جنگ ایران، پیمان مکه و عبور از واشنگتن – پرینس کاپون

وقتی سپر به هدف تبدیل شد: جنگ ایران، پیمان مکه و عبور از واشنگتن – پرینس کاپون

نویسنده: پرینس کاپون

ترجمه مجله جنوب جهانی

«تایمزِ هند» با کنار هم قرار دادن پول سعودی، قدرت نظامی ترکیه و آرسنال هسته‌ای پاکستان، نمایشی از یک «ناتوی اسلامی» نوظهور می‌سازد؛ نمایشی که جنگ و تناقضاتِ زمینه‌سازِ این توافق را به حاشیه می‌راند. اما زیر این تیترهای داغ، ساختاری قدیمی‌تر از همکاری‌های نظامی، وابستگی‌های انرژی و ریسک‌زدایی‌های منطقه‌ای نهفته است؛ ساختاری که جنگ آمریکا و اسرائیل سرعتِ تحولاتش را چندبرابر کرد. این جنگ گرچه ایران را ویران ساخت، اما پایگاه‌های آمریکایی را هم کوبید، زیرساخت‌های حیاتی فرماندهی را از کار انداخت و آسیب‌پذیری سیستم امنیتی واشنگتن را در سراسر غرب آسیا برملا کرد.

تناقض اصلی فراتر از این است که کدام طرف اهداف بیشتری را نابود کرده است: ایالات متحده نشان داد که هنوز می‌تواند ویرانی‌های فوق‌العاده‌ای به بار آورد، اما در تبدیل این ویرانی به یک فرمانروایی بی‌رقیب ناکام ماند. همین امر، روندِ چندقطبی‌شدن جهان را شتاب بخشیده است؛ روندی که در آن، حتی دولت‌های وابسته به واشنگتن نیز در حال ساخت مسیرهای فرار جدیدی هستند تا از وابستگی مطلق به آمریکا رها شوند. برای کارگران و ملل تحت ستم، این شکاف‌ها در انحصار امپریالیستی، فرصت به شمار می‌روند نه خودِ رهایی؛ و وظیفه ما، تعمیق این شکاف‌ها از طریق مبارزه سازمان‌یافته ضدجنگ است، بی‌آنکه مانورهای دولت‌های سرمایه‌داری را با آزادی و رهاییِ مردم اشتباه بگیریم.

پیمانِ پشتِ صحنه نمایش

در تاریخ ۷ اوت، نشریه تایمزِ هند امضای «توافق‌نامه دفاع مشترک مکه» میان عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه را با تیتری جنجالی اعلام کرد؛ تیتری که با دقت طراحی شده بود تا به مخاطب هندی بگوید چه چیزی را باید در وهله اول ببیند: سه قدرت مسلمان وارد یک پیمان دفاع مشترک شده‌اند، پاکستان سلاح هسته‌ای دارد و هند در حال تماشای آن‌هاست.

اصل رویداد بدون شک اهمیت بالایی دارد. این توافق‌نامه تصریح می‌کند که حمله مسلحانه به هر یک از این سه کشور، حمله به تمامی آن‌ها تلقی خواهد شد. اما این مقاله صرفاً به گزارش فاکت‌ها بسنده نمی‌کند، بلکه حقایق را به گونه‌ای می‌چیند که پیش از آنکه خواننده اطلاعات کافی برای تحلیل جنسِ واقعی این ائتلاف داشته باشد، تفسیر خاصی در ذهنش شکل بگیرد.

دست‌کاری اول در لحن و زبان رخ می‌دهد: در ابتدا به ما گفته می‌شود این توافق در حالی سر می‌رسد که «منازعه شامل ایران» در حال ایجاد بی‌ثباتی در غرب آسیاست. جنگ در اینجا تقریباً مانند هوایی نامساعد جلوه می‌کند که از سمت خلیج فارس می‌وزد؛ ناخوشایند و خطرناک، اما بدون یک عامل و مسبب مشخص! تنها در ادامه گزارش است که اذعان می‌شود تشدید درگیری‌های فعلی، در پی حملات ۲۸ فوریه ایالات متحده و اسرائیل به ایران رخ داده است. این تقدم و تأخر زمانی در متن وجود دارد، اما فرمول‌بندی اولیه، تاریخ‌نگاری واقعیت را در غبارِ بی‌طرفانه «منازعه شامل ایران» محو می‌کند. تجاوزگر، هیچ فاعلی پیدا نمی‌کند و بی‌ثباتی صرفاً «اتفاق می‌افتد».

دست‌کاری دوم از طریق بزرگ‌نمایی صورت می‌گیرد: ترکیه به عنوان دارنده دومین ارتش بزرگ ناتو معرفی می‌شود. عربستان به عنوان یکی از بزرگ‌ترین صادرکنندگان نفت جهان وارد صحنه می‌شود و پاکستان به عنوان تنها کشور مسلمانی که سلاح هسته‌ای دارد قلمداد می‌گردد. قرار گرفتن این ویژگی‌ها در کنار این گزاره که «حمله به یک کشور، حمله به همه است»، بار ایدئولوژیک خاص خود را تولید می‌کند. سه توانمندی ملیِ جداگانه، در ذهن مخاطب به یک مشت گره‌خورده و عظیم نظامی تبدیل می‌شود. مقاله حتی خوانندگان را به سمت ویدئویی هدایت می‌کند که می‌پرسد آیا یک «ناتوی اسلامی» پدید آمده است؟ اما متن هرگز وجود یک فرماندهی یکپارچه به سبک ناتو، تعهدات خودکار نیروها، برنامه‌ریزی عملیاتی مشترک یا تضمین هسته‌ای پاکستان برای سایر امضاکنندگان را اثبات نمی‌کند. تصویرسازی، فرسنگ‌ها از واقعیتِ موجود جلوتر می‌زند.

سپس نوبت به هند می‌رسد: تیتر خبر می‌دهد که «هند واکنش نشان داد»، اگرچه واکنشِ نقل‌شده بسیار خویشتن‌دارانه است: نیودلی صرفاً می‌گوید که این تحولات را «از نزدیک دنبال می‌کند». با این حال، قرار دادن نام هند در کنار آرسنال هسته‌ای پاکستان، فضای روانی داستان را تغییر می‌دهد. خواننده به سمت یک روایت تهدیدآمیز هندی-پاکستانی سوق داده می‌شود، بی‌آنکه بستر تاریخی لازم به او داده شود تا بفهمد چرا روابط این دو کشور در وهله اول نظامی باقی مانده است. تناقض حل‌نشده کنار گذاشته می‌شود و سلاحِ حاصل از آن تناقض، زیر نور پرژکتور قرار می‌گیرد.

در نهایت، مقاله به جامعه مطبوعاتی امنیت‌محور ضریب می‌دهد: وزارتخانه‌ها، رؤسای جمهور، تحلیلگران استراتژیک، توانمندی‌های نظامی، ذخایر نفتی، سرمایه‌گذاری و بازدارندگی. مردم عادی عمدتاً به عنوان ساکنانِ چیزی به نام «بی‌ثباتی منطقه‌ای» به چشم می‌آیند. نتیجه، یک جعل مبتذل نیست؛ بلکه بسیار هوشمندانه‌تر عمل می‌کند. حقایق تعیین‌کننده حضور دارند، اما سلسله‌مراتب آن‌ها طوری چیده شده که خواننده پیش از آنکه بپرسد چه فشارهای مادی این بلوک جدید را ساخته، یک بلوک هشداردهنده جدید را به چشم ببیند. نمایش، همان «ناتوی اسلامی» است؛ اما پرسشِ دفن‌شده این است که چرا سه کشوری که هم‌اکنون پیوندهای عمیقی با ساختارهای امنیتی موجود دارند، احساس می‌کنند به ساختار دیگری نیاز دارند؟

ساختارِ زیرینِ بندهای پیمان

پیمان دفاع مشترک مکه ناگهان یک قطب نظامی جدید از دل سه پرچم و یک عکس یادگاری رو به شهر مقدس خلق نکرده است. متن عمومی آن جدی است: عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه توافق کردند که حمله مسلحانه به یکی از آن‌ها، حمله به هر سه تلقی شود و متعهد به گسترش همکاری‌های دفاعی شدند. با این حال، متون منتشرشده نشان‌دهنده یک فرماندهی یکپارچه به سبک ناتو، نیروی مشترک دائمی، مکانیسم اعزام خودکار نیرو یا برنامه‌ای برای به اشتراک‌گذاری سلاح هسته‌ای نیست. ترکیه این توافق را نه به عنوان ایجاد یک فرماندهی نظامی یکپارچه، بلکه به عنوان اعمال دفاع مشروع دسته‌جمعی منطبق با ماده ۵۱ منشور ملل متحد ارائه کرد.

بنابراین، پرسش اصلیِ مدفون در زیر نمایش «ناتوی اسلامی» این نیست که آیا این سه دولت دارای ارتش، سلاح و پول هستند یا خیر؛ بلکه این است که چرا دولت‌هایی که پیش از این در سیستم‌های نظامی قدیمی‌تر تنیده شده‌اند، اکنون در حال ساخت لایه دیگری از امنیت دسته‌جمعی هستند؟

پاسخ این پرسش پیش از جنگ فعلی شکل گرفت. در ۲۹ ژانویه (پیش از حمله ۲۸ فوریه به ایران)، هاكان فیدان، وزیر امور خارجه ترکیه، در حال رایزنی درباره احتمال حضور ترکیه در ترتیبات دفاعی سعودی-پاکستان بود. او استدلال می‌کرد که کشورهای منطقه به جای واگذاری امنیت به قدرت‌های بیرونی، نیازمند «مالکیت منطقه‌ای» بیشتری بر امنیت خود هستند. فیدان صراحتاً فکربکرهای ساخت یک اردوگاه بسته عربی، ترکی یا فارسی دیگر را رد کرد و در عوض پیشنهاد داد همکاری با تعداد کمی از کشورها آغاز شود تا بعداً به یک پلتفرم منطقه‌ای تبدیل گردد. بنابراین، جنگِ فوریه این پروژه را اختراع نکرد؛ بلکه به بحثی سرعت بخشید که از قبل به دنبال کاهش وابستگی مطلق به امنیتِ وارداتی بود.

سپس آن مفاهیم انتزاعی به تجربه میدان نبرد تبدیل شد. ایالات متحده به شورای امنیت سازمان ملل اطلاع داد که عملیات نظامی خود علیه ایران را در ۲۸ فوریه و با همکاری اسرائیل آغاز کرده است. واشنگتن هدف این کمپین را نابودی توان موشکی تهاجمی ایران، زیرساخت‌های تولید موشک، توانمندی‌های نیروی دریایی و سایر دارایی‌های نظامی اعلام کرد. تا ۸ آوریل، پنتاگون تحقق اهداف «عملیات خشم حماسی» (Operation Epic Fury) را اعلام کرد و مدعی شد که برنامه موشکی ایران کاملاً فلج شده، نیروی دریایی آن از کار افتاده، پدافند هوایی‌اش نابود شده و ظرفیت‌های صنعتی-نظامی آن برای سال‌ها زمین‌گیر شده است.

اما تقویم نظامی با این ادعاها به پایان نرسید. تا ماه ژوئیه، سنتکام (CENTCOM) دوباره در حال انجام حملات مداوم شبانه علیه تاسیسات موشکی، زیرساخت‌های پهپادی، سیستم‌های مراقبت ساحلی، گره‌های ارتباطی و پدافند هوایی ایران بود. همین گزارش نظامی آمریکا نشان داد که بیش از ۵۰,۰۰۰ پرسنل آمریکایی همچنان در سراسر منطقه مستقر هستند. صرف‌نظر از حجم ویرانی‌هایی که کمپین فوریه-آوریل در داخل ایران به بار آورد، توانمندی‌هایی که واشنگتن رسماً آن‌ها را «نابودشده» خوانده بود، ماه‌ها بعد همچنان نیازمند سرکوب نظامی بودند.

جنگ همچنین مستقیماً به زیرساخت‌های پیشتازی کشیده شد که آمریکا برای سازماندهی قدرت نظامی خود در غرب آسیا ساخته بود. تنها چند هفته پیش از آغاز درگیری‌ها، سنتکام یک مرکز عملیات پدافند هوایی و موشکی چندملیتی را در پایگاه هوایی العبید در قطر افتتاح کرد. این مرکز جدید در دل «مرکز عملیات هوایی مشترک» قرار داشت و برای هماهنگی پدافند هوایی، برنامه‌ریزی‌های اضطراری، هشدارهای تهدید و تبادل اطلاعات میان آمریکا و شرکای منطقه‌ای طراحی شده بود. سنتکام اعلام کرده بود که این مرکز نماینده‌های نظامی ۱۷ کشور را در خود جای داده است.

پاسخ تلافی‌جویانه ایران متعاقباً به این زیرساخت نفوذ کرد. چند موشک ایرانی به مرکز عملیات هوایی مشترک در العبید اصابت کرد و آن را از کار انداخت. البته ایالات متحده آسیب‌پذیری این مرکز فرماندهی را پیش‌بینی کرده بود و وظایف فرماندهی کمپین هوایی را پیش از حمله به پایگاه هوایی شاو در کارولینای جنوبی منتقل نمود. اهمیت موضوع در این نبود که خود پایگاه العبید از بین رفت، بلکه در این بود که مجتمع فرماندهیِ مرکزیِ عملیات هوایی آمریکا در افغانستان، عراق، سوریه و منطقه، دیگر نمی‌توانست وظیفه جنگی خود را از روی خاکی که برای فرماندهی آن ساخته شده بود، با امنیت انجام دهد.

آسیب‌ها فراتر از یک مرکز فرماندهی بود. تحلیل تصاویر ماهواره‌ای نشان داد که دست‌کم ۲۲۸ سازه یا تجهیزات در ۱۵ سایت نظامی آمریکا بر اثر حملات ایران آسیب دیده یا نابود شده‌اند. زیرساخت‌های ضربه‌دیده شامل آشیانه‌ها، هواپیماها، رادارها، تجهیزات ارتباطی، زیرساخت‌های سوخت‌رسانی و سیستم‌های پدافند هوایی بود. تحلیل‌های ماهواره‌ای مستقل نیز خسارات فیزیکی قابل توجهی را در العبید ثبت کردند. شبکه پایگاهی آمریکا همچنان فعال ماند، اما جنگ نشان داد رادارها، گره‌های فرماندهی، هواپیماها، باتری‌های پدافند موشکی و تاسیسات لجستیکی که واشنگتن قدرت خود را از طریق آن‌ها اعمال می‌کند، خود در برابر تلافی‌های منطقه‌ای آسیب‌پذیر هستند.

بار دفاعی این جنگ، علاوه بر ابعاد فیزیکی، هزینه‌های سنگینی نیز داشت. تحلیل ذخایر تسلیحاتی آمریکا پس از جنگ نشان داد که پر کردن مجدد ذخایر کلیدی پاتریوت، تاد (THAAD) و توماهاک که در طول جنگ ایران مصرف شدند، ممکن است سال‌ها طول بکشد. این‌ها ذخایر مصرفی منطقه‌ای نیستند؛ آن‌ها متعلق به همان آرسنال جهانی ایالات متحده هستند که برای برنامه‌ریزی‌های نظامی در اروپا و اقیانوس آرام مورد نیازند. بنابراین ایران نه تنها بر تاسیسات آمریکایی در غرب آسیا، بلکه بر مؤلفه‌های کمیاب سیستم نظامی جهانی ایالات متحده نیز هزینه تحمیل کرد.

دولت‌های منطقه در حال مواجهه با پیامدهای اقتصادی همین جنگ بودند. مطالعه‌ای در ماه مه توسط مرکز مطالعات الجزیره، شتاب‌گیری هماهنگی‌های امنیتی عربستان، ترکیه، پاکستان و مصر را به بر ملا شدن آسیب‌پذیری‌های خلیج فارس در طول کمپین آمریکا-اسرائیل و پاسخ تلافی‌جویانه ایران مرتبط ساخت. این مطالعه، این تحولات را در چارچوب افت اعتماد به امنیتِ وارداتی (از جمله حملات سال ۲۰۱۹ به زیرساخت‌های نفتی عربستان) قرار داد و جنگ ۲۰۲۶ را به عنوان یک شتاب‌دهنده اصلی معرفی نمود. تا ماه ژوئن، ترکیه، پاکستان، عربستان سعودی و مصر مشترکاً تحذیر دادند که ادامه جنگ، امنیت منطقه‌ای، بازارهای انرژی، مسیرهای دریانوردی، زنجیره‌های تامین جهانی و تجارت بین‌الملل را به خطر می‌اندازد.

خطرات دریایی ملموس و قابل اندازه‌گیری بود. سازمان بین‌المللی دریانوردی حملات متعدد به کشتی‌رانی بین‌المللی در تنگه هرمز و اطراف آن را ثبت کرد و متعاقباً یک مکانیسم اضطراری برای تخلیه ملوانان گرفتارشده ایجاد شد. حدود ۱۱,۰۰۰ ملوان برای تخلیه شناسایی شدند. بنابراین تنگه هرمز صرفاً یک صحنه نبرد نظامی نبود؛ اختلال در آن، گردش فیزیکی نفت، کالا و کشتی‌رانی را که اقتصادهای منطقه به آن وابسته هستند، تهدید می‌کرد.

برای پاکستان، این آسیب‌پذیری‌ها مستقیماً وارد تراز پرداخت‌ها می‌شود. بررسی اقتصادی پاکستان، فرآورده‌های نفتی را به عنوان یکی از بزرگ‌ترین بارها بر دوش واردات کشور شناسایی می‌کند که حدود ۲۲ درصد از واردات طی ژوئیه تا مارس سال مالی ۲۰۲۶ (تقریباً ۱۱.۲ میلیارد دلار) را تشکیل می‌دهد. همین گزارش ثبت می‌کند که نفت خام برنت از میانگین ۶۲.۷۰ دلار در هر بشکه در دسامبر ۲۰۲۵ به ۱۰۳.۷۰ دلار در مارس ۲۰۲۶ رسیده است و فشارهای اضافی بر حساب خارجی پاکستان را به هزینه‌های بالاتر نفت، حمل‌ونقل و ترابری ناشی از منازعه خاورمیانه نسبت می‌دهد.

عربستان سعودی مستقیماً در مرکز این آسیب‌پذیری قرار دارد. صندوق توسعه عربستان سعودی حدود ۶.۷ میلیارد دلار تامین مالی نفتی برای پاکستان را از سال ۲۰۱۹ گزارش می‌دهد، از جمله یک توافق‌نامه تامین مالی مشتقات نفتی ۱.۲ میلیارد دلاری که در سال ۲۰۲۵ به امضا رسید. در آوریل ۲۰۲۶، عربستان سعودی ۳ میلیارد دلار دیگر را تعهد داد و در عین حال توافق‌نامه سپرده ۵ میلیارد دلاری موجود را تمدید کرد؛ پشتیبانی مالی‌ای که دولت پاکستان صراحتاً آن را به تقویت ذخایر ارزی و برآورده کردن الزامات تامین مالی خارجی مرتبط ساخت. بنابراین ریاض صرفاً یک شریک نظامی برای اسلام‌آباد نیست؛ بلکه هم‌زمان به عنوان تامین‌کننده انرژی، تامین‌کننده مالی نفت و پشتوانه مالی عمل می‌کند.

این رابطه حتی به بازتولید معیشت خانوارهای طبقه کارگر پاکستان نیز می‌رسد. از ۷۶۲,۴۹۹ پاکستانی که برای اشتغال در خارج از کشور در سال ۲۰۲۵ ثبت نام کردند، ۵۳۰,۲۵۶ نفر به عربستان سعودی رفتند—یعنی نزدیک به ۷۰ درصد از کل. بررسی اقتصادی پاکستان، حواله‌های ارزی کارگران را به عنوان یکی از قابل اعتمادترین منابع تامین مالی خارجی کشور شناسایی می‌کند، در حالی که بانک مرکزی پاکستان تنها در ماه مه ۲۰۲۶ حدود ۱.۰۲۵ میلیارد دلار حواله ارزی از عربستان ثبت کرده است. بنابراین همکاری امنیتی سعودی-پاکستان بر روی وابستگی نفتی، پشتیبانی از ذخایر ارزی، مهاجرت و سیستم حواله‌ای قرار دارد که انباشت سرمایه سعودی را مستقیماً به معیشت میلیون‌ها پاکستانی متصل می‌کند.

روابط نظامی پیش از توافق‌نامه مکه در حال عملیاتی شدن بود. جنگنده‌ها و هواپیماهای پشتیبانی پاکستان در ماه آوریل طبق توافق‌نامه دفاع متقابل استراتژیک ۲۰۲۵ سعودی-پاکستان در پایگاه هوایی ملک عبدالعزیز مستقر شدند تا هماهنگی‌های مشترک و آمادگی عملیاتی را تقویت کنند. پاکستان و ترکیه در این میان همکاری‌های دفاعی نهادی را از طریق شورای همکاری‌های استراتژیک سطح بالای خود توسعه داده بودند و در حال گسترش رزمایش‌های مشترک، آموزش، آموزش‌پذیری متقابل، همکاری‌های هوافضا و کارهای مربوط به سیستم‌های بدون سرنشین بودند. همکاری‌های دفاعی سعودی-ترکیه نیز فراتر از خریدهای ساده رفت: توافق‌نامه‌های مربوط به سیستم‌های بدون سرنشین ترکیه شامل بومی‌سازی قطعات الکترونیکی، مکانیکی، بدنه، تست، آموزش، مهمات و سیستم‌های نوری در عربستان سعودی می‌شد.

بنابراین، فهرست سه «قدرت استراتژیک» به ظاهر جداگانه در گزارش تایمزِ هند—یعنی ثروت سعودی، قدرت نظامی و هسته‌ای پاکستان، و نیروی مسلح و صنعت دفاعی ترکیه—یک حقیقت مادی مهم را پنهان می‌کند: این توانمندی‌ها پیش از آنکه بندِ دفاع دسته‌جمعی رسماً هر سه دولت را داخل یک توافق‌نامه قرار دهد، از طریق finance (تامین مالی)، استقرار نیرو، تولید صنعتی، آموزش و انتقال فناوری به یکدیگر متصل شده بودند.

اما همکاری نظامی به طور خودکار سیاست جنگی مشترک تولید نمی‌کند. تاریخ روابط پاکستان با عربستان سعودی این تمایز را نشان می‌دهد. وقتی ریاض در سال ۲۰۱۵ خواستار مشارکت پاکستان در مداخله به رهبری عربستان در یمن شد، پارلمان پاکستان به اتفاق آرا خواستار بی‌طرفی در منازعه یمن شد، در حالی که جداگانه متعهد شد از تمامیت ارضی عربستان و اماکن مقدسه در برابر تهدید مستقیم دفاع کند. تمایز میان دفاع از عربستان سعودی و مشارکت در جنگ‌های عربستان سعودی، مدت‌ها پیش از پیمان مکه در سیاست پاکستان نهادینه شده بود.

این تمایز تحت توافق‌نامه دفاعی دوجانبه جدیدتر سعودی-پاکستان نیز حل‌نشده باقی ماند. وقتی از وزارت امور خارجه پاکستان در ژوئیه ۲۰۲۶ پرسیده شد که آیا حملات به عربستان سعودی به طور خودکار باعث ورود نظامی پاکستان می‌شود، از تعریف یک محرک خودکار خودداری کرد و تشخیص اینکه چه چیزی حمله محسوب می‌شود و چه پاسخ عملیاتی را به دنبال دارد، موضوعاتی دانست که باید طبق توافق‌نامه ارزیابی شوند. متن یک پیمان دفاع دسته‌جمعی ممکن است گسترده باشد؛ اما پاسخ واقعی همچنان از میان منافع ملی و تصمیمات سیاسی عبور می‌کند.

سابقه تاریخی هشدار قدیمی‌تری علیه فرضیات دیگر ارائه می‌دهد. پاکستان و ترکیه پیش از این در سنتو (CENTO)، جانشین پیمان بغداد، شرکت داشتند. پاکستان در حالی وارد ترتیبات امنیتی جنگ سرد غرب شد که عمدتاً نگران آسیب‌پذیری نظامی خود در برابر هند بود، در حالی که واشنگتن این سیستم را حول مهار اتحاد جماهیر شوروی طراحی کرده بود. اسناد از طبقه‌بندی‌خارج‌شده آمریکا نشان می‌دهد که پاکستان بعداً استدلال کرد که سنتو به عنوان یک ائتلاف نظامی شکست خورده است زیرا هیچ کمک دسته‌جمعی موثری در طول جنگ‌های پاکستان با هند ارائه نکرده است. تا سال ۱۹۷۹، سفارت آمریکا در اسلام‌آباد خود سنتو را در رویارویی‌های پاکستان با هند «عملاً بی‌فایده» ارزیابی کرد و ضعف برنامه‌ریزی نظامی مشترک را به درک نامطبوع و ناسازگار از تهدیدات در میان اعضای آن نسبت داد.

این مقایسه البته محدودیت‌هایی دارد. پیمان بغداد اولیه حاوی بند مشابه «حمله به یکی، حمله به همه است» نبود و سنتو در یک سیستم تاریخی متفاوت عمل می‌کرد. اما تجربه آن چیزی را اثبات می‌کند که مستقیماً به قاب‌بندی «ناتوی اسلامی» در روزنامه تایمزِ هند مربوط می‌شود: نهادهای نظامی، رزمایش‌ها و توافق‌نامه‌های دفاعی نمی‌توانند به خودی خود یک دشمن مشترک بسازند، آن هم در شرایطی که کشورهای شرکت‌کننده دارای منافع استراتژیک متفاوتی هستند.

این مسئله به‌ویژه از آن رو اهمیت دارد که رسانه‌ها هند را در کنار آرسنال هسته‌ای پاکستان قرار می‌دهند. خصومت هند و پاکستان پیش از سلاح‌های هسته‌ای وجود داشته است؛ این خصومت از تسویه سیاسی ناتمامِ تجزیه ۱۹۴۷ و منازعه بر سر جامو و کشمیر سرچشمه گرفت. توافق‌نامه سیملا در سال ۱۹۷۲ خط آتش‌بس قبلی را به «خط کنترل» تبدیل کرد، در حالی که تسویه سیاسی نهایی جامو و کشمیر را حل‌نشده باقی گذاشت. ترکیه نیز رابطه سیاسی تثبیت‌شده‌ای با پاکستان در موضوع کشمیر داشته است. این تاریخ توضیح می‌دهد که چرا نیودلی هرگونه گسترش روابط نظامی پاکستان را از نزدیک زیر نظر دارد، اما اثبات نمی‌کند که رویارویی آینده هند و پاکستان به طور خودکار به جنگ سعودی-ترکیه تبدیل خواهد شد.

همین پیچیدگی در مورد ایران نیز صدق می‌کند. مسعود پزشکیان، رئیس‌جمهور ایران، خود در ماه ژوئن خواستار یک چارچوب امنیتی منطقه‌ای شد که از طریق همکاری میان کشورهای منطقه ساخته شود و ضمن تمجید از میانجی‌گری پاکستان، از عربستان سعودی، ترکیه، مصر و قطر به عنوان دولت‌هایی یاد کرد که به همگرایی منطقه‌ای کمک می‌کنند. وزارت امور خارجه چین متعاقباً پاکستان را دارای «نقش هماهنگ‌کننده و میانجی‌گرانه غیرقابل چشم‌پوشی» میان ایران و ایالات متحده توصیف کرد. عربستان سعودی، پاکستان، ترکیه و مصر هم‌زمان حملات را محکوم کردند و در عین حال از مذاکرات با تهران حمایت نموده و استدلال کردند که پایان دادن به جنگ برای حفاظت از اقتصادها و تجارت منطقه‌ای ضروری است.

بنابراین پیمان مکه را نمی‌توان صرفاً به این دلیل که امضاکنندگان آن کشورهایی با اکثریت سنی هستند، به یک ائتلاف ضد ایرانی تقلیل داد. پاکستان هم‌زمان شریک امنیتی عربستان و میانجی‌گر با ایران است؛ ترکیه در حالی که خواستار مالکیت منطقه‌ای امنیت است، یک کشور عضو ناتو باقی می‌ماند؛ عربستان سعودی در حالی که به دنبال تضمین‌های منطقه‌ای اضافی است، همچنان در ساختارهای نظامی آمریکا ادغام شده است. روابط آن‌ها دقیقاً در جایی هم‌پوشانی پیدا می‌کند که مدلِ بلوک‌بندیِ صلب، انتظار جدایی آن‌ها را دارد.

همچنین ساختار امنیتی محورِ آمریکایی محو نشده است. موسسه سیپری (SIPRI) گزارش می‌دهد که ۷۷ درصد از سلاح‌های عمده وارداتی عربستان سعودی طی سال‌های ۲۰۲۱-۲۰۲۵ از ایالات متحده آمده است. پاکستان موقعیت صنعتی-نظامی تقریباً معکوسی داشت، به طوری که ۸۰ درصد از واردات تسلیحات عمده آن از چین و ۷ درصد دیگر از ترکیه بود. ترکیه نیز در حالی که صنعت دفاعی به شدت مستقلی را توسعه می‌دهد، داخل ناتو باقی می‌ماند. بنابراین این سه امضاکننده نه از یک اردوگاه ژئوپلیتیکی از پیش متحدشده، بلکه از سیستم‌های صنعتی-نظامی متفاوتی وارد پیمان مکه می‌شوند.

ساختار بزرگ‌تر منطقه‌ای به همین ترتیب متناقض باقی می‌ماند. مؤسسه تری‌کانتیننتال مستند کرده است که چگونه وابستگی به سلاح‌های غربی، کشورهای غرب آسیا را در روابط طولانی‌مدت آموزش‌های خارجی، نگهداری، قطعات یدکی، پشتیبانی لجستیکی و آموزش‌پذیری متقابل نظامی درگیر می‌کند. آمارهای جدیدتر سیپری نشان می‌دهد که ایالات متحده به تنهایی ۵۴ درصد از واردات تسلیحات عمده خاورمیانه را در سال‌های ۲۰۲۱-۲۰۲۵ تامین کرده است. وزارت خزانه‌داری واشنگتن نیز هم‌زمان کمپین خود علیه ایران را با تعابیر اقتصادی صریحاً قهرآمیز توصیف می‌کند و فخرفروشی می‌کند که اقدامات آمریکا برای اعمال «خفه‌کننده مالی»، مسدود کردن درآمدهای ایران و مجازات شرکت‌ها و موسسات مالی کشور سوم شرکت‌کننده در تجارت ایران طراحی شده‌اند.

بنابراین پیمان مکه نه پس از ناپدید شدن قدرت آمریکا مونتاژ شده و نه خارج از ساختارهایی که آن را بازتولید می‌کنند. این پیمان در حالی ساخته می‌شود که ده‌ها هزار سرباز آمریکایی همچنان مستقر هستند، عربستان سعودی به شدت به سلاح‌های آمریکایی وابسته است، ترکیه داخل ناتو باقی مانده و واشنگتن به ترکیب نیروی نظامی با تحریم‌ها و اجبار مالی ادامه می‌دهد. آنچه در طول جنگ ایران تغییر کرد این بود که این معماری دیگر صرفاً به عنوان «حفاظت» تجربه نمی‌شد. پایگاه‌ها، مراکز فرماندهی، رادارها و سیستم‌های پدافند هوایی در مرکز سیستم امنیتی آمریکا خود به هدف تبدیل شدند، در حالی که جنگ مسیرهای انرژی، جریان‌های ارزی و گردش تجاری را که شرکای منطقه‌ای واشنگتن به آن وابسته هستند، به خطر انداخت.

این است مادیّتِ صحنه زیر بندهای پیمان مکه: سیستم قدیمی‌ترِ وابستگی نظامی که هنوز محکم در سراسر غرب آسیا نهادینه شده است؛ دولت‌های منطقه‌ای که پیش از فوریه در حال ساخت روابط تکمیلی بودند؛ جنگی که آسیب‌پذیری زیرساخت‌های امنیتی امپریالیستی را برملا کرد؛ و سه دولتی که اکنون ظرفیت‌های نظامی، سرمایه، تولید صنعتی و جغرافیای استراتژیک را بدون حل کردن روابط متناقضی که هر یک با واشنگتن، پکن، تهران و یکدیگر دارند، به هم پیوند می‌زنند.

وقتی ویران‌گری دیگر مطاع‌بودن تولید نمی‌کند

تایمزِ هند از خواننده می‌خواهد به اجزا زل بزند: پول سعودی، قدرت نظامی ترکیه، سلاح‌های هسته‌ای پاکستان. آن‌ها را به اندازه کافی روی صفحه کنار هم بچینید تا یک «ناتوی اسلامی» با خطای دید پدیدار شود! اما ائتلاف‌ها از صفت‌ها ساخته نمی‌شوند؛ آن‌ها از دل مسائل مادی بیرون می‌آیند. و مسئله مادی زیر پیمان مکه این است که نظم امنیتی‌ای که واشنگتن دهه‌ها برای ساختن آن در غرب آسیا زمان گذاشت، تناقض روزافزون و خطرناکی را نشان داده است: ایالات متحده ظرفیت فوق‌العاده‌ای برای ویرانی حفظ کرده، اما این ظرفیت ویرانگر دیگر توانایی آن را برای سازماندهی منطقه حول اطاعتِ بی‌چون‌وچرا تضمین نمی‌کند.

جنگ ایران این تمایز را با شفافیت غیرمعمولی آشکار کرد. ایالات متحده و اسرائیل خسارات عظیمی به ایران وارد کردند. پدافندهای هوایی مورد حمله قرار گرفتند، زیرساخت‌های موشکی ضربه خوردند، تاسیسات دریایی و نظامی نابود شدند. هیچ‌یک از این‌ها نباید کوچک نموده شود. ماتریالیسم تاریخی هیچ نیازی به داستان‌های پریان ندارد که در آن مقاومت به طرز معجزه‌آسایی برتری مادی قدرت امپریالیستی را باطل کند! اما جنگ، پیگیری سیاست از طریق خشونت سازمان‌یافته است؛ بنابراین پرسش استراتژیک این نیست که یک طرف چند ساختمان را نابود کرده است، بلکه این است که آیا این ویرانی، نظم سیاسیِ مدنظر را بازتولید کرده است یا خیر.

طبق معیار خود واشنگتن، این اتفاق نیفتاد. پنتاگون توانمندی‌های نظامی مربوطه ایران را عملاً نابودشده و اهداف جنگ را محقق‌شده اعلام کرد، تنها برای اینکه ماه‌ها بعد برای بمباران سایت‌های موشکی، پهپادها، سیستم‌های مراقبتی و پدافند هوایی که ظاهراً هنوز قادر به نیازمندی به حمله مداوم بودند، بازگردد! ایران به شدت زخمی شده بود، اما از نظر استراتژیک از کار نیفتاده بود. امپراتوری دارکوب را در دست داشت؛ آنچه به طور روزافزونی فاقد آن بود، آن اطمینان قدیمی بود که ضرباتِ بیشتر، تاریخ را متوقف خواهد کرد.

بدتر برای واشنگتن این بود که ساختاری که برای مهار ایران طراحی شده بود، خود به بخشی از میدان نبرد تبدیل شد. العبید صرفاً یک پایگاه آمریکایی دیگر نبود؛ این یکی از مراکز فرماندهی بود که قدرت هوایی آمریکا از طریق آن جنگ منطقه‌ای را هماهنگ می‌کرد. ایران نشان داد که به این زیرساخت می‌توان چنان نفوذ کرد که تاسیسات عملیات مرکزی آن غیرقابل استفاده شود و فرماندهی مجبور شود به خارج از منطقه منتقل گردد. در سراسر شبکه بزرگ‌تر، پایگاه‌ها، رادارها، سیستم‌های ارتباطی، هواپیماها، زیرساخت‌های سوخت و پدافندهای موشکی به جای اینکه پی‌های نامرئی برتری امپریالیستی باشند، خود به هدف تبدیل شدند. قلعه هنوز توپ داشت؛ مشکل این بود که اکنون همه می‌توانستند ببینند دیوارهای قلعه کجا نازک شده‌اند.

اینجاست که «شکست استراتژیک» را باید دقیق فهمید. این بدان معنا نیست که ایالات متحده از بزرگ‌ترین قدرت نظامی بودن در غرب آسیا بازمانده است؛ خیر. این بدان معنا نیست که ایران کاملاً بی‌سیب یا از نظر نظامی مسلط بیرون آمده است؛ خیر. شکست استراتژیک یعنی واشنگتن نیروی عظیمی را اعمال کرد بدون اینکه رابطه سیاسی‌ای را که آن نیرو قرار بود بازتولید کند، تامین کند. به جای اینکه نشان داده شود حفاظت آمریکایی شرکای آن را از جنگ منطقه‌ای ایزوله می‌کند، منازعه نشان داد که میزبانی از ماشین قدرت آمریکایی می‌تواند خودِ خاک آن‌ها را داخل سیبل اهداف قرار دهد.

این تناقض مستقیماً معامله قدیمی میان مرکز امپریالیستی و متحدِ مادون را برش می‌دهد. کلاینت (دولت وابسته) پایگاه‌ها، وابستگی تسلیحاتی، ادغام اطلاعاتی و انضباط سیاسی را می‌پذیرد زیرا قدرت مسلط وعده امنیت می‌دهد. اما چه اتفاقی می‌افتد وقتی تضمین امنیتی از خودِ خطر تفکیک‌ناپذیر می‌شود؟ چه اتفاقی می‌افتد وقتی چتر، صاعقه را به خود جذب می‌کند؟ در آن نقطه، وابستگی ناپدید نمی‌شود؛ بلکه شروع به تولید «ریسک‌زدایی» (Hedging) می‌کند.

پیمان مکه از دل همین تناقض بیرون می‌زند. عربستان سعودی رابطه خود را با واشنگتن قطع نکرده است؛ ارتش آن به شدت با سلاح‌ها و آموزش‌های آمریکایی ادغام شده باقی مانده است. ترکیه ناتو را رها نکرده است. پاکستان رابطه نظامی خود با چین یا پیوندهای خود با خلیج فارس و ایران را رها نکرده است. هیچ‌یک از این دولت‌ها از یک اردوگاه ژئوپلیتیکی بیرون نرفته‌اند تا به اردوگاه دیگری سلام کنند! آن‌ها در حال انجام کاری هستند که در دوره‌هایی که سلسله‌مراتب شروع به شل شدن می‌کند، بسیار رایج است: متکثر کردن روابط به طوری که هیچ قدرت بیرونی واحدی دارای انحصار مطلق بر امنیت آن‌ها نباشد.

با این حال، ریسک‌زدایی برای همیشه یک ژست دیپلماتیک باقی نمی‌ماند. توافق‌نامه‌های دفاعی دوجانبه استقرار نیرو تولید می‌کنند. خریدهای تسلیحاتی به تولید مشترک تبدیل می‌شوند. آموزش به آموزش‌پذیری متقابل تبدیل می‌شود. وابستگی مالی به اهرم سیاسی تبدیل می‌شود. ترتیبات جداگانه شروع به هم‌پوشانی می‌کنند تا زمانی که آنچه به عنوان یک بیمه آغاز شده بود، شروع به کسب وزن نهادی کند. این‌گونه است که یک تاکتیک مانور می‌تواند شروع به تبدیل شدن به یک ساختار کند، حتی زمانی که هیچ‌یک از شرکت‌کنندگان با بیانیه‌ای که نظم جدید جهانی را اعلام کند، شروع نکرده باشند.

پاکستان این تناقض را به خوبی نشان می‌دهد. ارزش آن دقیقاً از ایستادن در چند تقاطع به طور هم‌زمان حاصل می‌شود. این کشور می‌تواند با عربستان سعودی همکاری نظامی کند، پیوندهای دفاعی را با ترکیه عمق ببخشد، رابطه استراتژیک عمده‌ای را با چین حفظ کند، با ایران میانجی‌گری کند و کانال‌ها را با واشنگتن حفظ نماید. یک بلوک صلب با اجبار به انتخاب، این ارزش را کاهش می‌دهد. چندقطبی‌شدن، در شکل واقعی و بورژوایی خود، اغلب به گونه دیگری عمل می‌کند: به دولتی پاداش می‌دهد که قادر به حرکت میان مراکز، استخراج منابع از چند جهت و رد وابستگی انحصاری به هر حامیِ واحدی باشد.

به همین دلیل است که عبارت «ناتوی سنی» بیش از آنکه حقایق را روشن کند، آن‌ها را کتمان می‌سازد. یک بلوک نظامی به چیزی بیش از هویت مذهبی و ارتش نیاز دارد؛ این بلوک به توافقی درباره «دشمن» نیاز دارد. با این حال منافع این سه دولت به زیبایی کنار هم قرار نمی‌گیرد. امتناع تاریخی پاکستان از پیوستن به جنگ یمنِ عربستان سعودی پیش از این تمایز میان دفاع از خاک عربستان و به ارث بردن هر منازعه سعودی را نشان داده بود. سنتو همین تناقض را در مقیاسی بزرگ‌تر نشان داد: نهادهای مشترک زمانی که پاکستان هند را تهدید اصلی می‌دانست در حالی که معماران امپریالیستی ائتلاف در حال سازماندهی علیه اتحاد جماهیر شوروی بودند، سیاست جنگی مشترک تولید نکردند. یک معاهده می‌تواند تعهداتی را روی کاغذ بسازد؛ اما نمی‌تواند منافع مادی‌ای را که تعیین می‌کنند دولت‌ها چگونه آن‌ها را تفسیر کنند، باطل سازد.

رابطه با ایران این تناقض را تندتر هم می‌کند. همان دولت‌هایی که از پاسخ تلافی‌جویانه ایران نگران بودند، هم‌زمان در تلاش‌ها برای پایان دادن به جنگ و بازگرداندن ثبات منطقه‌ای درگیر بودند. هیچ چیز مرموزی در این باره وجود ندارد. این طبقات حاکم نیازمند بازدارندگی هستند زیرا موشک‌ها می‌توانند زیرساخت‌های آن‌ها را نابود کنند؛ آن‌ها نیازمند دیپلماسی هستند زیرا جنگ می‌تواند مدارهایی را که از طریق آن انباشت سرمایه می‌کنند نابود سازد. مسیرهای نفتی، حواله‌های ارزی، کشتی‌رانی، سرمایه‌گذاری، ارز خارجی و توسعه صنعتی تحت هشدارهای موشکی برای مدت نامحدودی رونق نمی‌یابند. بنابراین بازدارندگی و مذاکره متضاد یکدیگر نیستند؛ آن‌ها ابزارهای متفاوتی برای حفاظت از همان منافع مادی هستند.

هیچ سوسیالیسمی در دل این فرآیند پنهان نشده است! سرمایه سعودی همچنان سرمایه باقی می‌ماند. تولید دفاعی ترکیه همچنان انباشت سرمایه‌دارانه است. نهاد نظامی پاکستان همچنان یک قدرت دولتی است که بالای سر مردم کارگر خود ایستاده است. یک دولت بورژوایی می‌تواند خواهان حاکمیت بیشتری از واشنگتن در خارج باشد، در حالی که استثمار و سلسله‌مراتب را در داخل حفظ می‌کند. چندقطبی‌شدن طبقاتی را صرفاً به این دلیل که اکنون چند پرچم بیشتر دور میز مذاکره ازدحام کرده‌اند، باطل نمی‌کند.

اما طبقه کارگر جهانی نیز نباید نسبت به تضعیف عینیِ انحصار امپریالیستی بی‌تفاوت باشد. قدرت مسلطی که قادر به دیکته کردن ساختار امنیتی یک منطقه کامل است، ظرفیت بیشتری برای محاصره، تحریم، تجاوز و منضبط کردن ملل دارد نسبت به قدرتی که مجبور است از طریق مراکز قدرتِ به شدت مستقل دست به چانه‌زنی بزند. فرسایش انحصار، گشایش‌ها و فرصت‌هایی ایجاد می‌کند؛ اما تعیین نمی‌کند چه کسی آن‌ها را پر خواهد کرد.

این است اهمیت عمق‌پیداکرده پیمان مکه. این پیمان اثباتی بر سر رسیدن یک قطب جدید ضد امپریالیستی نیست و اثباتی بر ناپدید شدن قدرت آمریکا هم نیست. این اثباتی است بر اینکه قدرت آمریکا می‌تواند در عین حال که کمتر انحصاری می‌شود، همچنان عظیم باقی بماند؛ اینکه ارتش‌های امپریالیستی می‌توانند یک کشور را ویران کنند در حالی که در بازگرداندن فرمانروایی سیاسی ناکام می‌مانند؛ اینکه متحدان می‌توانند داخل یک سیستم امپریالیستی باقی بمانند در حالی که بی‌صدا در حال ساخت مسیرهای فرار از وابستگی به آن هستند.

ایالات متحده هنوز ماشین‌آلاتِ ویران کردن جوامع را در اختیار دارد. آنچه جنگ ایران زیر سؤال برد این بود که آیا ویرانی هنوز به طور خودکار تسلیم تولید می‌کند یا خیر. پیمان مکه یک پاسخ بیرون‌آمده از آوار است: نه رهایی است و نه هنوز یک نظم جدید، بلکه نشانه دیگری است از اینکه امپراتوری به طور روزافزونی مجبور است تخته‌شطرنجی را که زمانی معتقد بود کلاً به خودش تعلق دارد، با دیگران به اشتراک بگذارد.

شکاف‌ها را به سازماندهی تبدیل کنید

وظیفه مردم کارگر در ایالات متحده این نیست که انتخاب کنند کدام بلوک نظامی باید غرب آسیا را مدیریت کند! وظیفه آن‌ها تضعیف ظرفیت طبقه حاکم خودمان برای به آتش کشیدن مداوم منطقه است. این به معنای مخالفت با گسترش جنگ آمریکا-اسرائیل، خفه‌کردن اقتصادی ایران، و اشغال و سلب مالکیت از فلسطین است، در حالی که هم‌زمان باید توهم به همان اندازه بی‌فایده‌ای را که هر دولتِ جویای فاصله از واشنگتن را به یک ابزار رهایی تبدیل می‌کند، رد کرد. همبستگی به مردم مجبور به زندگی زیر موشک‌ها، تحریم‌ها، اشغال و ریاضت اقتصادی تعلق دارد—نه به طور خودکار به طبقات حاکمی که بالای سر آن‌ها در حال مانور هستند.

هم‌اکنون سازمان‌هایی وجود دارند که تلاش می‌کنند این مخالفت را از خشم اخلاقی به سمت اقدام طبقه کارگر حرکت دهند. «اتحادیه متحد کارگران الکتریک، رادیو و ماشین» (UE) سیاست‌های ضدجنگ را مستقیماً از طریق ساختارهای اتحادیه‌ای خود پیش برده است. منطقه شرقی UE قطعنامه‌ای را تصویب کرد که میلیاردها دلار خرج‌شده برای جنگ را به کارگرانی که با غذا، مسکن و درمان دست و پنجه نرم می‌کنند متصل می‌کرد، در حالی که از شعب و اعضا می‌خواست به تظاهرات بپیوندند، ائتلاف‌های ضدجنگ با سایر اتحادیه‌ها بسازند و مقامات منتخب را برای پایان دادن به جنگ تحت فشار قرار دهند. این یک اکتیویسمِ تامین‌مالی‌شده توسط بنیادها نیست که از بالا بر سر کارگران فرود آید. UE توسط حق عضویت اعضا تامین مالی می‌شود و صراحتاً این استقلال مالی را به عنوان پایه مسئولیت‌پذیری در برابر اعضای خود (و نه تامین‌کنندگان مالی بیرونی) شناسایی می‌کند.

«سوسیالیست‌های دموکراتیک آمریکا» (DSA) نیز به همین ترتیب یک پاسخ سازمان‌یافته به جنگ ایران ساخته است، فصل‌های خود را به خیابان‌ها کشیده، بیش از ۳۰,۰۰۰ نامه با درخواست اقدام کنگره از طریق قطعنامه اختیارات جنگی تولید کرده و تماس‌های آموزش سیاسی انبوهی را حول جنگ و وظایف پیش روی سازمان‌دهندگان برگزار نموده است. فایده آن در اینجا صرفاً عددی نیست. DSA خود را کاملاً تامین‌مالی‌شده توسط اعضا، عمدتاً از طریق حق عضویت و نه اهداکنندگان بزرگ بیرونی توصیف می‌کند، که به مبارزان عرصه دیگری می‌دهد که در آن احساسات ضدجنگ می‌تواند در کارهای سیاسی پایدار سازماندهی شود.

این کار باید عمیق‌تر از یک راهپیمایی شنبه‌شب که به دنبال آن فراموشی دسته‌جمعی در صبح دوشنبه رخ می‌دهد، پیش برود! شعب اتحادیه‌ای می‌توانند قطعنامه‌های ضدجنگ را به بحث گذاشته و تصویب کنند، آموزش سیاسی را در داخل محل‌های کار سازماندهی نمایند، به ائتلاف‌های مستقل ضدجنگ بپیوندند و پیوند میان هزینه‌های امپریالیستی و ریاضت اقتصادی داخلی را وارد سیاست‌های روزمره طبقه کارگر کنند. سازمان‌های سوسیالیستی می‌توانند بسیج خیابانی را با فشار برای محدودیت‌های اختیارات جنگی ترکیب کنند، در حالی که اعضا را آموزش می‌دهند تا توضیح دهند چگونه تحریم‌ها، استقرارهای نظامی و اشغال به عنوان بخش‌هایی از همان ماشین تسلط عمل می‌کنند. هدف، جمع‌آوری امضا به عنوان یادگاری‌های سیاسی نیست؛ هدف، ساختن مردمی است که وقتی بمب بعدی می‌افتد، قادر به اقدام مشترک دوباره باشند.

و تا زمانی که مخالفت ضعیف‌تر از نهادهای فروپاشاننده بمب‌ها باقی بماند، همیشه بمب دیگری وجود خواهد داشت. شکاف‌های پدیدارشده در داخل فرماندهی امپریالیستی امکاناتی ایجاد می‌کنند، نه تضمین‌ها! مسئولیت ما سازماندهی در داخل این گشایش‌هاست—تبدیل کنترل رو به زوال امپریالیستی نه به تشویق برای مجموعه‌ای دیگر از حکمرانان، بلکه به قدرت بزرگ‌تر برای کارگران، ملل استعمارزده و جنبش‌هایی که برای تعیین آینده خود می‌جنگند. شکاف‌های قلعه اهمیت دارند؛ اما هنوز کسی باید آن‌ها را عمیق‌تر و عریض‌تر کند.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب