به ویتنامی‌ها احترام بگذارید، نه به کسانی که آنان را کشتند – مانتلی ریویو

در

,

به ویتنامی‌ها احترام بگذارید، نه به کسانی که آنان را کشتند

مایکل دی. ییتس

این مقاله نخستین بار در شمارهٔ ۱، جلد ۶۷، مه ۲۰۱۵، مجلهٔ مانتلی ریویو منتشر شد.

ترجمه مجله جنوب جهانی

در یک نگاه

مایکل دی. ییتس در این مقاله استدلال می‌کند که جنگ ایالات متحده در ویتنام نه مجموعه‌ای از «اشتباهات» یا جنایت‌های پراکندهٔ چند سرباز سرکش، بلکه جنگی بود که در آن کشتار، شکنجه، تجاوز، جابه‌جایی اجباری مردم و نابودی روستاها در مقیاسی گسترده، از منطق و سیاست رسمی حکومت آمریکا سرچشمه می‌گرفت. او با تکیه بر آثار نیک تورس و دیگر پژوهشگران، نشان می‌دهد که راهبرد رابرت مک‌نامارا بر پایهٔ یک الگوی مدیریتی شبیه تولید سرمایه‌داری بنا شده بود: افزایش هرچه بیشتر «نسبت کشتار» و رساندن آن به نقطه‌ای که تعداد کشته‌های دشمن از توان او برای جایگزین کردن نیروهایش بیشتر شود.

به باور نویسنده، همین منطق باعث شد غیرنظامیان نیز عملاً به بخشی از «هدف» تبدیل شوند؛ زیرا در جنگ چریکی، تشخیص سرباز از غیرنظامی دشوار بود و افزایش نسبت کشتار مستلزم افزایش شمار کشته‌ها بود. در کنار نیروی انسانی، آمریکا از زرادخانه‌ای عظیم شامل بمب‌ها، ناپالم، عامل نارنجی، فسفر سفید و بمب‌افکن‌های بی۵۲ استفاده کرد و سپس با تبلیغات گسترده، واقعیت این کشتار را پنهان ساخت.

با وجود این، ویتنامی‌ها شکست نخوردند. ییتس شکست راهبرد مک‌نامارا را ناشی از ناتوانی آن در فهم روابط اجتماعی، تاریخ طولانی مقاومت و عزم مردم ویتنام می‌داند. در داخل ارتش آمریکا نیز مقاومت سربازان، فرسایش روحیه، نافرمانی، مصرف مواد مخدر، قتل افسران و فرار از خدمت، ماشین جنگی را از درون تضعیف کرد. سپس گروه‌هایی مانند «کهنه‌سربازان ویتنام علیه جنگ» به افشای جنایت‌ها و مخالفت با جنگ پرداختند و نقش مهمی در پایان آن ایفا کردند.

نویسنده در ادامه، تلاش دولت‌های آمریکا از جیمی کارتر تا باراک اوباما برای تطهیر تاریخی جنگ و تبدیل آن به روایتی قهرمانانه را محکوم می‌کند. از نظر او، بزرگداشت واقعی نباید متوجه کسانی باشد که جنگ را به راه انداختند یا در آن جنگیدند، بلکه باید متوجه مردم ویتنامی باشد که بیشترین رنج و تلفات را متحمل شدند و در نهایت قدرتمندترین ماشین نظامی جهان را شکست دادند. حفظ خاطرهٔ تاریخی این جنایت، به باور ییتس، برای مبارزه با جنگ‌افروزی، امپریالیسم، نظامی‌گری و خشونت دولتی در زمان حال ضروری است.


در نامه‌ای به چارلز مک‌داف، کهنه‌سرباز جنگ ویتنام، سرلشکر فرانکلین دیویس جونیور نوشته بود: «ارتش ایالات متحده هرگز کشتار بی‌محابا یا بی‌اعتنایی به جان انسان‌ها را تأیید نکرده است.» مک‌داف در ژانویهٔ ۱۹۷۱ نامه‌ای به رئیس‌جمهور ریچارد نیکسون نوشته و در آن به او گفته بود که شاهد آزار و کشتار غیرنظامیان ویتنامی به دست سربازان آمریکایی بوده و به او اطلاع داده بود که در طول جنگ، موارد بسیاری مانند مای‌لای رخ داده است.[1] او از نیکسون التماس کرده بود که کشتار را متوقف کند. کاخ سفید نامه را برای آن ژنرال فرستاد و این پاسخ او بود.

نامهٔ مک‌داف و پاسخ دیویس در کتاب هر چیزی را که حرکت می‌کند بکش: جنگ واقعی آمریکا در ویتنام نوشتهٔ نیک تورس نقل شده‌اند؛ جدیدترین کتابی که بدون هیچ تردیدی نشان می‌دهد سخنان آن ژنرال دروغ بوده است.[2] ایالات متحده نه‌تنها ویتنام را با خشونتی بی‌سابقه و مرگبار به ویرانی کشاند و تقریباً در هر روستا مرتکب جنایت جنگی شد، بلکه این رفتار جنایتکارانه، سیاست رسمی حکومت بود. ایالات متحده جنگ را با کارایی‌ای شبیه فردریک تیلور و با محاسبه‌ای مهندسی و غیرشخصی از ورودی و خروجی پیش برد؛ به‌گونه‌ای که حداکثر کردن شمار کشته‌های ویتنامی به رویهٔ معمول عملیاتی تبدیل شده بود.[3]

در ادامه، از کار تورس، همراه با چندین کتاب، مقاله و فیلم دیگر، به‌عنوان چارچوبی برای بررسی چگونگی ادارهٔ جنگ، پیامدهای آن برای ویتنامی‌ها، ماهیت جنگ که مقاومت شدید در برابر آن را ــ به‌ویژه از سوی هسته‌ای شجاع از سربازان آمریکایی ــ پدید آورد، چگونگی تطهیر تاریخ جنگ و نیز اهمیت شناخت آنچه در ویتنام رخ داد و دلایل فراموش نکردن آن استفاده می‌کنم.

الگوی کسب‌وکاری جنگِ مک‌نامارا

رابرت مک‌نامارا، وزیر دفاع رئیس‌جمهور لیندون جانسون، معمار اصلی راهبرد جنگی ایالات متحده بود.[4] مک‌نامارا که متخصص لجستیک بود و در طول جنگ جهانی دوم عملیات بمباران متفقین را سامان داده بود و بعدها رئیس شرکت فورد موتور شد، باور داشت پیروزی در جنگ صرفاً مسئلهٔ تعیین هدفی است که به پیروزی منجر شود و سپس استفاده از فنون مدیریتی‌ای که خود در آن‌ها مهارت پیدا کرده بود برای انجام کار.

هدف این بود که «نسبت کشتار» ــ یعنی نسبت میان کشته‌های دشمن و کشته‌های آمریکایی ــ تا حد ممکن بالا برده شود تا «نقطهٔ گذار» فرا برسد؛ یعنی تعداد سربازان دشمنِ کشته‌شده بیشتر از تعداد نیروهایی شود که او قادر به جایگزین کردن آن‌هاست. در آن صورت، سرانجام ویتنامی‌ها دیگر قادر به مقاومت در برابر ماشین جنگی آمریکا نخواهند بود، تسلیم می‌شوند و خواستار صلح خواهند شد.

برای تصور کاری که مک‌نامارا انجام داد، می‌توان جنگ ویتنام را بر اساس یک فرایند تولید سرمایه‌داری تصور کرد. به‌جای انباشت سرمایهٔ پولی به‌عنوان نیروی محرک نظام، انباشت اجساد دشمن را جایگزین آن کنید. حکومت آمریکا، از طریق ارتش خود، می‌کوشید این اجساد را به حداکثر برساند.

اما همان‌طور که مک‌نامارا و مافوق‌ها و ژنرال‌هایش می‌دانستند، دشمن آنان از جنگ چریکی استفاده می‌کرد، از نبردهای کلاسیک و رویارویی مستقیم خودداری می‌کرد، حمله می‌کرد و سپس در چشم‌انداز روستایی ناپدید می‌شد. نیروهای آمریکایی نمی‌توانستند به‌آسانی سربازان را از غیرنظامیان تشخیص دهند. هر ویتنامی ممکن بود سرباز باشد، حتی زنان و کودکان.

هرچند هیچ‌کس حاضر نبود به آن اعتراف کند، افزایش پیوستهٔ نسبت کشتار الزاماً به معنای کشتن هرچه بیشتر غیرنظامیان بود. حتی اگر فرض می‌شد که گروه مشخصی از ویتنامی‌ها غیرنظامی هستند، هرچه تعداد بیشتری از آنان کشته می‌شدند، نیروهای دشمن بیشتری در معرض دید قرار می‌گرفتند و تعداد نیروهایی که می‌توانستند جایگزین کشته‌شدگان شوند کاهش می‌یافت.

دونالد رامسفلد، وزیر دفاع پیشین آمریکا، در چارچوب «جنگ علیه تروریسم» کنونی، این موضوع را چنین بیان کرد که بهترین راه برای مقابلهٔ ایالات متحده با تروریست‌ها این است که «مردابی را که در آن زندگی می‌کنند خشک کنیم».[5] غیرنظامیان را بکشید تا فقط سربازان دشمن باقی بمانند. دیگر مردابی وجود نخواهد داشت که بتوانند در آن پنهان شوند.

بنابراین، از همان آغاز جنگ، کشتن غیرنظامیان سیاستی آمریکایی بود که مستقیماً از هدف افزایش نسبت کشتار ناشی می‌شد. کشتن غیرنظامیان نقض مقررات درگیری و جنایت جنگی است؛ ازاین‌رو تلاش بسیار زیادی صورت می‌گرفت تا این کشتارها به‌عنوان جان‌هایی که در جریان نبرد گرفته شده‌اند جلوه داده شوند و تورس نمونه‌های فراوانی از این کار ارائه می‌کند.

یکی از روش‌های رایج این بود که جسد یک غیرنظامی را با قرار دادن یک سلاح دشمن در نزدیکی آن، به‌عنوان جسد یک سرباز دشمن جا بزنند. بااین‌حال، اغلب حتی به این کار نیز نیازی نبود، زیرا افسران فرمانده تقریباً همیشه حاضر بودند صرفاً حرف یک ستوان یا سروان حاضر در صحنه را بپذیرند.

کسر کردن کشته‌های آمریکایی از کشته‌های دشمن ــ یعنی نسبت کشتار به معنای «تفاوت» ــ با درآمد منهای هزینه، یعنی سود، یکسان نیست؛ برای آنکه چرخ عظیم انباشت به حرکت خود ادامه دهد، این تفاوت باید پولی‌سازی می‌شد.

پولی‌سازی از طریق حکومت آمریکا صورت می‌گرفت؛ حکومتی که می‌توان آن را همچون بنگاهی عظیم با ذخایر نقدی بسیار بزرگ و خط اعتباری نامحدود تصور کرد، نه فقط در داخل کشور بلکه در سراسر جهان. می‌شد مالیات‌ها را افزایش داد، اوراق قرضه فروخت، پول چاپ کرد و ــ با توجه به استفادهٔ جهان از دلار به‌عنوان ارز اصلی ذخیره ــ با تقریباً هر کشوری برای مدت نامحدود کسری پرداخت داشت. تا زمانی که جنگ با پیروزی پایان یابد، پول فراهم می‌شد.

همان‌طور که هر کارفرمایی می‌داند، جوهر مدیریت کنترل است. با توجه به هدف دستیابی به حداکثر نسبت کشتار، هر جنبه‌ای از فرایند تولید باید تا حد امکان با دقت هماهنگ می‌شد.

چند نوع کنترل اهمیت داشت. نخست، باید نیروی کار کافی وجود می‌داشت؛ یعنی سربازان و کارکنان پشتیبانی. از طریق خدمت وظیفهٔ اجباری، عرضه‌ای تقریباً نامحدود از سربازان تضمین می‌شد. جوانانی که خانواده‌های مرفه و بانفوذ سیاسی داشتند، می‌توانستند از راه‌های مختلف از خدمت وظیفه فرار کنند؛ بنابراین احتمال می‌رفت که مخالفان پرسر‌وصدای جنگ نباشند، فرضی که بعدها نادرستی آن ثابت شد.

سفیدپوستان فقیر، سیاه‌پوستان، لاتین‌تبارها و سرخ‌پوستان آمریکایی از نظر اقتصادی قابل‌صرف تلقی می‌شدند و فرستادن آنان به جنگ راهی برای مهار نارضایتی و اعتراضاتی بود که ممکن بود در داخل کشور بروز دهند.

پس از فراخوانده شدن به خدمت، سربازان باید کشتن را یاد می‌گرفتند. برای یک انسان طبیعی نیست که انسان دیگری را بکشد و تابوهای اجتماعی قدرتمندی علیه چنین کاری وجود دارد. پژوهشگران دریافته بودند که در جنگ‌های قرن نوزدهم و بیستم، سربازان مرتباً از شلیک با تفنگ‌هایشان خودداری می‌کردند یا عمداً به گونه‌ای نشانه می‌رفتند که به هدف اصابت نکند.

رهبران نظامی در واکنش به این مسئله، روش‌های آموزش نیروها را به‌طور چشمگیری تغییر دادند.[6] آنان به دو شیوه در پی ایجاد همبستگی شدید گروهی بودند.

نخست، مربیان نظامی نیروهای تازه‌وارد را در معرض عذاب دائمی‌ای قرار می‌دادند که مرزهای شکنجه را لمس می‌کرد. اگر افراد تحت آموزش را از غذا و خواب محروم کنید، آنان را مجبور کنید در شرایط نامساعد راهپیمایی‌های طولانی انجام دهند و برای هرگونه سرپیچی از دستور ــ هرقدر هم آن دستور مضحک و تحقیرآمیز باشد ــ به‌شدت مجازاتشان کنید، دفاع‌های روانی آنان را درهم می‌شکنید و آنان را آماده می‌کنید تا هر کاری را که می‌گویید انجام دهند؛ به بیان دیگر، آنان را به توده‌ای همگن، به واحدی تبدیل می‌کنید که همچون یک نفر عمل خواهد کرد.[7]

رعایت نکردن چیزی که هر انسان عاقلی آن را یک برنامهٔ دیوانه‌وار می‌داند، به امری غیرقابل تصور تبدیل می‌شود. سرپیچی از آن، شما را «نازک‌نارنجی»، «همجنس‌باز»، «فاحشه» یا «دختر» نشان می‌دهد و از سوی هم مافوق‌ها و هم همرزمانتان در معرض عذاب جسمی و عاطفی قرار می‌گیرید.

دوم، مربیان سپس بدبختی و رنج نیروهای تحت فرمان خود را به نیت‌های شیطانی بیگانگانی مادون انسان پیوند می‌زدند؛ در مورد ویتنام، به «گاک‌ها»، «اسلوپ‌ها»، «چشم‌بادامی‌ها»، «حرام‌زاده‌های زرد» و «کُنگ‌ها».

خسته، خشمگین و هراسان، آنان به‌تدریج شعار «گاک‌ها را بکش، گاک‌ها را بکش» را می‌پذیرفتند. تا زمانی که به مناطق جنگی می‌رسیدند، آمادهٔ کشتن بودند؛ نه به خاطر یک آرمان شریف، بلکه به خاطر رفقایشان و از آن رو که کسانی که قرار بود به قتل برسانند، در ذهن آنان تفاوتی با حیواناتی نداشتند که ممکن بود در خانه شکار کرده باشند.

آیا تعجب‌آور است که بیش از چند سرباز آمریکایی حاضر بودند غیرنظامیان را بکشند؟ در کشوری خصمانه، در گرما و کثافت و بیماری ناشی از راهپیمایی‌ها و درگیری‌های مسلحانهٔ مداوم در مناطق جنگلی، در حالی که شاهد تکه‌تکه شدن رفقایشان بر اثر انفجار بودند، کم‌کم از خود می‌پرسیدند چرا آنجا هستند، دائماً تحت فشار بودند که تعداد کشته‌هایشان را بالا نگه دارند و برای این کار پاداش می‌گرفتند؛ بنابراین همیشه از تیراندازی به مردم، شکنجهٔ آنان، تجاوز به زنان و ایجاد هرچه بیشتر هرج‌ومرج خشونت‌آمیز گریزان نبودند.[8]

و مبادا تصور کنیم که سربازان عادی عمدتاً مقصر این کشتار بودند، افسران آنان نیز بیش از حد معمول قاتلانی تشنه‌به‌خون و نژادپرست بودند و جنگ را بلیت صعود شغلی خود می‌دیدند ــ کالین پاول، که در پوشاندن ماجرای مای‌لای نقش داشت، نمونه‌ای از این افراد است ــ و بی‌تردید اغلب باور داشتند آنچه دربارهٔ ویتنامی‌ها به سربازان عادی آموزش داده‌اند حقیقت دارد.

ویلیام وست‌مورلند، فرمانده ارشد نیروها، مشهورانه گفته بود: «شرقی‌ها برای زندگی همان ارزش والایی را قائل نیستند که غربی‌ها… ما برای زندگی و کرامت انسانی ارزش قائلیم. آنها به زندگی و کرامت انسانی اهمیت نمی‌دهند.»[9]

این افسران بودند که سربازان را هدایت می‌کردند؛ آنان بودند که جنایت‌های جنگی را سرپوش می‌گذاشتند؛ آنان بودند که روش‌های شکنجهٔ مورد استفاده در میدان نبرد را طراحی می‌کردند؛ و آنان بودند که تاکتیک‌های روزبه‌روز سادیستی‌تری را طراحی می‌کردند که سرانجام به دستور «هر چیزی را که حرکت می‌کند بکش» انجامید.

ایالات متحده علاوه بر سربازان خود، نیروهایی ــ در واقع مزدورانی ــ از کرهٔ جنوبی، استرالیا، نیوزیلند و کشورهای دیگر به کار گرفت و همچنین از کارکنان غیرنظامی و نیروهای پشتیبانی شبه‌نظامی استفاده کرد. آمریکا همچنین بخش بزرگی از هزینه‌های ارتش ویتنام جنوبی را تأمین می‌کرد؛ ارتشی که گرچه ظاهراً مستقل بود، در واقع تحت کنترل آمریکا قرار داشت.

همهٔ این نیروها با برنامهٔ مک‌نامارا همراه بودند و برخی نیز استعدادهای ویژهٔ خود را به کشتار افزودند. عملیات روانی، ایجاد «دهکده‌های راهبردی» برای اسکان کسانی که به اجبار از خانه‌ها و مزارعشان رانده شده بودند، کارزارهای ترور و روش‌های شکنجه در سراسر جنگ به دست این نیروها به کار گرفته شد.[10]

یک فرایند تولید به نهاده‌های غیرانسانی نیاز دارد؛ چیزی که مارکس آن را «سرمایهٔ ثابت» می‌نامد. در ویتنام، این سرمایهٔ ثابت عمدتاً شامل سلاح‌های کشتار جمعی بود: از مین‌های کلیمور، تانک‌ها، بالگردهای توپدار، ناوهای جنگی و بمب‌افکن‌های بی۵۲ گرفته تا ناپالم، عامل نارنجی، فسفر سفید و دیگر مواد موجود در زرادخانهٔ عظیم شیمیایی آمریکا.

ایالات متحده عملاً عرضه‌ای نامحدود از این ابزارهای مرگ در اختیار داشت و آمادگی‌اش برای به‌کارگیری آنها نیز حد و مرزی نداشت. سربازان در همهٔ سطوح آموزش داده می‌شدند که در هر موقعیتی از ماشین‌آلات ویرانگر استفاده کنند، حتی در شرایطی که وارد آمدن «خسارت جانبی» به غیرنظامیان اجتناب‌ناپذیر بود.

بنابراین اکنون سرمایهٔ پولی ــ که از منابع مالی عظیم حکومت آمریکا تأمین می‌شد ــ به سرمایه در قالب نیروی کار و سرمایهٔ ثابت تبدیل شده بود. این دو سپس در میدان‌های نبرد با حداکثر کارایی ممکن ترکیب می‌شدند؛ فرایند کاری‌ای که از طریق آموزش سختگیرانهٔ سربازان و کارکنان پشتیبانی کنترل می‌شد و آنان یا همان کاری را که به آنها گفته می‌شد انجام می‌دادند یا به‌طور خودکار عمل می‌کردند تا اطمینان حاصل شود که نسبت کشتار بالا و رو به افزایش است.

سرانجام، نسبت کشتار باید «فروخته» می‌شد تا انباشت اجساد بتواند گسترش یابد. البته این فروش به شیوهٔ سنتی صورت نمی‌گرفت؛ بلکه از طریق تبلیغات دقیق و بی‌وقفه‌ای انجام می‌شد که به مطبوعات، افکار عمومی و سیاستمدارانی تزریق می‌شد که در نهایت باید با تأمین مالی مستمر جنگ موافقت می‌کردند.

همیشه «نوری در انتهای تونل» وجود داشت. ایالات متحده به‌آرامی اما مطمئناً در حال تسخیر «قلب‌ها و ذهن‌های» ویتنامی‌ها بود. حکومت‌های دست‌نشانده‌ای که آمریکا در ویتنام جنوبی بر سر کار آورده بود، به دموکراسی متعهد بودند و مردم دسته‌دسته به سوی پرچم‌های آنان می‌شتافتند.

برای باورپذیر کردن این ادعاهای بی‌معنی، لازم بود انواع و اقسام دروغ‌ها بارها تکرار شوند تا حقایق زشت از نور روز دور بمانند. ارتش و حکومت در این کار مهارت داشتند.

تعداد اندکی از سربازان عادی و تقریباً هیچ افسری به خاطر هزاران جنایت جنگی‌ای که مرتکب شدند تحت پیگرد قرار نگرفتند. کسانی هم که تحت پیگرد قرار گرفتند، مجازات‌های بسیار خفیفی دریافت کردند. و هرقدر هم جنایت‌هایی که مورد تحقیق قرار گرفته و منتشر می‌شدند ــ مانند قتل‌عام مای‌لای ــ هولناک بودند، حکومت می‌توانست با منتظر ماندن تا فروکش کردن قطعی توجه و خشم عمومی، خسارت را مهار کند و هم‌زمان این استدلال را پیش بکشد که چنین رویدادهای وحشتناکی نادر بوده و کار «چند سیب فاسد» بوده است.

بدین ترتیب، سرمایه‌ای که برای تولید اجساد هزینه شده بود بارها پولی‌سازی شد و انباشت سرمایه با سرعت ادامه یافت.

اگر معیار را کشتار قرار دهیم، جنگ مک‌نامارا بر اساس «مدیریت علمی» موفقیتی بزرگ بود. تورس آنچه نیروهای آمریکایی انجام دادند چنین خلاصه می‌کند: «قتل، شکنجه، تجاوز، آزار، جابه‌جایی اجباری، به آتش کشیدن خانه‌ها، بازداشت‌های بی‌اساس، زندانی کردن بدون برخورداری از روند قانونی ــ چنین رویدادهایی در تمام سال‌های حضور آمریکا در ویتنام تقریباً واقعیتی روزمره بودند.»[11]

او صدها نمونه ارائه می‌کند؛ آن‌قدر که ما را متقاعد کند این اعمال وحشیانه سیاست رسمی بوده‌اند. تورس همچنین به مناطق روستایی ویتنام سفر کرد و دریافت که در هر روستا، هرقدر هم کوچک و دورافتاده، دهقانان یادمان‌هایی با نام روستاییان کشته‌شده ساخته بودند که بسیاری از آنان قربانی جنایت‌های معمول و گزارش‌نشده بودند.

تورس همچنین چندین روایت از سرهنگ‌ها و ژنرال‌هایی ارائه می‌کند که به‌صورت وسواس‌گونه برای رسیدن به نسبت‌های کشتار بالا، با هر وسیلهٔ ممکن تلاش می‌کردند.

در فوریهٔ ۱۹۶۸، ژنرال جولیان ایول فرماندهی منطقهٔ دلتای مکونگ در ویتنام را بر عهده گرفت؛ منطقه‌ای پرجمعیت با بیش از پنج میلیون نفر. ایول و زیردستش، سرهنگ آیرا هانت، به قول تورس «دیوانه‌وار» عمل کردند و کشتار چنان شمار زیادی از غیرنظامیان را هدایت کردند که ایول لقب «قصاب دلتا» را گرفت.

لشکر نهم پیاده‌نظام که او فرماندهی می‌کرد، به‌طور متوسط نسبت کشتاری حدود ۹ داشت؛ یعنی به ازای هر سرباز آمریکایی کشته‌شده، ۹ دشمن کشته می‌شد. ایول که از سوی عملیات «اسپیدی اکسپرس» دولت تشویق می‌شد ــ عملیاتی که به این دلیل به راه افتاده بود که رئیس‌جمهور جانسون و برنامه‌ریزان جنگی او می‌خواستند دلتای مکونگ را پیش از مذاکرات صلح آینده با ویتنام شمالی تحت کنترل حکومت ویتنام جنوبی قرار دهند ــ و همچنین تحت تأثیر روان‌پریشی خود، دوران وحشتی را آغاز کرد.

چهارده ماه بعد، نسبت کشتار به رقم شگفت‌انگیز ۱۳۴ رسید. با توجه به شیوهٔ جنگیدن نیروهای آزادی‌بخش ویتنام، که از ورود به نبردهای بزرگ‌مقیاس خودداری می‌کردند، تقریباً تمام کشته‌شدگان ناگزیر باید غیرنظامی می‌بودند.

بهای جنگ برای ویتنامی‌ها، کامبوجی‌ها و لائوسی‌ها

هرچند ارائهٔ شواهد قابل‌راستی‌آزمایی دربارهٔ جنایت‌های جنگی‌ای که ایالات متحده در ویتنام مرتکب شد اهمیت دارد، ارائهٔ داده‌هایی دربارهٔ مجموع تلفات جانی، جراحات و ویرانی اجتماعی و زیست‌محیطی‌ای که بر ویتنامی‌ها و کشورشان تحمیل شد نیز سودمند است. داده‌های خلاصهٔ زیر، که خسارت‌های واردشده به کامبوج و لائوس را نیز دربرمی‌گیرد ــ کشورهایی که در نتیجهٔ کارزارهای بمباران مخفی آمریکا جنگ به آنها گسترش یافت ــ همچنان قدرت تکان‌دهندگی خود را حفظ کرده‌اند:[12]

  • حدود ۱٫۷ میلیون نفر از نیروهای انقلابی کشته شدند.
  • حدود یک‌چهارم میلیون سرباز ویتنام جنوبی کشته شدند.
  • بیش از ۶۵ هزار غیرنظامی ویتنام شمالی جان باختند؛ عمدتاً قربانی حملات هوایی آمریکا که کارخانه‌ها، بیمارستان‌ها، مدارس و سدها را هدف قرار می‌دادند و کم‌وبیش بدون تمایز مردم را می‌کشتند.
  • دست‌کم ۴ میلیون ویتنامی مستقیماً در نتیجهٔ جنگ کشته شدند؛ یعنی دست‌کم ۲ میلیون غیرنظامی به دست نیروهای آمریکایی و مزدوران هم‌پیمان آنان جان باختند. هنگامی که جنگ در دههٔ ۱۹۶۰ به‌طور جدی آغاز شد، جمعیت ویتنام ۱۹ میلیون نفر بود. بنابراین رقم باورنکردنی ۲۱ درصد از جمعیت این کشور جان خود را از دست دادند. جمعیت آمریکا در سال ۱۹۶۰ حدود ۱۸۰ میلیون نفر بود. تصور کنید جنگی نزدیک به ۳۸ میلیون آمریکایی را کشته باشد.
  • منابع تورس میزان مجروحان غیرنظامی را چنین برآورد می‌کنند: «یک محاسبهٔ مختصر نشان می‌دهد که ۸ هزار تا ۱۶ هزار ویتنامی جنوبی دچار فلج اندام‌های پایین بدن شدند؛ ۳۰ هزار تا ۶۰ هزار ویتنامی جنوبی نابینا شدند؛ و حدود ۸۳ هزار تا ۱۶۶ هزار ویتنامی جنوبی دچار قطع عضو شدند.» مجموع مجروحان غیرنظامی دست‌کم ۵٫۳ میلیون نفر بود.[13]
  • بمب‌های بیشتری بر ویتنام فرو ریخته شد تا مجموع بمب‌هایی که همهٔ طرف‌ها در تمام جنگ‌های پیشین تاریخ به کار برده بودند؛ و این میزان سه برابر بیشتر از مجموع بمب‌هایی بود که همهٔ طرف‌ها در جنگ جهانی دوم فرو ریختند.
  • ۱۹ میلیون گالن علف‌کش، زمین را مسموم کرد.
  • ۹ هزار مورد از ۱۵ هزار روستای کوچک در ویتنام جنوبی نابود شدند.
  • در شمال، هر شش شهر صنعتی ویران شدند؛ ۲۸ شهر از ۳۰ شهر مرکز استان و ۹۶ شهر از ۱۱۶ شهر مرکز شهرستان بر اثر بمباران با خاک یکسان شدند.
  • ایالات متحده ۱۳ بار تهدید به استفاده از سلاح‌های هسته‌ای کرد. نیکسون، مشاور امنیت ملی خود و وزیر خارجهٔ آینده، هنری کیسینجر، را به خاطر آنکه در برابر این تهدید و نیز بمباران گستردهٔ شمال که نیکسون در سال ۱۹۷۲ دستور آن را داده بود بیش از حد محتاط بود، سرزنش کرد. نیکسون گفت که خودش اصلاً برایش مهم نیست.[14]
  • پس از جنگ، بمب‌ها و مین‌های منفجرنشده سراسر چشم‌انداز کشور را فراگرفتند و ۴۲ هزار نفر دیگر را به کام مرگ کشاندند. هنوز میلیون‌ها هکتار از زمین‌ها از مهمات فعال پاک‌سازی نشده‌اند.
  • عامل نارنجی و دیگر مواد برگ‌زدا موجب مشکلات شدید بهداشتی برای میلیون‌ها ویتنامی شده‌اند.
  • تقریباً تمام جنگل‌های سه‌لایهٔ ویتنام نابود شدند.
  • در جریان جنگ «مخفی» در کامبوج، ۳ میلیون تُن مهمات به ۱۰۰ هزار نقطه اصابت کرد و موجب جابه‌جایی گستردهٔ اجتماعی، نابودی محصولات کشاورزی و گرسنگی شد. کارزار بمباران آمریکا در کامبوج مستقیماً مسئول قدرت گرفتن خمرهای سرخ به رهبری پل پوت و نسل‌کشی‌ای بود که پس از آن رخ داد. (ایالات متحده در واقع پس از آنکه نیروهای ویتنامی سرانجام به حکومت وحشت پل پوت پایان دادند، در کنار خود او قرار گرفت.)
  • در لائوس، ۲٬۷۵۶٬۹۴۱ تُن مهمات بر ۱۱۳٬۷۱۶ نقطه فرو ریخته شد. بخش بزرگی از سرزمین لائوس به تلی از ویرانه تبدیل شد.

ضعف‌های مرگبار الگوی کسب‌وکاری جنگِ مک‌نامارا

بااین‌حال، با وجود این کشتار، انقلابیون سال‌به‌سال مبارزهٔ خود برای آزادی را ادامه دادند و سرانجام ایالات متحده را شکست دادند؛ همان‌گونه که در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم فرانسوی‌ها را شکست داده بودند.

چه چیزی در برنامهٔ ظاهراً شکست‌ناپذیر مک‌نامارا اشتباه بود؟

مهم‌ترین ضعف آن، ناتوانی در مفهوم‌پردازی طرح عظیم تولیدی او بر اساس روابط اجتماعی بود، نه صرفاً در «محیط کار»، بلکه در جوامع بزرگ‌تر ویتنام و ایالات متحده. ویتنامی‌ها هزار سال سابقهٔ مقاومت در برابر ستم ملت‌ها و امپراتوری‌های دیگر داشتند؛ آنان نگاه بلندمدتی به زندگی داشتند و حاضر بودند برای تضمین استقلال خود، در شمار بسیار بیشتری از آنچه ایالات متحده ممکن می‌دانست، جان خود را فدا کنند.

همان‌طور که فرانسیس فیتزجرالد در آتش در دریاچه اشاره کرده است، کسانی که جنگ را پیش می‌بردند، اطلاعات بسیار اندکی دربارهٔ تاریخ، فرهنگ و زبان ویتنامی‌ها داشتند.[15]

هیچ حماقتی نمی‌توانست بزرگ‌تر از این باشد که تصور شود تنها چیزی که اهمیت دارد نسبت‌های کشتار است. جنگ در دوره‌ای رخ داد که مبارزه‌ای جهانی علیه امپریالیسم در جریان بود و همین امر حمایت اخلاقی مورد نیاز را در اختیار انقلابیون قرار می‌داد؛ حتی از سوی میلیون‌ها معترض در بیشتر کشورهای ثروتمند سرمایه‌داری.

در ایالات متحده، اکثریت مردم تا اواخر دههٔ ۱۹۶۰ از جنگ حمایت می‌کردند، اما جنبشی نیرومند علیه جنگ شکل گرفت که اغلب جوانان طبقهٔ متوسطی آن را رهبری می‌کردند که از خدمت وظیفه اجتناب کرده بودند. اتحاد شوروی و برخی کشورهای دیگر کمک‌های مادی به انقلابیون ویتنام ارائه کردند. ایالات متحده نیز با توجه به اینکه رقیبش در جنگ سرد به‌خوبی به سلاح‌های هسته‌ای مسلح بود، نمی‌توانست پیامدهای احتمالی استفاده از سلاح‌های هسته‌ای را به جان بخرد.

در داخل «محیط کار» جنگ نیز تناقض‌ها فراوان بود. همان‌طور که کارگران از کارفرمایان خود شکایت‌ها و نارضایتی‌هایی دارند که گاه به اقدام جمعی منجر می‌شود، سربازان عادی نیز با افسران فرمانده خود وارد تعارض شدند.

سربازان سیاه‌پوستِ وظیفه که تحت تأثیر جنبش حقوق مدنی در داخل آمریکا و از جمله رشد حزب ضد امپریالیستی پلنگ سیاه قرار گرفته بودند ــ حزبی که به‌طور مشخص امپریالیسم زیربنای جنگ را به نژادپرستی اعمال‌شده از سوی آمریکای سفیدپوست پیوند می‌داد ــ شروع کردند به پرسیدن اینکه چرا باید علیه مردان و زنانی غیرسفیدپوست که برای آزادی ملی مبارزه می‌کنند بجنگند، در حالی که خودشان نیاز داشتند از سرکوب نژادپرستانه آزاد شوند.[16]

برخی سربازان از خشونت بی‌محابایی که شاهد ارتکاب آن از سوی ارتشی بودند که مدعی بود برای آزاد شدن ویتنامی‌ها و امکان برقراری دموکراسی در آنجا می‌جنگد، منزجر شدند.[17]

سربازان آمریکایی از اعتراض‌های داخل کشور یا ریاکاری سیاستمداران آمریکا و فساد ارتش و حکومت ویتنام جنوبی بی‌خبر نبودند. فرهنگ دههٔ ۱۹۶۰ نیز در این میان زمینهٔ مناسبی یافت و مصرف مواد مخدر رایج شد؛ اگر نه به دلیل دیگری، دست‌کم برای فرار از ملال و وحشتی که زندگی روزمره در میدان جنگ بود.

هرچه جنگ طولانی‌تر شد، روحیه سقوط کرد و تعداد اندکی حاضر بودند زندگی خود را بی‌دلیل به خطر بیندازند، به‌ویژه هنگامی که به پایان دورهٔ یک‌سالهٔ خدمت خود نزدیک می‌شدند.

سربازان شروع به سرپیچی از دستورهای جنگیدن کردند و دیگر چندان غیرمعمول نبود که سربازان افسران خود را به قتل برسانند ــ اصطلاحاً «فرگ» کنند.

گزارش شگفت‌انگیز سال ۱۹۷۱ سرهنگ رابرت دی. هاینل جونیور در این زمینه روشنگر است. او گفت:

روحیه، انضباط و آمادگی رزمی نیروهای مسلح ایالات متحده، با چند استثنای برجسته، از هر زمان دیگری در این قرن و احتمالاً در تاریخ ایالات متحده، پایین‌تر و بدتر است.

بر اساس هر شاخص قابل تصوری، ارتش ما که اکنون در ویتنام باقی مانده است در وضعیتی نزدیک به فروپاشی قرار دارد؛ واحدهای منفرد یا از نبرد اجتناب می‌کنند یا از شرکت در آن سر باز زده‌اند، افسران و درجه‌داران خود را می‌کشند، گرفتار مواد مخدرند و روحیه‌ای از دست‌رفته دارند؛ و در مواردی در آستانهٔ شورش قرار گرفته‌اند.[18]

او سپس شمار شگفت‌انگیزی از نمونه‌ها را ارائه می‌کند: «فرگ» کردن افسران ــ که در یک لشکر، چنین حوادثی در سال ۱۹۷۱ با نرخ یک مورد در هفته رخ می‌داد ــ، تعیین جایزه برای کشتن افسران، امتناع جمعی از اجرای دستورها یا حتی حاضر شدن برای نبرد، خودداری از پوشیدن یونیفرم، تحریک آشکار علیه جنگ در پایگاه‌های نظامی، طرح دعوا علیه افسران، اعتیاد گسترده به هروئین و فرار از خدمت؛ گاه حتی فرار به‌قصد پیوستن به نیروهای دشمن.

کنترل مطلقی که راهبرد مک‌نامارا به آن نیاز داشت، به یک ویرانه تبدیل شده بود. جنگ‌ها را فقط نیروهای زمینیِ در حال جنگ می‌توانند ببرند؛ اگر نیروها حاضر به جنگیدن نباشند، جنگ باخته است.

شورش سربازان

برخلاف کارگرانی که در جریان اعتصاب اخراج می‌شوند و از ورود به محل کارفرما منع می‌شوند، سربازان مخالف سرانجام از ارتش مرخص می‌شدند و به‌عنوان شهروندانی با همان حقوق رسمی دیگران به ایالات متحده بازمی‌گشتند.

بیشتر کهنه‌سربازان فقط می‌خواستند جنگ را فراموش کنند و به زندگی عادی برگردند، اما شمار قابل‌توجهی چنان از جنگ سرخورده و در اثر آنچه دیده و انجام داده بودند آسیب‌دیده بودند که احساس می‌کردند باید جبران کنند.

آنها شروع کردند به پیدا کردن یکدیگر و از آنجا، گاه در اتحاد با جنبش رو به رشد ضد جنگ اما بیشتر به‌طور مستقل، سازمان‌هایی تشکیل دادند که هدفشان آگاه کردن مردم از وحشت‌های جنگ بود.

این سازمان‌ها به مسائل مشخصی مانند نحوهٔ برخورد با کهنه‌سربازان در بیمارستان‌های امور کهنه‌سربازان ــ موضوعی که بعدها فیلم زاده‌شده در چهارم ژوئیه آن را مشهور کرد ــ و همچنین مسئلهٔ بزرگ‌تر پایان دادن به جنگ می‌پرداختند.

سازمان‌هایی که کهنه‌سربازان ایجاد کردند، کارکردهای روانی و درمانی نیز داشتند؛ رزمندگان سابق با گفت‌وگو با یکدیگر می‌توانستند کم‌کم با تجربه‌های اغلب هولناک خود روبه‌رو شوند.

شناخته‌شده‌ترین و ماندگارترین گروه، «کهنه‌سربازان ویتنام علیه جنگ» بود. این سازمان که در سال ۱۹۶۷ تأسیس شد، در دههٔ بعد به این شکل توصیف شده است: «گروهی پیشتاز برای مائوئیست‌ها؛ ستاد انتخاباتی دموکرات‌ها؛ وسیله‌ای برای فعالان جهت برنامه‌ریزی تظاهرات گسترده؛ محل ملاقات گروه‌های گفت‌وگو؛ مرکز اطلاعات برای جلسات رسیدگی به جنایات جنگی؛ محل گردهمایی شاعران؛ و خانه‌ای برای بازپروری معتادان به مواد مخدر.»[19]

«کهنه‌سربازان ویتنام علیه جنگ» پیوسته برای افزایش مخالفت با جنگ فعالیت می‌کرد و برای این منظور از طیف گسترده‌ای از روش‌ها بهره می‌گرفت: شرکت در تظاهرات ضد جنگ؛ دور انداختن علنی مدال‌های «قلب ارغوانی» و دیگر نشان‌های شجاعت؛ پخش طومارهای اعتراضی؛ راهپیمایی‌های طولانی همراه با نمایش‌های خیابانی‌ای که جنایت‌های جنگی را تقلید می‌کردند؛ اعتراض در مجامع ملی احزاب سیاسی؛ اشغال ساختمان‌ها و بناهای عمومی، از جمله مجسمهٔ آزادی؛ انتشار خبرنامه‌ها؛ و برگزاری تحقیق مشهور «سرباز زمستانی» در دیترویت در سال ۱۹۷۱ که طی آن کهنه‌سربازان دربارهٔ جنایت‌های جنگی و فجایعی که نیروهای آمریکایی و حکومت ایالات متحده در ویتنام مرتکب شده بودند شهادت دادند.

تعداد اعضا در اوج خود به حدود ۲۵ هزار نفر رسید، اما نفوذ این سازمان بسیار بیشتر از تعداد اعضایش بود. این سازمان جنبش ضد جنگ را دوباره نیرومند کرد؛ صرفاً به این دلیل که کهنه‌سربازان نزد بخش بزرگی از مردم اعتبار فوری داشتند و نمی‌شد آنها را به نخبه‌گرایی متهم کرد، زیرا بیشترشان از طبقهٔ کارگر بودند؛ و واقعیت کارهایی را که پسرانشان در جنگ انجام داده بودند، به آمریکایی‌هایی که معمولاً بی‌تفاوت بودند ــ از جمله برخی والدین همین کهنه‌سربازان ــ نشان داد.

این نخستین بار در تاریخ ایالات متحده بود که شمار زیادی از سربازان آشکارا، صادقانه و در برابر افکار عمومی دربارهٔ حماقت جنگ و هزینه‌ای که اجازه دادن به مردان جوان ــ و امروز زنان جوان ــ برای انجام قتل بی‌معنا بر انسان‌ها و جوامع تحمیل می‌کند، سخن گفتند.

اندرو ای. هانت کتاب نقطهٔ عطف: تاریخ کهنه‌سربازان ویتنام علیه جنگ را با این نتیجه‌گیری به پایان می‌رساند که این سازمان «سهمی چشمگیر در پایان دادن به جنگ در ویتنام داشت.»[20]

همین را می‌توان دربارهٔ تمام فعالیت‌های کهنه‌سربازان ضد جنگ گفت. آنان در جلسات آموزشی اعتراضی شرکت کردند، کلاس برگزار کردند، هنر و ادبیات پرنشاط تولید کردند، قهوه‌خانه‌های ضد جنگ در نزدیکی پایگاه‌های نظامی سازمان دادند، تعداد زیادی روزنامه، جزوه و پوستر منتشر کردند، به سربازان در حال خدمت کمک کردند تا اتحادیه تشکیل دهند و در مبارزات حقوقی شرکت کنند، به کسانی که در کانادا و کشورهای دیگر در پی پناهندگی بودند یاری رساندند و بسیار کارهای دیگر انجام دادند.

آنان در صف مقدم کسانی بودند که پس از جنگ به ویتنام رفتند تا در کنار ویتنامی‌ها قرار گیرند و هر کاری را که می‌توانستند برای بازسازی کشور انجام دهند. آنان بی‌وقفه یادآور آنچه بودند که به نام ایالات متحده انجام شده بود.[21]

مایکل اول، کهنه‌سرباز و فعال قدیمی و نویسندهٔ بیداری ویتنام، به‌درستی نیک تورس را به دلیل نادیده گرفتن و کم‌اهمیت جلوه دادن نقش هزاران کهنه‌سرباز ضد جنگ مورد انتقاد قرار می‌دهد.

نخست اینکه یافته‌های تورس جدید نبودند. بخش بزرگی از آنچه او برای ما بازگو می‌کند بیش از چهل سال پیش توسط کهنه‌سربازان به اطلاع عموم رسیده بود.

اول در مقاله‌ای تازه نوشته است:

در روایت او [تورس]، کهنه‌سربازان ضد جنگ نه به‌عنوان جنبشی که تاریخ‌ساز بود، بلکه همچون مشتی «افشاگر در صفوف ارتش یا کسانی که به‌تازگی از ارتش خارج شده بودند…» ظاهر می‌شوند؛ کسانی که افشاگری‌هایشان «به حاشیه رانده و نادیده گرفته شد». دربارهٔ بقیه، تورس داستان بی‌سابقهٔ ما را در انبوهی از پاورقی‌ها دفن می‌کند، جدا از زمینه‌های اصلی آنها؛ به‌گونه‌ای که تنها یک پژوهشگر منضبط شاید بتواند آنها را دوباره کنار هم بگذارد و تصویری تقریباً مشابه آنچه واقعاً رخ داده بود بازسازی کند.

خواننده می‌تواند خودش داوری کند که آیا شهادت‌های عمومی[22] دربارهٔ سیاست‌های جنایات جنگی آمریکا در ویتنام که کهنه‌سربازان ضد جنگ در سال‌های پایانی درگیری ارائه کردند، آن‌گونه که تورس می‌گوید، «به حاشیه رانده و نادیده گرفته شدند» یا نه. او شاید دریابد که کهنه‌سربازان در آن زمان شنیده می‌شدند، هرچند لزوماً به حرفشان گوش داده نمی‌شد، بسیار بیشتر از آنکه امروز تورس شنیده شود….

او تلاش‌های جنبش برای آشکار کردن ماهیت واقعی جنگ از طریق «جزوه‌ها، کتاب‌های ناشران کوچک و روزنامه‌های زیرزمینی» را که اگر صاحبان قدرت حتی نگاهی گذرا هم به آنها می‌انداختند، به‌عنوان «خزعبلات چپ‌گرایانه» رد می‌شدند، حقیر توصیف می‌کند.[23]

اول همچنین تورس را به خاطر آنکه توجه بیشتری به جنایت‌های سربازان منفرد و توجه کمتری به پیامدهای مرگبارتر تصمیم‌های کسانی که قدرت در اختیار داشتند نشان می‌دهد، مورد سرزنش قرار می‌دهد. در اینجا نیز حق با اوست.

هرچند بیشتر سربازان باید جنایت‌ها را دیده یا دربارهٔ آنها می‌دانستند، تنها اقلیتی کوچک مرتکب آنها شدند. جنایتکاران اصلی جنگ، رؤسای جمهور کندی، جانسون و نیکسون بودند؛ مشاوران آنها مانند مک‌نامارا و کیسینجر؛ و فرماندهان عالی‌رتبهٔ نظامی، که تقریباً هیچ‌یک پشیمانی نشان ندادند، چه رسد به اینکه مانند بسیاری از کهنه‌سربازان برای پایان دادن به جنگ مبارزه کنند.

همهٔ این مردان باید به زندان فرستاده می‌شدند. در جریان محاکمات نورنبرگ پس از جنگ جهانی دوم، افرادی به خاطر اعمالی کم‌اهمیت‌تر اعدام شدند.

در هر حال، واکنش اصول‌مدارانهٔ کهنه‌سربازان ضد جنگ بیش از هر چیز دیگری به پایان دادن به جنگ کمک کرد؛ بی‌تردید به همان اندازه که باقی جنبش ضد جنگ نقش داشت.

تصادفی نیست که، همان‌طور که هانت اشاره می‌کند، نیکسون و کارکنان جنگ‌طلبش نسبت به «کهنه‌سربازان ویتنام علیه جنگ» وسواس داشتند. یکی از دلایل وقوع سرقت واترگیت، پیوند دادن جورج مک‌گاورن، رقیب انتخاباتی نیکسون، با کهنه‌سربازان ضد جنگ بود.[24]

آن «صاحبان قدرت» که تورس به آنها اشاره می‌کند، شاید کهنه‌سربازان و فروپاشی کامل فرماندهی نظامی را دلیلی قطعی می‌دیدند که جنگ دیگر قابل پیروزی نیست.

تطهیر جنگ از جیمی کارتر تا بزرگداشت جنگ ویتنام در دورهٔ اوباما

اول در مقالهٔ خود می‌پرسد آیا ما هرگز با مسئلهٔ ویتنام واقعاً روبه‌رو خواهیم شد یا نه. او به ما می‌گوید که امروزه اکثریت جوانان آمریکایی، در سنین ۱۸ تا ۲۹ سال، معتقدند اعزام نیرو به ویتنام اشتباه نبوده است.

این تأسف‌آور است، هرچند تجربهٔ طولانی من به‌عنوان معلم ــ که اغلب دربارهٔ جنگ سخنرانی کرده‌ام ــ به من می‌گوید که این موضوع تعجب‌آور نیست.

حاکمان سیاسی ما، بخش بزرگی از رسانه‌های جریان اصلی، همراه با برخی پژوهشگران، فیلم‌سازان، اندیشکده‌های راست‌گرا و نهاد نظامی، از سال ۱۹۷۵، یعنی زمانی که ارتش ویتنام شمالی و جبههٔ آزادی‌بخش ملی به پیروزی نهایی دست یافتند و کشورشان را آزاد کردند، همچنان هم حقیقت جنگ را از حافظهٔ عمومی محو کرده‌اند و هم به جای آن تاریخی جعلی ساخته‌اند.

نخست، رئیس‌جمهور جیمی کارتر بدون ذره‌ای شرم اعلام کرد که ایالات متحده چیزی ندارد که بابت آن عذرخواهی کند، زیرا ویرانی «متقابل» بوده است.[25] سپس رئیس‌جمهور رونالد ریگان جنگ را «یک آرمان شریف» نامید.

اکنون رئیس‌جمهور باراک اوباما «بزرگداشت جنگ ویتنام» را اعلام کرده است.[26]

قانون اختیارات دفاع ملی سال ۲۰۰۸، وزیر دفاع را موظف کرد رویدادهایی برای بزرگداشت پنجاهمین سالگرد جنگ ویتنام سازمان دهد. این قانون یک برنامهٔ بزرگداشت سیزده‌ساله را در نظر گرفته بود که از روز یادبود در سال ۲۰۱۲ آغاز می‌شد و تا ۱۱ نوامبر ۲۰۲۵ ادامه می‌یافت.

اوباما در نخستین روز این مراسم بیانیه‌ای صادر کرد که شامل این کلمات شگفت‌انگیز بود:

هنگامی که پنجاهمین سالگرد جنگ ویتنام را گرامی می‌داریم، با احترامی عمیق و solemn به شجاعت نسلی می‌اندیشیم که با افتخار خدمت کرد. ما به بیش از ۳ میلیون مرد و زن نظامی که خانواده‌های خود را ترک کردند تا شجاعانه، در آن سوی جهان و دور از هرآنچه می‌شناختند و هرآنکه دوست داشتند، خدمت کنند ادای احترام می‌کنیم. از ایادرانگ تا خه‌سان، از هوئه تا سایگون و بی‌شمار روستاهای میان آنها، آنان از میان جنگل‌ها و شالیزارها، گرما و باران‌های موسمی عبور کردند و قهرمانانه جنگیدند تا از آرمان‌هایی که ما به‌عنوان آمریکایی برایشان ارزش قائلیم دفاع کنند. این آمریکایی‌های سرافراز در بیش از یک دهه نبرد، در هوا، زمین و دریا، عالی‌ترین سنت‌های نیروهای مسلح ما را حفظ کردند.[27]

این سخن از ابتدا تا انتها دروغ است.

از این بیانیه هرگز نمی‌توان فهمید که علاوه بر کشتاری که در بالا برشمردیم:

  • سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، در چارچوب برنامهٔ فینیکس، ده‌ها هزار ویتنامی را که مظنون به شورشی بودن یا هواداری از شورشیان بودند ترور کرد. دانشمندان علوم اجتماعی، مهندسان و دانشمندان آمریکایی نیز در این کار مشارکت داشتند.[28]
  • بیش از ۵ میلیون ویتنامی به‌اجبار از روستاهای خود بیرون رانده و مجبور شدند در «دهکده‌های راهبردی» کثیف و اسف‌بار زندگی کنند.
  • هزاران زندانی سیاسی ویتنامی در «قفس‌های ببر» زندانی و شکنجه شدند و یا به حال خود رها شدند تا بمیرند یا دچار بیماری‌های جسمی و روانی ناتوان‌کننده شوند.

اینها چه نوع تلاش‌های شجاعانه‌ای بودند؟ این اقدامات نمایانگر چه نوع آرمان‌های والایی بودند؟

وب‌سایت برنامهٔ بزرگداشت به ما می‌گوید وزیر دفاع باید همهٔ برنامه‌های این مراسم را برای تحقق اهداف زیر سازمان دهد:

۱. تشکر و ادای احترام به کهنه‌سربازان جنگ ویتنام، از جمله کارکنانی که به‌عنوان اسیر جنگی نگهداری شدند یا مفقودالاثر اعلام شدند، به خاطر خدمت و فداکاری آنان در راه ایالات متحده، و همچنین تشکر و ادای احترام به خانواده‌های این کهنه‌سربازان.

۲. برجسته کردن خدمت نیروهای مسلح در طول جنگ ویتنام و مشارکت سازمان‌های فدرال و سازمان‌های دولتی و غیردولتی‌ای که همراه نیروهای مسلح یا در حمایت از آنها خدمت کردند.

۳. ادای احترام به مشارکت مردم ایالات متحده در جبههٔ داخلی در طول جنگ ویتنام.

۴. برجسته کردن پیشرفت‌های فناوری، علمی و پزشکی مرتبط با پژوهش‌های نظامی انجام‌شده در طول جنگ ویتنام.

۵. به‌رسمیت شناختن مشارکت‌ها و فداکاری‌های متحدان ایالات متحده در طول جنگ ویتنام.

همهٔ اینها وحشتناک‌اند، اما مورد چهارم می‌توانست نازی‌ها را خوشحال کند.

بی‌تردید روزی برای «جنگ علیه تروریسم» نیز ــ اگر هرگز پایان یابد ــ مراسم بزرگداشت برگزار خواهد شد و ما خواهیم آموخت که این جنگ شگفتی پهپادها را برایمان به ارمغان آورد.

اعتراض‌هایی علیه این بزرگداشت جنگ صورت گرفته است، به‌ویژه با نزدیک شدن به آغاز برنامه‌های روز یادبود در همین سال، یعنی ۲۰۱۵، که به گفتهٔ ژنرال سه‌ستاره کلود ام. کیک‌لایتر، «ما شروع خواهیم کرد به بسیج ملت تا به شکلی بسیار گسترده پشت این تلاش قرار گیرد.»[29]

اعتراض‌کنندهٔ مشهور ضد جنگ، تام هیدن، کارزار جمع‌آوری امضا برای طوماری را رهبری کرده است تا دولت را وادار کند گزارشی دقیق از آنچه در طول جنگ رخ داده ارائه دهد، در مراسم یادبود جایی برای کسانی که با جنگ مخالفت کردند در نظر بگیرد و اشتباهات و حذف‌های فاحش جدول زمانی جنگ در وب‌سایت را اصلاح کند.

قتل‌عام مای‌لای در ابتدا «یک حادثه» نامیده شده بود؛ در نتیجهٔ اعتراض‌ها این عنوان تغییر کرد، اما واژهٔ «قتل‌عام» به آن افزوده نشد.

مورخان نیز انتقاد کرده‌اند، به‌ویژه دربارهٔ آشفتگی و بحرانی که جنگ در ایالات متحده ایجاد کرد. برخی کهنه‌سربازان ضد جنگ خواستار «بزرگداشت بدیل» شده‌اند.

به‌جز طرح برگزاری رویدادهای جداگانهٔ اعتراضی، این اعتراض‌ها در مقایسه با تلاش‌هایی که در این مقاله برای پایان دادن به جنگ شرح داده شد، بسیار کم‌رمق به نظر می‌رسند.

برای مثال، هیدن با احترام گذاشتن به شجاعت سربازان آمریکایی مخالف نیست و عمدتاً نگران آن است که همان ارتشی که کشور را وارد جنگ کرد، اکنون مسئول بزرگداشت آن شده است.

اما چرا باید شجاعت کهنه‌سربازان مورد احترام قرار گیرد؟ فقط باید به شجاعت کسانی احترام گذاشت که با جنگ مخالفت کردند، از جمله سربازانی که این کار را با به خطر انداختن جان خود انجام دادند.

و این درست نیست که ارتش ایالات متحده را وارد جنگ کرد. این نخبگان سیاسی، اقتصادی و فکری کشور بودند که چنین کردند.

نگرانی‌های دانشگاهیان نیز بازتاب نگرانی‌های هیدن است؛ به نظر می‌رسد آنان بیش از حد درگیر جزئیات حاشیه‌ای‌اند.

این جدول زمانی، و در واقع کل این مراسم بزرگداشت، تمرینی در تبلیغات امپریالیستی است. مگر کسی انتظار دیگری داشت؟

فراموش نکنید که رئیس‌جمهور کارتر با شوخی گفت «ویرانی متقابل بود.»

چرا باید بیش از حد نگران باشیم که این مطالب، همان‌طور که وب‌سایت می‌گوید، برای مدارس مناسب‌اند؟ معلمان ما هر روز دوزهایی از دروغ را به کودکانمان می‌خورانند، از جمله معلمانی که در دانشگاه‌ها تدریس می‌کنند.

من زمانی دلگرم خواهم شد که، هنگامی که مناطق آموزشی مطالب تهیه‌شده توسط مسئولان بزرگداشت را می‌پذیرند، معلمان و اتحادیه‌های آنان دسته‌جمعی از استفاده از این مطالب خودداری کنند. شاید مدت زیادی منتظر بمانم.

شگفت‌انگیز خواهد بود اگر جنگ به‌طور انتقادی مطالعه شود و تجلیل از آن با مخالفت گستردهٔ عمومی روبه‌رو شود؛ مخالفتی که با جلسات آموزشی اعتراضی، ارائه‌های چندرسانه‌ای، راهپیمایی‌ها و تظاهرات همراه باشد.

این اقدامات می‌توانند مستقیماً به جنگ بی‌پایان و مرگبار علیه تروریسم و تبدیل مداوم ایالات متحده به یک دولت پلیسی پیوند داده شوند.[30]

چنین کاری نمونه‌ای ارزشمند از آموزش انتقادی خواهد بود؛ مقابله‌ای با هژمونی، یعنی نفوذ فراگیر اقتصاد سیاسی ما بر همهٔ جنبه‌های زندگی‌مان.

همان‌طور که هنری ژیرو یادآوری می‌کند، یکی از کارکردهای اصلی آموزش انتقادی زنده نگه داشتن حافظهٔ تاریخی است؛ شهادت دادن به حقیقت گذشته تا سیاست امروز به شکلی پویا دموکراتیک باشد.

ما باید همیشه نسبت به آنچه قدرتمندان به ما می‌گویند بدگمان باشیم و از هر چیزی که برابری‌خواهانه و رهایی‌بخش است حمایت کنیم.

در این مورد، حافظهٔ تاریخی به‌عنوان شکلی از آموزش عمومی عمل می‌کند که نه‌تنها روایت‌های مسلط «ماشین تخیل‌زدایی آمریکا» و تجلیل آن از جنگ را به چالش می‌کشد، بلکه می‌کوشد شیوهٔ اندیشیدن مردم آمریکا دربارهٔ وحشت‌هایی را که در ویتنام مرتکب شدند و همچنین مصیبت خشونت دولتی و نظامی‌گری تغییر دهد.[31]

بااین‌حال، هنگامی که استدلال‌های ژیرو را جدی می‌گیریم، باید بیش از هر چیز بر آنچه ایالات متحده با ویتنامی‌ها کرد و بر این واقعیت تأکید کنیم که این مردم دلیر چگونه مقاومت کردند و قدرتمندترین ارتش روی زمین را شکست دادند.

آسیب بزرگی به سربازان آمریکایی وارد شد و کسانی که زنده ماندند هنوز از رنج آن جنگ دوردست عذاب می‌کشند.

بااین‌حال، این رنج‌ها در مقایسه با وحشیگری‌ای که ویتنامی‌ها متحمل شدند رنگ می‌بازند؛ خشونتی که هنوز در زندگی روزمرهٔ مردم آن کشورِ به‌شدت آزموده‌شده حضور دارد.

این آنان هستند که باید مورد احترام قرار گیرند، بزرگ داشته شوند و به یاد آورده شوند.

آنان برای رهایی خود از سلطهٔ خارجی شجاعانه‌تر جنگیدند و رنج بیشتری کشیدند از آنچه ما هرگز برای رهایی خود متحمل شدیم.

آنچه بر آنان گذشت و آنچه آنان انجام دادند باید ما را برانگیزد تا تلاش‌های خود را برای مبارزه با جنگ‌افروزی و امپریالیسم آمریکا دوچندان کنیم و به آموزش، سازمان‌دهی و بسیج بپردازیم و سازمان‌های جدیدی برای ساختن جامعه‌ای برابری‌خواه و شایستهٔ انسان‌ها ایجاد کنیم.


یادداشت‌ها

[۱] در ۱۶ مارس ۱۹۶۸، سربازان ارتش آمریکا شاید حدود ۵۰۰ غیرنظامی غیرمسلح را در دو روستای کوچک ویتنامی قتل‌عام کردند که یکی از آنها در نقشه‌های ارتش با نام «مای‌لای» مشخص شده بود. از همین رو این رویداد «قتل‌عام مای‌لای» نام گرفت.

[۲] نیک تورس، هر چیزی را که حرکت می‌کند بکش: جنگ واقعی آمریکا در ویتنام، نیویورک: هنری هولت و شرکت، ۲۰۱۳.

[۳] کتاب تورس به‌طور اتفاقی شکل گرفت. او هنگام تحقیق دربارهٔ اختلال استرس پس از سانحه در میان کهنه‌سربازان ویتنام، از سوی یک آرشیویست در آرشیو ملی آمریکا مورد پرسش قرار گرفت که آیا اختلال استرس پس از سانحه می‌تواند در اثر مشاهدهٔ جنایات جنگی ایجاد شود. آرشیویست او را به مجموعه‌ای از پرونده‌های قدیمی هدایت کرد که تحقیقات دربارهٔ چنین تخلفاتی را شرح می‌دادند؛ تحقیقاتی که یک گروه مخفی در پنتاگون برای انجامشان مأمور شده بود تا ارتش برای قتل‌عام بعدی مای‌لای آماده باشد.

این اسناد پایهٔ کتابی شدند که بعدها شکل گرفت و نویسنده را به جست‌وجوی جنایات جنگی در ویتنام کشاند. این جست‌وجو او را به آرشیوهای عمومی دیگر، آرشیوهای خصوصی و نامه‌ها، ده‌ها مصاحبه با مقام‌های دولتی، بیش از یکصد مصاحبه با کهنه‌سربازان آمریکایی، سفر به ویتنام ــ جایی که با ویتنامی‌هایی مصاحبه کرد که از بدرفتاری‌های شدید شخصی و از دست دادن اعضای خانواده رنج برده بودند و از یادمان‌های جنگ در روستاهای متعدد دیدن کرد ــ و همچنین تمام ادبیات ثانویهٔ مرتبط رساند.

حاصل کار، کیفرخواستی تکان‌دهنده علیه حکومت ایالات متحده و عالی‌ترین افسران نظامی آن و نیز توصیف‌هایی از شکنجه، قتل و ویرانی چشم‌انداز ویتنام است که خواندنشان دشوار است.

[۴] مک‌نامارا همچنین وزیر دفاع رئیس‌جمهور کندی بود. هرچند برخی معتقدند کندی هرگز نیروهایی را که جانسون اعزام کرد به ویتنام نمی‌فرستاد، کندی یک جنگ‌طلب متعهد در جنگ سرد بود. اینکه مک‌نامارا همان کاری را که زیر نظر جانسون انجام داد، انجام داد، نشان می‌دهد کندی با انتخاب او چندان هم در قبال ویتنام صلح‌طلب نبود.

[۵] کاتلین تی. رِم، «رامسفلد دربارهٔ تروریست‌ها: مردابی را که در آن زندگی می‌کنند خشک کنید»، ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۱، وزارت دفاع آمریکا.

[۶] بنگرید به ویکی هادوک، «علم ساختن قاتلان»، ۱۳ اوت ۲۰۰۶.

[۷] آموزش سربازان شباهت زیادی به آموزش شکنجه‌گران دارد؛ یعنی تبدیل انسان‌های عادی به افرادی که حاضرند اعمال هولناک خشونت‌آمیز انجام دهند. بنگرید به جانیس تی. گیبسون و میکا هاریتوس-فاتوُروس، «آموزش یک شکنجه‌گر»، پسیشولوژی تودی، جلد ۲۰، شمارهٔ ۶، نوامبر ۱۹۸۶، صفحات ۲۴۶ تا ۲۵۱.

[۸] به گفتهٔ تورس، مشوق‌های تولید اجساد «از مرخصی‌های استراحت و تفریح، که ممکن بود به سرباز اجازه دهد چند روز را در یک اقامتگاه ساحلی خوش بگذراند، تا مدال‌ها، نشان‌ها، غذای اضافی، آبجوی اضافی، اجازهٔ پوشیدن تجهیزات غیرمجاز و انجام وظایف سبک در اردوگاه اصلی» متغیر بود. تورس، هر چیزی را که حرکت می‌کند بکش، نسخهٔ کیندل، صفحهٔ ۴۴.

[۹] وست‌مورلند این سخنان را در فیلم قلب‌ها و ذهن‌ها (۱۹۷۴) بیان کرد.

[۱۰] همان‌طور که رمان آمریکایی آرام اثر گراهام گرین روشن می‌کند، «کارکنان پشتیبانی» سال‌ها پیش از افزایش عمدهٔ نیروها در اواسط دههٔ ۱۹۶۰ در ویتنام حضور داشتند. گراهام گرین، آمریکایی آرام، لندن: پنگوئن کلاسیکس، ۲۰۰۴؛ نخستین انتشار در ۱۹۵۵.

[۱۱] تورس، هر چیزی را که حرکت می‌کند بکش، نسخهٔ کیندل، صفحهٔ ۶.

[۱۲] همان، صفحات ۱۱ تا ۱۳؛ الیور استون و پیتر کوزنیک، تاریخ ناگفتهٔ ایالات متحده، نیویورک: گالری بوکس، ۲۰۱۲، فصل ۱۰.

[۱۳] تورس، هر چیزی را که حرکت می‌کند بکش، نسخهٔ کیندل، صفحهٔ ۱۳.

[۱۴] استون و کوزنیک، تاریخ ناگفتهٔ ایالات متحده، نسخهٔ کیندل، محل ۸۷۱۴ تا ۸۷۲۹.

[۱۵] فرانسیس فیتزجرالد، آتش در دریاچه: آمریکایی‌ها و ویتنامی‌ها در ویتنام، نیویورک: لیتل، براون و شرکت، ۱۹۷۲.

[۱۶] جاشوا بلوم و والدو مارتین، سیاه‌پوستان علیه امپراتوری: تاریخ و سیاست حزب پلنگ سیاه، برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۱۳. همان‌طور که محمد علی در توضیح امتناع خود از اعزام به ارتش در سال ۱۹۶۷ گفت: «چرا باید از من بخواهند یونیفورم بپوشم و ده هزار مایل از خانه دور شوم و بر سر مردم قهوه‌ای‌پوست در ویتنام بمب و گلوله بریزم، در حالی که به‌اصطلاح سیاه‌پوستان در لوئیزویل مانند سگ با آنها رفتار می‌شود و از ساده‌ترین حقوق انسانی محروم‌اند؟»

[۱۷] چند سرباز شجاع جنایت‌ها را به مافوق‌های خود گزارش کردند. انجام چنین کاری خطرناک بود؛ فردی که چنین اقدامی می‌کرد، در معرض تلافی مافوق‌ها و سربازان هم‌قطار قرار می‌گرفت؛ از جمله خشونت و حتی مرگ. فیلم تلفات جنگ (۱۹۸۹)، که بر اساس رویدادهای واقعی ساخته شده، تصویری هراس‌انگیز از این وضعیت ارائه می‌دهد.

[۱۸] سرهنگ رابرت دی. هاینل جونیور، «فروپاشی نیروهای مسلح»، مجلهٔ نیروهای مسلح، ۷ ژوئن ۱۹۷۱.

[۱۹] اندرو ای. هانت، نقطهٔ عطف: تاریخ کهنه‌سربازان ویتنام علیه جنگ، نیویورک: انتشارات دانشگاه نیویورک، ۱۹۹۹، محل‌های ۴۰۰۵ تا ۴۰۰۷ در نسخهٔ کیندل.

[۲۰] همان، محل‌های ۴۱۶۰ تا ۴۱۶۱.

[۲۱] روایت‌های خوبی از فعالیت‌های کهنه‌سربازان ضد جنگ را می‌توان در فیلم‌های آقا! نه، آقا! (۲۰۰۵) و تحقیق سرباز زمستانی (۱۹۷۲)، همچنین در کتاب هانت که در بالا ذکر شد و کتاب جیمز سایمون کونن، رویهٔ عملیاتی استاندارد: یادداشت‌های یک آمریکایی در سن خدمت وظیفه، نیویورک: آون، ۱۹۷۱، یافت. این دو فیلم را دیوید اسلادکی با سخاوت برای من فرستاد. فیلم مستند همان، همان، اما متفاوت داستان تأثیرگذار کهنه‌سربازانی را روایت می‌کند که برای کمک به بازسازی کشور به ویتنام بازگشته‌اند.

[۲۲] اول در اینجا پیوندی به مقالهٔ مایکل اول، «پرونده‌ای از بریده‌های مطبوعاتی شهادت کهنه‌سربازان دربارهٔ جنایات جنگی، حدود ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۱»، ۵ آوریل ۲۰۱۳، ارائه می‌کند.

[۲۳] مایکل اول، «یک بچهٔ دردسرساز به‌طور تصادفی با جنگ ویتنام روبه‌رو می‌شود»، کانترپانچ، ۹ آوریل ۲۰۱۳. همچنین بنگرید به مایکل اول، بیداری ویتنام: سفر من از جنگ تا کمیسیون شهروندان برای تحقیق دربارهٔ جنایات جنگی آمریکا در ویتنام، جفرسون، کارولینای شمالی: مک‌فارلند پابلیشینگ، ۲۰۰۷.

[۲۴] هانت، نقطهٔ عطف، محل‌های ۴۱۳۶ تا ۴۱۴۴ در نسخهٔ کیندل.

[۲۵] جیمی کارتر، «کنفرانس خبری رئیس‌جمهور»، ۲۴ مارس ۱۹۷۷، پروژهٔ ریاست‌جمهوری آمریکا.

[۲۶] اطلاعات سه پاراگراف بعدی، مگر آنکه خلاف آن ذکر شده باشد، از وب‌سایت برنامهٔ بزرگداشت گرفته شده است. نویسنده نخستین بار در سال ۲۰۱۳ دربارهٔ این موضوع گزارش داد؛ بنگرید به مایکل دی. ییتس، «الیور استون، اوباما و جنگ ویتنام»، ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۳.

[۲۷] رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا، «بزرگداشت پنجاهمین سالگرد جنگ ویتنام»، ۲۵ مه ۲۰۱۲.

[۲۸] این همان پاراگراف آغازین وب‌سایت بود. اوضاع بدتر هم می‌شود: «ما به‌عنوان ملتی سپاسگزار، به بیش از ۵۸ هزار میهن‌پرست ــ که نام‌هایشان بر گرانیت سیاه حک شده است ــ ادای احترام می‌کنیم؛ کسانی که همهٔ آنچه داشتند و همهٔ آنچه می‌توانستند داشته باشند را فدا کردند. ما از قهرمانانی الهام می‌گیریم که به‌عنوان اسیر جنگی رنجی وصف‌ناپذیر کشیدند، اما با سربلندی به خانه بازگشتند. ما متعهد می‌شویم به کسانی که زخمی شدند و هنوز زخم‌های آشکار و پنهان جنگ را با خود حمل می‌کنند وفادار بمانیم. با بیش از ۱۶۰۰ نفر از نیروهای ما که هنوز در شمار مفقودان هستند، به‌عنوان یک ملت متعهد می‌شویم تمام توان خود را برای بازگرداندن این میهن‌پرستان به خانه به کار گیریم. در بازتاب دیوار، اعضای خانوادهٔ نظامیان و کهنه‌سربازانی را می‌بینیم که دردی را حمل می‌کنند که شاید هرگز محو نشود. باشد که آنان در این آگاهی آرامش بیابند که عزیزانشان نه‌تنها در مدال‌ها و خاطرات، بلکه در قلب همهٔ آمریکایی‌ها که برای خدمت، شجاعت و فداکاری آنان تا ابد سپاسگزارند، همچنان زنده‌اند.»

[۲۹] داگلاس ولنتاین، برنامهٔ فینیکس، بلومینگتون، ایندیانا: آی‌یونیورس، ۲۰۰۰.

[۳۰] شریل گی استولبرگ، «با ادای احترام، پنتاگون ویتنام را زنده می‌کند و جنگ بر سر حقیقت را از سر می‌گیرد»، نیویورک تایمز، ۹ اکتبر ۲۰۱۴.

[۳۱] فیلم تیم کشتار نشان می‌دهد که همان نوع آموزش و همان کشتن غیرنظامیان که در ویتنام رویهٔ عملیاتی استاندارد بود، همچنان در عراق و افغانستان نیز رویه‌ای معمول است. برای مطالب بیشتر دربارهٔ جنگ علیه تروریسم و دولت پلیسی در حال شکل‌گیری در ایالات متحده، بنگرید به هنری ای. ژیرو، سیاست زامبی در عصر سرمایه‌داری کازینویی، ویرایش دوم، نیویورک: پیتر لانگ، ۲۰۱۴.

[یادداشتِ تکرارشده در متن اصلی] مخارج جاری دولت، بدون احتساب بهرهٔ بدهی دولتی، کمتر از درآمدهای مالیاتی است. ممکن است مازاد اولیه وجود داشته باشد اما در صورت بیشتر بودن کل مخارج دولت، شامل پرداخت‌های بهره، از درآمدهای مالیاتی، کسری کلی نیز وجود خواهد داشت.

منابع

نویسنده در تهیهٔ این مقاله از آثار زیر بهره گرفته است:

کتاب‌ها

  • جاشوا بلوم و والدو مارتین، سیاه‌پوستان علیه امپراتوری: تاریخ و سیاست حزب پلنگ سیاه، برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۱۳.
  • فیلیپ کاپوتو، شایعهٔ جنگ، نیویورک: مک‌میلان، ۱۹۷۷.
  • فرانسیس فیتزجرالد، آتش در دریاچه: آمریکایی‌ها و ویتنامی‌ها در ویتنام، نیویورک: لیتل، براون و شرکت، ۱۹۷۲.
  • وو نگوین جیاپ، هنر نظامی جنگ خلق، نیویورک: مانتلی ریویو پرس، ۱۹۷۰.
  • گراهام گرین، آمریکایی آرام، لندن: پنگوئن کلاسیکس، چاپ مجدد ۲۰۰۴؛ نخستین انتشار در ۱۹۵۵.
  • دیوید هالبرستام، بهترین‌ها و باهوش‌ترین‌ها، نیویورک: رندوم هاوس، ۱۹۷۲.
  • مایکل هِر، اعزام‌ها، نیویورک: ناف، ۱۹۷۷.
  • اندرو ای. هانت، نقطهٔ عطف: تاریخ کهنه‌سربازان ویتنام علیه جنگ، نیویورک: انتشارات دانشگاه نیویورک، ۱۹۹۹.
  • جیمز سایمون کونن، رویهٔ عملیاتی استاندارد: یادداشت‌های یک آمریکایی در سن خدمت وظیفه، نیویورک: آون، ۱۹۷۱.
  • تیم اوبراین، چیزهایی که با خود حمل می‌کردند، بوستون: هاتن میفلین، ۱۹۹۰.
  • الیور استون و پیتر کوزنیک، تاریخ ناگفتهٔ ایالات متحده، نیویورک: گالری بوکس، ۲۰۱۲.
  • نیک تورس، هر چیزی را که حرکت می‌کند بکش: جنگ واقعی آمریکا در ویتنام، نیویورک: هنری هولت و شرکت، ۲۰۱۳.
  • مایکل اول، بیداری ویتنام: سفر من از جنگ تا کمیسیون شهروندان برای تحقیق دربارهٔ جنایات جنگی آمریکا در ویتنام، جفرسون، کارولینای شمالی: مک‌فارلند پابلیشینگ، ۲۰۰۷.
  • داگلاس ولنتاین، برنامهٔ فینیکس، بلومینگتون، ایندیانا: آی‌یونیورس، ۲۰۰۰.

مقالات

  • لئو کاولی، «یک تفنگدار سابق جوخه را می‌بیند»، مانتلی ریویو، جلد ۳۹، شمارهٔ ۲، ژوئن ۱۹۸۷، صفحات ۶ تا ۱۸.
  • سرهنگ رابرت دی. هاینل جونیور، «فروپاشی نیروهای مسلح»، مجلهٔ نیروهای مسلح، ۷ ژوئن ۱۹۷۱.
  • نیل شیهان، «آیا باید دادگاه‌های جنایات جنگی تشکیل دهیم؟»، مرور کتاب نیویورک تایمز، ۲۸ مارس ۱۹۷۱.
  • شریل گی استولبرگ، «با ادای احترام، پنتاگون ویتنام را زنده می‌کند و جنگ بر سر حقیقت را از سر می‌گیرد»، نیویورک تایمز، ۹ اکتبر ۲۰۱۴.

فیلم‌ها

  • گروهان اندرسون (۱۹۶۷)
  • اینک آخرالزمان (۱۹۷۹)
  • برکلی در دههٔ شصت (۱۹۹۰)
  • زاده‌شده در چهارم ژوئیه (۱۹۸۹)
  • تلفات جنگ (۱۹۸۹)
  • شکارچی گوزن (۱۹۷۸)
  • مه جنگ (۲۰۰۳)
  • غلاف تمام‌فلزی (۱۹۸۷)
  • قلب‌ها و ذهن‌ها (۱۹۷۴)
  • تیم کشتار (۲۰۱۳)
  • خطرناک‌ترین مرد آمریکا (۲۰۰۹)
  • جوخه (۱۹۸۶)
  • آمریکایی آرام (۱۹۵۸ و ۲۰۰۲)
  • همان، همان، اما متفاوت (۲۰۱۲)
  • آقا! نه، آقا! (۲۰۰۵)
  • تاریخ ناگفتهٔ ایالات متحده، مجموعهٔ تلویزیونی شبکهٔ شوتایم (۲۰۱۲)
  • ویتنام: هولوکاست آمریکایی (۲۰۰۸)
  • تحقیق سرباز زمستانی (۱۹۷۲)

فصل پیشین — فصل بعدی

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب