجود را با شرایطی برابر به هم متصل نکرده است. جزایر جدید سرمایه، آنچه را که او «مرزهای کالایی» (Commodity Frontiers) مینامد، گشودند: سرزمینهایی که در آنها بازرگانان و دولتها میتوانستند به زمین، نیروی کار، فلزات، محصولات کشاورزی و مسیرهای تجاری دست یابند؛ فراتر از تمام محدودیتهایی که در وطن بر آنها تحمیل میشد. این مرزها، لبههای خالی و بکری نبودند که در انتظار توسعه نشسته باشند، بلکه جهانهای اجتماعی مسکونی و پویایی بودند که باید به زور شکافته میشدند. بنابراین، این اتصال، سلسلهمراتب و نظام طبقاتی خود را به همراه داشت. یک طرف حق پرسه زدن، خریدن، فتح کردن و انباشتن را به دست آورد و طرف دیگر با مسافری مواجه شد که در واقع متجاوز، مأمور مالیات، تاجر برده یا زمیندار بود.
رابطه استعماری یک اپیزود تأسفبار نبود که بعدها به یک سیستم سرمایهداریِ در غیر این صورت کامل اضافه شده باشد، بلکه ابزاری بود که سرمایه از طریق آن ابتدا پهنه و نیروی لازم برای مطیع ساختن تولید در مسافتهای طولانی را به دست آورد. بکرت این موضوع را بارها اثبات میکند، حتی زمانی که از تبدیل کردن استعمار به تضاد حاکم بر نظریهاش بازمیماند. خودِ جغرافیای این «پیوند بزرگ» دست نظام را رو میکند. سرمایهداران و دولتهای اروپایی به سوژههایی تبدیل شدند که جهان را به هم متصل میکردند؛ و آفریقا، قاره آمریکا و بخش زیادی از آسیا به زمینها، نیروهای کار و مناطق کالایی تبدیل شدند که باید به هم متصل میشدند. بازار جهانی و جهانشمول، از همان بدو تولد با زبانِ زور و فرمان سخن میگفت. فصل چهارم این فرمانروایی و اقتدار را به روستاها میآورد، جایی که هنوز تقریباً تمام مردم جهان در آن زندگی میکردند. سرمایه تا زمانی که کشاورزان زمین، حقوق عرفی، منابع معیشتی، تعهدات جمعی و کنترل معنادار بر نیروی کار خود را حفظ کرده بودند، نمیتوانست بر جامعه حکومت کند. آن ترتیبات به مردم اجازه میداد بدون اینکه هر روز صبح خود را به یک مالک معرفی کنند، تولید کنند و زنده بمانند. از منظر سرمایه، این وضعیت یک تنبلی غیرقابلتحمل بود. دهقانی که شکم خانوادهاش را از زمینهای مشاع و عمومی سیر میکرد، داشت یک فرصت عالی برای ثروتمند کردن یک نفر دیگر را هدر میداد. بکرت دگرگونی حاصل از این وضعیت را به عنوان «استعمار روستاها توسط صاحبان سرمایه» توصیف میکند. این عبارت کاملاً دقیق است. مالکیت جمعی زمین نابود شد، بومیان اخراج شدند، جنگلها و چراگاهها محصور گشتند و کشاورزان روستایی حقوقی را از دست دادند که نسلها جوامعشان را سرپا نگه داشته بود. سلب مالکیت، با برهنه کردن دیگران از داراییهایشان، «مالکیت» را خلق کرد. بکرت مینویسد که نخستین میخ محکم سرمایهداری، حاصل بازتولید و بازتوزیع انبوه ثروت اجتماعی میان طبقات و مناطق بود. ثروتمندان کار خود را با ثروت آغاز نکردند تا بعد آن را عاقلانه سرمایهگذاری کنند؛ بخش عمدهای از این ثروت از طریق مصادره اموال و به پشتوانه نهادهایی به دست آمد که بعدها اسناد ششدانگ و تمیزی را روی آن خاکهای آغشته به خون صادر کردند.
نظامهای کاری ساختهشده بر این بسترِ غصبشده، آن افسانه لیبرالی را که میگوید سرمایهداری با جایگزین کردن کار آزاد به جای اجبار پیش میرود، کاملاً ویران میکند. در کارائیب و قاره آمریکا، مزارع بزرگ (Plantations) زمین، محاسبات تجاری و نیروی کار برده را در مقیاسی بیسابقه متمرکز کردند. در سراسر اروپای شرقی و مرکزی، گسترش صادرات غلات، زمینداران را تشویق کرد تا یک «سرفداری ثانویه» را تحمیل کنند، تحرک دهقانان را محدود سازند و تعهدات کار بدون دستمزد را افزایش دهند. در جاهای دیگر، نظام اجارهنشینی، بدهی، مالیات، خراج و فشارهای تجاری، کشاورزان را به سمت بازارهایی راند که خودشان انتخاب نکرده بودند. این اشکال از نظر قانونی و تاریخی با هم تفاوت داشتند، اما همگی در درون یک اقتصاد جهانی در حال گسترش حرکت میکردند. پنبه، شکر، غلات، ادویه و فلزات به این دلیل به بازارهای دوردست میرسیدند که کارگران به زنجیر کشیده شده بودند، به املاک وابسته بودند، از زمین خود اخراج شده بودند، در تله بدهی گیر افتاده بودند یا با مالیات مجبور شده بودند برای فروش تولید کنند. بنابراین، بکرت آن بازار به اصطلاح آزاد را با صراحت و شجاعت تحسینبرانگیزی نامگذاری میکند: «توسعه سرمایهداری به یک پادبازارِ تحت حمایت دولت وابسته بود.» این فرمولبندی آسیب جدی به قصه پریان آدم اسمیت درباره افرادی میزند که برای به حداکثر رساندن مطلوبیت خود، به تدریج مبادلاتشان را گسترش میدهند. دولتها انحصار ایجاد کردند، ادعاهای مالکیت رقیب را نابود ساختند، تعهدات کاری را اجرا کردند، جمعیتها را از زمینها پاکسازی کردند، جابهجاییها را محدود نمودند و نیروی مسلح را پشت سر بازرگانانی قرار دادند که وارد روستاها میشدند. بازار تنها زمانی آزاد به نظر رسید که قدرت سیاسی به شکلی خشونتآمیز آرایش اینکه چه کسی مالک است، چه کسی کار میکند، چه کسی حرکت میکند و چه کسی گرسنگی میکشد را تغییر داد. به محض اینکه دولت مردم را از زمینهای مشاع بیرون راند، کارفرما میتوانست با سخاوتمندی به آنها آزادی انتخاب دستمزد یا گرسنگی کشیدن را هدیه دهد.
با این حال، شواهد خود بکرت فراتر از چارچوب نظری او حرکت میکند. او نشان میدهد که غصب استعماری از اسکاتلند تا ویرجینیا، و از جزایر باندا تا گجرات در جریان بوده است، اما استعمار در تحلیل او همچنان به عنوان یک فرآیند در کنار فرآیندهای دیگر باقی میماند، نه ساختاری که رابطه نابرابر آنها را سازماندهی میکند. مشکل این نیست که همه سلب مالکیتها کپی برابر اصل بودهاند؛ واضح است که اینطور نبوده است. مشکل این است که برخی دولتها قدرت سازماندهی سلب مالکیت را در سراسر جهان به دست آوردند، در حالی که جوامع دیگر به مخازن زمین، نیروی کار، خراج و مواد اولیه تبدیل شدند. بدون در نظر گرفتن این سلسلهمراتب، «پیوند جهانی» خطر تبدیل شدن به عبارتی شیک برای جهانی را دارد که در آن، یک منطقه به طور فزایندهای حق و اقتدار بازسازی و سازماندهی مجدد تمام مناطق دیگر را برای خود قائل بود. فصل پنجم هرگونه داستان سادهانگارانه درباره برتری اقتصادی اروپا را به چالش میکشد. بخش تولید پیش از آن در سراسر آسیا و جهان اسلام بسیار گسترده و پیشرفته بود. کورههای چینی، تولیدکنندگان نساجی هند، کارگاههای عثمانی و دیگر مراکز، نیروی کار ماهر، سرمایه تجاری، تولید شهری و بازارهای وسیع را با هم ترکیب کرده بودند. در جینگدژن، تولید ظروف چینی ده ها هزار کارگر دستمزدبگیر را به کار گرفته بود و نیازهای مصرفکنندگان نخبه را در سراسر قارهها تامین میکرد. بکرت اشاره میکند که واژه «چینی» (China) به یک شاخص طبقاتی جهانی میان ثروتمندان تبدیل شده بود؛ یادآوری این نکته که مصرفکنندگان اروپایی زمانی موقعیت اجتماعی خود را با داشتن محصولات صنعت چین به رخ میکشیدند، نه اینکه با نگاهی بالا به پایین، به آن به عنوان یک کارگاه عقبمانده نگاه کنند که در انتظار آموزشهای غربی نشسته است.
تولیدکنندگان اروپایی تکنیکها را یاد گرفتند، کالاهای آسیایی را تقلید کردند، از تولیدکنندگان داخلی خود حمایت کردند، سرمایه تجاری را بسیج نمودند و برای تضمین بازارها و نهادههای خود به دولتها متکی شدند. برتری بعدی آنها را نمیتوان با این ادعا توضیح داد که هوش تولیدی در اروپا زندگی میکرد در حالی که بقیه بشریت فقط مناظر عجیب و غریب را تامین میکردند. روایت بکرت جهانی را احیا میکند که در آن هند و چین همچنان مراکز تولیدی قدرتمندی بودند، در حالی که دولتها و بازرگانان اروپایی برای تصاحب دانش، نیروی کار، مواد اولیه و مصرفکنندگان در کلنجار و مبارزه بودند. مزیت صنعتی از دل این مبارزه رشد کرد؛ این مزیت هدیهای نبود که تمدن غرب به آنها بخشیده باشد. فصل ششم این فرآیندها را در قالب یک «طوفان تمامعیار» پیش از پیدایش سرمایهداری صنعتی گرد هم میآورد. تجارت، سرمایه و بازارها را تامین کرد؛ فتوحات استعماری زمینها را گشود؛ بردهداری و کار اجباری تولید کالاها را گسترش داد؛ دولتها از تولیدکنندگان و مسیرهای تجاری حمایت کردند؛ و جمعیتهای سلبمالکیتشده برای اِعمال اشکال جدید انضباط کاری در دسترس قرار گرفتند. هیچکدام از این نیروها به تنهایی عمل نکردند و هیچیک را نمیتوان به طور تمیز از بقیه جدا کرد. کارخانه بعدها ماشینآلات و کارگران را زیر یک سقف متمرکز کرد، اما ثروت، بازارها، نیروی کار و مواد اولیه لازم برای آن تمرکز، پیش از آن از طریق یک سیستم بینالمللی مبتنی بر زور و اجبار در حال جمعآوری بود. بکرت به این پیوند، شکلی مادی در اسکاتلند میبخشد، جایی که ثروت بازرگانانِ انباشتهشده از طریق تجارت آتلانتیک وارد صنعت نساجی شد. فرمولبندی او فضای کمی برای سوءتفاهمهای معصومانه باقی میگذارد:
سرمایه انباشتهشده در جریان دگرگونیِ متکی بر بردهداری در حومه قلمرو آمریکا، به سمت صنعت نساجی پنبه سرازیر شد.
همان جهان آتلانتیک بازارهای صادراتی را نیز تامین میکرد. کارگران برده پنبه را کشت میکردند، تولیدکنندگان اروپایی آن را فرآوری میکردند و پارچه دوباره از طریق اقیانوس بازمیگشت—از جمله به همان جوامع بردهداری که کار اجباریشان الیاف را تامین کرده و به فراهم کردن سرمایه کمک کرده بود. این چرخه پیش از ظهور سیستم تکاملیافته کارخانهای، مزرعه بزرگ و کارگاه تولیدی را به هم گره زد. این دستاورد بزرگ این فصلهاست. بکرت حاضر نیست فتح و کشورگشایی را در یک کتاب بگذارد و صنعتی شدن را در کتابی دیگر. او نشان میدهد که سرمایه به صورت کاملاً عریان و مسلح وارد میدان شد.
