
تانگ شیائو فو (Tang Xiaofu)، سردبیر ناظر (چین)
ترجمه مجله جنوب جهانی
چرا قیمت بالای نفت به رکود تورمی میانجامد
نفت، خون صنعت جهان است و گاز طبیعی، اسکلت و مخزن انرژی آن. این گفته صرفاً یک شعار نیست. نخست در حوزهی انرژی، بر اساس آمار آژانس بینالمللی انرژی (IEA)، در سال ۲۰۲۴ حدود ۸۰.۲ درصد از مصرف جهانی انرژی توسط سوختهای فسیلی تأمین شده است: ۲۷ درصد زغالسنگ، ۲۹.۸ درصد نفت و ۲۳.۴ درصد گاز طبیعی. از ۱۹.۸ درصد باقیمانده نیز ۶.۳ درصد مربوط به برق آبی، ۵ درصد مربوط به انرژی هستهای است و سهم انرژیهای نوین واقعی تنها ۸.۵ درصد میباشد. حتی در چین که بزرگترین صنعت انرژیهای نوین جهان را در اختیار دارد، سهم انرژیهای تجدیدناپذیر (فسیلی) در سال ۲۰۲۵، ۲۱.۷ درصد از کل مصرف انرژی بوده است که از این میزان، انرژی بادی و خورشیدی جمعاً ۹.۵ درصد و زیستتوده، زمینگرمایی و اقیانوسی جمعاً ۳.۲ درصد را شامل میشوند.
علاوه بر این، افزایش شدید قیمت نفت و گاز طبیعی و حتی کمبود محصولات، تأثیر چشمگیری بر ظرفیت صنایع شیمیایی در سراسر جهان خواهد گذاشت. بر اساس دادههای مربوطه، حدود ۱۲ تا ۱۴ درصد از نفت خام و ۸ درصد از گاز طبیعی جهان مستقیماً در فرآیندهای غیرسوزانه (به عنوان ماده اولیه) مصرف میشوند. بیش از ۹۰ درصد از مواد شیمیایی آلی پایه (مانند «اتیلن، پروپیلن، بوتادین، بنزن، تولوئن، زایلن») از شکست حرارتی و تقطیر نفت و گاز به دست میآیند. به ویژه گاز طبیعی که منبع تأمین هیدروژن مورد نیاز برای ۷۰ تا ۹۰ درصد تولید کودهای نیتروژنه در جهان است و پایهی کلیدی امنیت غذایی حدود چهار میلیارد نفر از جمعیت جهان را تشکیل میدهد.
در هزینههای تولید مواد شیمیایی پایه (مانند پلیاتیلن، الیاف مصنوعی)، سهم مواد اولیهی نفتی و گازی بین ۶۰ تا ۸۰ درصد است. تجربه نشان داده که به ازای هر ۱۰ دلار تغییر در قیمت نفت خام در هر بشکه، قیمت محصولات پاییندستی مانند پلاستیکها معمولاً ۵۰ تا ۸۰ دلار در هر تن نوسان خواهد داشت. این سهم بالای هزینه، باعث شده که رقابت در تجارت جهانی مواد شیمیایی به شدت حول محور مزیتهای انرژی شکل گیرد (مانند رقابت سودآوری بین فرآیند اتان در آمریکای شمالی و فرآیند نفتا در آسیا).
علاوه بر این، صنعت مواد شیمیایی بزرگترین مصرفکنندهی نهایی انرژی در بخش صنعت است و حدود ۲۸ درصد از کل انرژی مصرفی صنعت را به خود اختصاص میدهد. از آنجا که واکنشهای شیمیایی در مقیاس بزرگ نیاز به شرایط بسیار شدید دارند (مانند دمای بالای ۸۰۰ درجهی سانتیگراد در کورههای کراکینگ)، نفت و گاز نه تنها ماده اولیه، بلکه بهترین گزینه برای تأمین منبع حرارتی با چگالی انرژی بالا هستند. تا پیش از تجاریسازی گستردهی هیدروژن سبز، تولید هیدروژن از گاز طبیعی (هیدروژن آبی) مقرونبهصرفهترین و بزرگترین منبع تأمین هیدروژن است و صنعت شیمیایی خود یکی از مصرفکنندگان عمدهی هیدروژن (برای گوگردزدایی در پالایشگاهها، هیدروکراکینگ و غیره) میباشد.
از این رو، شاهد بروز بحرانهای زنجیره تأمین در کشورهایی چون تایلند، ژاپن، هند و غیره بودهایم: شرکتهایی مانند تایلند رايونگ اولفينز (ROC) به دلیل تأخیر در ورود نفتای وارداتی، در اواخر مارس مجبور به تعطیلی شدند. این تغییر مستقیماً حدود ۶ درصد از ظرفیت تولید اتیلن در منطقهی آسهآن (ASEAN) را از بین برد. شرکتهای تولیدکنندهی پلاستیک در ویتنام و فیلیپین نیز به دلیل افزایش سرسامآور هزینهها و تخصیص انرژی، ناگزیر به اتخاذ تدابیری چون نوبتکاری، کاهش تولید و کار متناوب شدند تا تعادل محدود حرارتی صنعتی خود را حفظ کنند؛ این امر به کمبود سیستماتیک در بستهبندی و محصولات پلاستیکی مصرفی انجامید.
ژاپن با خطری نادر از زمان پایان جنگ جهانی دوم، یعنی «خطر قطع تأمین انرژی» روبرو شده است. برای مقابله با اختلال در عرضه، دولت ژاپن به طور بیسابقهای ذخایر نفتی ملی و خصوصی خود را به میزان ۸۰ میلیون بشکه به صورت مرحلهای آزاد کرد که رکوردی تاریخی از زمان تأسیس ذخایر نفتی در سال ۱۹۷۸ محسوب میشود. در هند نیز به دلیل اختلال در واردات گاز طبیعی مایع (LNG) و جهش ۵۰ درصدی قیمت نقدی آن، صدها کارخانه مجبور به تعطیلی چندین هفتهای شدهاند. با توجه به اینکه هزینهی مواد اولیهی شیمیایی ۶۰ تا ۸۰ درصد از کل هزینهی محصول را تشکیل میدهد، شرکتهای پاییندستی تولیدکنندهی پلیاتیلن در هند دچار زیان گسترده شدهاند.
این تأثیرات به اروپا نیز سرایت کرده است؛ اروپایی که هنوز از جنگ روسیه و اوکراین بهبود نیافته بود، اکنون سطح ذخایر گاز طبیعی آن به کمتر از ۳۰ درصد – یعنی سطحی خطرناک – کاهش یافته است. اتحادیهی صنایع شیمیایی آلمان (VCI) اعلام کرده که شرکتهای انرژیبَر مجبور به دریافت اضافههزینهی انرژی به مبلغ حدود ۲۰۰ یورو در هر تن شدهاند و خطوط تولید برخی غولهای صنعتی مانند باسف (BASF) به دلیل عدم صرفهی اقتصادی با خطر تعطیلی طولانی مدت مواجه است. علاوه بر این، صنعت هوانوردی غیرنظامی اتحادیهی اروپا هشدار داده است که اگر اختلال در عرضه ادامه یابد، تا پایان آوریل اروپا با کمبود سیستماتیک سوخت جت روبرو خواهد شد.
در طرف دیگر ماجرا – یعنی آمریکا – هرچند این کشور میتواند با بهرهگیری از منابع غنی نفت و گاز شیل خود، از طریق صادرات نفت و گاز سود کند، اما افزایش سریع قیمت جهانی نفت منجر به اختلال در زنجیرهی لجستیک و افزایش قیمت انرژی در داخل کشور شده است. این امر هزینهها را از بستهبندی گرفته تا مصالح ساختمانی افزایش داده و تورم را بالا برده و شرایط لازم برای افزایش بازده اوراق قرضه خزانهداری آمریکا را فراهم کرده است و در نتیجه، بازارهای مالی آمریکا تحت فشار قرار گرفتهاند.
به طور خلاصه، قیمتهای بالای نفت و گاز طبیعی، یک شوک عظیم برای صنعت و انرژی تمام کشورهای جهان محسوب میشود و فشار این شوک بر اقتصاد جهانی کمتر از سال ۱۹۷۳ نخواهد بود. قیمتهای سرسامآور نفت و گاز نه تنها مستقیماً تقاضای انرژی مانند رانندگی افراد عادی را کاهش میدهد، بلکه بر قیمتگذاری تولیدکنندگان نیز فشار وارد میکند. از تولید پلاستیک گرفته تا ذوب آهن، همه و همه نیازمند مقادیر زیادی منابع نفتی و گازی هستند.
از این منظر، میتوان شوک قیمتی را به سه لایه تقسیم کرد:
لایهی اول: انتقال مستقیم قیمت. پس از افزایش قیمت نفت خام و گاز طبیعی، قیمت نفتا، مواد اولیهی شیمیایی و سوختها معمولاً طی چند روز تا چند هفته به سرعت واکنش نشان میدهد. انتقال کامل قیمت به زنجیرههای پاییندستی معمولاً حدود ۴ تا ۶ هفته زمان میبرد و تأثیری تعیینکننده بر هزینه و ظرفیت تولید مواد شیمیایی پایه مانند اتیلن، پروپیلن و آمونیاک میگذارد. در همین حال، افزایش قیمت سوخت منجر به تعدیل هزینههای حمل و نقل و اعمال هزینههای اضافی سوخت شده و هزینهی تحویل کالا از طریق دریا، هوا و زمین را افزایش میدهد.
لایهی دوم: انتقال در بخش تولید میانی. این لایه عمدتاً به این صورت است که افزایش قیمت نفت و گاز باعث افزایش هزینهی مواد واسطهای مانند پلاستیک، لاستیک مصنوعی، الیاف شیمیایی و رزینهای مصنوعی میشود و به تبع آن، صنایع تولیدی مانند خودروسازی، لوازم خانگی، نساجی و پوشاک را تحت تأثیر قرار میدهد. برای صنایع انرژیبَر مانند شیشه، سرامیک، سیمان و فولاد، افزایش قیمت انرژی نیز به طور قابل توجهی هزینههای تولید را بالا میبرد. به طور کلی، چرخهی افزایش قیمت این محصولات طی چند هفته تا چند ماه به تدریج ظاهر میشود و آنچه «تورم ناشی از فشار هزینه» نام دارد را شکل میدهد. در بخش کشاورزی، از آنجا که گاز طبیعی هم ماده اولیهی مهم تولید کود نیتروژنه است و هم منبع کلیدی انرژی، و معمولاً ۷۰ تا ۸۰ درصد از هزینهی تولید آمونیاک را تشکیل میدهد، افزایش قیمت گاز اغلب منجر به افزایش بیشتر قیمت کود و نهادههای کشاورزی مرتبط میشود.
لایهی سوم: انتقال به مصرف نهایی. در این لایه، انتقال کامل شوک قیمت نفت و گاز به بخش مصرف نهایی معمولاً ۶ تا ۱۲ ماه زمان میبرد و به عواملی چون وضعیت تقاضا، چرخهی موجودی، قراردادها و قدرت چانهزنی شرکتها بستگی دارد. به طور کلی، کالاهای مصرفی با جانشینی دشوارتر و تقاضای مقاومتر، شانس بیشتری برای انتقال هزینه به مصرفکننده نهایی دارند. اگر تقاضای نهایی ضعیف باشد، شرکتهای تولیدکنندهی میانی اغلب نمیتوانند تمام فشار افزایش قیمت را منتقل کنند و در نتیجه، به جای افزایش همزمان قیمتها، با کاهش حاشیهی سود و حتی «تولید زیانده» مواجه میشوند.
با توجه به اینکه پیش از جنگ، قیمت نفت برای مدت طولانی زیر ۸۰ دلار در هر بشکه باقی مانده بود و حتی یک بار به سمت ۵۰ دلار تمایل داشت، اگر قیمت نفت برای مدت نسبتاً طولانی در سطوح بالا باقی بماند، اثر سرکوبکنندهی آن بر اقتصاد جهانی بسیار چشمگیر خواهد بود.
آیا قیمت بالای نفت فقط یک شوک موقتی است؟ شاید بازار بیش از حد خوشبین است
در ۲۳ مارس، پس از اینکه ترامپ (Trump) اولین تاکو (TACO) خود را در جریان جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران آغاز کرد، بازارها نیز به دنبال اظهارات حساب شبکهی اجتماعی او دستخوش نوسانات شدند و میان تاکو و عدم تاکو سرگردان بودند. با شروع آتشبس بین آمریکا و ایران و نشانههایی از دور دوم مذاکرات، شاخصهای سهام آمریکا به ویژه نزدک (NASDAQ) در روز معاملاتی ۱۳ آوریل (به وقت آمریکا) تمام ضررهای خود از ۲۸ فوریه به بعد را جبران کرد و سپس به سمت ثبت رکوردهای تاریخی جدید حرکت کرد.
جالب اینجاست که این اتفاق پس از آن افتاد که ترامپ اعلام کرد قصد دارد یک محاصرهی دیگر بر تنگهی هرمز اعمال کند. به نظر میرسد بازار فرض را بر این گرفته که هر چه بیشتر هرمز را محاصره کنند، سرعت بازگشایی آن بیشتر خواهد شد – چه این بازگشایی ناشی از تاکوی ترامپ باشد و چه ناشی از عقبنشینی ایران.
اما چنین فرضی کاملاً این واقعیت را نادیده میگیرد که تعداد نفتکشهای خارج شده از تنگهی هرمز تنها کسری از مقدار قبلی (حتی یک دهم یا یک چندم) است، در حالی که قیمت نفت همچنان بالاست. به نظر میرسد بازار به طور فزایندهای در حال قیمتگذاری بر اساس احتمال آتشبس طولانی مدت بین آمریکا و ایران است و تمایل دارد جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران را شبیه جنگ روسیه و اوکراین – یعنی یک شوک کوتاه مدت یکباره – در نظر بگیرد. اما نگارنده معتقد است بازار بیش از حد خوشبین است و حتی میتوان گفت رویکرد «بخور و بپوش» دارد. به ویژه اینکه همهی اینها درست پیش از ورود آخرین محمولههای نفتی قبل از جنگ و پیش از تسویهی نهایی نفت خام وست تگزاس اینترمیدیت (WTI) در ۲۱ آوریل رخ میدهد.
اخیراً، همهی رویدادها را میتوان از منظر تصمیمات تاکو به هم ربط داد. تاکو با بازده اوراق قرضه خزانهداری آمریکا همبستگی بالایی دارد و بازده اوراق قرضه خزانهداری آمریکا نیز اخیراً با جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران و قیمت نفت همبستگی شدیدی پیدا کرده است. از این رو، نوعی پارادوکس شکل گرفته است. نگارنده در فضای مجازی جملهای دید که به خوبی این پارادوکس را خلاصه میکند و آن را در اینجا بازگو میکنم:
«سرعت تاکوی دامپ (Donld Trump) به سرعت افزایش قیمت نفت بستگی دارد. در حال حاضر بازار بسیار خوشبین است؛ قیمت نفت فقط کمی بالاتر از ۱۰۰ دلار است، بنابراین ترامپ امشب تاکو نخواهد کرد. در واقع امروز هم بازار سهام با افت گشایش کرد و سپس بالا آمد. همه فکر میکنند محاصرهی تنگه حقهی فشار حداکثری دامپ است و جدی نیست.
و جالب اینجاست: هر چه بازار کمتر باور کند تنگه برای مدت طولانی محاصره میشود، قیمت نفت درجا میزند و ترامپ کمتر تاکو میکند، در نتیجه تنگه طولانیتر مسدود میماند. به محض اینکه بازار احساس کند ترامپ جدی است و قیمت نفت جهش میکند، ترامپ بلافاصله تاکو میکند و قیمت نفت دوباره شیرجه میزند. خلاصه که سرتاپا “دارم بهت میخندم” است. تا وقتی که بازار احمقانه ترامپ را بخشی از استراتژی معاملاتی خود بداند، این سناریوی مسخره مدام تکرار خواهد شد.»
در خصوص احتمال آتشبس طولانی مدت جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران، نگارنده هرگز خوشبین نیست و معتقد است مسئلهی هستهای در اصل بزرگترین نقطهی اختلاف برای توقف جنگ میان آمریکا و ایران نیست؛ بلکه مسائلی چون تنگهی هرمز، نظام متحدان منطقهای ایران، خواست ایران مبنی بر عدم حضور نظامی آمریکا در خاک خود و لغو کامل تحریمهای غربی، دشوارترین مسائل در مذاکرات آمریکا و ایران هستند. در اینجا میخواهم این پرسش را مطرح کنم: آیا حتی اگر جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران در کوتاه مدت پایان یابد، اساساً میتواند قیمت نفت را در کوتاه مدت به سطوح پایین بازگرداند؟
به گمان نگارنده، پاسخ منفی است.
حتی اگر همهی نفتکشها فوراً تردد خود را از سر گیرند، نمیتوانند کاهش تولید ناشی از تعطیلی چاهها، آسیبدیدگی تأسیسات و اختلالات زنجیره تأمین را که طی بیش از یک ماه گذشته رخ داده، فوراً برطرف کنند. در اینجا میتوان برخی دادهها را ارائه داد: میانگین مصرف جهانی نفت در سال ۲۰۲۵ حدود ۱۰۵ میلیون بشکه در روز بوده است. بر اساس پیشبینیهای قبل از جنگ، در سهماههی اول سال ۲۰۲۶، عرضهی جهانی نفت خام حدود ۳ تا ۴.۲۵ میلیون بشکه در روز بیشتر از تقاضا پیشبینی میشد. اما این تعادل به هم خورده است. طبق گزارش ماهانهی اوپک (OPEC)، تولید نفت خام کشورهای اوپک در ماه مارس به شدت ۷.۸۸ میلیون بشکه کاهش یافت و به ۲۰.۷۹ میلیون بشکه در روز رسید. این کاهش از رکورد ماهانهی دوران همهگیری کووید-۱۹ در سال ۲۰۲۰ نیز فراتر رفته است. عراق، عربستان سعودی، امارات متحدهی عربی و کویت همگی کاهش تولید چشمگیری داشتهاند. با احتساب سایر کاهشهای تولید در نقاط مختلف، عرضهی جهانی نفت در مارس ۲۰۲۶ حدود ۱۰.۱ میلیون بشکه در روز کاهش یافته است که به احتمال زیاد عرضه را به زیر ۱۰۰ میلیون بشکه در روز میرساند و بر این اساس، کسری عرضه در حدود ۶ میلیون بشکه در روز برآورد میشود.
اما رقم ارائه شده توسط فاتح بیرول (Fatih Birol)، رئیس آژانس بینالمللی انرژی، هولناکتر است. او گفت که این درگیری باعث شده تنگهی هرمز عملاً بسته شود، صادرات نفت منطقه روزانه حدود ۱۳ میلیون بشکه کاهش یابد و عرضهی روزانهی نفت جهان حدود ۳۰ میلیون بشکه از دست برود؛ به عبارت دیگر، کسری عرضهی روزانه حتی ممکن است به بیش از ۲۰ میلیون بشکه برسد.
برای تعدیل قیمت نفت، آژانس بینالمللی انرژی در ۱۱ مارس بزرگترین اقدام هماهنگ چندجانبهی تاریخ را آغاز کرد و حدود ۴۰۰ میلیون بشکه از ذخایر استراتژیک نفت را آزاد نمود. این بدان معناست که تا اواسط آوریل، حتی اگر به دلیل قیمت بالای نفت، تقاضا کاهش یافته باشد، هم نفت در حال حمل قبل از جنگ و هم ذخایر آزاد شده توسط آژانس بینالمللی انرژی بسیار محدود خواهند شد. با فرض اینکه میزان نفت در حال حمل قبل از جنگ در همان سطح ژانویه بوده است، از لحاظ نظری ذخایر آزاد شده توسط آژانس بینالمللی انرژی فقط میتواند نیاز حدود دو ماه را برآورده کند.
قابل توجه است که این آزادسازی ۴۰۰ میلیون بشکهای، بزرگترین آزادسازی جمعی آژانس بینالمللی انرژی از زمان تأسیس آن در سال ۱۹۷۴ است و بسیار فراتر از آزادسازی ۱۸۰ میلیون بشکهای در زمان جنگ روسیه و اوکراین در سال ۲۰۲۲ میباشد. تخمین زده میشود که کشورهای عضو آژانس بینالمللی انرژی از لحاظ نظری هنوز حدود ۱.۲ میلیارد بشکه ذخیرهی اضطراری عمومی در اختیار دارند، هرچند توزیع این ذخایر یکسان نیست. اکنون عرضهی جهانی نفت همچنان تحت فشار است. تا تاریخ ۸ آوریل ۲۰۲۶، به دلیل توقف عملی تردد در تنگه از اواخر فوریه، حدود ۱۸۷ فروند نفتکش حامل نفت خام و فرآوردههای نفتی در خلیج فارس سرگردان ماندهاند و نمیتوانند از تنگه عبور کرده و به سمت شرق حرکت کنند.
علاوه بر این، حتی اگر هماکنون تردد به طور کامل از سر گرفته شود، شمار زیادی از تأسیسات تولید نفت و گاز بر اثر جنگ آسیب دیدهاند. رئیس آژانس بینالمللی انرژی در ۱۳ آوریل گفت که در آتش جنگ بیش از ۸۰ تأسیسات نفتی و گازی آسیب دیده است. به عنوان مثال، عربستان سعودی در اوایل آوریل به طور رسمی اعلام کرد که حملات باعث کاهش موقت حدود ۶۰۰ هزار بشکهای در ظرفیت تولید نفت خام آن کشور شده است. ای اند زد (ANZ) نیز برآورد کرده که حداکثر حدود ۲ میلیون بشکه از اختلال عرضه ناشی از این جنگ ممکن است به زیانهای بلندمدت یا حتی دائمی تبدیل شود – به دلایلی چون آسیب به تأسیسات، تعویق تعمیرات، محدودیتهای مالی و تحریمها. معاون وزیر نفت ایران در ۱۲ آوریل گفت که ایران برنامه دارد ظرف یک تا دو ماه، ۷۰ تا ۸۰ درصد از تأسیسات پالایشی و توزیعی آسیب دیده را به حالت قبل از جنگ بازگرداند و راهاندازی بخشی از واحدهای پالایشگاه لاوان حدود ۱۰ روز طول میکشد.
به عبارت دیگر، حتی اگر تردد فوراً از سر گرفته شود، جهان همچنان باید زمان لازم برای تعمیر تأسیسات تولید نفت و زمان سفر نفتکشهای جهانی را در نظر بگیرد. این بدان معناست که قیمت نفت در بازار آتی (فیوچرز) در زمان نزدیک به تحویل، ناگزیر به سمت قیمتهای بسیار بالای بازار نقدی (اسپات) که با کمبود شدید روبروست، کشیده خواهد شد. و این کمبود شدید در بازار نقدی ممکن است تا بیش از یک ماه پس از لغو رسمی محاصره ادامه یابد (بسته به شدت درگیریها پیش از پایان جنگ).
با قضاوت بر اساس قیمتهای فعلی، بازار جهانی نفت آتی به شدت دچار تحریف شده است. مدیرکل بیرول بحران نفتی کنونی خلیج فارس را «بزرگترین تهدید امنیت انرژی در تاریخ» توصیف کرده و گفته است که تلفات عرضهی نفت و گاز از تلفات بحرانهای نفتی ۱۹۷۳ و ۱۹۷۹ و همچنین جنگ روسیه و اوکراین در سال ۲۰۲۲ نیز فراتر رفته است. با این حال، میبینیم که برخلاف جنگ روسیه و اوکراین که قیمت نفت برنت (Brent) یک بار تا نزدیک ۱۴۰ دلار در هر بشکه هم رسید، در بحران نفتی کنونی، حداکثر قیمت نفت برنت به کمتر از ۱۲۰ دلار در هر بشکه رسید و سپس به سرعت در حدود ۱۰۰ دلار مهار شد. این مهار قیمت، نیروی محرکهی اصلی بهبود بازارهای سهام جهانی بوده و باعث شده شاخصهای سهام آمریکا یک برگشت عمیق (V شکل) را تجربه کنند.
در این زمینه، مدیرکل بیرول در مصاحبهای گفت که قیمتهای بازار هنوز به طور کامل شدت واقعی اختلال را منعکس نکرده و هنوز شکاف میان مقیاس بحران و قیمتهای فعلی وجود دارد. او گفت: «موافقم که بین این دو گسست وجود دارد، اما فکر میکنم به زودی شاهد همگرایی آنها باشیم» و هشدار داد که این امر عواقب جدی برای اقتصاد جهانی به دنبال خواهد داشت.
در بنبست «تریفین»، احتمالاً پارادایم پترودلار در حال تغییر است
هنگام نگارش این مقاله، مطلبی خواندم با عنوان «دربارهی مذاکرات آمریکا و ایران و اهمیت جنگ آمریکا و ایران برای آمریکا» که در آن دیدگاه جالبی مطرح شده بود: «در چارچوب گرفتاری تریفین (Triffin Dilemma)، جنگ آمریکا و ایران برای آمریکا معنایی بسیار بزرگ دارد.»
در آن مقاله آمده بود: «با تداوم نظام هژمونی دلار، ماندهی بدهیهای خزانهداری آمریکا به دلیل تداوم کسری تجاری همواره افزایش مییابد. حجم عظیم بدهی آمریکا نیاز به پشتوانهای جدید دارد. در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، یک وصله بر نظام هژمونی دلار زده شد – قرارداد پترودلار؛ یعنی کشورهای نفتی خاورمیانه مجبور شدند مازاد درآمدهای نفتی خود را صرف خرید اوراق قرضه آمریکا کنند و نفت و گاز پشتوانهی بدهی عظیم آمریکا شوند. اما این سیستم یک حد تحمل دارد. پنجاه سال بعد، حجم بدهی آمریکا بسیار زیاد شده و به نزدیک ۴۰ تریلیون دلار رسیده است. بنابراین، قرارداد پترودلار دیگر توانایی حمل این حجم عظیم بدهی آمریکا را ندارد. پس چاره چیست؟ باید نسخهی بهروز شده و پیشرفتهتری ارائه شود. در مدل قدیمی، شیوخ عرب با فروش نفت، کسری تجاری آمریکا را افزایش میدادند. در مدل جدید، آمریکا با فروش نفت داخلی خود، کسری تجاریاش را به شدت کاهش میدهد. از این رو، صحنهی جالبی رخ مینماید: هر چه خاورمیانه نفت بیشتری بفروشد، کسری تجاری آمریکا بیشتر میشود و فشار بدهی افزایش مییابد (بله، بدهی عظیم دولت آمریکا دقیقاً همین طور ایجاد شده است). برعکس، هر چه خود آمریکا نفت و گاز بیشتری بفروشد، مازاد تجاری آمریکا بیشتر و فشار بدهی کمتر میشود.»
در آن مقاله همچنین این دیدگاه مطرح شده بود که جنگ آمریکا و ایران ادامهی «پیمان مار-ئه-لاگو (Mar-a-Lago Accord)» است: «در سال ۲۰۲۵، آمریکاییها به جهانیان یک طرح راه حل ارائه دادند: آمریکا بر واردات سایر کشورها تعرفه وضع کند و از تعرفهها برای پشتوانهسازی برای بدهیهای روزافزون آمریکا استفاده نماید. اما این طرح با مخالفتهای گستردهای روبرو شد و جهان یک جنگ تعرفهای شدید را تجربه کرد. نهایتاً آن طرح به سرانجام نرسید. هرچند آن طرح تا حدی سادهلوحانه بود، اما به مشکل اساسی نظام هژمونی دلار – یعنی کسری تجاری مداوم آمریکا – اشاره میکرد. از این رو، به عنوان ادامهی پیمان مار-ئه-لاگو، آمریکاییها طرحی رادیکالتر و کلاسیکتر را در پیش گرفتند: اگر آمریکا بتواند دوباره نسبت به کشورهای غیرآمریکایی مازاد تجاری ایجاد کند، با گذشت زمان، مشکل عظیم بدهی آمریکا ریشهای حل خواهد شد و دیگر نیازی به یافتن پشتوانهای اضافی نخواهد بود. بنابراین، جنگ آمریکا و ایران را میتوان ادامهی پیمان مار-ئه-لاگو دانست. این جنگ هم مازاد کشورهای خاورمیانه را به شدت کاهش میدهد – زیرا نفت حمل نمیشود – و هم مازاد داخلی آمریکا را به شدت افزایش میدهد – زیرا برای پر کردن خلاء نفت خاورمیانه، چارهای جز خرید نفت و گاز آمریکا نیست.»
اگرچه نگارنده با دیدگاه مطرح شده در آن مقاله – از جمله این باور که ادامهی بستن تنگهی هرمز توسط آمریکا به نفع آمریکاست – موافق نیست و معتقد است بسته ماندن تنگهی هرمز ممکن است باعث افزایش بیشتر قیمت نفت و گاز شود و به قیمت داراییهای دلاری ضربهای تعیینکننده بزند، اما استدلال فوق از برخی جهات نشان میدهد که در شرایط مالی کنونی، جنگ آمریکا و ایران ممکن است تأثیری تعیینکننده بر پارادایم پترودلار بگذارد.
چرخهی سنتی پترودلار متکی بر این بود که کشورهایی مانند عربستان سعودی پس از صادرات نفت، دلار دریافت میکردند و سپس در داراییهای دلاری سرمایهگذاری مینمودند تا چرخهی دلارهای خارج از آمریکا و دلارهای داخل آمریکا شکل گیرد. اما این سیستم به دلیل افزایش سریع بدهی آمریکا و هزینههای بهره، در آستانهی فروپاشی است. علاوه بر این، رشد بیرویهی نقدینگی از سال ۲۰۰۸ و تورم از زمان همهگیری کووید، در حال نابودی ارزش دلار از بنیاد هستند.
با نگاهی به اوایل دههی ۱۹۷۰، آمریکا وضعیتی مشابه امروز داشت. گزارش پژوهشی مؤسسهی مالی چین (CICC) در نوامبر ۲۰۲۱ نشان میدهد که در سال ۱۹۷۰، تورم آمریکا از ۲ درصد در سال ۱۹۶۵ به ۶ درصد رسیده بود و علت اصلی تورم، سیاست پولی انبساطی همراه با سیاست مالی انبساطی بود. در دههی ۱۹۶۰، تعداد فزایندهای از اقتصاددانان طرفدار اتخاذ سیاستهای مالی و پولی فعالتر برای تقویت مدیریت تقاضا بودند. در سال ۱۹۶۲، شورای مشاوران اقتصادی آمریکا به طور کامل «اقتصاد جدید» را پذیرفت تا به اهداف سیاستی خود – حداکثر اشتغال و رشد – دست یابد. این امر نهایتاً به تورم بزرگ بین سالهای ۱۹۶۵ تا ۱۹۸۲ انجامید.
نرخ رشد سالانهی حجم پول M2 از ۳ درصد در سال ۱۹۶۰ به نزدیک ۹ درصد در سال ۱۹۶۳ افزایش یافت و در دو سه سال بعد در حدود ۸ درصد باقی ماند. در دورهی «تورم بزرگ»، نرخ رشد M2 حدود دو سال جلوتر از تورم بود. در همان زمان، نرخ وجوه فدرال به طور قابل توجهی پایینتر از نرخ سیاستی لازم برای دستیابی به رشد بالقوه بود.
در بخش مالی، آمریکا همچنان رویکرد «مالیهی بزرگ» دههی ۱۹۵۰ را ادامه میداد. لیندون بی. جانسون (Lyndon B. Johnson)، رئیسجمهور وقت آمریکا، در سال ۱۹۶۴ «پروژهی جامعه بزرگ» را با هدف ریشهکن کردن فقر و بیعدالتی آغاز کرد و عمدتاً بر افزایش هزینههای دولتی در حوزههایی چون تأمین اجتماعی، آموزش و بهداشت متمرکز بود. جانشینان او نیز این پروژه را گسترش دادند.
با ورود به دههی ۱۹۷۰، در ادامهی سیاستهای انبساطی پولی و مالی، اقتصاد آمریکا با شوکهای متعدد عرضه روبرو شد: فروپاشی نظام برتون وودز (Bretton Woods)، کاهش شدید نرخ مؤثر واقعی دلار و وخامت قابل توجه شرایط تجاری؛ در سال ۱۹۷۲، دو سال متوالی ناهنجاری اقلیمی منجر به بحران غذایی جهانی شد؛ دو بحران نفتی ۱۹۷۳ و ۱۹۷۹ نیز ضربهای مستقیمتر بر آمریکا وارد آورد. در دههی ۱۹۷۰، ریچارد نیکسون (Richard Nixon)، رئیسجمهور وقت، برای کنترل قیمتها، کنترل قیمت را اعمال کرد که عدم تعادل عرضه و تقاضا را تشدید نمود. این امر باعث شد پس از آزادسازی قیمتها در سال ۱۹۷۳، فشارهای انباشتهشدهی عرضه و تقاضا در برابر شوکهای عرضه (بحران غذایی و اولین بحران نفتی) به طور همزمان آزاد شده و انفجار یابد. همهی اینها علت اصلی تورم مزمن و سرسخت دههی ۱۹۷۰ بود.
اگر به قیمت نفت پس از سال ۱۹۷۳ بنگریم، میبینیم که اگرچه آمریکا پس از ۱۹۷۴ وارد رکود شد، اما قیمت نفت برای مدت طولانی بالای ۱۰ دلار در هر بشکه باقی ماند. دلیل آن وجود سازمانی به نام اوپک بود که در سپتامبر ۱۹۶۰ در کنفرانس بغداد تأسیس شد.
پیش از آن، در سالهای ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳، اوپک در یک سری مذاکرات – از تهران تا طرابلس – قدرت چانهزنی خود را بر سر قیمت نفت و تقسیم درآمدها گسترش داد. نظام سنتی قیمتگذاری که تحت سلطهی شرکتهای نفتی فراملیتی بود، شروع به تزلزل کرد و قیمتهای اعلامی نفت به تدریج افزایش یافت. پس از آغاز چهارمین جنگ اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۷۳، کشورهای عضو عرب اوپک علیه آمریکا و سایر حامیان اسرائیل تحریم نفتی اعمال و تولید را کاهش دادند و قیمت بینالمللی نفت به شدت جهش کرد. پس از آن، آمریکا در فوریه ۱۹۷۴ کشورهای عمدهی مصرفکنندهی صنعتی را به کنفرانس انرژی واشنگتن دعوت کرد و در نوامبر همان سال، آژانس بینالمللی انرژی (IEA) را در چارچوب سازمان همکاری اقتصادی و توسعه (OECD) تأسیس نمود. در همان زمان، آمریکا و عربستان سعودی در سال ۱۹۷۴ یک همکاری اقتصادی و مالی نزدیکتری را پایهریزی کردند که بعدها پایههای آنچه «نظام پترودلار» نامیده میشود را شکل داد. به طور کلی، بحرانهای ۱۹۷۳-۱۹۷۴ نشاندهندهی افزایش چشمگیر موقعیت بینالمللی اوپک و افزایش نفوذ کشورهای تولیدکنندهی نفت بر قیمت نفت بود. و دقیقاً به دلیل ورود اوپک بود که قیمت نفت برای مدت طولانی در سطح بالای آن زمان باقی ماند و پارادایم قیمتگذاری نفت تغییر کرد.
به نظر میرسد اکنون دوباره به یک چهارراه تاریخی رسیدهایم. به قیاس با سیاستهای پولی و مالی دههی ۱۹۷۰، شاهد چندین مرحله تسهیل کمی در دهههای ۲۰۰۰ تا ۲۰۲۰ هستیم. همچنین شاهد توزیع پول توسط دولت آمریکا در دوران همهگیری کووید برای عبور از بحران بودهایم. علاوه بر این، شاهد رشد سریع نفت و گاز شیل در دو دورهی ریاستجمهوری ترامپ بودهایم که آمریکا را به بزرگترین صادرکنندهی فرآوردههای نفتی، سومین صادرکنندهی نفت خام، دومین واردکنندهی نفت خام و بزرگترین مصرفکنندهی نفت جهان تبدیل کرده است. روسیه نیز که عضو اوپک نیست، دومین صادرکنندهی بزرگ نفت خام و سومین صادرکنندهی بزرگ فرآوردههای نفتی جهان است.
این بدان معناست که اگر جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران نهایتاً منجر به تصمیم آمریکا برای تغییر پارادایم پترودلار شود، هم آمریکا و روسیه و هم کشورهای آسیبدیدهی اوپک تمایل دارند قیمت بالای نفت را حفظ کنند. ضمن اینکه کشورهای حاشیهی خلیج فارس به ویژه عربستان سعودی در سالهای اخیر از قیمت پایین نفت رنج بردهاند و با کسری بودجه مواجه هستند، بنابراین هیچ کشوری تمایلی به کاهش داوطلبانهی قیمت نفت ندارد.
همچنین قابل توجه است که اگرچه صادرات نفت خام اوپک حدود ۵۰ درصد از کل صادرات جهان را تشکیل میدهد و سهم آمریکا و روسیه روی هم حدود ۲۰ درصد است، اما در حوزهی صادرات فرآوردههای نفتی، سهم اوپک تنها ۱۸ تا ۲۰ درصد است، در حالی که سهم آمریکا به تنهایی ۲۰ درصد و سهم روسیه حدود ۹ درصد میباشد. اگر آمریکا واقعاً قصد تغییر پارادایم پترودلار را داشته باشد، با توجه به اینکه هم آمریکا و هم روسیه تمایل دارند قیمت فرآوردههای نفتی را برای کسب سود بیشتر و حل مشکلات خود افزایش دهند و سهم صادراتی این دو کشور روی هم به نزدیک ۳۰ درصد میرسد، ممکن است شاهد حفظ طولانی مدت قیمت بالای نفت و فشار مداوم آن بر اقتصاد باشیم.
با پیشرفت جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران، پترودلار نیز به طور عینی در مسیر تغییر پارادایم قرار گرفته است. هستهی پترودلار این بود که آمریکا برای کشورهای نفتی خاورمیانه امنیت تأمین کند و کشورهای خاورمیانه نفت خود را با دلار بفروشند و دلارها به آمریکا بازگردند. اما ایران ثابت کرده که آمریکا حتی قادر به تأمین امنیت خود در زمان جنگ نیست، چه رسد به کشورهای حاشیهی خلیج فارس. در آغاز جنگ، اوراق قرضهی آمریکا با فروش گسترده مواجه شد. به گزارش رسانههایی چون فایننشال تایمز (Financial Times)، از زمان شروع درگیریها در خاورمیانه در ۲۵ فوریه ۲۰۲۶ (اقدام نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران)، حجم اوراق قرضه خزانهداری آمریکا که در اختیار نهادهای رسمی خارجی و در امانت بانک فدرال رزرو نیویورک قرار داشت، در مدت تنها بیش از یک ماه، ۸۲ میلیارد دلار کاهش یافته است. اکنون کل این حجم به حدود ۲.۷ تریلیون دلار رسیده که پایینترین رقم از سال ۲۰۱۲ است. بدون تردید، این امر پایههای نظری پترودلار را متزلزل کرده است.
مشکل بدهی آمریکا و ناتوانی در افزایش نرخ بهره نیز بدان معناست که در بلندمدت، تنها راه حل برای کاهش تأثیر منفی بدهی بر اقتصاد خود، کاهش ارزش دلار است. پس از بحران، پارادایم سنتی پترودلار با چالشهای عمیقتر و بیشتری روبرو خواهد شد.
تورم به اضافهی رکود: آیا راه گریزی هست؟
در بخشهای پیشین، بحث کردیم که احتمالاً کانون قیمتگذاری نفت در سطح بالایی تثبیت خواهد شد. چنین وضعیتی چه تأثیری بر اقتصاد کشورهای اروپایی و آمریکایی خواهد داشت؟ بسیاری تلاش میکنند بر این نکته تأکید کنند که قیمت بالای نفت برای آمریکا که یکی از صادرکنندگان بزرگ نفت در جهان است، یک مزیت بزرگ محسوب میشود. اما آنها دو نکته را نادیده میگیرند: ۱- آیا اساس اقتصادی آمریکا در حال حاضر بر صادرات نفت است یا بر فناوری و مصرف؟ ۲- تأثیر قیمت بالای نفت و گاز بر خود آمریکا و سیستم متحدانش چیست؟
اجازه دهید با ارقام صحبت کنیم.
بر اساس آخرین دادههای ادارهی تحلیل اقتصادی آمریکا (BEA)، تا سال ۲۰۲۵، هزینههای مصرف شخصی ۶۸ درصد از تولید ناخالص داخلی اسمی آمریکا را تشکیل میداده است. در همان سال، ارزش افزودهی اقتصاد دیجیتال از ۳.۴ تریلیون دلار فراتر رفته و سهم آن در تولید ناخالص داخلی به حدود ۱۲.۵ درصد افزایش یافته است. قابل توجه است که نرخ رشد سالانهی مرکب اقتصاد دیجیتال در آن سال حدود ۷.۱ درصد بوده که بیش از سه برابر نرخ رشد کلی تولید ناخالص داخلی آمریکا (حدود ۲.۲ درصد) است. در این میان، هوش مصنوعی مولد (Generative AI) و زیرساخت ابری به نیروهای محرکهی اصلی رشد تبدیل شدهاند.
بر اساس دادههای ادارهی تحلیل اقتصادی آمریکا (BEA) و ادارهی اطلاعات انرژی آمریکا (EIA)، کل صادرات مستقیم نفت و گاز آمریکا (نفت خام، فرآوردههای نفتی و گاز طبیعی مایع) بین ۲۵۰ تا ۳۰۰ میلیارد دلار برآورد میشود که حدود ۰.۹ تا ۱.۰ درصد از تولید ناخالص داخلی آمریکا در سال ۲۰۲۵ را تشکیل میدهد. حتی اگر قیمت واحد و حجم صادرات نفت و گاز آمریکا هر دو افزایش یابند، به سختی میتواند سهم صادرات نفت و گاز آمریکا در تولید ناخالص داخلی سال ۲۰۲۶ را به ۲ درصد برساند.
پس تأثیر قیمت بالای نفت و گاز بر آمریکا و متحدانش چقدر است؟
نخستین نقطهی مشاهده این است که پس از جهش قیمت نفت و گاز به بالای ۱۰۰ دلار در ماه مارس، سیستم چرخهی دلارهای خارج از آمریکا دچار تنگنا شد و داراییهای دلاری با فروش مواجه گردید. همزمان، روند نزولی شاخصهای سهام آمریکا شتاب گرفت و شاخص نزدک یک بار نسبت به اوج تاریخی خود حدود ۲۰ درصد کاهش یافت؛ تا اینکه در ۲۳ مارس، ترامپ اولین تاکوی خود را در جریان جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران انجام داد.
دوم، قیمت بالای نفت نه تنها باعث میشود هزینههای روزمرهی حمل و نقل در آمریکا – که کشوری سوار بر چرخ است – به سرعت افزایش یابد. به ازای هر ۱۰ دلار افزایش قیمت نفت خام در هر بشکه، با فرض انتقال کامل، قیمت بنزین در سراسر آمریکا حدود ۲۴ سنت در هر گالن افزایش مییابد. بر اساس دادههای ادارهی اطلاعات انرژی آمریکا (EIA)، با احتساب میانگین مصرف سالانهی بنزین در آمریکا، این امر منجر به افزایش حدود ۳۰ میلیارد دلاری قبض سالانهی بنزین خانوارهای آمریکایی میشود و فشار قابل توجهی بر سایر هزینههای مصرفی وارد میکند.
همزمان، قیمت نفت از طریق زنجیرههای انتقالی که پیشتر ذکر شد، هزینههای حمل و نقل جادهای، هوایی، دریایی، توزیع، پلاستیک و پتروشیمی را افزایش داده و نهایتاً خود را در قیمت کالاها و خدمات نشان میدهد. در چنین شرایطی، مصرفکننده با «کمی گرانتر شدن بنزین» مواجه نیست، بلکه با گرانتر و چسبندهتر شدن سبد کامل هزینههای زندگی روبروست. این امر جریان نقدی مردم عادی را میمکد و در نتیجه، حجم کل مصرف کالاهای فیزیکی را بیشتر کاهش میدهد.
علاوه بر این، قیمت بالای نفت اغلب انتظار «تورم تمام نشده» را تقویت میکند. این انتظار باعث میشود مردم در بودجهبندی آینده محتاطتر عمل کنند و هزینههای بزرگ یا قابل تعویق مانند خودرو، لوازم خانگی، محصولات الکترونیکی، بازسازی منزل و سفر را به تأخیر بیندازند. این امر در نهایت به همهی حوزههای مصرفی سرایت میکند و تأثیری فراگیر میگذارد.
برای آمریکا، مصرف، محرک اصلی اقتصاد است و بر ثبات مالی (تقاضا برای اوراق قرضه آمریکا و ارزش دلار) نقشی تعیینکننده دارد. فروپاشی مصرف مستقیماً منجر به فروپاشی اقتصاد و مالی آمریکا خواهد شد.
دومین نقطهی مشاهده، قیمت سهام شرکتهای فناوری آمریکاست. افزایش قیمت انرژی و در نتیجه تورم بالا، میتواند از سطوح مختلف بر قیمت سهام شرکتهای فناوری آمریکا – که برای آمریکا حیاتی هستند – فشار بلندمدتی وارد کند:
اول: قیمت بالای نفت منجر به تنگتر شدن جریان نقدینگی آزاد میشود و ممکن است مردم سرمایهگذاری در بازار سهام آمریکا و خرید محصولات مرتبط با فناوری را کاهش دهند.
دوم: پس از سرکوب تقاضای مؤثر مردم، نیازهای شرکتها برای توسعه و تبلیغات نیز مهار میشود.
سوم: قیمت بالای نفت به دلیل افزایش هزینههای زنجیره تأمین، باعث کاهش ارزشگذاری شرکتهای فناوری میشود که هستهی اصلی آنها بر سختافزار، تجهیزات نیمههادی، تولید الکترونیک و لجستیک متمرکز است.
چهارم: تورم بالا منجر به کاهش نرخ بهرهی واقعی میشود و جذابیت داراییهای کلاس HALO (داراییهای سنگین با فرسودگی پایین) را افزایش میدهد و همزمان انتظارات ارزشگذاری شرکتهای فناوری پیشرفته را کاهش میدهد.
سومین نقطهی مشاهده، نرخ بهره و فضای مالی کشورهای آمریکا و متحدانش است. کشورهای صنعتی غربی با محوریت آمریکا، اروپا و ژاپن در چند دههی گذشته، به بهانهی نظریهی پولی مدرن، عملاً از گسترش بدهی برای رانش رشد اقتصادی استفاده کرده و به رفاه اقتصادی دست یافتهاند. در چنین ساختاری، آسیب قیمت بالای نفت صرفاً خود تورم نیست، بلکه همزمان محدودیت نرخ بهره را افزایش میدهد، فضای مالی را فشرده میکند و ترکیب رشد-تورم را بدتر مینماید.
بر اساس دادههای ردیابی بهره بدهی آمریکا، پیشبینی میشود هزینهی خالص بهره در سال مالی ۲۰۲۶ به ۱.۰ تریلیون دلار برسد که ۳.۳ درصد از تولید ناخالص داخلی و ۲۱ تا ۲۳ درصد از درآمدهای مالیاتی را تشکیل میدهد. نسبت کل بدهی به تولید ناخالص داخلی آمریکا ۱۰۱ درصد است. ژاپن و اتحادیهی اروپا نیز وضعیت مشابهی دارند؛ نسبت بدهی آنها به تولید ناخالص داخلی به ترتیب بیش از ۲۳۰ درصد و حدود ۸۰ درصد است و هزینهی بهره به ترتیب حدود ۴۱ و ۱۰ درصد از درآمدهای مالیاتی را شامل میشود.
بر اساس نظریهی اقتصادی سنتی، تورم بالا نیازمند هماهنگی سیاست پولی و مالی است. در بخش سیاست پولی، بانک مرکزی معمولاً با افزایش نرخ بهره، کاهش ترازنامه یا حفظ شرایط نقدینگی انقباضی، هزینهی تأمین مالی را بالا برده و تقاضا را کم میکند. در بخش سیاست مالی، دولت باید از کسری بودجه بکاهد و از تحریک تقاضای کل از طریق هزینههای گسترده یا کاهش مالیات خودداری کند.
اما این رویه برای کشورهایی مانند آمریکا و ژاپن که بدهی بالایی دارند و رشد تولید ناخالص داخلی خود را به بدهی متکی کردهاند، بسیار دشوار است. به ویژه آمریکا و ژاپن تقریباً نمیتوانند ترکیب سیاستی انقباض مالی و افزایش نرخ بهره و کاهش ترازنامه را انتخاب کنند، زیرا این امر تقریباً به طور قطع منجر به رکود خواهد شد. و انتظار رکود آشکار برای دولت آمریکا غیرقابل قبول است.
از سوی دیگر، اگر بیتوجهی شود، به دلیل قیمت بالای نفت، رکود تورمی رخ خواهد داد و تاریخ ۱۹۷۴ تکرار میشود. و اگر رویکردی مانند اردوغان (Erdogan) یعنی کاهش نرخ بهره، گسترش ترازنامه و تحریک اقتصادی در مقیاس بزرگ انتخاب شود، هرچند ممکن است سیستم مالی حفظ شود و به فروپاشی نینجامد، اما میتواند منجر به جهش قیمت داراییها و کاهش شدید ارزش خود پول شود؛ در این صورت، ثروت انباشتهشدهی طبقه متوسط طی سالیان متمادی ممکن است یکباره از بین برود.
از این رو، شاهد هستیم که نامزد ریاست بعدی فدرال رزرو (Fed) آمریکا، والش (Walsh) است که به سیاست کاهش نرخ بهره و کاهش ترازنامه شهرت دارد. اما همانطور که نگارنده در مقالهی پیشین خود اشاره کرد، این که آیا ایدهی کاهش نرخ بهره و کاهش ترازنامهی او واقعاً قابل اجراست، علامت سوال بزرگی دارد. به طور کلی، به گمان نگارنده، در شرایط قیمت بالای نفت، احتمال رکود – به ویژه رکود تورمی – در کشورهای غربی کم نیست. در چنین شرایطی، چین ممکن است فرصتهای توسعهی غیرمنتظرهای داشته باشد.
