
نویسنده: الهامی الملیجی
منتشر شده در المیادین انگلیسی
ترجمه مجله جنوب جهانی
جان برنان: «این شخص آشکارا از تعادل خارج است.»
کسی که امروز تهدید میکند دیگران را به «عصر حجر» بازگرداند، شاید دارد قدرت مطلق خود را به رخ نمیکشد، بلکه – چه بسا ناخواسته – لرزشی عمیق در عمق اعصاب امپراتوری را عیان میسازد.
هر چه تهدید آمریکا بلندتر میشود، تهیبودگی پشت آن بیشتر آشکار میگردد. ملتهایی که به خود اعتماد دارند، نه به شعار «عصر حجر» تکیه میکنند و نه به این لافزنیها، تا اهداف مبهم یا ناتوانی خود در تبدیل آتشباره به دستاورد سیاسی را پنهان سازند.
اگر بخش نخست این مقاله تهدید آمریکا را از منظر نادانی تمدنی بررسی کرد، این بخش دوم مستقیماً به پرسش اصلی میپردازد: این زبان، چه چیزی را درباره خود آمریکا آشکار میسازد؟
دیگر مسئله تنها به ایران محدود نمیشود، و نه صرفاً به محدودیتهای تشدید نظامی. مسئله بر سر ماهیت قدرتی است که به این عبارات سخن میگوید، و بر سر آن اختلال کارکردی که امپراتوریها بدان دچار میشوند هنگامی که توانایی تمایز میان بازدارندگی و روانرنجوری، میان سیاست و تکانه، و میان دولت و هوس شخصی را از دست میدهند.
هنگامی که قدرت زبان خود را از دست میدهد
ملتهای خودباور چنین سخن نمیگویند. قدرتهای بزرگ، هنگامی از اهداف خود مطمئن هستند، نیازی به بلند کردن صدا یا جایگزین کردن زبان نهادی با زبان تحقیر فرهنگی ندارند. آنها اهداف خود را تعریف میکنند، محدودیتهای خود را میشناسند، و پیش از دست به عمل زدن، هزینه را محاسبه میکنند.
اما هنگامی که لفاظی به آمیختهای از تهدید آشکار، لافزنی عصبی و وعده نه تنها نابودی نظامی که زدودن تمدنی تبدیل میشود، این نه قدرت که اضطراب را نشان میدهد.
در اینجا، امپراتوری نه از روی خونسردی، بلکه از روی سرگشتگی سخن میگوید – میکوشد فقدان چشمانداز را با زبانی خام جبران کند. این تشدید لفظی، بازتابی از قدرت نیست، بلکه تلاشی مستأصلانه برای پنهان کردن ترکخوردگیهای یقین سیاسی است.
اهداف مبهم، تهدیدهای فزاینده
خطرناکترین جنبه لفاظی ترامپ نه پرخاشگری آن، که تهیبودگی آن است.
او از «ماموریتی» سخن میگوید که رو به اتمام است، بی آنکه آن را تعریف کند. ادعای پیروزی قاطع میکند و همزمان در را به روی تشدید بیشتر میگشاید. به پایانی اشاره میکند، اما بعد درگیری را به مراحل تازهای میکشاند.
این تناقضها نشانه قدرتی نیست که اوضاع را در کنترل دارد، بلکه نشانه قدرتی است که میکوشد سرگشتگی خود را با سر و صدا مبهم سازد.
تهدید به بازگرداندن ایران به «عصر حجر» نه بیانگر شفافیت، که بیانگر فقدان آن است. هر چه هدف سیاسی مبهمتر باشد، لفاظی بلندتر میشود – کوششی برای جعل توهم انسجام.
هنگامی که امپراتوری با اعصاب خود سخن میگوید
در این مرحله، مسئله دیگر تقلیلپذیر به شخصیت رئیسجمهور نیست – هر چند همچنان مرتبط است – بلکه به ساختاری بازمیگردد که اجازه میدهد خلقوخوی فردی، سیمای دولت را شکل دهد.
ترامپ نه فقط به عنوان رهبری تکانشگر، که به عنوان نشانهای تشدیدشده از بحرانی عمیقتر ظاهر میشود: تورم تبلیغات، فروپاشی مرز میان تصمیم و نمایش، و فرسایش معنا در بازنمایی قدرت.
ایالات متحده هنوز تواناییهای نظامی عظیمی در اختیار دارد – پایگاهها، ناوگانها و قابلیت تخریباش همچنان بیهمتاست. اما داشتن ابزارهای زور، با داشتن راهبردی منسجم، چشماندازی سیاسی و نقطه پایانی تعریفشده تفاوت دارد.
امپراتوریها تنها زمانی رو به زوال نمیروند که از نظر نظامی شکست میخورند. آنها زمانی رو به زوال میروند که لفاظیشان از چشماندازشان فراتر میرود، وقتی ظاهر جایگزین جوهر میشود، و وقتی سر و صدا جایگزین یقین میگردد.
هیبتی که آسیبپذیری را عیان میکند
به طرز پارادوکسیکالی، لفاظیای که برای نمایش قدرت طراحی شده، ممکن است در عوض آسیبپذیری را آشکار سازد.
هیبت در سیاست بینالملل تنها با ظرفیت تخریب سنجیده نمیشود، بلکه با کنترل – بر زمانبندی، تشدید و هدف – سنجیده میشود. هیبت به این بستگی دارد که هم متحدان و هم دشمنان را قانع کند دولتی میداند چه میکند، چرا میکند، و کی متوقف خواهد شد.
هنگامی که رهبری میان اعلام پیروزی و گسترش اهداف، میان اشاره به پایانبندی و صدور تهدیدهای تازه در نوسان است، سیمای دولت شروع به ترکخوردن میکند.
آنچه به نظر نیرو میآید، در واقع ممکن است ناامنی باشد – تلاشی برای جبران عدم قطعیت راهبردی از طریق بالا بردن بهای شرطبندی.
قدرتی که فقط هدف میبیند
بحران عمیقتر در تنگشدن چشمانداز نهفته است.
تقلیل کشوری چون ایران – با تاریخ دیرین، ژرفای تمدنی و وزن ژئوپلیتیکاش – به هدفی که باید به وضعیت «پیشاتمدنی» بازگردانده شود، نه فقط ظلم که فقر فکری را نیز آشکار میسازد.
این جهانبینی فقط آنچه را میتوان بمباران کرد، در هم شکست یا به زور واداشت، بازمیشناسد.
این جهانبینی نه فقط برای ایران، که برای تمام نظام بینالملل خطرناک است. هنگامی که قدرت محدودیتهای سیاسی و اخلاقی را از دست میدهد، دیگر به عنوان نیرویی تثبیتکننده عمل نمیکند، بلکه مولد هرجومرج میشود – بازدارندگی را به منبعی از بیثباتی جهانی تبدیل میکند.
آمریکا در برابر بازتاب خود
از این منظر، لفاظی ترامپ کمتر درباره ایران چیز آشکار میکند، و بیشتر درباره خود لحظه آمریکایی.
ایالات متحده هنوز قادر به حمله است، اما به طور فزایندهای در متقاعد ساختن جهان به اینکه مسیر خود را میداند، ناتوان است. زبان سیاست انتخاباتی در زبان جنگ نفوذ میکند؛ نمایش رسانهای جایگزین شفافیت راهبردی میشود؛ تهدیدها جایگزین سیاست میگردند.
این صرفاً مسئله سبک شخصی نیست، بلکه وضعیتی ساختاری است.
رهبری که تهدید به ویرانی گسترده میکند و همزمان پیروزی قریبالوقوع را اعلام میدارد، به نظر نمیرسد مسیر جنگ را در کنترل داشته باشد، بلکه به نظر میرسد دنبالکننده تصویر آن است – در حالی که پایههای سیاسیاش فرسایش مییابد.
محدودیت تجاوز، محدودیت قدرت
آنچه در جریان است را نباید صرفاً به عنوان تجاوز علیه ایران یا لبنان درک کرد، بلکه باید به عنوان رونمایی از محدودیتهای خود قدرت صهیونیستی-آمریکایی درک کرد.
آری، این قدرت هنوز توانایی تخریب و تشدید گسترده را دارد. اما هنوز نتوانسته چشماندازی باورپذیر از آنچه پس از جنگ میآید – از نظم منطقهای که میکوشد تحمیل کند، یا از نتیجهای پایدار که از جنگ سربرآورد – ارائه دهد.
با تشدید تهدیدها، این خلأ به طور فزایندهای دیدنی میشود.
معادله بدین سان وارونه میگردد: پرسش دیگر صرفاً این نیست که امپراتوری چگونه دیگران را تهدید میکند، بلکه این است که لفاظی آن چگونه محدودیتهای خودش را عیان میسازد – نشان میدهد که نیروی مطلق نمیتواند فقدان راهبرد را جبران کند.
هنگامی که امپراتوری میلرزد
کسانی که امروز تهدید میکنند دیگران را به «عصر حجر» بازگردانند، شاید قدرت خود را به نمایش نمیگذارند، بلکه آسیبپذیری آن را آشکار میکنند.
آتشباره، خرد نمیآفریند. سر و صدا، تاریخ نمیسازد.
تمدنها اما، پایدار میمانند.
حتی زیر بمباران، آنها این توانایی را حفظ میکنند که ضعف قدرت را – هنگامی که به زبان تکبر و هراس توأمان سخن میگوید – برملا سازند.
