
وقتی یک زخم جای تمام واقعیت را میگیرد
تضاد فرهنگی، جابهجایی صفوف و دشواری حفظ استقلال داوری
محمد حقیقت
چگونه ممکن است انسانی که تحریم را مجازات جمعی میداند، جنگ آمریکا و اسرائیل را محکوم میکند و از استقلال ایران دفاع میکند، در لحظهای دیگر چنان زیر تأثیر یک منازعۀ فرهنگی قرار گیرد که مرز سیاسی خود را با پشتیبانان همان تحریم و جنگ از دست بدهد؟ چگونه ممکن است نیرویی عدالتخواه و ضدامپریالیست، در برابر مسئلهای چون حجاب یا حضور اجتماعی دین، یک تضاد فرهنگی را به معیار داوری دربارۀ تمام جامعه، حاکمیت و آیندۀ کشور تبدیل کند؟
پاسخ را نباید با اتهام آغاز کرد. سرچشمۀ این جابهجایی، در بسیاری از موارد، نه وابستگی آگاهانه، بلکه رنجی واقعی است: تجربۀ تحقیر، اجبار، تبعیض یا مداخله در حریم زندگی شخصی. کسی که خود یا عزیزانش چنین زخمی را تجربه کردهاند، حق دارد خشمگین باشد، اعتراض کند و خواهان تغییر شود. سخنگفتن از بهرهبرداری سیاسی از یک زخم هرگز نباید به انکار آن یا کوچکشمردن صاحبش بینجامد.
مسئله از جایی آغاز میشود که این رنج، از موضوعی نیازمند عدالت و اصلاح، به تنها دریچۀ دیدن واقعیت تبدیل شود. در این حالت، دیگر بحث فقط بر سر یک قانون یا سیاست فرهنگی نیست؛ هر نهاد مذهبی، هر نیروی مؤمن و حتی هر سخن از استقلال و مقاومت نیز از خلال همان تجربۀ تلخ دیده میشود. زخم، بهجای آنکه بخشی از حقیقت باشد، جای تمام حقیقت را میگیرد.
حق، اختیار و مسئولیت اجتماعی
آزادی عقیده، حرمت زندگی خصوصی، برابری شهروندان و حق انتخاب پوشش، حقوقی واقعیاند. هیچ برنامۀ عدالتخواهانه یا ضدامپریالیستی نمیتواند به نام مبارزهای بزرگتر آنها را بیاهمیت بشمارد. جامعهای که از مردم میخواهد در برابر تجاوز و تحریم بایستند، نمیتواند نسبت به کرامت، امنیت و حق انتخاب آنان بیاعتنا باشد.
اجبار فرهنگی رابطۀ شهروند و حکومت را فرسوده میکند. هنگامی که پوشش یک زن به معیاری برای سنجش اخلاق، وفاداری یا تعلق او به جامعه تبدیل شود، مسئله دیگر به یک قطعۀ لباس محدود نمیماند؛ او احساس میکند شخصیت و اختیارش به رسمیت شناخته نشده است. چنین احساسی را نمیتوان با موعظه، انکار یا نسبتدادن همۀ اعتراضها به بیگانگان از میان برد.
اما بهرسمیتشناختن حق انتخاب به معنای بیاعتنایی به عرف عمومی، حرمت فضای مشترک و مسئولیت اجتماعی نیست. همانگونه که حکومت نباید پوشش را وسیلۀ درجهبندی شهروندان قرار دهد، آزادی نیز نباید به نمایشگری، مصرفزدگی، خودنمایی طبقاتی یا ابزاری برای تحقیر باورهای دینی و تحریک متقابل فروکاسته شود. بخشی از رفتارهای افراطی که گاه با عنوان اعتراض به اجبار عرضه میشوند، بیش از آنکه راهی به سوی آزادی بگشایند، واکنش متعصبانه را تقویت میکنند و شکاف فرهنگی را عمیقتر میسازند. جامعۀ متکثر هنگامی پایدار میماند که هم اختیار انسان محترم شمرده شود و هم همگان حرمت فضای عمومی و حساسیتهای مشروع یکدیگر را پاس بدارند.
ازاینرو، هر تحلیلی که از بهرهبرداری آمریکا، اسرائیل و رسانههای وابسته از نارضایتیهای فرهنگی سخن میگوید، باید مسئولیت سیاستهای داخلی را نیز ببیند. دشمن معمولاً شکاف را از هیچ نمیسازد؛ بر زخمی دست میگذارد که در داخل پدید آمده یا درمان نشده است و با بزرگنمایی و جهتدهی، آن را عمیقتر میکند. نارضایتی میتواند واقعی باشد و همزمان هدف بهرهبرداری خارجی قرار گیرد. نه وجود این دخالت مسئولیت داخلی را از میان میبرد و نه واقعیبودن نارضایتی، هر رفتار فرهنگی یا سیاسی را موجه میسازد.
در شرایط کنونی که ایران با جنگی ترکیبی و چندلایه روبهروست، مسئولیت همگانی سنگینتر شده است. آمریکا و اسرائیل میکوشند هر نارضایتی واقعی، هر اختلاف فرهنگی و هر رفتار نسنجیدهای را به ابزاری برای گسترش بیاعتمادی و ایجاد شکاف در صفوف ملی تبدیل کنند. هوشیاری در برابر این بهرهبرداری به معنای سکوت در برابر خطاها یا چشمپوشی از حقوق مردم نیست؛ بلکه یعنی مطالبات برحق را بهشیوهای مستقل و مسئولانه در درون جامعه دنبال کنیم و نگذاریم اختلاف بر سر پوشش و فرهنگ، پیوند مردم با یکدیگر و با میهن را تضعیف کند. امروز حفظ اتحاد ملی نه با انکار تفاوتها، بلکه با احترام متقابل، اصلاح سیاستهای نادرست و مراقبت آگاهانه از مرز میان اعتراض مستقل و طرحهای مداخلهجویانۀ دشمن امکانپذیر است.
وقتی نماد جای ساختار را میگیرد
حجاب در ایران مدتهاست فقط مسئلۀ پوشش نیست. برای گروهی نشانۀ هویت دینی و برای گروهی دیگر نماد مداخلۀ حکومت در زندگی خصوصی است. هنگامی که موضوعی چنین بار نمادینی پیدا میکند، گفتوگو دشوار میشود: یک سو هر عقبنشینی را شکست دین میبیند و سوی دیگر هر اصلاحی را فریب و هر حضور اجتماعی دین را پشتیبانی از اجبار میشمارد.
در چنین فضایی، نماد جای ساختار را میگیرد. خصوصیسازی، نابرابری، فرسایش تولید، تحریم، جنگ و تهدید تمامیت ارضی از برابر چشم کنار میروند و تمام سیاست در نسبت با یک نشانۀ فرهنگی تعریف میشود. فرد ممکن است همچنان در سخن با نئولیبرالیسم و امپریالیسم مخالف باشد، اما در لحظۀ تصمیم سیاسی، خشم فرهنگی تعیین کند در کدام صف بایستد.
این خطر به نیروهای غیرمذهبی محدود نیست. در سوی دیگر نیز کسانی حفظ یک نماد دینی را چنان عمده میکنند که بیعدالتی، فساد، فقر و کاهش اعتماد عمومی را در برابر آن ناچیز میشمارند. هر دو نگاه، جامعه را در دوگانۀ شکست و پیروزی زندانی میکنند؛ حال آنکه سیاست مسئولانه باید در پی کاستن از رنج، اصلاح رفتار و بازسازی اعتماد باشد، نه ثبت شکست یک بخش جامعه به دست بخش دیگر.
حقانیت مطالبه با جهت سیاسی آن یکسان نیست
یکی از دشوارترین تمایزها در سیاست، تفاوت میان خاستگاه یک اعتراض و سرنوشت سیاسی آن است. ممکن است خاستگاه اعتراضی برحق باشد، اما جهت حرکت آن زیر تأثیر نیروهایی قرار گیرد که هدف دیگری دارند. ممکن است انسانی برای رفع تبعیض به میدان بیاید، اما رسانهای خارجی همان خواست را به تحریم، فروپاشی یا حملۀ نظامی پیوند بزند. پذیرش حق نخستین، ما را ملزم نمیکند نتیجۀ دوم را نیز بپذیریم.
اعتراض، مانند هر پدیدۀ جمعی، پس از آغاز فقط در اختیار آغازکنندگانش باقی نمیماند. رسانه، پول، سازمان و توان تعیین دستور کار میتوانند معنای یک حرکت را تغییر دهند. نیرویی که شبکۀ جهانی و قدرت سیاسی بیشتری دارد، چهبسا صدای نخستین معترضان را در جهت دیگری بازآرایی کند. توجه به این واقعیت توهین به معترض نیست؛ تلاشی است برای پاسداری از استقلال همان مطالبه.
پس نه کافی است بگوییم «مطالبه برحق است» و نه درست است که به سبب بهرهبرداری دیگران، اصل آن را بیاعتبار کنیم. باید پرسید: چه کسی این حق را صورتبندی میکند؟ آن را به کدام برنامۀ سیاسی پیوند میزند؟ چه رنجهایی را برجسته و چه رنجهایی را حذف میکند؟ و نتیجۀ عملی این جهتگیری، افزایش توان مردم برای اصلاح و تغییر است یا وابستهکردن سرنوشت آنان به قدرتی بیرونی؟
از زخم فرهنگی تا جابهجایی صف سیاسی
غلبۀ تضاد فرهنگی فقط یک خطای نظری نیست؛ در بزنگاههای تاریخی میتواند جای نیروها را در صحنۀ سیاست تغییر دهد. این جابهجایی معمولاً یکباره رخ نمیدهد. نخست، سیاستی نادرست به نماد تمام حاکمیت تبدیل میشود. سپس همۀ نیروهای درون حاکمیت، بدون توجه به تفاوتهایشان، یکدست دیده میشوند. در گام بعد، هر نیروی مذهبی یا هرکس که در برابر فشار خارجی از کشور دفاع میکند، متهم به توجیه اجبار میشود. سرانجام، هشدار نسبت به تحریم، تجزیه یا مداخلۀ نظامی نیز پوششی برای حفظ وضع موجود تلقی میگردد.
در این نقطه، کسی که از حقی واقعی دفاع میکرد، ممکن است خود را در کنار جریانی بیابد که نه برای حق او، بلکه برای تسلیم ایران و تحمیل نظمی مطلوب آمریکا و اسرائیل تلاش میکند. این همجواری الزاماً به معنای یکسانی انگیزهها نیست؛ اما تفاوت انگیزه، پیامد عینی حرکت در یک مسیر سیاسی را از میان نمیبرد.
مؤثرترین عملیات سیاسی بر واقعیتی دردناک تکیه میکند، آن را از دیگر واقعیتها جدا میسازد و به تنها تصویر کشور تبدیل میکند. در بازنمایی مسلط غربی، محدودیت فرهنگی با نام و چهره روایت میشود؛ اما کودکی که زیر فشار تحریم از دارو محروم مانده، کارگری که با تعطیلی تولید شغلش را از دست داده یا خانوادهای که قربانی بمباران آمریکا و اسرائیل شده است، کمتر نمایندۀ «زندگی ایرانی» میشود. آزادی پوشش برجسته میگردد، اما حق زندگی بدون محاصره، حق توسعه و حق استقلال به حاشیه میرود.
بااینهمه، مسئولیت فقط بر عهدۀ رسانههای خارجی نیست. هرگاه نهادهای داخلی صدای معترض را نشنوند، امکان بیان قانونی را محدود کنند یا هر مطالبهای را به دشمن نسبت دهند، زمینۀ رجوع به بلندگوهای بیرونی را گسترش میدهند. راه بستن این مسیر، خاموشکردن مردم نیست؛ بازکردن راه بیان، اصلاح سیاست نادرست و بازگرداندن حق روایت به خود جامعه است.
استقلال سیاسی دقیقاً در چنین لحظهای معنا پیدا میکند: دفاع از حقوق مردم، بیآنکه به اردوی فشار خارجی پیوسته شود؛ نقد حاکمیت، بدون تبدیلشدن به نیروی کمکی تحریم و جنگ؛ و مخالفت با اجبار فرهنگی، بدون واگذاری رهبری اعتراض به قدرتهایی که حقوق مردم ایران برایشان هدف نیست، بلکه ابزار است.
نقد اجبار، نفی مذهب نیست
یکی از لغزشهای مهم، عبور از مخالفت با اجبار مذهبی به مخالفت با حضور اجتماعی مذهب است. حق انتخاب پوشش با حذف دین از زندگی عمومی یکسان نیست. برابری شهروندان نیز به این معنا نیست که مردم مذهبی تنها هنگامی پذیرفته شوند که باور خود را به حوزۀ کاملاً خصوصی عقب برانند.
ایران نه جامعهای یکسره مذهبی است و نه جامعهای یکسره سکولار. تاریخ و هویت آن با دو بال ایرانیت و اسلامیت شکل گرفته است و تلاش برای حذف هر یک، غیرواقعبینانه و شکافزاست. همانگونه که نیروی مذهبی حق ندارد باور خود را با اجبار بر دیگری تحمیل کند، نیروی غیرمذهبی نیز نمیتواند سکولاریسم را شرط بلوغ سیاسی و حضور برابر در آیندۀ کشور قرار دهد.
اتحاد ملی زمانی شکل میگیرد که هر دو سو دیگری را بخشی صاحبحق از ملت بدانند. مسلمان عدالتخواه نباید برای پذیرفتهشدن از هویت خود عذر بخواهد؛ زن مخالف حجاب اجباری نیز نباید برای اثبات میهندوستی از حق خود سکوت کند. هنر سیاست ملی، ساختن فضایی است که این دو بتوانند با حفظ تفاوتها، در دفاع از استقلال، عدالت و حقوق مردم کنار یکدیگر بایستند.
مسئولیت حاکمیت: درمان شکاف، نه مدیریت آن
هوشیاری جامعه در برابر بهرهبرداری خارجی، حاکمیت را از وظیفۀ درمان سرچشمۀ داخلی شکاف معاف نمیکند. انسجام ملی با فرمان و تبلیغات ساخته نمیشود؛ مردم زمانی کشور را از خود میدانند که حکومت نیز آنان را، با تفاوتهایشان، صاحب کشور بداند.
یکی از خطرناکترین پیامدهای سیاست فرهنگی آن است که رعایت یک هنجار به معیار سنجش وفاداری، میهندوستی و شایستگی شنیدهشدن تبدیل شود. هنگامی که حق گفتوگو یا برخورداری از احترام به نوع پوشش و باور شهروندان مشروط شود، اختلافی که میتوانست با مدارا و تدبیر حل شود، به مرزبندی میان «خودی» و «غیرخودی» میانجامد. در چنین وضعی، شهروندی که باید طرف گفتوگو باشد، در جایگاه متهم قرار میگیرد و تعلق او به «ما»ی ملی زیر سؤال میرود.
این سخن نه بیاعتنایی به قانون است و نه انکار ارزش حجاب برای بخش بزرگی از جامعۀ ایران. مسئله آن است که قانون باید روشن، عادلانه، متناسب و برخوردار از پذیرش اجتماعی باشد و اجرای آن نیز نباید کرامت انسان را مخدوش کند. هیچ اختلافی بر سر پوشش نباید حق شهروندی، تعلق ملی و امکان گفتوگو را از کسی سلب کند. همانگونه که زن بیحجاب نباید بیگانه با میهن معرفی شود، زن محجبه و انسان مؤمن نیز نباید نماد عقبماندگی یا همدستی با اجبار شمرده شوند. ایران متعلق به هر دوی آنان است.
تجدیدنظر در سیاست فرهنگی نادرست، نشانۀ شکست دین یا دولت نیست. اگر سیاستی اعتماد عمومی را کاسته و به دستاویزی برای فشار دشمن تبدیل شده است، اصلاح آن نشانۀ عقلانیت و قدرت است. در همان حال، اصلاح فرهنگی بدون عدالت اجتماعی ناقص میماند. آزادی انتخاب برای کسی که هشتش گرو نُهش است، بهتنهایی زندگی شایسته نمیسازد. آشتی فرهنگی زمانی پایدار میشود که با تغییر ریل اقتصادی، مبارزه با فساد و انتقالندادن هزینههای جنگ به دوش فرودستان همراه باشد.
حق بنیادی است؛ وزن سیاسی آن متغیر
گره نظری بحث در تمایز میان «بنیادیبودن حق» و «عمدهبودن تضاد» است. حق انتخاب پوشش میتواند بنیادی باشد، اما از این گزاره نتیجه نمیشود که منازعه بر سر آن در هر لحظه، تضاد عمدۀ جامعه است. عمدهنبودن یک تضاد به معنای بیاهمیتبودن یا تعطیل آن نیست؛ همانگونه که عمدهشدن یک تضاد نیز دیگر حقوق را باطل نمیکند.
در شرایط تجاوز مستقیم آمریکا و اسرائیل، دفاع از استقلال، حاکمیت ملی و تمامیت ارضی وظیفۀ مقدم است؛ زیرا شکست در این میدان، امکان تحقق پایدار عدالت و آزادی را نیز از میان میبرد. اما مقاومت ملی بدون عدالت اجتماعی و مشارکت آگاهانۀ مردم پایدار نمیماند. استقلال ظرف تاریخی است، عدالت پایۀ مادی آن و آزادی نیروی انسانی نگهدارندۀ آن.
ازاینرو، مردم نباید میان دو گزینۀ نادرست محصور شوند: یا به نام امنیت و استقلال از حقوق خود سکوت کنند، یا برای دستیابی به حقوقشان به قدرتهای خارجی امید ببندند. راه مستقل، دفاع همزمان از حقوق مردم و حاکمیت ملی است: ایستادن در برابر اجبار داخلی و مداخلۀ خارجی؛ مطالبۀ اصلاح از درون و مخالفت با تحریم و جنگ از بیرون. استقلال داوری یعنی نپذیرفتن دوگانۀ تحمیلی «سکوت یا وابستگی».
تضاد عمده را شدت احساس ما نسبت به یک مسئله تعیین نمیکند؛ معیار، تأثیر آن بر سرنوشت کلی جامعه در لحظۀ معین است. باید پرسید کدام خطر، اگر مهار نشود، امکان حل دیگر تضادها را نیز از میان میبرد و کدام نیرو استقلال، امنیت و آیندۀ کشور را مستقیماً تهدید میکند. بااینحال، تشخیص تضاد عمده نباید به دستاویزی برای تعطیل مطالبات دیگر تبدیل شود. تحلیل مشخص از شرایط مشخص یعنی دیدن همۀ این وظایف و تعیین وزن و نسبت درست آنها در هر لحظه.
آشتی، شکست هیچکس نیست
جامعۀ زخمی نه به پیروزی یک بخش بر بخش دیگر، بلکه به امکان زندگی مشترک نیاز دارد. اگر تغییر یک سیاست فرهنگی فقط «شکست حاکمیت» یا «به خاک مالیدهشدن طرف مقابل» نامیده شود، انگیزۀ اصلاح کاهش مییابد و چرخۀ تحقیر ادامه پیدا میکند. هدف باید پایاندادن به سیاست نادرست و جلوگیری از تکرار آن باشد، نه تبدیل اختلاف به دشمنی پایدار میان بخشهای جامعه.
این سخن به معنای فراموشی یا مصونیت از پاسخگویی نیست. خطا باید شناخته، مسئولیت پذیرفته و خسارت تا حد امکان جبران شود. اما عدالت با انتقام تفاوت دارد: عدالت راه تکرار را میبندد؛ انتقام هویت خود را از ادامۀ نزاع میگیرد. هر گام برای کاستن از اجبار، هنگامی به بازسازی اعتماد کمک میکند که دستاوردی مشترک برای جامعه و نشانهای از توان حکومت برای شنیدن و اصلاح تلقی شود، نه شکست یک اردو در برابر اردوی دیگر.
سخن پایانی
این نوشته خطاب به کسانی نیست که آگاهانه استقلال ایران را به قدرتهای خارجی واگذار کردهاند. مخاطب آن نیروهای صادقیاند که هم از سلطه و جنگ بیزارند و هم از اجبار و تبعیض؛ اما گاه در برابر زخمی فرهنگی، نسبت میان این دو را از دست میدهند.
ما نمیخواهیم به صاحب زخم بگوییم رنجت را فراموش کن. میخواهیم در کنار او بایستیم و بگوییم: رنج تو واقعی است، حقت انکارشدنی نیست و مسئولان نیز باید پاسخگو باشند؛ اما نگذار کسانی که نه با رنج تو، بلکه با استقلال ایران مسئله دارند، زخمت را به راهی برای سلطه بر سرنوشتت تبدیل کنند.
دوستی با مردم فقط تأیید خشم آنان نیست. گاهی رفاقت در آن است که در لحظۀ خشم، خطری را که دیده نمیشود نشان دهیم؛ بیآنکه رنج را تحقیر کنیم یا خود را در مقام داوری بالاتر بنشانیم. باید کنار مردم ماند: نه روبهروی آنان، نه بالاتر از آنان و نه پشت سر قدرتهایی که میخواهند صدایشان را مصادره کنند.
ایران به چنین همراهیای نیاز دارد: همراهی مذهبی و غیرمذهبی، زن و مرد، آزادیخواه و عدالتطلب؛ همراهی کسانی که بر سر حقوق و مسئولیتهای متقابل توافق میکنند، بیآنکه از هویت خود دست بکشند. تنها در چنین پیوندی است که زخم به شناخت، شناخت به اصلاح و اصلاح به نیرویی برای استقلال و همبستگی ملی بدل میشود.
