«درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک و تأثیر آن بر نظم بین‌المللی و هژمونی آمریکا

لیو جیان‌فِی: «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک و تأثیر آن بر نظم بین‌المللی و هژمونی آمریکا

لیو جیان‌فِی

ترجمه مجله جنوب جهانی

چکیده: امپریالیسم به عنوان یک پدیده تاریخی پیچیده و دارای سیر تحول پویا، در دوره‌های مختلف تاریخی ویژگی‌ها و نمودهای متفاوتی از خود نشان داده است. در مرحله امپریالیسم کلاسیک، کشورهای امپریالیستی با تکیه بر قدرت بلامنازع اقتصادی و نظامی، به غارت مستقیم منابع، سلطه استعماری و تقسیم بازارها در سطح جهانی می‌پرداختند. پس از جنگ جهانی دوم و با ورود به مرحله امپریالیسم نوین، شیوه غارتگری آمریکا و سایر کشورهای غربی پنهان‌تر شد؛ آن‌ها بیشتر از طریق نظم اقتصادی بین‌المللیِ تحت رهبری خود و با استفاده از ابزارهای غیرمستقیمی نظیر دستکاری‌های مالی و انحصار فناوری، به کنترل غیرمستقیم و استثمار کشورهای در حال توسعه پرداختند. با این حال، از زمان آغاز دور دوم ریاست جمهوری ترامپ، سیاست خارجی آمریکا با تغییر جهت آشکاری مواجه شد که نشان‌دهنده برخی ویژگی‌ها و گرایش‌های امپریالیسم کلاسیک است؛ پدیده‌ای که می‌توان آن را «درخشش واپسین» (شعله‌ور شدن پیش از مرگ) امپریالیسم کلاسیک نامید. آمریکا با نادیده گرفتن مخالفت‌های جامعه جهانی و روندهای توسعه جهانی، آشکارا حاکمیت دیگر کشورها را نقض کرده و حتی جنگ‌های محلی به راه انداخته است؛ اقداماتی که ضربات چندجانبه و شدیدی بر پیکره نظم بین‌المللیِ پس از جنگ جهانی دوم وارد کرده است. این «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک، نه تنها نمی‌تواند روند افول هژمونی آمریکا را نجات دهد، بلکه این روند را تسریع خواهد کرد. در چنین شرایطی، بازسازی نظم بین‌المللی امری گریزناپذیر است.

واژگان کلیدی: امپریالیسم، امپریالیسم نوین، «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک، نظم بین‌المللی، هژمونی آمریکا.

از اوایل قرن بیستم و زمانی که لنین نظریه امپریالیسم را مطرح کرد، امپریالیسم به عنوان عالی‌ترین مرحله توسعه سرمایه‌داری، همواره یکی از موضوعات مهم در مطالعات اقتصاد سیاسی بین‌الملل بوده است. از فروپاشی نظام استعماری پس از جنگ جهانی دوم تا رقابت دوقطبی آمریکا و شوروی در دوران جنگ سرد، و سپس نظم تک‌قطبی به رهبری آمریکا در دوران پس از جنگ سرد، اگرچه اشکال امپریالیسم دستخوش تغییر شده‌اند، اما ویژگی‌های ذاتی آن یعنی توسعه‌طلبی سرمایه، غارت اقتصادی و هژمونی سیاسی همواره دست‌نخورده باقی مانده است. با ورود به قرن بیست و یکم، جهانی‌شدن جریان فرامرزی سرمایه، فناوری و اطلاعات را تسریع کرده و در عین حال تضادها و درگیری‌های جدیدی را نیز به وجود آورده است. در سال‌های اخیر، آمریکا به عنوان کشور هسته امپریالیسم، وضعیت غیرعادی و متغیری از خود نشان داده است: از یک سو، مشکلاتی نظیر عدم توازن در ساختار اقتصادی، توسعه‌طلبیِ بیش از حد نظامی و تشدید تضادهای اجتماعی روز به روز نمایان‌تر می‌شود؛ و از سوی دیگر، همچنان تلاش می‌کند با استفاده از ابزارهایی چون مداخله نظامی، دستکاری مالی و صدور فرهنگ، جایگاه رهبری جهانی خود را حفظ کند و حتی از نقض آشکار حقوق بین‌الملل، تعرض به حاکمیت و منافع حیاتی سایر کشورها و برافروختن جنگ‌های محلی ابایی ندارد. این تحرکات جدید در سیاست خارجی آمریکا، بحث‌های گسترده‌ای را در محافل دانشگاهی پیرامون احتمال بازگشت امپریالیسم کلاسیک برانگیخته است: آیا امپریالیسم در روند افول خود، برای احیای هژمونی دست به ابزارهای افراطی خواهد زد که ممکن است بشریت را به ورطه جنگ‌های گسترده بکشاند؟ این امر چه تأثیری بر نظم بین‌المللی و هژمونی آمریکا خواهد داشت؟

در حال حاضر، پژوهش‌های دانشگاهی پیرامون امپریالیسم عمدتاً بر سه بُعد متمرکز است: نخست، بُعد تاریخی. پژوهشگران با بررسی روند توسعه امپریالیسم و تحلیل منطق گذار آن از توسعه‌طلبی استعماری به استعمار نو، استدلال می‌کنند که اگرچه پس از جنگ جهانی دوم، ویژگی بارز آمریکا و سایر کشورهای غربی اشغال سرزمینی نبوده است، اما آن‌ها از طریق کنترل اقتصادی، غارت مالی، بازدارندگی نظامی و نفوذ فرهنگی، هژمونی غربی به رهبری آمریکا را بنا نهاده و استثمار پنهان کشورهای در حال توسعه را محقق کرده‌اند. دوم، بُعد واقع‌گرایانه. پژوهشگران با تمرکز بر تحولات اخیر هژمونی‌طلبی آمریکا، معتقدند که سیاست «اول آمریکا»، حمایت‌گرایی تجاری و مداخله‌گرایی نظامی در دولت ترامپ، و همچنین تشدید رقابت راهبردی دولت بایدن با چین، تجلی دوباره امپریالیسم کلاسیک است. سوم، بُعد نظری. نقدهای اندیشمندان چپ‌گرا بر نئولیبرالیسم و نئوکنسرواتیسم (نومحافظه‌کاری)، پشتوانه نظری لازم برای مشاهده بازگشت امپریالیسم کلاسیک را فراهم می‌کند، در حالی که اندیشمندان راست‌گرا با تأکید بر «استثناگرایی» و «رسالت‌گرایی»ِ هژمونی آمریکا، تلاش می‌کنند پایه‌های مشروعیت را برای سیاست‌های امپریالیستی جستجو کنند.

پژوهش‌های موجود اغلب بر یک بُعد واحد تمرکز دارند و فاقد درک جامع و تحلیل چندجانبه از رفتارهای کنونی امپریالیسم هستند، به ویژه در زمینه سازوکارهای درونیِ تأثیر آن بر نظم بین‌المللی و هژمونی آمریکا که کمتر به آن پرداخته شده است. بر این اساس، این مقاله تلاش می‌کند به پرسش‌های بنیادین زیر پاسخ دهد: چگونه می‌توان رفتارهای کنونی امپریالیسم را در یک مقایسه تاریخی تبیین کرد؟ ویژگی‌های ذاتی «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک چیست؟ این «درخشش واپسین» چگونه به نظم بین‌المللی ضربه می‌زند؟ این ضربه چه تأثیری بر پایداری و ثبات هژمونی آمریکا خواهد داشت؟ جامعه بین‌المللی چگونه باید نظم جهانی را بازسازی کند؟ با بررسی نظام‌مند این پرسش‌ها، این مقاله تلاش می‌کند ویژگی‌های مرحله‌ای توسعه امپریالیسم و قوانین بنیادین آن را آشکار سازد تا چشم‌انداز جدیدی برای درک تحولات پیچیده در سیاست و اقتصاد سیاسی بین‌الملل معاصر ارائه دهد.

یک. سیر تکامل تاریخی امپریالیسم

امپریالیسم به عنوان عالی‌ترین شکل توسعه سرمایه‌داری، از زمان ظهور در عرصه تاریخ در اواخر قرن نوزدهم، پیکربندی سیاست و اقتصاد بین‌الملل را عمیقاً شکل داده است. امروزه، امپریالیسم وضعیت ظریف و پیچیده‌ای به خود گرفته است: در حالی که افول آن به روندی بازگشت‌ناپذیر تبدیل شده، همزمان با استفاده از ابزارهای افراطی توهم احیای هژمونی را در سر می‌پروراند و پدیده «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک را به نمایش می‌گذارد.

(یک) به پایان رسیدن امپریالیسم کلاسیک

لنین در کتاب «امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه‌داری» پنج ویژگی ذاتی امپریالیسم کلاسیک را به طور عمیق تبیین کرد: تمرکز تولید و انحصار، تسلط سرمایه مالی، صدور سرمایه، اتحادهای انحصاری بین‌المللی و تقسیم مستعمرات. امروزه نیز چهار ویژگی نخست، کماکان تأثیر عمیقی بر الگوی توسعه جهان سرمایه‌داری و پیشرفت جوامع بشری دارند و منطق درونی و سازوکار عملکرد آن‌ها تغییر بنیادینی نکرده است. تمرکز تولید و انحصار همچنان در حال تعمیق است؛ شرکت‌های بزرگ چندملیتی حلقه‌های کلیدی زنجیره‌های تأمین جهانی را در دست دارند و عرصه را بر بقای شرکت‌های کوچک و متوسط تنگ کرده‌اند. تسلط سرمایه مالی قدرتمندتر از پیش شده و نوسانات بازارهای مالی تأثیرات شگرفی بر اقتصاد واقعی می‌گذارد و نفوذ الیگارشی مالی در اقتصاد و سیاست جهانی روز به روز در حال افزایش است. صدور سرمایه پیوسته در حال گسترش و متنوع‌تر شدن است و به ابزار مهمی برای کشورهای امپریالیستی جهت غارت منافع جهانی تبدیل شده است. اتحادهای انحصاری بین‌المللی نیز دائماً شکل خود را تغییر می‌دهند و از طریق توافقات فراملی و ائتلاف‌های اقتصادی، به تقسیم حوزه‌های نفوذ در سطح جهان ادامه داده و به طور مشترک کشورهای در حال توسعه را استثمار می‌کنند.

با این حال، ویژگی پنجم امپریالیسم کلاسیک، یعنی تقسیم مستعمرات، دستخوش تغییرات بنیادینی شده است. با پایان یافتن تقسیم اراضی در سطح جهانی، بازارها و منابع مستعمرات به کانون رقابت کشورهای امپریالیستی تبدیل شد. اگرچه کشورهای امپریالیستی در فرآیند غارت و سرکوب مستعمرات و نیمه‌مستعمرات می‌توانستند به طور موقت با یکدیگر متحد شوند، اما این ائتلاف‌ها صرفاً پیمان‌هایی گذرا و مبتنی بر منافع بودند. از اواخر قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم، سه جنگ محلی (جنگ آمریکا و اسپانیا، جنگ بوئرها و جنگ روسیه و ژاپن) پیاپی رخ دادند. این جنگ‌ها ذاتاً رقابتی شدید میان کشورهای امپریالیستی برای تقسیم مجدد مستعمرات و تصاحب هژمونی جهانی بود. دو جنگ جهانی نیز این کشمکش‌ها را به اوج خود رساند؛ تضادهای میان کشورهای امپریالیستی کاملاً تشدید شد و دامنه جنگ و قدرت تخریب آن به سطحی بی‌سابقه رسید.

جنگ‌های امپریالیستی فجایع عظیمی برای بشریت به بار آورد و پیکربندی جهان را نیز به طور کامل دگرگون کرد. جنگ جهانی اول، نخستین کشور سوسیالیستی جهان را به وجود آورد و سوسیالیسم به عنوان یک نظام اجتماعی کاملاً جدید وارد عرصه تاریخ شد و شوک بزرگی به جهان سرمایه‌داری وارد کرد. پس از جنگ جهانی دوم، تعدادی از کشورهای سوسیالیستی یکی پس از دیگری متولد شدند و اردوگاه سوسیالیسم پیوسته قدرتمندتر شد. انقلاب‌های سوسیالیستی کشورهای امپریالیستی را وادار کرد تا در سیاست خارجی گذشته خود و جنون جنگ‌های امپریالیستی بازنگری کنند. چرا که ادامه این مسیر بدون اصلاح سیاست خارجی، امپریالیسم را با خطر فروپاشی کامل مواجه می‌ساخت.

مردم در پهنه وسیع مستعمرات و نیمه‌مستعمرات در کوره راه جنگ رفته‌رفته بیدار شدند. آن‌ها که شاهد وحشی‌گری و غارتگری کشورهای امپریالیستی بودند، دریافتند که تنها با مبارزه برای رهایی ملی و تحقق استقلال ملی می‌توانند از سرنوشت قربانی‌شدن رهایی یابند. در نتیجه، جنبش‌های عظیم آزادی‌بخش ملی در سراسر جهان شکل گرفت و مردمان مستعمرات و نیمه‌مستعمرات سلاح به دست گرفتند تا برای استقلال کشور و عزت ملی خود مبارزه کنند. این سلسله از تغییرات نشان داد که تداوم سلطه و کسب منافعِ امپریالیسم کلاسیک از طریق تجاوز نظامی و تقسیم مستعمرات، دیگر امکان‌پذیر نیست و امپریالیسم کلاسیک رفته‌رفته به پایان راه خود نزدیک شد.

(دو) دگردیسی شکل امپریالیسم پس از جنگ جهانی دوم

پس از جنگ جهانی دوم، پیکربندی جهان بازآفرینی عمیقی را تجربه کرد. آغاز جنگ سرد و ظهور قدرتمند جنبش‌های آزادی‌بخش ملی، به نیروهای محرک کلیدی در دگردیسی شکل امپریالیسم تبدیل شدند و آن را به سوی شکلِ «امپریالیسم نوین» که ویژگی بارز آن غارت پنهان است، سوق دادند. امپریالیسم نوین «محصول مرحله پیشرفته انباشت سرمایه» است. اگرچه ماهیت آن همچنان استثمار و سرکوب کشورهای در حال توسعه برای حفظ منافع هژمونیک است، اما ابزارهای غارت در آن پنهان‌تر شده و تأکید بیشتری بر ایجاد توهمی از تعادل صوریِ منافع دارد.

جنگ سرد بستر تاریخی مهمی برای دگردیسی شکل امپریالیسم فراهم آورد. پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا و شوروی به عنوان ابرقدرت ظهور کردند و به دلیل تفاوت‌های عظیم در نظام اجتماعی، ایدئولوژی و منافع ملی، اردوگاه امپریالیستی به رهبری آمریکا سیاست «سد نفوذ» را در برابر اردوگاه سوسیالیستی اجرا کرد که این امر به مقاومت دومی منجر شد و دو طرف دهه‌ها تقابل را تجربه کردند. در این فرآیند، کشورهای امپریالیستی به شکلی بی‌سابقه با یکدیگر متحد شدند و یک سیستم ائتلافی با محوریت آمریکا تشکیل دادند. آن‌ها با استفاده از ابزارهای پنهان و غیرمستقیم مانند حمایت از رژیم‌های حامی آمریکا، ایجاد ائتلاف‌های نظامی و نفوذ ایدئولوژیک، به هژمونی خود دست یافتند. همزمان با رشد روزافزون جنبش‌های آزادی‌بخش ملیِ کشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتین پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از کشورهای مستعمره و نیمه‌مستعمره استقلال یافتند و نقش آن‌ها در عرصه بین‌الملل برجسته‌تر شد. مخالفت این کشورها با تجاوز و ستمگری امپریالیسم و دفاع آن‌ها از همزیستی مسالمت‌آمیز، کشورهای امپریالیستی را وادار کرد تا سیاست‌های سنتی خود را تغییر داده و به جای آن از کمک‌های اقتصادی، همکاری‌های تجاری و تبادلات فرهنگی برای بیشینه‌سازی منافع خود بهره ببرند.

بدین ترتیب، امپریالیسم در هیبتی جدید، یعنی امپریالیسم نوین، به جهانیان رخ نمود. امپریالیسم در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی پیوسته اعمال نفوذ می‌کند، که در این میان ابزارهای اقتصادی و فرهنگی به راه‌های اصلی غارتگری تبدیل شده‌اند. در عرصه سیاسی، کشورهای امپریالیستی از طریق حمایت از رژیم‌های غرب‌گرا و انجام نفوذ و براندازی سیاسی در امور داخلی کشورهای در حال توسعه دخالت می‌کنند. در عرصه اقتصادی، امپریالیسم «با استفاده از شرکت‌های چندملیتی به عنوان ابزاری کلیدی، و با روش‌هایی چون برون‌سپاری فرامرزی و آربیتراژ جهانی نیروی کار، کشورهای در حال توسعه را به درون سیستم جهانی سرمایه‌داری تحت سلطه کشورهای سرمایه‌دارِ تحت رهبری آمریکا می‌کشاند.» به علاوه، قوانین تجاری وضع شده توسط سازمان تجارت جهانی حاوی بی‌عدالتی‌های متعددی است که عمدتاً حامی منافع کشورهای امپریالیستی است؛ این نهاد با ایجاد موانع تجاری و استانداردهای فناوری، کشورهای در حال توسعه را محدود کرده و آن‌ها را در موقعیتی فرودست در تجارت جهانی قرار می‌دهد. صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی نیز غالباً نقش بازوی کمکی توسعه‌طلبیِ اقتصادیِ امپریالیسم را ایفا کرده و هنگام اعطای وام به کشورهای در حال توسعه، شروط سیاسی و اقتصادی سخت‌گیرانه‌ای وضع می‌کنند. در عرصه فرهنگی، کشورهای امپریالیستی با تکیه بر توان بالای ارتباطات فرهنگی خود، در تلاشند تا فرهنگ کشورهای در حال توسعه را فرسوده و همگون سازند. در عرصه نظامی نیز اگرچه امپریالیسم نوین مانند گذشته مکرراً جنگ‌های گسترده و مستقیم به راه نمی‌اندازد، اما همچنان از طریق بازدارندگی نظامی و مداخله نظامی به دفاع از منافع خود می‌پردازد و مناطقی را که ممکن است منافعش را تهدید کنند محاصره و رصد می‌کند. البته، در مرحله امپریالیسم نوین این احتمال نیز منتفی نیست که کشورهای امپریالیستی دست به اقدامات خشنی مشابه امپریالیسم کلاسیک علیه کشورهای در حال توسعه بزنند، با این تفاوت که چنین رفتارهایی عمدتاً در منطقه آمریکای لاتین متمرکز است. در دیگر مناطق، رفتار کشورهای امپریالیستی اغلب تحت تأثیر محدودیت‌های دوران جنگ سرد، نیازمند یافتن بهانه‌هایی پرطمطراق برای پنهان کردن ماهیت غارتگرانه و مداخله‌جویانه خود بود.

در دوران جنگ سرد، تقابل میان دو اردوگاه آمریکا و شوروی تا حدودی مانعی بر سر راه اقدامات توسعه‌طلبانه امپریالیسم ایجاد می‌کرد. با پایان جنگ سرد، اوضاع بین‌المللی دچار تحولات شگرفی شد. با فروپاشی شوروی به عنوان رقیبی قدرتمند، آمریکا و سایر کشورهای غربی با توهم در اختیار داشتن هژمونی مطلق جهانی، در صحنه بین‌الملل روز به روز خودکامه و مغرورتر شدند و با بی‌باکی تمام به اعمال هژمونی پرداختند. آن‌ها که دیگر قیدی از بابت رویارویی‌های بلوکی دوران جنگ سرد احساس نمی‌کردند، رفتارهای تهاجمی‌تری پیش گرفتند و حتی در برخی از اقداماتشان، رگه‌های پررنگی از امپریالیسم کلاسیک نمایان شد. به عنوان مثال، در جنگ کوزوو، آمریکا و متحدان غربی‌اش با طرح بهانه‌هایی نظیر «برتری حقوق بشر بر حاکمیت ملی»، با دور زدن شورای امنیت سازمان ملل، به بمباران وحشیانه یک کشور مستقل (یوگسلاوی سابق) دست زدند. اگرچه این اقدامات نظامی به شدت مورد محکومیت جامعه جهانی قرار گرفت، اما آمریکا و شرکای غربی‌اش همواره می‌کوشند تا برای دفاع از اقدامات تجاوزکارانه خود بهانه‌تراشی کرده و هدف واقعی خود یعنی غارت منابع، کنترل نقاط استراتژیک و حفظ جایگاه هژمونیک خود را پنهان سازند.

امپریالیسم نوین ماهرانه تلفیقی از ابزارهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی را به کار می‌بندد و در زمان‌ها و مناطق مختلف از راهبردهای گوناگونی استفاده می‌کند. انعطاف‌پذیری و تنوع در ابزارها، به امپریالیسم نوین خاصیت سازگاری و پنهان‌کاری بیشتری در مقایسه با امپریالیسم کلاسیک بخشیده است. به تعبیری، این گذار به امپریالیسم نوین بود که به امپریالیسم اجازه داد تا پس از زوالِ دوران کلاسیک خود، برای ۸۰ سال دیگر جان سالم به در برده و به تهدیدی جدی علیه صلح و توسعه جهانی ادامه دهد.

دو. تعریف و ویژگی‌های اصلی «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک

در شرایطی که جهانی‌شدن عمیقاً در حال گسترش است و پیکربندی بین‌المللی دچار تعدیل‌های بنیادین شده، کشورهای امپریالیستی سعی در بازگرداندن سیاست‌های امپریالیسم کلاسیک دارند. آن‌ها از طریق تشدید مداخلات نظامی و دستکاری‌های ژئوپلیتیکی، تضعیف نفوذ حقوق بین‌الملل و سازمان‌های بین‌المللی، و در پیش گرفتن یک‌جانبه‌گرایی و دیپلماسی زورگویانه، تلاش می‌کنند سلطه هژمونیک خود را استمرار بخشند که این وضعیت منعکس‌کننده شرایط پیچیده «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک است.

(یک) تعریف «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک

مفهوم نظری خاص «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک با هدف توصیف این پدیده حیرت‌انگیز یعنی بازگشتِ دور دوم ریاست جمهوری ترامپ به سیاست‌های امپریالیسم کلاسیک صورت‌بندی شده است.

با نگاهی به ماهیت ماجرا، «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک همچنان ریشه در تضادهای بنیادین و منطق درونی امپریالیسم دارد. ماهیتِ در جستجوی «ارزش اضافی» بودن، ایجاب می‌کند که کشورهای امپریالیستی در روابط خارجی خود ضرورتاً توسعه‌طلبی و هژمونی‌طلبی را دنبال کنند. سه مفهوم «امپریالیسم کلاسیک»، «امپریالیسم نوین» و «درخشش واپسین امپریالیسم کلاسیک»، نمایانگر تجلی ذات امپریالیسم در شرایط متفاوت تاریخی هستند. امپریالیسم کلاسیک به عنوان شکل ابتدایی، هسته اصلی‌اش حکومت استعماری مستقیم و توسعه‌طلبی نظامی بود؛ در مرحله امپریالیسم نوین، هرچند این کشورها همچنان به دنبال به حداکثر رساندن ارزش اضافی هستند، اما ابزارهای آن‌ها پنهان‌تر و متنوع‌تر شده است؛ و اما «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک، وضعیتی است که در آن کشورهای امپریالیستی تحت شرایط تاریخی خاص، در سیاست‌ها و الگوهای رفتاری خود مجدداً به برخی از ویژگی‌های هسته‌ایِ امپریالیسم کلاسیک نزدیک شده‌اند، اما به دلیل محدودیت‌های عمیق شرایط زمانه، جلوه‌های منحصر به فردی از خود به نمایش می‌گذارند. خوی غارتگرانه امپریالیسم هرگز تغییر نکرده، بلکه تنها روش‌های آن متناسب با زمانه دگرگون شده است. امروزه، توسل مجدد آمریکا به برخی رویکردهای سخت‌گیرانه و مستقیم‌ترِ شبیه به امپریالیسم کلاسیک، و رفتار جنون‌آمیز و شرورانه آن در تجاوز بی‌رحمانه به برخی نقاط راهبردی و منابع حیاتی، بارزترین نمود پدیده «درخشش واپسین» است و نتیجه گریزناپذیر آشتی‌ناپذیریِ تضادهای اساسیِ سرمایه‌داری است. تضاد بنیادین میان ماهیت نامحدودِ انباشت سرمایه و محدودیت منابع جهانی، کشورهای امپریالیستی را تحت انگیزه سودجویی مجبور می‌سازد تا برای حفظ هژمونی خود، از ابزارهای مستقیم‌تر و خشن‌تری برای تجاوزات خارجی استفاده کنند.

در مرحله امپریالیسم نوین، اگرچه مداخلات نظامی آمریکا در سایر کشورها نیز مکرر بود، اما همواره با بهانه‌هایی پرطمطراق نظیر «امنیت ملی» و «حقوق بشر» همراه بود. به عنوان نمونه در حمله نظامی به سوریه، با دستاویز قرار دادن «مبارزه با تروریسم» و «حفاظت از حقوق بشر در منطقه» و بدون داشتن مجوز سازمان ملل متحد، با همراهی متحدان خود به بمباران نیروهای دولتی پرداخت که منجر به تلفات سنگین غیرنظامیان و تخریب زیرساخت‌ها گردید؛ این بهانه‌ها چیزی جز پوششی شرم‌آور برای اقدامات هژمونیک نبود. اما از زمان آغاز دور دوم ریاست جمهوری ترامپ، مداخلات نظامی و ادعاهای سرزمینی، رویکرد سخت و غیرمنطقیِ امپریالیسم کلاسیک را کاملاً آشکار کرده است. آمریکا صرفاً بر مبنای تفکر هژمونیک و تمایل به کنترل بر آمریکای لاتین، به طور آشکار ونزوئلا را بمباران هوایی کرد؛ پیشنهاد الحاق کانادا به عنوان ایالت پنجاه و یکم آمریکا و اشغال جزیره گرینلند را مطرح نمود و حاکمیت و تمامیت ارضی سایر کشورها را کاملاً نادیده گرفت؛ و با هدف بازی‌های ژئوپلیتیک و نیاز به تسلط بر منابع نفتی خاورمیانه، با همدستی اسرائیل به ایران حمله نظامی کرد. این اقدامات که بدون هیچ توجیه ظاهری و مقبولی صورت گرفته و مستقیماً خطوط قرمز مرزی و حاکمیتی را هدف قرار می‌دهد، تجلی جزئی، افراطی و به شدت واپس‌گرایانهِ ذات امپریالیسم در عصر جدید است.

البته این بازگشتِ گرایش‌های امپریالیسم کلاسیک در سیاست خارجی دولت ترامپ محدود بوده و دارای موانع زمانی مشخصی است. در عرصه بین‌المللی، جهان امروز تغییرات ژرفی به خود دیده و روند چندقطبی شدن بازگشت‌ناپذیر است. آمریکا هنگام آغاز مداخلات نظامی یا مطرح کردن ادعاهای سرزمینی، ناگزیر باید واکنش دیگر کشورها و فشار افکار عمومی بین‌المللی را در نظر بگیرد و از این رو آزادی عمل آن محدود شده است. از منظر شرایط داخلی نیز، آمریکا با مشکلات درونی متعددی روبروست. قطبی‌شدن شدید سیاسی، تضادهای عمیق میان دو حزب اصلی و تأثیر بالای کشمکش‌های سیاسی بر تصمیم‌گیری‌های دولتی از آن جمله‌اند. در حوزه اقتصادی، هرچند آمریکا همچنان بزرگترین اقتصاد جهان است، اما با معضلاتی چون بدهی‌های نجومی، توخالی شدنِ بخش صنعت، و تعمیق شکاف فقر و ثروت مواجه است. در جامعه نیز مسائلی نظیر تضادهای نژادی و شکاف‌های اجتماعی روز به روز وخیم‌تر می‌شوند. این چالش‌های داخلی موجب شده تا آمریکا نتواند تمام توان خود را بر روی سیاست خارجی متمرکز کند و قادر نیست مانند امپریالیسم کلاسیک دست به توسعه‌طلبی و تجاوز گسترده بزند.

در نتیجه، امپریالیسم از مرحله کلاسیک به شکل امپریالیسم نوینِ پس از جنگ جهانی دوم گذر کرده، و اکنون در یک دوره خاص شاهد «درخشش واپسین» آن هستیم. این پدیده «درخشش واپسین» عمدتاً در آمریکا متمرکز است. در مورد اینکه این پدیدهِ دارای رنگ و بوی امپریالیسم کلاسیک تا چه زمانی تداوم خواهد یافت، اکنون نمی‌توان ارزیابی دقیقی ارائه کرد. موقتی بودن این پدیده ناشی از محدودیت‌های دوگانه داخلی و خارجی است: در سطح بین‌المللی، تشدید تضاد میان یک‌جانبه‌گرایی آمریکا و منافع متحدانش منجر به محدود شدن مداوم فضای مانور آن شده است. موضع سخت‌گیرانهِ «درخشش واپسین» در تناقض آشکار با ارزش‌های دموکراتیکِ ادعایی آمریکاست و نه تنها موقعیت رهبری جهانی این کشور را تثبیت نکرده، بلکه به دلیل سوءاستفاده از هژمونی و زیر پا گذاشتن قوانین بین‌المللی، اعتبار آن را به شدت تخریب کرده و به قدرت نرم آن آسیب رسانده است. در سطح داخلی نیز قطبی‌شدن دو حزب و نوسانات چرخه‌های انتخاباتی، سیاست‌ها را از ثبات بلندمدت بی‌نصیب گذاشته است. اگر حزب جمهوری‌خواه در انتخابات میان‌دوره‌ای ۲۰۲۶ شکست بخورد، نفوذ آن در تدوین سیاست‌های داخلی و خارجی ممکن است به میزان چشمگیری کاهش یابد که این خود می‌تواند موجب مهار اینگونه رفتارها از سوی آمریکا شود؛ و اگر حزب دموکرات دوباره به قدرت بازگردد، بر پایه ایدئولوژی سیاسی و رویکردهای دیپلماتیک متفاوت خود، احتمالاً به دنبال همکاری‌های بین‌المللی و مسیر توسعه‌ای خواهد رفت که تطابق بیشتری با جریان‌های بین‌المللی و منافع بلندمدت آمریکا داشته باشد.

(دو) ویژگی‌های اصلی «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک

در زمینه اقدامات نظامی، تغییر رویکرد از «اقدام با دلایل موجه» به «اقدامات خودسرانه و بی‌پروا» مشهود است. قدرت نظامی همواره ابزار مهم کشورهای امپریالیستی برای حفظ هژمونی بوده است، «نه تنها به این دلیل که جنگ‌های نظامی منبع مهمی برای تأمین منافع اقتصادی کشورهای سرمایه‌داری و شتاب‌دهنده‌ای برای توسعه سیستم سرمایه‌داری به شمار می‌روند، بلکه گزینه‌ای اجتناب‌ناپذیر برای امپریالیسم نوین در جهت حل بحران‌های داخلی‌اش است؛ بحران مازاد سرمایه و کاهش مصرف در امپریالیسم، الزاماً از مسیر جنگ حل و فصل می‌شود.» در مرحله امپریالیسم نوین، مداخلات نظامی غالباً تحت پوششی قانونی و با بهانه‌تراشی انجام می‌شد. به عنوان مثال، در سال ۲۰۰۳، آمریکا به بهانه برخورداری عراق از سلاح‌های کشتار جمعی و تهدید امنیت منطقه، به این کشور حمله کرد. آمریکا با آگاهی از اینکه تجاوز مستقیم می‌تواند منافع اقتصادی و نفوذ سیاسی‌اش در جهان را تحت‌الشعاع قرار دهد، با جعل بهانه تلاش کرد ظاهر جنگ را مطابق با اصول اخلاقی و مقررات بین‌المللی نشان دهد تا هدف واقعی‌اش یعنی کنترل نفت خاورمیانه و حفظ هژمونی جهانی را لاپوشانی کند. اما مداخلات نظامی در فاز «درخشش واپسین»، رنگ و بویی کاملاً بی‌پروا و بی‌ملاحظه به خود گرفته است. در سال‌های اخیر، با ظهور اقتصادهای نوظهور، تغییر توازن قوا در عرصه بین‌المللی و آشکارتر شدن روند چندقطبی‌گرایی، جایگاه هژمونیک آمریکا در جهان با چالش مواجه شده است. در چنین وضعیتی، آمریکا دیگر مانند دوران امپریالیسم نوین ملاحظه قوانین بین‌المللی یا فشار افکار عمومی را نمی‌کند. به عنوان مثال، در برخورد با ونزوئلا، آمریکا بدون هیچ‌گونه مبنای قانونی و منطقی، آشکارا از گروه‌های مخالف حمایت کرد و با استفاده از تهدیدات نظامی درصدد سرنگونی دولت مادورو برآمد، به‌خصوص تلاش آشکار برای ربودن مادورو که جهان را در شوک فرو برد. این رفتارها نشان می‌دهد که آمریکا با تکیه بر برتری نظامی خود، دیگر نیازی به پیروی از رویه‌ها و توجیهاتِ ظاهراً منطقیِ گذشته نمی‌بیند و بر این باور است که با استفاده مستقیم از زور می‌تواند به اهدافش برسد. این همان تقلا و جنون بی‌ملاحظه امپریالیسم در مسیر سقوط است و از همین رو به آن «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک گفته می‌شود.

در زمینه استفاده از قواعد بین‌المللی، رویکرد از «سوءاستفاده از قوانین» به «پایمال کردن قوانین» تغییر یافته است. حقوق بین‌الملل و سازمان‌های بین‌المللی که اساساً نهادهای مهمی برای حفظ نظم جهانی بودند، اکنون به شدت به حاشیه رانده شده‌اند. در دوره امپریالیسم نوین، کشورهای امپریالیستی غالباً قواعد بین‌المللی را ابزاری برای تأمین منافع خود قرار می‌دادند؛ هرچند از رخنه‌های قانونی بهره می‌بردند، اما در مجموع برای رسیدن به اهداف استراتژیک خود تا حدودی از قواعد بین‌المللی تبعیت می‌کردند. به طور مثال در تجارت جهانی، آمریکا و دیگر کشورهای غربی با وضع و مدیریت قوانین اقتصاد بین‌الملل، در چارچوب مقرراتِ تجارت بین‌الملل به مذاکره و مصالحه می‌پرداختند و ضمن احترام ظاهری به رویه‌های بنیادین سازمان‌های بین‌المللی، دستورکارها را برای جهت‌دهی به تصمیم‌گیری‌ها هدایت می‌کردند. اما در مرحله «درخشش واپسین»، رویکرد آن‌ها دچار چرخشی بنیادین شده و از «بهره‌کشی از قواعد» به «لگدمال کردنِ قواعد» دگردیسی یافته است. در حوزه قضایی بین‌المللی، آمریکا با تصویب قوانین داخلی، مانع از آن می‌شود که دیوان کیفری بین‌المللی جرایم نیروهای نظامی این کشور را مورد تحقیق و محاکمه قرار دهد و بدین ترتیب آشکارا قوانین بین‌المللی را نقض می‌کند. حتی حیرت‌انگیزتر آنکه، ترامپ پیشتر مدعی شده بود که حرف‌های او حکم قوانین بین‌المللی را دارد؛ چنین اظهارات خودخواهانه‌ای که اراده فردی را مافوق حقوق بین‌الملل قرار می‌دهد، نمایانگر تحقیر علنی و لگدمال کردنِ خشنِ روح حاکمیتِ قانون در عرصه بین‌الملل است.

در عرصه دیپلماسی، شاهد دگردیسی از «رقابت بر سر منافع» به «قلدری و اعمال زور» هستیم. دیپلماسی همواره یکی از ابزارهای اصلی ارتباط و همکاری میان دولت‌ها بوده است. در دوران امپریالیسم نوین، اگرچه محور دیپلماسی کشورهای امپریالیستی تأمین منافع ملی بود، اما معمولاً منافع دیگر کشورها و افکار عمومی جهانی را نیز در نظر می‌گرفتند و متمایل به حل و فصل اختلافات از طریق دیپلماسی و مذاکره بودند. در دوران جنگ سرد، علیرغم اختلافات شدید ژئوپلیتیک و ایدئولوژیک، بلوک‌های رقیب در زمان بروز بحران‌هایی نظیر بحران موشکی کوبا، باز هم از طریق مجاری دیپلماتیک و انجام مذاکرات فشرده و سخت به حل ماجرا می‌پرداختند. این رویکرد نشان‌دهنده آن بود که امپریالیسم نوین ضمن پیگیری منافع خود، خطر بروز جنگ و لزوم همکاری بین‌المللی را نیز درک می‌کرد. اما استراتژی دیپلماتیک در دوران «درخشش واپسین» امپریالیسم، مشخصه‌های بارز قلدری و زورگویی را نمایان کرده و منافع سایرین و اصول اساسی روابط بین‌الملل را به طور کامل نادیده می‌گیرد. در خصوص رویکرد آمریکا در قبال متحدانش، در مرحله امپریالیسم نوین هرچند آمریکا خواهان کنترل قوی بر متحدانش بود، اما منافع آن‌ها را مد نظر قرار می‌داد و از طریق مذاکره (مانند تقسیم هزینه‌های دفاعی ناتو یا توافقات تجاری) روابط را حفظ می‌کرد. اما آمریکایِ درگیر در «درخشش واپسین»، خودخواه و زورگو شده است. دولت ترامپ با تحت فشار قرار دادنِ متحدان ناتو برای افزایش سهم بودجه دفاعی به سطح ۲ درصد از تولید ناخالص داخلی، و تهدید به خروج از ناتو بدون در نظر گرفتن توان اقتصادی و دغدغه‌های امنیتیِ هم‌پیمانان اروپایی خود، ذات هژمونیکِ زورگویانه خود را تماماً عیان ساخته است.

(سه) تحلیل تطبیقی «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک و امپریالیسم نوین

در مقایسه با امپریالیسم نوین، پدیده «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک در ابعادی چون شیوه مداخله، دامنه و عمق تأثیر، و ماهیت رفتارهای هژمونیک، تفاوت‌های چشمگیری را نشان می‌دهد.

در زمینه شیوه مداخله، یکی از شاخصه‌های امپریالیسم نوین پنهان بودن غارتگری خارجی آن است. در دوران امپریالیسم نوین، گرچه ابزارهایی نظیر تهدید نظامی به قوت خود باقی بود، اما کشورها برای تحقق خواسته‌هایشان غالباً از روش‌های غیرآشکار استفاده می‌کردند؛ رویکرد مداخله‌گرانهِ آن‌ها همزمان جنبه‌های مستقیم و غیرمستقیم داشت، اما کفه ترازو به سمت مداخلات غیرمستقیم سنگینی می‌کرد. آن‌ها از طریق دستکاری‌های مالی توسط نهادهای بین‌المللی پولی و سرمایه چندملیتی، سیاست‌های اقتصادی و جهت‌گیری بازار دیگر کشورها را هدایت می‌کردند، تا جایی که کشور هدف به طور نامحسوس به آن‌ها وابسته می‌شد. با بهره‌گیری از نفوذ فرهنگی، به صدور ارزش‌ها و سبک زندگی پرداخته و ذهنیت مردم کشورهای دیگر را تغییر می‌دادند و در نتیجه استقلال فرهنگی و هویت ملی آنان را تضعیف می‌کردند؛ با دخالت سیاسی و به قدرت رساندن نیروهای همسو، عرصه سیاسی کشور هدف را دستکاری می‌کردند تا اطمینان یابند منافع‌شان در تصمیم‌گیری‌های سیاسی آن کشور لحاظ می‌شود. اما امروزه، الگوی مداخله آمریکا کاملاً به سمت اعمال قدرت خشن چرخش یافته است؛ حملات نظامی مستقیم به طور پی‌در‌پی رخ می‌دهند، استراتژیِ فشار حداکثری بی‌محابا به کار گرفته می‌شود، و تحریم‌های همه‌جانبهِ بی‌رحمانه‌ای وضع می‌گردد و تلاش می‌شود تا با زور بازو و ایجاد فضای رعب و وحشت، طرف مقابل به تسلیم واداشته شود.

در زمینه دامنه و عمق اثرگذاری، در دوره امپریالیسم نوین، کشورهای امپریالیستی با اتحاد در برابر رقبا و انجام هماهنگی‌های درون‌گروهی به گسترش نفوذ خود می‌پرداختند و از آنجا که عمدتاً راهبرد نفوذ پنهانی را، به‌خصوص در حوزه‌های اقتصادی و فرهنگی، برمی‌گزیدند، تخریب نظم بین‌المللی بیشتر جنبه‌ای تدریجی و فریب‌کارانه داشت. اما در دوره «درخشش واپسین»، آمریکا برای حفظ جایگاه لرزانِ هژمونیک خود، ابزارهایش را از روش‌های پنهان به رفتارهای زورگویانه و علنی تغییر داده و با برافروختن جنگ‌ها یا بهره‌گیری از بازدارندگی نظامی، باعث شده نظم بین‌المللی در مدت زمانی کوتاه با شوک عظیمی روبرو شده و دچار ویرانی گردد.

در خصوص ماهیت رفتارهای هژمونیک، اگرچه ذات هر دو مورد توسعه‌طلبیِ هژمونیک است، اما در دوره امپریالیسم نوین، کشورها بیشتر به وضع قوانین اقتصادی، نشر فرهنگی و ابزارهای متنوع و پنهان دیگر برای پیشبرد هژمونی خود متوسل می‌شدند؛ با وجود خصلت اجبارگونه، همچنان فضایی برای انعطاف باقی می‌گذاشتند و ضمن اجرای اقدامات هژمونیک، آن را پشت نقابی زیبا پنهان کرده و این رفتارها را به عنوان گام‌هایی ضروری برای حفظ نظم جهانی جا می‌زدند. اما در شرایط کنونی، رفتارهای زورمدارانه آمریکا به تدریج پردهِ توجیهاتِ اخلاقی را کنار زده و با اتکا به قاعده «موضع قدرت» و تکیه بر برتری نیرومند نظامی و اقتصادی، آشکارا و بی‌رحمانه حاکمیت دیگر کشورها را پایمال می‌کند.

سه. ضربه «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک بر پیکره نظم بین‌المللی

امروزه آمریکایی که تجلیِ «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک است، به وضوح قوانین و مقررات تثبیت‌شده توسط نهادها و سازمان‌های بین‌المللی را نادیده انگاشته و با ذهنیت سلطه‌جویانهِ خود، فراتر از هنجارهای اساسی روابط بین‌الملل عمل می‌کند و از این رو لطمات شدیدی بر نظم بین‌المللی پسا-جنگ جهانی دوم وارد آورده است.

(یک) نظم بین‌المللی پسا-جنگ، سنگ‌بنای صلح جهانی است

نظم بین‌المللی که مورد تأیید عموم کشورهای جهان است، از دل خاکسترهای جنگ جهانی دوم برخاست؛ معماری نهادینِ عظیمی که با هدف جلوگیری از تکرار فجایع جنگی و نیل به صلح پایدار و توسعه مشترک بنا نهاده شد و تبلور آرزوی عمیق جامعه جهانی برای دستیابی به صلح و عدالت است. در مقدمه منشور سازمان ملل متحد با قاطعیت اعلام شده است: «ما، مردم ملل متحد، مصمم هستیم که نسل‌های آینده را از بلای جنگ، که دو بار در طول زندگی ما رنج‌های غیرقابل توصیفی برای بشر به همراه آورده، مصون بداریم و ایمان خود را به حقوق اساسی بشر، به کرامت و ارزش انسانی و به حقوق برابر زن و مرد و ملت‌های بزرگ و کوچک تجدید کنیم.» این بند نه تنها عزم راسخ جامعه جهانی را برای جستجوی صلح به تصویر می‌کشد، بلکه محورهای ارزشی اصلی برای نظم بین‌المللی را نیز تدوین می‌کند.

این نظم بین‌المللی دارای ویژگی‌های برجستهِ چندبعدی است. در بُعد هنجاری، با اتکا به منشور ملل متحد به عنوان یک بنیاد استوار، چارچوب مقررات بین‌المللی جامع و بسیار معتبری ایجاد کرده است. این چارچوب اصول اساسی نظیر برابری حاکمیت‌ها، عدم مداخله در امور داخلی و حل و فصل مسالمت‌آمیز اختلافات بین‌المللی را تثبیت کرده و پایه‌های حقوقی محکمی برای روابط بین‌الملل پی‌ریزی کرده است؛ با ایجاد محدودیت‌های نهادین بر رفتار کشورها، در برابر تجاوز و جنگ به شدت ایستادگی کرده و سدی دفاعی و مستحکم برای صلح جهانی پدید آورده است. از نظر کارایی عملکردی، این نظم یک ساختار سازمانی چندلایه و چندبخشی را همراه با مکانیسم‌های تصمیم‌گیری علمی و منطقی بنا نهاده است. ارکان اصلی سازمان ملل همچون مجمع عمومی، شورای امنیت و شورای اقتصادی و اجتماعی هر یک وظایف خاص خود را بر عهده داشته و با همکاری یکدیگر قدرت راهبری مقتدرانه‌ای را ایجاد کرده‌اند. افزون بر این، با تأسیس نهادهای تخصصی نظیر برنامه توسعه سازمان ملل و سازمان جهانی بهداشت، در حوزه‌های کلیدی چون اقتصاد و سلامت به طور هدفمند اقدام کرده و زمینه اجرای اثربخشِ حکمرانی جهانی را فراهم آورده‌اند. این رویه، ضمن افزایش چشمگیر ظرفیت هماهنگی کشورها برای مقابله با چالش‌های جهانی، پشتوانه نیرومندی برای توسعه بین‌المللی ایجاد کرده است. در بُعد جامعیت و توسعه‌پذیری نیز با تأکید بر برابری حاکمیت دولت‌ها، به سلطه سنتی قدرت‌های بزرگ بر امور بین‌الملل پایان داد و به کشورهای در حال توسعه این تضمین نهادین را داد تا بتوانند در امور جهانی مشارکتی سازنده داشته باشند. این نظم موجبات تقویت ارتباطات و تعاملات میان کشورها و تخصیص عادلانه و اشتراک منابع را فراهم آورده و سهمی انکارناپذیر در تثبیت صلح و ثبات جهانی، و رونق و توسعه اقتصادی ایفا کرده است. البته نباید از نظر دور داشت که این نظم بین‌المللی همچنان با کاستی‌ها و مشکلاتی، نظیر ناعادلانه بودنِ روند تدوین برخی مقررات روبروست. بدین منظور جامعه بین‌المللی نیازمند آن است که با همیاری یکدیگر، نظم بین‌المللی را به سوی شرایطی عادلانه‌تر و معقول‌تر ارتقا دهد و به کمال برساند.

(دو) تأثیر چندگانه «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک بر نظم بین‌المللی پسا-جنگ

اقدامات ناشی از «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک، نظم بین‌المللی پس از جنگ را با ضربات همه‌جانبه و عمیقی روبرو کرده و بنیان‌های آن را به طور جدی تخریب نموده است.

مکانیسم‌های چندجانبه‌گرایی با حملاتی مستقیم و کوبنده روبرو شده‌اند و اعتبارشان در آستانه فروپاشی است. در حال حاضر، تأثیر مخرب «درخشش واپسین» آمریکا به بارزترین شکل در نهادهای چندجانبه نمایان شده است. آمریکا اگرچه همچنان پرچم «اولویتِ منافع ملی» را در دست دارد، اما دیگر به نفوذ پنهان بر سازوکارهای چندجانبه بسنده نمی‌کند، بلکه به صورت آشکار با دور زدن سازمان ملل به عنوان رکن اصلی نظام بین‌الملل، و بدون مجوز شورای امنیت، با بهره‌مندی از تسلیحات نظامی برتر خود، به کشورهای مستقل حمله می‌کند. این رفتارهای قلدرمآبانه که برخلاف خواست جامعه جهانی و با زیر پا گذاشتن قوانین بین‌المللی انجام می‌شود، ضربه‌ای مستقیم و سهمگین به اعتبار و کارآمدی مکانیسم‌های چندجانبه‌گرایی است. سازمان‌های چندجانبه که چارچوبی اساسی ذیل نظم سازمان ملل برای مشارکت برابر و حل و فصل توافقی مسائل توسط کشورها محسوب می‌شوند، اکنون با اقدامات آمریکا، عملکرد طبیعی‌شان مختل شده و جایگاه سازمان ملل به عنوان محور هماهنگ‌کننده و ایجادِ اجماع میان طرف‌ها تضعیف گشته است. این وضعیت موجب شده تا نظم مبتنی بر سازمان ملل در عرصه همکاری‌های چندجانبه با چالش‌های جدی مواجه شود.

حاکمیت قانون بین‌المللی با چالشی بغرنج مواجه شده و اقتدار و بازدارندگی آن به شدت تضعیف گردیده است. اقدامات بی‌شرمانه و آشکار آمریکا در تجاوز مستقیم به کشورهای مستقل، پایه‌های حقوق بین‌الملل را به شدت لرزانده است. حقوق بین‌الملل یکی از ارکان مهم نظام سازمان ملل متحد و یک اصل بنیادین برای حفظ ثبات روابط بین‌الملل و پاسداشت حقوق مشروع کشورها محسوب می‌شود. اقدامات صورت گرفته توسط آمریکا باعث شده تا اجرای حقوق بین‌الملل با موانع اساسی مواجه شود و متعاقباً نظم برآمده از سازمان ملل از لحاظ تضمین حاکمیت قانون بین‌المللی در تنگنایی دشوار قرار گیرد و عدالت و انصاف در نظم بین‌المللی به شدت آسیب ببیند.

وخامت فزایندهِ شرایط امنیتی در مناطق مختلف جهان، پایه‌های صلح و امنیت جهانی را متزلزل کرده است. رویکرد ماجراجویانه در قالب «درخشش واپسین» که آمریکا در مسائل امنیتیِ مناطق مختلف اتخاذ کرده، وضعیت امنیتی منطقه‌ای را تا مرز انفجار پیش برده و به تهدیدی جدی در برابر هدفِ غایی سازمان ملل در حفظ صلح و امنیت جهانی تبدیل شده است. امنیت منطقه‌ای پایه‌ای مهم برای تداومِ پایدار نظامِ سازمان ملل به حساب می‌آید. ماجراجویی‌های نظامی آمریکا امنیت و ثبات منطقه‌ای را به طور اساسی نابود ساخته، بنیان‌های صلح جهانی را متزلزل نموده و تلاش‌های سازمان ملل در راستای محافظت از صلح و امنیت منطقه‌ای را با دست‌اندازهای بلندی روبرو ساخته است؛ به تبعِ آن، ثبات و اثربخشیِ نظام تحت مدیریتِ سازمان ملل متحد در حوزه امنیت منطقه‌ای با خطرات هولناکی مواجه گشته است.

چهار. روند افول هژمونی آمریکا و بازآفرینی نظم بین‌المللی

«به عنوان یک مرحله تاریخی، امپریالیسم ناگزیر روند شکل‌گیری، توسعه و زوال خاص خود را طی می‌کند.» هژمونی آمریکا که برای مدتی طولانی جایگاه سلطه بر جهان را در اختیار داشته، مسیر نظم بین‌المللی را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. با تغییرات زمانه، تضادهای داخلی در آمریکا پیوسته نمایان‌تر شده است؛ افت نسبی توانمندی اقتصادی، موانع پیش‌روی مداخلات نظامی و کاهش جاذبه مدلِ سیاسی این کشور همگی باعث شده تا نشانه‌های افول پررنگ‌تر شود. «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک در شرایط کنونی نه تنها نمی‌تواند ناجیِ هژمونی آمریکا باشد، بلکه فروپاشی و زوال آن را شتاب می‌بخشد. در چنین چشم‌اندازی، نظم بین‌المللی با فشاری بی‌سابقه برای تغییر و تحول روبروست. فروپاشی ساختار کهنِ هژمونی، خود هم فرصتی و هم چالشی برای پی‌ریزی مجدد نظم بین‌المللی خواهد بود.

(یک) پایه‌های تاریخی و بحران‌های کنونیِ هژمونی آمریکا

هژمونی آمریکا یک‌شبه شکل نگرفت، بلکه طی شرایط تاریخی مشخصی تدریجاً شکل گرفت و تثبیت شد. از منظر پایه‌های تاریخی، انقلاب صنعتی رشد شگرفی در نیروهای مولده را برای آمریکا و دیگر کشورهای غربی به ارمغان آورد و آن‌ها را در حوزه‌های اقتصاد، نظامی و فناوری در موضع برتری مطلق قرار داد. «بورژوازی در دوران کوتاه حکومت طبقاتیِ کمتر از یک قرنی خود، نیروهای مولده‌ای خلق کرده است که بسیار بیشتر و عظیم‌تر از تمام نیروهای مولده‌ای است که در تمام نسل‌های گذشته ایجاد شده بود.» این برتری در قدرت تولید، پشتیبان مادی قدرتمندی برای دولت‌های غربی به منظور انجام توسعه‌طلبیِ استعماری، غارت منابع و سلطه بر بازارها در سراسر جهان فراهم ساخت.

در عرصه نظامی، آمریکا و سایر کشورهای غربی با تکیه بر پیشینه‌ای طولانی در دستیابی به ظرفیت توسعه جنگ‌افزارهای پیشرفته و برخورداری از دکترین‌های بلوغ‌یافته استراتژی نظامی، یک ماشین جنگی سهمگین را خلق کردند. گرچه جنگ‌های جهانی اول و دوم درد و رنج بی‌شماری به بشریت تحمیل کردند، اما آمریکا و دولت‌های غربی از همین بستر برای بسط و ارتقاء نیروی نظامی خود بهره جستند. با گذر تاریخ، ظهور شوروی و شکل‌گیری اردوگاه سوسیالیستی قدرت‌های نوینی را به سپهر سیاسی جهان معرفی کرد. به‌طور هم‌زمان، فروپاشی اقتدار استعماری موجبات استقلالِ بسیاری از کشورهای آفریقایی، آسیایی و آمریکای لاتین را پدید آورد و بر تنوع قدرت در صحنه سیاسیِ بین‌المللی افزود. این تغییرات، جایگاه غالب و مستحکم کشورهای غربی را به چالش کشید. در چنین بستری، آمریکا و بلوک غرب کوشیدند تا با ابزارها و راهبردهای تازه، استمرار هژمونیِ خود را تضمین کنند. این کشورها برای نیل به این هدف، نظم بین‌المللی لیبرال را با طراحیِ دقیق پایه‌ریزی کرده و گسترش دادند، که این مهم‌ترین گام آن‌ها برای حفظ هژمونی به شمار می‌رفت.

نظم بین‌المللی لیبرال پس از پایان جنگ جهانی دوم شکل گرفت. این نظام مبتنی بر قدرت جامع و بهره‌گیری از توانمندی‌های نظامی، اقتصادی، و تکنولوژیکی است که نیروی مادی برای استمرار هژمونی آمریکا را مهیا می‌سازد. در این رویکرد، ارزش‌ها نقش یک پیونددهنده را ایفا می‌کنند تا از طریق نقابِ دفاع از دموکراسی، در قالبِ صدور به اصطلاح «ارزش‌های جهان‌شمول»، افکار عمومی سایر ملت‌ها تحت تأثیر قرار گیرند. اتکا به سامانه‌های ائتلافی یکی دیگر از تکیه‌گاه‌های بااهمیت آن است؛ جایی که از طریق بلوک‌هایی همچون ناتو با ایجاد همبستگیِ نظامی-سیاسی، به تحکیم قدرت خویش می‌پردازند. به دست‌گیری و سیطره بر ساختارهای بین‌المللی نیز به عنوان یک اهرم مهم ضمانتی ایفای نقش می‌کند و با احراز جایگاه هدایتگر در نهادهایی مثل صندوق بین‌المللی پول، قدرت قانون‌گذاری را به چنگ می‌آورند. در آغاز، برد و دامنه نظم بین‌المللی لیبرال محدودیت‌هایی داشت، اما با وقوع دگرگونی‌ها در اروپای شرقی و متعاقب آن فروپاشی شوروی، پهنهِ نفوذِ این نظم به‌طور چشمگیری بسط یافت.

امروزه، نظم بین‌المللی لیبرال با بن‌بست‌های گوناگونی دست و پنجه نرم می‌کند. از جنبه قدرت جامع ملی، توان کلی کشورهای غیرغربی پیوسته روندی صعودی داشته است. در عرصه دفاعی این کشورها موفق به توسعه تسلیحات مدرن و ارتقای توانایی استراتژیک خود شده‌اند و در جبهه اقتصاد، رشد چشمگیر و بروزرسانی صنایع را محقق کرده‌اند. با دستیابی به اختراعات پیاپی در عرصه تکنولوژی، آن‌ها موفق شده‌اند فاصله خود را با مغرب‌زمین کاهش دهند، که این مسئله منجر به نزول نسبی جایگاه غرب به لحاظ قدرت جامع شده است. در بعد ارزش‌ها، ملت‌های غیرغربی به اتکای سنن فرهنگی مختص به خود و ارزش‌های فرهنگی بومی‌شان، به تحمیل ارزش‌های غربی با دیده شک و مقاومت می‌نگرند و کشش و اقتدارِ ارزش‌های غربی به‌سان گذشته کارآمد نیست. در حوزه سیستم‌های ائتلافی، بخشی از این ممالک موتلف، بر مبنای منافع فردی خویش دیگر گام به گام از واشنگتن تبعیت نکرده و در موارد بسیاری از ایالات متحده زاویه گرفته‌اند که در پی آن، اتحاد درون هم‌پیمانان نزول یافته است. پیرامون تسلط بر نهادهای بین‌المللی، کشورهای غیرغربی نقشی پررنگ‌تر در مسائل بین‌المللی بازی کرده و موقعیت سخنگویی آن‌ها در ساختار سازوکارهای جهانی به‌طور پیوسته فزونی یافته است؛ لذا آمریکا و ملل غرب دیگر نمی‌توانند مانند گذشته سیطره مطلق و انحصاری خود را حفظ کنند و سلطه محض آن‌ها بر مکانیزم‌های جهانی در معرض پرسش جدی است.

(دو) شتاب گرفتن افول هژمونی آمریکا به واسطه «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک

آمریکا به منظور حفظ هژمونی خود دست به استراتژی‌های افراطی و اقدامات رادیکال می‌زند؛ این تحرکاتِ خلاف جریان آب نه‌تنها از نزول جایگاه هژمونیک آن ممانعت نکرده، بلکه حتی پروسه ساختارشکنی و فروپاشیِ نظم بین‌المللی لیبرال را شتاب بخشیده است. نظم بین‌المللی لیبرال روزگاری جهانی‌شدنِ اقتصادی را موتور محرک خود قرار داد تا سامانه‌ای علی‌الظاهر پابرجا و شکوفا را پایه‌گذاری نماید. با این وجود، هم‌اکنون رفتارهای ناشی از «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک توسط آمریکا، در چهار بعدِ گوناگون (یعنی قدرت همه‌جانبه، ارزش‌ها، سیستم ائتلاف‌ها، و استیلا بر سازوکارهای بین‌المللی) به‌صورت تمام‌قد نظم بین‌المللی لیبرال را هدف هجمه‌های همه‌جانبه خود قرار داده است.

در سایه نظم بین‌المللی لیبرال، آمریکا توانسته بود برای مدتی متمادی جایگاه لیدر و پیشرو را در چرخه توزیع منابع و شبکه‌های تفکیک صنایع به‌دست آورد. به لطف سازوکارهای اقتصادی نامتوازن، واشنگتن ثروت‌های کلانی را جمع‌آوری کرده و جایگاه هژمونیک خود را مستحکم ساخت. اما به‌منظور پاسداری از این جایگاه برتر، ایالات متحده مدام بر سهمِ مخارج نظامی افزوده، آتش جنگ‌های محلی و درگیری‌های نظامی را پی‌درپی روشن نگه داشته و باعث شده این کشور در مردابِ جنگ گرفتار آید. منابع عظیم مالی تباه گشته، صلح و آرامش مناطق به یغما رفته و اساسِ مادی نظم بین‌المللی لیبرال دچار صدماتی سهمگین شده است.

نظم بین‌المللی لیبرال با اتکا به جوهرهِ معنوی ارزش‌هایی نظیر دموکراسی، آزادی و حقوق بشری که از سوی غرب ترویج می‌شد، همواره از راه ابزارهایی چون رخنه فرهنگی و دست‌اندازی‌های سیاسی، تلاش داشت این نظام ارزشی را بر کشورهای دیگر مسلط سازد؛ بدین وسیله آن‌ها با تأسیسِ یک هژمونیِ مبتنی بر سیاست و فرهنگ قصد داشتند ریاست غرب را در دنیا پایدار سازند. معهذا در اثنای «درخشش واپسین»، کردارهای آمریکا در نظام بین‌الملل، اصولِ ارزشیِ نظم بین‌المللی لیبرال را متحمل ضربات عمیقی نمود و ارکان معنوی آن را تزلزل بخشید. از یک‌سو، اقدامات خود واشنگتن با ارزش‌هایی که مبلغ آن‌ها بود تباین آشکار دارد که همین امر پی‌رنگِ اخلاقی صدور این مفاهیم را زائل ساخته است. از سوی دیگر، برخاستن اقتصادهای نوظهور و تقویتِ اراده‌گرایی استقلال‌طلبانهِ کشورهای در حال‌ توسعه، وسعت عمل واشنگتن را برای صادر کردن ارزش‌های لیبرال تنزل داده است.

عملکرد منسجم نظم بین‌المللی لیبرال تا حد زیادی وامدار سیستم منسجمِ هم‌پیمانانی است که واشنگتن خود در مرکز آن معماری نموده است. ایالات متحده از مجرای عقد عهدنامه‌های هم‌بستگی نظامی و انجام تعاملات اقتصادی کلان، ملت‌های متعددی را در یک شبکهِ هم‌پیوسته گره زد تا به مدد حمایتِ هم‌پیمانانش، سیطره جهانی خود را تحکیم بخشد. هرچند، طی فازِ «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک، واشنگتن جهت وصول منافع فردی خویش هم‌پیمانانش را قربانی کرده و سنگ‌بنای اعتماد ائتلاف را از بیخ‌وبن متلاشی ساخته است. مناقشاتِ منفعت‌طلبانهِ درونی ائتلاف بالا گرفته و دستیابی به هماهنگی، دشواری‌های دوچندانی پیدا کرده است. روی‌آوردن بخش‌هایی از هم‌پیمانان به رویکردهای استقلال‌طلبانه، زنگ خطرِ اضمحلال مجموعه اتحاد را بیشتر به صدا درآورده است. زنجیره‌ای از کوته‌اندیشی‌های آمریکا و ناهمگونی‌های ساختاری درون‌گروهی، کالبد ائتلاف را با هجمه‌ای بی‌نظیر مواجه ساخته است.

سلطه قاهرانه بر مکانیزم‌های بین‌المللی یک مشخصه اساسی نظم بین‌المللی لیبرال به حساب می‌آید. آمریکا به‌همراه متحدانش با بهره‌کشی از توان مقتدرانهِ جامع و نفوذ خود در صحنه بین‌الملل، پست‌های هدایتگر نهادهایی بسان صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی، و سازمان تجارت جهانی را به سیطره خود درآوردند. این کشورها در این سازمان‌ها با رویکردهایی همانند طراحیِ ضوابط و جهت‌دهی به پروسه‌های اخذ تصمیم، به حمایت از مصالح فردی خود مبادرت ورزیده‌اند. امروزه آمریکا با هدف بیشینه‌سازی نفع خود، از مسیر نهادهای بین‌المللی عدول کرده و متواتراً خطِ‌مشی یک‌جانبه‌گرایانه در پیش گرفته که نتیجه آن تباهی اعتبار نهادهای مزبور است؛ ماحصلی که در پیِ آن استواریِ حقوقی نظم بین‌المللی لیبرال دستخوش خسارات بنیادین شده است.

از همین روست که می‌توان اذعان داشت «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک، نظم بین‌المللی لیبرال را در حال متلاشی کردن همه‌جانبه قرار داده، شالوده هژمونی آمریکا را متزلزل نموده و افول آن را به جریانی بازگشت‌ناپذیر بدل کرده است.

(سه) چشم‌انداز بازآفرینی نظم بین‌المللی

نظم بین‌المللی لیبرال که به‌ عنوان تکیه‌گاه اصلی و جلوه بیرونیِ هژمونی ایالات متحده ایفای نقش می‌کند، هم‌اکنون با فروپاشی سیستماتیکی مواجه است. برخلاف این رویکرد، نظم بین‌المللیِ استقراریافته در عصر پسا-جنگ، گرچه تا حدودی تحت تأثیرِ لطمات «درخشش واپسین» امپریالیسم کلاسیک قرار گرفته، اما به سببِ پیوستگیِ عمیق با خواسته‌ها و مصالح بنیادین مردمانِ تمام دنیا و هم‌راستایی آن با تمایلاتِ عامِ انسانی از قبیل صلح، ترقی، برابری و عدالت‌طلبی؛ نه‌تنها متلاشی نمی‌گردد، بلکه دریچه‌ای نوین به سوی افق‌های تکامل پیدا می‌کند. «درخشش واپسین» امپریالیسم به‌طرز بارزی نظارت و هژمونی مستمر دولت‌های غربی به سردمداریِ واشنگتن را بر نهادهای جهانی زائل گردانده و جایگاه و قدرت کلامِ آنان را در مسائل جهانی به‌طور ملموسی تقلیل داده است. در نقطهِ مقابل، همراه با رشد ظرفیت‌های داخلی و برجسته‌تر شدن نقش جهانی کشورهای در حال توسعه، حضورِ پیشروانهِ آنان در مناسباتِ بین‌المللی و توانایی اِعمال‌نظر آن‌ها تقویتِ درخوری یافته است. این فراز و نشیب، بستر تاریخی بی‌بدیلی را در مسیر قوام‌بخشی و اصلاح نظم جهانی مهیا می‌سازد تا این معماری بتواند در پایگاهی بس وسیع‌تر به نمایندگی از طیفِ کثیری از مطالبات جوامع جهانی پرداخته و مشروعیت و وجاهت استوارتری بیابد.

با نگاهی به آینده، بازسازی ساختار بین‌الملل زیرساخت‌هایی بنیادین در جهت تحققِ جهانی صلح‌جوتر، ایمن‌تر و موفق‌تر بنیان خواهد گذاشت. جوامع با تأکید بر مساوات، نفع متقابل و سود همگانی، همبستگی‌های خود را پی‌ریزی خواهند کرد، به سوی ارتقای شاخصه‌های مدنی و اقتصادی گام برخواهند داشت، تمرکز خود را به زیست‌پذیری پایدار و صیانتِ محیطی معطوف کرده و بر تبادلات متقابل فرهنگی تکیه خواهند نمود. با این وجود، مسیر پیش‌رو عاری از ناهمواری نخواهد بود. آمریکا و متفقین غربیِ آن چه‌بسا بخواهند سد راهِ نوسازی نظم بین‌المللی شوند و معضلاتی مانند منازعاتِ منطقه‌ای کماکان پابرجا بماند. جوامع بین‌المللی نیازمند به هوشیاری و همگرایی مضاعف می‌باشند تا ضمن انطباق با تحولات زمانه، مجدانه خواهان تکوین یک سامان جهانی منصفانه و خردورزانه بوده و در راستای ترسیم آینده‌ای متعالی برای ابنای بشر بکوشند. در حینِ پیشبرد این رسالت، چین با پاسداری از ایده «جامعه‌ای با سرنوشت مشترک برای بشریت»، تصریح می‌نماید که مناسبات بین‌المللی الزاما بایستی مبتنی بر مساوات و مدارای متقابل شکل گیرد؛ تعامل به جای تضاد و همیاری به‌جای مجادله قرار گیرد؛ این کشور ندای مردم‌سالاری در روابط بین‌الملل را سر می‌دهد تا هر کشوری حق اظهار نظر برابر در اموراتِ جهانی و مشارکت همگانی در وضع آیین‌های تدبیر جهانی داشته باشد. همچنین با اتکا به درکی صحیح از حق و نفع، چین بر این عقیده است که با تأمین رفاه داخلی بایستی خواسته‌های به‌حق دیگران نیز پاسداری شده و رشد مشترک و تعاملات دوجانبه سودبخش دست‌یافتنی گردد. این درست همان چشم‌انداز آینده از نظم بین‌المللی است.

نویسنده: لیو جیان‌فِی، پژوهشگاه استراتژی بین‌الملل در مدرسه مرکزی حزب کمونیست چین (آکادمی ملی حکمرانی)، آکادمی علوم اجتماعی استان هاینان منبع: جهان معاصر و سوسیالیسم، سال ۲۰۲۶، شماره ۳ دبیر تحریریه مقاله: پایگاه انتشار: آی‌سی‌شیانگ بخش: آکادمیک > روابط بین‌الملل > روابط قدرت‌های بزرگ و پیکربندی بین‌المللی

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب