
تقدیم به
جناب دکتر ابواقاسم اسماعیل پور مطلق، استاد تمام دانشگاه شهید بهشتی
تبیین سیاسی فرهنگ مردمی
از اسطوره ایزدِ تیر یا تیشتر ایرانی (1)،با افسانه ایزد بانوی باران یا ” وارش varǝš” مازندرانی
طیاریزدان پناه لموکی
این گفتار در نظر دارد به اسطوره ایزد تیر یا تیشتر (ستاره باران) با افسانه ایزد بانوی باران یا وارش مازندرانی که هر دو به جا مانده از فرهنگ مردم دوره باستان هستند ، به عنوان یک واقعیت تاریخی – اجتماعی ، نگاهی داشته باشد و به مشترکات و تفاوت های آن دو بپردازد ، که آیا جهان از اساس یا بنیاد ، بر پایه دو نیروی متضاد خیر و شر بنا شده ؟ و دیگر آن که چرا این نظام فکری مانده از کهن ، به رغم تحولات عظیم زیستی ، اختراعات ، پیشرف دانش ، اکتشافات و دگر گونی های اقتصادی – اجتماعی(از : برده داری ، فئودالی و سرمایه داری … ) ، هنوز با همان رو بنای فرهنگی کهن، تاب آوری می کند ؟!! بدین معنا که چرا زایش نویی در این عصر که اسطوره در مرحله ” هستی شناسی ” ست ، صورت نمی گیرد؟ ممکن است تدوام فرهنگ خیر و شر بدان خاطر باشد که ستیز طبقاتی درجوامع انسانی هنوز حرف نخست را می زند؟ و این دیپلماسی باستانی با دو رویکرد متضاد هم چنان رو در روی یکدیگر قرار دارند ؟
پیش از پرداختن به موضوع ، لازم به نظر می رسد جهت یاد آوری به فرآیند تکاملی جامعه انسانی در مازندران ، اشاره شود. بنا به این ضرورت ، به طور فرضی می توان آن را به سه دوره تقسیم کرد . نخست : ازدوره بسیار کهن ، هزاران سال پیش ، پس از گذر از دوره زندگی گله ای وساخت نخستین ابزارهای سنگی ، استخوانی و اهلی کردن برخی جانوران ( یعنی گله داری ) و کشاورزی … تا اواخر هزاره پنجم پیش از میلاد. دوم : از اواخر هزاره پنجم پیش از میلاد مقارن با عصر اقتدار قوم کاسی ها در کرانه جنوبی دریای کاسپین ، تا نیمه اول هزاره اول پیش از میلاد ، و سوم : از دوره فرو ریزی اقتدار کاسی ها وبر آمدن آریایی ها تا پایان دوره امپراتوری ساسانیان . در این سخن ، بیشتر تمرکز به دو دوره نخستین است
اگر چه ما در این عصر( دوره نخست ) ، از حضور انواع” گونه های انسانی” در کرانه جنوبی دریای کاسپین اطلاع دقیقی نداریم منتها گزارش های باستان شناسی حاکی از آن است که وجود حد اقل دوگونه ی انسانی یکی به ظاهر باشنده ودیگری مهاجر در این کرانه به سر می بردند ، که به ترتیب می توان به گونه های نئاندرتال ها و انسان های خردمند(هوموساپینس ها) اشاره کرد( 2).
این دوره آغازین ، پیوندی ست بین ” نیاز به بقا ” برای هر دوگونه (نئاندرتال ها و هوموساپبینس ها ) که ریشه اسطوره ای دارند . زیرا نیاز به پناه گاه برای انسان خردمند وحفظ پناه گاه برای نئاندر تالهای باشنده که به طور عمده خانواده گرا بودند ، هدف محوری بود . می نماید در این دوره ، رویارویی هایی بین شان اتفاق افتاده باشد که ما از کم وکیف آن دوریم . با این همه پس از دوران تخاصمی احتمالی ، “هم آمیز ی” هایی بین شان صورت گرفته که به طور مشترک ، گونه تازه ای از این آمیزش ها پیدایی یافتند که به خودی خود سیگنال مهمی ست هر چند ما از این برآیند بی خبریم . یا حد اقل گزارشی به دیده نیامد. این که گونه ای از انسان های بومزادی در این کرانه نبوده باشند بسیار دور از ذهن است . به نظر می رسد تا دستیابی تازه تر پژوهشگران باستان شناختی ، باید صبوری کرد.
پس از این شرح کوتاه و گذشت هزاران سال ، می توان در باره تیر وتیشتر که درنبردی کیهانی بر دیو خشکسالی فائق آمد ، سخن گفت که معادل کم رنگ بومی آن در این منطقه ، افسانه ایزد بانوی باران مازندرانی ست که بنا به نشانه های آمده در آن ( از گردونه زرین درافسانه مازندرانی و لگام زرین اسطوره تیشتر می توان به گمان قریب به یقین گفت از لحاظ زمانی ، این دو اسطوره و افسانه از دوره مفرغ به جا مانده اند یعنی پس از گذر از دوران سنگ ، میان سنگی ، نوسنگی و مس سنگی ” که زمان قابل توجهی می باشد ، زیرا گردونه یا ارابه ی دوچرخ تیز رو جنگی در دوره کاسی ها ی عصر مفرغ توسط خود کاسی ها اختراع شد و نیز طلا یا “زر” نیز در همین دوره در امور تزئینی … به کار می رفته، با این افزده که افسانه مازندرانی بنا به ماهیتی که دارد در دوره “سحر و جادو” شکل گرفت ، منتها اسطوره تیشتر در عصر دین. در افسانه مازندرانی تمسک به ایزد ، قربانی و نیرو گرفتن از او در میان نیست . بلکه صاحب قدرت خود ایزد بانوی باران ست . در عصر ” دین “، طبقات مختلف رشد یافت ، فاصله های طبقاتی در این عصر تکانه های اجتماعی را در پی آورد زیرا نیاز به یک ” سر پناه ” ، که در عصر اشتراک اولیه به طور مساوی از آن بهره مند بودند ، به عنوان نخستین ضرورت زندگی سر بر آورد
با این همه ، افسانه مازندرانی در قیاس با اسطوره ایرانی آمیخته به لحن لطیفی ست ، بر عکس اسطوره های ایرانی که همواره با جنگ و ستیز ، گره خورده بودند در افسانه های مازندرانی به طور کلی نوعی مسالمت حاکم است از خشونت ، رد ونشانی نیست و این فرهنگ هنوز در اصطلاحات شان نیز مطرح است که می گویند :” بیا حرف بزنیم تا دانا شویم . نه بجنگیم ” دیگر آن که بنا به یافته های باستان شناختی ، وجود رنگ خاکستری روشن مسلط ، در اواخرمفرغ سوم تا هزاره اول پیش از میلاد در مازندران بیانگر نوعی مناسبات معتدل در میان طبقات را می رساند . بنا به این نگاه که استدلال منطقی آن برتری رنگ خاکستری روشن در کنار دو رنگ سیاه و قرمز در همین دوره است ، به گونه ای می توان این استنباط را داشت که همزیستی طبقاتی وجود داشت که در طی زمان با انباشت ثروت توسط اشراف حاکم فاصله طبقاتی طی سده ها – پس از فائق آمدن آریایی ها بر کرانه جنوبی دریای کاسپین به و یژه در دوره هخامنشیان – جایگزین همزیستی طبقاتی شد تا آن اندازه که در دوره جنبش گئوماتا ، از جمله کانون های پردوام جنبش ضد اشراف ، مازندران بود که 9 ماه پس از قتل وی، هم چنان متلاطم بود…
نکته دیگر در باره افسانه ی مازندرانی – که پله یی خفیف ، از اسطوره پائین تراست – بیان چگونگی رعد و برق یا ساعقه می باشد که در زبان مازندرانی ، به ” الب سو albesuo” نامبردار است که خود پیش در آمدیست یا به زبان امروزی ابزاری ست در باروری ابرها و متعاقب آن بارش تند باران … که از جانب ایزد بانوی مازندرانی با کوبش تازیانه اش به طور نمادین این فرآیند شکل می گیرد .
توده مردم مازندران بر این باورند که در این هنگام ” پیر زن ( همان ایزد بانو ) سوار بر گردونه زرین ، تازیانه زنان ، اسبان تیز تک خود را از سوی شرق به جانب غرب می تازاند تا در جشن عروسی ومراسم حمام رفتن عروس شرکت کند . رعد و برق زمانی رخ می دهد که او شلاقش را در دور سر بچرخاند و با تمام قدرت بر پشت اسبان فرود آورد که اسبان تیزتر بتازند تا وی از مراسم برگزاری جشن و سرور،عقب نماند . اوج رعد و برق زمانی میدان می گیرد که ایزد بانو مازندرانی ، به اندازه کافی شلاقش را در هوا به پرواز در آورد . صدای مهیب ترکیدن آسمان به هنگام رعد و برق بیانگر قدرت دستان پیر زن یا همان ایزد بانو ، در کوبش تازیانه بر پشت اسبان است . پس ازآن باران یک بند می بارد ، کودکان و نوجوانان ( نسل نو ) به شادی و پایکوبی می پردازند . باران ، پلیدی ها را می روبد ، پاکی را به ارمغان می آورد و شادی را در چشم مردم وخُردینه ها که در این هنگام محو تماشای آسمان هستند به درخشش می کشاند نشاط حاصل از آن موجب خرسندی آن هاست “3 پرسش این جاست که دراین کرانه پرباران چه زمانی چنین شادمانی منطقه ای رخ میدهد . بدون تردید به هنگام خشکسالی که موجب نکبت و پلیدی طبیعت می شود ، دوره ای که به قول شاعر” چنان آسمان بر زمین شد بخیل / که لب تر نکردند ، زرع و نخیل “. در این افسانه جنگ و ستیز کیهانی آن طور که در اسطوره ایرانی بین تیشتر و دیو اَپوش اتفاق می افتد خبری نیست ، نکته دیگر ازوجود نمادین اسب سیاه دیو اپوش و اسب سفید تیشتر هم سخنی به میان نیامده است. زیرا رویکرد فکری در استوره ایرانی بر پایه خیر و شر ، دور می زند که به طور بنیادی اندیشه تندی ست این فرهنگ که یا “بمیرانیم و یا بمیریم “، چه پیامی نوید بخشی می تواند برای نسل نو داشته باشد . هر چند این نگاه تا کنون دوام آورده وهنوز هم به عنوان اندیشه محوری در کلیه ادیان به جا مانده از دوران کهن است و حتا در تفکرراهبردی عصر نوین هم با بیان تازه تری در مکاتب مختلف ، میدان داری می کند که پیروزی یکی ، مرگ دیگری را باید به همراه داشته باشد . به نظر می رسد این امر در جامعه انسانی کنونی هنوز هم به یک رویکرد ” ملکه شده ” در اذهان ، که باز مانده از دوران بسیار کهن است ، تکیه دارد . کهنه و نو ندارد زیرا زایشی صورت نگرفته ، هنوز “عین و ذهن ” در یک توازن برای تولد اسطوره یی نوین که به لحاظ دوران ” در مرحله هستی شناسی ” ست ، نرسیده است ، به ویژه در عصر شکوفایی دانش جدید ، چشم اندازی به دیده نمی آید .با این همه “زایش اسطوره نو” به نظر می رسد یعنی رها شدن از فرهنگ مندرس ” خیر و شر “.و مطلق گرایی های بی معنای مکاتب معاصر و ایدئولوژی های باز مانده از دوره باستان و سده میانه بستگی دارد. دانسته است علم یعنی ابزار که اکنون ابر را باور می کند یعنی دیگر نیازی به ستیز کیهانی نیست ، بنا بر این “بحث خیر و شر” دیگر معنایی نخواهد داشت ، بلکه باید آن را به عنوان یک میراث باز مانده از کهن نگریست زیرا به همان اندازه که تازیانه یا دانش ایزد بانوی مازندرانی به طور نمادین ، ابر را بارور می کرد ، که دانش امروزی می کند . یعنی شادمانی که از پی جان ستانی به دست نیامده ، در عرصه کنونی، پیروز میدان است .
در واقع تاکنون دو تجربه را چه در رابطه با نوع ستیز کیهانی و دیگر مناسبات معتدل اجتماعی رااز دو دیدگاه بر شمردیم .
بر گردیم به اصل مطلب دو اسطوره و افسانه با داشتن نکته مشترک شادمانی پس از باران ، که در اسطوره ایرانی از دل خشم برآمده ودر افسانه مازندرانی از دل سفری شورانگیز . ممکن است درافسانه ایرانی چون سخن از نبرد دو قهرمان خیر و شر است به لحاظ زمانی ، پیش از دوره مفرغ باشد که بعدا مغان زرتشتی به آن رنگ مذهبی داده باشند ، مذهبی که معتقد به دو جریان رویکردی خیر و شر است یعنی دوره متاخر تر که نئاندرتال ها هم دارای خدایان کیهانی شدند .
بنا براین در دوران آمیختگی ( شاید خیر و شر ) فراتر از یک فرایند زیستی حاصل ازیک تلاقی معنایی بوده . نمی توان این نکته را از نظر دور داشت که در این برخورد ، ذهن انسان کهن شروع به خلق مفاهیمی کرده باشد ، تا تفاوت ها را تبیین کند . شاید این همان بذر نخستین اسطوره است که تلاشی ست برای معنا بخشیدن به آن چه که فراتر از تجربه روز مره ، برای بقا ” نا شناخته ” و ” ابهام آمیز ” را در پیش رو داشت
نکته دیگر در این عصر ، لایه های اقلیمی و بقا ست که آن را می توان به سختی و سنگینی زندگی دوران کهن سنگی و تغییرات اقلیمی پس از این دوران به ویژه دوران مفرغ نسبت داد . دورانی که طبیعت نه یک منظر زیبا ، بلکه یک مبارز بی رحم جلوه گر می شود که انسان برای حفظ تاب آوری خود ، نیاز به چیزی فراتر از سلاح سنگی داشت . اسطوره در این دوره نقش مدیریت ترس در برابر تغییرات اقلیمی مانند عصر یخبندان … را به عهده داشت تا در برابر بی رحمی های طبیعت ، فرو نپاشد بدین خاطر نیاز داشت که به این پدیده ها ( رعد و برق ، سیل ، تغییر فصل ها ) شخصیت بدهد . این شخصیت بخشی همان جایی ست که اسطوره متولد می شود . اگر چه هنوز یک فرهنگ سازمان یافته وجود ندارد ، بلکه یک مکانیسم دفاعی روانی شکل گرفته تا انسان بتواند با جهان ظاهرا بی معنای بی رحم به گفت وگو و توافق برسند . در این دوره ممکن است ” باور به قربانی در اسطوره ایرانی ، سایه اش به عنوان یک اسطوره خام ، پا گرفته باشد یعنی، این طور به نگاه می آید اسطوره هنوز در قالب تکانه های روانی و تجربیات جمعی بقا ، جریان دارد . می توان این نگاه را نیز ارائه کرد که اسطوره ازبرخورد هوش انسانی با ابهام طبیعت بیگانه است بنا براین می توان گفت اسطوره از دل ترس و نیاز به درک تفاوت ها بیرون آمده است نه از دل لذت یا زیبایی مانند آن چه که در افسانه مازندرانی مطرح است. می توان این نتیجه را نیزمطرح کرد که به طور کلی اسطوره در دوران پارینه سنگی ، اسطوره ای خام بوده که با اسطوره سازمان یافته دوران میان سنگی به بعد که عصر ایزد بانوان نیز در این کرانه هست ، متفاوت می باشد که چگونگی تغییرات اقلیمی بر شکل گیری خدایان طبیعت تاثیر داشت .
زیر نویس:
1 – ” در اساتیر ایرانی ، تیر ( تیشتر درزبان پهلوی ، تیشتره در زبان اوستا… ) ایزد و ستاره باران است .
تیشتر که از نیروهای نیک است در نبرد کیهانی با دیو خشکسالی اَپوش که نابود کننده زندگی ست در گیر شد در این نبرد ، تیشتر به صورت اسبی سپید با گوش ها و لگام زرین وارد دریای کیهانی شد و با دیو اپوش که به شکل اسبی سیاه در آمده بود رو در رو شد .
این دو ، سه شبانه روز با یکدیگر جنگیدند و سر انجام اپوش که نیرومند تر بود پیروز شد .
تیشتر به سمت اهورا مزدا رفت و با ناراحتی به او گفت که شکست او از آن روست که مردم برای او نیاش و قربانی نکرده اند آن گاه اهورا مزدا برای او قربانی کرد و نیروی ده اسب و شتر وگاو نر ، ده کوه و ده رود را در او دمید .
بار دیگر ، نبردی میان او و اپوش شکل گرفت و سر انجام تیشتر پیروز از نبرد بیرون آمد و آب ها توانستند بی مانع ،وارد مزارع و چراگاهها شوند و باد ابرهای باران زا را از دریای کیهانی به این سو و آن سو راند و در نهایت باران بر هفت اقلیم فرو ریخت.”
2- نئاندرتالها ازجمله گونه های انسانی بودند که در دوران پلیستوسن ، تقریبا 200000 هزار سال پیش در اوراسیا زندگی می کردند ، بعدها در حدود 35000 تا 24000 سال پیش توسط جمعیت های اولیه انسان های مدرن / خردمند جایگزین یا جذب شدند . علل انقراض آنان عوامل جمعیتی مانند جمعیت کوچک و تولید مثل خویشاوندی ، جایگزینی رقابتی ، آمیزش با انسان های امروزی و حل شدن میان آن ها ، تغییرات اقلیمی ، بیماری ، یا ترکیبی از این عوامل است . فناوری نئاندرتال ها بسیار پیشرفته بود این فناآوری ها در برگیرنده ابزارهای سنگی موستری ، توانایی ساخت آتش ، ساخت اجاق های سنگی در غارها جهت گرمایش و پخت غذا ، محافظت در برابر جانوران و قرار دادن آن در مرکز خانه هایشان ، تهیه قطران چسبنده از پوست درخت توس از خانواده توسکایان که خویشاوندی نزدیک با سرده درختان راش / بلوط دارد ، ساخت لباس های ساده شبیه پتو و پانچو( پارچه پشمی یا نخی نوعی بالا پوش برای محافظت در برابر سرما و باران است که به مازندرانی ” kǝlǝk کلک هم می گویند هر چند کلک جلو باز است شاید نزدیک به شنل باشد )، بافندگی ، دریانوردی ، استفاده از گیاهان دارویی ، درمان زخم های شدید ، فنون مختلف آشپزی مانند برشته کردن ، دودی کردن ، غذاهای مختلفی مصرف می کردند عمدتا گوشت جانوران سم دار و بزرگ ،آبزیان و گیاهان . برخی آثار هنری پارینه سنگی و دارای ارزش نمادین به طور غیر قطعی به آنان نسبت داده شده است از جمله ابزار های تزئینی احتمالی ساخته شده از صدف و چنگال و پر پرندگان ، مجموعه اشیا نا معمول نظیر کریستال و فسیل ، حکاکی ، آلات موسیقی که شاید مثالش فلوت دیوی باشد و نقاشی های غارهای اسپانیا که برخی آن ها را به بیش از 65000 سال پیش نسبت داده اند ، احتمال وجود اعتقادات مذهبی در میانشان مطرح است و به احتمال زیاد می توانستند سخن بگویند اگر چه پیچیدگی زبانشان مشخص نیست . بدنی تنومند تر از انسان های خردمند داشتند . به نسبت کوتاه بودند میانگین قد مردان 165و زنان 153 ، حجم جمجمه شان بزرگ تر از انسان های امروزی بود . شبکه ارتباطی موثری که آن ها را به هم وصل کند ، نداشتند . با وجود این ، شواهدی از فرهنگ های منطقه ای و ارتباط منظم بین این جوامع وجود دارد . شاید آنها به طور مرتب از غارها بازدید و به صورت فصلی بین آنها نقل و مکان می کردند آنان در محیطی با استرس بالا زندگی می کردند … حدود 80 در صد آنان پیش از چهل سالگی می مردند . تاریخ آمیزش آنها با انسان های خردمند احتمالا 316000 تا 219000 سال پیش ، یا به احتمال بیش تر ، 100000 پیش و دوباره 65000 سال پیش روی داده باشد و هم چنین به نظر می رسد نئاندرتال ها در سیبری با دنیسوواها گروه دیگری از انسان های باستانی آمیزش داشته اند” ویکی پدیا / …و اما در باره حضور گونه انسانی نئاندرتالها درایران : حامد وحدتی نسب باستان شناس مطرح کنونی در باره نئاندرتال ها برآن است ” مهم ترین سند استنادی که وجودارد مبتنی بر تحقیقات ژنتیکی است که روی مردمان کنونی ایران و نیز مردمان گذشته ایران انجام شده است ، در 10 سال اخیر تحقیقات ژنتیکی… نشان می دهد ریشه زیستی ما ایرانیان بسیار کهن است وبه چیزی حدود 40 هزار سال پیش باز می گردد . سپس امواجی از مهاجرت ها و خروج ها رخ داده که این مهاجرت ها و خروح ها تاثیر زیادی برتنه ژنتیکی مردمان فلات ایران نداشته است . البته این مهاجرت ها قطعا بی تاثیر نبوده است اما از نظر زیستی بیش از آن که خود را به اقوام مهاجری که حدود چهار تا پنج هزار سال پیش از آن که وارد ایران شوند ، منتسب کنیم ، باید بدانیم که به اقوامی منتسب هستیم که ده ها هزار سال قبل در فلات ایران زندگی می کردند ” جهان صنعت ، دوشنبه 3 شهریور 1404 / ” گفتنی ست ایشان در یک گفت وگوی ویدئویی اظهار داشتند : ما شواهد غیر مستقیم بسیار خوبی در دست داریم که نوع انسان قبل از نئاندرتال ها در قلعه کرد زندگی می کردند مانند هایدلبرگ ها ، انسان های راست قامت و … ” ( این اظهارات را قبلا در سایت ” میراث آریا ” از ایشان در 25 مرداد 1401منتشر شده بود . در این باره به نقل از ایشان آمده که: تا این لحظه قدیمی ترین شواهدی که از حضور انسان در ایران داریم ، مربوط به قلعه کرد قزوین است . این شواهد شامل ابزارهای سنگی و بقایای استخوانی شکار شده هستند که قدمت آنها به حدود 455هزار سال پیش می رسد “ویکی پدیا .
گفتنی ست بنا به یافته های “غار شو پری ” در ده کیلومتری جنوب شهر تاریخی رستم کلا مازندران ، بقایای انسان نئاندرتال مربوط به 100000 صد هزار سال پیش به دست آمد … منابع :1- ویکی پدیا 2- میراث فرهنگی استان و تایید گونه نئاندرتال بودن یافته ها توسط جناب دکتر حسن فاضلی نشلی که در 8 شهریور 1405 طی پرسشی که از ایشان داشتم ، ابراز فرمودند : ” که گونه یافت شده در “غار شو پری” نئاندرتال ها هستند جد نئاندرتال ها گونه انسانی هایدلبرگی است “
3- طیار یزدان پناه لموکی ، افسانه های مازندران ص 22 ج 1، نشر چشمه ،1390
