زمان به‌مثابه سلاح: چرا رد پیشنهاد ایران از سوی ترامپ می‌تواند جنگ را به بازی فرسایشی تبدیل کند

در

,

زمان به‌مثابه سلاح: چرا رد پیشنهاد ایران از سوی ترامپ می‌تواند جنگ را به بازی فرسایشی تبدیل کند

حسین برزگر

مجله جنوب جهانی

در یک نگاه: رد طرح هفت‌روزهٔ ایران از سوی ترامپ نشان می‌دهد که اختلاف اصلی واشنگتن و تهران دیگر صرفاً بر سر مفاد یک توافق نیست، بلکه بر سر این است که کدام طرف می‌تواند زمان را به ابزار فشار تبدیل کند؛ واشنگتن می‌کوشد با محاصره، تحریم و فشار اقتصادی، هزینهٔ ادامهٔ جنگ را برای ایران افزایش دهد و سپس با مذاکره امتیازات بیشتری بگیرد، در حالی که تهران تلاش می‌کند با حفظ فشار بر گلوگاه هرمز و افزایش هزینه‌های انرژی و حمل‌ونقل، نشان دهد که فشار اقتصادی الزاماً به تسلیم سیاسی منجر نمی‌شود. از این منظر، مسئلهٔ تعیین‌کننده نه صرفاً بازگشایی هرمز، بلکه توزیع هزینه‌های جنگ در میان ایران، آمریکا، کشورهای خلیج فارس، بازار جهانی انرژی و سیاست داخلی ایالات متحده است.

زمان؛ متغیری که هر دو طرف می‌خواهند به نفع خود مصادره کنند

آنچه در پیشنهاد اخیر ایران اهمیت دارد، فقط محتوای شروط آن نیست، بلکه زمان‌بندی آن است. تهران پیشنهاد کرده است که در یک دورهٔ هفت‌روزه، مجموعه‌ای از اقدامات متقابل آغاز شود: رفع محاصرهٔ دریایی بنادر ایران، معافیت فروش نفت از تحریم‌ها، آزادسازی حدود ۱۲ میلیارد دلار از دارایی‌های مسدودشده و برقراری آتش‌بس در جبهه‌های منطقه‌ای؛ در مقابل، ایران بازگشایی تنگهٔ هرمز و آغاز مذاکرات دربارهٔ توافق نهایی را می‌پذیرد. گزارش‌های مستقل نیز چارچوب کلی همین پیشنهاد را تأیید کرده‌اند.

اما واشنگتن این ترتیب را نمی‌پذیرد. منطق دولت ترامپ بر این فرض استوار است که فشار اقتصادی هنوز تمام ظرفیت خود را نشان نداده و بنابراین پذیرش پیشنهاد ایران در این مرحله ممکن است بخشی از اهرم فشاری را که آمریکا ایجاد کرده، از بین ببرد. گزارش رویترز نیز نشان می‌دهد که ترامپ در روزهای پیش از رد پیشنهاد، بر تشدید انزوای اقتصادی ایران تأکید کرده و توافق احتمالی را به شرایط پس از انتخابات میان‌دوره‌ای پیوند زده بود.

بنابراین مسئله را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد: آیا گذشت زمان هزینهٔ بیشتری به ایران تحمیل می‌کند یا به تدریج هزینهٔ بیشتری برای آمریکا و متحدانش ایجاد خواهد کرد؟

این همان نقطه‌ای است که تحلیل ارائه‌شده در منبع به آن می‌رسد. فشار اقتصادی یک متغیر یک‌طرفه نیست. تحریم ممکن است ظرفیت اقتصادی یک کشور را کاهش دهد، اما جنگ نیز هزینه‌هایی برای طرف تحریم‌کننده و متحدان آن ایجاد می‌کند. هرچه جنگ طولانی‌تر شود، هزینه‌های حمل‌ونقل، انرژی، بیمه، امنیت دریایی و تأمین انرژی افزایش می‌یابد و دامنهٔ پیامدها از میدان جنگ به اقتصاد جهانی منتقل می‌شود.

هرمز فقط یک تنگه نیست؛ یک اهرم در اقتصاد سیاسی جنگ است

اهمیت هرمز در این بحران از موقعیت جغرافیایی آن فراتر می‌رود. این تنگه نقطه‌ای است که در آن یک درگیری منطقه‌ای می‌تواند مستقیماً به بازار جهانی انرژی منتقل شود. پیش از جنگ، حدود یک‌پنجم نفت و گاز معامله‌شده در جهان از این مسیر عبور می‌کرد.

از همین‌رو، محاصره یا اختلال طولانی‌مدت در هرمز مسئله‌ای صرفاً ایرانی ـ آمریکایی نیست. کشورهای صادرکنندهٔ نفت در خلیج فارس، شرکت‌های کشتیرانی، بیمه‌گران، پالایشگاه‌ها و اقتصادهای وابسته به واردات انرژی نیز وارد معادله می‌شوند. گزارش رویترز در ۲۲ سپتامبر نیز تأکید کرده بود که اختلال در هرمز و چشم‌انداز بازگشایی آن مستقیماً بر قیمت نفت و شرایط اقتصادی جهانی اثر گذاشته است.

اینجاست که یک تناقض اساسی شکل می‌گیرد. واشنگتن می‌تواند محاصره و تحریم را به‌عنوان ابزار فشار بر اقتصاد ایران به کار گیرد؛ اما اگر تهران بتواند در مقابل، هزینهٔ اختلال در جریان انرژی و تجارت دریایی را افزایش دهد، بخشی از فشار اقتصادی از ایران به مجموعه‌ای بسیار بزرگ‌تر منتقل می‌شود.

به همین دلیل، هرمز در این منازعه به یک اهرم توزیع هزینه تبدیل شده است. طرفی که بتواند هزینهٔ بحران را به بازیگران بیشتری منتقل کند، الزاماً از نظر نظامی قوی‌تر نیست، اما می‌تواند معادلهٔ مذاکره را تغییر دهد.

فشار اقتصادی با تسلیم سیاسی یکسان نیست

یکی از نکات مهم منبع، تمایز میان «تحت فشار بودن» و «آمادهٔ تسلیم شدن» است. این تمایز از منظر اقتصاد سیاسی جنگ اهمیت زیادی دارد.

تحریم، محاصره و محدودیت صادرات نفت می‌توانند درآمد ارزی، تجارت خارجی و توان دولت برای تأمین نیازهای اقتصادی را کاهش دهند. اما نتیجهٔ سیاسی چنین فشاری از پیش تعیین‌شده نیست. دولت تحت فشار ممکن است به مذاکره روی آورد؛ ممکن است امتیاز بدهد؛ اما ممکن است همزمان تلاش کند هزینهٔ طرف مقابل را افزایش دهد تا توازن جدیدی در مذاکرات ایجاد کند.

پیشنهاد ایران را می‌توان در همین چارچوب خواند. تهران با ارائهٔ طرحی که بازگشایی هرمز را در برابر مجموعه‌ای از امتیازات اقتصادی و سیاسی قرار می‌دهد، عملاً می‌گوید بازگشت به وضعیت عادی نیز یک کالای سیاسی است و برای آن باید هزینه پرداخت شود. گزارش‌های اخیر نیز نشان می‌دهند که پیشنهاد تهران اساساً بر احیای چارچوب تفاهم ماه ژوئن و تبدیل اقدامات متقابل به یک مسیر زمانی مشخص استوار بوده است.

در مقابل، محاسبهٔ واشنگتن این است که بازگشایی هرمز باید نتیجهٔ فشار باشد، نه پیش‌شرط معامله. از این زاویه، اختلاف دو طرف دربارهٔ یک بند مشخص از توافق نیست؛ بلکه دربارهٔ ترتیب قدرت در فرایند مذاکره است.

هر طرف می‌خواهد طرف مقابل نخستین علامت عقب‌نشینی را نشان دهد.

جبههٔ انرژی می‌تواند از هرمز فراتر برود

اگر بحران طولانی شود، اهمیت شبکهٔ جغرافیایی آبراه‌های منطقه بیشتر خواهد شد. در چنین شرایطی هرمز تنها نقطهٔ حساس نیست و دریای سرخ و باب‌المندب نیز می‌توانند به بخشی از همان معادله تبدیل شوند.

این موضوع از منظر اقتصادی بسیار مهم است، زیرا امکان دور زدن هرمز نیز محدود است. مسیرهای جایگزین ظرفیت نامحدود ندارند و در صورت گسترش ناامنی به دریای سرخ، بخشی از ظرفیت جایگزینی نیز تحت فشار قرار می‌گیرد. در نتیجه، هرگونه گسترش جغرافیایی جنگ می‌تواند به‌جای ایجاد یک فشار متمرکز بر ایران، یک زنجیرهٔ اختلال در زیرساخت‌های انرژی و حمل‌ونقل ایجاد کند.

گزارش‌های اخیر دربارهٔ تشدید درگیری در یمن و نگرانی کشورهای خلیج فارس نیز نشان می‌دهد که بحران دیگر در محدودهٔ مستقیم ایران و آمریکا محصور نیست. رویترز گزارش کرده است که همزمان با افزایش فشار بر ایران، عربستان و دیگر کشورهای منطقه نیز درگیر پیامدهای امنیتی و اقتصادی این بحران شده‌اند.

در چنین شرایطی، هزینهٔ جنگ می‌تواند از یک ابزار فشار علیه یک کشور به یک هزینهٔ سیستماتیک منطقه‌ای تبدیل شود. این همان جایی است که محاسبهٔ اولیهٔ «فشار بیشتر = امتیاز بیشتر» با یک مشکل ساختاری مواجه می‌شود: فشار می‌تواند واکنش متقابل ایجاد کند و واکنش متقابل می‌تواند هزینه را به بازیگران بیشتری منتقل کند.

انتخابات آمریکا؛ زمان سیاسی در برابر زمان اقتصادی

عامل دیگری که محاسبهٔ ترامپ را پیچیده می‌کند، زمان سیاسی داخل آمریکاست. جنگی که از نظر نظامی برای واشنگتن قابل ادامه باشد، لزوماً از نظر سیاسی و اقتصادی بدون هزینه نیست.

نظرسنجی‌های اخیر رویترز/ایپسوس نشان می‌دهد که جنگ ایران و افزایش هزینه‌های زندگی به مسئله‌ای سیاسی در داخل آمریکا تبدیل شده است. در نظرسنجی سپتامبر، تنها ۳۴ درصد از پاسخ‌دهندگان از حملات آمریکا به ایران حمایت کرده‌اند و رضایت عمومی از عملکرد ترامپ نیز به ۳۲ درصد رسیده است.

همزمان، رویترز گزارش داده است که شماری از نامزدهای جمهوری‌خواه در آستانهٔ انتخابات میان‌دوره‌ای از مواضع قبلی خود فاصله گرفته و خواستار پایان سریع‌تر جنگ شده‌اند؛ در این تغییر موضع، افزایش قیمت سوخت و نگرانی دربارهٔ هزینهٔ زندگی نقش مهمی داشته است.

این داده‌ها به معنای پیش‌بینی نتیجهٔ انتخابات نیستند؛ اما یک واقعیت سیاسی را نشان می‌دهند: زمان برای دولت آمریکا فقط یک ابزار فشار خارجی نیست، بلکه یک متغیر داخلی نیز هست.

از این منظر، انتظار می‌تواند برای واشنگتن سودمند باشد، اما انتظار نامحدود نیست. هر هفتهٔ اضافی می‌تواند فشار اقتصادی بر ایران را افزایش دهد، اما همزمان ممکن است هزینه‌های انرژی، حمل‌ونقل و فشار سیاسی داخلی آمریکا را نیز افزایش دهد.

بنابراین، زمان در این جنگ یک دارایی خنثی نیست. هر دو طرف می‌کوشند آن را به سرمایهٔ چانه‌زنی تبدیل کنند.

مسئلهٔ اصلی: چه کسی مجبور خواهد شد نخستین امتیاز واقعی را بدهد؟

در نهایت، اهمیت رد پیشنهاد هفت‌روزهٔ ایران را نباید فقط در این دید که یک طرح آتش‌بس رد شده است. اهمیت اصلی آن در آشکار شدن منطق مذاکره‌ای دو طرف است.

ایران می‌گوید بازگشت جریان عادی انرژی و تجارت باید در چارچوب امتیازات متقابل صورت گیرد. آمریکا می‌گوید فشار موجود باید ادامه یابد تا تهران شروط بیشتری را بپذیرد. هر دو طرف در عین حال کانال مذاکره را کاملاً نبسته‌اند. تهران هنوز از طریق میانجی‌ها در انتظار پاسخ رسمی واشنگتن است و واشنگتن نیز در هفته‌های گذشته امکان ادامهٔ تماس‌های دیپلماتیک را کاملاً منتفی نکرده بود.

به همین دلیل، تناقض ظاهری کنونی را باید جدی گرفت: هر دو طرف مذاکره می‌خواهند، اما هیچ‌کدام نمی‌خواهد هزینهٔ بازگشت به مذاکره را خودش بپردازد.

اگر واشنگتن انتظار داشته باشد که فشار اقتصادی به‌تنهایی ایران را وادار به پذیرش شروط گسترده‌تر کند، مسئلهٔ هرمز نشان می‌دهد که تهران ابزارهایی برای انتقال بخشی از هزینهٔ بحران به طرف مقابل و محیط منطقه‌ای آن دارد. از سوی دیگر، اگر ایران تصور کند که افزایش هزینه‌های انرژی و حمل‌ونقل به‌سرعت آمریکا را مجبور به پذیرش شروط تهران خواهد کرد، با خطر محاسبهٔ نادرست دربارهٔ تحمل سیاسی و اقتصادی واشنگتن روبه‌رو خواهد بود.

بنابراین، محتمل‌ترین ویژگی مرحلهٔ بعدی نه یک پیروزی فوری یکی از طرفین، بلکه ادامهٔ چانه‌زنی از طریق فرسایش متقابل است؛ وضعیتی که در آن تحریم، انرژی، کشتیرانی، انتخابات، امنیت منطقه‌ای و دیپلماسی همگی به اجزای یک میدان واحد تبدیل می‌شوند.

در این میدان، مسئله دیگر فقط این نیست که چه کسی قدرت نظامی بیشتری دارد. مسئله این است که کدام طرف می‌تواند هزینهٔ زمان را بهتر تحمل کند و کدام طرف زودتر به توافق نیاز پیدا خواهد کرد. رد پیشنهاد ایران از سوی ترامپ نشان می‌دهد که واشنگتن فعلاً بر این فرض حرکت می‌کند که پاسخ این پرسش به سود آمریکا خواهد بود. اما خودِ ساختار بحران نشان می‌دهد که این فرض هنوز اثبات نشده است.

این نسخه، ساختار منبع چینی را تکرار نمی‌کند و محور آن را به اقتصاد سیاسی جنگ، زمان به‌عنوان ابزار چانه‌زنی، هرمز به‌عنوان اهرم توزیع هزینه، و تناقض فشار اقتصادی و تسلیم سیاسی منتقل می‌کند. ادعاهای روزِ مربوط به پیشنهاد هفت‌روزه، رد آن، وضعیت هرمز و داده‌های نظرسنجی نیز با گزارش‌های منتشرشده در ۲۵ تا ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۶ تطبیق داده شده‌اند.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب