
پایگاههایی که دیگر پایگا نیستند: بنبست امپراتوری در خلیج فارس و اروپا
جان میرشایمر
ترجمه و تنظیم مجله جنوب جهانی
در یک نگاه
خروج آخرین نیروهای آمریکایی از عراق پس از بیستوسه سال را نباید پایان یک ماجراجویی یا نشانهی خردمندی تازهی واشنگتن دانست؛ این خروج حلقهای از عقبنشینی ساختاری امپراتوریای است که شبکهی پایگاههای پیشرفتهاش در برابر موشک و پهپاد نسبتاً ارزان آسیبپذیر از آب درآمده و جنگ ایران این آسیبپذیری را برای همگان عریان کرده است. ایالات متحده در خلیج فارس نه میتواند بار جنگ را بر دوش متحدانش بگذارد، چون متحدی توانا در برابر ایران در اختیار ندارد، و نه میتواند بیدغدغه کنار بکشد، چون هم ملاحظات ساختاری پیوند با اسرائیل و هم منطق خود جنگ راه سازش را بر او میبندد. از همین رو به محاصره و خفهسازی اقتصادی روی آورده که خود فشاری سنگین بر ناوگان دریایی آمریکا و بر اقتصاد جهان، بهویژه کشورهای واردکنندهی انرژی در جنوب جهانی، تحمیل میکند. پادشاهیهای نفتی میان همزیستی ناگزیر با ایران و جستوجوی بازدارندگی هستهای سرگردان ماندهاند و اروپا نیز که همین منطق عقبنشینی را از سوی متحد آتلانتیکیاش تجربه میکند، بهجای سازش با روسیه راه نظامیگری بدون ارتش را برگزیده است. جمعبندی تحلیل این است که تضاد بنیادین این دوران نه میان «جهان آزاد» و دشمنانش، بلکه میان ظرفیتهای فروکاستهی یک قدرت جهانی و تعهدات ایدئولوژیک، مالی و ائتلافیای است که همان قدرت برای خود ساخته است.
وقتی از عقبنشینی آمریکا سخن گفته میشود، دو برداشت رایج راه را بر فهم ماجرا میبندد. برداشت نخست عقبنشینی را تصمیمی آگاهانه و حسابشده میانگارد، گویی واشنگتن به میل خود تصمیم گرفته است منابعش را از خاورمیانه به شرق آسیا منتقل کند و تنها باید منتظر ماند تا این جابهجایی سامان یابد. برداشت دوم، که بیشتر در رسانههای مخالف دیده میشود، همان عقبنشینی را فروپاشی کامل و پایان حضور آمریکا میپندارد. هیچیک از این دو با واقعیت مادی همخوان نیست. آنچه در خلیج فارس رخ میدهد کاهش اجباری حضور نظامی مستقر است، در حالی که ابزارهای دیگر سلطه، از تحریم و محاصره تا بمباران از راه دور و شبکهی اتحادهای سیاسی، همچنان فعال میمانند و حتی پررنگتر میشوند. فهم این تمایز میان «کاهش حضور» و «پایان سلطه» کلید خواندن رویدادهایی است که این روزها از تنگهی هرمز تا مرز کالینینگراد یکی پس از دیگری رخ میدهد.
هنگامی که ترامپ در سازمان ملل ایران را به نابودی پس از انتخابات میاندورهای تهدید میکند و همزمان آخرین سربازان آمریکایی عراق را ترک میکنند، ظاهر این دو رویداد با یکدیگر نمیخواند. تهدید به نابودی از ارادهای برای تشدید جنگ حکایت دارد و خروج از عراق از گریز از آن. این تناقض ظاهری را فقط با تفکیک میان زبان سیاست داخلی آمریکا و ظرفیت واقعی دولت آمریکا میتوان حل کرد. سخنرانی در تریبون جهانی به رأیدهندگان، متحدان و مشاوران انتخاباتی گفته میشود؛ اما آنچه در میدان رخ میدهد را مهمات انباشتهشده، ناوهای موجود، لجستیک ناوگان و آسیبپذیری پایگاهها تعیین میکند. تحلیل پیشرو میکوشد نشان دهد که فاصلهی میان این دو سطح، یعنی میان بلاغت امپراتوری و توان مادی آن، همان گسل اصلی تحولات امروز است.
پایگاههای آسیبپذیر و پایان یک معماری امنیتی
نظم امنیتیای که ایالات متحده پس از جنگ دوم جهانی و بهویژه پس از فروپاشی شوروی در خلیج فارس ساخت، بر سه پایه استوار بود: پایگاههای دائمی و ناوگانهای مستقر، وابستگی امنیتی پادشاهیهای نفتی، و بازگشت درآمدهای نفتی به بازارهای مالی غرب. پایگاه دریایی بحرین، که مقر ناوگان پنجم آمریکا بود، نمونهی کامل این معماری به شمار میرفت؛ جایی که هم قدرتنمایی در برابر ایران ممکن میشد و هم کنترل بر مسیرهای انرژی که شریان اقتصاد جهان است. اما از بیستوهشتم فوریه، یعنی آغاز جنگی که با کارزار چهلروزهی بمباران آمریکا و اسرائیل علیه ایران شروع شد، آشکار شد که فرض اصلی این معماری، یعنی تفوق ناوها و جنگندهها بر هر حریف منطقهای، دیگر برقرار نیست. موشکهای بالستیک و پهپادهای ایران به شکلی که حتی بسیاری از تحلیلگران پیش از جنگ تصور نمیکردند مؤثر از کار درآمدند و پایگاههایی را که قرار بود نماد بازدارندگی باشند به اهدافی ثابت و آسیبپذیر بدل کردند. پایگاه بحرین عملاً از کار افتاد و پرسش بازسازی آن بیش از آنکه نظامی باشد پرسشی از جنس اقتصاد سیاسی است.
منطق این پرسش ساده است اما پیامدهای سنگینی دارد. بازسازی یک پایگاه ثابت پرهزینه است و هزینهی آن از پیش به سود دشمن حساب میشود، چون هر سال که میگذرد ایران موشکهای بیشتر، دقیقتر و کشندهتر و پهپادهای بیشتری میسازد و پایگاه بازسازیشده از پایگاه پیشین نیز آسیبپذیرتر خواهد بود. در جنگهای صنعتی قرن بیستم قدرت مستقر در یک نقطه نشان توان بود؛ در عصر سلاحهای ارزان و دقیق، همین استقرار به سرمایهی بیدفاع تبدیل میشود که دشمنی با هزینهی اندک میتواند آن را تهدید کند. امپراتوریای که ساختار سلطهاش بر پایهی انباشت پایگاه بنا شده است، ناگهان خود را با نابرابری هزینه روبهرو میبیند، نابرابریای که بهطور مادی به سود نیروی دفاعی ارزان و به زیان نیروی مهاجم گران است. این نکته را باید در برابر هر روایتی نگه داشت که عقبنشینی را صرفاً «تصمیم سیاسی» مینامد.
از این منظر خروج از عراق را نیز باید در پیوند با همین تحول خواند. آمریکا از نوزدهم مارس ۲۰۰۳، که جنگ علیه عراق را آغاز کرد، تقریباً بیوقفه در این کشور حضور داشت؛ پس از کاهش چشمگیر نیروها در نخستین سالهای دههی گذشته، با ظهور داعش در ۲۰۱۴ شمار قابلتوجهی سرباز دوباره وارد شد و از آن زمان تا امروز مانده بود. اکنون که این حضور پایان میگیرد، تنها عراق نیست که به نیروی نظامی آمریکا بینیاز میشود؛ منطق عمومی کاهش نیروها در دیگر کشورهای منطقه نیز بهروشنی آشکار است. در عراق، پیوند دو دولت ایران و عراق، که هر دو اکثریت شیعه دارند و در سالهای اخیر تقریباً همسو عمل کردهاند، خروج آمریکاییها را طبیعیتر از هر جای دیگر میسازد. اما در عربستان، کویت و امارات، که حکومتهایی سنیاند و امنیتشان را از چتر آمریکا دریافت میکردند، همین خروج پرسشی بسیار دردناکتر را پیش میکشد.
طبقهی حاکم در این پادشاهیها شکل ویژهای از سرمایهداری رانتی را نمایندگی میکند که ثروتش از صدور نفت و بازگرداندن مازاد آن به اوراق بهادار و داراییهای غربی تأمین میشود. امنیت این طبقه تا امروز بر قراردادی نانوشته استوار بود: آمریکا امنیت میدهد و در عوض نفت، سرمایه و بازار تسلیحات به آن میرسد. جنگ ایران این قرارداد را از دو سو زیر سؤال برد. نخست آنکه آمریکا نتوانست امنیت وعدهدادهشده را تأمین کند و پایگاهها و تأسیسات انرژی این کشورها به هدف حمله بدل شدند؛ دوم آنکه همان آمریکا، بهواسطهی همکاری با اسرائیل در آغاز جنگ، این کشورها را به گردابی کشاند که خود در پی آن نبودند. پادشاهیهایی که هزاران میلیارد دلار از مازاد نفتی خود را به اقتصاد آمریکا سپرده بودند، اکنون درمییابند که بابت آن نه امنیتی دریافت کردهاند و نه ضمانتی. اگر حاکمی در ریاض یا ابوظبی امروز بنشیند و بیندیشد که پیوند با واشنگتن تا کجا به نفع اوست، پاسخ دیگر مانند گذشته روشن نیست.
نردبان تشدید، مهمات گرانبها و ریسمان محاصره
جنگ ایران در سه مرحلهی متمایز پیش رفته است. نخست کارزار چهلروزهی بمباران که آمریکا و اسرائیل با هم به آن دست زدند؛ سپس مرحلهای از اقدامهای متقابل محدود که هفتهها ادامه یافت و در آن ایران به کشتیها در تنگهی هرمز حمله میکرد، آمریکا به اهدافی در ایران پاسخ میداد و ایران در پاسخ به اهدافی در کشورهایی چون عربستان و کویت، که میزبان پایگاههای آمریکایی بودند، میزد؛ و سرانجام مرحلهی کنونی که در آن ایالات متحده از بالا رفتن از نردبان تشدید پرهیز میکند. چهار کشتی در یک شب هدف قرار میگیرند و واشنگتن پاسخ نظامی نمیدهد. این خویشتنداری را نباید به حساب نرمش اخلاقی گذاشت؛ دو انگیزهی کاملاً مادی پشت آن است. اول آنکه الگوی اقدام متقابل نتیجهای نداشت و ایران را از مسیرش بازنداشت. دوم و مهمتر آنکه هر دور این تبادل آتش مهمات پرهزینهی آمریکا را مصرف میکرد، مهماتی که تولید جایگزین آن زمانبر است و ظرفیت صنعتی دفاعی آمریکا برای جنگ فرسایشی بلندمدت ساخته نشده است.
به جای ماشین جنگی، اکنون سلاح اقتصادی در صدر قرار گرفته است. این سلاح دو دسته دارد: محاصرهی دریایی ایران و راهبردی که اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، پیش میبرد و هدفش قطع کامل پیوندهای اقتصادی ایران با بقیهی جهان است. کسانی که در واشنگتن این دو را دو برگ برنده میدانند گمان میبرند ایران را به نقطهی شکست میرسانند. اما همین جا لازم است میان درد و تسلیم تمایز گذاشت. تردیدی نیست که فشار اقتصادی دردی عظیم بر مردم ایران وارد میکند و این فشار، چنان که همیشه در جوامع طبقاتی رخ میدهد، بیش از همه بر دوش مزدبگیران، حقوقبگیران و دهکهای پایینتر میافتد، در حالی که شبکههای رانتی و دلالی همواره راههای دور زدن را مییابند. ایران نیز آنگونه که برآوردها نشان میدهد نفت کافی روی آبها دارد که تا دسامبر دوام بیاورد. اما فرض کنیم فشار ایران را به لبهی فروپاشی برساند. رفتار تاریخی دولتهایی که با تهدید وجودی روبهرو هستند نشان نمیدهد که دستها را بالا ببرند؛ آنها شدت میدهند و هر فرصتی برای وارد آوردن درد به حریف را به کار میگیرند.
اینجا باید به جغرافیای اقتصادی منطقه نگاه کرد، چون همان جغرافیا نشان میدهد که ایران چه ابزارهایی در اختیار دارد. بر پایهی برآوردهای ردیابی نفتکشها، میزان بارگیری نفت در بندر رأس تنوره، بندر اصلی عربستان سعودی، از حدود یک و نیم میلیون بشکه در روز در آغاز سپتامبر به حدود شش و نیم میلیون بشکه در روز رسیده است، و خط لولهی شرقبهغرب عربستان که مدتی از کار افتاده بود اکنون با حدود چهل درصد ظرفیت کار میکند و به سوی ظرفیت کامل در حرکت است. این اطلاعات دوگانه را ایجاد میکند. از یک سو بیشتر شدن جریان نفت از مسیرهای جایگزین اهرم چانهزنی ایران را میکاهد و برخی تحلیلگران را به این نتیجه رسانده که تهران چارهای جز تشدید ندارد؛ از سوی دیگر همین مسیرها اهدافی روشن و ثابت هستند: رأس تنوره، خط لوله، فجیره در امارات و تأسیسات دیگر. ایران میتواند، هرچند محتملترین گزینه نیست، همین نقاط را هدف بگیرد تا برگ برندهاش را بازگرداند. پیشبینی آنچه یک هفته بعد رخ میدهد دشوار است، زیرا این جنگ از هر دو سو ظرفیت تشدید بالایی دارد.
فشار بر آمریکا هم کمتر از ایران نیست، هرچند در سخنرانیهای رسمی دیده نمیشود. محاصرهی ایران بار سنگینی بر نیروی دریایی آمریکا میگذارد که به اندازهی کافی بزرگ نیست و با از دست رفتن پایگاه بحرین، خدمات لجستیک حفظ محاصره بسیار پرهزینهتر شده است. مهمتر از آن نشانههایی است که در بازارهای مالی دیده میشود: قیمت نفت، بازده اوراق قرضه و شاخصهای دیگر نشان میدهند که اقتصاد غرب حتی با افزایش جریان نفت از خلیج فارس به آرامش پیشین بازنگشته است. اگر ایران بندرهایی چون رأس تنوره و فجیره را ببندد، که از نظر فنی بهسادگی از عهدهاش برمیآید، فشار مالی و سیاسی بر واشنگتن بهمراتب بیشتر میشود. میتوان با اطمینان گفت که مشاوران ترامپ، از جمله بسنت، پشت درهای بسته بسیار بیشتر از آنچه در اظهارات عمومی نشان میدهند از جهتگیری این ماجرا نگراناند.
اما این فقط بخشی از تصویر است، چون هزینهی این رویارویی تنها میان دو طرف تقسیم نمیشود. انتقال شوک نفتی به اقتصاد جهان از راه قیمتها و بازده اوراق قرضه همان سازوکاری است که بار جنگ امپراتوری را بر دوش ضعیفترینها میگذارد. کشورهای واردکنندهی انرژی در جنوب آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، که ذخایر ارزی کم و بدهی دلاری بالایی دارند، با افزایش قیمت سوخت و تنگتر شدن شرایط وامدهی مواجه میشوند و کارگران مهاجرشان در همان پادشاهیهای خلیجی که در خط مقدم خطر قرار گرفتهاند زندگی میکنند. بنابراین رویارویی ایران و آمریکا مسئلهای میان دو دولت نیست؛ تنگهی هرمز نقطهای است که در آن تضاد قدرتهای بزرگ به هزینهی زندگی روزمرهی میلیاردها انسان تبدیل میشود.
سپردن بار: اروپا آری، خلیج فارس نه، اسرائیل برعکس
یکی از مفاهیم کلیدی در بحث از افول قدرتهای بزرگ، راهبرد سپردن بار به دیگری است، یعنی واداشتن یک متحد به پذیرش هزینهی جنگ تا قدرت مرکزی بتواند منابعش را جای دیگری به کار گیرد. این راهبرد تنها زمانی کار میکند که متحدی توانا و مشتاق در دسترس باشد. در اروپا چنین متحدی وجود دارد. اروپاییها عمیقاً به جنگ اوکراین متعهد شدهاند و آمادگی دارند هزینهی مالی و نظامی آن را بهجای آمریکا بپذیرند، و ایالات متحده نیز از همین فرصت بهره میبرد تا خود را تا حد ممکن عقب بکشد. اینجا سپردن بار واقعاً کار میکند. در خلیج فارس اما چنین کسی نیست. عربستان، امارات و کویت هیچکدام توان ورود به نبرد مستقیم با ایران را ندارند و به همین دلیل دههها زیر چتر امنیتی آمریکا زیستهاند. آنها میدانند که در جنگ با ایران بازنده خواهند بود و بنابراین به آمریکا نیاز دارند. پس راهبرد سپردن بار در این منطقه بیمعناست.
این بازی وارونه برای شناخت ساز و کار تصمیمگیری در واشنگتن بسیار گویاست. آنچه اسرائیل میخواهد و آنچه منافع آمریکا اقتضا میکند در برخورد با ایران همسو نیست، اما تجربهی دههها نشان داده است که با توجه به قدرت لابی اسرائیل در ایالات متحده، واشنگتن در نهایت همیشه به آهنگ اسرائیل میرقصد؛ در مسئلهی فلسطین چنین بود و در مسئلهی ایران نیز چنین است. میتوان گفت که اسرائیل و لابیاش برای آیندهی قابل پیشبینی قفلی محکم بر سیاست آمریکا در خاورمیانه زدهاند، بهگونهای که اگر بگوییم سیاست خارجی آمریکا را کنترل میکنند اندکی اغراق کردهایم، اما در خاورمیانه به آن بسیار نزدیک میشوند. این نفوذ البته در بستر مادیای عمل میکند که ساختهی کارکرد راهبردی اسرائیل برای امپریالیسم در منطقه، صنایع تسلیحاتی درهمتنیده و سرمایهگذاریهای بلندمدت نظامی است، و لابی کانال سیاسی مؤثر آن به شمار میرود.
نتیجه آن است که منافع دو متحد در برخورد با ایران همپوشان نیست و بارها نیز در تاریخ مناسباتشان ناهمسو بوده است؛ از مسئلهی فلسطین گرفته تا محاسبهی هزینهی تقابل با ایران. آمریکا با کاهش حضورش در منطقه منفعت دارد که با تهران به نوعی همزیستی عملی برسد، همزیستیای که بتواند فشار را بکاهد و امکان انتقال منابع به شرق آسیا را فراهم کند، هدفی که سالهاست در رأس برنامهی سیاست خارجی آمریکا قرار دارد. اما اسرائیل چنین همزیستیای را نمیخواهد. آنچه اسرائیل در عمل دنبال میکند تخریب ایران و تجزیهی آن به چند واحد است، همان الگویی که در سوریه تجربه کرد. این هدف، که ریشه در محاسبهی امنیتی و توسعهطلبی منطقهای دارد، تغییر نخواهد کرد. به همین دلیل آمریکا در موقعیتی قرار میگیرد که هم حضور نظامی چشمگیر پیشین را نمیتواند حفظ کند و هم به سبب پیوندهایش با اسرائیل کمتر قادر است راه سازش با ایران را برگزیند. افکار عمومی آمریکا درباره اسرائیل بهشدت تغییر کرده است، و این تغییر ممکن است روزی در سطح سیاستگذاری نیز نمود پیدا کند؛ اما برای آیندهی نزدیک چنین چیزی دیده نمیشود.
لایهی دیگر این بنبست مسئلهی هستهای است. اگر توافقی تازه، شبیه برجام، شکل نگیرد، و اگر ایران، حتی بدون تصمیم به ساخت بمب، از نظر آمریکا و اسرائیل در مسیر آن به نظر برسد، انگیزهی حمله برای هر دو بسیار زیاد خواهد بود. و خروج از پایگاههای منطقه این امکان را از بین نمیبرد، چون بمبافکنهای رادارگریز بی۲ که در پایگاه دیهگو گارسیا مستقرند، موشکهایی که از فاصلهی دور شلیک میشوند و نیروی هوایی اسرائیل بینیاز از حضور در خلیج فارس توان حمله به تأسیسات ایران را دارند. این یعنی کاهش حضور نظامی لزوماً به معنای کاهش خطر جنگ نیست؛ میتواند صورتی از جنگ را جایگزین کند که کمتر دیده میشود، از مسافتی دورتر انجام میگیرد و هزینهی سیاسی کمتری برای تصمیمگیران دارد. برای ایران نیز دشواری آشکار است: دولتی که از آغاز با تهدید وجودی مواجه است، بهطور طبیعی به سوی داشتن توانایی آستانهای، یعنی دانش و مواد لازم برای ساخت سلاح در صورت ضرورت بیآنکه آن را بسازد، کشیده میشود، و همین راه ایران را در برابر حمله آسیبپذیرتر میکند.
پادشاهیهای نفتی میان همزیستی و بمب
اگر آمریکا دیگر نتواند یا نخواهد مانند گذشته امنیت پادشاهیهای خلیج فارس را تضمین کند، آنها چه خواهند کرد؟ این پرسش را بهجای شعار باید به زبان منافع طبقاتی و موازنهی قدرت پاسخ داد. روسیه و چین هیچیک ظرفیت یا ارادهی تأمین امنیت این کشورها را ندارند؛ آنها در حاشیه میتوانند یاری برسانند، اما نه در حدی که جای آمریکا را بگیرند. پس برای حاکمان عربستان، امارات و کویت دو راه باقی میماند. راه نخست یافتن نوعی همزیستی عملی با ایران است، راهی که برای عراق، به دلیل پیوند مذهبی و سیاسی، آسان است و برای حکومتهای سنی بسیار دشوارتر، اما با این همه عاقلانهترین گزینه به شمار میرود. راه دوم جستوجوی بازدارندگی هستهای است. سلاح هستهای را نمیتوان بهسادگی ساخت و ایالات متحده و اسرائیل برای جلوگیری از آن تلاشی عظیم خواهند کرد؛ اما دستکم در محاسبهی بقا، در فهرست گزینههای هر دولت سنی منطقه قرار میگیرد.
نباید فراموش کرد که این انتخاب میان همزیستی و بمب فقط تصمیم حاکمان نیست و بر پایهای مادی استوار است. طبقهی حاکم رانتی خلیج، که ثروتش را با پیوند به بازار جهانی انرژی و بازار مالی غرب ساخته، برای همزیستی با ایران باید از بخشی از امتیازهایی بگذرد که از موقعیت میاندار میان غرب و منطقه به دست میآورد؛ و برای رفتن به سوی سلاح هستهای باید خطر حملهای را بپذیرد که تأسیسات انرژیاش، یعنی همهی پایهی ثروتش، نخستین قربانی آن خواهد بود. دشواری این وضع همان است که امپریالیسم پیش از این در دیگر نقاط جهان نیز تجربه کرده است: متحدان وابستهای که به حمایتش اتکا کردهاند، هنگام عقبنشینی ناگهان خود را در برابر تصمیمهایی مییابند که هرگز برای آن آماده نبودند.
ایران را نیز نباید با تصویری که رسانههای جریان اصلی غرب میسازند سنجید. در تاریخ جدید دولت ایران هیچ نشانهای وجود ندارد که جنگی را آغاز کرده باشد و هرگز علاقهای به آغاز جنگ علیه هیچیک از همسایگانش نشان نداده است؛ جنگ ایران و عراق با تهاجم عراق آغاز شد. با وجود بلاغت غرب، این دولتی نیست که در پی راه انداختن جنگ و فتح سرزمین باشد. هرجا ایران بسیار تجاوزکارانه رفتار کرده، پاسخ به تجاوز آمریکا و اسرائیل بوده و چارهای جز آن نداشته است. از همین رو، همزیستی عملی آمریکا با ایران نه توهمی خیالپردازانه بلکه عاقلانهترین راه برای واشنگتن میبود، راهی که تنها به سبب اسرائیل بر او بسته مانده است. تصویر ایران بهعنوان دولتی ذاتاً تجاوزکار، ابزار ایدئولوژیکی است که تحریم، محاصره و بمباران را توجیه میکند.
اروپا و نظامیگری بدون ارتش
منطق عقبنشینی امپراتوری که در خلیج فارس آشکار شده در اروپا نیز در جریان است، با این تفاوت که در آنجا جنگ هنوز در شکل پیشین ادامه دارد. اوکراین برای روسیه ادامهی همان وضعی است که از ۲۰۱۴ آغاز شد و در ۲۰۲۲ به جنگ تمامعیار انجامید، و روسها ایالات متحده را تهدیدی وجودی میدانند که قصد دارد روسیه را از صف قدرتهای بزرگ بیرون براند. دولتی که چنین تهدیدی را میبیند تسلیم نمیشود و اگر لازم شود از سلاح هستهای استفاده خواهد کرد. این واقعیت بنیادین بسیاری را ناراحت میکند و برای همین بخش بزرگی از بحث عمومی در غرب از دیدنش میگریزد. اما معنایش آن است که برای فشار بر روسیه سقفی وجود دارد و عبور از آن میتواند به رویارویی هستهای بینجامد. همین منطق درباره ایران نیز صادق است: ترامپ که دستکم هفت بار تهدید کرده ایران را از روی زمین محو کند، در عمل ایران را به گوشهای میراند که در آن چارهای جز تشدید نمیماند.
احتمال بیشتر این است که جنگ اوکراین با پیروزی ناخوشایند روسیه به پایان برسد: آتشبسی با خطوط منجمد و دولتی باقیمانده، ناکارآمد و به شدت متخاصم در اوکراین. نکتهی مهم این است که پس از این پایان، روابط روسیه با اوکراینیها و اروپاییها و تا حدی آمریکاییها مسموم خواهد ماند. اگر امروز به نحوهی سخن گفتن از روسیه در اوکراین و بخش بزرگی از اروپا، بهویژه بریتانیا، گوش دهیم، روشن میشود که این مسمومیت تازه آغاز شده است. جنگ در هر دو منطقه، چه در خلیج فارس و چه در اروپا، حتی پس از بسته شدن شلیک بیپایان خواهد بود، و آمریکا درگیر باقی خواهد ماند، اما نه به اندازهی گذشته. تصویر از هر جهت تاریک است.
در این میان آنچه نخبگان اروپایی انجام میدهند بهظاهر خلاف منطق است. اروپا ارتشی ندارد که از عهدهی جنگی با روسیه برآید، چه از نظر توان متعارف و چه از نظر پشتوانهی هستهای. در عین حال سخنان رهبرانش از سر گرفتن جنگ را محتملتر میکند. رادوسواف سیکورسکی، وزیر خارجهی لهستان، از فشار بر کالینینگراد و تجمع نیرو در مرز آن سخن میگوید؛ سخنانی که حتی برای واقعگرایی سختگیر نشانهی از دست رفتن عقل است و با پیامدهای فاجعهبار همراه خواهد بود. بازدارندگی و تهدید گاه ضروریاند، اما کاری که او میکند عکس آن است؛ بهجای کاستن از تنشها و پایان دادن زودتر به جنگ، بر آتش میافزاید. شگفتآورتر، لحن بریتانیا است که چنان متعهد به جنگی بزرگ با روسیه به نظر میرسد. کالینینگراد منطقهای است که حدود یک میلیون روس در آن زندگی میکنند و به سلاح هستهای مجهز است. رئیسجمهور فنلاند، که کشورش زمانی بزرگترین دولت بیطرف شمال بود و اکنون پس از پیوستن فنلاند و سوئد به ناتو عضو اتحاد شده، از لحنی جنگطلبانه استفاده میکند. دیپلماتهای روسی، از جمله سرگئی لاوروف، میگویند که این رفتار یعنی بازدارندگی روسیه دیگر جدی گرفته نمیشود و روسها خود را به گوشه راندهشده میبینند. وقتی دولتی که با تهدید وجودی روبهروست احساس کند به بنبست رسیده، رفتارش را با منطق محاسبهی هزینه و فایدهی عادی نمیتوان پیشبینی کرد.
اگر به لایهی طبقاتی و ایدئولوژیک بنگریم، توضیح این رفتار دشوار نیست. نخبگان اروپایی در سالهای گذشته بخش بزرگی از مشروعیت سیاسیشان را بر روایتی بنا کردهاند که روسیه را امپراتوری توسعهطلب و ولادیمیر پوتین را همتای آدولف هیتلر مینمایاند. چنین روایتی در مراحل بحران اقتصادی، فشار بر دستمزدها و تنگتر شدن بودجهی رفاهی، کارکرد دقیقی دارد: افزایش بودجهی نظامی را توجیه میکند، ناراضیان را تحتفشار هویتی «دفاع از اروپا» قرار میدهد و سرمایهی تسلیحاتی را به صحنه میآورد. این روایت بهسادگی از تحلیل مادی علل جنگ فاصله دارد. در واقع، چنان که بسیاری از تحلیلگران جدی استدلال کردهاند، ریشهی جنگ در گسترش ناتو و اتحادیهی اروپا و انقلابهای رنگی بود و گسترش ناتو کلید آن به شمار میرفت؛ پس از اجلاس بخارست در آوریل ۲۰۰۸، که ناتو تصمیم گرفت اوکراین را به اتحاد بیاورد، مسیر به سوی جنگ هموار شد. روایت دیگر، که خرد متعارف غرب است، میگوید پوتین امپریالیست است و پس از اوکراین به بالتیک، لهستان و رومانی خواهد رفت.
اما شواهد مادی از روایت دوم پشتیبانی نمیکند. پوتین هرگز نگفته است که قصد تصرف همهی اوکراین یا سرزمینهایی فراتر از آن در اروپای شرقی را دارد، و ارتشی که پس از سالها جنگ فرسایشی تنها بخشی از شرق و جنوب اوکراین را تصرف کرده و در تثبیت آن با دشواریهای فراوان مواجه بوده، با ارتشی که آمادهی فتح قاره باشد فاصلهی بسیار دارد. به این نکته باید عامل ناسیونالیسم را افزود که قدرتمندترین نیروی سیاسی روی زمین است: اگر روسیه به لهستان، که حدود چهل میلیون شهروند دارد، یا به نیمهی غربی اوکراین، که پر از اوکراینیهای قومی مصمم به مقاومت است، حمله کند، با مقاومتی روبهرو میشود که تجربهی افغانستان برای شوروی و آمریکا و تجربهی عراق برای آمریکا نمونهی آن بود. خود شوروی، که زمانی بخش بزرگی از اروپای شرقی را در اختیار داشت، سرکوب قیام آلمان شرقی در ۱۹۵۳، مجارستان در ۱۹۵۶ و چکسلواکی در ۱۹۶۸ را تجربه کرد و بارها به لهستان نیز نزدیک شد. روسها درس این تاریخ را فراموش نکردهاند و ادعای آنکه بخواهند دوباره چنین باری را بر دوش بگیرند با منطق قدرت نمیخواند. همین منطق ناسیونالیسم است که توضیح میدهد چرا ترامپ هیچ علاقهای به حملهی زمینی به ایران ندارد: ایرانیان در برابر اشغال، همچون سگهای وحشی خواهند جنگید، چنانکه عراقیها و افغانها جنگیدند، و هیچ جمعیتی نمیخواهد بیگانهای بیاید و سیاستش را اداره کند.
حتی اگر روسیه توان مادی چنین کاری را داشت، پشتوانهی اجتماعی آن مفقود بود. بخش بزرگی از جامعهی روسیه از ایدهی ورود به لهستان و ادغام آن در یک امپراتوری حمایت نمیکند، و کشورهایی چون چین و هند که روابط نزدیک با مسکو دارند هرچند ممکن است با تهاجم موافق نباشند موضع روسیه را میفهمند، ولی هیچیک به الحاق سرزمینهای اروپایی تن نمیدهند. بنابراین گفتوگو درباره ریشههای جنگ تنها بحثی تاریخی نیست. اگر ریشهی جنگ را گسترش ناتو بدانیم، راهحل گفتوگو و ترتیبات امنیتی است و اگر توسعهطلبی روسیه را، راهحل تسلیح و مهار. مشکل آن است که این بحث در بخش بزرگی از اروپا ممنوع شده است، و دولتهایی که تلاش میکنند دیدگاه روسها را برای فهم رفتارشان بیان کنند به «ترویج تبلیغات روسی» متهم میشوند و حتی در بریتانیا نشانههایی از میل به مجازات چنین استدلالهایی دیده میشود.
در سطحی عمیقتر، تغییر موازنهی اقتصادی جهان این بحث را رنگ دیگری میدهد. اروپا در قرن گذشته مرکز اصلی قدرت جهانی بود. اکنون مرکز ثقل اقتصاد جهانی به آسیا رفته و روسیه نیز اقتصادش را بر همین اساس بازسازی کرده است. بر این پایه فرض اینکه روسیه از برلین بهسوی غرب راه بیفتد، از نظر اقتصادی و راهبردی بیمعناست. اما اروپا هم با کاهش حضور آمریکا ناچار است بپذیرد که ناتویی بدون آمریکا نمیتواند همچون گذشته باشد، و نظامیگری بدون ارتش، یعنی سخن گفتن از جنگ بدون داشتن توان جنگیدن، همانقدر پوچ است که خطرناک. تنها راه معقول سازش با روسیه است، اما هزینهی سیاسی آن برای نخبگانی که سالها بر دشمنی با روسیه سرمایهگذاری کردهاند بسیار بالاست.
همین الگو در شرق آسیا نیز دیده میشود. آمریکا هنگامی که هژمون بود منطق تقسیم و حکومت را به کار میبرد: در اروپا متحدانی وابسته که روسیه را متوازن میکردند، در خلیج فارس پادشاهیهایی وفادار که ایران را متوازن میکردند، و در شرق آسیا ترتیباتی مشابه. اکنون که هژمون ناچار به عقبنشینی میشود، ژاپن باید یا یاد بگیرد که چین را خود متوازن کند، یا به سلاح هستهای دست یابد، که میتواند از کنترل خارج شود، و یا با چین به سازشی برسد. بازآرایی هژمون در یک منطقه همزمان مناطق بسیاری را مختل میکند و بخشی از هرجومرج کنونی همین است. نشست اخیر ترامپ و شی جینپینگ در واشنگتن نشان میدهد که این بحث به مراتب فراتر از خاورمیانه و اروپا میرود و ضرورت بررسی جداگانهی خود را دارد.
ناسیونالیسم، سرمایه و حدود قدرت
جمعبندی آنچه گذشت این است که آمریکا با آنچه میتوان بحران توازن میان توان و تعهد نامید روبهروست. شبکهی پایگاهها و اتحادهایی که در دوران یکقطبی ساخته شد، اکنون با سلاحهای ارزان، با دولتهایی که تهدید وجودی را حس میکنند و با ناسیونالیسمی که هر اشغالگری را به باتلاق بدل میسازد، روبهرو است. ایران و روسیه هر دو بهدرستی خود را در برابر خطری وجودی میبینند و رفتارشان بر پایهی همین دریافت شکل میگیرد: تسلیم نمیشوند و تا آنجا که میتوانند به حریف درد میرسانند. نتیجهی این است که آنچه آمریکا میتواند در خلیج فارس و اروپا به دست آورد حدودی دارد که از ۲۸ فوریه آشکار شده است. این حدود را نه با تهدید در تریبون سازمان ملل میتوان برداشت و نه با افزودن دور تازهای از تحریم.
با این حال عقبنشینی آمریکا خودبهخود به معنای صلح یا عدالت نیست. در خلأیی که پدید میآید، پادشاهیهای نفتی به دنبال بازدارندگی هستهای میروند، اروپا به سوی مسابقهی تسلیحاتی میرود و اسرائیل میکوشد آمریکا را در درگیری نگه دارد. جنوب جهانی، که نه در آغاز این جنگها نقشی داشته و نه از پایانشان سودی میبرد، بیش از همه هزینهی این گذار را میپردازد؛ از قیمت انرژی تا بار بدهی تا جان کارگران مهاجر. برای کسانی که از چشمانداز جهان چندقطبی امید ساختهاند، درس این تحول آن است که گذار از امپراتوری بیرقیب به نظمی چندقطبی ذاتاً صلحآمیز نیست و تنها با سازوکارهای امنیتی فراگیر، که منافع میلیونها انسان کارگر و زحمتکش را بهجای نخبگان نظامی و رانتی در مرکز بگذارد، میتوان از ویرانیاش کاست. تا آن زمان تضاد اصلی همچنان در شکاف میان امپراتوریای که ظرفیتش را از دست داده و اهداف و ایدئولوژیای که هنوز رها نکرده، ادامه خواهد یافت.
