امپراتوری بی‌نقاب: از جهان‌شمولی لیبرال تا تمدن‌گرایی آمریکایی – مجید افسر

 

افول جهان‌شمولی لیبرال و ظهور «تمدن‌گرایی»؛ بازآرایی دکترین امپریالیستی ایالات متحده در عصر ترامپ ۲.۰

مجید افسر

در یک نگاه

گذار ایالات متحده از «بین‌الملل‌گرایی لیبرال» و «اولویت‌گرایی نظامی» به «تمدن‌گرایی» تغییری تاکتیکی در سیاست خارجی نیست. این گذار صورت‌بندی ایدئولوژیکِ بحرانی است که در بنیان انباشت سرمایه در آمریکا ریشه دارد. دهه‌ها مالی‌سازی، صنعت‌زدایی و جنگ‌های فرسایشی، پایگاه اجتماعی و مادیِ جهان‌شمولیِ لیبرال را سست کرد. راست نوین، ایدئولوگِ این بحران، ایدئولوژیِ بی‌خریدارشده را کنار گذاشت و پیشنهاد کرد جهان به «فضاهای تمدنیِ» بسته و سلسله‌مراتبی تقسیم شود. این پیشنهاد از اندیشکده‌ها به متن رسمی دولت رسیده است: استراتژی امنیت ملی دسامبر ۲۰۲۵ هم «ضمیمه ترامپ» بر دکترین مونرو را اعلام کرد و هم اروپا را در معرض «محو تمدنی» خواند. هدف تثبیت هژمونی فرسوده در نیمکره غربی و برداشتن هزینه مدیریت سراسر کره زمین از دوش امپراتوری است. اما سرمایه جهانی‌شده است و زنجیره‌های تأمین، جریان مالی و فناوری مرزهای تمدنی را هر روز می‌شکنند. دکترینی که با منطق «فضاهای بزرگ» می‌خواهد اقتصادی را مهار کند که از آن عبور کرده است، به‌جای تثبیت صلح، منازعات منطقه‌ای را تشدید می‌کند. این طرح در واشنگتن نوشته می‌شود، اما هزینه‌اش را پیش از همه کشورهای جنوب جهانی می‌پردازند.

وقتی جهان‌شمولی دیگر فروش نمی‌رود: ریشه‌های مادی یک چرخش

برای فهم آنچه در محافل قدرت واشنگتن می‌گذرد باید از سطح مجادلات دیپلماتیک پایین‌تر رفت. اجماع دوحزبیِ پس از ۱۹۴۵ بر «بین‌الملل‌گرایی لیبرال» استوار بود و بیان ایدئولوژیکِ یک موقعیت مادی معین به شمار می‌آمد: ایالات متحده، قدرت صنعتی و مالیِ آسیب‌ندیده از جنگ، نظم نهادی جهان را بر وفق نیازهای انباشت سرمایه‌اش می‌ساخت. مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی نشان دادند که هر طبقه حاکم برای مشروع‌کردن سلطه‌اش ناچار است منفعت خود را همچون منفعت همگانی عرضه کند و به ایده‌هایش «شکل جهان‌شمولی» بدهد. دموکراسی مشروطه، حقوق بشر و بازار آزاد همین شکل جهان‌شمول بودند. اما این شکل تنها وقتی کارکرد دارد که دست‌کم بخشی از جامعه واقعاً خود را در آن بیابد. وقتی این هم‌خوانی از میان برود، طبقه حاکم یا باید شکل را تغییر دهد یا آن را دور بیندازد.

همین اتفاق افتاد. دهه‌ها نئولیبرالیسم، مالی‌سازی اقتصاد و انتقال تولید به پیرامون، صنعت را از متن جامعه آمریکا بیرون کشید. جنگ‌های بی‌پایان و پرهزینه در خاورمیانه خزانه را تهی کرد و اعتبار گفتمان «ارزش‌های جهانی» را از میان برد. شکاف طبقاتی به بی‌سابقه‌ترین حد خود رسید. بخش‌هایی از جامعه که خود را بازنده جهانی‌سازی می‌دانند، دیگر خود را در وعده‌های نخبگان لیبرال نمی‌یافتند. این خشم طبقاتی و اجتماعی به شکلی سیاسی نیاز داشت. چپ، به دلیل ضعف تاریخی‌اش و همراهی بخشی از آن با اجماع لیبرال، نتوانست به این خشم پاسخ دهد و راست نوین آن را به زبان هویت، خون و سرزمین ترجمه کرد. این نیرو گروهی حاشیه‌ای نیست. شکل سیاسی‌ای است که بحران در غیاب آلترناتیوی طبقاتی بر خود گرفته است.

گرامشی در دفتر سوم دفترهای زندان (بند ۳۴) دوره‌ای را وصف می‌کند که در آن کهنه می‌میرد و نو هنوز نمی‌تواند زاده شود، و در این «میان‌گاه» (interregnum) انواع نشانه‌های بیمارگون پدید می‌آید. تمدن‌گرایی را می‌توان یکی از این نشانه‌ها دانست. گرامشی سروری یک گروه اجتماعی را در دو شکل می‌بیند: «سلطه» و «رهبری فکری و اخلاقی». جووانی آریگی و بورلی سیلور برای تبیین بحران نظم جهانیِ پس از جنگ جهانی دوم، وضعیت آمریکا پس از ۱۹۸۹ را «سلطه بدون هژمونی» نامیده‌اند. امپراتوری لیبرال می‌کوشید رضایت جهانی را از راه جهان‌شمولی تأمین کند. راست نوین به‌روشنی اعلام می‌کند که این رضایت دیگر در دسترس نیست و تنها اهرم‌های اجبار و تمایز هویتی باقی مانده است. تمدن‌گرایی اعتراف ضمنی امپراتوری به عبور از رهبری فکری به سلطه‌ای عریان‌تر است.

لیبرالیسم در قامت متهم: جراحی ایدئولوژیک برای نجات سرمایه ملی

از همین‌جا تغییری بنیادین در تعریف «غرب» پدید می‌آید. این جریان فکری از طریق نهادهایی چون بنیاد هریتیج (با پروژه ۲۰۲۵)، مرکز نوسازی آمریکا (Center for Renewing America، بنیان‌گذاری ۲۰۲۱ به دست راسل ووت) و موسسه کلیرمونت نهادینه شده و برای دولت‌های آینده کادر و برنامه تدارک می‌بیند. در پارادایم کهن، هویت غربی به باورنامه‌ای جهان‌شمول گره خورده بود: دموکراسی مشروطه، حقوق فردی و تکثرگرایی. پاتریک دینین در چرا لیبرالیسم شکست خورد (۲۰۱۸)، کتابی که در میان روشنفکران راست نوین جایگاهی تقریباً مرجع یافته است، لیبرالیسم را نه ستون تمدن غرب که ریشه بحران آن می‌شمارد. از این منظر، هویت آمریکایی و غربی پروژه‌ای سیاسی و باز نیست. ماهیتی ارثی، مذهبی و سرزمینی دارد.

این بازتعریف را باید مادی خواند، نه صرفاً فرهنگی. اولاً این تعریف انحصارگرایانه از تمدن در خدمت سیاست‌های داخلی سخت‌گیرانه است: محدودسازی مهاجرت، لغو شهروندیِ بدو تولد و طرد نیروی کار ارزان‌قیمتِ پیرامونی. ثانیاً همین‌جا نخستین تناقض درونیِ پروژه آشکار می‌شود. مارکس در سرمایه (جلد یکم، فصل بیست‌وپنجم، بخش سوم) نشان داد که انباشت سرمایه جمعیتی نسبتاً مازاد، یعنی «ارتش ذخیره صنعتی»، تولید می‌کند و از آن برای فشار بر دستمزدها بهره می‌برد. مهاجرِ بی‌حقوق در ساختمان‌سازی، کشاورزی و خدمات آمریکا همین کارکرد را دارد. سرمایه‌ای که ایدئولوگ‌هایش از بستن دروازه‌ها سخن می‌گویند، همزمان به همان نیرویی نیاز دارد که قرار است بیرون بماند. پس سیاست مرزی در عمل نه حذف نیروی کار پیرامونی که شکل‌دادن به آن است: ارزان‌تر، بی‌حق‌تر و تحت انضباط سخت‌تر.

ریشه فکریِ این چرخش نیز تازه نیست. ساموئل هانتینگتون در مقاله ۱۹۹۳ و کتاب ۱۹۹۶ خود باور غرب به جهان‌شمولیِ فرهنگ غربی را نادرست، غیراخلاقی و خطرناک شمرد و امپریالیسم را پیامد منطقی جهان‌شمولی خواند. برای پیشگیری از جنگ تمدن‌ها «قاعده خودداری» را پیشنهاد کرد: دولت‌های هسته‌ایِ هر تمدن از مداخله در امور تمدن‌های دیگر بپرهیزند. راست نوین وارث همین منطق است، اما آن را از سطح نظریه به برنامه دولتی برده است. تحلیل مارکسیستی در برابر هانتینگتون علت و معلول را جابه‌جا می‌بیند. امپریالیسم، در تعریف لنین، مرحله انحصاری سرمایه‌داری است و ریشه‌اش در تمرکز سرمایه و سرمایه مالی است، نه در یک ایده. جهان‌شمولی لیبرال ایدئولوژی این امپریالیسم بود، نه علت آن. امپراتوری‌های قرن نوزدهم با استدلال‌های صریح نژادی و تمدنی، و بدون هیچ جهان‌شمولی‌ای، گسترش یافتند. کنار گذاشتن جهان‌شمولی امپریالیسم را از میان نمی‌برد و فقط ایدئولوژی‌اش را عریان‌تر می‌کند.

فضاهای بزرگ: وقتی امپریالیسم از زبان کارل اشمیت سخن می‌گوید

پیامد سیاست خارجیِ این بازتعریف دکترینی است که می‌توان آن را تمدن‌گرایی نامید. این دکترین جهان را فضایی یکپارچه برای گسترش بازار و دموکراسی نمی‌بیند. در نگاه آن، جهان مجموعه‌ای از حوزه‌های نفوذ مجزا و سلسله‌مراتبی است که هر یک را قدرتی بزرگ، به‌عنوان نماینده تمدنی کهن، اداره می‌کند. در این نقشه‌کشی، آمریکا، چین، روسیه و هند هرکدام حاکم بلامنازع «فضای تمدنی» خود تصور می‌شوند. این نقشه را نظریه‌پردازان راست نوین آمریکا ترسیم می‌کنند. اینکه دیگران چنین تقسیمی را پذیرفته‌اند یا نه، پرسشی است که باید جدا و با شواهد سنجیده شود و نباید از پیش مفروض گرفته شود.

این نقشه با نظریه «فضاهای بزرگ» کارل اشمیت نزدیکی انکارناپذیر دارد. اشمیت در آوریل ۱۹۳۹ در رساله «نظم حقوق بین‌المللیِ فضای بزرگ با ممنوعیت مداخله برای قدرت‌های فضا-بیگانه» دکترین مونرو را سرمشق تدوین یک نظم جدید قرار داد، و این نظریه بلافاصله در آلمان نازی به پوشش حقوقی «دکترین مونرویِ آلمانی» بدل شد. این سابقه هشداری است که نباید دست‌کم گرفت: «فضای بزرگ» همواره پوششی حقوقی-فلسفی برای جولان قدرتِ مسلط در منطقه‌ای معین بوده و در حوزه فرمانروایی آن، حاکمیت کشورهای کوچک‌تر وزنی نداشته است. جهان چندقطبیِ مورد نظر این دکترین نه از احترام به حاکمیت ملی که از محاسبه کاهش اصطکاک‌های ژئوپلیتیک و پرهیز از درگیری هسته‌ای میان قدرت‌های بزرگ زاده شده است.

این منطق دیگر فقط در دفاتر اندیشکده‌ها نیست. استراتژی امنیت ملی دسامبر ۲۰۲۵ «ضمیمه ترامپ» بر دکترین مونرو را رسماً اعلام کرد، بازگرداندن «برتری آمریکا» در نیمکره غربی را هدف گرفت و جابه‌جایی توان نظامی از «حوزه‌هایی که اهمیت نسبی‌شان کاسته شده» به این نیمکره، و نیز مهار مهاجرت و جریان مواد مخدر را در دستور گذاشت. دکترین مونرو در دسامبر ۱۸۲۳ اعلام شد و آمریکای لاتین را عملاً «حیاط خلوت» واشنگتن کرد. تمدن‌گرایی احیای رسمی همین منطق است.

اما محدودیت دکترین در شرق آسیا هم پیداست. اگر منطق تمدن‌گرایی تا آخر پی گرفته می‌شد، قاعده خودداری ایجاب می‌کرد تنگه تایوان به حوزه نفوذ چین واگذار شود. در عمل، همین سند رسمی بازدارندگی در مسئله تایوان را «اولویت» می‌خواند و بر حفظ «برتری نظامی» تأکید می‌کند. شکاف میان دکترین و عمل در غرب آسیا، که در ادامه می‌آید، در شرق آسیا هم هست. امپراتوری نمی‌تواند از جایگاه امپریالیستی خود عقب بنشیند و در همان حال خود را «تمدن‌گرا» بنامد.

تقسیم جهان و محدودیت‌های آن: لنین و کائوتسکی در ساحت تازه

در سنت مارکسیستی، مسئله تقسیم جهان میان قدرت‌ها پیشینه روشنی دارد. لنین در امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه‌داری (فصل ششم) تقسیم جهان میان قدرت‌های بزرگ را تحلیل می‌کند و در فصل نهم نظریه «فراامپریالیسم» کائوتسکی را نقد می‌کند. کائوتسکی در ۱۹۱۴ در دی نویه تسایت امکان آن را مطرح کرده بود که قدرت‌های بزرگ به‌جای رقابت، جهان را مشترکاً استثمار کنند. تمدن‌گرایی هم‌ردیف «فراامپریالیسم» نیست، چون بر وحدت سرمایه تکیه نمی‌کند و بر تقسیم تکیه دارد. اما امیدی مشابه را در خود دارد: اینکه تقسیم جهان می‌تواند پایدار و بی‌رقابت باشد. پاسخ لنین به این امید هنوز استوار است. به باور او اتحادها و تقسیم‌های امپریالیستی از جنگ زاده می‌شوند و زمینه جنگ بعدی را فراهم می‌کنند، و رشد ناموزونِ سرمایه‌داری توازن قوا را پیوسته جابه‌جا می‌کند. هیچ تقسیمی از جهان، چون بر قدرت همان لحظه استوار است، پایدار نیست.

پرسش‌هایی که تمدن‌گرایی نمی‌تواند پاسخ دهد از همین‌جا برمی‌آید: آیا کشورهای حوزه بالتیک به تمدن روسی تعلق دارند یا اروپایی؟ مرز تمدنیِ هند و چین کجاست؟ و قدرت‌های میانه‌ای مانند ژاپن چگونه برتری منطقه‌ای چین را در قالب «نظم تمدنی» خواهند پذیرفت؟ مفاهیمی که سرمایه، فناوری و زنجیره تأمین هر روز از هم می‌گسلند، روی نقشه تثبیت نمی‌شوند.

پارادوکس‌های اروپایی و توهم اتحاد راست‌گرایان

اروپا دشوارترین عرصه اجرای دکترین تمدن‌گراست. استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ صراحتاً اروپا را با «محو تمدنی» روبه‌رو می‌داند، از «احزاب میهن‌پرست اروپایی» به‌عنوان نشانه امید یاد می‌کند و می‌گوید آمریکا متحدان سیاسی‌اش را در اروپا به این «احیای روحیه» تشویق می‌کند. دخالت در سیاست داخلی اروپا در این منطق نه تابوی دیپلماتیک که وظیفه‌ای تمدنی است. جی‌دی ونس در ۱۴ فوریه ۲۰۲۵ در کنفرانس امنیتی مونیخ از «دیوار آتش» در برابر راست افراطی انتقاد کرد و پس از سخنرانی با آلیس وایدل، رهبر مشترک حزب آلترناتیو برای آلمان و نامزد صدراعظمی آن، دیدار کرد، در حالی که با صدراعظم اولاف شولتس دیداری نداشت. در آوریل ۲۰۲۶ ترامپ علناً از ویکتور اوربان «حمایت کامل» کرد، مارکو روبیو در فوریه به مجارستان سفر کرد و ونس در ۷ آوریل در بوداپست اعلام کرد آمده است تا «تا آنجا که ممکن است» به او کمک کند. به گزارش رسانه تحقیقی مجارستانی آتلاتسو، وزارت خارجه آمریکا هم در ۱۳ ژوئیه ۲۰۲۶ برنامه‌ای نزدیک به پنج میلیون دلار با عنوان «پیوندهای تمدنی، تاب‌آوری دموکراتیک و حاکمیت قانون در اروپا» را اعلام کرد که ظاهراً برای تقویت شبکه اندیشکده‌های راست‌گرای اروپایی طراحی شده است.

اما فقط چند روز پس از آن سفر، در ۱۲ آوریل ۲۰۲۶، حزب تیسا به رهبری پتر ماگیار با نزدیک به ۵۳ درصد آرا و اکثریت دوسوم پارلمان، فیدس را شکست داد و اوربان پس از شانزده سال با اعتراف به شکست از قدرت کنار رفت. حمایت علنی واشنگتن، از دیدار رهبران تا بسیج رسمی، مانع این شکست نشد. این رویداد به‌تنهایی نشان می‌دهد که مهندسی سیاسیِ قاره از بیرون محدودیت‌هایی دارد.

ریشه محدودیت در منطق خود ناسیونالیسم است. هر ناسیونالیسمِ جدی به هسته‌ای از «ما»ی ملی نیاز دارد که در برابر «دیگری» تعریف شود، و برای ملی‌گرایان اروپایی «دیگری» فقط مهاجر یا لیبرال نیست و قدرت فرادستِ آمریکایی را هم در بر می‌گیرد. «اتحاد تمدنی» برای پایدار ماندن باید ناسیونالیسم متحدان را در خود هضم کند، اما هیچ ناسیونالیسمی حاضر نیست هضم شود. این شکاف میان شعارهای برادرانه تمدنی و واقعیت سلطه امپریالیستی، پاشنه آشیل اتحاد راست‌گرایان در دو سوی اقیانوس اطلس است.

شکاف‌های درونی: خاورمیانه، اسرائیل و محدودیت‌های اجرایی

دکترین تمدن‌گرایی در قبال اروپا و نیمکره غربی تا حد زیادی با اقدامات عملی دولت ترامپ ۲.۰ هم‌خوان است، اما در خاورمیانه به بن‌بست‌های استراتژیک و تضادهای آشکار می‌رسد. حملات امپریالیستی نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران و حمایت بی‌قیدوشرط واشنگتن از اسرائیل با اصل عدم مداخله در حوزه‌های تمدنیِ دیگر و تمرکز بر فضاهای داخلی در تضاد مستقیم است. برای نظریه‌پردازان راست نوین، اسرائیل اساساً در چارچوب تعریف نژادی، مسیحی و اروپایی آنان از تمدن غربی نمی‌گنجد و حمایت از آن تنها بار مالی و دیپلماتیک اضافی بر دوش آمریکا می‌گذارد.

با این حال، مسئله به شکاف میان نظریه و عمل خلاصه نمی‌شود. مبنای مادی حمایت از اسرائیل دست‌کم سه لایه دارد: کارکرد اسرائیل به‌عنوان پایگاه نظامی-امنیتی در منطقه‌ای راهبردی؛ منافع آنچه آیزنهاور در سخنرانی خداحافظی ۱۷ ژانویه ۱۹۶۱ «مجتمع نظامی-صنعتی» نامید، که از جریان تسلیحات و قراردادهای بلندمدت سود می‌برد؛ و نفوذ لابی‌های سازمان‌یافته در دستگاه سیاسی. افزون بر این، بخش مهمی از پایگاه اجتماعی راست آمریکا، یعنی انجیلی‌های سفیدپوست، حمایت از اسرائیل را باور دینی می‌دانند. بر پایه پیمایش مرکز پیو (مارس ۲۰۲۶)، ۶۵ درصد انجیلی‌های سفیدپوست هنوز نگاه مثبت به اسرائیل دارند. اما همین پیمایش از گسست نسلی خبر می‌دهد: ۵۷ درصد جمهوری‌خواهان ۱۸ تا ۴۹ ساله اکنون نگاه منفی دارند (در سال پیش ۵۰ درصد)، و در میان انجیلی‌های سفیدپوست زیر ۵۰ سال تقریباً نیمی منفی و نیمی مثبت‌اند، در حالی که بالای ۵۰ سال ۷۷ درصد مثبت‌اند. تضاد دکترین با عمل در درون خود جنبش اجتماعی نیز بازتولید می‌شود، و پایگاه نسل جوان همان پایگاهی است که آینده جنبش به آن بسته است. تمدن‌گرایی نظامِ منسجمی نیست و ائتلافی از منافع و باورهاست که ضرورت‌های مادیِ متفاوت هر یک را به سویی می‌کشد.

دونالد ترامپ، رهبر این جریان، بیش از آنکه ایدئولوگ یک مانیفست منسجم باشد، عمل‌گرایی غیرقابل‌پیش‌بینی است که سیاست خارجی‌اش زیر تأثیر منافع متقاطعِ سرمایه‌داران، لابی‌های منطقه‌ای و ژنرال‌های پنتاگون شکل می‌گیرد. این بی‌نظمی اجرایی را نباید نشانه ضعف بنیادین راست نوین گرفت. حتی اگر جنگی در خاورمیانه طولانی شود و هزینه‌هایش افکار عمومی را خشمگین کند، این راست نوین است که می‌تواند از نظر سیاسی سود ببرد و روایت «خیانت لیبرال‌ها و نومحافظه‌کاران» را تقویت کند. شکست پروژه امپراتوری ضرورتاً راست نوین را تضعیف نمی‌کند و می‌تواند سوخت ایدئولوژیک آن باشد.

جنوب جهانی در برابر «تقسیم جهان»: چه کسی هزینه می‌پردازد؟

پرسش مرکزی هر تحلیلی که از جایگاه جنوب جهانی بنگرد این است: این بازآرایی به سود چه کسی است و هزینه‌اش را چه کسی می‌پردازد؟ در نیمکره غربی، منطق «حیاط خلوت» نوسازی شده است و دولت‌هایی که از مدار واشنگتن بیرون می‌روند با تحریم، تعرفه و فشار نظامی روبه‌رو می‌شوند. در خاورمیانه، دست‌شستن از آرمان‌های لیبرال به معنای دست‌کشیدن از مداخله نیست. تجربه ایران نشان می‌دهد امپراتوری حتی در لحظه «عقب‌نشینی تمدنی»، هرجا که منافع حیاتیِ انرژی، تنگه‌ها و پایگاه‌ها در میان باشد، با همان شدت پیشین عمل می‌کند. «نیمکره غربی» در این منطق سرزمین تمدنی مشترک نیست. قلمرو حفاظت‌شده‌ای است که منابع، نیروی کار و بازارهایش باید در خدمت مرکز بمانند.

باید میان دو چیز تمایز گذاشت. تضعیف هژمونیِ یک‌جانبه آمریکا و جهان‌شمولیِ دروغینِ لیبرال دستاوردی واقعی برای جنوب جهانی است. جهانی که یک قدرت به‌تنهایی قواعدش را تعیین نکند، فضای مانور تازه‌ای برای کشورهای جنوب باز می‌کند. اما نسخه‌ای از چندقطبی بودن که واشنگتن می‌کوشد بر آن غالب شود، یعنی نسخه تمدنی و تقسیم‌شده به حوزه‌های «مسئولیت»، همان سلطه را با حفظ سروری آمریکا بر نیمکره خودش و بر مهاجرت و منابع آن می‌خواهد. وقتی دکترین‌پردازان از «امنیت مرزهای تمدنی» سخن می‌گویند، کشورهای پیرامونی را به منطقه حائل، بازار و ذخیره نیروی کار فروکاسته‌اند. تحلیل جنوب‌محور باید همیشه میان کاستن از سلطه امپراتوری و طرحی که همان سلطه را در قالب تازه بازتولید می‌کند تفکیک کند.

تضادهای حل‌ناشدنی نظم نوین

پروژه تمدن‌گراییِ راست نوین تلاشی است برای تطبیق واقعیت افول امپراتوری با توهمات قرن نوزدهمیِ برتری نژادی و فرهنگی. این دکترین می‌کوشد مرزهای سخت و نفوذناپذیر در جهانی ترسیم کند که سرمایه، فناوری، زنجیره‌های تأمین و بحران‌های اقلیمی آن را به شکلی گریزناپذیر درهم تنیده‌اند. مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست می‌نویسند که بورژوازی با بهره‌برداری از بازار جهانی به تولید و مصرف همه کشورها خصلتی جهان‌وطنی داده و زیر پای صنعت پایگاه ملی‌اش را کشیده است. اما همان متن می‌گوید بورژوازی ایالت‌های پراکنده را به ملتی واحد با یک دولت، یک قانون، یک منفعت طبقاتی ملی و یک مرز و تعرفه گرد می‌آورد. سرمایه از ابتدا هر دو را با هم می‌خواسته است: دولت ملی به‌مثابه فرم سیاسی‌اش و بازار جهانی به‌مثابه میدان انباشتش. تمدن‌گرایی سویه دولت و مرز را برمی‌گزیند و می‌کوشد سویه بازار جهانی را سرکوب کند، و در این کار با ماهیت سرمایه‌ای که قرار است از آن دفاع کند درمی‌افتد.

همین تضاد در بخش‌های پیشین به اشکال گوناگون دیده شد. در مرز و مهاجرت، منطق هویتی با نیاز سرمایه به نیروی کار ارزان درگیر بود. در اروپا، منطق تمدنی با ناسیونالیسم متحدان، و شکست اوربان نشان داد که مهندسی از بیرون نمی‌تواند این تضاد را حل کند. در شرق آسیا و خاورمیانه، دکترین با ضرورت‌های امپراتوری. در همه این موارد، ایدئولوژیِ بسته می‌کوشد واقعیتی را مهار کند که ذاتاً باز است.

این ابهامات و تضادها نشان می‌دهند که تمدن‌گرایی بیش از آنکه استراتژی عملیاتی برای تضمین صلح جهانی باشد، ایدئولوژی دفاعی برای مدیریت زوال هژمونی آمریکاست. روزا لوکزامبورگ در جزوه یونیوس (۱۹۱۵)، در بحبوحه جنگ جهانی اول، هشدار داد که بحران بزرگ سرمایه‌داری به پیروزی خودکار سوسیالیسم نمی‌انجامد و جامعه را در برابر انتخابی تاریخی قرار می‌دهد: گذار به سوسیالیسم یا سقوط به بربریت. این هشدار امروز نیز معتبر است. گذار از نظم لیبرال به نظم تمدن‌گرا نه پایان تاریخ است و نه پایان درگیری‌ها. آغاز فصل تازه‌ای از منازعات ژئوپلیتیک است که در آن مفاهیم به ظاهر فرهنگی و هویتی به سلاح‌هایی برای توجیه سلسله‌مراتب جدید سرمایه و قدرت در مقیاس جهانی تبدیل می‌شوند. وظیفه تحلیل انتقادی این است که پشت واژه‌های «تمدن» و «ارزش» منافع مادی را نشان دهد و سهم جنوب جهانی را از این تقسیم‌بندی‌ها بپرسد.

یادداشت جدا از متن (نتیجه راستی‌آزمایی؛ هر مورد با منبع):

اصلاح‌های ضروری نسبت به متن اصلی:

تایوان: ادعای «پذیرش برتری پکن بر تایوان» با استراتژی امنیت ملی دسامبر ۲۰۲۵ نمی‌خواند. این سند بازدارندگی در مسئله تایوان را اولویت و «برتری نظامی» را هدف می‌داند (الجزیره، دیفنس‌اسکوپ، رویترز). از متن حذف و به تضاد دکترین و عمل تبدیل شد.
اوربان: متن اصلی حمایت از او را جاری نوشته بود. ترامپ و ونس علناً از او حمایت کردند، اما او در ۱۲ آوریل ۲۰۲۶ باخت (بی‌ان‌ئی اینتلی‌نیوز، تلکس، بی‌تی‌ای).
ونس و آلترناتیو: تنها یک دیدار تأییدشده هست، با آلیس وایدل در ۱۴ فوریه ۲۰۲۵ در مونیخ (یورونیوز، زد‌د‌اف، کامن‌دریمز)، نه «رهبران».
«سرطان»: برای این نقل‌قول منبعی نیافتم. به‌جای آن تز دینین آمده است که تأییدشده است. اگر منبع مشخصی داری، می‌توانی برگردانی.
مرکز نوزایی آمریکایی: نام دقیق Center for Renewing America (بنیان‌گذار راسل ووت، ۲۰۲۱) است (مرکز مطالعات شرق، ۲۰۲۴).
جمهوری‌خواهان جوان: ادعای «نفوذ روزافزون راست نوین میان‌شان» را نیافتم. آنچه تأیید شد ریزش حمایت از اسرائیل در این گروه است (پیو، مارس ۲۰۲۶، از طریق مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل). علت‌ها (بحران مالی، تلفات جنگ) در متن حذف شد، چون با پیمایش تأیید نشد.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب