
امپریالیسم در جهانی اشباعشده: نئومرکانتلیسم و بازگشت بازی صفر-مجموع
نویسنده: آلبرتو گارثون ماهنامه مانثلی ریویو
ترجمه مجله جنوب جهانی
درباره نویسنده
آلبرتو گارثون پژوهشگر «مؤسسه علوم و فناوری محیطزیست» در دانشگاه خودمختار بارسلون اسپانیا است. او در فاصله سالهای ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۳ به عنوان وزیر امور مصرفکنندگان در دولت اسپانیا خدمت کرده است.
در سپتامبر ۲۰۱۰، یک شناور صیادی چینی توسط گارد ساحلی ژاپن در نزدیکی جزایر مورد مناقشه سنکاکو توقیف شد. پاسخ غیررسمی چین، توقف صادرات عناصر خاکی کمیاب به ژاپن بود؛ کشوری که تمام صنعت الکترونیک آن به این مواد وابستگی حیاتی داشت. این مناقشه کوتاهمدت بود: ژاپن کاپیتان کشتی را آزاد کرد و چین نیز هرگز این تحریم را به رسمیت نشناخت. اما آن رویداد به یک نقطه عطف ژئوپلیتیک تبدیل شد و وابستگی شدید جهان توسعهیافته به انحصار یک کشور بر معدنیهایی را برملا ساخت که برای گذار انرژی و دیجیتال اجتنابناپذیرند. وابستگی متقابل که روزگاری به عنوان فضیلت جهانیشدن ستوده میشد، اینک به یک سلاح و نقطه آسیبپذیری بدل شده بود.
این حادثه نشانه یک تحول ساختاری بود که نظم جهانی را از نو شکل میدهد: بازگشت ژئوپلیتیکِ جمعصفر در عصر بحران محیطزیستی سیارهای. ادبیات تجارت آزاد که برای دههها وعده رفاه متقابل میداد، جای خود را به ادبیات امنیت ملی، کنترل منابع و جنگ اقتصادی داده است. جنگهای تعرفهای، ممنوعیت صادرات معدنیهای حیاتی و سوبسیدهای عظیم صنعتی — مانند «قانون کاهش تورم» در آمریکا، «طرح صنعتی پیمان سبز» در اروپا و استراتژی «ساخت چین ۲۰۲۵» — به رویه معمول و جدید اقتصاد جهانی تبدیل شدهاند. این تحولات نشان میدهند بنیادهای مادی که پنداره جمعمثبتِ سرمایهداری نئولیبرالِ جهانی بر آن استوار بود، به پایان رسیدهاند.
چشمانداز تجارت بینالملل به مثابه بازی جمعمثبت — دیدگاهی که از دیوید ریکاردو تا سازمان تجارت جهانی بر اندیشه اقتصادی سیطره داشته — تنها در شرایط تاریخی ویژهای امکانپذیر بود: فراوانی انرژی فسیلی، تصاحب استعماری منابع، و برونسپاری سیستماتیک هزینههای زیستمحیطی به پیرامون. با فرسایش این شرایط، منطق جمعصفر مرکانتیلیسم نخستین بازمیگردد؛ نه به عنوان یک ناهماهنگی زمانی آنگونه که برخی متفکران لیبرال استدلال کردهاند، بلکه به عنوان پاسخی عقلانی به آنچه هرمن دالی، اقتصاددان محیطزیست، آن را «جهان پر» نامید. نئومرکانتیلیسم سده بیستویکم، فارغ از آنکه انحرافی از امپریالیسم باشد، شکل کنونی آن است. آنچه در ادامه میآید، تبارشناسی فکری و مادی این تحول را از مناقشات مرکانتیلیستی انگلستان در سده هفدهم تا رقابت برای تصاحب معدنیهای حیاتی در سده بیستویکم دنبال میکند تا نشان دهد بحران کنونی یک گسست نیست، بلکه یک بازگشت است.
دو هستیشناسی ثروت
تاریخنگاری مرکانتیلیسم مدتها از کاریکاتوری که آدام اسمیت ترسیم کرد آسیب دیده است؛ تصویری که آن را دکترینِ گیجی میدانست که پول را با ثروت اشتباه میگرفت. در واقعیت، اندیشه مرکانتیلیستی نه یک مکتب واحد بود و نه مجموعهای از خطاهای ساده. مرکانتیلیسم بدنه ناهمگونی از اقدامات و گفتمانها بود که دولتملتهای نوظهور طی سه سده به کار گرفتند و وجه اشتراک آنها یک دغدغه واحد بود: چگونه میتوان قدرت را از طریق ثروت و ثروت را از طریق قدرت تأمین کرد.
در میان این ناهمگونی، استیو پینکوس، تاریخنگار اقتصادی، یک دوشاخهشدنِ بااهمیت و ماندگار را شناسایی کرده است. پینکوس با محوریت بخشیدن به تحلیل خود بر انگلستان سده هفدهم، انقلاب شکوهمند ۱۶۸۸ را لحظهای میداند که به مناقشهای دیرینه در اندیشه مرکانتیلیستی تثبیت بخشید؛ مناقشهای میان کسانی که تجارت را بازی جمعصفرِ متکی بر ثروتِ زمینمحور میدیدند، و کسانی که باور داشتند رشد اقتصادیِ قابلتوجهِ ناشی از کار انسانی هم ممکن است و هم مطلوب. اگرچه توافق گستردهای بر سر لزوم مداخله دولت وجود داشت، اختلافنظرهای عمیقی درباره ابزارهایی که انگلستان میتوانست با آنها ثروتمندتر شود باقی ماند و این شکافها بهتدریج با خطوط حزبی، بهویژه میان توریها (محافظهکاران) و ویگها (لیبرالها)، همسو شد.
در یک سو سنت محافظهکار وابسته به ایدئولوژی توری قرار داشت که ثروت را ذاتاً محدود و متناهی میپنداشت. از آنجا که زمین و مواد خامی که از آن به دست میآمد معیار نهایی ثروت بودند و این منابع توسط طبیعت محدود شده بودند، رفاه یک ملت تنها میتوانست به قیمت محرومیت ملت دیگر حاصل شود. طلا و نقره مطلوبترین و در واقع تنها شکل ثروت تلقی میشدند. بنابراین تجارت یک بازی جمعصفر بود و نقش دولت، انباشت منابع از طریق انحصار، توسعه ارضی و نیروی نظامی بود. پینکوس این دیدگاه را بهطور عینی در سیاست امپراتوریِ دوران شاه جیمز دوم دنبال میکند؛ کسی که مشاور اصلیاش، جوزایا چایلد، ثروت را ارضی و محدود میدید و تجارت خارجی را رقابتی بینالمللی و بیرحمانه بر سر منابع محدود میپنداشت.
این رویکرد صرفاً یک ایدئولوژی نبود، بلکه توصیفی کمابیش دقیق از محدودیتهای مادیِ جوامع کشاورزی بود؛ آنچه امروزه «تله مالتوسی» مینامیم. ای. ای. ریگلی دقیقترین اثبات را در این باره ارائه داده است. اقتصادهای پیشاصنعتی، اقتصادهایی ارگانیک بودند که با چرخه سالانه فتوسنتز محدود میشدند. بخش اعظم انرژی مورد استفاده انسان در نهایت متکی بر نیروی عضلانی بود که آن هم به دسترسپذیری غذا و ظرفیت تولیدی سطح محدودی از زمین بستگی داشت. در چنین جهانی، دریافت شهودی توریها مبنی بر اینکه ثروت در نهایت محدود است، بیشتر یک مشاهده تجربی بود تا یک خطای نظری. ثروت، قدرت و سرزمین بهطور تفکیکناپذیری به هم پیوسته بودند و کشمکش بر سر منابع، به حکم ضرورت مادی، شباهت کاملی به یک بازی جمعصفر داشت.
در سوی دیگر، سنت متفاوتی متعلق به ویگها بهتدریج شکل گرفت که استدلال میکرد ثروت میتواند از طریق کار و صنعت انسانی تولید شود. از اوایل سده هفدهم، شبکه استعماری انگلستان در دو سوی اقیانوس اطلس، بهویژه از طریق گسترش بازارهایی که برای تولیدکنندگان انگلیسی ایجاد کرده بود، انگیزه اقتصادی قابل توجهی فراهم میکرد. این پیوند استعماری انگلستان را قادر ساخت تا با دسترسی به کار و زمین در آن سوی دریاها، محدودیتهای «مالتوسی» را کاهش دهد. در همان حال، تضاد میان اسپانیا — که غرق در نقره استعماری بود اما از نظر اقتصادی رکود داشت — و ایالات متحده هلند و ونیز — که از نظر منابع فقیر اما از طریق ساخت و تولید مرفه بودند — نشان میداد که صنعت انسانی، به جای طبیعت به تنهایی، میتواند منبع اصلی ثروت باشد. بدین ترتیب، کالاهای ساختهشده به جای زمین به عنوان منبع اصلی ثروت و قدرت شناخته شدند و این امر امکان رشد اقتصادی کمابیش نامحدود را نوید میداد.
پیامد عمیقتر این بود که اگر صنعت میتوانست فراتر از آنچه زمین به تنهایی فراهم میکرد ارزش بیافریند، تجارت دیگر نیازی نداشت که یک بازی جمعصفر باشد. پیروزی این هستیشناسی ویگها بعدها در اقتصاد سیاسی کلاسیک تثبیت شد؛ امری که با استدلال جان لاک تحکیم یافت مبنی بر اینکه بخش اعظم ثروت به دست کار ایجاد میشود نه طبیعت. اگرچه نویسندگان کلاسیک همچنان برخی محدودیتهای طبیعی را به رسمیت میشناختند (بهویژه جان استوارت میل، توماس رابرت مالتوس و ریکاردو)، این دریافت روان در مرکز آن سنت باقی ماند. در این چارچوب، بخش ساخت و تولید به دلیل پیوندش با «بازدهی صعودی نسبت به مقیاس» نقشی متمایز یافت: یعنی دوبرابر کردن ورودیها — مانند سرمایه یا کار — میتوانست افزارشِ بیش از تناسبی در خروجی ایجاد کند. این امر تولید کارخانهای را به منبعی ظاهراً خودکفا برای ثروت تبدیل کرد، هرچند که وابستگی زیربنایی آن به استخراج منابع طبیعی از نقاط دیگر همچنان برقرار بود. در نتیجه، این بخش به سنگ بنای تفکر توسعه و پیشزمینه فکری سنت گستردهتر توسعهگرایی تبدیل شد.
با این حال، این تغییر صرفاً یک انتخاب فلسفی نبود — بلکه به واسطه یک تحول مادی باورپذیر شد. همانطور که ریگلی استدلال کرده است، انقلاب صنعتی در اساس گذاری از یک اقتصاد ارگانیک به یک اقتصاد فسیلی بود که از ذخایر انرژی خورشیدیِ انباشتهشده طی هزارهها بهره میجست. آنچه پیشبینی «مالتوسی» را در تاریخ ابطال کرد نه یک خطای نظری، بلکه رویدادی بود که در آغاز انقلاب صنعتی قابل پیشبینی نبود: دسترسی گسترده به ذخایر انرژی فسیلیِ انباشتهشده در دورانهای زمینشناختی. به نظر میرسید انقلاب صنعتی محدودیت منابع را از طریق یک جایگزینی دوگانه از میان برداشته است: از مواد ارگانیک به مواد معدنی، و از جریانهای انرژی خورشیدی به ذخایر انرژی فسیلی. در سال ۱۸۰۰، بریتانیا آنقدر زغالسنگ مصرف میکرد که جایگزین کردن آن با چوب نیازمند بیش از یکسوم کل مساحت انگلستان برای تامین هیزم بود؛ رقمی که تا سال ۱۸۲۷ به بیش از ۱۵۰ درصد رسید.
کنت پومرانز با مقایسه دقیق بریتانیا و دلتای یانگتسه نشان داده است که بدون زغالسنگ و «زمینهای ارواحِ» استعماری — زمینهایی که فیزیکاً خارج از یک کشور قرار دارند اما مانند بخشی از آن به اقتصادش کمک میکنند — بریتانیا تا سال ۱۸۰۰ در همان محدودیتهای محیطزیستی چین گرفتار میماند. در نتیجه، وعده ویگها مبنی بر رشد نامحدود، توسط انرژی فسیلی و استخراج استعماری منابع ضمانت شده بود؛ شرایطی که اقتصاد کلاسیک و نئوکلاسیک بعدها آنها را فرضی مسلم گرفتند و سده بیستویکم دیگر نمیتواند چنین فرضی داشته باشد.
آنچه این بازسازی تاریخی پیشنهاد میکند این است که گذار ظاهری از مفهوم جمعصفر به جمعمثبت در باب ثروت، صرفاً یک پیشرفت نظری نبود، بلکه نمودِ یک پیکربندی مادیِ موقت بود. بنابراین پرسش این است که این پیکربندی چگونه در نظریه اقتصادی طبیعیسازی شد — و هنگامی که بنیادهای مادی آن دیگر برقرار نباشند چه رخ میدهد.
فرض فسیلی و توهم جمعمثبت
تثبیت این هستیشناسیِ ویگی در نظریه رسمی اقتصادی، مؤثرترین شکل خود را در نظریه «مزیت نسبی» ریکاردو یافت که در سال ۱۸۱۷ صورتبندی شد: گام نظریِ تعیینکنندهای که مرکانتیلیسمِ جمعصفرِ سنت توری را به لیبرالیسمِ جمعمثبتی تبدیل کرد که دو سده بعد را تحت سیطره خود درآورد. ریکاردو استدلال کرد که حتی ملتهای کمتر توسعهیافته نیز میتوانند از تجارت سود ببرند، مشروط بر آنکه در کالاهایی تخصص یابند که در آنها از مزیت کارایی نسبی برخوردارند. بدین ترتیب، تجارت از یک میدان جنگ فراتر رفت و به عنوان یک بازی مشارکتی فهمیده شد. در این چارچوب، تمایز میان انواع مختلف فعالیتهای اقتصادی ناپدید شد — با وجود آنکه این تمایز فرض اصلی سنت مرکانتیلیستی و بعدها تفکر توسعهای بود.
تصادفی نیست که این نظریه ریکاردویی دقیقاً زمانی پدیدار شد که بریتانیا برتری صنعتیِ بیسابقهای را تثبیت کرده بود؛ برتریای که بر سه پایه به هم پیوسته استوار بود: مزیت تکنولوژیکِ حاصل از انقلاب صنعتی و بهرهبرداری انبوه از سوختهای فسیلی؛ سیادت دریایی تضمینشده توسط نیروی دریایی سلطنتی؛ و کنترل بر شبکههای تجاری جهانی که اقتصاد جدید جهان را شکل میدادند. تا سال ۱۸۱۵، بریتانیا دیگر نیازی به حمایت اقتصادی از صنایع خود نداشت. در آن سیاق، نهادهای مرکانتیلیستی پیشین دیگر ضروری نبودند و امپراتوری بریتانیا برچیدن آنها را آغاز کرد: انحصار تجارت هند در ۱۸۱۳ و انحصار چین در ۱۸۳۳ خاتمه یافت، و در اواخر دهه ۱۸forties «قوانین دریانوردی» و «قوانین غلات» لغو شدند و راه برای عصر تجارت آزاد هموار شد.
تاریخنگاری انتقادی امپراتوری بریتانیا مدتهاست که لایه زیرین و قهرآمیز این نظم لیبرال را برملا کرده است. جان گالاگر و رونالد رابینسون در مقاله شاخص خود در سال ۱۹۵۳ نشان دادند که خشونت امپراتوری با لغو انحصارات استعماری ناپدید نشد بلکه تغییر شکل داد: گشودن اجباری بازارها، کنترل مالی، معاهدات نابرابر و وابستگی تجاری جای شرکتهای تجاری قدیمی را گرفتند. جنگهای تریاک علیه چین (۱۸۳۹–۱۸۴۲ و ۱۸۵۶–۱۸۶۰)، نابودی صنعت نساجی هند، و تحمیل معاهدات «تجارت آزاد» بر برزیل، پرشیا، سیام و امپراتوری عثمانی همگی نشان دادند که تجارت لیبرال همانقدر که از طریق اقناع عمل میکرد، از طریق زور نیز پیش میرفت. همانطور که جان بلامی فوستر استدلال کرده است، تفکیک میان امپریالیسم رسمی و غیررسمی بیمعناست؛ نقطه کلیدی این است که امپریالیسم از همان ابتدا با سرمایهداری عجین بوده است و دولتهای امپریالیستی — با پشتیبانی شرکتهای بزرگ — هر جا ممکن بوده کنترل غیررسمی و هر جا لازم بوده کنترل رسمی را اعمال کردهاند.
با این حال، کل چارچوب تجارت به مثابه بازی جمعمثبت بر آنچه میتوانیم فرض نامصرحِ فسیلی بنامیم استوار بود: این پیشفرض که انرژی و مواد آنقدر فراوانند که عملاً نامحدود محسوب میشوند. بریتانیا میتوانست تمام مواد خام مورد نیاز برای تولید داخلی را به دست آورد، زیرا شبکه استعماری عظیمی، رسمی و غیررسمی، در سرتاسر جهان ساخته بود. سایر کشورها فاقد چنین مزایایی بودند. در واقع، همه آنها از نسخههای تجارت آزاد پیروی نکردند: ایالات متحده، ژاپن و آلمان استراتژیهای نئومرکانتیلیستی را دنبال کردند که در توسعه اقتصادهایشان طی انقلاب صنعتی دوم مؤثر افتاد. هنگامی که این قدرتهای نوظهور در اواخر سده نوزدهم شروع به رقابت برای منابع کردند، رقابتها به آنچه مارکسیستهای کلاسیک «امپریالیسم جدید» نامیدند دامن زد. در هر دو حالت — تجارت آزاد و نئومرکانتیلیستی — قدرت اقتصادی برخاسته از توسعه بخش ساخت و تولید فهمیده میشد که آن هم به نوبه خود به قدرتمندی در تصاحب مواد خام از سایر سرزمینها بستگی داشت.
با این حال، بازدهی صعودی نسبت به مقیاس که به نظر میرسید بخش ساخت و تولید از آن برخوردار است — که توسط نیکلاس کالدور در قوانین رشد معروفش سیستماتیک شد و توسط مدل رشدِ محدود به تراز پرداختهای آنتونی ثیرلوال به تجارت بینالملل تعمیم یافت — ویژگی ذاتِ صنعت انسانی نیست. آنها پدیدههایی وابسته به شرایط تاریخی هستند که با ادغام مقیاسبزرگ سوختهای فسیلی در فرایند تولید امکانپذیر شدند و بنابراین به چیزی متناهی و محدود گره خوردهاند. کل بخش ساخت و تولید بر غصب مواد خام به عنوان ورودی استوار است، صرفنظر از اینکه این مواد از طریق مکانیسمهای بازار به دست آیند یا ابزارهای نظامی. این امر سطح توسعه اقتصادی را به توانایی جذب انرژی و منابع طبیعی از نقاط دیگر پیوند میدهد — پیوندی که زیربنای مبادله نابرابر زیستمحیطی است. همانطور که الف هورنبورگ استدلال کرده است، غفلت همگانی از این نقطه به نوعی صنمپرستی (فتیشیسم) ماشین میانجامد: نسبت دادن قدرتهای تولیدی به تکنولوژی، در حالی که این قدرتها در واقع از جریانهای نامتقارن منابع سرچشمه میگیرند.
پیامدها برای پنداره توسعه بسیار دوربرد است. اگر صنعتیشدنی که «واگرایی بزرگ» میان کشورهای فقیر و ثروتمند را ایجاد کرد نه به نهادهای برتر یا فرهنگ کارآفرینی، بلکه به دسترسی به منابع انرژی استثنایی و تصاحب قهرآمیز سرزمینهای استعماری وابسته بوده است، پس این مدل تکرارپذیر نیست. بنابراین، دیدگاه جمعمثبت از تجارت در خلاء پدید نیامد. این دیدگاه توسط یک رژیم تاریخیِ خاص از انرژی و غصب امپریالیستی ضمانت شده بود. با درک این موضوع، تداوم نابرابریهای جهانی به عنوان یک ویژگی ساختاریِ خودِ سیستم نمایان میشود.
امپریالیسم و مبادله نابرابر زیستمحیطی
اگر وعده جمعمثبتِ صنعتیشدن به غصب منابع از بیرون وابسته بود، پس تجارت بینالملل هرگز آن مبادله بیطرفانهای نبود که نظریه ریکاردو تصور میکرد. تجارت از همان ابتدا مکانیسمی برای انتقال نامتقارن بود — ساختاری که از طریق آن، انرژی، مواد و ظرفیت زیستبومی بهطور سیستماتیک از پیرامون به مرکز جریان مییافت. سنت مبادله نابرابر، از صورتبندیهای کلاسیک تا امتدادهای زیستمحیطی معاصرش، این امر را آشکار کرده است.
پیوند میان سرمایهداری صنعتی و امپریالیسم دغدغه مرکزی تحلیلهای مارکسیستی کلاسیکِ وی. آی. لنین، روزا لوکزامبورگ و نیکلای بوخارین بود. همانطور که فوستر اشاره کرده است، این تحلیلها پاسخی به دورهای از بیثباتی بینالمللی بودند که با افول بریتانیا به عنوان قدرت مسلط و صعود ملتهای رقیب، بهویژه آلمان و ایالات متحده مشخص میشد و به کشمکشهایی انجامید که در دو جنگ جهانی به اوج رسید. آنچه سنت مارکسیستی کلاسیک درک کرد و اقتصاد متعارف بهطور سیستماتیک نادیده گرفت، این بود که گسترش سرمایهداری از غصب منابع و کارِ پیرامون تفکیکناپذیر است.
کتاب مبادله نابرابر (۱۹۶۹) نوشته آرگیری امانوئل مکانیسم نظری آن را فراهم کرد: تجارت بینالملل نه بازخاستِ بازار، بلکه از طریق خودِ بازار، انتقال سیستماتیک ارزش از اقتصادهای با دستمزد پایین به اقتصادهای با دستمزد بالا را بازتولید میکند. تقسیم کار جهانی آن تعادل خوشایند از مزیتهای نسبی نیست که ریکاردو تصور میکرد، بلکه ساختاری از استثمار است که در خودِ سیستم قیمتها نهادینه شده است. امانوئل نشان داد که «مبادله برابر» به معنای زمانهای کارِ معادل، دقیقاً به این دلیل نقض میشود که دستمزدها در پیرامون بسیار پایینتر از مرکز نگه داشته میشوند، در حالی که تحرک سرمایه تمایل دارد نرخ سود را یکسان کند. نتیجه این است که کشورهای پیرامونی با هر معامله، مازاد ارزش را به مرکز منتقل میکنند.
اما تحلیل امانوئل، با همه قدرتی که داشت، در حوزه ارزشِ اندازهگیریشده با زمان کار باقی ماند و ابعاد زیستمحیطی امپریالیسم در این صورتبندیهای کلاسیک تا حد زیادی غایب بود. دو تحول نظری برای پر کردن این شکاف تعیینکننده بودند. نخستین تحول، اثبات نیکلاس جورجسکو-روگن در کتاب قانون انتروپی و فرایند اقتصادی (۱۹۷۱) بود مبنی بر اینکه فعالیت اقتصادی در اساس تبدیل منابع با انتروپی پایین به پسماندهای با انتروپی بالاست — فرایندی بازگشتناپذیر که تحت سیطره قانون دوم ترمودینامیک قرار دارد. جورجسکو-روگن نشان داد که نگاه متعارف اقتصادی به منابع طبیعی به عنوان ورودیهای جایگزینپذیر خطایی فاحش است: ماده و انرژی پس از تنزل دیگر قابل بازسازی نیستند. این بدان معناست که جریان مواد در اقتصاد تابع محدودیتهای مطلق زیستفیزیکی است — محدودیتهایی که سیستم قیمتها، با توجه به تمرکزش بر ارزش مبادلهای، از نظر ساختاری قادر به ثبت آنها نیست.
تحول دوم، بازخوانی فوستر از مفهوم شکاف سوختوسازی ( شکاف متابولیک) کارل مارکس بود که محیطزیست را وارد نظریه مارکسیستی امپریالیسم کرد. مارکس مشاهده کرده بود که جدایی صنعتی شهر و روستا چرخه مواد مغذی خاک را مختل کرده است: غذا از مناطق روستایی به شهرها منتقل میشد، به مصرف میرسید و پسماند آن به جای بازگشت به زمین، به رودخانهها ریخته میشد. فوستر این دریافت را تعمیم داد: سرمایهداری بهطور سیستماتیک شکافهای سوختوسازی میان جامعه انسانی و سیستم زمین ایجاد میکند و این شکافها پیامدهای تصادفی نیستند بلکه شروط لازم برای فرایند انباشت محسوب میشوند. «امپریالیسم جدیدِ سرمایه مالی-انحصاری جهانیشده»، آنگونه که فوستر نامیده است، دقیقاً از طریق غصب طبیعت در پیرامون و برونسپاری هزینههای زیستمحیطی عمل میکند.
این دو خط تحلیلی — ترمودینامیکی و مارکسیستی-زیستمحیطی — در کنار یکدیگر امکانپذیر میسازند که مبادله نابرابر نه صرفاً به عنوان انتقال ارزش در قالب زمان کار، بلکه به عنوان انتقال ثروت زیستفیزیکی قاببندی شود: یعنی انرژی، مواد و فضای زیستبومی. پس از کارهای پیشگامانه استیون بنکر درباره آثار زیستمحیطی استخراج منابع، بدنه پژوهشی قابل توجهی ذیل مفهوم مبادله نابرابر زیستمحیطی شکل گرفته است. در واقع، هورنبورگ استدلال کرده است که کارایی تکنولوژیک مناطق مرکزی اقتصاد جهان در نهایت به واردات خالص منابع تجسم یافته از پیرامونهای استخراجی وابسته است. ژوان مارتینز الیر با توسعه مفهوم «محیطزیستگراییِ فقرا» نشان داده است که چگونه مناقشات زیستمحیطی در جنوب جهانی از این جریانهای مادیِ نامتقارن تفکیکناپذیرند. کشورهای پیرامونی انرژی و کار تجسمیافته در مواد خام را صادر میکنند؛ و کالاهای ساختهشدهای را وارد میکنند که هزینههای زیستمحیطی آنها به نقاط دیگر منتقل شده است.
پژوهشهای تجربی اخیر میزان این تخلیه منابع را کمیسازی کردهاند. جیسون هیکل و همکارانش برآورد کردهاند که تنها بین سالهای ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۵، حدود ۲۴۲ تریلیون دلار (به دلار ثابت ۲۰۱۰) از طریق مبادله نابرابر از جنوب جهانی غصب شده است. رفاه شمال صرفاً بر استثمار به معنای کلاسیک مارکسیستی استوار نیست؛ بلکه بر غارت زیستمحیطی بنا شده است — بر آنچه اولریش براند و مارکوس ویسن شیوه زندگی امپریالیستی نامیدهاند: الگویی از تولید و مصرف در شمال جهانی که از نظر ساختاری به تصاحب نامتناسب طبیعت، کار و چاهکهای زیستمحیطی در نقاط دیگر وابسته است. بدین ترتیب، فرض نامصرح فسیلی که زیربنای پنداره جمعمثبت بود، در تمام این مدت فرضی بر غصب امپریالیستی از آب درآمده است.
جهان پر و بازگشت بازی جمعصفر
گذار از پویایی جمعمثبت به جمعصفر را میتوان از طریق مکانیسمی ساده اما اغلب نادیدهگرفتهشده درک کرد. با تنگتر شدن محدودیتهای زیستفیزیکی — از طریق تخلیه منابع، اشباع چاهکها و تخریب زیستبومی — هزینه نهاییِ افزایش جریان مادی افزارش مییابد. در این شرایط، ادامه رشد در یک منطقه روزبهروز بیشتر به غصب منابع، انرژی و فضای زیستبومی از نقاط دیگر وابسته میشود. آنچه در شرایط فراوانی به شکل همکاری ظاهر میشد، در شرایط محدودیت به رقابت تبدیل میشود. دولتها نیز به نوبه خود با ایمنسازی دسترسی به منابع استراتژیک، تجدید سازمان تولید و در صورت لزوم با به کارگیری نیروی قهرآمیز پاسخ میدهند. بنابراین بازگشت ژئوپلیتیک یک تعدیل سیستماتیک با محدودیتهای مادی است.
سنت مبادله نابرابر زیستمحیطی برملا میسازد که رفاه مرکز همواره به برونسپاری هزینههای زیستمحیطی وابسته بوده است. اما هنگامی که دیگر «بیرونی» وجود نداشته باشد تا بتوان آن هزینهها را به آن منتقل کرد چه رخ میدهد؟ تمایز دالی میان «جهان خالی» و «جهان پر» کلید مفهومی این پرسش را فراهم میکند. در جهان خالی — جهان سده نوزدهم و گسترش سرمایه با سوختهای فسیلی — انسانیت در مقایسه با زیستکره کوچک بود. منابع، فضا و چاهکها فراوان بودند و عوامل محدودکننده اصلی در درون قرار داشتند: کمیابی سرمایه، کار و دانش فنی. در چنین جهانی، دیدگاه ویگها درباره خلق ثروت از طریق صنعت مبنای مادی باورپذیری داشت. منطق جمعصفر مرکانتیلیستهای توری به نظر میرسید یادگاری از کمیابی پیشاصنعتی باشد.
اما ما اکنون در یک جهان پر زندگی میکنیم. مقیاس سوختوساز انسانی از ظرفیت زیستکره برای بازسازی و جذب فراتر رفته است. از نه مرز سیارهای شناساییشده توسط یوخان روکشتروم و همکارانش، هفت مرز — تغییرات اقلیمی، از دست رفتن یکپارچگی زیستی، اسیدی شدن اقیانوسها، اختلال در جریانهای زیستزمینشیمیایی (نیتروژن و فسفر)، تغییر سیستم زمین، تغییر آبهای شیرین و موجودیتهای جدید (آلایندهها) — نقض شدهاند. در چنین جهانی، هر واحد جدید از رشد به قیمت فشار بیشتر بر سیستمهای طبیعی تمام میشود که خود در آستانه فروپاشی قرار دارند. محدودیتها دیگر در درون اقتصاد نیستند بلکه بیرونی، زیستفیزیکی و مطلقاند. همانطور که خود ریگلی مشاهده کرده است، فرارِ متکی بر سوختهای فسیلی از اقتصاد ارگانیک فراتر رفتن دائمی از محدودیتهای مادی نبود، بلکه یک مهلت موقت بود؛ برداشت از ذخایر زمینشناختی که پس از اتمام، ما را به وضعیتی برمیگرداند که از نظر ساختاری مشابه جهان پیشاصنعتی است، هرچند بر روی زمینی فقیرتر.
شفافترین نمود این گذار، رقابت شدید برای تصاحب معدنیهای حیاتی است. این معدنیها — لیتیوم، کبالت، نیکل، مس، عناصر خاکی کمیاب و نئودیمیوم — بنیاد مادی گذار انرژی و دیجیتال هستند. بدون آنها، هیچ پنل خورشیدی، توربین بادی، خودروی الکتریکی، گوشی هوشمند و نیمههادی وجود نخواهد داشت. توزیع زمینشناختی آنها به طرز شگفتآوری متمرکز است: جمهوری دمکراتیک کنگو ۷۰ درصد کبالت جهان را تأمین میکند، چین کنترل ۶۰ درصد عناصر خاکی کمیاب را در دست دارد و اندونزی ۴۰ درصد نیکل را عرضه میکند. در مرحله فرآوری، این تمرکز کاملاً انحصاری میشود: چین ۹۰ درصد عناصر خاکی کمیاب و بیش از ۶۰ درصد لیتیوم و کبالت را فرآوری میکند. آژانس بینالمللی انرژی پیشبینی میکند که تا سال ۲۰۳۰، تقاضا برای هر یک از پنج معدنی حیاتی اصلی، سه تا چهارده برابر بیشتر از سال ۲۰۲۱ خواهد بود.
به بیان دیگر، ما به جهانی بازگشتهایم که مرکانتیلیستهای اولیه آن را درک میکردند: جهانی از منابع محدود و از نظر جغرافیایی متمرکز که قدرتهای بزرگ با هر ابزاری که در اختیار دارند، از جمله زور، بر سر آن رقابت میکنند. همانطور که اسپانیا، پرتغال، انگلستان و دیگران در سده شانزدهم بر سر طلا، نقره، ادویه و سرزمینهای جهان استعماری جنگیدند، قدرتهای بزرگ امروز بر سر لیتیوم در آمریکای لاتین، کبالت در کنگو، عناصر خاکی کمیاب در چین و ثروت معدنی دستنخورده قطب شمال میجنگند. پیشنهاد آمریکا برای خرید گرینلند — که توسط مفسران لیبرال به عنوان پوچیِ ترامپی رد شد — در واقع حرکتی کاملاً عقلانی در چارچوب این منطق نئوامپریالیستی است: قطب شمال با ذوب شتابان یخها و ذخایر عظیم معدنیاش، مرز استعماری جدید است.
نئومرکانتیلیسم به مثابه امپریالیسم: هستیشناسی دونالد ترامپ
اشتباه خواهد بود اگر جنگهای تجاری ترامپ را یک انحراف غیرعقلانی بدانیم. آنها نشاندهنده بازگشتی آگاهانه به سنت الکساندر هملتون و هنری کری در نئومرکانتیلیسم آمریکایی هستند — سنتی که بر سیادت لیبرال تقدم دارد و زیربنای صنعتیشدن آمریکا در سراسر سده نوزدهم بوده است. سیستم تعرفههای بالای هملتون، مرکانتیلیسم اجتماعی کری، و حمایت از صنایع نوپای فریدریش لیست: همگی استراتژیهایی بودند که توسط قدرتهای نوظهور برای ساختن پایه صنعتی خود در پشت دیوارهای حمایتگرایی به کار گرفته شدند. تنها زمانی که صنعت آمریکا به تسلط جهانی رسید — پس از جنگ جهانی دوم — واشنگتن به تجارت آزاد روی آورد، درست همانطور که بریتانیا یک سده پیشتر انجام داده بود.
آنچه در نئومرکانتیلیسم ترامپ تازگی دارد این است که در شرایط «جهان پر» توصیفشده توسط دالی عمل میکند. این حرکت، قدرت نوظهوری نیست که از صنایع نوپا حمایت کند؛ بلکه قدرت مسلطِ رو به افولی است که از دسترسی خود به پایه مادیِ شیوه زندگیاش دفاع میکند. استراتژی کلان آمریکا، چین را مهمترین رقیب خود میداند — کشوری که به عنوان مرکز ساخت و تولید جهان سر برآورده، از ۶ درصد ظرفیت صنعتی جهان در سال ۲۰۰۰ به ۴۵ درصد پیشبینیشده تا سال ۲۰۳۰ رسیده و مهمتر از همه، کنترل زنجیرههای تأمین معدنیهای حیاتی را که گذار انرژی نیازمند آن است تضمین کرده است.
بنابراین پروژه «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» صرفاً حمایتگرایانه نیست؛ بلکه به معنایی خاص و از نظر تاریخی معنادار، امپریالیستی است. هستیشناسی آن — فرضهای بنیادیاش درباره نحوه کارکرد جهان — به مرکانتیلیسم استعماری سده شانزدهم نزدیکتر است تا به بینالمللگرایی لیبرالِ نظم پس از جنگ. این دیدگاه جهان را فضایی محدود میبیند که در آن منابع باید تصاحب شوند نه به اشتراک گذاشته؛ تجارت را کشمکش جمعصفر میداند نه بازی مشارکتی؛ و قدرت نظامی را ضامن نهایی رفاه اقتصادی تلقی میکند. شعار «اول آمریکا» بازگشت به نخستین و بیرحمانهترین شکل از سنت امپریالیستی است.
همانطور که در کتاب جنگ برای انرژی استدلال کردهام، این واکنش را میتوان در سیاق بحران زیستمحیطی، تلاشی برای حفظ دسترسی ترجیحی به منابع استراتژیکی دانست که تاریخی سیادت آمریکا را حفظ کردهاند. آنچه در خطر قرار دارد صرفاً یک مناقشه تجاری یا تکنولوژیک، یا تصادم میان دو مدل توسعه نیست. این کشمکشی است بر سر اینکه چه کسی — و با چه شرایطی — به جریانهای مواد، انرژی و مالی دسترسی خواهد داشت که سوختوساز اقتصادی مدرن را نگه میدارند. درگیری میان قدرتهای بزرگ بیانگر کشمکش بر سر توزیع جهانی منابع کمیاب در سیارهای است که ظرفیت زیستی آن پیشتر بهطور گستردهای نقض شده است.
راستِ سیاسی این موضوع را با شفافیت قابل توجهی درک میکند. این جریان ممکن است علم اقلیم را انکار کند، اما پیامدهای ژئوپلیتیکِ بحران زیستمحیطی را درمییابد. میداند که حفظ شیوه زندگی غربی نیازمند ورود مداوم منابع طبیعی از سایر کشورهاست. همچنین میداند که تخریب زیستمحیطی و مناقشات، انسانهای درمانده را همچنان به درهای جهان ثروتمند خواهد فرستاد. آنچه راست ارائه میدهد پاسخی پاد دمکراتیک و ضد حقوق بشری است؛ پاسخی که کاملاً با داروینیسم اجتماعیِ صافیشده از طریق گفتمان اقتصادی اولترالیبرال همخوانی دارد: کشور-دژ، نظامیسازی مرزها، اخراج دستهجمعی، و این باور که کسانی که جا ماندهاند سزاوار سرنوشت خویشاند.
اگرچه ایالات متحده بیان بهویژه صریحی از این چرخش نئومرکانتیلیستی را نشان میدهد، اما تنها نیست. استراتژی چین برای ایمنسازی کنترل بالادستی بر معدنیهای حیاتی و تسلط پاییندستی در ساخت و تولید، و نیز فشار اتحادیه اروپا برای «خودمختاری استراتژیک»، منعکسکننده فشارهای ساختاری مشابهی هستند. در همه موارد، تجدید سازمان تولید جهانی روزبهروز بیشتر تحت تأثیر ضرورت تأمین ورودیهای مادی در سیاق تنگتر شدن محدودیتهای زیستمحیطی قرار میگیرد.
فراتر از دژ: اکوسوسیالیسم
این مسیر به یک نتیجه واحد و اجتنابناپذیر اشاره دارد: بازی جمعمثبت به پایان رسیده است. شرایط مادی که آن را امکانپذیر میساخت — انرژی فسیلی فراوان، زمینهای ارواح استعماری و چاهکهای سیارهای اشباعنشده — به پایان رسیدهاند. منطق جمعصفرِ مرکانتیلیستهای اولیه بازگشته است، نه به این دلیل که جهانبینی آنها در معنایی فرازمانی درست بود، بلکه به این دلیل که شرایط زیستفیزیکی سده بیستویکم بیشتر به شرایط جهان پیشاصنعتی شباهت دارد تا آن استثنای متکی بر سوختهای فسیلی که آنها را از هم جدا میساخت. همانطور که ریگلی تأکید کرده است، فرار از اقتصاد ارگانیک رویدادی یگانه و تکرارناپذیر در تاریخ بشر بود، نه یک وضعیت دائمی.
اما این بدان معنا نیست که تنها پاسخ ممکن ساختن «دژ» است. چرخش نئومرکانتیلیستی قدرتهای بزرگ پاسخی طبقاتی است، پاسخ سرمایه و دولتهای در خدمت آن به بحرانی که نیازمند پاسخی بنیادین و متفاوت است. آنچه فوستر «رشدزدایی برنامهریزیشده» نامیده است به جایگزین اشاره دارد: نه رشد بیشتر، بلکه کاهش آگاهانه جریان مادی در کشورهای ثروتمند؛ نه انباشت بیشتر، بلکه بازتوزیع انرژی، مواد و فضای زیستبومیِ باقیمانده. این امر نیازمند چیزی کمتر از تجدید سازمان سوختوساز اجتماعی نیست: تحولی که در آن پایه مادی تولید و مصرف با ظرفیتهای بازسازیِ سیستم زمین همسو شود. چنین تحولی تنها با مکانیسمهای بازار قابل دستیابی نیست، زیرا سیستم قیمتها از نظر ساختاری قادر به ثبت محدودیتهای زیستفیزیکی نیست؛ این امر نیازمند برنامهریزی دمکراتیک در هر مقیاسی است، از محلی تا سیارهای.
بنابراین، انتخاب میان رشد و رشدزدایی، یا میان دمکراسی و اقتدارگرایی در انتزاع نیست. انتخاب میان دو شیوه برای مدیریت جهان پر است. شیوه نخست، شیوه استثمار، غصب، طرد و دژسازی است — شیوه ترامپ، ایلان ماسک و راست امپریالیستی — که به آنچه «گروه سناریوی جهانی» جهاندژ (Fortress World) نامیده میانجامد: پاسخی اقتدارگرا به بحران زیستمحیطی که در آن نخبگان افول را با خشونت مدیریت میکنند در حالی که اکثریت مردم به برهوتِ سیارهای تنزلیافته رانده میشوند. شیوه دوم، شیوه بازتوزیع، برنامهریزی دمکراتیک و بازسازی زیستبوم است. این همان چیزی است که میتوانیم اکوسوسیالیسم بنامیم: جامعهای که سوختوساز خود را در محدودیتهای سیستم زمین سازماندهی میکند و ثروت مادی باقیمانده را بر اساس نیازهای انسانی توزیع میکند نه منطق انباشت. در عرصه بینالمللی، این به معنای همکاری واقعی جنوب-جنوب، بازنگری بنیادین در شرایط مبادله زیستمحیطی، و این واقعیت است که منابع محدود سیاره باید به گونهای به اشتراک گذاشته شوند که حقوق مادی انسانی را برای همه تضمین کنند، نه آنکه الگوهای مصرف ناپایدار شمال جهانی را بازتولید نمایند.
گذار بزرگی که به آن نیاز داریم یک چرخش اخلاقی یا فرهنگیِ گسسته از شرایط مادی نیست. این گذار باید تحولی بنیادین در مناسبات قدرتی باشد که توزیع انرژی، سرزمین و زمان را سازمان میدهند. در نهایت، این امر مسئله تصمیمگیری درباره این است که آیا خود را برای تضمین زندگی سازماندهی خواهیم کرد یا برای مستحکم ساختن امتیازات. زیرا اگر بهطور دستهجمعی با منطق دژ مقابله نکنیم، آنچه در انتظار ماست یک فروپاشی مدیریتنشده نیست، بلکه آیندهای است که بهدقت توسط بربریت اداره میشود.
یادداشتها
↩ این روایت از تحریم عناصر نادر خاکی در سال ۲۰۱۰ از نوشتههای کیت برادشر، «در بحبوحه تنش، چین صادرات حیاتی به ژاپن را مسدود میکند»، نیویورک تایمز ، ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۰؛ سوفیا کلانتزاکوس، «بین صخرهها و مکانهای سخت: ژئوپلیتیک آیندههای بدون کربن خالص و امپراتوری فناوری»، در Critical Minerals, the Climate Crisis and the Tech Imperium ، ویرایش سوفیا کلانتزاکوس (Cham: Springer, 2023)، ۳–۲۵، اقتباس شده است. ↩ هرمان دالی، فراتر از رشد: اقتصاد توسعه پایدار (بوستون: انتشارات بیکن، ۱۹۹۶). ↩ لارس مگنوسون، اقتصاد سیاسی مرکانتیلیسم (لندن: انتشارات روتلج، ۲۰۱۵)؛ ایمانوئل والرشتاین، نظام جهانی مدرن ۲: مرکانتیلیسم و تحکیم اقتصاد جهانی اروپا، ۱۶۰۰-۱۷۵۰ (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۱۱). ↩ استیو پینکوس، «بازاندیشی مرکانتیلیسم: اقتصاد سیاسی، امپراتوری بریتانیا، و جهان اقیانوس اطلس در قرنهای هفدهم و هجدهم»، فصلنامه ویلیام و مری ۶۹، شماره ۱ (۲۰۱۲): ۳–۳۴؛ استیو پینکوس، ۱۶۸۸: اولین انقلاب مدرن (کانکتیکات: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۱). در سنت مارکسیستی، خاستگاه سرمایهداری اغلب در انگلستان قرن هفدهم، به ویژه در ظهور روابط کار سرمایهداری در بخش کشاورزی، قرار دارد. رجوع کنید به رابرت برنر، «ساختار طبقاتی کشاورزی و توسعه اقتصادی در اروپای پیشاصنعتی»، گذشته و حال ۷۰ (۱۹۷۶): ۳۰–۷۵؛ هنری هلر، تولد سرمایهداری: دیدگاهی قرن بیست و یکم (لندن: انتشارات پلوتو، ۲۰۱۱). ↩ ای.ای. ریگلی، مسیر رشد پایدار: گذار انگلستان از اقتصاد ارگانیک به انقلاب صنعتی (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۱۶). همچنین رجوع کنید به ای.ای. ریگلی، انرژی و انقلاب صنعتی انگلستان (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۱۰). ↩ مورد اسپانیا در اندیشههای اولیه مرکانتیلیستی نقش محوری داشت. همانطور که اریک راینرت و سوفوس راینرت استدلال کردهاند، شکست اسپانیا نشان داد که «ثروت، ملتها را به تولید مواد خام، حتی اگر مواد خام طلا و نقره بودند، واداشت و در ملتهایی که بخش تولیدی متنوعی داشتند، انباشته شد»: اریک اس. راینرت و سوفوس راینرت، «مرکانتیلیسم و توسعه اقتصادی»، در KS Jomo and Erik S. Reinert, The Origins of Development Economics (London: Zed Books, 2005), 1–23. این چیزی است که حتی اقتصاددانان اسپانیایی نیز به شدت از آن شکایت داشتند. در سال ۱۵۵۸، لوئیس اورتیز ابراز تاسف کرد که خارجیها «با ما بدتر از هندیها رفتار میکنند» زیرا کشورهای اروپایی کالاهای تولیدی را به اسپانیا میآورند در حالی که اسپانیاییها مواد خام – پشم، ابریشم و محصولات مشابه – را صادر میکنند: لوئیس اورتیز، یادبود لوییس اورتیز فیلیپه دوم (مادرید: آکادمی علوم اخلاقی و سیاسی واقعی، ۲۰۲۰). ↩ اقتصاددانان سیاسی کلاسیک محدودیتهای طبیعی کلیدی را تصدیق میکردند: کمبود زمین به عنوان یک عامل محدود تولید؛ کاهش بازده در کشاورزی با گسترش کشت به خاکهای کمتر حاصلخیز؛ و به ویژه، در آثار جان استوارت میل، چشمانداز یک وضعیت ایستا که در آن انباشت سرمایه کند میشود و رشد اقتصادی در نهایت تثبیت میشود. با وجود این، آنها عموماً تولید را از نظر کیفی متمایز از کشاورزی میدانستند و آن را با بازده فزاینده مرتبط میدانستند و آن را موتور اصلی توسعه اقتصادی پایدار میدانستند. دیوید ریکاردو، اصول اقتصاد سیاسی و مالیات (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۶۲ [۱۸۱۷])؛ جان استوارت میل، اصول اقتصاد سیاسی (ایندیانا: صندوق آزادی، ۲۰۰۶ [۱۸۴۸]). ↩ رینرت و رینرت، «مرکانتیلیسم و توسعه اقتصادی». ↩ کوزو مایومی، «رهایی موقت از زمین: از انقلاب صنعتی تا زمان حال»، اقتصاد بومشناختی ۴، شماره ۱ (۱۹۹۱): ۳۵–۵۶. ↩ انریک تلو-آراگای و گابریل خوور-آولا، «تاریخ اقتصادی و محیط زیست»، در مائورو آنیولتی و سیمون نری سرنری، ویرایشها، تاریخ پایه زیستمحیطی ، جلد ۴ (نیویورک: اسپرینگر، ۲۰۱۴)، ۳۱–۷۸. ↩ کنت پومرانز، واگرایی بزرگ: چین، اروپا و شکلگیری اقتصاد جهانی مدرن (پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، 2021 [2000]). ↩ نات دایر، رویای ریکاردو (بریستول: انتشارات دانشگاه بریستول، ۲۰۲۵)؛ ریکاردو، درباره اصول اقتصاد سیاسی و مالیات . ↩ ها-جون چانگ، کنار گذاشتن نردبان: استراتژی توسعه در چشمانداز تاریخی (لندن: انتشارات آنتم، ۲۰۰۲). ↩ هری مگداف، امپریالیسم: از عصر استعمار تا به امروز (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۱۹۷۸). ↩ جان گالاگر و رونالد رابینسون، «امپریالیسم تجارت آزاد»، مجله تاریخ اقتصادی ۶، شماره ۱ (۱۹۵۳): ۱–۱۵. ↩ جان بلامی فاستر، «مقدمه»، در هری مگداف، امپریالیسم بدون مستعمرات (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۰۳)، ۱–۱۵. ↩ چانگ، کنار گذاشتن نردبان . ↩ نیکلاس کالدور، علل نرخ پایین رشد اقتصادی بریتانیا (لندن: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۶۶)؛ آنتونی پی. تیروال، رشد اقتصادی در یک اقتصاد باز در حال توسعه (چلتنهام: ادوارد الگار، ۲۰۱۳). ↩ آلف هورنبورگ، جادوی فناوری: ماشین به عنوان دگرگونی بردهداری (لندن: انتشارات روتلج، ۲۰۲۳). ↩ جان بلامی فاستر، «امپریالیسم جدید سرمایه انحصاری-مالی جهانیشده»، مانتلی ریویو ۶۷، شماره ۳ (ژوئیه-آگوست ۲۰۱۵): ۱–۲۲. ↩ آرگیری امانوئل، مبادله نابرابر (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، 2025 [1972]). ↩ نیکلاس جورجسکو-روگن، قانون آنتروپی و فرآیند اقتصادی (کمبریج، ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، ۱۹۷۱). ↩ جان بلامی فاستر، بومشناسی مارکس (نیویورک: انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۰۰). ↩ فاستر، «امپریالیسم جدید سرمایه انحصاری-مالی جهانیشده». ↩ هورنبورگ، جادوی فناوری ؛ جوآن مارتینز آلیر، محیط زیستگرایی فقرا (چلتنهام: ادوارد الگار، ۲۰۰۳). ↩ جیسون هیکل، کریستین دورنینگر، هانسپیتر ویلند، و اینتان سواندی، «تصاحب امپریالیستی در اقتصاد جهانی: تخلیه از جنوب جهان از طریق تبادل نابرابر، 1990-2015»، تغییر جهانی محیط زیست 73 (2022). ↩ اولریش برند و مارکوس ویسن، شیوه زندگی امپراتوری (لندن: Verso، 2021). ↩ دالی، فراتر از رشد . ↩ یوهان راکاستروم و همکاران، « مرزهای سیارهای: کاوش در فضای عملیاتی امن برای بشریت »، بومشناسی و جامعه ۱۴، شماره ۲ (۲۰۰۹)؛ «مرزهای سیارهای»، مرکز تابآوری استکهلم، stockholmresilience.org. ↩ ریگلی، مسیر رشد پایدار . ↩ آژانس بینالمللی انرژی (IEA)، چشمانداز جهانی مواد معدنی حیاتی ۲۰۲۵ (پاریس: IEA، ۲۰۲۵). ↩ آژانس بینالمللی انرژی، چشماندازهای فناوری انرژی ۲۰۲۳ (پاریس: آژانس بینالمللی انرژی، ۲۰۲۳)، ۱۳۰-۱۴۵. ↩ اریک هلینر، «انواع نئومرکانتیلیسم آمریکایی»، مجله اروپایی مطالعات بینالمللی ۶، شماره ۳ (۲۰۱۹): ۷–۲۹. ↩ اریک اس. رینرت، چگونه کشورهای ثروتمند ثروتمند شدند و چرا کشورهای فقیر فقیر میمانند (لندن: انتشارات کانستبل، ۲۰۰۷). ↩ باستیان ون آپلدورن، یاسا وسلینویک، و نانا دِ گراف، ترامپ و بازسازی استراتژی کلان آمریکا (Cham: Palgrave Macmillan, 2023)؛ زنو لئونی، استراتژی کلان آمریکا از اوباما تا ترامپ (New York: Springer, 2021)؛ کنفرانس تجارت و توسعه سازمان ملل متحد، گزارش تجارت و توسعه 2023 (Geneva: UNCTAD, 2023). ↩ آلبرتو گارزون، La guerra por la energía: Poder, imperios ycrisis ecológica (مادرید: شبه جزیره، 2025 [ویرایش دوم]). ↩ ریگلی، مسیر رشد پایدار . ↩ جان بلامی فاستر، « کاهش برنامهریزیشده رشد: اکوسوسیالیسم و توسعه پایدار انسانی »، مانتلی ریویو ۷۵، شماره ۳ (ژوئیه-آگوست ۲۰۲۳): ۱–۲۹. همچنین در این شماره
