تاریخ در برابر فرمول: آگوست نیمتز، سدریک رابینسون و شکل‌گیری جهان‌شمولی انقلابی – پرینس کاپون

در

,

تاریخ در برابر فرمول: آگوست نیمتز، سدریک رابینسون و شکل‌گیری جهان‌شمولی انقلابی

کتاب «مارکسیسم سیاه: یک نقد مارکسیستی» اثر آگوست نیمتز، مارکسی را احیا می‌کند که ماتریالیسم تاریخی‌اش توسط شورش‌های استعماری، رهایی ملی، رهایی سیاهان و شکست‌های سیاسی کارگران در درون ملت‌های حاکم دگرگون شده بود. نیمتز در تقابل با سدریک رابینسون نشان می‌دهد که مارکسیسم و سنت رادیکال سیاه هرگز تمدن‌هایی مهروموم‌شده نبودند؛ با این حال، مالکوم ایکس، کمیته هماهنگی دانشجویان بدون خشونت (SNCC)، ایرلند و گرانادا آشکار می‌سازند که انترناسیونالیسم اصیل گاهی ایجاب می‌کند که ستم‌دیدگان پیش از آنکه بتوانند به‌عنوان افرادی برابر متحد شوند، به‌صورت مستقل سازمان‌دهی یابند. کوبا سخت‌ترین آزمون مادی را ارائه می‌دهد: انقلاب سوسیالیستی پایه‌های اصلی نابرابری نژادی را در هم شکست، اما تاریخ در قالب مسکن، ثروت، مهاجرت، نهادهای اجتماعی و مزایای موروثی به حیات خود ادامه داد و ثابت کرد که نژاد می‌تواند از یک شکل از مالکیت جان به در ببرد، دقیقاً به این دلیل که سلطه نژادی از پیش به حیات مادی تبدیل شده است. بنابراین، روش نیمتز از فرمول او فراتر می‌رود: پرولتاریا از امکانی انقلابی برخوردار است که ریشه در رابطه آن با مالکیت سرمایه‌داری دارد، اما هیچ طبقه‌ای جهان‌شمول نمی‌شود تا زمانی که مبارزه به آن بیاموزد که از امپراتوری، سلطه نژادی، امتیازات ملی و هر رابطه موروثیِ ایستاده میان مردمِ استثمارشده و قدرت جمعی آن‌ها بگسلد.

پرینس کاپون

ترجمه مجله جنوب جهانی

I. مارکسی که باید کتابخانه را ترک می‌کرد

آگوست نیمتز پیش از آنکه بگوید سدریک رابینسون در چه چیزی اشتباه کرده، دقیقاً به ما می‌گوید که چه نوع مارکسی را مد نظر دارد. او در مقدمه کتاب «مارکسیسم سیاه: یک نقد مارکسیستی» می‌نویسد «دستور کار نه‌چندان پنهان» او این بوده است که «مارکس را از چنگال فیلسوفان و نظریه‌پردازان آزاد کند» و او را «به دنیای سیاست» بازگرداند. این جمله بار معنایی بیشتری از آنچه در نگاه اول به نظر می‌رسد، دارد. نیمتز صرفاً از این شکایت نمی‌کند که دانشگاهیان مارکس را به یک اروپاییِ درگذشته‌ی دیگر تبدیل کرده‌اند که پس از پایان سمینار می‌توان با خیال راحت درباره کتاب‌هایش بحث کرد. او در حال تعیین معیاری است که بر کل استدلالش حاکم است: یک نظریه انقلابی باید بتواند حرکت مردم در طول تاریخ، ایجاد ائتلاف‌ها، شکستن آن‌ها، کشف دشمنان، تشخیص اشتباه دوستان، به دست گرفتن قدرت، از دست دادن قدرت و تغییر آگاهی خود از طریق مبارزه را تبیین کند. مارکس از آن جهت اهمیت دارد که به این دنیا قدم گذاشت. اگر مارکسیسم نتواند در آنجا دوام بیاورد، هیچ میزان از پیچیدگی نظری نمی‌تواند آن را نجات دهد.

به همین دلیل است که نیمتز فصل اول را با زندگی خودش آغاز می‌کند. او صراحتاً از خواننده می‌خواهد که شکل‌گیری سیاسی او را با رابینسون مقایسه کند و استدلال می‌کند که تجربیات متفاوت آن‌ها «احتمالاً دلیل» وجود «دو مسیر سیاسی متفاوت» و به تبع آن، برداشت‌های متفاوت از جهان سیاست است. در اینجا، زندگی‌نامه صرفاً یک آرایه تزئینی نیست. نیمتز ادعایی ماتریالیستی درباره آگاهی مطرح می‌کند: افراد بیرون از تاریخ به نظریه سیاسی دست نمی‌یابند. آن‌ها از طریق نهادها، جنبش‌ها، روابط طبقاتی، پیروزی‌ها، شکست‌ها و تضادهایی که در واقعیت با آن‌ها روبرو می‌شوند، شکل می‌گیرند. پرسش این است که آیا تاریخِ خود او می‌تواند بار تبیینی‌ای را که بر دوشش می‌گذارد، تحمل کند یا خیر.

نیواورلئان مسئله نژاد را پیش از آنکه کسی نظریه‌ای درباره آن به او ارائه دهد، به او آموخت. جیم کرو (قوانین جداسازی نژادی) مدارس، حقوق سیاسی، نهادهای عمومی، محله‌ها و زندگی روزمره را از هم تفکیک کرده بود، اما این شهر همچنین حامل تاریخ اجتماعی پیچیده‌ای بود که دوگانه‌های نژادیِ تمیزی را که در جاهای دیگرِ جنوب تحمیل می‌شد، نمی‌پذیرفت. نیمتز به یاد می‌آورد که خیلی زود آموخت که «اگر رنگ پوست واقعی بود، نژاد یک برساخت و اختراع بود». منظور او این نبود که سلطه نژادی خیالی است. کاملاً برعکس. یک طبقه‌بندی اجتماعی نیازی به حقیقت بیولوژیکی نداشت تا تعیین کند چه کسی به کدام مدرسه برود، چه کسی می‌تواند برای رأی دادن ثبت‌نام کند، چه کسی وارد کدام اتحادیه شود، یا جان چه کسی از نظر دولت قابل‌چشم‌پوشی است. نژاد پیش از این به امری مادی تبدیل شده بود، زیرا نهادها آن را چنین ساخته بودند.

همین نهادها نیمتز را با سازمان‌یابی طبقاتی نیز آشنا کردند. مادر و پدرش فعالان اتحادیه‌های کارگری بودند. مادربزرگ مادری‌اش از فعالان انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان (NAACP) و یک کارگر خانگی بود. در نوجوانی، او شاهد بود که جک اودل، کمونیست سیاهپوست و فعال اتحادیه‌های کارگری، در برابر یک کمیته ضدکمونیستی سنا به ریاست جیمز ایستلند، طرفدار جداسازی نژادی از می‌سی‌سی‌پی، بازجویی می‌شد. نیمتز نتیجه‌گیری دوران نوجوانی خود را تقریباً با لحنی محبت‌آمیز به یاد می‌آورد: اگر نژادپرستان تا این حد از کمونیست‌ها متنفر بودند، «پس حتماً ویژگی خوبی در سرخ‌ها (کمونیست‌ها) وجود دارد». نظریه بعداً از راه رسید. تضاد اجتماعی پیش‌تر خود را نشان داده بود.

این تمایز در قوی‌ترین بخش‌های زندگی‌نامه سیاسی نیمتز جریان دارد. او در فصل اول می‌نویسد: «آگاهی اتحادیه‌ای کارگری، که ذاتاً یک مسئله طبقاتی است، شکل‌گیری سیاسی مرا از سوی هر دو طرف خانواده شکل داد.» با این حال، هیچ‌چیز در تاریخ پیرامون آن نشان نمی‌دهد که آگاهی طبقاتی با پاک کردن ستم نژادی به دست آمده باشد. خانواده او طبقه را از طریق جنبش کارگریِ تفکیک‌شده، از طریق مبارزات برای حق رأی سیاهان، از طریق برتری‌طلبی سفیدپوستان در داخل نهادهای عمومی و از طریق کارگران سیاهپوستِ سازمان‌یافته‌ای که هم با کارفرمایان و هم با قوانین جیم کرو می‌جنگیدند، تجربه کردند. این مقوله‌ها در جعبه‌های جداگانه‌ای قرار نداشتند تا در آینده نظریه‌پردازی تصمیم بگیرد کدام‌یک باید در اولویت باشد. آن‌ها از پیش در زندگیِ کارگران با یکدیگر درگیر بودند.

آفریقا این تضاد را بیشتر به پیش راند. نیمتز در سال ۱۹۶۹ به‌عنوان یک ملی‌گرای سیاه و طرفدار پان‌آفریقایسم به تانزانیا رفت. او هفده ماه بعد در حالی آنجا را ترک کرد که به دنبال کمونیسم بود. آنچه او را تغییر داد، این استدلال نبود که آزادی آفریقا غیرضروری بوده است. بلکه دیدنِ چیزهایی بود که استقلال ملی آن‌ها را از بین نبرده بود. او می‌نویسد: «اکنون یک طبقه حاکم جدید در پوستِ سیاه این عاملیت را داشت که تصمیم‌گیرنده باشد و همان‌گونه عمل کرد که طبقات حاکم همیشه انجام داده بودند.» «بورژوازی ملیِ» فانون از یک عبارت روی کاغذ خارج شد و به رابطه‌ای اجتماعی تبدیل گشت که نیمتز می‌توانست شکل‌گیری آن را در اطراف خود ببیند. حاکمیت سیاسی سیاهان به حاکمیت استعماری پایان داده بود، بی‌آنکه به‌طور خودکار قدرت طبقاتی را از بین ببرد. رنگ مقامات تغییر کرده بود. مسئله اینکه چه کسی ثروت، نهادها و جهت‌گیری جامعه را کنترل می‌کند، ناپدید نشده بود.

اینجاست که زندگی‌نامه نیمتز به چیزی فراتر از یک زندگی‌نامه تبدیل می‌شود. او از همین نقطه در حال ساختن پرونده‌ای علیه هر نظریه‌ای است که هویت نژادی یا ملی را به‌عنوان یک برنامه انقلابیِ کامل و تمام‌شده در نظر می‌گیرد. ستم مشترک می‌تواند یک مبارزه تاریخی مشترک ایجاد کند؛ اما نمی‌تواند تضمین کند که هر طبقه‌ای که در درون این مبارزه شکل می‌گیرد، خواهان آینده اجتماعی یکسانی است. تانزانیا به نیمتز نیاموخت که دیگر به رهایی آفریقا اهمیت ندهد. بلکه به او آموخت که خودِ رهایی، پس از پایین کشیده شدن پرچم، تضادهای جدیدی ایجاد می‌کند و کسی باید تصمیم بگیرد که چه کسی زمین، تولید، دولت و مازاد را کنترل می‌کند.

سپس مینه‌سوتا مسئله‌ای را پیش روی او قرار داد که در بقیه کتاب نیز بر سر او سایه می‌انداخت: «پرولتاریای سفید به کجا می‌رود؟». نیمتز پیش‌تر دورانی از آنچه را خود «ناسیونالیسم سیاه فرقه‌گرایانه» می‌نامید، پشت سر گذاشته بود. حالا او با رادیکال‌های سفیدپوستی در خارج از دانشگاه روبرو شد؛ از آن دست افرادی که دهه‌ها در تشکیلات کمونیستی سپری کرده بودند، به زندان رفته بودند، کارهای صنعتی انجام داده بودند و با سیاست‌های بین‌المللی به‌عنوان مسائل مربوط به طبقه کارگر برخورد می‌کردند. پیش از آن، طی یک تابستان کار در یک کارخانه فولاد در ایندیانا، یک کارگر سفیدپوست مسن‌تر درس کوچکی از همبستگی در محیط کار به این دانشجوی جوان داده بود و مانع از آن شده بود که او برای تحت تأثیر قرار دادن رئیس، خودش را تا حد مرگ خسته کند: «ببین پسر، ما اینجا این‌قدر سخت کار نمی‌کنیم؛ یواش‌تر.» سال‌ها بعد، مواجهه با کارگران انقلابی سفیدپوست، امکان بریدنِ کارگران از سیستم را از یک امر انتزاعی به چیزی تبدیل کرد که نیمتز می‌توانست در افراد واقعی ببیند.

این تجربه، مسئله کارگران سفیدپوست را حل‌وفصل نمی‌کند. بلکه دفاع از تقدیرگرایی نژادی را دشوارتر می‌سازد. هیچ عامل خودکاری این کارگران کمونیست را که نیمتز با آن‌ها ملاقات کرد، به وجود نیاورد. سازمان‌دهی این کار را کرد. تجربه تاریخی این کار را کرد. احزاب، اعتصابات، انترناسیونالیسم، آموزش سیاسی، شکست و دهه‌ها مبارزه این کار را کرد. کارگر سفیدی که با نظم حاکم همذات‌پنداری می‌کند و کارگر سفیدی که به یک کمونیست تبدیل می‌شود، ممکن است زیر دست یک رئیسِ واحد باشند اما تعهدات سیاسیِ کاملاً متفاوتی در خود پرورش دهند. بنابراین، برخوردهای نیمتز امکانی را پایه‌ریزی می‌کند که مابقی کتاب هنوز باید آن را از نظر تاریخی ثابت کند: موقعیت پرولتاریایی می‌تواند پتانسیل انقلابی ایجاد کند، اما تنها مبارزه می‌تواند به ما بگوید که کارگران در واقعیت به چه چیزی تبدیل می‌شوند.

نقطه قوت واقعی در گامِ نخستِ نیمتز همین است. او پیش از آنکه سدریک رابینسون را در جایگاه متهم قرار دهد، مارکسیسمی در حال حرکت را به ما ارائه می‌دهد. نیواورلئان نژاد را انضمامی می‌کند. اتحادیه‌گرایی کارگریِ سیاهان، طبقه را انضمامی می‌کند. تانزانیا این توهم را در هم می‌شکند که هویت ملی، تضاد طبقاتی را الغا می‌کند. کار صنعتی این توهم را که شکاف نژادی همبستگی را غیرممکن می‌سازد، از بین می‌برد. تشکیلات انقلابی این توهم را که کارگران از نظر سیاسی به‌صورت کامل و ساخته‌شده از راه می‌رسند، فرو می‌پاشد. مارکسِ نیمتز باید کتابخانه را ترک کند، زیرا تاریخ مدام در حال تغییر دادن پرسش‌هاست.

و زمانی که این معیار تثبیت شد، هیچ‌کس از آن مستثنی نمی‌شود—نه رابینسون، نه ناسیونالیسم سیاه، نه پرولتاریای سفید و در نهایت نه خود نیمتز. نظریه‌ای که ادعای تبیین سنت رادیکال سیاه را دارد، باید از دل انقلاب‌ها، شکست‌ها، ائتلاف‌ها، شکاف‌های طبقاتی و تحولات سیاسی‌ای که رادیکالیسم سیاه در واقعیت از آن‌ها گذر کرده است، جان سالم به در ببرد. اینجاست که «مارکسیسم سیاه» دیگر صرفاً کتابی که نیمتز دوستش ندارد نیست، بلکه به نخستین هدف واقعیِ روشی تبدیل می‌شود که او یک عمر صرف ساختن آن کرده است.

II. سنت رادیکال سیاه با ماتریالیستِ خود روبرو می‌شود

نیمتز با این تظاهر که سدریک رابینسون فردی احمق است، وارد بررسیِ «مارکسیسم سیاه» نمی‌شود. این موضوع اهمیت دارد. بررسی اولیه او در سال ۱۹۸۵، کتاب رابینسون را «مطلع‌ترین و پیچیده‌ترین دفاع از موضع ناسیونالیستی» می‌خواند؛ اذعانی که از تبدیل شدن این بحث به ترفندِ مجادله‌آمیز و قدیمیِ کوبیدن یک حریف ضعیف‌تر به‌جای حریف واقعی جلوگیری می‌کند. رابینسون مارکسیسم را می‌شناخت، استدلال طبقاتی را می‌فهمید و آن‌قدر از تاریخ آن آگاه بود که بتواند پایه‌های آن را مورد حمله قرار دهد. اعتراض نیمتز این است که رابینسون تاریخ‌های متفاوتی را که مارکسیسمِ اروپایی و شورشِ سیاهان را پدید آورده‌اند، به یک جداییِ سیاسی تبدیل می‌کند که سوابق تاریخی از پسِ اثبات آن برنمی‌آیند.

نیمتز تز رابینسون را این‌گونه خلاصه می‌کند: ماتریالیسم تاریخی «یک ایدئولوژی منحصراً اروپایی» است که نه‌تنها از نظر مکان، بلکه در زمانِ قرن نوزدهم نیز محصور است و مفروضات فکری و نژادی جامعه‌ای را که مارکس و انگلس را پرورش داد، با خود حمل می‌کند. بر اساس بازسازی نیمتز، مارکس و انگلس در تبیین تداوم نژادپرستی ناکام ماندند، در مورد نقش مترقی سرمایه‌داری اغراق کردند، توانایی پرولتاریای اروپا در فرار از ایدئولوژی نژادی را بیش‌ازحد برآورد کردند و نتوانستند ناسیونالیسم مردمان تحت ستم را به‌خوبی درک کنند. بنابراین، سنت رادیکال سیاه که ریشه در تجربه تاریخی آفریقا دارد، دارای چشم‌انداز انقلابیِ متفاوتی است. دو بویس، سی. ال. آر. جیمز و ریچارد رایت در روایت رابینسون از مارکسیسم عبور می‌کنند، اما دوره‌های «کارآموزیِ» مارکسیستیِ آن‌ها در نهایت «مهم اما رضایت‌بخش نیست». دلالت این موضوع عمیق‌تر از این ادعاست که مارکسیست‌ها گاهی در مبارزه سیاهان شکست خورده‌اند. بلکه نشان می‌دهد خاستگاه اروپایی مارکسیسم، ظاهراً دامنه شناخت آن را محدود کرده است.

استدلالِ اولیه رابینسون شایسته احترامِ بیشتری نسبت به نسخه سخیفِ امروزی است؛ نسخه‌ای که در آن کسی یک جمله زشت از قرن نوزدهم پیدا می‌کند، مُهرِ اروپامحور بر پیشانی مارکس می‌کوبد و زودتر از موعد برای ناهار می‌رود. او تمایز نژادی را در تاریخ اروپا پیش از ظهور سرمایه‌داریِ بالغ ردیابی می‌کند و استدلال می‌آورد که سرمایه‌داری از طریق یک نظم اجتماعیِ از پیش‌گسسته با تمایزات قومی، طبقاتی، مذهبی، منطقه‌ای و فتوحات توسعه یافته است. سرمایه با یک بشریت همگن و بدون تمایز روبرو نشد تا به‌خاطر اینکه ناگهان نیروی کار ارزان‌تر برایش مفید به نظر می‌رسید، هر سلسله‌مراتبی را از صفر اختراع کند. سرمایه جهانی تقسیم‌شده را به ارث برد و آن تقسیمات را از طریق تولید، برده‌داری، فتح و توسعه بازسازمان‌دهی کرد.

همچنین یک تمایز تاریخی وجود دارد که درگیریِ چهل‌ساله نیمتز با این موضوع به ما اجازه می‌دهد آن را واضح‌تر از بررسیِ اولیه او در سال ۱۹۸۵ ببینیم. فرمول‌بندی‌های بعدی رابینسون سخت‌گیرانه‌تر شد. او در مقدمه سال ۲۰۰۰ ادعا کرد که مارکس عملاً «نژاد، جنسیت، فرهنگ و تاریخ را به زباله‌دان سپرده است»؛ کیفرخواستی بسیار جامع‌تر از قابل‌دفاع‌ترین نسخه استدلال اولیه او در سال ۱۹۸۳. این تمایز مهم است. نخستین بررسیِ نیمتز با کتاب اولیه مقابله کرد؛ اما مجموعه مقالات او در سال ۲۰۲۶ با یک رابینسونِ متأخر نیز در حال جنگ است که تقابل میان جهانِ نظری مارکس و تاریخ‌های بردگان، دهقانان، زنان و مردمان نژادزده را بسیار تندتر و تیزتر کرده بود.

بنابراین، نیمتز دلایل واقعی برای حمله دارد، اما اتهام او مبنی بر اینکه روش رابینسون «روش یک ایده‌آلیست» است، هنوز نیاز به انسجام بیشتری دارد. رابینسون به‌سادگی برده‌داری، استعمار، تولید یا تاریخ مادی را نادیده نمی‌گیرد. استدلال او تلاش می‌کند توضیح دهد که چرا سرمایه‌داری هرگز با مردم به‌عنوان کارگرانِ قابل‌تعویضی که صبورانه منتظرند تا رابطه دستمزدی به آن‌ها بگوید چه کسی هستند، روبرو نمی‌شود. سرمایه وارد جوامعی می‌شود که از پیش با مالکیت زمین، فتح، مذهب، زبان، قانون، وضعیت طبقاتی، کار اجباری و تمایزات سیاسیِ موروثی شکل گرفته‌اند. هر ماتریالیسم تاریخیِ ارزشمندی باید توضیح دهد که سرمایه‌داری با این میراث چه می‌کند، نه اینکه اعلام کند طبقه از راه رسیده و تاریخ اکنون می‌تواند آغاز شود.

نسخه قوی‌ترِ انتقاد نیمتز در سازوکاری نهفته است که یک نظم اجتماعی را به نظمی دیگر متصل می‌کند. رابینسون می‌تواند به ما بگوید که تمایز نژادی مقدم بر سرمایه‌داری است. اما او در این باره که چگونه این تمایزاتِ موروثی به مالکیت سرمایه‌داری، دستمزدهای نابرابر، مشاغل تفکیک‌شده، مالیات استعماری، تصرف زمین، قوانین شهروندی، کنترل مهاجرت و اجبار دولتی تبدیل می‌شوند، دقت کمتری دارد. یک تاریخ‌نگاریِ روشنگرانه از استدلال رابینسون، این تنش را به تصویر می‌کشد: نژادپرستی در روایت او به‌صورت تاریخی تولید شده است، با این حال «تمدن غربی» گاهی چنان بارِ علّیِ سنگینی را در سیستم‌های اجتماعی کاملاً متفاوت به دوش می‌کشد که پیوندهای انضمامی اتصال‌دهنده آن‌ها، سست و ضعیف می‌شوند.

این همان مشکل مادیِ نهفته در اتهامِ ایده‌آلیسم از سوی نیمتز است. خودِ مسئلهِ بقا و تداوم نیاز به توضیح دارد. یک تمایز مذهبی در قرون وسطی، برده‌داری در مزارع، کار اجباری استعماری، حقوق شهروندی دوره جیم کرو و ثروت مسکنِ مبتنی بر نژاد می‌توانند متعلق به یک تاریخِ طولانی باشند، بی‌آنکه صرفاً یک رابطه تغییرنیافته باقی بمانند. یک نفر هنوز باید نشان دهد که چه کسی زمین را در اختیار دارد، چه کسی نیروی کار را کنترل می‌کند، دولت چه چیزی را اجرا می‌کند، چه مزایای مادی در پی آن می‌آید، کدام طبقه آن را بازتولید می‌کند و هنگامی که شیوه تولید تغییر می‌کند، این رابطه چگونه دگرگون می‌شود. بدون این حلقه‌های اتصال‌دهنده، «تمدن» می‌تواند به نامی ظریف برای همان فرایندی تبدیل شود که هنوز در انتظار تبیین است.

ارجاع نیمتز به والتر رادنی ضربه بسیار سختی وارد می‌کند، زیرا رادنی انتخابِ راحت میان مارکسیسم و ویژگی‌های خاصِ تاریخیِ سیاهان را ویران می‌کند. در فصل ۲، نیمتز به کتاب «چگونه اروپا آفریقا را توسعه‌نیافته کرد» به‌عنوان شاهدی بدیهی اشاره می‌کند که نشان می‌دهد یک انقلابیِ آفریقایی می‌توانست آگاهانه از ماتریالیسم تاریخی علیه سلطه استعماری استفاده کند، بدون اینکه تاریخ آفریقا را تسلیم یک نمایشنامه اروپایی کند. رادنی نیازی به مارکسیسم نداشت تا به او بگوید آفریقا تا قبل از ورود سرمایه هیچ تاریخی نداشته است. او از مارکسیسم برای بازسازی این موضوع استفاده کرد که چگونه انباشت ثروت در اروپا، شکل‌گیری طبقات در آفریقا، سلطه استعماری، کار اجباری، تجارت، زمین و خشونت امپریالیستی همگی وارد یک فرایند تاریخیِ واحد شدند. رابینسون این پرسش ضروری را مطرح می‌کند که سرمایه‌داری چه چیزی را به ارث می‌برد. اما رادنی نشان می‌دهد که وقتی پاسخ از درون روابط انضمامی استثمار و قدرت عبور می‌کند، چه اتفاقی می‌افتد.

همین دشواری در مورد رادیکال‌های سیاهپوستِ نمونه در کتاب رابینسون نیز پدیدار می‌شود. نیمتز خاطرنشان می‌کند که دو بویس و جیمز به‌اندازه کافی مطیعِ تزی که به آن‌ها اختصاص داده شده، رفتار نمی‌کنند. دو بویس در حالی درگذشت که عضو حزب کمونیست بود. جیمز می‌توانست در مورد اتحاد جماهیر شوروی با تروتسکی قطع رابطه کند، اشکال خاصی از سازمان‌دهی لنینیستی را رد کند و همچنان خود را یک مارکسیست بداند. نیمتز نتیجه می‌گیرد: «واضح است که جیمز مارکسیسم را برای رهایی سیاهان بی‌ربط نمی‌دانست.» نکته کلی‌تر او مهم است: نقدِ حزب کمونیست، استالینیسم، سیاست‌های شوروی، تروتسکیسم یا یک تشکیلات مارکسیستی خاص را نمی‌توان به‌سادگی به دلیلی بر این مدعا تبدیل کرد که رادیکالیسم سیاه باید از خودِ ماتریالیسم تاریخی فرار می‌کرد.

اما این تمایزگذاریِ نیمتز، خطر خاص خود را به همراه دارد. اگر هر شکستِ مارکسیستی به‌طور خودکار از «مارکسیسم اصیل» اخراج شود، آزمودنِ تاریخی این سنت به همان اندازه دشوار خواهد شد که نظریه‌ای که او رابینسون را به محافظت از آن متهم می‌کند. استالینیسم، سوسیال‌دموکراسی، تروتسکیسم، عملکرد حزب کمونیست، لنینیسم و خودِ مارکس قابل‌تعویض نیستند. آن‌ها باید از یکدیگر متمایز شوند. با این حال، شکست‌های آن‌ها نیز باید تبیین شوند، نه اینکه هرگاه دردسرساز شدند از تاریخِ مارکسیستی پاک گردند. روشی که از رابینسون می‌خواهد به واقعیت سیاسی پاسخگو باشد، باید مارکسیست‌ها را نیز ملزم به پاسخگویی به آن کند.

بنابراین، قوی‌ترین چالش رابینسون همچنان پابرجا می‌ماند، اما به شکلی دقیق‌تر. مارکسیسم در تاریخ خاصی از اروپا متولد شد. این مکتب برخی از مفروضات آن تاریخ را با خود به همراه داشت. پرسش این است که آیا این خاستگاه‌ها به‌طور دائمی افقِ آن را تثبیت کرده‌اند یا خیر. اگر مارکس و انگلس تنها می‌توانستند ایرلند، هند، روسیه، دهقانان، شورش‌های استعماری و رهایی سیاهان را در مقولاتی جای دهند که از پیش در اروپای غربی کامل شده بودند، کیفرخواست رابینسون قدرت واقعی دارد. اما اگر آن مبارزات، خودِ مقولات را تغییر داده باشند، آنگاه زادگاه ماتریالیسم تاریخی دیگر یک زندان نخواهد بود. مسئله دیگر این نیست که آیا مارکسیسم از اروپا آمده است یا خیر. بلکه مسئله این است که آیا جهانِ بیرون از اروپا توانست مارکسیسم—و خود مارکس—را وادار کند تا به چیزی بزرگتر از نقطه آغاز خود تبدیل شوند.

III. مارکس اروپا را به جهان برد—سپس جهان مقابله به مثل کرد

نیمتز به اتهامِ اروپامحوری رابینسون با جمله‌ای پاسخ می‌دهد که قرار است مسئله را حل‌وفصل کند: مارکس و انگلس انقلابیونی بودند که «کل جهان را به‌عنوان صحنه عملیات خود می‌دیدند». او شواهد زیادی روی هم می‌چیند. در «ایدئولوژی آلمانی»، کمونیسم از قبل به‌عنوان یک فرایندِ «جهانی-تاریخی» ظاهر می‌شود. پیش‌نویس انگلس برای متنی که بعداً به «مانیفست کمونیست» تبدیل شد، به این پرسش که آیا انقلاب می‌تواند تنها در یک کشور رخ دهد، با یک «خیرِ» قاطع پاسخ می‌دهد. مارکس و انگلس تحولات شورش در چین، جنگ‌های استعماری، تحول تجارت جهانی، جنگ داخلی آمریکا، ایرلند و در نهایت روسیه را دنبال می‌کنند. نیمتز استدلال می‌کند که اروپای غربی هرگز آن جهان فکریِ مهروموم‌شده‌ای نبود که رابینسون می‌خواست باشد.

در این استدلال قدرت واقعی نهفته است، اما نگاه کردن به تمام جهان با نگاه کردن به آن درحالی‌که اروپا در مرکز قرار نداشته باشد، یکسان نیست. یک نقشه جهانی همچنان می‌تواند از پایتخت امپراتوری ترسیم شود. نوشته‌های مارکس در سال ۱۸۵۳ درباره هند، این نکته را بدون نیاز به ساختنِ یک مارکسِ پاک‌تر از آنچه تاریخ به ما داده است، ثابت می‌کند. او درحالی‌که بی‌رحمی و طمع بریتانیا را محکوم می‌کند، همچنان برای تخریبِ استعماری نقشی تاریخی و متناقض قائل است: بریتانیا در حال درهم‌شکستنِ روابط اجتماعی قدیمی هند است، درحالی‌که پایه‌های مادیِ آنچه را او در آن زمان «جامعه غربی در آسیا» می‌نامد، پایه‌ریزی می‌کند. استعمارگر در قامت یک قصاب ظاهر می‌شود که تقریباً برخلاف میل خود، حامل ابزارهای توسعه تاریخی است. این رابینسون نیست که حرف در دهان مارکس می‌گذارد. خود مارکس آن را نوشته است.

نیمتز نیازی ندارد عباراتی از این دست را از سوابقِ تاریخی پاک کند یا سفیدشویی کند. دفاعِ قوی‌ترِ او در اتفاقاتی نهفته است که بعداً رخ داد. عظمت مارکس در این نبود که با جهان‌بینی‌ای که به‌طور معجزه‌آسایی از اروپای قرن نوزدهم پاکسازی شده بود وارد زندگی سیاسی شد. عظمت او در این بود که مبارزات مردمانِ خارج از اروپا او را وادار کرد تا در مفروضاتی که با خود داشت بازنگری کند. ماتریالیسم تاریخی به این دلیل خود را ثابت نکرد که مارکس همه‌چیز را در همان تلاش اول درست فهمید، بلکه به این دلیل بود که روش او می‌توانست علیه محدودیت‌های نقطه آغازینِ خودش وارد عمل شود.

هند این حرکت را آشکار می‌سازد. چهار سال پس از مقاله ۱۸۵۳، شورشی علیه حکومت بریتانیا شکل گرفت. همراه با آن، تأکید مارکس نیز تغییر کرد. در تحلیل سال ۱۸۵۷ او، شکنجه‌های بریتانیایی به‌عنوان یک «نهاد ارگانیکِ» حکومت استعماری پدیدار می‌شود و خشونت امپریالیستی به بخشی از تبیینِ خشونت شورشیان تبدیل می‌گردد. افراد مستعمره وارد زنجیره علّی می‌شوند. آن‌ها دیگر صرفاً جمعیت‌هایی نیستند که درحالی‌که اروپا دست به کنش می‌زند، تاریخِ جهان بر آن‌ها عمل کند. مقاومتِ آن‌ها شروع به اثرگذاری بر خودِ تاریخ و بر درک مارکس از آن می‌کند.

نیمتز زمانی در قوی‌ترین حالت خود قرار دارد که این تغییر در جغرافیای انقلابی را دنبال می‌کند. پس از شکست‌های ۱۸۴۸–۱۸۴۹، مارکس و انگلس رفته‌رفته از برخورد با اروپای غربی به‌گونه‌ای که گویی توسعه تولیدی به‌طور خودکار آن را مستحق رهبری سیاسیِ انقلاب جهانی می‌سازد، دست برداشتند. مارکس شروع به دیدن اروپا تنها به‌عنوان بخشی از یک میدان تاریخی بسیار وسیع‌تر کرد که جهتِ آن می‌توانست با مبارزات در جاهای دیگر تغییر کند. قدرت تولیدی بریتانیا، فرانسه یا آلمان همچنان اهمیت داشت. آنچه تغییر کرد این فرض بود که صنعتی‌ترین و پیشرفته‌ترین جامعه باید اولین پیشرفت انقلابی را نیز ارائه دهد.

روسیه آن نقشه توسعه‌ایِ قدیمی را از هم می‌پاشد. نیمتز به دلیل موجهی آن را در مرکز فصل ۳ قرار می‌دهد. مارکس زبان روسی را به‌شدت مطالعه می‌کرد زیرا انقلابیون روس مسئله‌ای را بر او تحمیل کرده بودند که با تکرار مکانیکیِ الگوی انگلستان قابل‌حل نبود. آیا کمونِ روستایی روسیه باید توسط توسعه سرمایه‌داری نابود می‌شد تا سوسیالیسم قابل‌تصور شود، یا مالکیت اشتراکی می‌توانست به نقطه شروعِ یک مسیر تاریخیِ متفاوت تبدیل شود؟

پاسخ مارکس برای هر نظریه‌ای که روایت او از توسعه سرمایه‌داری در انگلستان را به پلکانی جهانی تبدیل می‌کند که هر ملتی باید از آن بالا برود، ویرانگر است. او در پاسخ به انقلابیون روس صراحتاً هشدار داد که روایت او از توسعه سرمایه‌داری اروپای غربی نباید به قانونی «تحمیل‌شده توسط سرنوشت بر همه مردمان» تبدیل شود. در نامه‌های پیش‌نویس به زاسولیچ، او از این فراتر رفت. مالکیت اشتراکی روسیه می‌توانست نقطه شروعِ توسعه‌ای متفاوت باشد اگر انقلاب نیروهایی را که از قبل در حال انحلال آن بودند، شکست می‌داد. نیمتز از مارکس نقل‌قول می‌کند: «برای نجات کمون روسیه، یک انقلاب روسی نیاز است.»

این حرکت واحد، بیشتر از صدها بیانیه درباره نیت‌های خیر مارکس، به تز خام «مارکسِ اروپامحور» آسیب می‌زند. واقعیت مهم این نیست که روسیه تا حدی خارج از اروپای غربی قرار دارد. روسیه تزاری امپراتوریِ عمدتاً دهقانی بود که روابط اجتماعی‌اش شباهت چندانی به انگلستانِ صنعتی نداشت. با این حال در اوایل دهه ۱۸۸۰ مارکس و انگلس می‌توانستند روسیه را «پیشگام اقدام انقلابی» توصیف کنند. پیشرفته‌ترین کشور سرمایه‌داری دیگر به‌طور خودکار پیشرفته‌ترین نیروی سیاسی نبود. انقلاب می‌توانست در جایی آغاز شود که تضادها انفجاری می‌شدند، نه در جایی که یک توالیِ کتابی می‌گفت تاریخ در بالغ‌ترین حالت خود قرار دارد.

نیمتز نتیجه‌گیری عظیمی از این موضوع می‌کند: مارکس و انگلس می‌توانستند «از نظر برنامه‌ای در یک کشورِ غالباً دهقانی احساس در خانه بودن کنند». او اساساً درست می‌گوید، اما این عبارت می‌تواند توسعه فکری آن‌ها را هموارتر از آنچه بود نشان دهد. آن‌ها در آنجا بیشتر احساس راحتی کردند زیرا تاریخ آن‌ها را وادار به یادگیری کرد. مالکیت اشتراکی دهقانی، شورش استعماری، رهایی ملی و ابتکار انقلابی از شرق، صرفاً نمونه‌هایی برای تأیید یک دکترین کامل‌شده نبودند. آن‌ها بر دکترین فشار آوردند تا بخش‌هایی از آن به حرکت درآید.

این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که قوی‌ترین استدلال رابینسون به این بستگی دارد که گواهی تولدِ اروپاییِ مارکسیسم به ملیتِ سیاسی دائمی آن تبدیل شود. شواهد تاریخی با این موضوع سازگار نیستند. مارکس واقعاً حامل مفروضات توسعه‌ای بود که تحول سرمایه‌داری اروپایی را از نظر تاریخی به‌گونه‌ای مترقی می‌دانست که می‌توانست به سمت توجیه‌گری استعماری بلغزد. اما او با مقاومتِ مردمان تحت استعمار، با وقوع انقلاب در خارج از مراکز موردانتظار و با امتناع تشکیلات اجتماعی از حرکت در تاریخ طبق نظمِ مقرر، در آن مفروضات بازنگری کرد.

توسعه بعدی، قضاوت‌های قبلی را عطف‌به‌ماسبق تطهیر نمی‌کند و به این معنا نیست که مارکس یک نظریه نهایی و جامع درباره استعمار را کامل کرد. بلکه کار مهم‌تری انجام می‌دهد. این امر، این ادعای ایستا را که اروپامحوری افقِ نشکستنیِ روش او بوده است، شکست می‌دهد. در پایان، متفکری که زمانی درباره تخریب استعماری به‌عنوان یک حامل بی‌رحمِ پیشرفت تاریخی نوشته بود، به خوانندگان هشدار می‌داد که راهِ اروپای غربی را به سرنوشتی جهان‌شمول تبدیل نکنند.

بنابراین نیمتز دقیقاً در نقطه‌ای برنده بحث می‌شود که دفاع از مارکس به‌عنوان مردی که همیشه و از پیش حق با او بوده است را متوقف می‌کند و به ما مارکسی را نشان می‌دهد که نظریه‌اش می‌توانست توسط مبارزاتی که در ابتدا بر آن‌ها تسلط نداشت، دگرگون شود. ماتریالیسم تاریخی بقا می‌یابد زیرا می‌تواند از تاریخ بیاموزد، نه به این دلیل که تاریخ مؤدبانه آن را تأیید می‌کند.

اما شکستن مسیر اجباری غربی، مشکل دیگری ایجاد می‌کند که مارکس دیگر نمی‌توانست از آن اجتناب کند. انقلاب ممکن است خارج از مرکز امپراتوری آغاز شود، اما میلیون‌ها کارگر در داخل آن باقی می‌مانند. آن کارگران می‌توانستند توسط سرمایه استثمار شوند و در عین حال از نظر سیاسی با ملت‌هایی که دست به فتح می‌زنند، همذات‌پنداری کنند. هنگامی که مارکس با این تضاد روبرو شد، پرولتاریای ظاهراً جهان‌شمول در امتداد خطوط امپراتوری، ملیت و نژاد از هم شکافت.

IV. پوست سفید و ملت حاکم

نیمتز یکی از مشهورترین جملات مارکس را در مرکز پاسخ خود به این ادعا که مارکسیسم نمی‌تواند نژاد را درک کند قرار می‌دهد: «کارگر در پوستی سفید نمی‌تواند خود را رها سازد درحالی‌که روی پوست سیاه داغ ننگ خورده است». این جمله اهمیت دارد زیرا مارکس از کارگران سفیدپوست نمی‌خواهد که از نظر اخلاقی انسان‌های بهتری شوند. او در حال توصیف یک رابطه سیاسی در درون خود طبقه کارگر است. برده‌داری به یک بخش از نیروی کار، وضعیتِ قانونیِ تحمیل‌شده‌ای پایین‌تر از بخش دیگر می‌دهد و این سلطه در داخل مزرعه محبوس نمی‌ماند. بلکه وارد دستمزدها، احزاب، انتخابات، مهاجرت، قدرت دولتی و آگاهیِ کارگرانی می‌شود که ممکن است هیچ برده‌ای نداشته باشند و اموال اندکی نیز به نام خود داشته باشند. نیمتز وقتی می‌نویسد «برده‌داری نژادی مانع اصلیِ آگاهی پرولتاریایی بود»، این نکته را فراتر می‌برد. کلمه «اصلی» نشان‌دهنده سلسله‌مراتبِ علّیتیِ اوست، نه چیزی که شواهد به‌طور خودکار آن را حل‌وفصل کند. اما آنچه تاریخ به‌وضوح ثابت می‌کند این است که برده‌داری و سلطه نژادی، سیاست پرولتاریا را از نظر مادی دچار انشقاق کرد.

قوی‌ترین مدرک نیمتز از طریق تحلیل مارکس از کارگران انگلیسی و ایرلندی به دست می‌آید. مارکس می‌نویسد که کارگر انگلیسی، کارگر ایرلندی را رقیبی می‌بیند که سطح زندگی او را پایین می‌آورد. اما او در بازار کار متوقف نمی‌شود. کارگر انگلیسی همچنین خود را عضوی از «ملت حاکم» می‌داند و بنابراین با تحقیری به کارگر ایرلندی نگاه می‌کند که حاکمیت امپریالیستی از طریق آن خود را در سطوح پایین بازتولید می‌کند. سپس مارکس این مقایسه را صریح می‌کند: «ایرلندی، کاکاسیاه را به‌عنوان یک رقیب خطرناک می‌بیند.» نامه سال ۱۸۷۰ او تعصب را به‌عنوان مِهی غیرمنطقی که بر فراز روابط طبقاتی شناور است توصیف نمی‌کند. حکومت انگلیسی بر ایرلند باعث مهاجرت می‌شود؛ مهاجرت رقابت نیروی کار را تشدید می‌کند؛ نهادهای طبقه حاکم تضاد ملی را پرورش می‌دهند؛ و کارگران شروع به دفاع از تمایزات سیاسی‌ای می‌کنند که قدرت جمعی خودشان را تضعیف می‌کند.

بحث قدیمیِ نژاد در برابر طبقه در همین‌جا شروع به فروپاشی می‌کند. مارکس بین استثمار اقتصادی و ستم ملی یکی را انتخاب نمی‌کند. او نشان می‌دهد که یکی از طریق دیگری عمل می‌کند. رابطه مزدیِ کارگر انگلیسی به او یک تضاد مادی با سرمایه می‌دهد. سلطه امپریالیستی به او یک رابطه سیاسیِ دیگر می‌بخشد: عضویت، هرچند تبعی و زیردست، در ملتِ فاتح. هر دو تعیین‌کننده واقعی هستند. یکی دیگری را لغو نمی‌کند. کارفرما همچنان او را استثمار می‌کند؛ نظم امپریالیستی همچنان موقعیتی بالاتر از کارگر ایرلندی به او پیشنهاد می‌دهد. طبقه حاکم نیازی به لغوِ تضاد طبقاتی ندارد. بلکه نیاز دارد تا این تضاد را به‌گونه‌ای سازماندهی کند که کارگر بخشی از موقعیت اجتماعی خود را از طریق برتری بر شخصِ دیگری تجربه کند.

نیمتز در اینجا در قوی‌ترین حالت خود قرار دارد، زیرا این مارکس شباهت کمی به کاریکاتورِ یک نظریه‌پرداز دارد که انتظار دارد کارگران پس از اینکه کسی ارزش اضافی را برایشان توضیح داد، برادری جهانی را کشف کنند. کارگر انگلیسیِ مارکس می‌تواند به‌خوبی بداند که یک کارگر است. او می‌تواند علیه رئیسش اعتصاب کند، از صاحبخانه منزجر باشد، از دستمزدها شکایت کند، و با این حال به یک سلاح سیاسی علیه رهایی ایرلند تبدیل شود. تضاد اقتصادی هنوز به آگاهیِ طبقاتیِ انقلابی تبدیل نشده است. طبقه از نظر مادی پیش از آنکه قادر به کنش سیاسی برای خود باشد، وجود دارد و فاصله میان این دو وضعیت می‌تواند با ناسیونالیسم، نژادپرستی، مذهب، غرور امپریالیستی و هر کالای ایدئولوژیکِ دیگری که طبقه حاکم فروشِ آن را بلد است، پر شود.

جنگ داخلی آمریکا همین تضاد را در شکلی بی‌رحمانه‌تر به مارکس نشان داد. برده‌داری صرفاً بردگان سیاهپوست را از سرمایه‌داران سفیدپوست جدا نکرد. بلکه جهانِ سیاسی میلیون‌ها سفیدپوست غیربرده‌دار را سازماندهی کرد که موقعیت مادی‌شان بسیار پایین‌تر از طبقه مزرعه‌دار باقی ماند. مارکس شاهد بود که جنگ به سمت رهایی پیش می‌رود زیرا حفظ اتحادیه دیگر نمی‌توانست از نابودی سیستم برده‌داری جدا باشد. سیاهپوستان برده خود با فرار، امتناع از کار، جاسوسی و انتقال اطلاعات، ورود به خطوط ارتش اتحادیه و خدمت نظامی پس از باز شدن راهِ ثبت‌نام، به پیشبرد این تحول کمک کردند. مطالعات آکادمیک درباره خودرهایی سیاهان، نیروی علّیتی را که دو بویس بعدها به‌عنوان «اعتصاب عمومی» توصیف کرد تأیید می‌کند: بردگان نیروی کار و اموال کنفدراسیون را بی‌ثبات کردند، درحالی‌که سیاست فدرال و قدرت نظامی ارتشِ اتحادیه رفته‌رفته آن جنبش را به یک رهایی سازمان‌یافته تبدیل کرد.

این حرکت متقابل تعیین‌کننده است. دولت اتحادیه صرفاً از بالا نزول نکرد و جمعیتی منفعل را آزاد نساخت. مردمِ برده نیز مستقل از ارتش‌ها و قدرت دولتی‌ای که سرانجام کنفدراسیون را نابود کرد، برده‌داری را لغو نکردند. مقاومت سیاهان سیستم برده‌داری را تضعیف کرد، اتحادیه را به سوی رهایی سوق داد، مشارکت نظامی سیاهان را گسترش داد و به تغییر توازن جنگ کمک کرد. سپس رهایی فدرال و پیروزی اتحادیه، میدانی را گسترش دادند که در آن خودرهایی می‌توانست غیرقابل بازگشت شود. نژاد و طبقه، قدرت دولتی و عاملیت مردمی، از طریق یکدیگر عمل کردند.

این همان چیزی است که به فرمول‌بندی مارکس قدرت می‌بخشد. «کارگر نمی‌تواند خود را رها سازد» تا زمانی که نیروی کار سیاه داغ ننگ بر پیشانی دارد، زیرا برده‌داری یک کفِ سیاسی در زیرِ تمام جمعیت کارگر ایجاد می‌کند. برده‌داری جمعیتی را خلق می‌کند که وضعیتِ اجباریِ آن می‌تواند برای تأدیب دیگران مورد استفاده قرار گیرد، درحالی‌که به کارگرانِ آزاد می‌آموزد از تمایزی که آن‌ها را ضعیف می‌کند دفاع کنند. کارگران سفیدپوست با ایستادن بالاتر از کارگران برده از استثمار فرار نمی‌کنند. آن‌ها در درون نظمی که همچنان بر اساس مالکیت اداره می‌شود، یک موقعیتِ نسبی به دست می‌آورند. این مزیت می‌تواند واقعی و از نظر سیاسی پیامددار باشد، بدون اینکه باعث شود نیروی کارِ سفیدپوست دیگر نیروی کار نباشد.

نیمتز از این امر علیه نظریه‌هایی استفاده می‌کند که پرولتاریای سفیدپوست را به‌کلی از سیاست انقلابی خط می‌زنند. استدلال او این نیست که کارگران سفیدپوست از نظر تاریخی رفتار خوبی داشته‌اند. مارکسی که او به آن استناد می‌کند، خلاف این را می‌گوید. کارگران سفیدپوست می‌توانند به حاملان فعال سلطه نژادی و ملی تبدیل شوند. آنچه نیمتز رد می‌کند جهش از «ادغام تاریخی در سیستم» به «سرنوشت سیاسی دائمی» است. اگر طبقات حاکم باید خصومت نژادی را بازتولید کنند، اگر احزاب و روزنامه‌ها باید آن را پرورش دهند، اگر به کارگران باید آموخته شود که با ملت حاکم همذات‌پنداری کنند، پس این رابطه تاریخی است. آنچه تاریخ می‌سازد، مبارزه می‌تواند به‌طور بالقوه از بین ببرد.

در اینجا واژه «به‌طور بالقوه» کار مهمی انجام می‌دهد. نیمتز گاهی اوقات آن‌قدر بر منافع پرولتاریایی تأکید می‌کند که مشکل سیاسی می‌تواند از پیش حل‌شده به نظر برسد: کارگران برای رهایی خود باید مالکیت خصوصی را لغو کنند، بنابراین عمیق‌ترین منفعت مادی آن‌ها ظاهراً به سمت همبستگی اشاره دارد. شواهد خود مارکس چندان تسلی‌بخش نیست. نفع عینیِ کارگر انگلیسی در اتحاد با کارگر ایرلندی مانع از اقدام او علیه این اتحاد نمی‌شود. استثمارِ کارگر آمریکایی سفیدپوست مانع از آن نمی‌شود که سلطه نژادی به بخشی از هویت سیاسی او تبدیل شود. منافع ساختاری زمینی ایجاد می‌کند که همبستگی می‌تواند روی آن سازماندهی شود. اما آن سازماندهی، آگاهی یا شجاعتِ لازم برای تحقق آن را تولید نمی‌کند.

به همین دلیل نیز استفاده نیمتز از مسئله ملیِ سیاهان جذاب‌تر از یک تقاضای کلی برای اتحاد بین‌نژادی می‌شود. او به جای اینکه خواسته‌های ملی را به‌عنوان عواملی برای انحراف از مبارزه طبقاتی در نظر بگیرد، به سنت مارکسیستی استناد می‌کند که از حق تعیین سرنوشت سیاهان در برابر شوونیسمِ کارگران سفیدپوست دفاع می‌کرد. هدف این نبود که سیاستِ طبقاتی رها شود. بلکه شناخت این موضوع بود که طبقه کارگر نمی‌تواند با تظاهر به اینکه رابطه ملیِ نابرابر از پیش ناپدید شده است، از نظر سیاسی متحد شود. یک کارگر سفیدپوست که حق ملت تحت ستم را برای تعیین آینده خود رد می‌کند، در حال تمرین یک آگاهی طبقاتی بالاتر نیست. او در حال وارد کردن ملت حاکم به جنبش کارگری است.

بنابراین نیمتز چیزی بسیار خطرناک‌تر از مارکسی که صرفاً «درباره نژاد صحبت کرد» را احیا کرده است. او مارکسی را بازیابی کرده است که برای او، طبقه به‌خودی‌خود می‌تواند از نظر سیاسی توسط امپراتوری و ستم ملی دچار گسست شود. مانع صرفاً تعصبی نیست که در ذهن افراد جای گرفته است. بلکه یک نظم اجتماعی است که به گروه‌های مختلف کارگران روابط متفاوتی نسبت به شهروندی، سرزمین، مهاجرت، وضعیت قانونی، خشونت دولتی و قدرت ملی می‌دهد، و سپس به آن‌ها می‌آموزد که این تفاوت‌ها را به‌عنوان منافع طبیعی تلقی کنند.

هنگامی که طبقه به این شیوه درک شود، فریاد زدن «کارگران جهان متحد شوید» کارِ سازمان‌دهی را برای ما انجام نخواهد داد. وحدت باید در سراسر موقعیت‌های تاریخیِ نابرابر ساخته شود و این موقعیت‌ها را نمی‌توان با نام بردن از جهان‌شمولی ناپدید کرد. کارگرِ ملت حاکم و کارگرِ ملت تحت ستم ممکن است در قالب سرمایه دشمن مشترکی داشته باشند، درحالی‌که از طریق رابطه‌ای ایجادشده با استیلا و فتح با یکدیگر روبرو می‌شوند. بنابراین انترناسیونالیسم اصیل باید مشکل سخت‌تری را حل کند: چگونه مردمی که توسط تاریخ نابرابر شده‌اند می‌توانند با هم سازماندهی شوند بدون اینکه آن نابرابری را وارد همان سازمانی کنند که قرار است آن را لغو کند؟

V. وحدت میان برابرها

نیمتز تصمیم کمیته هماهنگی دانشجویان بدون خشونت (SNCC) در سال ۱۹۶۶ برای حذف اعضای سفیدپوستِ باقیمانده‌اش را به‌عنوان یک گسستِ سیاسی از سنتِ بین‌نژادی در نظر می‌گیرد که جنبش لغو برده‌داری، مبارزات کارگری و جنبش آزادیِ مدرن را شکل داده بود. او در فصل اول می‌گوید که این تصمیم چرخش SNCC به سمت قدرتِ سیاهان را «تکمیل کرد» و کمک کرد تا به آنچه او یک «وضعیت فرقه‌گرایانه نژادی» می‌نامد، اقتدار گسترده‌تری ببخشد. او این چرخش را مستقیماً به توسعه سیاسیِ خودش مرتبط می‌کند: در دانشگاه ایندیانا، او هم‌صدا با یک سازمان فارغ‌التحصیلان سیاهپوست رأی به اخراج اعضایی داد که درگیر روابط بین‌نژادی بودند. با نگاه به گذشته، نیمتز موضع خود را «ناسیونالیسم سیاه فرقه‌گرایانه» می‌نامد و حرکت SNCC را نیز درون همین عقب‌نشینی جای می‌دهد. این قضاوت به‌طور طبیعی از پرسشی ناشی می‌شود که بر کتاب او سایه افکنده است: اگر کارگران سفیدپوست دارای پتانسیل انقلابی هستند، سیاستی که آن‌ها را بر اساس نژاد کنار می‌گذارد می‌تواند به گونه‌ای به نظر برسد که پیش از آنکه تاریخ فرصتی برای آزمودن آنچه ممکن است آن‌ها تبدیل شوند پیدا کند، در را به روی آن‌ها بسته است.

اما نیمتز یک مشکل سازمانیِ سخت‌تر را در زبانِ حذف و طرد فشرده می‌کند. سوابقِ به‌جامانده از SNCC نشان می‌دهد که تصمیم دسامبر ۱۹۶۶ ناشی از سال‌ها مبارزه بر سر این بود که چه کسی جنبش را کنترل می‌کند، حمایت لیبرال‌های سفیدپوست در واقعیت چه چیزی به ارمغان آورده بود، و مبارزان سفیدپوست در کجا می‌توانستند کار سیاسیِ مفیدی انجام دهند. خودِ رأی‌گیری به‌هیچ‌وجه شبیه به یک اعلامیه متفق‌القول درباره جدایی نژادی نبود: نوزده نفر به برکناری کادر سفیدپوست رأی موافق، هجده نفر رأی مخالف دادند و بیست و چهار نفر ممتنع بودند. این تصمیم پس از آن گرفته شد که حزب دموکرات آزادی می‌سی‌سی‌پی توسط حزب دموکرات ملی تحقیر شده بود، پس از آنکه سازمان‌دهندگان دیده بودند نهادهای لیبرال سفیدپوست شجاعت سیاهان را تحسین می‌کردند اما از واگذاری کنترل سیاسی خودداری می‌ورزیدند، و پس از سال‌هایی که سازمان‌دهندگان سیاهپوست بار فیزیکی رویارویی با تروریسم جنوب را به دوش می‌کشیدند.

این تاریخ هر نتیجه‌گیری SNCC را درست نمی‌سازد. بلکه تضاد را تغییر می‌دهد. چرخش SNCC به سمت قدرتِ سیاهان صرفاً بر سر این نبود که آیا سفیدپوستان می‌توانند متحدانِ شایسته‌ای باشند یا خیر. بلکه بر سر این بود که آیا مردمی که با سلطه نژادی مبارزه می‌کنند، درحالی‌که از نظر سازمانی به اعضای گروه مسلط وابسته‌اند، می‌توانند قدرت سیاسیِ خود را توسعه دهند یا خیر. یک سازمان می‌تواند از نظر عضویت بین‌نژادی باشد اما اتوریته نابرابری را در درون خود بازتولید کند؛ همچنین می‌تواند از نظر ملی خودمختار باشد و در عین حال در بیرون از خود ائتلاف‌هایی تشکیل دهد. در نظر گرفتنِ شکلِ دوم به‌عنوان امری که به‌طور خودکار کمتر انقلابی است، ادغام سازمانی را با برابری سیاسی اشتباه می‌گیرد.

مالکوم ایکس همین ضعف را در چارچوب‌بندی نیمتز آشکار می‌کند. نیمتز حق دارد که مالکوم در حال دور شدن از الهیات نژادیِ «امت اسلام» بود. او توسعه فکری مالکوم پس از سفر به مکه را «بازنگری در موضعِ مبتنی بر طردِ نژادیِ» او توصیف می‌کند و استدلال می‌کند که ترور مالکوم آن «مسیر تجدیدنظرطلبانه» را ناتمام گذاشت. این حرکت واقعی بود. مالکوم از برخورد با سفیدپوست بودن به‌عنوان یک حکم بیولوژیک دست برداشت، مبارزه سیاهان را بین‌المللی کرد، حمله خود به سرمایه‌داری و امپریالیسم را عمیق‌تر کرد و به‌طور فزاینده‌ای مایل بود با افرادی کار کند که سیاست‌هایشان بدون توجه به رنگ پوستشان با رهایی همسو بود. اما او به این نتیجه نرسید که سیاهپوستان باید سازمانِ مستقل خود را در یک ساختار بین‌نژادی حل کنند.

برنامه «سازمان وحدت آفریقایی-آمریکایی» (OAAU) این تمایز را آشکار می‌سازد. حامیان سفیدپوست می‌توانستند به مبارزه کمک کنند، نژادپرستی را به چالش بکشند و علیه برتری‌طلبی سفیدپوستان در جوامع خود سازماندهی کنند. اما نمی‌توانستند عضو سازمان وحدت آفریقایی-آمریکایی شوند. بنابراین توسعه سیاسی مالکوم مسیر مستقیمی از جدایی به سمت ادغام نبود. او ذات‌گرایی نژادی را از خودمختاری سیاسیِ سیاهان جدا می‌کرد. اولی باید می‌رفت؛ دومی ضروری باقی می‌ماند زیرا سیاهپوستان همچنان با ساختار خاصی از سلطه نژادی و ملی روبرو بودند که هیچ اعلامیه‌ای از برادری جهانی آن را لغو نکرده بود.

سنت مارکسیستی‌ای که نیمتز از آن دفاع می‌کند، در اینجا در واقع فراتر از خلاصه‌گویی‌های خودش پیش می‌رود. مسئله ایرلند از پیش مارکس و انگلس را وادار کرده بود تا تقریباً با همین مشکل سازمانی مواجه شوند. بخش چهارم، رابطه سیاسی را تثبیت کرد: کارگران انگلیسی می‌توانستند درحالی‌که به‌عنوان اعضای «ملت حاکم» عمل می‌کنند، پرولتر باقی بمانند. سپس انگلس مجبور شد با پیامد سازمانیِ آن روبرو شود. هنگامی که اعضای ایرلندی انترناسیونال اول در برابر قرار گرفتن تحت اتوریته سازمانی بریتانیا مقاومت کردند، او به آن‌ها نگفت که تضاد ملی را به نام وحدت طبقاتی سرکوب کنند. او از حق آن‌ها برای سازماندهیِ جداگانه دفاع کرد.

انگلس در مداخله خود در سال ۱۸۷۲ استدلال کرد که ایرلندی‌ها مردمی تسخیرشده‌اند و اینکه بخش‌های ایرلندی به‌اجبار تحت شورای فدرال انگلیسی قرار گیرند، رابطه ملی‌ای را بازتولید می‌کند که انترناسیونال ادعای مخالفت با آن را داشت. درخواست از کارگران ایرلندی برای «غرق کردن اختلافات ملی» درحالی‌که کارگران انگلیسی فرماندهیِ سازمانی را در دست دارند، باعث می‌شود که سلطه تحت آنچه او «شنل انترناسیونالیسم» می‌نامید قرار گیرد. انترناسیونالیسم اصیل ایجاب می‌کرد که ایرلندی‌ها به‌عنوان افرادی برابر مشارکت کنند، که در شرایطِ رابطه موجود، به معنای حفظ تشکیلات ملی خود در درونِ جنبش مشترک بود. این شفاف‌سازی عمیقاً کارگر می‌افتد. سازماندهی جداگانه به‌طور خودکار در تضاد با انترناسیونالیسم نیست. در شرایطِ سلطه ملی، فرمان‌برداری و تبعیت می‌تواند دشمن واقعی انترناسیونالیسم باشد.

آزمون مادی این است که آیا سازمان خودمختار ظرفیت جمعیتِ تحت ستم را برای تعیین خط مشی سیاسی خود، ایجاد رهبری، شناسایی خواسته‌های خود و مذاکره برای ائتلاف بدون تسلیم این قدرت‌ها افزایش می‌دهد یا خیر. اگر چنین کند، خودمختاری می‌تواند به میانجی‌ای برای وحدت عمیق‌تر تبدیل شود. اما اگر به این ادعا سفت و سخت شود که افراد با ریشه‌های متفاوت دارای منافع سیاسیِ به‌طور دائمی ناسازگاری هستند، به همان ذات‌گرایی نژادی‌ای تبدیل می‌شود که نیمتز به‌درستی به آن حمله می‌کند. خط فاصل را نمی‌توان تنها با رنگ پوست کشید. این خط باید از طریق رابطه واقعیِ قدرت ترسیم شود.

این تمایز همچنین آنچه را که در تجربه خودِ نیمتز انقلابی بود احیا می‌کند، بدون اینکه هر نتیجه‌گیری‌ای را که او از آن می‌گیرد بپذیرد. او در درون تشکل‌های ناسیونالیستی سیاهپوستان به‌عنوان یک مارکسیستِ علنی کار می‌کرد. حمایت «حزب کارگران سوسیالیست» از حق تعیین سرنوشت سیاهان دقیقاً به این دلیل برای او اهمیت داشت که نشان می‌داد سیاست طبقاتی نیازی به انکارِ یک مبارزه سیاسیِ مختص سیاهان ندارد. او در فصل دوم از موضع مارکسیستیِ مبنی بر اینکه حق تعیین سرنوشت «به دور شدن از پایه طبقاتی»ِ مبارزه منجر نمی‌شود تمجید می‌کند. این فرمول‌بندی حاوی پاسخی است که نقد او بر SNCC گاهی آن را پنهان می‌سازد. با ورودِ طبقه، مسئله ملی ناپدید نمی‌شود. سیاست طبقاتی باید از درون رابطه ملی عبور کرده و آن را دگرگون سازد.

در شرایط مالکوم و SNCC، این امر همچنین به یک تقسیم کار انقلابیِ عملی منجر شد. اگر برتری‌طلبیِ سفیدپوستان به‌صورت سیاسی در میان کارگران و جوامع سفیدپوست بازتولید می‌شد، رادیکال‌های سفیدپوست باید کار خود را در آنجا انجام می‌دادند، نه اینکه ضدیتِ خود با نژادپرستی را با اشغال فضای رهبری در درون سازمان‌های سیاهان اثبات کنند. مالکوم این موضوع را درک کرده بود. SNCC به‌طور فزاینده‌ای به سمت آن حرکت کرد. مارکس و انگلس پیش‌تر این اصل را در ایرلند به رسمیت شناخته بودند: کارگرِ ملتِ ستمگر مسئولیت ویژه‌ای برای گسستن از امتیازات و مفروضات سیاسیِ آن ملت بر عهده دارد. همبستگی با این سنجیده نمی‌شود که رادیکال سفیدپوست چقدر می‌تواند نزدیک به فرد ستم‌دیده بایستد. بلکه با این سنجیده می‌شود که او چه قدرتی را در سمتِ خود از این رابطه نابود می‌کند.

بنابراین، مطالبه نیمتز برای وحدتِ چندملیتی طبقه کارگر پابرجا می‌ماند، اما با شروطی سخت‌تر از شمول و ادغامِ ساده. ستم‌دیدگان با تسلیم کردن ظرفیت سازمانی‌ای که به دلیلِ ضروری ساختنِ آن توسط سلطه ساخته بودند، وارد وحدت انقلابی نمی‌شوند. کارگرِ ملت حاکم نیز تنها با پذیرش آن‌ها در سازمان خود به یک انترناسیونالیست تبدیل نمی‌شود. هر دو طرف باید رابطه نابرابری را که آن‌ها را شکل داده دگرگون سازند، پیش از آنکه ائتلاف به آنچه ادعا می‌کند تبدیل شود.

فراخوانِ بعدی موریس بیشاپ برای اتحاد نزدیک بین مبارزه سیاهان و جنبش کارگریِ سفیدپوستان، اکنون معنای متفاوتی به خود می‌گیرد. اگر سطحی خوانده شود، می‌تواند شبیه به حکمی علیه خودمختاری سیاهان به نظر برسد. اگر از طریق لنز ایرلند، مالکوم و SNCC خوانده شود، چیز سخت‌تری می‌گوید: نیروهای انقلابی با سازمان، رهبری و پروژه سیاسیِ خاصِ خود می‌توانند در سراسر مرزهای نژادی ائتلاف بسازند زیرا آن‌ها به‌عنوان نیروهایی که قادر به کنش هستند با یکدیگر روبرو می‌شوند، نه به‌عنوان وابستگانی که منتظر جذب شدن‌اند. بیشاپ ادغام از مرکزِ امپراتوری را موعظه نمی‌کرد. او به‌عنوان رهبر یک انقلابِ سیاهپوستانِ حوزه کارائیب که پیش از آن قدرت دولتی را به دست گرفته بود سخن می‌گفت.

این مقیاس مسئله را تغییر می‌دهد. خودمختاری و انترناسیونالیسم در اصل می‌توانند همزیستی داشته باشند. آزمون سخت‌تر این است که آیا آن‌ها زمانی که انقلاب سالن اجتماعات را ترک می‌کند، دولت را در دست می‌گیرد، با مالکیت مقابله می‌کند، کارگران و کشاورزان را بسیج می‌کند، با قدرت امپریالیستی آمریکا روبرو می‌شود و شروع به تصمیم‌گیری درباره این می‌کند که چه کسی واقعاً حکومت خواهد کرد، دوام می‌آورند یا خیر.

VI. انقلابی که رابینسون نتوانست آن را در چارچوب خود بگنجاند

نیمتز سخت‌ترین اتهام خود علیه سدریک رابینسون را برای گرانادا نگه می‌دارد. او در فصل ۵، انقلاب به رهبریِ موریس بیشاپ و جنبش جواهر نوین (NJM) را «اصیل‌ترین انقلاب پرولتاریایی سیاهان تا به امروز» می‌نامد. او فراتر از این می‌رود: گرانادا «نقطه اوجِ سنت انقلابیِ دیاسپورای سیاهان» بود که بین سال‌های ۱۹۷۹ و ۱۹۸۳، تقریباً دقیقاً در همان زمانی که رابینسون در حال نوشتنِ «مارکسیسم سیاه» بود، رخ داد. از نظر نیمتز، این هم‌زمانی، حذفِ آن از کتاب را به یک کیفرخواست تبدیل می‌کند. کتابی که ادعای بازسازی شکل‌گیری سنت رادیکال سیاه را دارد، به‌نوعی از کنار انقلابِ سیاهان کارائیب که دیکتاتوری را سرنگون کرد، با کوبا و مبارزات ضدامپریالیستی همسو شد، کارگران و کشاورزان را بسیج نمود و آشکارا به سمت سوسیالیسم حرکت کرد، می‌گذرد. گرانادا یک نمونه تزئینی در استدلال نیمتز نیست. بلکه انقلابی است که او معتقد است چارچوبِ رابینسون گنجایشِ پذیرش آن را نداشته است.

این قضاوت قدرت واقعی به همراه دارد زیرا خودِ بیشاپ جداییِ سیاسی‌ای را که نیمتز معتقد است رابینسون به آن وابسته است، رد می‌کند. نیمتز مرور اولیه خود را با فراخوانِ بیشاپ به جنبش سیاهان در ایالات متحده برای ایجاد «محکم‌ترین و نزدیک‌ترین پیوندها با جنبش طبقه کارگرِ سفیدپوست» پایان داد تا «همه نیروهای مترقی گرد هم آیند و مبارزه‌ای پیگیر علیه دشمن واقعی به راه اندازند». مصاحبه بیشاپ در سال ۱۹۸۰ محتوای طبقاتیِ موضوع را واضح‌تر می‌کند. او رفاقت بین‌نژادی را به‌عنوان یک فضیلت اخلاقی موعظه نمی‌کرد. گرانادا با ایالات متحده به‌عنوان قدرت برتر امپریالیستی در کارائیب روبرو بود و بیشاپ کارگران درون آن مرکزِ امپراتوری را به‌عنوان نیرویی می‌دید که می‌توانست مانع امپریالیسم از درون شود. حاکمیتِ انقلابی سیاهان و انترناسیونالیسمِ پرولتاریایی وفاداری‌های رقیب نبودند. بلکه جبهه‌های متفاوتی علیه یک قدرت واحد بودند.

بنابراین گرانادا چیزی قوی‌تر از یک نقل‌قول دیگر از مارکس به نیمتز می‌دهد. بیشاپ در جایگاه رهبرِ انقلابی سخن می‌گفت که پیش از آن قدرت دولتی را در دست گرفته بود. جنبش جواهر نوین، دولت اریک گِیری را در مارس ۱۹۷۹ سرنگون کرد، گرانادا را از نزدیک به کوبا و سایر نیروهای ضدامپریالیستی پیوند داد، سوادآموزی، مراقبت‌های بهداشتی، سرمایه‌گذاری عمومی و توسعه تعاونی‌ها را گسترش داد، و هم‌زمان با سوق دادن کشور به سمت تحولاتِ سوسیالیستی، اشکال جدیدی از مشارکت مردمی را ایجاد نمود. تاریخ‌نگاری‌های معاصر و گذشته‌نگر از حوزه کارائیب، یک دولت انقلابی را توصیف می‌کنند که از نظم سیاسی نئوکعماریِ قدیم گسست، بدون اینکه تظاهر کند می‌تواند یک‌شبه کل اقتصاد را بازسازی کند.

این یک مشکل جدی برای هر روایتی است که در آن رادیکالیسم سیاه و مارکسیسم اساساً به جهان‌های تاریخیِ جداگانه‌ای تعلق دارند. اما نیمتز وقتی گرانادا را «انقلاب پرولتاریایی» می‌نامد، از آن می‌خواهد تا چیزی قوی‌تر را ثابت کند. پرولتاریایی به چه معناست؟

ساختار اجتماعی جزیره اجازه پاسخی تنبلانه را نمی‌دهد. گرانادا منچستری با درختان نخل نبود. کارگران مزدیِ صنعتی اکثریت قاطع جامعه را تشکیل نمی‌دادند و ترکیب اجتماعی NJM متشکل از کارگران کارخانه‌ای نبود که مستقیماً از کفِ کارگاه وارد دولت شده باشند. دان روخاس، سخنگوی مطبوعاتی بیشاپ و از شرکت‌کنندگان در انقلاب، بعدها جامعه گرانادا و بخش عمده‌ای از خود جنبش را از نظر ترکیب اجتماعی به‌شدت خرده‌بورژوا توصیف کرد. آنچه به روایت او اهمیت داشت، تلاش برای فراتر رفتنِ سیاسی از این خاستگاه، از طریق هدایت دولت انقلابی به سمت کارگران، کشاورزان، فقرای جامعه، ضدامپریالیسم و توسعه سوسیالیستی بود. ارزیابی او در سال ۱۹۸۴، گرانادا را در حال گذر از یک مرحله ملی-دموکراتیک و ضدامپریالیستی به سمت سوسیالیسم توصیف می‌کند، نه به‌عنوان جامعه‌ای که مالکیت سرمایه‌داری در آن پیش از این ناپدید شده باشد.

این تمایز به‌جای اینکه صرفاً نیمتز را رد کند، استدلال او را صیقل می‌دهد و تیزتر می‌کند. اگر «انقلاب پرولتاریایی» به معنای اکثریتِ پرولتاریای صنعتی باشد که مستقیماً یک سیستم مالکیتِ سوسیالیستیِ کامل‌شده را تحمیل می‌کنند، گرانادا در این الگو نمی‌گنجد. اما اگر به معنای بلوکی انقلابی باشد که قدرت دولتی را به دست می‌گیرد و از آن برای گسترش قدرت کارگران و کشاورزان، تضعیف وابستگی به امپریالیسم، افزایش کنترل عمومی و تعاونی، و دور کردن روابط مالکیتی از حاکمیت سرمایه‌داری استفاده می‌کند، آنگاه این اصطلاح از نظر سیاسی قابل‌دفاع می‌شود—اما تنها پس از آنکه این رابطه اثبات شده باشد. این برچسب نمی‌تواند کارِ تحلیل را برای ما انجام دهد.

سوابقِ مربوط به مالکیت نیز همین نکته را روشن می‌سازند. دولت انقلابیِ خلق بخش دولتی، تأمین اجتماعی، تعاونی‌ها و سرمایه‌گذاری عمومی را گسترش داد، اما گرانادا اقتصادِ مختلطی باقی ماند که در آن تولید و شرکت‌های خصوصی همچنان فعالیت داشتند. قدرت سیاسی بسیار فراتر و سریع‌تر از تحول زیربناییِ مالکیت حرکت کرده بود. این شکاف دلیلی بر این نبود که هیچ اتفاق انقلابی‌ای نیفتاده است. بلکه تضادِ نهفته در خودِ دوره گذار بود: یک دولت انقلابی در تلاش بود جهت‌گیری جامعه را تغییر دهد درحالی‌که همچنان درون روابط تولیدی، ساختارهای طبقاتی و وابستگی‌های اقتصادیِ به‌ارث‌رسیده از نظم قدیم کار می‌کرد.

بنابراین گرانادا تمایزی را تحمیل می‌کند که نیمتز به آن نیاز دارد اما همیشه آن را به‌صراحت بیان نمی‌کند: خصلت طبقاتیِ یک انقلاب را نمی‌توان از درصدهای جمعیتی استنتاج کرد، اما از لفاظی‌های انقلابی نیز نمی‌توان برداشت نمود. ما باید بپرسیم چه کسی قدرت دولتی را اِعمال می‌کند، کدام طبقات از طریق نهادهای جدید سازماندهی می‌شوند، چه اتفاقی برای زمین و تولید می‌افتد، چه کسی سرمایه‌گذاری و مازاد را کنترل می‌کند، آیا کارگران و کشاورزان قدرت تصمیم‌گیریِ واقعی به دست می‌آورند، و این گذار در چه جهتی حرکت می‌کند. واژه «پرولتاریایی» باید نام یک رابطه قدرت باشد، نه اینکه به‌عنوان گواهیِ حسنِ شهرتِ ایدئولوژیک عمل کند.

سپس سال ۱۹۸۳ فرا می‌رسد، جایی که زبان نیمتز از دقت کمتری برخوردار می‌شود. او توصیف می‌کند که گرانادا توسط یک «ضدانقلابِ استالینیستی» سرنگون شد. بحران رهبریِ NJM مسلماً بلوک انقلابی را از درون نابود کرد: بازداشت بیشاپ، مبارزه جناح‌ها، بسیج توده‌ای برای آزادی او، کشتارها در قلعه روپرت و فروپاشی اتوریته سیاسی، ائتلافی را که این فرایند را در کنار هم نگه داشته بود در هم شکست. سپس ایالات متحده به گرانادا حمله کرد و به آنچه از نظم انقلابی باقی مانده بود پایان داد. این‌ها مراحلِ تاریخیِ مرتبطی بودند، اما یک عملیاتِ واحد و تمایزنیافته نبودند، و شواهد توجیه نمی‌کنند که وانمود کنیم چنین بوده‌اند.

روایت روخاس مفیدتر از این برچسب است. او توصیف نمی‌کند که جناحی با یک برنامه منسجم برای احیای سرمایه‌داری بیشاپِ سوسیالیست را سرنگون کرده باشد. او یک مبارزه بر سر رهبری را توصیف می‌کند که در آن مانور جناحی، فرماندهی از بالا، دگماتیسم سازمانی و تحقیر قضاوت سیاسیِ توده‌ها، بر پایگاه مردمی انقلاب چیره شد. گرانادا در حال ایجاد اشکال مشارکت مردمی بود، اما در حل این مسئله که قدرت مؤثر در درون خود حزب انقلابی چگونه عمل می‌کند ناکام مانده بود. وقتی این تضاد منفجر شد، اتوریته حزب خود را جایگزین مشروعیت توده‌ای کرد. کارگران و حامیان عادی به‌آرامی برکناری بیشاپ را نپذیرفتند؛ آن‌ها برای آزادی او بسیج شدند. این خط جناحی را ایدئولوژیک هر چه بنامیم، تأثیر سیاسی آن فاجعه‌بار بود: این امر ائتلاف انقلابی را در هم شکست، مشروعیت دولت را از بین برد و گرانادا را در برابر تهاجم واشنگتن بی‌دفاع گذاشت.

نیمتز همچنین وقتی از حذف‌های رابینسون به سمت انگیزه‌های او می‌رود، فراتر از چیزی که شواهد می‌توانند پشتیبانی کنند گام برمی‌دارد. نیمتز می‌نویسد: «رابینسون به‌جای به رسمیت شناختنِ حقایقی که جهان‌بینی ایده‌آلیستی او را به چالش می‌کشند، انتخاب کرد آن‌ها را پاک کند.» این غیاب قطعاً اهمیت دارد. گرانادا واقعاً یک فرایند انقلابی و بزرگ در میان سیاهان بود که هم‌زمان با تکمیلِ «مارکسیسم سیاه» در حال وقوع بود و ترکیب رهایی سیاهان، مارکسیسم، قدرت دولتی و انترناسیونالیسم در آن، مستقیماً هرگونه جدایی تمیز میان مارکسیسم و سنت رادیکال سیاه را قطع می‌کند. اما حذف، تنها حذف را اثبات می‌کند. این به ما دسترسی به نیت‌های رابینسون را نمی‌دهد. نیمتز برای برنده شدن در استدلالِ سیاسیِ قوی‌تر خود، نیازی به اتهامِ روان‌شناختیِ سوءنیت ندارد.

گرانادا به‌اندازه کافی چیزهای زیادی را ثابت می‌کند. نشان می‌دهد که سیاست انقلابی سیاهان می‌تواند از طریق مارکسیسم توسعه یابد نه خارج از آن. نشان می‌دهد که حاکمیت ملیِ تحت ستم می‌تواند با اتحادِ بین‌المللیِ طبقه کارگر همزیستی داشته باشد. نشان می‌دهد که رهبری انقلابی را نمی‌توان به‌طور مکانیکی با ترکیبِ جمعیتیِ یک جامعه همسان دانست. و فروپاشیِ آن نشان می‌دهد که به دست گرفتن قدرت دولتی، تضاد میان رهبری انقلابی و قدرت سیاسی توده‌ها را حل‌وفصل نمی‌کند. این درس‌ها بسیار سخت‌تر، مادی‌تر و مفیدتر از آن هستند که صرفاً با اعلام بسته شدنِ پرونده چون بیشاپ برچسبِ ایدئولوژیکِ درستی داشت، از آن‌ها عبور کنیم.

اما گرانادا بزرگترین ادعای مادیِ نیمتز را حل‌نشده باقی می‌گذارد. اگر قدرت سیاسیِ پرولتاریا از آن جهت اهمیت دارد که می‌تواند به روابط مالکیتی در زیربنای نابرابری اجتماعی حمله کند، پس انقلاب باید آثار قابل‌اندازه‌گیری‌ای بر خودِ سلسله‌مراتب نژادی بر جای بگذارد. گرانادا بسیار کوتاه دوام آورد و تغییرات اندکی در اقتصاد موروثی خود ایجاد کرد تا بتواند این مسئله را حل کند. کوبا دهه‌ها زمان، حمله‌ای عمیق‌تر به مالکیت سرمایه‌داری و همان میراث برده‌داریِ مزارع را داشت. در آنجا، این استدلال که تحول طبقاتی می‌تواند نژاد را بازسازی کند، باید در مقیاس کامل با تاریخ روبرو شود.

VII. آنچه انقلاب تغییر داد—و آنچه تاریخ از خود به جای گذاشت

نیمتز بزرگترین ادعای نظری خود را در فصل ۴ مطرح می‌کند، هنگامی که از تحلیل مارکس در مورد نژاد به سمت بنیان مادیِ زیرِ نابرابری نژادی حرکت می‌کند. او استدلال می‌کند که «مالکیت خصوصی» پایه و اساس نابرابری اجتماعی است و پرولتاریا موقعیت منحصربه‌فردی را اشغال می‌کند زیرا «دارای منفعتی طبقاتی در الغای مالکیت خصوصی است». کوبا به آزمونِ تاریخیِ این ادعا تبدیل می‌شود. جامعه‌ای ساخته‌شده از طریق فتح، برده‌داری مزارع، سلسله‌مراتب نژادی، سلطه آمریکا و مالکیت سرمایه‌داری، دستخوش یک انقلاب سوسیالیستی می‌شود که به خودِ ساختار مالکیت حمله می‌کند. قضاوت نیمتز تقریباً پیروزمندانه است: «انقلاب پرولتاریایی چه تفاوتی که ایجاد نمی‌کند». اگر نژاد بر اساس یک قانون مستقلِ جدا از مالکیت و قدرت طبقاتی حرکت می‌کرد، تحول انقلابیِ جامعه کوبا نباید زندگی نژادی را تا این حد چشمگیر تغییر می‌داد. اما داد.

مقیاس این تغییر باید جدی گرفته شود. انقلاب به تبعیض و طرد نژادی در حوزه‌های اشتغال، آموزش، زندگی عمومی، مسکن، مراقبت‌های بهداشتی و دسترسی به نهادهای اجتماعی حمله کرد، درحالی‌که خدمات اجتماعیِ همگانی قدرت ثروت خصوصی در تعیین اینکه چه کسی آموزش، دارو، کار و امنیت اولیه را دریافت می‌کند به‌شدت کاهش داد. آفریقایی-کوبایی‌ها که قبل از ۱۹۵۹ به‌طور نامتناسبی در میان فقرا متمرکز بودند، از نظر مادی از همین اقداماتی سود بردند که ثروت موروثی و دسترسی به بازار را به‌عنوان دروازه‌بانانِ زندگی اجتماعی تضعیف کرد. پژوهش‌های بعدی در مورد قشربندی نژادی، به‌جای تظاهر به اینکه کوبای انقلابی صرفاً سلسله‌مراتبِ قدیمی را رنگ‌آمیزیِ مجدد کرد، کار خود را از این دستاوردها آغاز می‌کنند.

این شواهد سلاح جدی‌ای در اختیار نیمتز قرار می‌دهد. مالکیت سرمایه‌داری سیستم اقتصادیِ نامربوطی نبود که در زیرِ یک مشکلِ فرهنگیِ مجزا به نام نژادپرستی قرار داشته باشد. ثروت و مالکیتِ خصوصی مسکن، کسب‌وکارها، دارایی‌های موروثی، فرصت‌های تحصیلی، اشتغال و دسترسی به نهادهای اجتماعی را از طریق سازوکارهای مختلفی شکل می‌داد. نظم نژادی قدیم خود را از طریق همین کانال‌های مادی بازتولید می‌کرد. هنگامی که انقلاب سرمایه‌های بزرگ را مصادره کرد، خدمات اجتماعی را همگانی ساخت و ثروت موروثی را به‌عنوان دروازه‌بانِ اصلیِ آموزش، بهداشت، اشتغال و امنیت اجتماعی تضعیف نمود، به برخی از عمیق‌ترین پایه‌های نابرابریِ نژادی ضربه زد.

بحث خودِ نیمتز دقیق‌تر از فرمول خامِ «سوسیالیسم مسئله نژاد را حل کرد» است. او تصدیق می‌کند که وقتی کوبا فضای وسیع‌تری برای مالکیت خصوصی و فعالیت بازار باز کرد، رفتارهای نژادپرستانه و ضداجتماعی دوباره ظاهر شدند، هرچند «به‌هیچ‌وجه نه به اندازه‌ای» که در ایالات متحده یافت می‌شود. این قیدِ تحدیدی اهمیت دارد زیرا نشان می‌دهد که استدلالِ تجربی از پیش دیالکتیکی‌تر از فشرده‌ترین جمله نظریِ اوست. تضاد در درون خودِ این فصل نهفته است. کوبا ثابت می‌کند که تحول در طبقه و مالکیت چقدر عمیق می‌تواند روابط نژادی را تغییر دهد، درحالی‌که تداوم و ظهور مجدد نابرابری اجازه نمی‌دهد مالکیت به یک حلالِ جادویی تبدیل شود.

سپس نیمتز به ما جمله‌ای می‌دهد که باید تمام بار نظریه او را به دوش بکشد: «نظریه‌ای درباره نژاد که با نظریه‌ای درباره طبقه آغاز نشود، یک ایدئولوژی است.» این جمله محکم فرود می‌آید زیرا خطرِ واقعی‌ای را نام می‌برد. نظریه‌ای درباره نژاد که مالکیت، کار، انباشت و قدرت طبقاتی را رد کند، بخش عمده‌ای از سازوکاری را که از طریق آن نابرابری نژادی خود را بازتولید می‌کند، از دست خواهد داد. اما کوبا اجازه نمی‌دهد این بینش به یک ترتیبِ از پیش تعیین‌شده برای تبیین سخت و سفت شود. مسئله قوی‌تر این نیست که آیا طبقه در انتزاع در درجه اول اهمیت قرار دارد یا خیر. بلکه این است که چگونه سیستم‌های قبلیِ سلطه، از پیش به حیاتِ مادی تبدیل شده‌اند.

قوی‌ترین پیچیدگی از دلِ آثار علمی‌ای بیرون می‌آید که خودِ نیمتز به ویرایش و ترجمه آن‌ها کمک کرده است. در کتاب «نژاد در کوبا»، استبان مورالس دومینگز بر این پافشاری می‌کند که دستاوردهای ۱۹۵۹ عظیم بودند، درحالی‌که این ایده را رد می‌کند که نژادپرستی را می‌توان پس از برقراریِ روابط مالکیت سوسیالیستی به‌سادگی پایان‌یافته اعلام کرد. نابرابری و تبعیض نژادی در شرایطِ دگرگون‌شده بقا یافتند و بنابراین نیازمند مبارزه سیاسی آگاهانه بودند. این نکته دستاوردهای مادیِ انقلاب را تضعیف نمی‌کند. بلکه توضیح می‌دهد چرا این دستاوردها پایانِ مسئله نبودند.

قرن‌ها برده‌داری تنها ایده‌ها را از خود به جای نمی‌گذارد. بلکه ثروت در خانواده‌های خاص، تمرکز افراد در محله‌ها و مشاغل خاص، دسترسی نابرابر به تحصیل، تاریخ‌های مهاجرتیِ متفاوت، شبکه‌های اجتماعی متمایز، شرایط مسکن متفاوت، و مزایای انباشته‌شده‌ای را بر جای می‌گذارد که می‌توانند از لغوِ قانونیِ نهادهایی که در ابتدا آن‌ها را به وجود آورده بودند، جان سالم به در ببرند. یک انقلاب می‌تواند مزرعه‌دار را به‌عنوان یک طبقه نابود کند، بی‌آنکه تمام پیامدهای جامعه مزارع را در همان بعدازظهر ناپدید سازد.

بحران پساشوروی کوبا این رابطه را به شکلی دردناک روشن می‌سازد. انقلاب بسیاری از کانال‌هایی را که از طریق آن‌ها نابرابریِ موروثی می‌توانست خود را بازتولید کند، فشرده و محدود کرده بود. سپس دوره ویژه امنیت اقتصادیِ جزیره را در هم شکست و دولت فضای وسیع‌تری برای گردشگری، خوداشتغالی، حواله‌های ارزی، ارز خارجی و انباشتِ خصوصیِ محدود باز کرد. تفاوت‌های قدیمی ناگهان نیروی اقتصادیِ جدیدی به دست آوردند. خانواده‌هایی که بستگانی در خارج از کشور داشتند می‌توانستند دلار دریافت کنند. خانواده‌هایی که مسکن مطلوبی داشتند می‌توانستند آن را به درآمد تبدیل کنند. افرادی که موقعیت بهتری برای گردشگری و فعالیت خصوصی داشتند، درآمدهایی بسیار فراتر از دستمزدهای دولتیِ عادی به دست آوردند. ازآنجاکه مهاجرت، مسکن، ثروت و منابع خانوادگی در دوران پیش از انقلاب از نظر نژادی نابرابر بودند، بازارِ بازگشایی‌شده از یک خطِ شروعِ خالی آغاز نشد. تحقیقات در مورد قشربندی اجتماعیِ بعدی کوبا نشان داد که این نابرابری‌ها در امتداد خطوط نژادی دوباره در حال ظهورند.

بحث قدیمی نژاد در برابر طبقه سرانجام زیر بار این تاریخ شروع به فروپاشی می‌کند. نژاد به این دلیل بقا نیافت که دارای نوعی استقلالِ عرفانی از حیات مادی بود. بلکه بقا یافت زیرا سلطه نژادیِ پیشین، از پیش به حیاتِ مادی تبدیل شده بود. برده‌داری، جداسازی، مهاجرتِ نابرابر، مالکیت دارایی، مسکن و سلسله‌مراتب شغلی در طیِ نسل‌ها رسوب کرده بودند. هنگامی که سیاست‌های سوسیالیستی بسیاری از سازوکارهایی را که از طریق آن‌ها این رسوبات می‌توانستند انباشته شوند سرکوب کرد، نابرابری نژادی به‌شدت کاهش یافت. هنگامی که روابطِ بازار دوباره کانال‌های انباشتِ نابرابر را گشود، برخی از آن رسوباتِ قدیمی دوباره شروع به تولیدِ تفاوت‌های جدید کردند. به‌عبارت‌دیگر، نژاد دارای حافظه تاریخی است.

این حافظه متافیزیکی نیست. در خانه‌ها، ارثیه‌ها، محله‌ها، پاسپورت‌ها، ارتباطات خانوادگی، تحصیلات، شغل‌ها، دارایی‌های انباشته و دسترسی به بازارها زندگی می‌کند. گذشته فعال باقی می‌ماند زیرا افراد جهانِ مادی‌ای را به ارث می‌برند که با مبارزاتی قبل از تولدشان شکل گرفته است. سرمایه نیازی ندارد که در هر نسل، تمایز نژادی را از نو اختراع کند. می‌تواند از نابرابری‌هایی که پیش از این در بستر اجتماع رسوب کرده‌اند بهره ببرد و آن‌ها را دوباره به فرصت‌هایی برای انباشتِ نابرابر تبدیل کند.

این امر ماتریالیسم نیمتز را تقویت می‌کند، درحالی‌که سلسله‌مراتبِ صُلبِ نهفته در شعار او را در هم می‌شکند. نظریه‌ای درباره نژاد که طبقه، مالکیت، کار و انباشت را رد کند، سازوکاری را که از طریق آن سلطه نژادی خود را بازتولید می‌کند نادیده خواهد گرفت. اما نظریه‌ای که قبل از بازسازیِ برده‌داری، حاکمیت استعماری، زمین، مهاجرت، شهروندی و داراییِ موروثی، شعار «طبقه اولویت دارد» را اعلام می‌کند، می‌تواند نادیده بگیرد که چگونه همین روابط به شکل‌گیری طبقاتی که بعداً آن‌ها را به‌عنوان نقطه شروع در نظر می‌گیرد، کمک کرده‌اند. نظم و ترتیبِ تبیین باید از تاریخ بیاید، نه از سلسله‌مراتبی از مقولات که از پیش تعیین شده باشند.

گزاره وسیع‌تر نیمتز در مورد رهایی پرولتاریا نیز بقا می‌یابد، اما در شکلی دشوارتر. مبارزه پرولتاریا علیه مالکیت سرمایه‌داری می‌تواند راه را برای تحولِ اجتماعی‌ای باز کند که به اندازه‌ای گسترده است تا به نهادهایی حمله کند که نابرابری نژادی را در مقیاسی بازتولید می‌کنند که اصلاحات لیبرال به‌ندرت به آن دست می‌یازد. کوبا این را با قدرتی استثنایی نشان می‌دهد. با این حال الغای مالکیت سرمایه‌داری به دولت انقلابی اجازه نمی‌دهد که مطالعه در مورد نژاد را متوقف کند. جامعه جدید وارثِ افرادی است که توسط جامعه قدیم در جایگاه‌های متفاوتی قرار گرفته‌اند. تا زمانی که ساختمانِ سوسیالیستی آگاهانه این تفاوت‌های موروثی را دگرگون نسازد، سلسله‌مراتب دیروز می‌تواند به موقعیتِ نابرابر فردا تبدیل شود.

بنابراین کوبا نیمتز را رد نمی‌کند. او را وادار می‌کند تا استدلال خود را رشد دهد. قوی‌ترین فرمول‌بندی او نباید این باشد که نظریه نژاد باید با طبقه آغاز شود. بلکه باید این باشد که سلطه نژادی باید به‌طور کاملاً مادی تا پایین‌ترین سطوح بازسازی شود—و این بازسازی ممکن است از طریق استثمار طبقاتی، برده‌داری، فتح استعماری، مالکیت، ملت، قدرت دولتی، مهاجرت یا چندین مورد از آن‌ها به‌طور همزمان عبور کند. انقلاب می‌تواند این روابط را دگرگون سازد زیرا آن‌ها تاریخی‌اند. انقلاب باید به دگرگونی آن‌ها ادامه دهد، زیرا تاریخ با امضای یک فرمان ناپدید نمی‌شود.

این امر ادعای نهایی نیمتز—نقش انقلابی منحصربه‌فردِ پرولتاریا—را در موقعیت بسیار سخت‌تری قرار می‌دهد. اگر موقعیت ساختاری به‌تنهایی همبستگی نژادی تولید نمی‌کند، اگر کارگران می‌توانند از نظر سیاسی متعلق به یک ملت حاکم باشند، اگر مردمان تحت ستم ممکن است پیش از برابر شدن ائتلاف نیازمندِ سازمانِ خودمختار باشند، و اگر حتی تحولِ مالکیت سوسیالیستی وارثِ تضادهایی است که نظم قدیم قرن‌ها صرف ساختن آن‌ها کرده است، پس رهاییِ جهان‌شمول نمی‌تواند تنها توسط موقعیتِ طبقاتی تضمین شود. طبقه‌ای که قادر به پایان دادن به استثمار است هنوز باید از نظر سیاسی تواناییِ مقابله با تمام تاریخی را که مردمِ تشکیل‌دهنده آن طبقه در آن ساخته شده‌اند، پیدا کند.

VIII. هیچ طبقه‌ای جهان‌شمول زاده نمی‌شود

نیمتز درست همان‌جایی به پایان می‌رسد که کلِ استدلال سیاسی‌اش به سمت آن در حرکت بوده است: عاملیت انقلابی. او در فصل ۵ می‌نویسد که «سرمایه‌داری نژادیِ» رابینسون ممکن است راهی برای نقدِ سرمایه‌داری باز کند، اما مخالفت به‌تنهایی چیزی را حل نمی‌کند. «مخالفت با سرمایه‌داری کافی نیست: مهم‌تر این است که شما طرفدار چه چیزی هستید و چگونه به آن دست می‌یابید؟» سپس گزاره‌ای مطرح می‌شود که بارِ کلِ کتاب را به دوش می‌کشد: «تنها طبقه کارگر است که، برای چندمین بار تکرار می‌کنم، منفعتی طبقاتی و ذاتی در پایان دادن به سرمایه‌داری دارد،» زیرا رهایی پرولتاریا مستلزم الغای مالکیت خصوصی است. پس از تمام چیزهایی که نیمتز به داخل استدلال کشیده است—برده‌داری، ناسیونالیسم، استعمار، قدرت سیاهان، مارکس، دو بویس، مالکوم، گرانادا، کوبا—این ادعا سرانجام به سطحِ مناسب خود می‌رسد. پرولتاریا انقلابی نیست چون کارگران از نظر اخلاقی برترند یا به این دلیل که بیشتر از بقیه رنج می‌کشند. امکانِ انقلابی بودنِ آن‌ها از یک تضاد مادی سرچشمه می‌گیرد: کارگران نمی‌توانند استثمار خود را به‌عنوان یک طبقه لغو کنند درحالی‌که رابطه مالکیتی‌ای را که مدام آن‌ها را به‌عنوان نیروی کار مزدی بازتولید می‌کند، حفظ می‌نمایند.

از این تمایز باید دفاع کرد. هویت نژادی حاوی یک برنامه سوسیالیستی نیست. ستم ملی، فقر، حاشیه‌نشینی یا رنج نیز چنین نیستند. یک سرمایه‌دار سیاهپوست همچنان یک سرمایه‌دار است. یک بورژوازی ملی می‌تواند دولتِ استعماری را سرنگون کرده و بانک‌ها، املاک، پلیس و روابط کاریِ آن را به ارث ببرد. یک ملت تحت ستم می‌تواند حاوی منافع طبقاتیِ متضاد باشد. نیمتز حق دارد که پافشاری کند سیاست انقلابی باید به مسئله مالکیت و قدرت پاسخ دهد، نه اینکه صرفاً تشخیص دهد چه کسی مورد ظلم واقع شده است. کنایه طعنه‌آمیزِ «فقط از باراک اوباما بپرسید»ِ او کاملاً به‌جا می‌نشیند زیرا نمایندگی در رأس یک دولت امپریالیستی، روابط حاکم بر مردمِ نمایندگی‌شده را الغا نمی‌کند.

اما کلمه «ذاتی» جایی است که استدلال دشوار می‌شود. یک منفعتِ ساختاری هنوز یک ظرفیتِ سیاسی نیست. کتابِ خودِ نیمتز صدها صفحه را صرف نشان دادن فاصله میان این دو کرده است. اگر کارِ مزدی به‌طور خودکار آگاهی انقلابی ایجاد می‌کرد، پرسش مکرر او—«پرولتاریای سفید به کجا می‌رود؟»—هیچ معنایی نداشت. کارگران می‌توانند علیه رئیس اعتصاب کنند و در همان حیات سیاسی از امپراتوری دفاع نمایند. آن‌ها می‌توانند استثمار در محل کار را درک کنند و درعین‌حال سلسله‌مراتب نژادی، شوونیسم ملی یا اخراجِ شخص دیگری را به‌عنوان بهای امنیت خود بپذیرند. سرمایه به کارگران یک آنتاگونیستِ مشترک می‌دهد؛ درک کامل و ساخته‌شده‌ای از جهان را به دست آن‌ها نمی‌دهد.

شواهد معاصر خود نیمتز، خطر حرکت سریع از فشار اقتصادی به سمت آگاهی طبقاتی را ثابت می‌کند. او انتخابات نوامبر ۲۰۲۴ را «نمایشی گویا» از «عامل پرولتاریایی» می‌خواند و استدلال می‌کند که «میلیون‌ها نفر برای اولین بار به‌عنوان کارگر رأی دادند و نه به‌عنوان سیاهپوست،» زیرا «مسائل جیب» (اقتصادی)، تسلط نژادی قدیمیِ حزب دموکرات بر رأی‌دهندگان سیاهپوست را جابجا کرد. واقعاً چیزی در حال حرکت بود. داده‌های رأی‌دهندگان ۲۰۲۴ تغییراتی میان‌نژادی به سمت ترامپ را در میان رأی‌دهندگان فاقد مدرک دانشگاهی و در میان بخش‌هایی از رأی‌دهندگان سیاهپوست و لاتین‌تبار ثبت کرد. اما «فاقد مدرک دانشگاهی» کلمه دیگری برای پرولتر نیست و رأیی که انگیزه آن قیمت‌ها یا دستمزدها باشد، به‌طور خودکار یک عمل مبتنی بر آگاهی طبقاتی نیست. رأی‌دهندگان خانوارهای عضو اتحادیه به‌سادگی حرکت سیاسیِ جمعیتِ وسیع‌تر فاقد مدرک دانشگاهی را بازتولید نکردند. تشکیلات میانجیِ چگونگیِ تفسیرِ همان فشار اقتصادی توسط کارگران بود. یک کارگر می‌تواند به دلیل فشارِ اجاره، خواربار و دستمزدها علیه دموکرات‌ها رأی دهد و همچنان به میلیاردی رأی دهد که وعده تعرفه‌ها، اخراج‌ها، قدرت پلیس و بازیابی عظمت ملی را می‌دهد. نارضایتی اقتصادی وارد سیاست شده است. اما این به ما نمی‌گوید که سیاستِ کدام طبقه پیروز شده است.

به همین دلیل است که پرسش بهتر نیمتز همچنان باقی می‌ماند: «شما طرفدار چه چیزی هستید و چگونه به آن دست می‌یابید؟» پاسخ این پرسش همه‌چیزهایی را معرفی می‌کند که موقعیتِ ساختاری به‌تنهایی نمی‌تواند تأمین کند: سازماندهی، آموزش سیاسی، نهادهای مستقل، رهبری، ائتلاف‌ها، استراتژی، مشارکت توده‌ای و توانایی انباشته‌شده برای حکومت کردن. طبقه انقلابی باید از نظر سیاسی ساخته شود. هیچ طبقه‌ای با دانشِ حکومت کردن متولد نمی‌شود.

این امر همچنین معنای جهان‌شمولیِ پرولتاریا را تغییر می‌دهد. کارگران با درخواست از هر ملت تحت ستمی برای ترجمه کردنِ تاریخِ خود به یک مناقشه مزدی، جهان‌شمول نمی‌شوند. خودِ طبقه کارگرِ واقعی از طریق برده‌داری، فتح، مهاجرت، سلسله‌مراتب نژادی، ستم ملی، تصرف زمین و شهروندیِ نابرابر ساخته شده است. این روابط از بیرون نرسیدند تا حواس کارگران را از شرایط طبقاتیِ «واقعی»شان پرت کنند. آن‌ها به تولیدِ کارگرانی کمک کردند که اکنون باید با یکدیگر سازماندهی شوند. بنابراین جهان‌شمولی باید با دگرگون ساختن روابط انضمامی‌ای که بخش‌های مختلف نیروی کار را نابرابر نگه می‌دارند، ساخته شود.

این همان عزم و تعینِ بالاتری است که توسط مبارزاتی که نیمتز بازسازی می‌کند تولید شده است. مردمان تحت ستم ممکن است به سازمان‌های خود نیاز داشته باشند تا ظرفیت سیاسیِ کافی برای ورود به یک ائتلاف به‌عنوان افرادِ برابر را به دست آورند. جنبش‌های انقلابی ممکن است پیش از آنکه همه روابط مالکیتیِ موروثی را دگرگون سازند، قدرت دولتی را به دست گیرند. تحول سوسیالیستی ممکن است برخی از قوی‌ترین پایه‌های مادیِ نابرابری نژادی را بشکند درحالی‌که نابرابری‌های قدیمی‌تر را در مسکن، ثروت، جغرافیا، نهادها و آگاهیِ اجتماعی بر جای بگذارد. هیچ‌یک از این‌ها طبقه را بی‌ربط نمی‌سازد. بلکه به ما می‌گوید که تبدیل شدن به یک طبقه انقلابی در واقع نیازمند چیست.

همین معیار باید بر واژه رهبری نیز حاکم باشد. حزبی که خود را پرولتاریایی می‌نامد به همان اندازه مسئله را حل نمی‌کند که سیاستمداری خود را متعلق به طبقه کارگر بنامد. رهبری پرولتاریا باید به‌طور مادی ظاهر شود: سازمان‌های چه کسی سیاست‌ها را شکل می‌دهند، چه کسی مالکیت و سرمایه‌گذاری را کنترل می‌کند، چه کسی در مورد استفاده از مازاد اجتماعی تصمیم می‌گیرد، دانشِ چه کسی وارد برنامه‌ریزی می‌شود، آیا کارگران و مردمانِ تحت‌ستمِ متحد می‌توانند رهبران را برکنار کنند، تصمیمات را تغییر دهند و قدرت مؤثری بر نهادهای بازتولیدکننده زندگی روزمره اعمال کنند؟ جهان‌شمولی انقلابی زمانی واقعی می‌شود که استثمارشدگان بتوانند حکومت کنند، نه زمانی که شخصی به نام آن‌ها حکومت کند.

اینجاست که روشِ نیمتز از سخت‌ترین فرمول او قوی‌تر می‌شود. بزرگترین سهم او اثبات این نیست که مارکس دارای پاسخ کاملی به مسئله نژاد بود که دیگران آن‌قدر احمق بودند که متوجهش نشدند. سهم او احیای مارکسی است که سیاست‌هایش هنگامی که تاریخ با او در تضاد قرار می‌گرفت، تغییر می‌کرد. شورش استعماری، آنچه را که به‌عنوان عاملیت انقلابی به حساب می‌آمد، تغییر داد. ایرلند ملت حاکم را در درون طبقه کارگر آشکار ساخت. روسیه مسیر اجباریِ غربی را در هم شکست. رهایی سیاهان، شکاف نژادی در درون نیروی کار را نمایان کرد. گرانادا تمایز میان ترکیب اجتماعی و رهبریِ طبقاتی-سیاسی را تحمیل کرد. کوبا نشان داد که تحولِ مالکیت چقدر عمیق می‌تواند نابرابری نژادی را بازسازی کند—و تاریخ چقدر سرسختانه می‌تواند در درونِ شرایطِ مادی جدید دوام بیاورد.

بنابراین نیمتز دقیقاً آنجا حق دارد که مخاطرات سیاسی در برابر رابینسون در بالاترین حد خود قرار دارد. رادیکالیسم سیاه با فرار از مارکسیسم به سوی یک متافیزیک نژادیِ بی‌طبقه، انقلابی‌تر نمی‌شود. اما ماتریالیسم تاریخی نیز اگر طبقه به یک جوهر متافیزیکیِ دیگر تبدیل شود، سلاحِ خود را از دست می‌دهد—طبقه‌ای که پیش از آنکه کارگران سازماندهی شوند، از امتیازات ملت حاکم بگسلند، با مردمان تحت ستم ائتلاف بسازند، قدرت مؤثر را به دست گیرند و بیاموزند که چگونه جامعه را بر پایه دیگری بازتولید کنند، به‌طور ازلی و ابدی انقلابی تلقی شود.

جهان‌شمولی پرولتاریا یک امکان تاریخی است که از طریق مبارزه تولید می‌شود، نه تاجی که به‌طور خودکار توسط جامعه‌شناسی اعطا گردد. سلاحِ موجود در کتاب نیمتز، روشی است که او در بهترین حالت خود از آن استفاده می‌کند: مقوله را وارد تاریخ کن و آن را وادار کن برای بقای خود بجنگد. آنچه را جهان را توضیح می‌دهد نگه دار. آنچه را که توضیح نمی‌دهد در هم بشکن. مردمان تحت ستم را دنبال کن، زمانی که مبارزه آن‌ها روابطی را آشکار می‌سازد که نظریه هنوز یاد نگرفته بود آن‌ها را ببیند. وحدت بساز بدون اینکه خواستار تسلیم باشی. به مالکیت حمله کن، بی‌آنکه تظاهر کنی مالکیت تمامیتِ تاریخ است. و هرگز پتانسیلِ انقلابی را با قدرتِ انقلابی اشتباه نگیر.

مارکس واقعی نیازی به محافظت در برابر تاریخ ندارد. او به نوادگانی نیاز دارد که مایل باشند همان کاری را انجام دهند که او زمانی که تاریخ ناقص بودنِ او را ثابت کرد، انجام داد: یاد بگیرند، تجدیدنظر کنند، سازماندهی کنند و به حرکت ادامه دهند تا زمانی که استثمارشدگان و ستم‌دیدگان نه تنها نظریه رهایی، بلکه قدرتِ واقعی ساختنِ آن را در اختیار داشته باشند.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب