
دشمن شکستناپذیر نیست
وقتی بزرگنمایی قدرت، مردم را از تاریخ حذف میکند
محمد حقیقت
گاهی یک جمله، بیش از یک مقالۀ بلند، نحوۀ نگاه ما به جهان را آشکار میکند: «کار خودشان بود.»
حادثهای بزرگ رخ میدهد. دستگاه امنیتی قدرتمندی غافلگیر میشود. جنبشی سر برمیآورد. مردمی که سالها زیر اشغال، تحقیر، محاصره یا فشار زیستهاند دست به مقاومتی پیشبینینشده میزنند. و بلافاصله همان پرسش آشنا شنیده میشود: مگر ممکن است قدرتی با این همه ماهواره، سازمان اطلاعاتی، ارتش، پول و نفوذ از چنین واقعهای بیخبر بوده باشد؟ پس لابد خود آن را طراحی کرده است.
پرسش از نقش قدرتهای بزرگ نه بیمعناست و نه الزاماً توطئهباوری. تاریخ معاصر پر است از کودتا، عملیات پنهان، نفوذ، فریب، جنگ روانی و بهرهبرداری برنامهریزیشده از بحرانها. قدرتهای بزرگ برای حفظ منافع خود بارها از چنین ابزارهایی استفاده کردهاند. نادیدهگرفتن این تاریخ، سادهلوحی است.
اما خطر از جایی آغاز میشود که شناخت قدرت دشمن به اسطورهسازی از قدرت او بدل میشود.
در این تصویر، دشمن دیگر فقط نیرومند نیست؛ همهچیزدان است. فقط نفوذ نمیکند؛ گویا همۀ حرکتها را میآفریند. فقط از بحران بهره نمیبرد؛ خود بحران را میسازد. اگر پیروز شود، نقشهاش اجرا شده و اگر شکست بخورد، همان شکست نیز بخشی از نقشۀ پیچیدهتر او تلقی میشود. در چنین دستگاه فکری، هیچ واقعیتی دیگر نمیتواند فرض نخست را نقض کند.
درست همینجا اتفاق مهمتری رخ میدهد: حق کُنش تاریخی از مردم گرفته و به دشمن واگذار میشود.
میتوان این فرایند را «مصادرۀ عاملیت» نامید.
عاملیت یعنی مردم، ملتها و جنبشها فقط مهرههای بازی نیروهای بزرگتر نیستند. آنان نیز میاندیشند، تصمیم میگیرند، سازمان مییابند، مقاومت میکنند، اشتباه میکنند، شکست میخورند، تجربه میاندوزند و گاه مسیر تاریخ را تغییر میدهند. قدرت مسلط میتواند میدان انتخاب آنان را تنگ کند، اما محدودشدن انتخاب با نابودی اراده یکی نیست.
ملتی که زیر اشغال است همان امکانات اشغالگر را ندارد. مردمی که در محاصره زندگی میکنند، مانند قدرتی که مرز، آسمان، دریا، سرمایه و سلاح را در اختیار دارد آزادانه انتخاب نمیکنند. اما همین محدودیتهاست که کنش آنان را باید در متن آن فهمید؛ نه اینکه وجود ارادۀ آنان را انکار کرد.
از «میدانستند» تا «خودشان ساختند»
یکی از رایجترین لغزشها در تحلیل سیاسی، جهش از یک ادعا به ادعایی بسیار سنگینتر است.
میگویند دستگاه اطلاعاتی هشدارهایی داشته است؛ پس «میدانست». از «میدانست» به «عمداً جلوگیری نکرد» میرسند و از آنجا به «پس خودش طراحی کرده بود».
اما اطلاع قبلی، نفوذ، بیاعتنایی عمدی، همدستی، طراحی و بهرهبرداری یک چیز نیستند.
دستگاهی ممکن است اطلاعاتی داشته باشد و معنای آن را درنیابد. ممکن است در سازمانی نفوذ کرده باشد، اما بر آن کنترل نداشته باشد. ممکن است خطر را دستکم بگیرد یا اطلاعات در میان دستگاههای مختلفش گم شود. و ممکن است پس از وقوع حادثه، با سرعت از آن برای اهدافی استفاده کند که سالها در پی آنها بوده است.
گزارش کمیسیون ۱۱ سپتامبر از همین جهت آموزنده است. این گزارش ضمن نسبتدادن طراحی عملیات به القاعده، از شکستهای جدی دستگاه آمریکا در «تخیل، سیاستگذاری، تواناییها و مدیریت» سخن گفت. یعنی یکی از مجهزترین ساختارهای امنیتی جهان، با وجود انبوه اطلاعات و نشانهها، نتوانست آنها را به شناخت و اقدام مؤثر تبدیل کند.
قدرت اطلاعاتی عظیم، علم مطلق نمیآورد.
قاعده باید روشن باشد: هر ادعا سندی متناسب با وزن خودش میخواهد. از اینکه دستگاهی «اطلاع داشت» نمیتوان مستقیماً نتیجه گرفت «طراحی کرد». از اینکه «نفوذ داشت» نمیتوان به «کنترل میکرد» رسید. و از اینکه «پس از حادثه سود برد» نمیتوان نتیجه گرفت «حادثه را ساخت».
نادیدهگرفتن این مرزها فقط تحلیل را ضعیف نمیکند؛ نتیجۀ سیاسی مهمتری دارد. هر بار که بدون سند یک حرکت مستقل را به طراحی دشمن نسبت میدهیم، ظاهراً قدرت دشمن را افشا کردهایم، اما در واقع ارادۀ مردم را به نام او مصادره کردهایم.
کسانی که چنین میاندیشند معمولاً قصدشان هشدار است: دشمن را دستکم نگیرید؛ پیچیده است، نفوذ دارد و برنامهریزی میکند. این هشدار لازم است. اما اگر حد نشناسد، دشمن را به موجودی فراانسانی بدل میکند:
«گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست.»
چه تصویری برای قدرت مسلط مطلوبتر از این؟
اگر طرف مقابل باور کند دشمن از هر حرکتش پیشاپیش آگاه است، پیش از عمل در توان خود تردید میکند. و اگر حتی مقاومت خویش را نیز احتمالاً بخشی از نقشۀ دشمن بداند، سلطۀ دشمن دیگر فقط نظامی و اقتصادی نیست؛ به ذهن او راه یافته است.
فلسطین؛ وقتی مقاومت یک ملت نیز به اشغالگر نسبت داده میشود
هفتم اکتبر شاید روشنترین نمونۀ همین مسئله باشد.
برای فهم آن روز نمیتوان تاریخ فلسطین را از صبح هفتم اکتبر ۲۰۲۳ آغاز کرد. پشت آن روز دههها نکبت و آوارگی، اشغال، شهرکسازی، محاصرۀ غزه، سرکوب و انکار حق تعیین سرنوشت ملتی قرار داشت که جهان سالها رنج او را میدید و در بسیاری موارد از کنار آن میگذشت.
نسبتدادن عملیات طوفانالاقصی به طراحی خود اسرائیل، بدون سندی درخور چنین ادعای بزرگی، فقط ضعف استدلال نیست؛ عاملیت فلسطینی را نیز پاک میکند.
گویا ملتی که بیش از هفت دهه اشغال و آوارگی را تجربه کرده است حتی قادر نیست علیه اشغالگر خود دست به کنشی مستقل بزند. مقاومتش نیز باید ساخته همان قدرتی باشد که او را سرکوب میکند.
در چنین روایتی، اسرائیل به تنها فاعل صحنه تبدیل میشود: هم اشغال میکند، هم مقاومت علیه خود را میسازد، هم از آن بهرهبرداری میکند و هم سرنوشت نهایی را تعیین میکند.
این افشای قدرت اسرائیل نیست؛ تکمیل افسانۀ قدرت اسرائیل است.
آنچه پس از هفتم اکتبر رخ داد، خود اهمیت تمایز میان «طراحی» و «بهرهبرداری» را نشان داد. دولت اسرائیل از حمله برای گسترش جنگ و ویرانی غزه استفاده کرد. کمیسیون مستقل تحقیق سازمان ملل در سپتامبر ۲۰۲۵ نتیجه گرفت که مقامها و نیروهای اسرائیلی در غزه مرتکب نسلکشی شدهاند. این واقعیت سهمگین برای اثبات خود هیچ نیازی به این فرض ندارد که اسرائیل طراح هفتم اکتبر بوده است.
تصویر واقعیتر و از نظر سیاسی مهمتر این است: نیروهای فلسطینی دست به عملی مستقل زدند؛ اسرائیل از آن برای پیشبرد جنگ و سیاستهای خود بهره گرفت؛ و مسئولیت آنچه پس از آن انجام داد بر عهدۀ همان دولتی است که آن سیاستها را اتخاذ و اجرا کرد.
این نگاه فلسطینی را نه قربانی بیاراده میبیند و نه موجودی بیرون از تاریخ. او را همانگونه که هست میبیند: فاعلی تاریخی که در یکی از نابرابرترین میدانهای قدرت جهان عمل میکند.
یمن؛ نابرابری قدرت، پایان اراده نیست
یمن نمونه دیگری از همین حقیقت است.
مردمی در یکی از فقیرترین کشورهای منطقۀ عربی بیش از یک دهه با جنگ، محاصره، فقر و ویرانی زیرساختها روبهرو بودهاند؛ در سوی دیگر، عربستان سعودی با ثروت عظیم، تسلیحات پیشرفته و حمایت گستردۀ قدرتهای غربی قرار داشت. نسبت نیروها، دستکم بر روی کاغذ، چنان نابرابر بود که گویی نتیجۀ جنگ باید از همان ابتدا روشن میبود.
اما چنین نشد.
بیش از یک دهه جنگ و فشار نتوانست انصارالله را از صحنۀ سیاسی و نظامی یمن حذف کند. این نیرو نه تنها باقی ماند، بلکه به یکی از بازیگران تعیینکننده در معادلات یمن و منطقه تبدیل شد.
این واقعیت را میتوان از جنبههای گوناگون بررسی و حتی نقد کرد، اما یک نکته را نمیتوان نادیده گرفت: نابرابری عظیم قدرت، به خودی خود ارادۀ تاریخی را نابود نمیکند.
مردمی که از نظر ثروت، فناوری و توان نظامی با دشمن خود قابل مقایسه نیستند، میتوانند با سازمانیابی، اراده و مقاومت، محاسبات قدرت برتر را بر هم بزنند.
اگر هر جنبش برخاسته از دل چنین مردمی را فوراً «طرح امپریالیسم برای ایجاد درگیری» بنامیم، نه امپریالیسم را بهتر شناختهایم و نه مردم یمن را. در واقع، بار دیگر همان تصویری را بازتولید کردهایم که در آن قدرت مسلط تنها فاعل تاریخ است و مردمی که در برابر آن ایستادهاند، از توان کنش، مقاومت و اثرگذاری بر سرنوشت خویش تهی انگاشته میشوند.
آنچه در فلسطین و یمن میبینیم، یک الگوی عمومیتر را آشکار میکند: هر جا نابرابری قدرت شدید است، وسوسهای شکل میگیرد که همۀ کنشهای طرف ضعیفتر را به طرف قویتر نسبت دهیم. گویی در چنین میدانهایی، ارادۀ مستقل برای ضعیفترها ناممکن است.
همین منطق، در سیاست خارجی ایران نیز ظاهر میشود؛ اما این بار با زبانی متفاوت: زبان «واقعگرایی»، «صلح» و «دلسوزی برای مردم».
وقتی «دلسوزی برای مردم» به سیاست «راه دیگری نداریم» میرسد
غربگرایی در ایران معمولاً با زبان تسلیم ظاهر نمیشود. کمتر کسی صریح میگوید چون آمریکا قدرتمند است باید خواست او را پذیرفت. زبان رایج، انسانیتر و جذابتر است: مردم زیر فشارند؛ اقتصاد آسیب دیده است؛ سفرهها کوچک شده؛ باید جلوی جنگ را گرفت؛ باید تحریمها را برداشت؛ باید زندگی مردم را بهبود داد؛ باید واقعبین بود.
این دغدغهها واقعیاند. فشار تحریم، جنگ و ناامنی بیش از همه بر دوش مردم عادی میافتد.
اما درست از همینجا پرسش اصلی آغاز میشود:
از رنج مردم چه نتیجهای میگیریم؟
آیا چون تحریم به مردم آسیب میزند، باید راههای اثرگذاری تحریم را بست، اقتصاد را مقاومتر کرد، تولید داخلی را تقویت کرد، تجارت را متنوع ساخت، وابستگی به دلار را کاهش داد و مناسبات با کشورهایی را گسترش داد که حاضرند بیرون از چارچوب فشار آمریکا با ایران همکاری کنند؟
یا چون تحریم دردناک است، نتیجه میگیریم باید برای پایاندادن به آن، خواست قدرتی را که تحریم را به ابزار فشار تبدیل کرده است پذیرفت؟
پس اختلاف بر سر رنج مردم نیست؛ اختلاف بر سر راه پایاندادن به آن است. یک نگاه، کاهش فشار را در کاستن از قدرت تحمیل آمریکا و افزایش توان کشور جستوجو میکند؛ نگاه دیگر، در کاستن از مقاومت در برابر همان فشار.
گفتمان غربگرا ممکن است از مردم سخن بگوید، اما هنگامی که تنها راه برونرفت را تغییر رفتار ایران در برابر آمریکا معرفی میکند، عملاً میدان کنش مستقل کشور را کوچک میکند. در چنین منطقی، مردم دیگر فاعلانی نیستند که میتوانند با تقویت توان داخلی، گسترش روابط خارجی و تغییر توازن فشار بر سرنوشت خود اثر بگذارند؛ رفع رنج آنان در نهایت به تصمیم واشنگتن وابسته میشود.
این همان مصادرۀ عاملیت است؛ این بار نه در تحلیل یک حادثه، بلکه در سیاست خارجی.
مسئله مخالفت با مذاکره نیست. مذاکره یکی از ابزارهای سیاست است. مسئله این است که با چه پشتوانه و از چه نقطهای وارد مذاکره میشویم.
مذاکرهای که از این فرض آغاز شود که «چاره دیگری نداریم»، پیش از شروع بخش بزرگی از قدرت چانهزنی خود را واگذار کرده است. زیرا طرف مقابل دیگر فقط دربارۀ موضوع اختلاف مذاکره نمیکند؛ او از پیش موفق شده است دامنۀ گزینههای ما را تعیین کند.
اینجا همان اسطورۀ دشمن همهتوان، به زبان «واقعگرایی» بازمیگردد.
واقعگرایی فقط شناخت توان طرف مقابل نیست؛ شناخت امکانات خود نیز هست.
اگر آمریکا میکوشد با تحریم، تهدید و کنترل شبکههای مالی راههای تنفس ایران را محدود کند، استفاده از روابط با چین، روسیه و دیگر کشورهای جنوب جهانی بخشی از پاسخ به همین فشار است. این روابط میتوانند بازار، سرمایه، فناوری، انرژی، مسیرهای حملونقل و سازوکارهای مالی تازه فراهم کنند و مهمتر از همه، انحصار یک قدرت بر گزینههای ایران را کاهش دهند.
در جهانی که قدرت اقتصادی و سیاسی دیگر مانند چند دهه پیش در یک مرکز متمرکز نیست، انتظار دائمی برای اینکه واشنگتن روزی نظر خود را تغییر دهد و دریچهای به روی ایران بگشاید، خود نوعی محدودکردن داوطلبانۀ میدان انتخاب است.
استقلال با شعار به دست نمیآید؛ با افزایش قدرت انتخاب ساخته میشود.
هر راه تازهای که قدرت تحمیل دشمن را کاهش دهد، هر بازار و مسیر مالی تازهای که اثر تحریم را محدود کند، هر همکاریای که ظرفیت اقتصادی و فناوری کشور را افزایش دهد، بخشی از بازگرداندن همان عاملیتی است که قدرت مسلط میکوشد از کشور بگیرد.
نخستین شکست، شکست در تصور امکان است
از فلسطین تا یمن و از نظریههای توطئه تا سیاست خارجی ایران، یک خط مشترک دیده میشود: بزرگکردن دشمن تا جایی که دیگر برای مردم چیزی جز واکنش به ارادۀ او باقی نماند.
این شاید خطرناکترین صورت قدرت باشد.
قدرت مسلط همیشه نیاز ندارد همۀ راهها را عملاً ببندد. گاهی کافی است طرف مقابل باور کند راه دیگری وجود ندارد.
هیچ جنبش رهاییبخشی در تاریخ از نقطهای آغاز نکرده است که موازنۀ قدرت به سود او باشد. اگر برتری مادی بهتنهایی سرنوشت را تعیین میکرد، استعمار هرگز عقب نمینشست، ویتنام هرگز نمیتوانست در برابر آمریکا بایستد، آپارتاید در آفریقای جنوبی هرگز فرو نمیریخت و مردم یمن نیز نمیتوانستند بیش از یک دهه در برابر جنگ و فشار دوام آورند.
قدرتهای بزرگ نیرومندند، اما خدایان تاریخ نیستند.
اشتباه میکنند. غافلگیر میشوند. اختلاف داخلی دارند. در محاسبات خود شکست میخورند. طرحهایشان با مقاومت دیگران تغییر میکند. و گاهی همان مردمی که قرار بود فقط موضوع سیاست آنان باشند، به فاعلانی تبدیل میشوند که معادله را بر هم میزنند.
شناخت قدرت دشمن شرط مبارزه است؛ اما اسطورهکردن آن قدرت، آغاز شکست ذهنی است.
وقتی هر حرکت مخالف را به دشمن نسبت میدهیم، شاید گمان کنیم پردۀ توطئه را کنار زدهایم؛ اما چهبسا در همان لحظه بزرگترین پیروزی را به او بخشیده باشیم: اینکه حتی مقاومت علیه او نیز به نام خودش ثبت شود.
قدرت مسلط میتواند مرزها را ببندد، اقتصاد را زیر فشار بگذارد، شهرها را بمباران کند، روایتها را شکل دهد و هزینۀ مقاومت را سنگین کند؛ اما یک چیز را نمیتواند به تنهایی تصاحب کند: ارادۀ انسان برای نپذیرفتن وضعی که به او تحمیل شده است.
و شاید نخستین شرط هر رهایی همین باشد:
دشمن قدرتمند است، اما شکستناپذیر نیست؛ و مردم، هرچند ضعیف باشند، بیاراده نیستند.
