
دروغی که باید ساخته میشد؛ بحران هژمونی غربگرایی ایرانی و کارکرد نمادین ادعای حسین مرعشی دربارهی شروط چین برای سفر قالیباف
مجید افسر
وقتی حسین مرعشی، دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی، در یک گفتوگوی رسانهای مدعی شد که چین سفر محمدباقر قالیباف به پکن را به بازگشایی کامل و بدون عوارض تنگهی هرمز، حلوفصل اختلافات ایران با عربستان سعودی و پایان دادن به تنش با آمریکا مشروط کرده است، واکنش نهادهای رسمی تقریباً بیدرنگ از راه رسید. دفتر نمایندهی ویژهی جمهوری اسلامی در امور چین با صدور اطلاعیهای، انتساب چنین شروطی به طرف چینی را بهصراحت فاقد صحت خواند و دفتر قالیباف نیز همین موضع را با تأکید بر تداوم حمایت پکن از تهران در برابر تحریمهای یکجانبهی آمریکا تکرار کرد. به بیان دیگر، از همان منبعی که قاعدتاً باید بیشترین اطلاع را از واقعیت مذاکرات ایران و چین داشته باشد، تکذیبی روشن و بیابهام صادر شد. با این حال، آنچه این ماجرا را از یک خبر گذرا و قابل فراموشی به یک نمونهی آموزنده برای تحلیل ساختاری بدل میکند، دقیقاً همین نکته است که صحت یا کذب گزارهی مرعشی، کمترین اهمیت را در کارکرد واقعی آن دارد. مسئلهی اصلی این نیست که آیا چین چنین شروطی گذاشته یا نه؛ مسئله این است که چرا در این مقطع مشخص از تاریخ ایران، چنین ادعایی اساساً باید ساخته میشد، چه کسی آن را میساخت، و این ساختن، در خدمت چه نیاز روانی و سیاسیای قرار داشت.
برای فهم این پدیده، باید نخست به وضعیت واقعی طیف اصلاحطلب و بهطور خاصتر جریان موسوم به سازشطلبِ نزدیک به دولت پزشکیان، پس از دو دورهی تجاوز نظامی مستقیم آمریکا و اسرائیل به خاک ایران توجه کرد. جوهرهی سیاسی این جریان، از ابتدای شکلگیریاش، بر این فرض استوار بوده که مسیر نجات ایران از بحران اقتصادی و انزوای بینالمللی، از دروازهی مذاکره، تعامل و در نهایت آشتی با غرب و بهطور مشخص با ایالات متحده میگذرد. این گفتمان، برای دههها توانسته بود بخش قابلتوجهی از طبقهی متوسط شهری، دانشگاهیان و حتی بخشی از بورژوازی تجاری را با خود همراه کند، دقیقاً به این دلیل که وعدهاش با تجربهی زیستهی همان اقشار همخوانی داشت: تجربهای که در آن غرب نهفقط یک بازیگر ژئوپلیتیک، بلکه نماد یک الگوی زندگی مطلوب، یک افق دانشگاهی، یک بازار مصرفی و یک قاب فرهنگی جذاب بود. اما جنگهای اخیر، و بهطور خاص حملات مستقیم نظامی آمریکا و اسرائیل به خاک ایران، این فرض بنیادین را به شکلی بیسابقه متزلزل کردند. وقتی همان قدرتی که قرار بود مقصدِ آشتی و طرف مذاکره باشد، عملاً و مستقیماً وارد عملیات جنگی علیه ایران میشود، کل معماری استدلالی گفتمان سازش، دستِکم در سطح نمادین، فرومیریزد. این فروریزی، ربطی به این ندارد که آیا خودِ دولت پزشکیان همچنان در عمل به دنبال مسیر مذاکره است یا نه؛ مسئله در سطح گفتمان عمومی و ادراک جمعی رخ میدهد، جایی که برای بخش بزرگی از همان طبقهی متوسطی که پیشتر ذکر شد، این پرسش دردناک مطرح میشود که چگونه قدرتی که ادعای همدلی با آرمانهای دموکراتیک و حتی بهگفتهی برخی تحلیلهای نژادی رایج در ادبیات غربگرایانهی ایرانی، همدلی «تمدنی» و «آریایی» با ایران دارد، دست به بمباران مستقیم خاک ایران میزند.
اینجاست که مفهوم بحران هژمونی در معنای گرامشیایی آن، ابزار تحلیلی دقیقی در اختیار ما میگذارد. آنتونیو گرامشی هژمونی را نه صرفاً سلطهی زور، بلکه توانایی یک بلوک اجتماعی-سیاسی برای تحمیل جهانبینی خود بهمثابه «عقل سلیم» و «امر بدیهی» بر کل جامعه تعریف میکرد؛ وضعیتی که در آن گروههای تابع، حتی بدون اجبار مستقیم، ارزشها و اولویتهای طبقهی مسلط را از آنِ خود میدانند. جریان غربگرای ایرانی، طی دهههای گذشته، دقیقاً چنین هژمونی گفتمانیای را در میان طبقهی متوسط شهری، بخش بزرگی از روشنفکران و پارهای از بورژوازی تجاری برقرار کرده بود: این باور تقریباً بدیهیشده که راهحل مسائل ایران، آشتی با غرب است و نگاه به شرق، در بهترین حالت، یک اجبار موقت و در بدترین حالت، یک تندادن به اقتدارگرایی و عقبماندگی است. اما هژمونی، به تعبیر گرامشی، هرگز یک وضعیت ثابت و ابدی نیست؛ هژمونی باید بهطور مداوم بازتولید، تثبیت و در برابر بحرانها دفاع شود. زمانی که واقعیتِ عینیِ حملهی نظامی غرب به ایران، با پیشفرضهای بنیادین این هژمونی گفتمانی در تضاد آشکار قرار میگیرد، آنچه گرامشی آن را «بحران اقتدار» مینامید رخ میدهد: وضعیتی که در آن طبقهی رهبریکننده دیگر نمیتواند بهسادگی رضایت را جلب کند و ناچار میشود به ابزارهای بازسازیِ فوری و اضطراری متوسل شود. در این فاصلهی میان فروپاشی هژمونی کهنه و ظهور هژمونی جدید، همان چیزی که گرامشی در عبارتی مشهور «اینترگنوم» یا دوران فترت مینامید و در آن، بهگفتهی او، پدیدههای بیمارگون و مسخشده سر برمیآورند، دقیقاً بستری است که ادعای مرعشی در آن باید فهمیده شود.
نکتهی کلیدی اینجاست: برای بازسازی هژمونیِ در حال فروپاشی، تولیدکنندگان گفتمان لزوماً نیازی به راستیآزمایی محتوای گزارههای خود ندارند. آنچه اهمیت دارد، کارکرد عاطفی و نمادین گزاره در بازفعالسازی یک ترسِ نهفته و یک تصویر ذهنی از پیش موجود است. ادعای مرعشی، دقیقاً بر بستر یک تصویر ذهنی دروغین از پیش ساختهشده سوار میشود: تصویر چینِ استثمارگر، چینِ فرصتطلب، چینی که از ضعف و انزوای ایران برای امتیازگیری اقتصادی و ژئوپلیتیک استفاده میکند. این تصویر، برای طبقه ذوب در غرب بههیچوجه از خلأ ساخته نشده است؛ آنها از مواردی بسیار پیش پا فتاده مانند، روایت سراسر کذب قرارداد ۲۵ ساله و آرا ممتنع چین نام میبرند . اما نکته اینجاست که رفتار چین در حمایت از ایران در بدترین دوران و در همکاری حتی با بدترین دولتهای غربگرای ایرانی را با رفتار کعبه آمال آنها آمریکا و اروپا کسی مقایسه نمیکند، که با فاصله نجومی فاجعه بار و ضد ایرانی بوده، صداقتِ تکتک اجزا استدلال ها برای آنها دیگر اهمیتی ندارد؛ آنچه اهمیت دارد، معماریِ کلیِ روایتی است که این جریان از آن مصالح میسازد. مرعشی نیازی نداشت که واقعاً بداند چین چه شروطی گذاشته یا نگذاشته؛ او تنها نیاز داشت که بداند مخاطبِ هدفش، یعنی همان طبقهی متوسط غربگرا و بخشی از بدنهی سیاسی نزدیک به دولت، آمادهی پذیرش چنین روایتی است، چون این روایت دقیقاً با پیشفرضهای ذهنی آنها همخوانی دارد.
اینجا باید به یک فریب جامعهشناختی مهمتر بازگردیم که در «نظرسنجیها»ی گوناگونی که دربارهی افکار عمومی ایران صورت گرفته، بازتاب یافته است: آنچه بهاصطلاح غربگرایی ایرانی خوانده میشود، در نگاه نخست ممکن است یک داوری عقلانی و برخاسته از سنجش منافع ملی دربارهی سیاست خارجی آمریکا یا چین جلوه کند، اما از منظر همان روایتسازانِ غربگرا، در لایهای عمیقتر چیزی جز یک کارکرد نمادین در برابر نارضایتی از حاکمیت داخلی نیست؛ کارکردی که باید ساخته و بازتولید شود تا آن داوریِ بهظاهر عقلانی، پشتوانهی آماری بیابد. نظرسنجیهایی که منشأشان نهادهای غربی است یا با پشتیبانی مالی و فنی هدفمند همان محافل شکل گرفتهاند، از جمله دادههای گروه گمان، بهطور مکرر تصویری مبهم و از پیش جهتدار عرضه کردهاند: تصویری که در آن اکثریت قاطع پاسخدهندگان، که خود عمدتاً از دل همان طبقهی متوسط و روشنفکریِ غربگرا برخاستهاند، ناکارآمدی و فساد داخلی را عامل اصلی وضعیت بد اقتصادی معرفی میکنند؛ غافل از اینکه یا عامدانه فراموش میکنند که خودِ همین قشر پاسخدهنده، در بسیاری از موارد، جزو گردانندگان و بازیگران همان اقتصاد و همان فسادِ داخلی است، نه صرفاً ناظری بیطرف بر آن. تحریم یا توطئهی خارجی در این روایت، عامدانه به حاشیه رانده میشود. این یافته، که در نگاه اول با محبوبیت نسبی آمریکا در همان نظرسنجیهای مهندسیشده ناسازگار به نظر میرسد، در واقع نه یک تناقض، بلکه دقیقاً محصول همان طراحی از پیش تعیینشده است.
این فریبکاری با چه هدفی صورت میگیرد؟ اگر بپذیریم که «آمریکادوستی» در بسیاری از موارد، کارکردی نمادین و اعتراضی دارد: از آنجا که نظام سیاسی حاکم، آمریکا را دشمن اصلی معرفی میکند، برای بخشی از مخالفان همان نظام، اظهار همدلی با آمریکا، مستقل از هرگونه ارزیابی واقعی از سیاست خارجی آن کشور، تبدیل به یک نشانهی هویتی و یک کنش نافرمانی مدنی میشود. این دقیقاً همان مکانیسمی است که مرعشی، آگاهانه یا ناآگاهانه، با ادعای خود آن را فعال میکند: او با نسبتدادن یک رفتار تحقیرآمیز و امتیازخواهانه به چین، عملاً چین را به موضعی مشابه با موضع نمادین آمریکا در ذهن بخشی از جامعه سوق میدهد، اما اینبار نه بهعنوان نمادِ آزادی و آشتی، بلکه بهعنوان نمادِ یک شرقِ استثمارگرِ تازه، که باید در برابرش به همان راهحلِ همیشگی، یعنی بازگشت به آغوش غرب، پناه برد.
باید به این نکته نیز توجه کرد که موقعیت ساختاری خاصِ مرعشی، او را به گزینهی ایدهآلی برای طرح چنین ادعایی بدل میکند. او رسماً عضو دولت نیست و بنابراین مسئولیت مستقیم سیاسی در قبال گفتههایش بر عهدهی نهاد اجرایی قرار نمیگیرد؛ اما در همان حال، بهعنوان دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی، یکی از شناختهشدهترین چهرههای همان جریانی است که از ابتدای دولت پزشکیان، خواستار مذاکره و آشتی هرچه سریعتر با آمریکا بوده است. این موقعیت دوگانه، یعنی همزمانیِ نزدیکی به قدرت و فاصلهی رسمی از مسئولیت اجرایی، دقیقاً همان جایگاهی است که در ادبیات سیاسی به آن نقش «بادکنک آزمایشی» یا وسیلهی سنجش واکنش افکار عمومی گفته میشود. اگر ادعا با استقبال گسترده روبهرو شود و بحث «نگاه به شرق در برابر نگاه به غرب» را دوباره به کانون توجه رسانهای و اجتماعی بازگرداند، جریان سازشطلب میتواند از آن بهعنوان شاهدی بر ضرورت بازنگری در سیاست «نگاه به شرق» بهره ببرد؛ و اگر با تکذیب رسمی روبهرو شود، همانطور که عملاً روبهرو شد، هزینهی سیاسی آن به شخص مرعشی محدود میماند، بیآنکه دامان دولت یا حتی کلیت جریان اصلاحطلب را بگیرد. این دقیقاً همان منطقی است که ساختارهای قدرت در بسیاری از کشورهای منطقه، از جمله ایران، برای طرح گزارههای حساس و آزمایش واکنش افکار عمومی، بدون پذیرش مسئولیت رسمی، بهکار میگیرند.
اما شاید مهمترین بُعد این ماجرا، بُعدی است که به ساختار دوگانهی قدرت در جمهوری اسلامی امروز مربوط میشود؛ ساختاری که با گماشتهشدن قالیباف بهعنوان مسئول اصلی پروندهی روابط ایران و چین از سوی رهبری، بهطور آشکارتری نمایان شده است. آنچه در این آرایش جدید شکل گرفته، در واقع یک دوقطبی نهادینهشده در درون هرم قدرت است: از یک سو دولتی با گرایش اصلاحطلبانه که در سطح گفتمانی و تا حدی در سطح عملی، خواستار اولویتدادن به مذاکره و آشتی با غرب است، و از سوی دیگر جناح رهبری که سیاست «نگاه به شرق» و تعمیق روابط راهبردی با چین و روسیه را در اولویت قرار داده است. این دوقطبی نهادی، بهطور طبیعی در سطح جامعه نیز بازتولید میشود: بخشی از پایگاه اجتماعی حامی جمهوری اسلامی، بهویژه اقشاری که منافع اقتصادی یا ایدئولوژیکشان با محور مقاومت و همکاری با شرق گره خورده، از سیاست نگاه به شرق حمایت میکند؛ در حالی که طبقهی متوسط شهری، بخش بزرگی از بورژوازی تجاری با پیوندهای بازرگانی به بازارهای غربی، و روشنفکرانی که بهگفتهی خودشان همچنان در سنت فکری اروپایی و آمریکایی میاندیشند، خواستار اولویتدادن به غرب هستند، حتی به بهای پرداخت هزینههای سنگین. آنچه پس از جنگهای اخیر رخ داده، تغییر وزن این دو قطب به نفع قطب نگاهبهشرق است، دقیقاً به این دلیل که تجربهی مستقیم تجاوز نظامی غرب، استدلال اصلی قطبِ سازش، یعنی این ایده که غرب شریک قابلاعتماد و مقصد امن است، را بهشدت تضعیف کرده است. در چنین شرایطی، جریان سازشطلب با یک بحران مضاعف روبهرو میشود: هم باید نشان دهد که هنوز راهی برای بازگشت به آشتی با غرب وجود دارد، و هم باید نشان دهد که آلترناتیوِ در حال قدرتگیری، یعنی نزدیکی به چین و روسیه، مسیری تحقیرآمیز و پرهزینه است. ادعای مرعشی، دقیقاً در نقطهی تلاقی این دو نیاز شکل میگیرد.
از منظر گرامشیایی، آنچه این جریان انجام میدهد را میتوان تلاشی برای بازسازی «جنگ موضعی» در عرصهی فرهنگی و گفتمانی نامید؛ در شرایطی که «جنگ متحرک» یعنی رویارویی مستقیم و آشکار سیاسی برای این جریان، دستکم در کوتاهمدت، ناممکن یا پرهزینه است. جنگ موضعی، به تعبیر گرامشی، مبارزهای تدریجی و مستمر برای تصرف دوبارهی سنگرهای فرهنگی، رسانهای و ادراکی جامعه است؛ و طرح یک ادعای بحثبرانگیز، حتی اگر بهسرعت تکذیب شود، میتواند بهعنوان یک سنگر موقت در همین جنگ عمل کند. تکذیب رسمی، در این چارچوب، شکست کامل عملیات محسوب نمیشود، چون هدف اصلی، متقاعدکردن نهادهای رسمی نبوده، بلکه کاشتن یک بذر تردید در ذهن مخاطبِ از پیش مستعد بوده است. برای آن بخش از مخاطبان که پیشاپیش باور دارند چین قدرتی استثمارگر و غیرقابلاعتماد است، تکذیب رسمی دفتر قالیباف نهتنها این باور را خدشهدار نمیکند، بلکه گاه حتی آن را تقویت هم میکند، چرا که در ذهنیت توطئهمحور رایج در فضای سیاسی ایران، تکذیب رسمی خود میتواند بهعنوان نشانهای از تلاش حاکمیت برای پنهانکردن یک واقعیت ناخوشایند تعبیر شود. این دقیقاً همان مکانیسمی است که در ادبیات مربوط به اطلاعات نادرست، از آن با عنوان «مصونیت گزاره در برابر اصلاح» یاد میشود: گزارهای که یکبار با یک تصویر ذهنی از پیش موجود گره خورد، دیگر بهسادگی با تکذیب رسمی از میان نمیرود، چون کارکرد اصلیاش دیگر اطلاعرسانی نیست، بلکه تثبیت یک هویت و یک موضعگیری عاطفی است.
با این همه، تحلیل درست و ماتریالیستی این پدیده، ایجاب میکند که از افتادن در دام یک تقلیلگرایی ساده هم پرهیز کنیم؛ یعنی اینکه همهچیز را صرفاً به یک توطئهی آگاهانه و از پیش طراحیشده از سوی مرعشی یا جریان کارگزاران فروبکاهیم. واقعیت این است که چنین گزارههایی، در بسیاری از موارد، محصول یک همگرایی ساختاری میان منافع طبقاتی، پیشفرضهای ایدئولوژیک درونیشده و فرصتطلبی سیاسی لحظهای هستند، بیآنکه لزوماً یک طراحی هوشیارانه و منسجم در پس آن وجود داشته باشد. مرعشی، بهعنوان نمایندهی یک بورژوازی و طبقهی متوسطِ سیاسی که تاریخاً منافع اقتصادی و فرهنگیاش با غرب گره خورده، احتمالاً حتی خودش نیز تا حدی به روایتی که میسازد باور دارد، دقیقاً به این دلیل که این روایت با کل جهانبینی طبقاتی او همخوانی دارد. این نکته، بهجای تضعیف تحلیل گرامشیایی، در واقع آن را تقویت میکند؛ چرا که هژمونی، به تعبیر گرامشی، دقیقاً زمانی مؤثرترین شکل خود را مییابد که تولیدکنندگان آن نیز خود قربانی و باورمند به همان ایدئولوژی باشند، نه صرفاً دستکاریگرانی آگاه و بیرون از میدان ایدئولوژیک.
در نهایت، آنچه ماجرای شروط منتسب به چین برای سفر قالیباف آشکار میکند، فراتر از یک خبر جنجالی و زودگذر، تصویری فشرده از وضعیت کنونی جامعهی ایران در برزخ میان دو الگوی متعارض توسعه و امنیت ملی است. از یک سو، تجربهی عینی و خونین جنگهای اخیر، بنیان استدلالی گفتمان سازش با غرب را متزلزل کرده و فضا را به نفع سیاست نگاهبهشرق تغییر داده است؛ از سوی دیگر، همان جریانی که هژمونی گفتمانیاش در حال فروپاشی است، بهجای پذیرش این واقعیت و بازاندیشی در مبانی نظری خود، به تولید روایتهای نمادین و در صورت لزوم غیرمستند متوسل میشود تا تصویر شرق را نیز آلوده به همان بیاعتمادیای کند که پیشتر تنها به غرب اختصاص داشت. این یک نبرد صرفاً خبری یا حتی صرفاً دیپلماتیک نیست؛ این نبردی است بر سر تعریف واقعیت در ذهن جمعی جامعهی ایرانی، نبردی که در آن، همانطور که گرامشی بهدرستی میگفت، سنگرهای فرهنگی و گفتمانی، دستکم به همان اندازهی سنگرهای سیاسی و اقتصادی اهمیت دارند. تکذیب رسمی دفتر قالیباف و نمایندهی ویژهی چین، شاید در سطح حقوقی و رسمی به این ماجرا پایان داده باشد، اما در سطح عمیقتر جنگ روایتها، این تنها یک نبرد از میان نبردهای بسیاری است که در ماهها و سالهای پیشِ رو، میان دو بلوکِ اجتماعی-سیاسیِ رقیب در ایران، بر سر تعریف آیندهی این کشور در نظم نوین جهانی درخواهد گرفت.
