
نویسنده: زیهونگ
منبع: تارنمای کونلونسِه چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
چکیده: هسته اصلی «تولید تعاونی»، از بین بردن تقابل میان سرمایه و نیروی کار مزدور است. تجدیدنظرطلبیِ برنشتاین با ترویج تعاونیهای مصرف، نگرشی را تبلیغ میکرد که تولید را از توزیع و مصرف جدا میسازد؛ دیدگاهی که هنوز هم در دنیای امروز به حیات خود ادامه میدهد. همانگونه که ماهیت سرمایه یک «رابطه اجتماعی» است، ماهیت تولید در نظام مالکیت عمومی نیز رابطهای انسانی است. مائو تسهتونگ نخستین کسی بود که دریافت تنظیم روابط انسانی در بنگاههای تولیدی بر پایه مالکیت عمومی، فرایندی بیپایان و مداوم است. او با مطرح کردن «حق مدیریت کارگران»، ماهیت مالکیت عمومی را از دلِ روابط زنده و پویای تولید بیرون کشید. نظریههای اقتصاد عامیانه مانند «بارآوری کل عوامل تولید» (TFP) سالهاست که در عرصههای آکادمیک جا خوش کردهاند؛ موضوعی که نشان از جریانی تجدیدنظرطلبانه (رویزیونیستی) دارد و مقامات فاسد قربانیان آن هستند. عناصر منافق با دستکاری بحث مالکیت و انکار ماهیت سرمایه، بر حفظ نظام کار مزدورانه و صیانت از مالکیت خصوصی پافشاری میکنند؛ آنها در روستاها تولید تعاونی را نفی کرده و مزرعههای خانوادگی آمریکا را الگو قرار میدهند. در مرحله کنونی، «توسعه باکیفیت» نه تنها نیازمند سازماندهی درست برای برانگیختن پویاییهای بزرگ نوآوری است، بلکه باید روابط تولید را از منظر اصلاح نظام مالکیت تعمیق بخشد، تولید تعاونی را تشویق کند و نشاط تولید را تحکیم سازد. این رویکرد، خط مرزی روشنی با نظریههای سوسیالیستیِ تجدیدنظرطلبانی چون برنشتاین رسم میکند؛ این همان سوسیالیسم زنده، الگوی نوین مدیریت بنگاهها توسط طبقه کارگر بر اساس اندیشه مائو تسهتونگ، قانون درونی بنگاهها و زیربنای کانونهای جدید رشد اقتصادی است.
۱. طرح مسئله و ریشههای تاریخی
بیش از یک سده پیش، زمانی که رویزیونیسم (تجدیدنظرطلبی) تازه شکل میگرفت، یکی از کانونهای اصلی نزاع نظرگاهی در عرصه اقتصاد — که دشمنی با انقلاب اکتبر را نیز در دل خود داشت — مسئله «تولید تعاونی» بود. ادوارد برنشتاین با «تعاونیهای تولیدی کارگری» مخالفت میورزید. او بر این باور بود که تعاونیهای تولیدی — که کارل مارکس و فریدریش انگلس مشتاقانه تشویقش میکردند و ولادیمیر لنین شجاعانه به آزمونش گذاشت — توان رشد و بالندگی ندارند؛ از این رو به ترویج مشارکت کارگران در «تعاونیهای مصرف» روی آورد. او تعاونیهای مصرف را «ابزاری برای غلبه بر استثمار» مینامید و تمجیدهای مبالغهآمیزی سر میداد مبنی بر اینکه: «کارگران به اتکای آن میتوانند بدون نیاز به نابودی مستقیم جانها و بدون توسل به زور، بخش بزرگی از ثروت اجتماعی را از آنِ خود کنند.» منطق برنشتاین روشن بود: سرمایهداران هرچهقدر میخواهند استثمار کنند، تا زمانی که توزیع، گردش و مصرف تا حدی اصلاح شود و سطح زندگی کارگران اندکی ارتقا یابد، همه خشنود خواهند بود. به تعبیر امروزی: اجازه دهیم آب راه بیفتد تا ثروت جاری شود؛ ابتدا به نابرابری و شکاف دامن بزنیم و سپس به توزیع بپردازیم. به بیان کوتاه: ابتدا کیک را بزرگ کنیم، سپس آن را تقسیم کنیم. با چنین دیدگاه اقتصادی، طبیعتاً انقلاب اکتبر اقدامی زاید تلقی میشد: «این اندیشه که کارگران را مستقیماً به صاحبان کارخانههایی که در آن کار میکنند تبدیل کنیم، هیچ ربطی به سوسیالیسم ندارد. آنچه در همسایه شرقی خود (روسیه) میبینیم سوسیالیسم نیست.» تاریخ تحول سوسیالیسم نشان میدهد که برنشتاین و امثال خروشف که پس از او آمدند، همگی به نام رفع فقر از طبقه کارگر و توسعه نیروهای مولده، موقعیت کارگران به عنوان صاحبان جامعه بر پایه اشکال مختلف مالکیت عمومی را نفی کردند و در عمل موجب فروپاشی تولید تعاونی شدند؛ این ویژگی مشترک تمام جریانات رویزیونیستی است. الگوی ثابت رویزیونیسم کهنه و نو این است که ابتدا با چهرهای مارکسیستی وارد میدان شوند، تئوریها را آشفته سازند و نسخههایی مغایر با واقعیت بپیچند؛ خواه تبدیل مالکیت عمومی به مالکیتِ دولتیِ ویژهخواران باشد، خواه تکهتکه کردن مالکیت عمومی تا کارگران به بهبود نسبی و محدودِ سطوح معیشتی خود دلخوش کنند. برنشتاین به نام «توسعه مارکسیسم»، دقیقاً در جهتی مغایر با راه مارکس حرکت کرد. حال آنکه مارکس سالها پیش تصریح کرده بود تولید تعاونی کارگران «با عمل خود اثبات کرد نظام سلطهگر و فقرآفرینِ کنونی که کار را تابع سرمایه میسازد، میتواند جای خود را به نظام جمهوری، فرحبخش و مشترکِ تولیدکنندگان آزاد و برابر بدهد.» اما برای تحقق این امر، «اصلاحات همهجانبه اجتماعی ضروری است» و «قدرت سیاسی باید از دست سرمایهداران و مالکان بزرگ به دست خود تولیدکنندگان منتقل شود.» مارکس با تاکید خاطرنشان میساخت: «ما به کارگران پیشنهاد میکنیم به جای تجارت تعاونی (تعاونیهای مصرف)، به تولید تعاونی بپردازند؛ چرا که اولی تنها پوسته نظام اقتصادی جدید را لمس میکند، اما دومی پی و شالوده آن را به لرزه میاندازد.» تولید تعاونی کارگران چگونه شالوده سرمایهداری را متزلزل میسازد؟ مارکس در این باره تحلیلهای مفصلی ارائه کرده است. هسته اصلی این مسئله، از بین بردن تقابل میان سرمایه و نیروی کار مزدور است. تجدیدنظرطلبانی چون برنشتاین و دیدگاههایی که بعدها تولید تعاونی را نادیده گرفتند، غالباً از زوایای مختلف این نکته کلیدی را نادیده گرفته یا از آن گریختهاند. در همان روزهایی که برنشتاین انقلاب اکتبر را تحقیر میکرد و مدعی بود بلشویکها سوسیالیسم را نمیفهمند، بلشویکها به رهبری لنین در حال کاوش در مسیر دشوار ساخت سوسیالیسم بودند. لنین در آخرین سال حیات خود به این جمعبندی رسید که: «ما میزان مناسبی از ترکیب منافع شخصی (منافع دادوستد خصوصی) با نظارت و کنترل دولتی بر این منافع، و نحوه تبعیت منافع شخصی از منافع عمومی را یافتهایم.» این همان نقطهای است که بعدها در چین تحت عنوان «تلفیق منافع دولت، جمع و فرد بر پایه مالکیت عمومی» مورد تأکید قرار گرفت. لنین خواستار آن بود که «شور و اشتیاق انقلابی» با «مهارت یک بازرگان متمدن» پیوند خورد و تاکید داشت که «در شرایط مالکیت عمومی بر وسائل تولید و پیروزی طبقاتی پرولتاریا بر بورژوازی، نظام تعاونیهای متمدن همان نظام سوسیالیستی است.» لنین در عین حال پیشبینی میکرد که پیوستن تمام آحاد جامعه به تعاونیها نیازمند یک دوران تاریخی کامل است و گذر از تجارت به سبک آسیایی به تجارت به سبک اروپایی نیز یک عصر تاریخی کامل زمان خواهد برد. البته مفهومپردازی لنین از این دو سبک، همچنان نشانههایی از اروپامحوری را با خود داشت که ناشی از محدودیتهای آن عصر بود. لنین فرصت نیافت تا اشکال مشخص تولید تعاونی را بهطور تفصیلی بررسی کند؛ او صرفاً در مواجهه با «بیماری چپروی» مطرح کرد که شوروی باید نظام تیلوریسم آمریکایی را فرا بگیرد و پیشرفتهترین نظام کارخانهای روز را وارد مالکیت عمومی کند. اما او فرصت نکرد مسئله سوژهبودگی و نقش فعال کارگران را حل کند تا اصلاح و بازسازی نظام تیلوریسم تکمیل شود. در دوران استالین، صنعتیسازی اتحاد جماهیر شوروی و جنگ بزرگ میهنی در میان محاصره امپریالیسم به سرانجام رسید. با روحیه فداکارانه کار داوطلبانه، اقتصاد شوروی جهش شگرفی را تجربه کرد. وحشت امپریالیسم از رشد سریع اقتصادی شورویِ آن دوران را میتوان حتی در موزههای امروزی غرب نیز مشاهده کرد؛ جایی که نمودارها و توضیحات حمله به اقتصاد شوروی، شباهت عجیبی به سخنان برخی «کارشناسان نماهای» امروزی دارد که استالین را صرفاً با برچسبهای جمود و پاکسازی توصیف میکنند. در حوزه روشهای مدیریتی، صنایع شوروی و پروژههای کمکی به چین، منطق مالکیت عمومی در پیوند دادن کار با وسایل تولید را حل کردند؛ اما «نظام مدیریت تکنفره» (مدیرمحوری) تحت الگوی تیلوریسم، همچنان ساختار یکطرفه و از بالا به پایینِ مدیریت سرمایهداری را حفظ کرده بود. این واقعیت با روش بنیادی انقلاب چین که در اندیشه مائو تسهتونگ تجلی یافته بود، تفاوت داشت. روش چینی، روش دوطرفه «از مردم به مردم» (خط مشی تودهای) بود. این تفاوت نشان داد که ساختِ سوسیالیسم در چین وارد مرحله نوینی شده است و بر الگوی تولید تعاونی طبقه کارگر به سبک چینی تأثیر مستقیم گذاشت.
۲. تولید تعاونی در چین چگونه پیش میرود؟
درک بسیاری از رفقا از تولید سوسیالیستی تنها در حد «مالکیت عمومی» متوقف شده است؛ گویی تا زمانی که مالکیت عمومی حفظ شود، همهچیز رو به راه خواهد بود. این دیدگاه با اندیشه مائو تسهتونگ همخوانی ندارد. همانگونه که ماهیت سرمایه یک «رابطه اجتماعی» است، ماهیت تولید در نظام مالکیت عمومی نیز رابطهای میان انسانهاست. دستیابی به مالکیت عمومی میتواند از طریق ابزارهای انقلابی محقق شود، اما این که آیا میتوان نظام مالکیت عمومیِ تضمینکننده «حق مدیریت کارگران» را برپا ساخت یا خیر، نقطه تمرکز اصلی مائو بود. مائو ماهیت مالکیت عمومی را دریافت؛ بدون در نظر گرفتن این نقطه کلیدی، جامعه در موقعیت منفعل قرار میگیرد: از یک سو ببرِ خصوصیسازی و از سوی دیگر گرگِ بورژوازی نوظهور. پس از کنگره نوزدهم، فرایند سوسیالیسم در چین با قاطعیت گسترش افسارگسیخته سرمایه خصوصی را در هم کوبید. هنگامی که دادگاه حکم به مصادره ۱۰.۵ میلیارد یوان و ۱۸ سال حبس برای عاملان این جریان داد، مسیر اصلاح سرمایه اشرافی تازه نیمی از راه را رفته بود. این که آیا شرکتهای بیمه جدیدِ بازسازیشده با سرمایهگذاری کامل دولتی میتوانند همواره در خدمت بخش واقعی و سوسیالیسم باشند یا خیر، به کار خلاقانه و با نشاط تمامی نیروی کار بنگاهها و ایفای نقش «بازرگان متمدن» (به تعبیر لنین) بستگی دارد. پس از دوران «یکسوسازی و سه اصلاح» (اصلاحات سوسیالیستی)، تفاوتهای میان چین و شوروی در مدیریت مالکیت عمومی، خود را در قالب مقایسه «قانوننامه کارخانه فولاد مانیتوگورسک شوروی» و «قانوننامه کارخانه فولاد آنشان چین» نشان داد. بر خلاف تصور برخی که تدوین قانوننامه آنشان را صرفاً خروج کارشناسان شوروی میدانند، این قانوننامه کاربرد طبیعی و اجتنابناپذیر «خط مشی تودهای» حزب در صنعت بود. اصل «ترکیب سهگانه» (مشارکت مدیران، کارگران و متخصصان فنی) نخستین بار در آوریل ۱۹۴۸ در دستورالعملهای مائو برای اداره معادن دولتی ظهور یافته بود. خط مشی تودهای، سرچشمه دانش اندیشه مائو تسهتونگ و حیاتبخشترین روش کاری حزب است. همین امر سبب شده چین در تحقق اندیشه تولید تعاونی از مزیتهای کمنظیری برخوردار باشد. مائو نخستین کسی بود که دریافت تنظیم روابط انسانی در بنگاههای عمومی سوسیالیستی پایانی ندارد. مائو با نقد نگاه بورژوایی به حقوق کار، مطرح کرد که حق مدیریت کارگران بنیادیترین حق است. او هوشمندانه دریافت که تجدیدنظرطلبان چگونه تولید تعاونی را تخریب میکنند: «دیوانسالاران (بوروکراتها) و طبقه کارگر و دهقانان فقیر دو طبقه به شدت متضاد هستند؛ این افراد به عناصر بورژوایی تبدیل شده یا در حال تبدیل شدن هستند که خون کارگران را میمکشند.» دهها هزار مقام فاسدی که در سالهای اخیر با آنها برخورد شده است، به عنوان عناصر بورژوازی نوظهور، دشمنان بزرگ تولید تعاونی کارگران در کشور ما به شمار میروند. عامل اصلی دگرگونی و فساد این افراد، افسونِ تئوریهای اقتصادیِ بهظاهر مارکسیستی اما در واقع انحرافی بود؛ تئوریهایی که با فرض «انسان اقتصادی»، یگانگی منافع دولت، جمع و فرد را کنار زدند و بر این باور راسخ بودند که «انسان برای مال خود بیشتر از مال دیگران دل میسوزاند» و بدین ترتیب خصوصیسازی را هل دادند. تئوریهای اقتصاد بورژوایی مانند «بارآوری کل عوامل تولید» (TFP) سالها بر عرصه آکادمیک سایه افکنده بودند؛ تئوریهایی که سرمایه را به عنوان یک عامل تولیدی بیطرف جا میزدند، نظریه ارزشافزوده را نفی میکردند و کار مزدورانه را پیشفرضِ توسعه نیروهای مولده میدانستند. پروندههای متعدد فساد نشان میدهد مقامات فاسد غالباً همان مجریان خصوصیسازی و نظام کار مزدورانه بودهاند؛ آنها قربانیان جریان تجدیدنظرطلبی اند. در کنار اینها، گروهی از مسئولان نیز وجود دارند که شعارهای رسمی سر میدهند، اما به نام «فعالان بازار» از سهمداری اقلیت، بلعیدن اموال عمومی و خریدن نیروهای کلیدی حمایت میکنند و تولید تعاونی و اقتصاد جمعی را کنار میزنند. برخی مسئولان با گرفتن شعار «توسعه باکیفیت»، تنها بر قدرت سرمایه تأکید ورزیده، ارزشآفرینی کار را نادیده میگیرند و خواستههای طبقه کارگر برای تولید تعاونی را سرکوب میکنند. آنها از «رفاه مشترک» دم میزنند، اما در عمل شکاف طبقاتی را تعمیق کرده و به بحرانها دامن میزنند. در روستاها نیز تولید تعاونی مسیر پرپیچوهامی را پیموده است. حتی امروزه برخی «کارشناساننما» آشکارا علیه تولید تعاونی قلم میزنند. آنها با ترویج این دیدگاه که «در هر کشوری و با هر نظام اجتماعی، کشاورزی باید بر پایه مدیریت خانوادگی باشد»، نظامهای استثماری را توجیه کرده و الگوی مزارع خانوادگی آمریکا را ایدهآل میدانند، حال آنکه اقتصاد جمعی و تولید تعاونی را خط قرمز تلقی میکنند. این جریانها با اتکا به آمارسازی، دستاوردهای حاصل از کودهای شیمیایی و بذرهای اصلاحشده را به نام راهکار تکروانه جا میزنند. آنها تعاونیهای صوری برپا میکنند تا بودجههای دولتی را تصاحب کرده و مالکیت عمومی زمین را دچار تغییر ماهیت کنند. این ادعاها اگرچه ظاهر مارکسیستی به خود میگیرند، اما در حقیقت نماینده منافع مالکان جدید جداشده از تولید و در نقطه مقابل منافع کارگران کشاورزی هستند. در جمعبندی شرایط کنونی، با معیار قرار دادن نشاط بنگاهها و پویایی بازار، نه تنها باید روشهای تولیدی نوآورانه و پویا (مانند الگوی شرکتهای پیشتاز فناوری، پرداختهای دیجیتال و ارتباطات هوشمند) را سازماندهی کرد، بلکه باید روابط انسانی در فرایند تولید را از طریق اصلاح نظام توزیع و اصلاح نظام مالکیت تعاونی دگرگون ساخت. نمونههایی مانند شرکت «هوآوی» با تبدیل نیروی کار مزدور به «تلاشگران ذینفع»، توانستهاند به خوبی منافع فردی را با منافع جمعی پیوند بزنند و مصداق این گفته مارکس باشند که کار مزدورانه جای خود را به «کار متحدانه و داوطلبانه» خواهد داد. در مقایسه با الگوی انباشت سرمایه برای اقلیت، هوآوی مازاد ارزش را در مسیر تحقیق و توسعه نامحدود به کار میگیرد؛ بدین ترتیب، با گذر از «پرستش کالا» به «اصلاح روابط انسانی»، حس صاحبانفرمان بودن بازمیگردد و الگوی نوینی از تولید تعاونی شکل میگیرد. به دلیل سوءبرداشتها از دوران مائو، برخی رفقا نگرانند که مدیریت بنگاهها توسط کارگران به آشفتگی داخلی بینجامد. این امر نشان میدهد برخی مدیران حتی پس از سالها فعالیت در بخش دولتی، منطق بنگاهداری را به درستی درک نکردهاند. آنها اهمیت رویکردهای نوین مشتریمحوری و ساختارهای غیرسلسلهمراتبی را درک نمیکنند و تجارب تاریخی مدیریت کیفیت و حسابداری خرد توسط کارگران را نادیده میگیرند. برخی حتی روشهای نادرست روابط فردی و دستمزدهای زیرمیزی را وارد بخش عمومی کرده و روحیه همبستگی جمعی را تخریب کردهاند؛ امری که چنین بنگاههایی را از درون دچار مسخ و بیگانگی ساخته است. به بیان کوتاه، در شرایطی که بنگاههای دولتی شریانهای حیاتی کشور را در دست دارند، مدیریت بنگاهها توسط تمامی کارگران، مشارکت در سود تولید و حضور در عرصه بینالمللی به عنوان بازرگانان متمدن، خط مرزی روشنی را با رویزیونیسم برنشتاین ترسیم میکند. این همان سوسیالیسم زنده، الگوی نوین تولید تعاونی بر اساس اندیشه مائو تسهتونگ، قانون درونی فعالیت بنگاهها و شالوده کانونهای جدید رشد اقتصادی است.
توضیحات و سلب مسئولیت: ۱. دیدگاههای مطرحشده در این مقاله صرفاً متعلق به نویسنده بوده و بازتابدهنده مواضع رسمی این تارنما نیست. ۲. این بازنشر صرفاً جنبه آموزشی و پژوهشی دارد.
