لایه‌های پنهان «نظریه فرانسوی»؛ چگونگی تحول یک پروژه روشنفکری به بازوی محرک امپراتوری

در

,

نویسندگان: گابریل راکهیل و آمریک مانویل

برگردان: مجله جنوب جهانی

در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، زیست‌بوم فکری فرانسه دستخوش گسست‌ها و دگرگونی‌های ساختاری ژرفی شد که طنین بازتاب‌های آن نه تنها مرزهای ملی این کشور، بلکه سراسر جهان غرب و به‌ویژه سپهر آکادمیک ایالات متحده آمریکا را درنوردید. آنچه امروز تحت عنوان «نظریه فرانسوی» (French Theory) مفصل‌بندی می‌شود، در وهله نخست خود را به مثابه جریانی نوآور، رادیکال و بدیع در ساحت تفکر فلسفی و نظریه اجتماعی جلوه‌گر می‌سازد؛ جریانی که با واسازی و چالش کشیدن بنیان‌های معرفت‌شناختی سنتی، گویی افق‌های تازه‌ای را برای رهایی از دگماتیسم و جزم‌پنداری‌های کهن گشوده است. با این همه، تأملی تبارشناختی و مداقه در تکوین تاریخی و بستر اشاعه این جریان، پرده از سیمایی کاملاً متمایز و تا حد زیادی مغفول می‌بردارد؛ سیمایی که در آن، پیوندهای ارگانیک و تفکیک‌ناپذیر میان تولیدات روشنفکری و منافع ژئوپولیتیک امپریالیستی، نقشی ساختاردهنده در پی‌افکنی این نحله فکری ایفا کرده است. برای واکاوی ماهیت انضمامی و واقعی «نظریه فرانسوی»، پیش از هر چیز باید از این پیش‌فرض ارتدوکس و رایج فراروی کرد که این جریان را صرفاً برآمده از زایش خودجوش و درون‌ماندگار اندیشه در بستر فرهنگی فرانسه می‌داند. واقعیت امر آن است که نظریه فرانسوی بیش از آنکه پدیده‌ای بومی باشد، یک «برساخته فرهنگی فراآتلانتیکی» (Transatlantic Cultural Construct) است که از خلال دیالکتیک پیچیده و هم‌افزایی میان بخشی از روشنفکران فرانسوی و نهادهای قدرت و ثروت در ایالات متحده قوام یافته است. این جریان فکری که هویت و برچسب خود را وامدار فرآیند نام‌گذاری آمریکایی است، در اصل حاصل یک فرآیند گزینش‌گری غایت‌شناختی و هدفمند از میان تکثر اندیشه‌های موجود در فرانسه پساجنگ به شمار می‌آید؛ استراتژی هوشمندی که با معیارهایی مشخص، تنها بخش‌های ویژه‌ای از این میراث فکری را واجد صلاحیت برجسته‌سازی و ترویج دانست و دگراندیشان موازی را به حاشیه راند. نکته پارادوکسیکال این است که در خود فرانسه، دالّ «نظریه فرانسوی» با فاصله‌گذاری انتقادی و حتی لحنی آمیخته به طنز و آیرونی به کار می‌رود؛ چرا که اهالی فرهنگ و نخبگان فکری آن دیار به خوبی آگاهند که این برچسب ارجاعی به کلّیتِ تولیدات فکری پساجنگ فرانسه نیست، بلکه منحصراً به یک «عملیات ایدئولوژیک» متمایز اشاره دارد که مهندسی و مدیریت آن در خاک آمریکا صورت گرفته است. این هژمونی نهادی با هدف برکشیدن فرادستیِ طیف معینی از روشنفکران فرانسوی، به قطب‌بندی و گزینش یک جناح فکری در برابر جناح دیگر دست زد. بدین ترتیب، آنچه تحت لوای نظریه فرانسوی در کرسی‌های دانشگاهی و محافل روشنفکری جهان مفصل‌بندی می‌شود، نه بازتاب دیالکتیکی و تمام‌عیار منازعات فکری درون فرانسه، بلکه روایتی برساخته، کانالیزه‌شده و دست‌چین‌شده است که کارکرد آن برآوردن نیازهای ایدئولوژیک برنامه‌ریزی‌شده است. یکی از شاخص‌ترین مؤلفه‌های ساختاری نظریه فرانسوی، صورت‌بندی یک ثنویت و دوقطبی کاذب میان مفاهیمی چون «تفاوت» (Difference) در برابر «تمامیت» (Totality)، «تکینگی» (Singularity) در برابر «کلیت» (Universality)، و «کثرت» (Multiplicity) در برابر «وحدت» (Unity) است. در این دستگاه ارزش‌شناختی، هر آنچه به ساحت تفاوت، غیریت، ناهمگونی و تکثر تعلق دارد، بر مفاهیمی چون هویت، نظام‌مندی و یگانگی اولویت و برتری می‌یابد. این اصالت دادن به تفاوت، اگرچه در لایه روساختی و ظاهری خود به مثابه رویکردی رهایی‌بخش، تکثرگرا و ضدسرکوب جلوه می‌کند، اما در عمق درون‌ماندگار خود، بازنمایی استعاری و بازتولید منازعات دوقطبی جنگ سرد میان بلوک غرب و بلوک شرق است. در این منظومه معنایی، «آزادیِ تفاوت» به شکلی ارگانیک با جهان آزاد غربی و به‌ویژه با ایماژ جامعه مصرف‌کننده آمریکایی تطبیق داده می‌شود؛ جامعه‌ای که در آن تنوع کالا و نوآوری مداوم، ارزش‌هایی بنیادین قلمداد می‌شوند. در نقطه مقابل، تفکر تمامیت‌خواه و کلیت‌باور با توتالیتاریسم شرقی و مشخصاً با اتحاد جماهیر شوروی هم‌پوشان گشته و چنین روایت می‌شود که این نظام در پی استقرار یکسانی مطلق، کنترل همه‌جانبه و امحای هرگونه گوناگونی است. این دوقطبی‌سازی مفهومی که در متون نظریه‌پردازان این نحله موج می‌زند، در واقع نوعی جنگ سرد استعاری را بازنمایی می‌کند که در آن، پیکار برای صیانت از تکینگی و غیریت در برابر کلان‌روایت‌های تبیین‌گر، کلیت‌بخش و ماتریالیسم تاریخی قرار می‌گیرد. با این حال، غایت قصوای این دستکاری و شعبده‌بازی مفهومی، چیزی جز واسازی، تخریب بنیان‌ها و ارائه قرائتی التقاطی و بی‌خطر از مارکسیسم نبوده است. در این کلان‌روایت، تفکر توتالیتر که دشمن اصلی «فلسفه تفاوت» معرفی می‌شود، در واقع شبحی است که بر پیکر مارکسیسم بار شده است. این استراتژی تئوریک که در مختصات تاریخی ویژه پساجنگ دوم شکل گرفت، پاسخی بلافصل به موقعیتی عینی بود که در آن فاشیسم و لیبرالیسم سنتی در عرصه فرهنگی و اخلاقی دچار بحران مشروعیت جدی شده بودند و در مقابل، کمونیست‌ها به دلیل نقش هژمونیک و محوری‌شان در جبهه مقاومت ضد فاشیسم، از سرمایه نمادین و وجهه اجتماعی بی‌بدیلی بهره می‌بردند. در دوران پس از جنگ، حزب کمونیست فرانسه (PCF) از نفوذ ارگانیک و قدرت توده‌ای شگرفی برخوردار بود و این پدیده برای استراتژی امپریالیسم آمریکایی که درصدد بازسازی اروپای غربی (از طریق پروژه مارشال) و تثبیت سیطره ژئوپولیتیک خود بر این قلمرو بود، مخاطره‌ای بنیادین به شمار می‌رفت. بر این اساس، ضرورت بازتعریف میدان روشنفکری فرانسه و تضعیف مارکسیسم به مثابه یک پروژه استراتژیک و حیاتی در دستور کار قرار گرفت. نظریه فرانسوی با مفصل‌بندی روایتی ضدتوتالیتر که در آن تفکر تفاوت به عنوان پادتنی علیه هرگونه کلّیت‌باوری معرفی می‌شد، بهترین همگرایی کارکردی را با این ضرورت سیاسی یافت. همسویی منافع میان تولید نظری در پاریس و ترجیحات امپریالیستی قدرت مسلط در واشنگتن، کلید اصلی فهم شتاب‌گیری و اشاعه جهانی این جریان فکری است. برای تدقیق ابعاد این همگرایی ساختاری، می‌توان به گزاره‌های صریح خودِ این نظریه‌پردازان رجوع کرد. به عنوان نمونه، ژیل دلوز و فلیکس گاتاری در اثر جریان‌ساز خود، ضد ادیپ، از زوال دیالکتیک بی‌رنگ، یکنواخت و تکاملی سخن می‌گویند که کورکورانه می‌کوشد از قطعات ناهمگون، کل‌های هماهنگ بسازد. این استعاره از جهان خاکستری و صلب بلوک شرق، در تقابل با جهان رنگارنگ و پویای کثرت‌گرایی غربی، نشان می‌دهد که چگونه انتزاعی‌ترین مفاهیم فلسفی، بار ارزشی و کارکردی مشخصی را در پازل جنگ سرد ایفا کرده‌اند. هم‌چنین، میشل فوکو در توصیف متدولوژی تبارشناسی خود، آن را به مثابه «شورش دانش‌های محلی و جزئی» علیه نظریه‌های علمیِ تام و فراگیر بازمی‌شناسد و علناً از خصلت بازدارنده و سرکوب‌گر تئوری‌های توتالیتر (که مارکسیسم را نیز در بر می‌گیرد) سخن به میان می‌آورد. امانوئل لویناس نیز با پیش کشیدن این ایده که توتالیتاریسم سیاسی از دل «توتالیتاریسم هستی‌شناختی» (Ontological Totalitarianism) برمی‌خیزد، پیشاپیش تمامی نظام‌های فکری را که به مفاهیمی چون کلّیت و تمامیت می‌اندیشند، محکوم می‌سازد. با این همه، جای مداقه و پرسش دیالکتیکی است که چگونه نظریه‌پردازانی که خود را در صف اول مبارزه با توتالیتاریسم معرفی می‌کردند، در ساحت مادی و عینی از پروژه‌های استعماری و امپریالیستی سر درآوردند. میشل فوکو که در فضای آکادمیک غرب به عنوان مظهر روشنفکری رادیکال ستایش می‌شود، از جمله متفکرانی بود که صراحتاً از پروژه صهیونیستی و استعماری در فلسطین حمایت کرد و در منظومه فکری خود، هرگز پدیده استعمار را به عنوان یک دالّ بنیادین و ساختاری مورد سنجش قرار نداد. او حتی بی‌پرده از لزوم بازپس‌گیری اروپای شرقی از امپراتوری شوروی سخن گفت و در مقام عمل، از طریق پشتیبانی از جریان‌های بی‌ثبات‌کننده در لهستان (مانند جنبش همبستگی)، عملاً با استراتژی‌های تهاجمی دولت ریگان علیه کمونیسم هم‌راستا شد. این شکاف آشکار میان ادعای رهایی‌بخشی تئوریک و پراتیک سیاسی، نقاب از ماهیت واقعی این جریان برمی‌کشد؛ جریانی که در آن شعارهای رادیکال، بیش از آنکه ساختارهای انضمامی قدرت و توزیع ثروت را نشانه روند، به بازتولید روابط سلطه و استثمار یاری رساندند. پشتیبانی ساختارمند نهادهای اقماری و همسو با سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) از نظریه فرانسوی، موضوعی است که علی‌رغم اهمیت معرفت‌شناختی والای آن، همواره آگاهانه به سکوت برگزار شده است. گابریل راکهیل با تکیه بر واکاوی‌های اسنادی گسترده در آرشیوهای مختلف، مستند کرده است که چگونه «بنیاد فورد» (Ford Foundation) و «بنیاد راکفلر» (Rockefeller Foundation)، به عنوان بازوهای اصلی دیپلماسی فرهنگی و نفوذ نرم آمریکا، نقشی کلیدی در تأمین مالی، نهادی کردن و اشاعه این جریان فکری ایفا کرده‌اند. کنفرانس مشهور بالتیمور در سال ۱۹۶۶ در دانشگاه جانز هاپکینز که نقطه عطفی تاریخی در زایش و تثبیت نظریه فرانسوی (به ویژه ساختارگرایی و پسا‌ساختارگرایی) در آمریکا به شمار می‌رود، با حمایت مستقیم مالی این بنیادها و زیر نظر مهره‌هایی برگزار شد که پیوندهای وثیقی با دستگاه‌های امنیتی آمریکا داشتند. «مک‌جورج باندی» (McGeorge Bundy) که پیش از تصدی ریاست بنیاد فورد، در مقام مشاور امنیت ملی ایالات متحده در عملیات‌های استراتژیکی نظیر تهاجم به خلیج خوک‌ها و تشدید میلیتاریسم در ویتنام نقش‌آفرینی کرده بود، از فیگورهای کلیدی این فرآیند است. او در زمان هدایت بنیاد فورد، بودجه کنفرانس بالتیمور را تصویب کرد؛ در حالی که هم‌زمان، پروژه‌های موازی را برای مهار و خنثی‌سازی جریان‌های مارکسیستی و رادیکال در میان جنبش سیاه‌پوستان آمریکا مدیریت می‌کرد. در واقع، بنیاد فورد و دیگر کارتل‌های شبه‌خیریه آمریکایی در دوران جنگ سرد، در نقش کاتالیزورها و شرکای فرهنگی سیا عمل می‌کردند و با کانالیزه کردن سرمایه‌ها به سمت جریان‌های ضدکمونیست غیرارتودوکس، یک سنخ روشنفکری «استاندارد» و بی‌خطر را پدید آوردند؛ روشنفکری که در عین حفظ پوزیشنِ مستقل، منتقد و آوانگارد، در سطح کلان به بازتولید منافع امپریالیستی کمک می‌کرد. این شبکه درهم‌تنیده از روابط مالی و ایدئولوژیک چنان مویرگی و پیچیده بود که فرادستان فکری، بدون نیاز به ارتباط مستقیم یا آگاهی ارگانیک از منشأ امنیتی بودجه‌ها، صرفاً از طریق مواهب آکادمیک، بورسیه‌های تحقیقاتی و فرصت‌های نشر، به کارگزاران ناخودآگاه این کلان‌پروژه بدل می‌شدند. نکته شایان توجه این است که هرگاه پژوهشی ساختارمند درصدد افشای این ابعاد مادی و نهادیِ نظریه فرانسوی برآمده، با دیواری سخت از مقاومت، بایکوت و سانسور مواجه شده است. کتابی که یکی از پژوهشگران در فرانسه پیرامون نقش و نفوذ سیا در میان محافل روشنفکری فرانسوی به رشته تحریر درآورده بود، علی‌رغم اینکه قرار بود توسط ناشری مترقی و همسو با انتشارات «ورسو» (Verso) به زیور طبع آراسته شود، با مکانیسم‌های سانسور توقیف شد و حتی در پلتفرم آمازون با تاریخ انتشار مضحک و دور از ذهنی چون سال ۲۰۹۹ درج گردید. این فکت و نمونه‌های مشابه نشان می‌دهند که نقد ساختاری و رادیکال به نظریه فرانسوی، به‌ویژه هنگامی که شرایط مادی، نهادی و سیاسیِ تولید این دانش را هدف قرار می‌دهد، در هژمونی روشنفکری غرب تحمل نشده و با استراتژی طرد و بایکوت مواجه می‌شود. این خفه کردن صداهای منتقد، خود گواهی متقن بر قدرت نهادهای حامی این جریان و اراده معطوف به حفظ کلان‌روایت مسلط است. در خود فرانسه، جریان‌های اصیل مارکسیستی که در تقابل بنیادین با نظریه فرانسوی قرار داشتند—نظیر متفکرانی چون میشل کروسکا، لوسین گلدمن و دیگران—به صورتی سیستماتیک از سوی نهادهای فرهنگی و آکادمیک مسلط طرد شدند و آثار درخشان‌شان هرگز به زبان انگلیسی (زبان معیاری هژمونی آکادمیک) ترجمه نشد. این حذف ساختارمند که پارادوکسیکال در سایه تساهل ظاهری نسبت به متون مارکسیستی در محافل چپ مد روز رخ می‌دهد، نشانگر یک سانسور خاموش اما به شدت کارآمد است؛ سانسوری که توسط همان ناشران و روشنفکرانی اعمال می‌شود که خود را پیشقراولان آزادی بیان و رهایی اجتماعی جا می‌زنند. در این میان، پارادوکس ماجرا اینجاست که علی‌رغم ترویج همه‌جانبه و بی‌پایان نظریه فرانسوی در دپارتمان‌های علوم انسانی جهان، متفکران مارکسیست برجسته فرانسوی نظیر لوسین سو (Lucien Sève)، دومینیک پاگینی (Dominique Pagani)، ژان سالن (Jean Salem) و همفکرانشان در فضای انگلیسی‌زبان کاملاً ناشناخته مانده‌اند؛ در حالی که نظریه‌پردازان ضدمارکسیست که خوانشی التقاطی و رمانتیک از نیچه و هایدگر ارائه می‌دهند، هم‌چنان در کانون بازتولید و ستایش قرار دارند. تأمل بر فرآیند تثبیت هژمونی جهانی نظریه فرانسوی ما را به این حقیقت سوق می‌دهد که این جریان نه از دل یک رویارویی انتقادی، عقلانی و درون‌متنی با مارکسیسم، بلکه از طریق طرد، حذف نهادی و بایکوت سیستماتیک آن متولد شده است. نظریه فرانسوی در واقع پروژه‌ای مهندسی‌شده برای هم‌افزایی متفکران غیرمارکسیست و ایجاد یک دکترین ضدمارکسیستی منسجم بود؛ فرآیندی که طی آن، یک ضدمارکسیسمِ تصادفی و پراکنده به یک «ضدمارکسیسم سیستماتیک» ارتقا یافت. در این فرآیند، متفکرانی که در ویترین خود ژست چپ‌گرایی و نقد سرمایه‌داری داشتند، با ارائه روایتی فلسفی که در آن مارکسیسم به مثابه تفکری متصلب، تاریخ‌گذشته و تقلیل‌گرا معرفی می‌شد، در عمل مسیر را برای هموارسازی ارزش‌های لیبرالی، سوژه‌باوری کاذب و منطق مصرف‌گرایی که زیربنای سلطه امپریالیستی را قوام می‌دهند، هموار کردند. ساختارگرایی (Structuralism) فرانسوی که در دهه ۱۹۶۰ به اوج شکوفایی خود رسید، در این پازل استراتژیک جایگاهی ویژه دارد. در شرایطی که اگزیستانسیالیسم ژان پل سارتر، عل‌رغم خاستگاه غیرمارکسیستی‌اش، به دلیل مواضع انضمامی، ضدامپریالیستی و صریح سارتر در حمایت از جنبش‌های رهایی‌بخش جهان سوم و دفاع از انقلاب کوبا، برای دستگاه‌های امنیتی آمریکا عنصری خطرناک و پیش‌بینی‌ناپذیر محسوب می‌شد، ساختارگرایی با اتخاذ رویکردی عینی، ساینتیستی و به ظاهر غیرسیاسی، اتمسفر مناسبی را برای خنثی‌سازی تحلیلی مارکسیسم در علوم اجتماعی فراهم آورد. سارتر که مارکسیسم را «افق گریزناپذیر زمانه ما» و فلسفه‌ای زنده می‌دانست، هدف حملات همه‌جانبه رسانه‌ها و نهادهای وابسته قرار گرفت و به عنوان روشنفکری سنتی، کهنه و غیرعلمی تخطئه شد. در مقابل، ساختارگرایان با ترویج متدولوژی‌هایی که در آن‌ها تاریخ‌مندی، تحلیل دیالکتیکی و سوژه دگرگون‌کننده به حاشیه رانده می‌شد، نیازهای ایدئولوژیک دوران پساجنگ را به بهترین شکل برآوردند و به عنوان نمادهای پیشرفت و آوانگاردیسم در علوم انسانی برکشیده شدند. نقش «کنگره آزادی فرهنگی» (CCF) به عنوان یکی از کلیدی‌ترین و متمول‌ترین ابزارهای سازمان سیا در جبهه فرهنگی جنگ سرد، در این فرآیند غیرقابل‌انکار است. این نهاد که با بودجه‌های کلان و پنهان سیا تغذیه می‌شد، با حمایت از جریان‌های هنری و روشنفکری خاص، به ترویج هنر انتزاعی در برابر رئالیسم سوسیالیستی همت گماشت و با اعطای جوایز، بورسیه‌ها و برگزاری همایش‌ها، شبکه عظیمی از روشنفکران همسو با منافع بلوک غرب را سازماندهی کرد. در سال ۱۹۶۶، هنگامی که رسوایی ارتباط کنگره آزادی فرهنگی با سیا افشا شد و این نهاد با بحران عمیق مشروعیت مواجه گردید، بنیاد فورد و سایر نهادهای شبه‌خیریه با تغییر نام و بازآرایی تشکیلاتی، مسئولیت پیشبرد این ترستِ فرهنگی را بر عهده گرفتند تا تداوم عملیات ایدئولوژیک با چهره‌ای مدنی و بازسازی‌شده تضمین شود. اسناد از طبقه‌بندی خارج شده آرشیو سیا به روشنی مبرهن می‌سازند که این نهاد امنیتی، نظریه‌پردازانی چون میشل فوکو و کلود لِوی-استروس را متحدانی عینی و کارآمد در کارزار ایدئولوژیک علیه مارکسیسم تلقی می‌کرده است. در یکی از این اسناد راهبردی که به سال ۱۹۸۵ بازمی‌گردد، از ساختارگرایی و «مکتب آنال» (Annales School) به عنوان ابزارهایی یاد شده است که هرچند ممکن است دوره فکری‌شان رو به افول باشد، اما دستاورد ماندگار آن‌ها یعنی «تخریب مارکسیسم در علوم اجتماعی»، به عنوان فتحی استراتژیک در قلمرو فرهنگ و اندیشه غرب پابرجا خواهد ماند. این اسناد نشان می‌دهند که عملیات فرهنگی سیا نه تنها هدف‌گذاری روی نخبگان پاریس را دنبال می‌کرد، بلکه در پی آن بود تا از طریق کانال نفوذ فرهنگی آمریکا، جریان‌های فکری جهان سوم را نیز منقاد و مهار کند. در این چارچوب ساختاری، زمانی که روشنفکران پاریس مارکسیسم را کهنه و توتالیتر اعلام می‌کردند، این سیگنال فکری به سرعت به روشنفکران کشورهای در حال توسعه پمپاژ می‌شد تا آن‌ها به جای تمرکز بر تحلیلهای ساختاری، امپریالیسم‌ستیزی و مبارزه طبقاتی، به خوانش مریدانه متون فوکو و دریدا روی آورند. با امعان نظر به این شواهد متقن، این پرسش بنیادین به میان می‌آید: آیا می‌توان از نظریه فرانسوی هیچ‌گونه بهره‌برداری انتقادی و رهایی‌بخشی به عمل آورد؟ پاسخی منسجم به این پرسش نیازمند اتخاذ یک رویکرد دیالکتیکی و تبارشناختی است؛ رویکردی که نه به یکباره و نیهیلیستی تمامیت این جریان را نفی کند و نه با شیفتگی رمانتیک و وادادگی تئوریک آن را بپذیرد. در متون برخی از این نظریه‌پردازان، می‌توان گزاره‌ها و ابزارهای تحلیلی ارزشمندی یافت که در صورت بازخوانی در یک چارچوب ماتریالیستی، کارآمد خواهند بود. برای نمونه، صورت‌بندی‌های رولان بارت در باب «اسطوره‌های روزمره»، گرچه فاقد یک مفصل‌بندی طبقاتی منسجم است، اما می‌تواند به عنوان نقطه عزیمتی برای درک چگونگی بازتولید ایدئولوژی در قلمرو فرهنگ عامه به کار آید. به همین ترتیب، امر محوری در تبارشناسی فوکو یعنی تمرکز بر گسست‌های تاریخی و دانش‌های تحت‌سلطه و فرودست، هرچند در منظومه خود او به نفی کلان‌تحلیل‌های ساختاری می‌انجامد، در صورت بازتعریف در یک بستر ماتریالیستی، می‌تواند به تبیین مکانیسم‌های خردِ قدرت و تکنولوژی‌های سرکوب یاری رساند. با این همه، نباید از یاد برد که این متفکران، به عنوان خروجی‌های ساختار مادی و نهادی دانشگاه‌های نخبه‌پرور امپریالیستی، در رأس هرم تولید دانش جهانی قرار داشتند و از چنان مواهب و امکاناتی برخوردار بودند که اساساً تولید دستاوردهای فکری پیچیده از آنان انتظار می‌رفت. انحراف اصلی در خوانش‌های مسلط آکادمیک از نظریه فرانسوی این است که این متون را به مثابه گزاره‌هایی قائم‌به‌ذات، مجرد و گسسته از شرایط مادی و تاریخیِ تولیدشان بت‌واره (Fetishize) می‌کنند. در حالی که یک نقد دیالکتیکی اصیل، نه فقط محتوای متن، بلکه موقعیت طبقاتی، خاستگاه نهادی و کارکرد سیاسی تولیدکنندگان آن را نیز به سنجش می‌کشد. از این چشم‌انداز، نظریه فرانسوی نمونه اعلای خودمختار پنداشتنِ اندیشه در ذهن روشنفکرانی است که با منتزع کردن معرفت از مناسبات عینی اقتصادی-اجتماعی، به بازتولید همان روابط سلطه در سطحی انتزاعی، زبانی و به ظاهر رهایی‌بخش مبادرت می‌ورزند. بنابراین در مواجهه با این میراث فکری چندلایه، نباید به دام دوقطبی تقلیل‌گرایانه طرد مطلق یا پذیرش کورکورانه غلتید؛ بلکه بایسته است با رویکردی نقادانه و جراحیِ تئوریک، به بازخوانی این متون در یک افق تحلیلی ماتریالیستی دست زد. باید هر آنچه را که به تبیین بهتر ساختارهای سلطه، استثمار و هژمونی یاری می‌رساند استخراج کرد و هم‌زمان، کارکردهای ایدئولوژیک، بورژوایی و ضدمارکسیستی آن‌ها را برملا ساخت. این رهیافت اصیل، به جای فروافتادن در ورطه ثنویت‌های کاذبی چون تفاوت در برابر تمامیت یا تکینگی در برابر کلیت، می‌کوشد به تبیینی دیالکتیکی از روابط متقابل میان ساختارهای کلان و کارگزاران دست یابد و در این مسیر، از هرگونه جزم‌زدگی و بنیادگرایی فکری پرهیز کند. یکی از حیاتی‌ترین آموزه‌های حاصل از نقد تبارشناختی نظریه فرانسوی، ضرورت واسازی افسانه «خودمختاری ساحت اندیشه» و بی‌طرفی روشنفکری است. روشنفکران، علی‌رغم دعاوی صلب‌شان مبنی بر استقلال علمی و وارستگی، همواره در بطن شبکه‌های پیچیده‌ای از مناسبات قدرت و ثروت مستقر هستند و تولیدات تئوریک آن‌ها به ناچار از این ساختار مادی تشخص می‌پذیرد. این گزاره به معنای تقلیل‌گرایی مکانیکی و اکونومیستیِ فعالیتهای روشنفکری به منافع طبقاتیِ صرف نیست، اما نادیده انگاشتن این مناسبات زیربنایی، سرسپردگی ساده‌لوحانه به روایات هژمونیک و بازتولید ناخودآگاه ایدئولوژی طبقه حاکم را در پی دارد. از این رو، هرگونه صور‌ت‌بندی برای دگرگونی رادیکال اجتماعی، باید مجهز به تحلیلی دقیق از شرایط مادی تولید دانش و موقعیت طبقاتی تولیدکنندگان آن باشد و از هرگونه صنم‌پرستی و شیفتگی واداده نسبت به فیگورهای روشنفکری پرهیز کند. در افق پراتیک سیاسی، آنچه از مواجهه انتقادی با نظریه فرانسوی حاصل می‌شود، لزوم بازگشت صلب به تحلیل طبقاتی و مادی جامعه و تاریخ است. تجربه انضمامی تاریخی مبرهن ساخته که جنبش‌های رهایی‌بخش ظفرمند، از انقلاب اکتبر روسیه تا پیکارهای ضداستعماری در جهان سوم، همواره بر شالوده استوار تحلیل طبقاتی و ماتریالیستی بنا شده‌اند، نه بر پایه شعارهای مجرد و اخته‌ای چون تفاوت، غیریت و تکینگی. البته این امر به معنای کوررنگی نسبت به ابعاد جنسیتی، نژادی و فرهنگی مبارزات نیست، بلکه برعکس، گویای این حقیقت است که این ابعاد نیز باید در یک صورت‌بندی طبقاتی و مادی مفصل‌بندی شوند تا از فروافتادن در دام چاله «سیاست‌های هویتی» (Identity Politics) و همگرایی کارکردی با لیبرالیسم چندفرهنگی (Multicultural Liberalism) جلوگیری شود. تاریخ معاصر به ما آموخته است که فروکاستن مسئله طبقه و به حاشیه راندن تحلیل مادیِ مناسبات اجتماعی، مبارزات رادیکال را به تقاضاهای اصلاح‌طلبانه برای «به رسمیت شناخته شدن» (Recognition) در چارچوب ساختار موجود تقلیل می‌دهد و بنیان‌های سیستم را مصون از تعرض باقی می‌گذارد. به بیانی دیگر، سیاست‌های هویتی که ریشه در اتمسفر نظریه فرانسوی و خوانش‌های التقاطی از آن دارند، اگرچه در ویترین خود رادیکال و ویران‌گر به نظر می‌رسند، اما در نهایت به سوپاپ اطمینان و تقویت‌کننده همان ساختارهای سرمایه‌داری متاخر و امپریالیسم بدل می‌شوند که ادعای پیکار با آن را داشتند. این پارادوکس عیان، ضرورت بازنگری رادیکال در استراتژی‌های جنبش‌های رهایی‌بخش و رجوع مجدد به اصول تحلیل طبقاتی را الزامی می‌سازد. افزون بر این، نقد تبارشناختی نظریه فرانسوی ما را با این واقعیت عریان مواجه می‌کند که روشنفکران، به‌ویژه کارگزاران مستقر در نهادهای دانشگاهی پیشرو و ژورنال‌های معتبر، همواره در معرض هم‌راستایی با منافع امپراتوری قرار دارند. این همسوسازی اغلب نه به شکل دستوری، بلکه از طریق شبکه‌های نامرئی و پیچیده‌ای از گرنت‌های مالی، سیستم‌های توزیع و نشر، و کانال‌های ارتقای شغلی صورت می‌گیرد که با لعابی از بی‌طرفی علمی، به گزینش، ترویج و برندسازی جریان‌های فکریِ رام و مطلوب می‌پردازند. بنابر‌این، هرگونه نقد جدی به نظریه فرانسوی باید از تحلیل صرفاً متنی فراتر رفته و به ابعاد نهادی، پولی و سیاسی تولید آن بپردازد. در این میان، نباید این واقعیت تاریخی را کتمان کرد که در خود فرانسه، سنت‌های مارکسیستی و ضدامپریالیستیِ اصیلی وجود داشته‌اند که مستمراً در تقابل تئوریک با نظریه فرانسوی ایستادگی کرده و میراثی غنی از تحلیل مادی جامعه را پدید آورده‌اند؛ میراثی که متأسفانه به دلیل مقتضیات بازار نشر و استراتژی‌های ترجمه، در جهان انگلیسی‌زبان بایکوت شده است. متفکرانی چون میشل کروسکا، دومینیک پاگینی و لوسین گلدمن، هر یک با متدولوژی خاص خود، به واسازی جریان‌های مسلط روشنفکری بورژوایی فرانسه دست زدند و رهیافتی مادی و طبقاتی برای فهم فرآیندهای اجتماعی ارائه دادند که در عین وفاداری به ارتدوکس مارکسیستی، از دگماتیسم و تقلیل‌گرایی مکانیکی منزه است. احیای این میراث مغفول و معرفی آن به زیست‌بوم روشنفکری جهان، گامی استراتژیک در راستای بازسازی گفتمان رهایی‌بخش واقعی و درهم‌شکستن هژمونی نظریه فرانسوی است. در نهایت، غایت این تاملات، اثبات ضرورت مبرم اتخاذ یک رویکرد تاریخی-ماتریالیستی به تمامی جریان‌های فکری و فیگورهای روشنفکری است؛ رویکردی که هر اندیشه‌ای را در بستر مادی، منشأ طبقاتی و کارکرد عینی اجتماعی‌اش تحلیل کند و از هرگونه صنم‌پرستی و کیش شخصیت روشنفکران، حتی آنان که لفاظی‌های رادیکال و انقلابی دارند، دوری گزیند. نظریه فرانسوی، به مثابه یکی از پرطنین‌ترین جریان‌های فکری نیمه دوم قرن بیستم، نمونه ملموس و آشکاری است از اینکه چگونه اندیشه، در مختصات تاریخی خاص و از طریق مداخله مهندسی‌شده نهادهای قدرت، می‌تواند به سلاحی تئوریک برای بازتولید سلطه و استثمار تبدیل شود و در عین حال، ژست افشاگری قدرت و ادعای رهایی‌بخشی را حفظ کند. این تناقض ساختاری، ما را به بازاندیشی ژرف در نسبت دیالکتیکی میان اندیشه و قدرت، و نیز مسئولیت تاریخی روشنفکران فرامی‌خواند. به راستی اگر نظریه فرانسوی را در پرتو بستر تاریخی و توازن قوای سیاسی دوران تکوینش ارزیابی کنیم، به وضوح درمی‌یابیم که چگونه فلسفه و اندیشه انتزاعی در خدمت منافع امپریالیستی قرار گرفته و به عنوان بازوی تئوریک در جنگ سرد به کار بسته شده است. این گزاره هرگز به معنای بی‌ارزشیِ معرفت‌شناختیِ مطلق تمامی دستاوردهای این متفکران نیست، بلکه هشداری است بر این امر که هرگونه کاربست این میراث فکری، مشروط به آگاهی تبارشناختی از شرایط تولید و کارکرد ایدئولوژیک آن است. در غیر این صورت، استفاده نابینا از مفاهیم و متدولوژی‌های نظریه فرانسوی در تحلیل معضلات انضمامی معاصر، ما را به همان ورطه‌ای سوق خواهد داد که خود این نظریه‌پردازان زمینه‌ساز آن بودند: یعنی نادیده گرفتن کلّیت مناسبات مادی و فروکاستن مسائل ساختاری به ابعاد صرفاً زبانی، نشانه‌شناختی و گفتمانی. در عصر حاضر، که فرماسیون جهانی با بحران‌های ساختاری و ارگانیک اقتصادی، اکولوژیک و ژئوپولیتیک دست به گریبان است، بیش از هر زمان دیگری به یک تحلیل جامع، دیالکتیکی و ماتریالیستی از مناسبات اجتماعی نیاز داریم؛ تحلیلی که نه در دام شعارهای رادیکال‌نمای تفاوت و تکینگی فروافتد و نه به اکونومیسم مکانیکی و جبرگرایی صلب تن دردهد. مارکسیسم، به عنوان متدولوژی تحلیل دیالکتیکی جامعه و تاریخ، چارچوبی نظری و پراتیک در اختیار ما می‌نهد که توأمان قادر به رمزگشایی از ساختارهای سلطه و ترسیم افق‌های دگرگونی رهایی‌بخش است. با این حال، کارآمدی این روش مشروط به پرهیز از دگماتیسم، متون‌پرستی و تقدس‌بخشی به فیگورهای تاریخی است؛ این متدولوژی باید مستمراً خود را در پیوند ارگانیک با شرایط عینی و پیکارهای انضمامی طبقات فرودست و استثمارشدگان بازتولید و غنی سازد. نظریه فرانسوی، عل‌رغم اینکه خاستگاه خود را تلاش برای گریز از دگماتیسم روشنفکری سنتی اعلام می‌کرد، خود به نوعی دگماتیسمِ نوین و کیشِ منحصربه‌فرد بدل گشت؛ جریانی که در آن، هرگونه تفکر کل‌نگر، سیستماتیک و ساختارمند، پیشاپیش به عنوان بازگشت به توتالیتاریسم و سرکوب محکوم می‌شود. این رویکرد انحرافی، با نفی دیالکتیک میان ساختارها و کارگزاران و با طرد هرگونه تلاش برای فهم نظام‌مند مناسبات تولید، عملاً جاده را برای تداوم بلامنازع سلطه سرمایه‌داری متاخر و امپریالیسم، در پناه شعارهای به ظاهر انقلابی و پسامدرن هموار می‌سازد. از این رو، نقد ساختاری نظریه فرانسوی نه یک مجادله آکادمیک انتزاعی، بلکه پرسشی استراتژیک پیرامون چیستیِ رهایی و میان‌برهای دستیابی به آن در مختصات دنیای معاصر است. در تحلیل نهایی، مواجهه با میراث نظریه فرانسوی نیازمند یک خودآگاهی انتقادی و ماتریالیستی است؛ خودآگاهی صریحی که نه تنها محتوای صوری این اندیشه‌ها، بلکه جایگاه طبقاتی-نهادی تولیدکنندگان و شرایط تاریخی-اقتصادی اشاعه آن‌ها را کانون سنجش قرار دهد. این هوشیاری معرفت‌شناختی به ما توانایی می‌دهد تا از افسون‌های روشنفکری بورژوایی و انحرافات سیاست‌های هویتی فاصله بگیریم و به تحلیل مادی و طبقاتی تاریخ رجوع کنیم. در این مسیر، بازخوانی رادیکال میراث مارکسیسم، به‌ویژه سنت‌های سرکوب‌شده‌ای هم‌چون مارکسیسم فرانسوی و نقدهای ساختاری متفکرانی چون کروسکا و گلدمن، افق‌گشا خواهد بود و چارچوبی نظری و پراتیک برای ستیز با ساختارهای سلطه و استثمار در جهان معاصر تدارک خواهد دید. به هر روی، نظریه فرانسوی به عنوان یکی از هژمونیک‌ترین جریان‌های تأثیرگذار در تاریخ اندیشه معاصر پابرجا خواهد ماند و بایکوت یا نفی نیهیلیستی آن، به معنای از دست دادن فرصتی برای رمزگشایی از پیچیدگی‌های فرماسیون مدرنیته سرمایه‌داری است. با این وصف، این رمزگشایی تنها در صورتی ثمربخش خواهد بود که از پذیرش ساده‌لوحانه روایات مسلط و بت‌واره کردن چهره‌های روشنفکری امتناع ورزیم و با متدی نقادانه، تاریخی و درون‌ماندگار، به کالبدشکافی نسبت میان اندیشه و قدرت، و نیز نسبت میان تولیدات فکری و مناسبات زیربنایی جامعه مبادرت ورزیم. تنها از خلال این جراحی تئوریک است که می‌توان از میراث نظریه فرانسوی به عنوان ابزاری برای افشاگری و روشنگری بهره جست، نه به مثابه زنجیری نوین بر دست و پای اندیشه و پراتیک رهایی‌بخش.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب