«لحظهٔ اوپنهایمرِ» هوش مصنوعی؟ بار نخست تراژدی بود و بار دوم کمدی

در

,

«لحظهٔ اوپنهایمرِ» هوش مصنوعی؟ بار نخست تراژدی بود و بار دوم کمدی

نویسنده: ژو دِیو (دارای مدرک دکتری علوم سیاسی از دانشگاه پیتسبرگ و پژوهشگر پسادکتری دانشکده تاریخ دانشگاه رن‌مین چین)

منتشر شده در شبکه ناظر چین

ترجمه مجله جنوب جهانی

در تاریخ ۳ سپتامبر، سه شرکت بزرگ و پیشگام هوش مصنوعی در آمریکا (OpenAI، Anthropic و xAI) دچار یک قطعی و اختلال بی‌سابقه و هم‌زمان شدند که بیش از سه ساعت به طول انجامید. اگرچه هنوز علت قطعی این حادثه مشخص نشده است، اما به احتمال زیاد ریشه در زیرساخت‌های مشترکی دارد که این شرکت‌های صاحب مدل‌های بزرگ به آن‌ها وابسته‌اند.

این رویداد بار دیگر به ما یادآوری کرد که هوش مصنوعی هرگز موجودیتی ایزوله و جدا از جهان ندارد، بلکه به‌شدت نیازمند بستری از بنیادهای مادی است که غالباً از چشم‌ها دور می‌مانند. آنچه در مسیر توسعه هوش مصنوعی واقعاً نیازمند توجه است، تنها میزان پیشرفت خودِ مدل‌ها نیست، بلکه نحوه پشتیبانی از این مدل‌ها برای ایفای نقش واقعی‌شان نیز به همان اندازه اهمیت دارد.

در همین راستا، در یکی دو روز گذشته دولت ترامپ دوباره مشغول گمانه‌زنی درباره یک «پروژه منهتن» جدید در عرصه هوش مصنوعی زیر عنوان «ماموریت جنسیس» (Genesis Mission) بوده است؛ طرحی که می‌کوشد با بسیج ملی و فراگیر — مشابه آنچه در توسعه بمب اتم رخ داد — جهش‌های تکنولوژیک در هوش مصنوعی را سرعت بخشد و با محوریت وزارت انرژی، چالش‌های زیرساختی از جمله تأمین برق را حل‌وفصل کند.

اما هر کسی که با شعارها و وعده‌های سالیان اخیر دولت آمریکا آشنا باشد، به‌خوبی می‌داند که جهان مادی قوانین کارکردی خود را دارد و تابع اراده و خواست کاخ سفید تغییر مسیر نمی‌دهد. اینکه آیا این «ماموریت جنسیس» می‌تواند موفقیت پروژه منهتن را تکرار کند یا خیر، منوط به بررسی تفاوت‌های آمریکای امروز با آمریکای دوران جنگ جهانی دوم است.

دست‌کم برای خود من، پس از نقد و انتقادهای چند روز پیشم درباره فیلم «ادیسه»، بازبینی فیلم «اوپنهایمر» ساخته کریستوفر نولان (که چند سال پیش اکران شد) تجربه جالبی بود. در مقایسه با فیلم پوچ و بی‌مایه «ادیسه»، فیلم «اوپنهایمر» که زمان اکرانش آن را فاقد ظرافت‌های هنری می‌دانستم، حالا شبیه یک شاهکار به نظر می‌رسد. علاوه بر این، با توجه به سلسله رویدادهای امسال، «اوپنهایمر» اتفاقاً فیلمی است که گویی دقیقاً باید در سال ۲۰۲۶ ساخته و دیده می‌شد.

فیلم‌های سالیان اخیر نولان، در واقع آینه تمام‌نمای هراس‌ها و نگرانی‌های جریان لیبرال امروز آمریکا هستند؛ آن هم بدون هیچ‌گونه پرده‌پوشی. اگر در این فیلم، «سلاح هسته‌ای» را با «هوش مصنوعی»، «مکارتیسم» را با «دولت ترامپ» و «مسابقه تسلیحاتی آمریکا و شوروی» را با «جنگ سرد جدید میان چین و آمریکا» جایگزین کنید، کاملاً یک داستان معاصر و امروزی به دست می‌آورید.

هنگامی که نولان مشغول ساخت «اوپنهایمر» بود، هنوز دولت بیدن در آمریکا بر سر کار بود. به همین دلیل است که لحن و فضای کلی فیلم آن‌قدرها هم ناامیدکننده نیست: خط اصلی داستان که سراسر فیلم را شکل می‌دهد، بر محور «لوییس اشتراوس» می‌چرخد — فردی که اوپنهایمر را زیر فشار و آزار قرار داد اما در نهایت جلسات رای اعتماد کابینه را باخت و در سوی دیگر، اوپنهایمر توانست بخشی از اعتبار ازدست‌رفته‌اش را بازیابد. این روایت نوعی احساس دلگرم‌کننده را القا می‌کرد که گویا با رفتن «قلدر قلدری مثل ترامپ»، «فرشته‌های نجات دموکرات» دوباره بازگشته‌اند.

در این سطح، نولان صریحاً روایتی از پیروزی آدم‌های خوب بر آدم‌های بد را طراحی کرده است. در فیلم، ستایش بی‌پرده از دولت روزولت به دلیل ترویج همکاری‌های بین‌المللی و مدارا با دیدگاه‌های مخالف در داخل، و در مقابل، تحقیر دولت ترومن به خاطر آغاز جنگ سرد کاملاً هویداست. اگرچه ترومن نیز دموکرات بود، اما او مردی از جنوب آمریکا بود و باورهایش با روزولتِ آن زمان و دموکرات‌های امروز تفاوت داشت؛ او در حقیقت از نظر فکری به جمهوری‌خواهان امروزی نزدیک‌تر بود و طبیعتاً باید مورد نقد قرار می‌گرفت.

اما مضحک‌ترین بخش فیلم جایی است که در پایان اصرار دارد تاکید کند آن سناتور جوانی که به اشتراوس رای منفی داد، کسی نبود جز «جان اف. کندی»؛ حرکتی که انصافاً کلمه‌ای جز خوش‌رقصی و چاپلوسی برای توصیف آن پیدا نمی‌شود. البته در تاریخ‌نگاری حزب دموکرات، روزولت و کندی هر دو چهره‌هایی قدیس‌گونه به شمار می‌روند، بنابراین چنین بازنمایی چندان هم غیرمنتظره نیست. هرچند وقتی به این فکر می‌کنید که «قدیسان» امروزِ حزب دموکرات اوباما و کلینتون هستند، پیش خود می‌گویید همان بهتر که روزولت و کندی را به عنوان قدیس بپذیریم!

فقط احتمالاً نولان هنگام ساخت فیلم تصورش را هم نمی‌کرد که امروز مشهورترین عضو خاندان کندی، یعنی رابرت اف. کندی جونیور (برادرزاده جان اف. کندی)، نه تنها فردی با انحرافات شدید فکری از آب درآید، بلکه رسماً به اردوگاه ترامپ بپیوندد.

از آن بدتر، آنچه نولان و دیگر لیبرال‌ها هرگز تصورش را هم نمی‌کردند، بازگشت مجدد دولت ترامپ بود؛ آن هم با روحیه انتقام‌جویانه یک گروه طلبکار! وقتی تصور می‌کردید ضربات دولت اول ترامپ به بدنه علمی و نظم بین‌الملل شدید بوده، دولت دوم ترامپ ثابت می‌کند که می‌تواند سورپریزها — یا دقیق‌تر بگویم، شوک‌های — به‌مراتب بزرگ‌تری برایتان رو کند.

در فیلم، اوپنهایمر می‌گوید آلمانی‌ها در تحقیقات بمب اتم پیشتازند و تنها امید آمریکایی‌ها برای پیشی گرفتن از آن‌ها این است که هیتلر به دلیل تفکرات ضدسامیتیک (یهودستیزانه) خود، از ارائه پشتیبانی کافی به دانشمندان آلمانی خودداری کند. کنایه نولان در اینجا کاملاً روشن است: اشاره به رویکردهای علم‌زدایانه دولت ترامپ که برپایه بیگانه‌هراسی و تئوری‌های توهم‌آمیز توطئه استوار است.

صرف‌نظر از درست یا نادرست بودن این قیاس، واقعیت این است که کنایه فیلم «اوپنهایمر» در سال ۲۰۲۶ به‌مراتب ملموس‌تر و دقیق‌تر شده است. چراکه دولت ترامپ امروز نه تنها با برخی دانشمندانِ مورد گمانِ «بی‌وفایی» وارد جنگ شده، بلکه جبهه‌ای همه‌جانبه علیه کل جامعه دانشگاهی آمریکا گشوده است؛ از متهم کردن دانشگاه‌ها و دانشمندان به چپ‌گرایی، تمایلات طرفدارانه از چین یا رفتارهای ضدسامیتیک گرفته تا رد کردن کل تحقیقات آن‌ها به دلایل مذهبی و تئوری‌های توهم‌آمیز.

پیشتر هم به این موضوع اشاره کرده بودم: برآیند جنگ ترامپ با جامعه علمی آمریکا این شده که دانشمندان آمریکایی برای نخستین بار رسماً به فکر مهاجرت از آمریکا افتاده‌اند و بسیاری از آن‌ها عملاً پروسه مهاجرت خود را آغاز کرده‌اند.

شاید کسانی بپردازند و بگویند هیچ‌کدام از این‌ها اهمیت ندارد، چرا که تحقیقات فناوری امروزی در آمریکا — به‌ویژه در عرصه حیاتی هوش مصنوعی — توسط بخش خصوصی هدایت می‌شود و نیازی به دانشگاه‌های کند و ناکارآمد ندارد. تا زمانی که شرکت‌های هوش مصنوعی بودجه‌های کلان دارند، همیشه می‌توانند نخبگان کافی را جذب کرده و منابع لازم را در اختیارشان قرار دهند.

این حرف شاید در خصوص حوزه هوش مصنوعی تا حدی درست باشد، اما جهان صرفاً حول محور هوش مصنوعی نمی‌چرخد. تازه، حتی اگر تنها همین شرکت‌های هوش مصنوعی را هم در نظر بگیریم، دولت ترامپ امروزه از طریق دستورالعمل‌های اجرایی، کنترل بر نیروهای زبده را تنگ‌تر کرده است؛ موضوعی که از مقررات روادیدیِ سخت‌گیرانه‌ای که طی روزهای اخیر صادر شده کاملاً مشهود است.

ممکن است برخی بگویند این‌ها صدمات جزئی است و شرکت‌های ثروتمند هوش مصنوعی قطعا حاضرند با پرداخت هزینه‌های بیشتر این چالش‌ها را دور بزنند. اما مشکل اصلی که تحلیل‌گرانِ روند سیاست‌گذاری آمریکا به‌خوبی متوجه آن شده‌اند، این است که موضوع مانند «پختن آرام غوک در آب گرم» است. هدف واقعی دولت ترامپ — و حامیان و گروه‌های ذی‌نفعِ پشت سر آن‌ها — همواره یک بیگانه‌هراسیِ مطلق و همه‌جانبه بوده است؛ مشکلی که با پول حل نمی‌شود، بلکه بسان شمشیر داموکلس بالای سر بسیاری از افراد معلق است. البته تا زمانی که این شمشیر فرود نیامده، مردم می‌توانند تظاهر کنند که همه چیز عادی است، اما همه انسان‌ها نمی‌توانند چشم خود را بر روی این تهدید مداوم ببندند.

در نهایت، اگرچه در سالیان اخیر آمریکایی‌ها مدام شعار راه انداختن یک «پروژه منهتن» جدید برای حفظ پیشتازی فناوری کشورشان را سر داده‌اند، اما آمریکای امروز با آمریکای آن دوران فرسنگ‌ها فاصله دارد.

هیچ فناوری جدیدی در خلاء و به دور از واقعیت شکل نمی‌گیرد، بلکه نیازمند بسترهای مادی و ملموس است. علتی که آمریکای دیروز توانست در توسعه بمب اتم از آلمان پیشی بگیرد، پیشگامی آن‌ها در کشف شکافت هسته‌ای نبود، بلکه توانایی آن‌ها در تأمین بسترهای مادی و پشتیبانی برای توسعه و به کارگیری این فناوری بود.

تأمین تجهیزات آزمایشگاهی و زیرساخت‌های مکانی نیازمند بستر مادی است؛ غنی‌سازی مواد هسته‌ای نیازمند بستر مادی است؛ حتی ایجاد سناریوها و ابزارهای به‌کارگیری سلاح هسته‌ای نیز محتاج بستر مادی است.

همان‌طور که در بخشی از فیلم تصویر شده است، آمریکا هنگام اجرای پروژه منهتن، طبق پیشنهادات اوپنهایمر منابع و نیروی انسانی را از سراسر کشور بسیج کرد و به سرعت لوس آلاموس و زیرساخت‌های متعددی را در گوشه و کنار آمریکا بنا نهاد… بازآفرینی چنین صحنه‌ای در آمریکای معاصر کاملاً غیرممکن است، زیرا آمریکای امروز دیگر مانند آن زمان بزرگ‌ترین قدرت صنعتی جهان نیست. و اینکه چنین صحنه‌هایی امروزه در چه کشوری قابل تحقق است، نیازی به گفتن ندارد و بر همگان روشن است.

این تحلیل «اوپنهایمر» درست است که امید آمریکا برای پیشی گرفتن از آلمان در بمب اتم، در محرومیت هایزنبرگ از منابع نهفته بود؛ اما دلیل آن نه در یهودستیزی هیتلر، بلکه در این حقیقت ساده بود که آلمان اصولاً فاقد منابع عظیم آمریکا بود. به همین ترتیب، در فیلم می‌بینیم آلمان‌ها نخستین کشوری بودند که به فناوری موشکی دست یافتند، اما این فناوری نه به موشک‌های قاره‌پیما تبدیل شد و نه توانست سرنوشت جنگ را برای آلمان تغییر دهد. پیشرفته‌ترین فناوری‌های علمی به خودی خود هرگز آن‌قدرها تعیین‌کننده نبوده‌اند؛ آنچه همواره اهمیت داشته، نحوه فراهم کردن بستر مادی برای این فناوری‌ها است.

در واقع، نتیجه جنگ‌ها نیز هرگز توسط پیشرفته‌ترین دستاوردهای علمی رقم نمی‌خورد. همان‌طور که شکست آلمانی‌ها نه به خاطر عدم پیشرفت فناوری، بلکه به دلیل نداشتن کره و توپ (کالاهای اساسی و تسلیحات) کافی برای ادامه جنگ بود. آلمان نازی تا آخرین لحظات شیفته فناوری‌های پیچیده بود و امید داشت «سلاح‌های معجزه‌آسا» آن‌ها را نجات دهند، اما واقعیت این بود که هرچقدر هم این فناوری‌ها پیشرفته بودند، در برابر تجهیزات و مهمات واقعی در میدان نبرد کاری از پیش نمی‌بردند. آلمان از آمریکا نباخت چون آمریکا «سلاح جادویی» مثل بمب اتم داشت، بلکه باخت چون آمریکا از زیرساخت‌های صنعتی عظیمی برای توسعه و تولید بمب اتم برخوردار بود.

امروزه کاربرد هوش مصنوعی در امور نظامی نیز دقیقاً همین‌طور است. تمام آن مانورهایی که آمریکا در آغاز جنگ با ایران درباره برتری هوش مصنوعی خود می‌داد، در اساس ناشی از برتری نظامی ناشی از بمباران‌های سنگین بود. هوش مصنوعی نمی‌تواند مهماتی را که وجود ندارد برای ارتش تأمین کند، نمی‌تواند برای سربازانی که کم‌کاری و تمرد می‌کنند روحیه بسازد، و نمی‌تواند زیرساخت‌های نابودشده را با یک کلیک بازسازی کند. بالاترین کارایی هوش مصنوعی، ارائه تسلی خاطر و ارزانی تمایلات روانی به ترامپ و ساختن دستاوردهای خیالی و موهوم است.

صرف‌نظر از اینکه فعالان این حوزه و بازار سرمایه تا چه حد هوش مصنوعی را مقدس جلوه دهند یا درباره آن بزرگ‌نمایی کنند، فناوری امروز هوش مصنوعی هیچ تفاوت بنیادی با سایر فناوری‌های جدید در طول تاریخ ندارد و نمی‌تواند فارغ از جهان مادی وجود داشته باشد.

به یاد دارم سال گذشته در یک پادکست اشاره کردم که توسعه هوش مصنوعی در آمریکا با چالش‌های مادی مواجه است؛ مثلاً مراکز داده برای دریافت برق با مصرف‌کنندگان خانگی وارد رقابت می‌شوند. در همان زمان برخی در کامنت‌ها به مجادله پرداختند که در واقع چیزی جز تکرار ادعاهای توخالی آمریکایی‌ها نبود؛ ادعاهایی مبنی بر اینکه هوش مصنوعی می‌تواند موجب احیای تولید شود و شرکت‌های هوش مصنوعی می‌توانند نیروگاه‌های اختصاصی یا حتی نیروگاه‌های هسته‌ای کوچک بسازند تا مشکل را حل کنند…

این دیدگاه که «هوش مصنوعی همه چیز را نجات می‌دهد»، دقیقاً مانند تفکر صد سال پیش است که عناصر رادیواکتیو را درمان همه بیماری‌ها می‌دانستند و حتی از رادیوم به عنوان مکمل غذایی استفاده می‌کردند؛ یا مانند سال‌های اخیر که پس از داغ شدن مفاهیم کوانتومی، تصور می‌شد اضافه کردن پیشوند «کوانتومی» به هر چیزی آن را به فناوری پیشرفته تبدیل می‌کند. این‌ها همگی نشانه‌هایی از سادگی فکری و استعداد بالای افراد برای فریب خوردن است.

بنابراین مشاهده می‌کنیم که با گذشت یک سال، چالش‌های مادی پیش‌روی فناوری هوش مصنوعی در آمریکا نه تنها با این شعارها فروکش نکرده، بلکه روزبه‌روز نمایان‌تر شده است.

شعارهایی نظیر افزایش کارایی صنایع تولیدی توسط هوش مصنوعی، با نمونه کارخانه «جنرال داینامیکس» که چند روز پیش درباره‌اش نوشتم (کارخانه‌ای که طی دو سال حتی نتوانست یک گلوله توپ تولید کند) به روشنی ثابت کرد که در غیاب زیرساخت‌ها و درک صنعتی، ادعای به‌کارگیری هوش مصنوعی برای ارتقای تولید، چیزی جز یک مانور برای گرفتن پول نیست.

شعار ساخت مراکز داده حتی از این هم مضحک‌تر است. بماند که آیا شرکت‌های هوش مصنوعی اصلاً قادرند با هزینه‌ای معقول نیروگاه بسازند یا خیر؛ حتی اگر بتوانند، هدفشان از این کار چیست؟ وقتی می‌توانند بدون هیچ دردسری برق، آب و زمین مردم را مصرف کنند و بدون هیچ مسئولیتی محیط زیست را آلوده سازند، چرا باید خود را وارد چنین زحمتی کنند؟

از این رو می‌بینیم که چالش احداث مراکز داده به موضوع اصلی و محور مناقشات انتخابات میان‌دوره‌ای امسال تبدیل شده است. نکته نادرتر اینکه سیاستمداران هر دو حزب، علاوه بر مواضع ضدملی و موضع‌گیری علیه چین، نقطه اشتراک جدیدی پیدا کرده‌اند: مخالفت با احداث مراکز داده و شرکت‌های هوش مصنوعیِ پشت سر آن‌ها.

اگرچه شمار معدودی از سیاستمداران ارشد مانند ترامپ از احداث مراکز داده حمایت می‌کنند و فعالان هوش مصنوعی شعار می‌دهند که این مراکز به نفع مردم محلی و در نهایت به نفع کل جامعه است، اما آنچه مردم آمریکا عملاً می‌بینند و لمس می‌کنند، چیزی جز آسیب هوش مصنوعی به اشتغال و محیط زیست نیست. در سال انتخابات، سیاستمداران هر دو حزب برای جلب آرای مردم چاره‌ای جز همراهی با موج ضد هوش مصنوعی و متوقف کردن روند احداث مراکز داده ندارند.

البته پس از پایان سال انتخابات، احتمالاً دوباره مجوزهای ساخت مراکز داده صادر می‌شود و این امر مجدداً خشم عمومی را برمی‌انگیزد تا این کمدی در دور باطل بعدی ادامه یابد.

در چنین شرایطی، چه کسی به میزان پیشرفته بودن فناوری این شرکت‌ها اهمیت می‌دهد؟ مسئله هیچ‌گاه خودِ فناوری نبوده، بلکه نحوه تعامل این فناوری با جهان مادی اطراف آن است.

اگر فناوری هوش مصنوعی در دوره «اوپنهایمر» در آمریکا شکل گرفته بود — یعنی در دورانی که پشتیبانی مادی و حمایت‌های اجتماعی فراوانی وجود داشت — مردم آمریکا به جای پرتاب گوجه‌فرنگی فاسد یا کوکتل مولوتف به سمت شرکت‌های هوش مصنوعی، برای نقش آن در رفاه بشریت هورا می‌کشیدند.

بنابراین، وقتی امسال می‌بینیم امودی (Dario Amodei – مدیرعامل شرکت Anthropic) مدام از پایان دنیا توسط هوش مصنوعی سخن می‌گوید و خود را با اوپنهایمر مقایسه می‌کند — انگار که مورد ظلم دولت آمریکا قرار گرفته — واقعاً خنده‌دار و مضحک است.

در حقیقت اگر از من بپرسید، حتی نگرانی‌های نسل اوپنهایمر درباره تسلیحات هسته‌ای تا حدی غلوآمیز بود و آن نگرانی‌ها امروزه غالباً به بهانه‌ای برای تجاوزگری تبدیل شده‌اند تا دغدغه‌ای واقعی برای صلح. اما دست‌کم اوپنهایمر و هم‌نسلانش صادقانه خواهان صلح جهانی بودند، از همکاری‌های بین‌المللی حمایت می‌کردند و موافق کنترل تسلیحات هسته‌ای بودند.

اما امروزه، افرادی نظیر امودی که از یک سو بر مسند اخلاقِ خودساخته نشسته‌اند و به دیگران فخرفروشی می‌کنند — در حالی که خودشان از انجام هیچ کار نادرستی فروگذار نمی‌کنند — و از سوی دیگر آتش جنگ سرد جدید و مسابقه تسلیحاتی هوش مصنوعی با چین را شعله‌ور می‌سازند و در عین حال از «لحظه اوپنهایمر» دم می‌زنند و نگران خطرناک بودن هوش مصنوعی مانند تسلیحات هسته‌ای هستند، بیشتر به دلقک‌هایی با خودبزرگ‌بینی مزمن شباهت دارند.

من گمان می‌کنم بسیاری از مدیران شرکت‌های هوش مصنوعی واقعاً درک نمی‌کنند که چرا مردم عادی از آن‌ها متنفرند. آن‌ها تصور می‌کنند خودشان و دستاوردهایشان آن‌قدر فوق‌العاده و شگفت‌انگیزند که حسادت دیگران را برمی‌انگیزند؛ درست همان‌طور که سال‌ها پیش مدیران ارشد وال‌استریت و شرکت‌های بیمه تصور می‌کردند مردم به خاطر ثروتشان با آن‌ها دشمنی دارند.

با این حال، رنج و مشکلات مردم عادی مدت‌ها پیش از عصر هوش مصنوعی وجود داشته و پس از آن نیز با هوش مصنوعی از بین نخواهد رفت؛ چرا که آن‌ها همواره تحت استثمار قرار می‌گیرند، تحت هر نام و عنوانی که باشد. همان‌گونه که جنگ‌ها و کشتارهای این جهان هرگز ماهیت خود را به خاطر سلاح‌های هسته‌ای تغییر نداده‌اند.

جمله معروف اوپنهایمر که غالباً نقل می‌شود: «اکنون من خود به مرگ تبدیل شده‌ام، ویرانگر دنیای‌ها»، نشان‌دهنده کشمکش‌های درونی «پدر بمب اتم» و هراس از سلاح‌های هسته‌ای است.

اما در واقعیت، نه او جهان را نابود کرد و نه هیچ‌کس دیگر؛ هیچ فرد یا شیئی به تنهایی قادر به نابودی جهان نیست و نابودی جهان هم نیازی به آن‌ها ندارد. این‌ها حرف‌هایی است که تنها افراد مبتلا به خودبزرگ‌بینی — که خود را در مقام خدایی می‌بینند — بر زبان می‌آورند. مشکل امروز شرکت‌های هوش مصنوعی آمریکا نیز دقیقاً همین خودقدیس‌سازی است؛ هر کدام تصور می‌کنند هوش مصنوعی ساخته دست آن‌ها زمین و زمان را به هم خواهد دوخت و خودشان خدایانِ دارنده این قدرت ویرانگر هستند.

چگونگی توسعه یک فناوری، غالباً ربطی به نسلی که آن فناوری را خلق کرده ندارد. نسل اوپنهایمر تصور می‌کردند بمب اتم یا به تمام جنگ‌ها پایان می‌دهد یا جهان را نابود می‌کند، اما هیچ‌کدام رخ نداد. نسلی که اینترنت را خلق کرد، یا آرمان‌شهری برپایه برابری و آزادی مطلق را تصور می‌کرد یا دنیایی سایبرپونکی با فناوری بالا و سطح زندگی پایین؛ اما جهان منطق حرکتی خود را دارد. کسانی که امروز عجله دارند تا هوش مصنوعی را مقدس یا شیطانی جلوه دهند، هیچ هوشمندی بیشتری نسبت به پیشینیان خود ندارند، حتی اگر همان غرور و خودبزرگ‌بینیِ خدایان را به ارث برده باشند.

با این حال، در این جهان مادی هیچ خدایی وجود ندارد؛ تنها انسان‌ها هستند که حضور دارند. و تاریخ بشریت هیچ نقطه منفرد، پایان یا هبوط ناگهانی ندارد؛ تنها حرکتی پیچیده، به ظاهر ملال‌آور اما رو به جلو دارد.

و در نهایت، تعداد کسانی که در آمریکا می‌خواهند نقش خدا را بازی کنند بیش از حد زیاد است؛ در مقایسه با آن کسی که امروزه در کاخ سفید نشسته، آیا مدیران هوش مصنوعی اصلاً به چشم می‌آیند؟

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب