وقتی غرب هم دیگر به آمریکای دیروز باور ندارد – محمد حقیقت

وقتی غرب هم دیگر به آمریکای دیروز باور ندارد

ایران و مسئلۀ واقع‌گرایی در جهان پساآمریکایی

محمد حقیقت

گاهی سخنی قدیمی درست در لحظه‌ای دوباره به گردش می‌افتد که جهان پیرامون آن تغییر کرده است؛ و همین تغییر، معنایی تازه به آن می‌دهد.

این روزها بخش‌هایی از سخنان پیشین محمدجواد ظریف بار دیگر در فضای عمومی ایران دست‌به‌دست می‌شود. او از غلبۀ نگاه امنیتی بر سیاست خارجی انتقاد می‌کند و میان دو نوع نگاه به منطقه تمایز می‌گذارد: اگر همسایگان را «تهدید» ببینیم، سفیران ما نیز ناگزیر کارکرد امنیتی پیدا می‌کنند؛ اما اگر منطقه را «فرصت» بدانیم، سفارتخانه باید در خدمت دیپلماسی، تجارت و گسترش روابط اقتصادی قرار گیرد. این سخنان که در اردیبهشت ۱۴۰۴ بیان شده بود، اکنون دوباره بحث گسترده‌ای برانگیخته است.

در نگاه نخست، سخن جذابی است. چه کسی مخالف آن است که سفارتخانه راه تجارت را بگشاید، تنش کاهش یابد، اقتصاد از انزوا بیرون آید و فشار از دوش مردم برداشته شود؟

اما درست از همین‌جا مسئلۀ اصلی آغاز می‌شود.

اگر سیاست خارجی ایران را صرفاً از رفتار ایران توضیح دهیم، چه بخشی از واقعیت از تصویر حذف می‌شود؟ آیا محیط امنیتی ایران فقط محصول نوع نگاه تهران به منطقه بوده است، یا این نگاه خود در محیطی تاریخی شکل گرفته که دهه‌ها حضور نظامی آمریکا، جنگ‌های عراق و افغانستان، گسترش پایگاه‌های نظامی، حمایت همه‌جانبۀ واشنگتن از اسرائیل، تحریم و فشار سیاسی و اقتصادی نیز جزء واقعیت‌های آن بوده‌اند؟

در چنین شرایطی، مسئله دیگر فقط این نیست که «سفیر نظامی باشد یا بازرگان». پرسش عمیق‌تر این است که چرا امنیت، اقتصاد و دیپلماسی در منطقه‌ای چون غرب آسیا تا این اندازه درهم تنیده شده‌اند و کدام نیروها این محیط را ساخته‌اند؟

این پرسش هنگامی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که هم‌زمان به بحثی نگاه کنیم که امروز در قلب خود غرب جریان دارد.

غربی که دیگر به بازگشت گذشته مطمئن نیست

مارک لئونارد منتقدی از حاشیۀ نظام غربی نیست. او بنیان‌گذار و مدیر شورای اروپایی روابط خارجی و از تحلیلگران شناخته‌شدۀ سیاست بین‌الملل در اروپاست. فارین افیرزForeign Affairs در شمارۀ سپتامبر ـ اکتبر ۲۰۲۶ مقالۀ او را با عنوان «نظم رهاشده؛ آموختن زندگی در جهان پساآمریکایی» منتشر کرده است. لئونارد در این مقاله و گفت‌وگوی مفصل همراه آن استدلال می‌کند که دولت‌های متحد آمریکا باید بپذیرند که ایالات متحده دگرگون شده و جهان نیز وارد مرحلۀ آشفته‌تر، رقابتی‌تر و پراکنده‌تری از قدرت شده است.

نکتۀ اصلی او این نیست که آمریکا دیگر قدرت بزرگی نیست. برعکس، آمریکا همچنان یکی از مهم‌ترین قدرت‌های نظامی، اقتصادی و فناوری جهان است. مسئله این است که داشتن قدرت عظیم با توانایی سازمان‌دادن و تضمین یک نظم جهانی یکسان نیست.

لئونارد حتی از اروپایی‌ها می‌خواهد بیاموزند چگونه در عرصۀ دفاعی بدون اتکای پیشین به آمریکا از خود دفاع کنند و وابستگی خود را در حوزه فناوری نیز کاهش دهند. در گفت‌وگوی Foreign Affairs  می‌گوید کشورهای اروپایی ناگزیرند درباره دفاع از خود، اولویت‌های امنیتی و وابستگی‌های فناوری از نو بیندیشند؛ زیرا رابطۀ آتلانتیکی دیگر نمی‌تواند دقیقاً به شکل گذشته بازگردد.

این سخن از پکن، مسکو یا تهران نمی‌آید. از درون یکی از نهادهای معتبر فکری اروپا مطرح می‌شود.

و همین جا پرسش بزرگی پیش روی ما قرار می‌گیرد:

اگر خود اروپا دربارۀ کاهش وابستگی به آمریکا، افزایش توان مستقل و آمادگی برای جهانی پراکنده‌تر بحث می‌کند، واقع‌گرایی در ایران چرا باید همچنان عمدتاً در قالب سازگاری با قدرت آمریکا تعریف شود؟

دو معنای متفاوت از واقع‌گرایی

در بخشی از گفتمان سیاست خارجی ایران، استدلال معمولاً از چند واقعیت آغاز می‌شود: آمریکا قدرت بزرگی است؛ تحریم‌ها به اقتصاد ایران آسیب زده‌اند؛ مردم هزینۀ سنگینی می‌پردازند؛ خطر جنگ جدی است؛ پس باید تنش را کاهش داد، با واشنگتن به تفاهم رسید و از رفتارهایی که فشار بیشتری ایجاد می‌کنند فاصله گرفت.

بخشی از این مقدمات قابل انکار نیست. تحریم هزینه دارد. جنگ و ناامنی پیش از همه به زندگی مردم عادی ضربه می‌زند. هیچ سیاست مسئولی نمی‌تواند نسبت به این واقعیت‌ها بی‌اعتنا باشد.

اما پرسش این است که چرا از این واقعیت‌ها فقط باید یک نتیجه گرفته شود؟

از قدرت آمریکا می‌توان نتیجه گرفت که باید رفتار خود را چنان تنظیم کرد که فشار آن کمتر شود. اما می‌توان نتیجۀ دیگری نیز گرفت: چون طرف مقابل از ابزارهای مالی، فناوری، تجاری و نظامی برای اعمال فشار استفاده می‌کند، باید میزان اثرگذاری این ابزارها را کاهش داد.

همین‌جا دو برداشت متفاوت از واقع‌گرایی از یکدیگر جدا می‌شوند.

یک واقع‌گرایی می‌پرسد:

چگونه رفتار کنیم که قدرت مسلط فشار کمتری بر ما وارد کند؟

واقع‌گرایی دیگر می‌پرسد:

چگونه توان و روابط خود را چنان بازسازی کنیم که قدرت مسلط امکان کمتری برای تحمیل فشار داشته باشد؟

اولی بیش از همه به رفتار قدرت مسلط چشم دارد؛ دومی علاوه بر شناخت آن قدرت، به ساختن ظرفیت خود می‌اندیشد.

این اختلاف فقط اختلافی نظری نیست. دو مسیر متفاوت در سیاست خارجی از دل آن بیرون می‌آید.

چین؛ نخست قدرت، سپس گشایش

روایت چین از همین جهت اهمیت ویژه‌ای دارد.

در سخنان بازنشرشدۀ ظریف، تجربۀ مائو و نزدیکی چین به آمریکا به‌عنوان نمونه‌ای از شجاعت در مذاکره و خروج از انزوا مطرح شده است. اما اگر ترتیب تاریخی حوادث را دقیق‌تر ببینیم، تصویر پیچیده‌تر و آموزنده‌تری به دست می‌آید.

جمهوری خلق چین در سال ۱۹۴۹ تأسیس شد. چین در ۱۹۶۴ به سلاح هسته‌ای دست یافت. در ۱۹۷۱ جمهوری خلق کرسی چین در سازمان ملل و شورای امنیت را به دست آورد. سفر نیکسون به پکن در فوریۀ ۱۹۷۲ انجام شد و روابط رسمی دیپلماتیک دو کشور تازه در ۱۹۷۹ برقرار گردید. اسناد رسمی آمریکا نیز نشان می‌دهند که گشایش روابط نه نتیجۀ یک تصمیم یک‌جانبۀ چین برای «کنارآمدن» با آمریکا، بلکه محصول محاسبات متقابل دو کشور در متن تغییرات بزرگ جنگ سرد بود.

مهم‌تر از همه، چین در هنگام ملاقات مائو و نیکسون کشوری نبود که تازه تصمیم گرفته باشد برای رهایی از ضعف به آمریکا تکیه کند. بیش از دو دهه از انقلاب گذشته بود، دولت مرکزی تثبیت شده بود، کشور به توان هسته‌ای رسیده و وزن سیاسی آن در نظام بین‌المللی چنان افزایش یافته بود که نادیده‌گرفتنش دیگر ممکن نبود.

در همان زمان، شکاف عمیق چین و شوروی و اختلافات راهبردی میان سه قدرت نیز بخشی از محیط بین‌المللی بود. اسناد آمریکایی نشان می‌دهند واشنگتن و پکن هر یک از گشایش روابط برای پیشبرد محاسبات مستقل خود استفاده می‌کردند؛ نزدیکی دو کشور بخشی از یک رابطۀ پیچیدۀ مثلثی بود، نه حرکت ساده یک طرف به سوی طرف دیگر.

بنابراین درس تاریخی چین را نمی‌توان به این عبارت فروکاست که «مائو جرئت کرد با آمریکا مذاکره کند و چین پیشرفت کرد».

درس مهم‌تر چیز دیگری است:

چین پیش از گشایش به آمریکا، حاکمیت سیاسی و بخشی از قدرت راهبردی خود را ساخته بود. مذاکره و گشایش، بر پایۀ این توان صورت گرفت؛ نه به جای آن.

این تفاوت کوچک نیست.

اگر قدرت ساخته نشده باشد، مذاکره می‌تواند به تلاش برای کاهش فشار تبدیل شود. اما هنگامی که طرفین برای یکدیگر دارای ارزش و هزینه‌اند، مذاکره می‌تواند ابزار گسترش میدان عمل باشد.

چین امروز و جهانی که وابستگی نیز سلاح شده است

این تجربه فقط به تاریخ دهۀ ۱۹۷۰ تعلق ندارد.

مارک لئونارد در مقالۀ دیگری در سال ۲۰۲۳ با عنوان «چین برای جهانی آشفته آماده است؛ آمریکا نیست» استدلال کرده بود که پکن جهان آینده را نه ادامۀ بی‌دردسر نظم پیشین، بلکه جهانی پرتنش‌تر می‌بیند که کشورها باید توان مقاومت در برابر شوک‌ها و فشارها را در خود ایجاد کنند. او تأکید می‌کند که در نگاه بسیاری از سیاست‌گذاران چینی، نظم بین‌المللی در حال ورود به دوره‌ای از بی‌ثباتی است و کشورها باید خود را برای آن آماده کنند.

این نگاه فقط نظامی نیست. انرژی، فناوری، زنجیره‌های تأمین، مواد اولیه، بازار، نظام مالی و مسیرهای تجاری همگی می‌توانند به ابزار قدرت تبدیل شوند.

از این منظر، وابستگی متقابل همیشه مترادف امنیت نیست؛ همان پیوندی که در شرایط عادی منبع رفاه است، در شرایط تقابل می‌تواند به اهرم فشار تبدیل شود.

چین نیز از همین رو سال‌هاست کوشیده منابع تأمین، فناوری، بازارها و روابط خود را متنوع کند و پیوندهایش را با بخش بزرگی از جنوب جهانی گسترش دهد.

این به معنای قطع رابطه با غرب نیست. چین همچنان با آمریکا و اروپا تجارت، مذاکره و رقابت می‌کند. نکته جای دیگری است:

آیندۀ خود را به تصمیم یک قدرت خارجی گره نمی‌زند.

تفاوت اصلی همین‌جاست: تعامل با جهان می‌تواند قدرت انتخاب کشور را افزایش دهد، اما وابسته‌کردن آیندۀ کشور به رضایت و تصمیم دیگران، درست در جهت مخالف استقلال عمل می‌کند.

اروپا نیز به مسئلۀ استقلال بازگشته است

اروپا نیز اکنون، با شرایط خاص خود، با همین پرسش روبه‌رو شده است.

برای دهه‌ها امنیت بخش بزرگی از اروپا بر پیوند آتلانتیکی و نقش آمریکا استوار بود. اما امروز بحث بر سر افزایش توان دفاعی مستقل، تقویت صنایع نظامی اروپا، کاهش برخی وابستگی‌های فناوری و گسترش روابط با قدرت‌های دیگر جدی‌تر شده است.

حتی مدافعان ادامۀ اتحاد با آمریکا دیگر الزاماً از بازگشت به نظم گذشته سخن نمی‌گویند. در همان مناظرۀ Foreign Affairs، اختلاف میان لئونارد از یک سو و کرت کمپبل و راش دوشی از سوی دیگر بیشتر بر سر شکل آیندۀ این روابط است، نه امکان بازسازی کامل جهان گذشته. کمپبل و دوشی بر دوام و بازسازی اتحادها تأکید دارند؛ لئونارد بر تغییرات عمیق‌تر و ضرورت آمادگی اروپا برای استقلال بیشتر.

همین اختلاف گویای یک واقعیت بزرگ‌تر است:

غرب نیز دیگر دربارۀ نظم آمریکامحور گذشته اجماع سابق را ندارد.

اگر اروپایی که دهه‌ها بر اتحاد با آمریکا تکیه داشته، امروز به کاهش وابستگی و تقویت استقلال راهبردی خود می‌اندیشد، چرا ایران نباید با تنوع‌بخشیدن به روابط خارجی، گسترش مناسبات با شرق و جنوب جهانی و کاهش آسیب‌پذیری در برابر ابزارهای فشار آمریکا، دامنۀ انتخاب و استقلال خود را افزایش دهد؟ مگر واقع‌گرایی جز این است که کشور راه‌های بیشتری پیش روی خود بگشاید و امکان تحمیل قدرت‌های خارجی را محدود کند؟

منطقه؛ واکنش را نمی‌توان از زمینه جدا کرد

اکنون می‌توان دوباره به سخنان ظریف درباره منطقه بازگشت.

این سخن که سفارتخانه‌های ایران باید اقتصاد، تجارت و مناسبات منطقه‌ای را جدی‌تر بگیرند، قابل تأمل است. ایران بی‌تردید به دیپلماسی اقتصادی قوی‌تر، تجارت گسترده‌تر با همسایگان و دستگاه دیپلماتیکی نیاز دارد که فقط مسائل امنیتی را نبیند.

اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که «امنیتی‌شدن» سیاست منطقه‌ای ایران چنان توضیح داده شود که گویی این روند عمدتاً از انتخاب خود ایران آغاز شده است.

منطقه‌ای که ایران در آن قرار دارد، طی دهه‌های اخیر شاهد جنگ عراق، جنگ افغانستان، حضور گستردۀ نظامی آمریکا، استقرار پایگاه‌های متعدد، مداخلات خارجی، جنگ‌های پی‌درپی اسرائیل و حمایت وسیع نظامی و سیاسی واشنگتن از تل‌آویو بوده است.

می‌توان دربارۀ سیاست‌های منطقه‌ای ایران، کارآمدی آنها، هزینه‌ها یا اشتباهاتشان بحث کرد؛ اما اگر واکنش ایران دیده شود و محیط امنیتی‌ای که این واکنش در آن شکل گرفته از تصویر حذف شود، رابطۀ علت و معلولی ناقص خواهد شد.

در چنین روایتی، قدرت نظامی آمریکا به «واقعیت محیط» تبدیل می‌شود، اما پاسخ ایران به آن «امنیتی‌کردن منطقه» نام می‌گیرد.

و درست همین‌جا است که مسئلۀ نگاه اهمیت پیدا می‌کند.

واقع‌گرایی فقط دیدن خطاهای خود نیست؛ دیدن ساختار قدرتی است که انتخاب‌های ما در درون آن صورت می‌گیرد.

مردم؛ نقطۀ آغاز یک پرسش جدی

در دفاع از تنش‌زدایی با آمریکا معمولاً استدلالی مطرح می‌شود که نمی‌توان و نباید آن را سبک شمرد: مردم زیر فشارند. تحریم، تورم، محدودیت تجارت، ناامنی و خطر جنگ بر زندگی میلیون‌ها انسان تأثیر می‌گذارند. سیاست خارجی‌ای که نسبت خود را با سفرۀ مردم توضیح ندهد، ناقص است.

اما درست از همین دغدغه باید پرسش دیگری زاده شود:

چگونه فشار را از روی مردم برمی‌داریم؟

آیا فقط با متقاعدکردن تحریم‌کننده به برداشتن تحریم؟

یا هم‌زمان با کاهش توان او برای مؤثرکردن تحریم؟

اگر شبکۀ مالی تحت نفوذ آمریکا یکی از ابزارهای فشار است، کاهش وابستگی به آن مستقیماً با معیشت مردم ارتباط دارد. اگر بازارهایی بسته می‌شوند، یافتن بازارهای تازه فقط یک انتخاب ژئوپلیتیکی نیست؛ مسئلۀ اشتغال، تولید و درآمد است. اگر مسیرهای پرداخت محدود می‌شوند، ایجاد سازوکارهای مالی دیگر مسئله‌ای صرفاً سیاسی نیست.

از همین‌جا روشن می‌شود که قرار دادن «استقلال» در برابر «معیشت» می‌تواند دو مسئله‌ای را از هم جدا کند که در جهان امروز به‌شدت به یکدیگر پیوسته‌اند.

استقلال اقتصادی، اگر معنای واقعی داشته باشد، باید توان کشور را برای حفظ زندگی مردم در برابر فشار خارجی افزایش دهد.

و این همان نقطه‌ای است که نگاه به شرق و جنوب جهانی معنای عملی پیدا می‌کند: نه به‌عنوان شعار و نه به‌عنوان جایگزین مکانیکی یک مرکز با مرکز دیگر، بلکه به‌عنوان گسترش بازار، تجارت، فناوری، سرمایه‌گذاری، شبکه‌های مالی و فضای مانور اقتصادی.

مسئله این نیست که «غرب را رها کنیم». مسئله این است که آیندۀ کشور را به گشوده‌شدن دروازۀ غرب وابسته نکنیم.

جهان تغییر کرده است؛ تعریف واقع‌گرایی هم باید تغییر کند

شاید تناقض اصلی زمانۀ ما همین باشد.

مارک لئونارد، از قلب جامعۀ فکری اروپا، از جهانی سخن می‌گوید که در آن آمریکا دیگر نمی‌تواند نقش سابق را ایفا کند و اروپا باید خود را برای استقلال بیشتر و روابطی متنوع‌تر آماده کند. چین از سال‌ها پیش سیاست خود را بر کاهش آسیب‌پذیری و آمادگی برای جهانی پرتنش‌تر تنظیم کرده است. قدرت‌های متوسط در آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین و خاورمیانه نیز بیش از گذشته می‌کوشند روابط خود را میان چند مرکز قدرت گسترش دهند.

اما بخشی از گفتمان سیاست خارجی ایران هنوز مسئله را با مفروضات جهانی می‌سنجد که مرکز ثقل آن واشنگتن بود و راه توسعه و امنیت کشورها بیش از هر چیز از رابطه با غرب می‌گذشت.

جهان امروز نه جهان یک‌قطبی دهۀ ۱۹۹۰ است و نه هنوز به نظمی چندقطبی و تثبیت‌شده رسیده است. ما در دورانی انتقالی زندگی می‌کنیم؛ دورانی که قدرت پیشین هنوز بسیار نیرومند است، اما دیگر تنها قدرت تعیین‌کنندۀ میدان نیست و مراکز تازه‌ای از اقتصاد، فناوری، سرمایه و نفوذ سیاسی سربرآورده‌اند.

در چنین جهانی، واقع‌گرایی دیگر نمی‌تواند فقط هنر کنارآمدن با قدرت مسلط باشد.

واقع‌گرایی باید هنر افزایش توان انتخاب نیز باشد.

این یعنی تقویت اقتصاد داخلی، گسترش روابط با همسایگان، استفاده از ظرفیت چین، روسیه و جنوب جهانی، بهره‌گیری از سازوکارهایی چون بریکس و سازمان همکاری شانگهای، کاهش آسیب‌پذیری در برابر دلار و شبکه‌های مالی تحت کنترل غرب، و در همان حال استفاده از دیپلماسی و مذاکره هرجا که منافع کشور آن را ایجاب کند.

در چنین نگاهی، مذاکره نه تابو است و نه معجزه.

دیپلماسی یکی از ابزارهای قدرت ملی است؛ نه جانشین قدرت ملی.

تجربۀ چین نیز در نهایت همین را می‌گوید. پکن هنگامی درهای تازه‌ای به روی آمریکا گشود که خود به واقعیتی تبدیل شده بود که واشنگتن نمی‌توانست نادیده بگیرد. اروپا امروز دربارۀ استقلال بیشتر از آمریکا بحث می‌کند، زیرا فهمیده است هیچ رابطۀ بین‌المللی نباید به تنها ستون امنیت و آیندۀ یک جامعه تبدیل شود.

ایران نیز با همین پرسش تاریخی روبه‌رو است:

آیا باید همۀ امید خود را صرف گشودن دری کنیم که واشنگتن بارها بسته است، یا هم‌زمان باید راه‌هایی بسازیم که بسته‌شدن هیچ دری نتواند کشور را به بن‌بست بکشاند؟

مرز میان دو نوع واقع‌گرایی شاید همین‌جا باشد:

واقع‌گراییِ جهان دیروز می‌پرسید چگونه خود را با قدرت مسلط سازگار کنیم؛
واقع‌گراییِ جهان تازه می‌پرسد چگونه آن‌قدر قدرت و امکان بسازیم که هیچ قدرتی نتواند تنها راه پیش روی ما را تعیین کند.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب