رمزگشایی از سخنرانی مسعود پزشکیان در سازمان ملل – مجید افسر

در

,

روز رمزگشایی از سخنرانی مسعود پزشکیان در سازمان ملل

مجید افسر

مجله جنوب جهانی

در یک نگاه: سخنرانی مسعود پزشکیان در سازمان ملل را نمی‌توان صرفاً سخنرانی یک رئیس‌جمهور برای دفاع از سیاست خارجی جمهوری اسلامی دانست؛ این سخنرانی در متن جنگ و در شرایطی ایراد شد که در داخل ایران نیز بر سر معنای «مقاومت» اختلافی جدی شکل گرفته است. یک نگاه، که در سیاست خارجی پزشکیان و عباس عراقچی برجسته‌تر است، مقاومت را نیرویی می‌بیند که سرانجام باید از میدان نظامی به میز مذاکره منتقل شود و از فشار دشمن برای گرفتن امتیاز متقابل استفاده کند؛ نگاه دیگر، که در جبهه پایداری و بخشی از جریان‌های اصولگرای سخت‌گیر دیده می‌شود، بیم آن دارد که مذاکره پیش از تغییر موازنه قدرت به واگذاری تدریجی اهرم‌های ایران منجر شود. در این میان، پرونده هسته‌ای به نقطه آزمون هر دو دیدگاه تبدیل شده است: مسئله فقط باقی ماندن عبارت «حق غنی‌سازی» در متن توافق نیست، بلکه تعداد و نوع سانتریفیوژها، میزان ذخیره، سطح غنی‌سازی، زیرساخت، مدت محدودیت‌ها و امکان بازگشت به ظرفیت پیشین است. گزارش‌های مذاکرات فوریه ۲۰۲۶ حتی از بررسی ایده‌ای موسوم به «غنی‌سازی نمادین» سخن گفته‌اند؛ موضوعی که نشان می‌دهد فاصله میان «به‌رسمیت‌شناختن حق» و «حفظ توان واقعی» می‌تواند بسیار زیاد باشد.


سخنرانی پزشکیان در سازمان ملل در ظاهر مجموعه‌ای از مواضع تند علیه آمریکا و اسرائیل، دفاع از ایران، اعتراض به جنگ و تأکید بر حق حاکمیت ملی بود؛ اما اگر آن را در کنار مسیر مذاکرات ماه‌های گذشته قرار دهیم، معنای سیاسی آن روشن‌تر می‌شود. پزشکیان در همان حال که گفت ایران زیر فشار نظامی تسلیم نخواهد شد، تصریح کرد که تهران آماده گفت‌وگو و مذاکره است، اما نه با زبان زور. در مسئله هسته‌ای نیز جمله‌ای گفت که شاید مهم‌ترین کلید فهم سیاست جناح او باشد: مسئله هسته‌ای در میدان جنگ حل نمی‌شود، بلکه از راه توافقی حل می‌شود که هم درباره صلح‌آمیز بودن برنامه ایران تضمین معتبر بدهد و هم حقوق ایران را حفظ کند.

این ترکیب در نگاه اول متناقض به نظر می‌رسد: چگونه می‌توان هم از مقاومت سخن گفت و هم از مذاکره؟ پاسخ آن در منطق سیاسی پزشکیان و عراقچی این است که این دو را دو روی یک سیاست می‌دانند، نه دو سیاست متضاد. از این دیدگاه، توان نظامی و مقاومت برای آن نیست که ایران را وارد جنگی بی‌پایان کند؛ کارکرد آن این است که هزینه تحمیل اراده آمریکا را بالا ببرد تا در نهایت امکان مذاکره‌ای فراهم شود که نتیجه آن صرفاً عقب‌نشینی ایران نباشد. تماس سه‌ساعته عباس عراقچی با استیو ویتکاف و جرد کوشنر در حاشیه مجمع عمومی سازمان ملل، در حالی که جنگ همچنان ادامه داشت، دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است: تهران هم‌زمان با حفظ موضع سخت در میدان، کانال دیپلماتیک را نیز باز نگه داشته است.

اما درست در همین نقطه است که اختلاف درونی ایران اهمیت پیدا می‌کند. مخالفان این مسیر، به‌ویژه جریان نزدیک به سعید جلیلی و جبهه پایداری، الزاماً نمی‌گویند ایران باید بدون هیچ محاسبه‌ای وارد جنگ شود. استدلال آنها پیچیده‌تر از این است. آنها معتقدند تجربه برجام نشان داد که اگر ایران ابتدا اهرم‌های خود را محدود کند و سپس به وعده‌های طرف مقابل تکیه کند، ممکن است بخش مهمی از قدرت چانه‌زنی خود را از دست بدهد. در مواضع سعید جلیلی نیز مذاکره فی‌نفسه به‌طور مطلق نفی نمی‌شود؛ مسئله آن است که مذاکره نباید بر پایه اعتماد به آمریکا باشد و تحریم، ترور و جنگ باید به‌عنوان ابزارهای فشار دشمن از کارایی بیفتند. در گزارش‌های مربوط به مواضع جلیلی نیز همین تأکید دیده می‌شود که هر توافق پایدار باید بر قدرت ایران و تضمین‌های واقعی، نه صرفاً اعتماد، استوار باشد.

این اختلاف را اگر با عنوان ساده «جنگ‌طلبان در برابر صلح‌طلبان» توضیح دهیم، در واقع صورت مسئله را از بین برده‌ایم. امیرحسین ثابتی، از چهره‌های شاخص جریان پایداری، در مواضع خود بارها پرسیده است که اگر مذاکرات گذشته با وجود وعده‌های دیپلماتیک سرانجام به فشار و جنگ منتهی شده، چرا باید همان مسیر تکرار شود. محمود نبویان نیز در مخالفت با توافق‌هایی که از نظر او تحریم‌ها را به‌طور واقعی رفع نکنند و در برابر آن امتیازهای راهبردی از ایران بگیرند، از تعبیر «خسارت محض» استفاده کرده است. حتی در درون جریان‌های امنیتی و اصولگرای نزدیک‌تر به ساختار قدرت نیز موضع واحدی وجود ندارد؛ برخی مذاکره را می‌پذیرند، اما درباره دامنه امتیازدهی اختلاف دارند. بنابراین بهتر است این صحنه را رقابت چند برداشت از مقاومت بدانیم، نه دو اردوگاه ساده جنگ و صلح.

در یک سوی این اختلاف، پزشکیان و عراقچی قرار دارند که می‌کوشند قدرت نظامی و سیاسی ایران را به یک معامله دیپلماتیک تبدیل کنند؛ در سوی دیگر، جریانی قرار دارد که می‌ترسد همین تبدیل قدرت به مذاکره، در صورت ضعف ضمانت‌ها، به تبدیل قدرت به امتیاز از دست‌رفته منجر شود. تفاوت بسیار ظریفی میان این دو وجود دارد. پرسش نخست این است که چگونه می‌توان از مقاومت برای رسیدن به توافق استفاده کرد؛ پرسش دوم این است که چگونه می‌توان مطمئن شد توافق، خودِ مقاومت را خنثی نمی‌کند.

پرونده غنی‌سازی دقیقاً در مرکز این تناقض قرار دارد. در دوران مذاکرات فوریه ۲۰۲۶، رسانه‌های معتبر بر اساس اظهارات مقام‌های آمریکایی گزارش کردند که موضع رسمی دولت ترامپ «غنی‌سازی صفر» در خاک ایران بوده، اما هم‌زمان امکان بررسی نوعی «غنی‌سازی نمادین» نیز مطرح شده است؛ یعنی مقدار بسیار محدودی از غنی‌سازی که از نظر واشنگتن نتواند مسیر عملی ساخت سلاح ایجاد کند. این گزارش به معنای وجود یک توافق نهایی نبود و حتی درباره جزئیات آن اختلاف جدی وجود داشت، اما از نظر تحلیلی بسیار مهم است، زیرا نشان می‌دهد مذاکره‌کنندگان می‌توانند میان «اصل حق غنی‌سازی» و «میزان ظرفیت واقعی غنی‌سازی» تفکیک قائل شوند.

اینجاست که آن شایعه‌ای که در دوران جنگ درباره «غنی‌سازی نمادین» شنیده می‌شد، ارزش بررسی پیدا می‌کند. اگر منظور از آن این باشد که ایران بتواند در متن توافق بگوید «حق غنی‌سازی ایران به رسمیت شناخته شده است»، اما در عمل تعداد سانتریفیوژها، نوع ماشین‌ها، حجم ذخیره، محل تأسیسات و مدت محدودیت‌ها چنان تعیین شود که برنامه غنی‌سازی دیگر ظرفیت صنعتی پیشین را نداشته باشد، آن‌گاه مسئله صرفاً بازی با کلمات نیست. چنین توافقی ممکن است از نظر حقوقی با عبارت «حق غنی‌سازی» سازگار باشد، اما از نظر ظرفیت راهبردی معنای کاملاً متفاوتی داشته باشد.

این تفاوت در برجام نیز قابل مشاهده بود. برجام حق ایران برای داشتن برنامه هسته‌ای صلح‌آمیز را به‌طور کلی از بین نبرد، اما ظرفیت آن را با مجموعه‌ای از محدودیت‌های دقیق کاهش داد؛ از جمله سقف ۳٫۶۷ درصد برای غنی‌سازی، سقف ۳۰۰ کیلوگرم برای ذخیره اورانیوم غنی‌شده و محدودیت شدید بر تعداد سانتریفیوژهای فعال در نطنز. بنابراین تجربه تاریخی به ما می‌گوید که «حق داشتن فناوری» و «داشتن ظرفیت صنعتی مستقل برای استفاده از آن فناوری» دو مقوله یکسان نیستند.

این مسئله امروز حتی پیچیده‌تر شده است، زیرا در مذاکرات ۲۰۲۶ موضوع فقط درصد غنی‌سازی نبود. گزارش‌های مربوط به پیشنهاد ایران از امکان محدود کردن برنامه، نظارت گسترده آژانس، کاهش یا رقیق‌سازی ذخایر و طراحی برنامه‌ای برای تأمین سوخت راکتورهای مشخص سخن گفته‌اند. انجمن کنترل تسلیحات آمریکا نیز در بررسی این مذاکرات تأکید کرده که ارزیابی برنامه هسته‌ای صرفاً با نگاه کردن به درصد غنی‌سازی ممکن نیست و تعداد و نوع سانتریفیوژها، حجم ذخیره و زیرساخت نیز اهمیت دارند.

به همین دلیل، وقتی پزشکیان در سازمان ملل می‌گوید «نه سلاح هسته‌ای، نه محرومیت از دانش هسته‌ای»، از نظر سیاسی جمله‌ای بسیار روشن است؛ اما برای ارزیابی نتیجه مذاکره هنوز کافی نیست. سؤال اصلی پس از این جمله آغاز می‌شود: دانش هسته‌ای با چه ظرفیتی حفظ خواهد شد؟ چند سانتریفیوژ؟ چه نوع سانتریفیوژی؟ چه میزان ذخیره؟ در چه تأسیساتی؟ با چه محدودیت زمانی؟ آیا محدودیت‌ها قابل بازگشت‌اند یا دائمی؟ و در برابر هر محدودیتی که ایران می‌پذیرد، چه امتیاز اقتصادی و حقوقی واقعی دریافت می‌کند؟

در اینجا نمی‌توان بدون سند گفت که پزشکیان یا عراقچی قصد دارند «غنی‌سازی را نابود کنند و فقط نام آن را نگه دارند». چنین ادعایی در اسناد علنی اثبات نشده است. برعکس، عراقچی بارها بر غیرقابل‌قبول بودن «غنی‌سازی صفر» تأکید کرده و حتی گزارش‌های مربوط به مذاکرات نشان می‌دهند که طرف ایرانی برای حفظ اصل غنی‌سازی و در عین حال ایجاد محدودیت‌ها و ترتیبات اعتمادساز، طرح‌هایی را بررسی کرده است. اما همین واقعیت پرسش مهم‌تری ایجاد می‌کند: آیا حفظ حق غنی‌سازی در یک توافق، هم‌زمان به معنای حفظ ظرفیت راهبردی آن نیز خواهد بود؟ پاسخ این پرسش را نه سخنرانی پزشکیان، نه سخنرانی جلیلی و نه بیانیه آمریکا تعیین می‌کند؛ متن نهایی توافق و اعداد داخل آن تعیین خواهند کرد.

از این زاویه، نگرانی جریان پایداری را نیز نمی‌توان صرفاً به عنوان مخالفت ایدئولوژیک با مذاکره کنار گذاشت. آنها یک تجربه واقعی تاریخی را مقابل دولت می‌گذارند: آمریکا در سال ۲۰۱۸ از برجام خارج شد، در حالی که توافق محصول مذاکره با دولت قبلی آمریکا بود. بنابراین مسئله برای تهران فقط این نیست که امروز چه چیزی در واشنگتن امضا می‌شود؛ مسئله این است که چه تضمینی وجود دارد دولت بعدی آمریکا همان تعهد را کنار نگذارد. این مسئله اعتماد شخصی نیست؛ مسئله دوام تعهدات در ساختار سیاسی آمریکاست. به همین دلیل، حتی اگر یک توافق جدید حاصل شود، ارزش واقعی آن به سازوکارهای اجرایی، مرحله‌بندی متقابل و امکان بازگشت متوازن در صورت نقض تعهدات بستگی خواهد داشت.

اینجاست که یک نکته مهم در مواضع چین درباره پرونده هسته‌ای ایران نیز قابل توجه است. پکن در مارس ۲۰۲۵ رسماً از «رویکرد گام‌به‌گام و متقابل»، توازن حقوق و مسئولیت‌ها و حل‌وفصل سیاسی اختلاف حمایت کرد. این دقیقاً به منطق «امتیاز در برابر امتیاز» نزدیک است. اما هیچ سند معتبری وجود ندارد که بتوان بر اساس آن گفت پزشکیان یا عراقچی رسماً «مدل چین» را پذیرفته‌اند. شباهت در روش مذاکره را می‌توان دید، اما انتقال مدل چین به ایران بدون توجه به تفاوت عظیم قدرت اقتصادی، صنعتی و ژئوپلیتیکی دو کشور تحلیل دقیقی نخواهد بود.

از طرف دیگر، مخالفان مذاکره نیز با یک پرسش جدی روبه‌رو هستند. اگر اصل راهبرد این باشد که ابتدا باید آن‌قدر مقاومت کرد تا دشمن به این نتیجه برسد که هیچ راهی جز امتیاز دادن ندارد، نقطه پایان این فرآیند کجاست؟ جنگی که ماه‌ها ادامه پیدا کند می‌تواند برای طرف مقابل نیز هزینه ایجاد کند، اما هم‌زمان زیرساخت، اقتصاد، زندگی مردم و ظرفیت تولیدی کشور را نیز فرسوده می‌کند. مقاومت اگر قرار است یک سیاست بلندمدت باشد، فقط به توان وارد کردن هزینه به دشمن وابسته نیست؛ به توان یک جامعه برای تحمل فشار و بازسازی خود نیز وابسته است.

همین‌جا باید از شعار «هر حمله چهار برابر پاسخ داده شود» فاصله گرفت. اصل بازدارندگی قابل فهم است: دشمن باید بداند حمله هزینه دارد. اما «پاسخ چهار برابر» یک فرمول سیاسی و رسانه‌ای است، نه یک نظریه کامل بازدارندگی. جالب اینکه نمونه مستند این تعبیر در سال ۲۰۲۶ از سوی اسماعیل سقاب‌اصفهانی، معاون رئیس‌جمهور، مطرح شد و او از پاسخ چهاربرابری به حمله به زیرساخت‌های ایران سخن گفت؛ بنابراین نباید این موضع را بدون سند به جبهه پایداری نسبت داد.

بازدارندگی الزاماً به معنای واکنش مکانیکی نیست. ممکن است یک دولت در یک موقعیت پاسخ سریع بدهد، در موقعیتی دیگر پاسخ را به تأخیر بیندازد، در جایی هزینه اقتصادی ایجاد کند و در جای دیگر از فشار دیپلماتیک استفاده کند. هدف اصلی بازدارندگی این نیست که کشور ضعیف‌تر بتواند از نظر نظامی از قدرت بزرگ‌تر قوی‌تر شود؛ هدف آن است که طرف مقابل نتواند با استفاده از برتری نظامی خود، نتیجه سیاسی مورد نظرش را به‌سادگی تحمیل کند.

در مورد ایران این مسئله اهمیت مضاعف دارد. آمریکا و اسرائیل می‌توانند خسارت‌های بسیار سنگینی به زیرساخت‌های ایران وارد کنند و ایران نمی‌تواند واقعیت برتری نظامی آمریکا را با شعار انکار کند. اما از این واقعیت نیز نمی‌توان نتیجه گرفت که ایران کشوری است که می‌توان با چند حمله آن را وادار به تسلیم سیاسی کرد. جغرافیا، جمعیت، عمق سرزمینی، ظرفیت موشکی و پهپادی، شبکه‌های منطقه‌ای، توان علمی و صنعتی و تجربه چند دهه مقابله با فشار خارجی مجموعه‌ای از عواملی هستند که محاسبه جنگ علیه ایران را بسیار پیچیده می‌کنند. بنابراین مسئله واقعی برای تهران «شکست دادن آمریکا» نیست؛ مسئله این است که آمریکا نتواند از قدرت نظامی خود یک نتیجه سیاسی پایدار به دست آورد.

در همین چارچوب، سیاست پزشکیان و عراقچی را می‌توان «انتقال مقاومت از میدان به میز» نامید. آنها نمی‌گویند ایران باید قدرت خود را کنار بگذارد تا مذاکره ممکن شود؛ دست‌کم در مواضع علنی چنین چیزی نمی‌گویند. منطق آنها این است که ایران باید قدرت خود را حفظ کند تا بتواند با استفاده از آن قدرت، جنگ را به توافق تبدیل کند. در مقابل، منطق پایداری و جریانات نزدیک به آن این است که اگر قبل از توافق، اهرم‌های اصلی ایران محدود شوند، دیگر قدرتی برای تبدیل فشار به امتیاز باقی نمی‌ماند. اختلاف واقعی دقیقاً همین‌جاست.

حتی در جریان مذاکرات اخیر نیز نشانه‌های همین منطق دیده می‌شود. تهران اعلام کرده بود که گشایش هرمز، کاهش فشار نظامی و آزادسازی دارایی‌های ایران باید در کنار یکدیگر دیده شوند و گزارش‌های مربوط به مذاکرات نیویورک نیز از بحث درباره بازگشایی تنگه، رفع فشار نظامی و دارایی‌های بلوکه‌شده حکایت داشتند. این یعنی تهران تلاش می‌کند مسئله هسته‌ای را از مجموعه بزرگ‌تری از مسائل اقتصادی، امنیتی و منطقه‌ای جدا نکند.

در این میان نقش خودِ ساختار سیاسی ایران نیز نمی‌تواند نادیده گرفته شود. ایران و جمهوری اسلامی یکی نیستند؛ همان‌طور که دفاع از حق حاکمیت و استقلال ایران به معنای تأیید همه سیاست‌های داخلی جمهوری اسلامی نیست. مسئله خارجی یک کشور می‌تواند مستقل از ارزیابی ما از ساختار داخلی آن باشد. اما در عین حال، اگر دولت بخواهد مقاومت خارجی را پایدار کند، نمی‌تواند اقتصاد فرسوده، بی‌اعتمادی اجتماعی، ضعف تولید و مشکلات داخلی را موضوعاتی فرعی تلقی کند. قدرت خارجی بدون ظرفیت اجتماعی و اقتصادی داخلی در بلندمدت شکننده می‌شود.

شاید به همین دلیل است که اختلاف میان پزشکیان و مخالفانش فقط درباره مذاکره با آمریکا نیست. اختلاف عمیق‌تر بر سر این است که قدرت ملی چگونه تولید و چگونه مصرف شود. پزشکیان و عراقچی می‌کوشند بخشی از هزینه‌های مقاومت را با توافق، کاهش فشار اقتصادی و باز کردن مسیرهای اقتصادی جبران کنند. جریان پایداری می‌ترسد که هزینه این کاهش فشار، واگذاری اهرم‌های راهبردی باشد. هر دو طرف یک مسئله واقعی را می‌بینند؛ اما خطر اصلی زمانی پدیدار می‌شود که یکی از این دو مسئله، مسئله دیگر را کاملاً حذف کند.

اگر مذاکره بدون قدرت باشد، می‌تواند به معامله‌ای نابرابر تبدیل شود. اگر قدرت بدون دیپلماسی باشد، می‌تواند به جنگ فرسایشی و انباشت هزینه تبدیل شود. اگر حق غنی‌سازی بدون ظرفیت صنعتی باشد، ممکن است «حق» باقی بماند اما توان واقعی کاهش یابد. اگر ظرفیت هسته‌ای بدون سازوکارهای شفاف و قابل راستی‌آزمایی حفظ شود، طرف مقابل نیز می‌تواند ادعا کند که نگرانی‌هایش پاسخ نگرفته است. مسئله دشوار دقیقاً در همین فضای میان این دو قطب قرار دارد.

به همین دلیل، سخنرانی پزشکیان در سازمان ملل را باید بیش از آنکه صرفاً یک سخنرانی ضدآمریکایی دانست، اعلام یک فرمول سیاسی دانست: ایران تسلیم را نمی‌پذیرد، اما مذاکره را نیز ترک نمی‌کند. او می‌خواهد میان «مقاومت» و «مذاکره» دیوار نکشد. اما موفقیت یا شکست این فرمول را لحن سخنرانی تعیین نمی‌کند؛ جزئیات توافق تعیین خواهد کرد.

اگر روزی توافقی روی میز قرار گیرد، آزمون واقعی بسیار ساده‌تر و در عین حال سخت‌تر از شعارهای امروز خواهد بود. باید دید در مقابل هر محدودیت هسته‌ای چه چیزی داده می‌شود؛ محدودیت‌ها چند ساله‌اند؛ آیا برگشت‌پذیرند؛ چه تعداد و چه نوع سانتریفیوژی باقی می‌ماند؛ ذخیره اورانیوم چه سرنوشتی پیدا می‌کند؛ زیرساخت‌ها دست‌نخورده می‌مانند یا نه؛ رفع تحریم دقیقاً به چه معناست؛ ایران واقعاً به درآمد و نظام مالی خود دسترسی پیدا می‌کند یا فقط وعده‌ای روی کاغذ دریافت می‌کند؛ و اگر واشنگتن دوباره از توافق خارج شد، ایران چه اهرم‌هایی برای بازگرداندن وضعیت قبلی خواهد داشت.

این همان نقطه‌ای است که «غنی‌سازی نمادین» از یک اصطلاح دیپلماتیک به یک مسئله تاریخی تبدیل می‌شود. اگر معنای آن صرفاً حفظ یک برنامه کوچک و نمادین باشد، در آن صورت ممکن است یک دولت بتواند از «حفظ حق غنی‌سازی» سخن بگوید، در حالی که ظرفیت صنعتی کشور نسبت به گذشته به‌شدت محدود شده است. اما اگر برنامه‌ای با ظرفیت واقعی، دانش فنی، زیرساخت و امکان توسعه صلح‌آمیز باقی بماند و در برابر آن نیز نظارت معتبر و تعهدات متقابل وجود داشته باشد، آن‌گاه معنای توافق متفاوت خواهد بود. تشخیص این تفاوت فقط با خواندن تیتر توافق ممکن نیست؛ باید متن فنی آن را خواند.

از این منظر، شاید مهم‌ترین پرسش امروز ایران نه این باشد که پزشکیان درست می‌گوید یا پایداری، و نه اینکه مذاکره بهتر است یا جنگ. پرسش عمیق‌تر این است که کدام سیاست می‌تواند استقلال ایران را درازمدت حفظ کند، بدون آنکه کشور را به تسلیم خارجی یا جنگ فرسایشی داخلی و خارجی بکشاند. این پرسش را نمی‌توان با شعار پاسخ داد.

پزشکیان در سازمان ملل گفت ایران آماده گفت‌وگوست، اما زبان زور را نمی‌پذیرد. مخالفان او می‌گویند مذاکره بدون قدرت، چیزی جز پذیرفتن زبان زور در شکل دیپلماتیک نیست. پاسخ واقعی به این اختلاف نه در تبلیغات انتخاباتی، نه در شعارهای خیابانی و نه در سخنرانی‌های تلویزیونی، بلکه در متن هر توافق آینده نوشته خواهد شد.

و شاید دقیقاً همین‌جاست که باید سخنرانی پزشکیان را رمزگشایی کرد: او در سازمان ملل درِ مذاکره را باز گذاشت، اما هنوز نگفته است که بهای باز ماندن این در چه خواهد بود. مخالفانش نیز درِ مذاکره را می‌بندند یا نیمه‌باز نگه می‌دارند، اما هنوز باید نشان دهند که مقاومت بدون یک مسیر سیاسی و اقتصادی برای خروج از جنگ و فشار چگونه می‌تواند به یک پیروزی پایدار تبدیل شود. میان این دو نگاه، سرنوشت واقعی برنامه هسته‌ای، اقتصاد ایران، امنیت منطقه و استقلال کشور قرار گرفته است.

در نهایت، مسئله ایران این نیست که میان «جنگ» و «تسلیم» یکی را انتخاب کند. مسئله این است که آیا می‌توان وضعیتی ساخت که جنگ نتواند ایران را تسلیم کند و مذاکره نیز نتواند ظرفیت راهبردی ایران را تهی کند. اگر چنین توازنی ممکن باشد، آن‌گاه مذاکره ادامه مقاومت خواهد بود؛ و اگر چنین توازنی از بین برود، همان مذاکره‌ای که قرار بود حاصل قدرت باشد، می‌تواند به جایگزین قدرت تبدیل شود. این مرز باریک، امروز مهم‌ترین خطی است که میان پزشکیان و عراقچی از یک سو و مخالفان سخت‌گیرتر آنان از سوی دیگر کشیده شده است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب