
خیزش دوبارهٔ سوسیالیسم¹
کلاودیو کاتز²
ترجمه مجله جنوب جهانی
سوسیالیسم آرمانی دیرینه برای فعالان مردمی است که در راه ساختن جامعهای بر پایهٔ برابرخواهی و دادگری تلاش میکنند. این پروژه در نقطهٔ مقابل سرمایهداری جای دارد و هدفش ریشهکنکردن رنجهای اجتماعی، فاجعههای جنگی و ویرانیهای زیستمحیطیِ ناشی از این نظام است. اولویت سوسیالیسم، معکوسکردن روند نابرابریهای سهمگینِ جهانِ امروز از طریق سیاستهای گسترش مالکیت عمومی و خودگردانی مردمی است. این پروژه اکنون در گوشهوکنار جهان دوباره در حال قدرتگرفتن است.
چکیده
پروژهٔ سوسیالیستی پس از دورهای از سرخوردگیها، به دلیل پایانِ سرمستی نئولیبرالی، ارزشگذاری دوبارهٔ برنامهریزی و موفقیتهای چین، بار دیگر نیرو میگیرد. این پروژه در روسیه با توجه به خطر فاجعهای جنگی مورد بازنگری قرار گرفته و در ایالات متحده با تغییرات نسلی و پیروزیهای شهری، در تقابل با خشم ضدکمونیستیِ راست، دوباره ظاهر میشود. این تجربهها، راهبردهای چپ را برای رسیدن به دولت و رقابت بر سر قدرت نوسازی میکند. در آمریکای لاتین، سختیهای مقطع کنونی در کنار گنجینهٔ بزرگی از نظریهها و تجربههای سوسیالیستی زندگی میکنند که بر ضدامپریالیسم و همگرایی منطقهای تأکید دارند.
دگرگونیها و کنشگران
طرح مسئلهٔ سوسیالیسم در دهههای اخیر با واکنشهای بسیار متفاوتی روبرو بوده است. در نیمهٔ دوم قرن بیستم و در دوران اوج بلوک موسوم به سوسیالیستی که یکسوم جهان را فراگرفته بود، دورهای از امیدواری شکل گرفت. پس از آن، در دههٔ ۱۹۷۰ و همگام با گرایش به رادیکالیسمِ ناشی از پیروزی انقلابهای ویتنام و کوبا، موجی از شور و شوق بهراه افتاد. اما این فرآیندِ همراهی، با بروز چالشهای داخلی به فرسایش گرایید؛ چالشهایی چون مناقشهٔ چین و شوروی، انتقادها در مجارستان، فاصلهگرفتن یوگسلاوی، بازنگریها در چکسلواکی و نارضایتیها در لهستان. فروپاشی بعدی اتحاد جماهیر شوروی، به رویگردانی از سوسیالیسم در دههٔ ۱۹۹۰ و بیتفاوتی همگانی در دههٔ بعد انجامید؛ دورهای که در آن، پروژهٔ برابرخواهانه—در خارج از آمریکای لاتین—موضوعی متعلق به گذشته به نظر میرسید. با این حال، آن نارضایتی رفتهرفته رنگ باخت و امروزه نشانههای فراوانی از بازنگری و توجه دوباره به سوسیالیسم به چشم میخورد. فروکشکردن سرمستیِ ناشی از نئولیبرالیسم، اصلیترین عامل این تغییر مسیر است. بحران مالی سال ۲۰۰۸ تمام پیشفرضهای ضدسوسیالیستیِ مبتنی بر خوشبینی به سرمایهداری را باطل کرد. نخست، مداخلهٔ دولت برای نجات بانکداران دوباره رخ نمود و سپس، صداهایی که به بهای تضعیف برتری بازار، خواستار تنظیم و مدیریت اقتصاد بودند، همهگیر شد. همهگیری کرونا و گسست در روند جهانیشدن، این احیای نقش مداخلهگرانهٔ دولت را تقویت کرد و مقدسشمردن «دست مرئی/نامرئی بازار» و کارکردِ خودبهخود متوازنِ سرمایهداری را بیش از پیش فروریخت. برنامههای سرمایهگذاری دولتی بار دیگر ابعادی غولآسا یافتهاند و خروشش برای وضع مالیاتهای سنگین بر مشتِ گرهخوردهٔ میلیاردرهای جدیدِ حوزهٔ دیجیتال بالا گرفته است. این نخبگان درصددند با تسخیر دولتها، سلطهٔ ثروتسالارانه (پلوتوکراتیک) خود را تثبیت کنند و نابرابری شرمآور کنونی را گسترش دهند. در این فضای فاصله گرفته از بازارپرستیِ نئولیبرالی، علاقه به احیای «برنامهریزی» بهعنوان ابزاری برای مدیریت اقتصادی دوباره سر برآورده است. این ابزار اگرچه کاربردهایی جزئی در بخشهای گوناگون مدیریت سرمایهداری دارد، اما توسعه و تکامل اصلی آن با سیاستهای سوسیالیستی رقم خورده که امکان شکوفایی کاملش را فراهم میسازد. با شدتگرفتن مهارناپذیرِ ناپایداریهای زیستمحیطی و مدیریتِ رعبآورِ هوش مصنوعی، نیاز به برنامهریزی اقتصادی و تنظیم بازارها به امری حیاتی و اضطراری تبدیل شده است. پیامدهای فاجعهبار این دو فرآیند، هراسهای بزرگی را حتی در کانونهای اصلی سرمایهداری برانگیخته و اعتماد سادهلوحانه به این نظام را که در آغاز قرن جدید حاکم بود، در هم شکسته است. کسانی که هنوز سخنان یاوهٔ تقابل «پیروزی سرمایهداری» با «شکست سوسیالیسم» را تکرار میکنند، ارتباط خود را با واقعیت از دست دادهاند. آنها درنمییابند که این چشمانداز تازه، شامل پیروزی چشمگیر چین با رشد پایدار و رقابتش با ایالات متحده برای پیشتازی در فناوریهای نوظهور نیز میشود. این دستاورد از آنرو به دست آمد که چین از خودویرانگریِ فروپاشانندهٔ شوروی اجتناب کرد و تصمیم گرفت مسیر اقتصادی خود را بدون از میان بردن مزایای بهجامانده از پیشینهٔ سوسیالیستیاش تغییر دهد. چین صادرات کالاهای پایه را با طیف گستردهای از محصولات فرآوریشده و صنعتی جایگزین کرده و بهبودهای چشمگیری را در سطح زندگی مردم به نمایش گذاشته است. این کشور وضعیت پیشین خود بهعنوان کشوری توسعهنیافته را کاملاً پشت سر گذاشته و بدون متوسلشدن به زورگویی نظامی، به بازیگری بزرگ در عرصهٔ اقتصاد بینالملل تبدیل شده است. این غول آسیایی نئولیبرالیسم و مالیسازی اقتصاد را کنار گذاشت، اما نمیتوانست تنها با بهکارگیری الگوهای کینزی به مرحلهٔ کنونی برسد. چین چارچوبی را برپایهٔ تسلط حوزهٔ سیاست بر عرصهٔ اقتصاد شکل داد که سرمایهداران را تابع اختیارات واقعی دولت میسازد. این بخشهای برخوردار و دارای امتیاز وجود دارند و تأثیرگذارند، اما نه اهرمهای اصلی قدرت را در دست دارند و نه تصمیمگیریهای راهبردی تعیینشده توسط حزب کمونیست را کنترل میکنند. به همین دلیل است که تنظیم و مهار اقتصاد کارساز شده، برنامههای پنجساله تحقق مییابند و مهار پیامدهای بحرانهای مالی امکانپذیر میشود. دستاندرکاران این الگوی اقتصادی، آن را گونهای از «سوسیالیسم بازاری» مینامند. برخی دیگر از ما، آن را فرآیندی پرمناقشه به سوی گذاری طولانی به پساسرمایهداری میبینیم. اما با هر تفسیری، چین استدلالهای فراوانی برای تقویت بازنگری در سوسیالیسم ارائه میدهد؛ امری که در آن کشور در حوزههایی که به احیای مارکسیسم میپردازند، مفهومسازی میشود. همین روند در ویتنام نیز صادق است که در مقیاسی دیگر، فرآیندی مشابه را طی میکند.
ارزیابیهای دوباره و تلاطمها
سوسیالیسم مفهومی است که در درجهٔ نخست با دستاوردهای مردمی پیوند خورده است. این مفهوم با بهبود سطح زندگی فرودستان در نبردشان علیه سرمایهداری شکل میگیرد. با در نظر گرفتن این معیار، ارزیابیهای تازهای از جایگاه و اهمیت تاریخی اتحاد جماهیر شوروی در حال شکلگیری است. الگوی اقتصادی آن کشور بهشدت از ناکارآمدی، کمبود کالا و تنوع پایین مصرف آسیب میدید. اما هیچیک از مصائب امروزی مانند بیکاری، بدهیهای شخصی یا ناپایداری شغلی را که امروزه بر همهٔ کشورهای سرمایهداری سایه افکنده، به همراه نداشت. دستاوردهای بزرگ اجتماعیِ حاکم بر شوروی، با تحمیل و تثبیت «دولت رفاه» در غرب، بازتاب بیرونیِ بسیار گستردهای یافت. بهبودهای باورنکردنی که برای دههها در کشورهای توسعهیافته مستقر شد و دوام آورد، از ترسِ کمونیسمی پذیرفته شد که طبقات حاکم آن را با وجود اتحاد شوروی مرتبط میدانستند. فروپاشی آن نظام، راه را برای هجوم نئولیبرالی و ویرانی سازمانیافتهٔ سندیکاها، پیمانهای دستهجمعی کار و حقوق مربوط به آموزش، مسکن و درمان هموار ساخت. این اذعان به اهمیت تاریخی شوروی، موضوع بحثهای روز است که امکان گذر از بیاعتبارسازیهای مطلق آن تجربه را فراهم میکند. اقتصاد اتحاد شوروی در رقابت با ایالات متحده شکست نخورد، چرا که هر دو قدرت در سطوح متفاوتی قرار داشتند. در روابط واقعاً قابل قیاس، وضعیت روسیه بهتر از ترکیه بود، چین بیش از هند پیشرفت میکرد و اروپای شرقی از هیچیک از مصائب بزرگ آمریکای لاتین رنج نمیبرد. این ارزیابی دوباره از شوروی، از زمان پشت سر گذاشتن فروپاشی دوران یلتسین، در داخل روسیه در حال جلب همراهی است. در برابر یک بلوک غربیِ جنگطلب که امروزه مصمم به تسلیم یا تجزیهٔ این کشور است، ارزشگذاری دوبارهٔ دستاوردهای اتحاد شوروی در طول دههها مقاومت در برابر همین تجاوزها، تثبیت میشود. جنگ اوکراین، تحریمهای تجاری آمریکا و فشارهای مالی اروپا، این بازنگری را که خودکشی سیاسیِ صورتگرفته با انحلال شوروی را زیر سؤال میبرد، مستحکم کرده است. بازخوانی آن اشتباه محاسباتی، علتِ احیای ارزشهای سوسیالیستی و ظهور دوبارهٔ نمادهای کمونیستی در ابتکارات بینالمللی (مانند سوویترن) است که خواستار بازگشت به بلشویسم هستند. سوسیالیسم همچنین به دلیل فضای جنگی که با شدت ویژهای در اوکراین، فلسطین و ایران مشهود است، معنای خود را بازمییابد. این فضای نظامیگری متمایل است تا بهعنوان خطری تازه و جهانی همهگیر شود. همانند گذشته، جنگطلبی زمانی شدت میگیرد که ابرشرکتهای سرمایهداری راهی برای خروج از بحران خود نمییابند و برای بازآفرینی کسبوکار خود از طریق اقتصاد جنگی و بازسازی نظامی تولید، جنگها را گسترش میدهند. این مسیر در جنگ جهانی اول غلبه داشت و در جنگ جهانی دوم تکرار شد و زمینهساز زمینلرزههای عظیمی گردید که به انقلابهای سوسیالیستی در روسیه، چین، اروپا و خاورمیانه انجامید. بازآفرینی این چشمانداز، به عنوان یک احتمال دردناکِ امروزی رخ مینماید که دوراهیِ «سوسیالیسم یا بربریتِ» مورد اشارهٔ رزالمبورگ را پیش رو میگذارد.
نسلها در مسیر نبرد
ظهور دوبارهٔ پروژهٔ سوسیالیستی در زمانهٔ کنونی، تا حد زیادی ناشی از تحول نسلی است. در دههٔ دوم قرن بیست و یکم، یک تغییر دوران تثبیت میشود، زیرا رویدادهای بزرگی که قرن گذشته را بستند، دیگر بر جوانان این دورهٔ جدید تأثیری ندارند. بهویژه فروپاشی شوروی—که آگاهی سوسیالیستی بینالمللی در قرن بیستم را به سختی تحت تأثیر قرار داد—بر نسلهای کنونی تأثیری ندارد. این رویداد برای بخشهای سیاسیتر، رویدادی متعلق به گذشته و برای بدنهٔ جامعه، واقعهای تقریباً ناشناخته است. به همین دلیل، واژههایی که در دوران اوج نئولیبرالیسم تا این حد سرزنش میشدند—مانند سوسیالیسم یا کمونیسم—در حال از دست دادن بار منفی خود هستند و توسط نوادگانِ باتجربههای برابرخواه، بدون پیشداوری دوباره مورد توجه قرار میگیرند. این تغییر نگرشها، علتِ پذیرشِ دوباره و جوانگرایانهٔ این آرمانهاست. این چرخش در ایالات متحده بسیار مشهود است. در آنجا، مدمانی، شهردار جدید نیویورک، تعلق خود به سوسیالیسم را پنهان نمیکند و جوانانی که از او حمایت میکنند نیز در این هویت شریکاند. هم نظرسنجیها و هم پیوستگیِ تکاندهندهٔ پیروزیهای جریان سوسیالیستی در درون حزب دمکرات (DSA)، این گرایش را تأیید میکنند. این پیروزیها به شهرهای مختلف کشور گسترش یافته و انزجار روزافزون از میلیاردرهای دیجیتال را که از ناپایداری شغلی کارگران به ثروت میرسند، هدایت میکند. اما سوسیالیسم نه تنها به دلیل بازنگری طرفدارانش، بلکه به علت خشم مخالفانش نیز پرطنین شده است. خودِ ترمینولوژی مارکسیسم با همین ملامتها دوباره وارد دستور کار عمومی شده است. راست افراطی با دیوسازی از سوسیالیسم با چنین شدتی، کنجکاوی و علاقه به برنامهای را که در نقطهٔ مقابل ترامپیسم قرار دارد، زنده کرد. این تقابل قاطع، بحثهای داغی را برانگیخته است. ارتجاعیون با ستایش سرمایهداری، نابرابری را امری اجتنابناپذیر معرفی میکنند. آنان مالکیت را نهادی آسیبناپذیر میدانند و به بازار به عنوان ستون دستنخوردهٔ هر جامعهای مینگرند. با این پیشفرضها، بیکاری را طبیعی جلوه داده، خودخواهی را توجیه کرده و استثمار را مشروعیت میبخشند. برعکس، سوسیالیستها از بهبودهای اجتماعی دفاع میکنند، عدالت را پاس میدارند، یاوری و همکاری را تقویت کرده و برادری میان ملتها را تشویق مینمایند. به همین دلیل، دستاوردهای حقوقی زنان، اقلیتها و ستمدیدگان از هر دست را میستایند، از مردمیسازی جامعه حمایت میکنند و خواهان مدیریت و تنظیم ثروتهای عمومی هستند. نبرد اندیشهها میان این دو جریان به همهٔ عرصهها کشیده شده و شامل مناقشه بر سر خودِ مفهوم «آزادی» است. راستگرایان این مفهوم را تمجید میکنند، اما تنها معنای واقعی که برای آن قائلند، نبودِ محدودیت برای بازار و امتیازِ تبعیِ حاصل از آن برای سرمایهداران جهت استثمار کارگران است. در مقابل، سوسیالیستها آزادی را با برابری و امکان بهبود شرایط اجتماعی برای اکثریت مردم پیوند میدهند. تقابل مشابهای نیز پیرامون برداشت انتقادی دو جریان از «دولت» وجود دارد. زیادهگوییهای ضد دولتیِ راست افراطی، با نادیدهگرفتن این حقیقت که سرمایهداری بدون حمایت دولت حتی یک دقیقه هم دوام نمیآورد، به آتشبازی و نمایشی توخالی بدل شده است. برعکس، پروژهٔ سوسیالیستیِ محوِ ستمِ دولتی، بر هدفی منسجم برای گسترش تدریجی برابری استوار است تا مسیری طولانی به سوی کمونیسم را بپیماید. ظهور دوبارهٔ سوسیالیسم در دستور کار عمومی، قدرتمندانی را هراسناک کرده که بر کمپین وحشیانهٔ ضدکمونیستیِ بهراهافتاده توسط ترامپ، روبیو و همدستانشان صحه میگذارند. آنان شبحهای جنگ سرد و ابزارهای سرکوبگرانهٔ مککارتیسم را که بسیاری از تحلیلگران منقضیشده میدانستند، دوباره احیا میکنند. آنان این هجمه را زنده میکنند زیرا دغدغه و هراس اصلیشان بازسازی بالقوهٔ دشمن واقعیشان، یعنی سوسیالیسم است.
تجربهها و راهبردها
سوسیالیسم در پیوندی نزدیک با روایتهای تازهای از تجربههای قدیمی مدیریت شهری (مدیریت انجمنی/مدنی) دوباره سر برمیآورد. سنتی صدساله در این حوزه وجود دارد که بار دیگر به عنوان آزمایشگاه قدرت مردمی عمل میکند. این نفوذ و اثرگذاری امروزه در پیروزیهای انتخاباتی چپ در شهرهای مهم به چشم میخورد. نیویورک به دلیل ورود نسل جدیدی از فعالان که کمپینها را به خیابانها بازگرداندهاند، شاخصترین نمونه است. آنان به دنبال ارتباط مستقیم و بیواسطه با شهروندان هستند و با این باور که سیاست به دنیای اثیری شبکههای اجتماعی محدود شده است، مخالفت میکنند. آنان با پشتیبانی بزرگ جوانان طبقهٔ کارگر عمل میکنند که پیشنهادهایی چون مالیاتهای تصاعدی بر سرمایههای کلان، دفاع از مهاجران و محکومیت ژنوساید غزه را همهگیر کردهاند. آنان با قرار دادن آرمان فلسطين به عنوان پرچم محوری کنش سیاسی خود، موفق شدهاند نخستین وزنهٔ تعادل بزرگ را در برابر راست افراطی در قلب سرمایهداری ایجاد کنند. آنچه در نیویورک رخ داد، امروزه در نقاط دیگری نیز امتداد یافته است؛ مانند شهر گراتس اتریش که در آن شهردار کمونیست با استقبال گسترده از برنامهٔ مسکن خود دوباره انتخاب شد. نظرسنجیهایی وجود دارد که پیروزیهای انتخاباتی چپ را در کلانشهرهای مهم اروپا پیشبینی میکند و موج رستاخیز سوسیالیسم شهری را که ریشههای محکم و ابعاد بزرگتری در هند و دنیای آسیایی دارد، تأیید مینماید. همین روند پیشتر در آمریکای لاتین، از زمان تجربهٔ نخستینِ بودجهریزی مشارکتی در پورتو آلگره مشاهده شده بود. این تجربهها موجب بازنگری در الگوی «وینِ سرخ» میشود که در آغاز قرن بیستم توسط اتریش-مارکسیسم بهعنوان حلقهای از راهبردِ تسخیر دولت مفهومسازی شد. در چشمانداز کنونی، این پیوندها به پیشنهاد سوسیالیستیِ رسیدن به دولت از طریق انتخابات اشاره دارد تا از آن نقطه به بعد، بر سر قدرت واقعی رقابت شود. بدیهی است که پیروزی چپ در انتخابات ریاستجمهوری، تنها نخستین گام برای مواجهه با قدرت سیاسی واقعی کسانی است که پشت به مردم حکومت میکنند. این امر نیروهایی را برای آغاز یک تحول دموکراتیک فراهم میکند که به شهروندان اجازه میدهد دربارهٔ مسائل حیاتی جامعه تصمیمگیری کنند. همین نبرد به قوهٔ قضائیه و مبارزه با ساختاری گسترش مییابد که به نفع قدرتمندان رای میدهد. این همچنین نبردی برای سرنگونی سلطهٔ رسانهای است که در انحصار مشتی از سرمایهداران قرار دارد و نیز برای کنترل قدرت نظامی که توسط نگهبانان وضع موجود اداره میشود. این فتحِ اهرمهای جامعه، هدفش ریشهکنکردن تسلط اقتصادی سرمایهداران است تا مسیرها را به سوی برابری اجتماعی بگشاید. سوسیالیسم فرآیندی است که از طریق این گسترش قدرت مردمی به جای قدرت بورژوایی، بهوسیلهٔ بازسازی بنیادی دولت حرکت میکند. لنین روشن ساخت که این نهاد چگونه به عنوان کانون کنترلی عمل میکند که اقلیتی از سرمایهداران بر اکثریت جامعه اعمال میکنند. چپ، سوسیالیست است زیرا به این پروژه متعهد است، در تقابل با ترقیخواهی (پروگرسیویسم) که سرمایهداری را حفظ کرده و از هدفهای برابرخواهانه دست میکشد. بهدلیل این انصراف، آنان اغلب بدون چالش کشیدن قدرت در دولتها حضور مییابند و ناامیدیهایی را ایجاد میکنند که جادهصافکنِ صعود راستگرایان میشود. یک راهبرد سوسیالیستیِ همگام با شرایط کنونی، طرحی روی کاغذ نیست. این امر مستلزم مبارزاتی با شدت بالا و شورشهایی است که امکان ترکیب اصلاحات با انقلاب را فراهم کرده و تقابلهای نادرست میان این دو سطح را پشت سر بگذارد. همانطور که لوکزامبورگ اشاره میکرد، مکمل بودنِ کاملی میان اصلاحات بهدستآمده در ظلّ نظام کنونی و پویایی انقلابی که سرمایهداری را ریشهکن خواهد کرد، وجود دارد. خودِ کنش مردمی شیوه و ابعاد ویژهٔ این ترکیب را در هر مورد تعیین خواهد کرد. این فرآیند نیازمند پیشبردِ مسیر رادیکالشدنی است که بسیاری از نظریهپردازان مارکسیسم مطرح کردهاند. این امر دربرگیرندهٔ پویشی بلندمدت است که با راهبردهای تثبیت سلطه (هژمونی) و پیشروی حوزهٔ عمومی هموار میشود. خیزش دوبارهٔ سوسیالیسم، بازنگری در این مختصاتِ پروژهٔ پساسرمایهداری را تقویت میکند.
ویژهگیهای منطقهای
بازنگری سوسیالیسم در آمریکای لاتین در مقطع کنونی دشوارتر، اما در چشمانداز آینده بسیار استوار است. سختیهای کوتاهمدت ناش از قدرتی است که موج راست افراطی به نمایش میگذارد، با دولتهایی بیشتر در این منطقه نسبت به هر نقطهٔ دیگر کُرهٔ زمین. این گسترش ناشی از فروکشکردن یک چرخهٔ ترقیخواهانه است که نطاق آن فراتر از طرحهای مشابه در دیگر مناطق بود. این فضای نامساعد کنونی، هر سه ستونِ چشمانداز سوسیالیستی دهههای اخیر یعنی کوبا، ونزوئلا و بولیوی را تحت تأثیر قرار میدهد. کوبا جزیرهٔ کوچکی است که در ۹۰ میلی میامی قرار دارد و نمیتواند به تنهایی در افق سوسیالیستی پیش برود، مگر آنکه با فرآیندهای مشابه در سطح منطقهای یا جهانی پیوند بخورد. این کشور اکنون با تشدید محاصرهٔ امپریالیستی با خطری جدی روبروست. ترامپ مانع از ورود نفت میشود و تلاش میکند بحرانی بشردوستانه ایجاد کند تا انقلابی را که مردم با قهرمانی بزرگ از آن دفاع میکنند، دفن نماید. ونزوئلا با نبردی فرساینده برای بقا روبرو شد که پروژهٔ نوآورانهٔ «سوسیالیسم قرن بیست و یکم» آن را کمرنگ کرد. امروزه این کشور عملاً توسط ایالات متحده اشغال شده تا نفت آن به سرقت رفته و کشور به مستعمره تبدیل شود. الگوی چندملیتی بولیوی شامل عناصری از گذار بالقوه به سوسیالیسم با نقشآفرینی بزرگ بومیان بود. این مسیر با بازگشت راست به دولت و تعدیل ساختاری نئولیبرالی که نخستین شورش بزرگ دورهٔ جاری را رقم زد، مسدود شد. اما این سختیها در کنار استواری و انسجامی قرار دارند که پروژهٔ برابرخواهانه در آمریکای لاتین پس از دو دهه سازماندهی، کنشگری و آگاهی مردمی به دست آورده است. در بیشتر کشورها، شبکههای تازهای از مبارزان با تنوع زیادی از تجربههای پیوسته به کارکرد سوسیالیستی شکل گرفتهاند. این مسیر یک بداههپردازیِ اخیر نبود. آمریکای لاتین از اندوختهای چندصدساله از چپ برخوردار است، با سنتهای سوسیالیستی و کمونیستی که به شکلگیری طبقهٔ کارگر شکل دادند و با چهرههایی در حد و اندازهٔ رکابارن در شیلی. این میراث، ستون نظری ویژهای را تغذیه کرد که در منطقه حول «مارکسیسم آمریکای لاتین» شکل گرفت. این شالودهٔ مفهومی در گرمای انقلاب کوبا پخته شد و بر اهمیت سوژه در تحول انقلابی و تأثیر اراده برای تغییر جامعه تأکید کرد. با این ویژگی، بر اهمیت اصول اخلاقی تأکید ورزید و مفهومی از «انسان نو» را آفرید که به آن اجازه داد حضور طیف وسیعی از بخشهای مردمی را در پویشِ تحولآفرین درک کند. این دیدگاه نقش تعیینکنندهٔ دهقانان و حاشیهنشینان را در دههٔ ۱۹۷۰ درک کرد، در تقابل با ارتدکسی کمونیستی که تمرکز خود را بر نیروهای مولده معطوف میکرد. آن رویکردِ ارتدکس، تحولی اجتماعی را مطرح میکرد که مرکز ثقل آن تعریف فرآیندهایی بود که پیشرفت اقتصادی را شتاب میدادند یا کند میکردند و محوریّت کنشگران مردمی را نادیده میگرفت. چپ رادیکال قرن بیست و یکم، مارکسیسم آمریکای لاتین را جذب کرد و حساسیت آن را برای به رسمیت شناختن نقش جوامع بومی، زنان و صاحبان مشاغل کاذب به ارث برد. اما مهمتر از همه، تعهد خود را به مبارزهٔ مردمی و محوریّت کنش مستقیم حفظ کرد، در تقابل با ترقیخواهیِ زنجیرشده به انفعال که احترام و تقدیسِ ساختارهای ساختارمندِ متعارف را تحمیل میکند. سوسیالیسم در آمریکای لاتین همچنین از دستاورد بهجامانده از «نظریهٔ مارکسیستی وابستگی» تغذیه میکند که خروجِ نظاممندِ منابع را از یک منطقهٔ پیرامونی و توسعهنیافته توضیح میدهد. این سنت مفهومی امکان درک همهٔ پیامدهای استخراجگرایی (اکستراکتیویسم) را فراهم کرده است که منطقه را فقیرتر کرده و وضعیت وابستهٔ آن را تداوم میبخشد. درک این فرآیندها به تدوین برنامههای اقتصادی سوسیالیستی کمک میکند که ویژگیهای خاص آمریکای لاتین را در نظر میگیرند. این پروژهها راهبردهای رشد، بازصنعتیسازی و بازتوزیع درآمد را با محوریت حاکمیت انرژی، غذایی و مالی ترکیب میکنند.
چهرهها، هویتها و رویکردها
از تلفیق مارکسیسم آمریکای لاتین و نظریهٔ وابستگی، پروژههای سوسیالیستی سربرآوردهاند که به جایگاه ژئوپلیتیک منطقهای زیر سلطهٔ آمریکا توجه دارند. این سلطه و سرکوب، در عصر امپریالیسم بیپروا، خشن و مصادرهگری که ترامپ رهبری میکند، کاملاً آشکار است. از این گواهی، درک محوریّت فوقالعادهٔ ضدامپریالیسم در منطقه و همگرایی چپ با ملیگرایی انقلابی حاصل میشود. این پیوند در زمان ساندینو، کاردناس، تورریخوس و اخیراً با چاوز و پروژهٔ بولیوراری مشاهده شد. تردیدی نیست که پروژهٔ سوسیالیستی در آمریکای لاتین از مسیر پیشرفت در همبستگی و همگرایی آمریکای لاتین میگذرد. واضح است که منطقه نمیتواند بدون تقویت همگرایی خود، در برابر ایالات متحده مقاومت کند یا قراردادهای مناسبی را با چین به مذاکره بگذارد. اوناسور (UNASUR) و سلاک (CELAC) جلوههایی از این پیوند هستند که در آلبا (ALBA) نخستین تلاش بزرگ برای شکلدهی به گزینههای هماهنگی اقتصادیِ همبستهمدار با افقهای سوسیالیستی را به همراه داشت. مارکسیسم ضدامپریالیستی آمریکای لاتین همچنین از چهرههایی تغذیه میکند که به خوزه مارتی ارج نهادند (مانند مهیا) و با آرمانشهری ساختنِ بورژوازی ملی به مجادله پرداختند (مانند ماریاتگی). آنان با این دیدگاه، نگاهی بومی و مستقل آفریدند که با رویکردهای جزماندیشانه و اروپامحور که ویژگیهای منطقه را نادیده میگرفتند، در چالش بود. از این میراثها، فیدل کاسترو به عنوان برجستهترین نمایندهٔ چپ قرن بیستم ظهور کرد. او بهتر از هر رهبر دیگری همگرایی کامل نظریه و عمل سوسیالیستی را با در نظر گرفتن انقلاب کوبا به عنوان برههای از رهایی آمریکای لاتین، مجسم ساخت. او مدیریت متعارف حکومت را رد کرد و تسخیر قدرت دولت را فرماندهی نمود و در عمل نشان داد که یک تحول انقلابی چگونه شکل میگیرد. او رهبری بود که تیزبینی، استقلال و هوش سیاسی فوقالعادهای نشان داد؛ به آرمانهای سوسیالیستی پیوست بدون آنکه دستورات کرملین را بپذیرد. در دورهای کنش چریکی را ترویج کرد و در برهههایی دیگر مسیرهای رادیکالشدن ساختاری را با توانایی بالا برای انطباق آن پروژه با تغییر شرایط تشویق نمود. با همین دیدگاه، روابط نزدیکی با سالوادور آلنده حفظ کرد. فیدل به درک بسیار بالایی از لنین دست یافت تا راهبردهای سیاسی را با مقولههای کنش تحلیل کند؛ با ارزیابی موازنهٔ نیروها، ویژگیهای هر صحنه، تعریف دشمن اصلی و جستجوی اتحادها برای ساختن قدرت مردمی. آمریکای لاتین دستاوردهای فراوانی برای ارائه به خیزش دوبارهٔ سوسیالیسم دارد؛ خیزشی که بیش از هر چیز مستلزم بازیافتن این هدف در قالب بیانهای صریح است. دفاع از هدف برابرخواهانه با هویتی شفاف و ضدسرمایهداری، سادهترین و طبیعیترین راه برای بازآفرینی آرمانی است که به خط مقدم تاریخ بازمیگردد. مطالبهٔ سوسیالیسم بدون شرمساری و پنهانکاری، با نمادها و نامهای مسیر تاریخیاش، بهترین راه برای برافراشتن پرچم ردّ قاطعانهٔ زورگویی راست افراطی است. ترقیخواهی (پروگرسیویسم) از پذیرش این امر طفره میرود تا نزد قدرتمندان موجه جلوه کند و تنها از «جهانی دیگر»، «جامعهای دیگر» یا «آیندهای دیگر» سخن میگوید، در حالی که از آرمان کمونیستی اعلام برائت کرده و از شعارهای ضدسرمایهداری میهراسد. به همین دلیل پرچمها را واگذار میکند، در دولت تسلیم میشود و سرخوردگیهایی را به وجود میآورد که راستگرایان آن را هدایت میکنند. در برابر این تسلیم، چپِ تازهای سر برمیآورد که بدون تردید بر خیزش دوبارهٔ سوسیالیسم قمار میکند.
