
نویسنده: فنگهایچنگ (عضو هیئت علمی آکادمی علوم و هنر مقدونیه)
ترجمه مجله جنوب جهانی
یادداشت سردبیر چینی: در روزگاری که نظم جهانی در حال فروپاشی است و قلدریهای آمریکایی اوج گرفته، وسوسهانگیز است که بپذیریم: «حقیقت در شعاعِ لوله تفنگ است» و جهان بار دیگر به قانون جنگل بازگشته است.
اما وقتی حریف دیگر قواعد بازی را رعایت نمیکند، ما چه باید کنیم؟
در این نوشتار، فنگهایچنگ، ایرانشناس مقدونیهای، با تکیه بر فضیلت «اعتدال» که در اندیشه کنفوسیوس و ارسطو مشترک است، استدلال میکند که اگرچه چین دههها با استراتژی «پنهان کردن نور و پرورش دادن تاریکی» (تائو گوانگ یانگ هوی) و با تکیه بر بردباری راهبردی رشد کرد، اما در عصر حاضر، این بردباری ممکن است از یک فضیلت به دامی برای خود-محدودسازی تبدیل شود.
نویسنده با نگاهی زیسته به فروپاشی یوگسلاوی زیر چکمههای ارتش آمریکا، منطق زیربنایی هژمونی ایالات متحده را که ریشهای «اهریمنی» دارد، کالبدشکافی میکند: ناتوانی در تحملِ استقلالِ «دیگری». از دیدگاه او، هدف واقعی آمریکا از رقابت با چین، نه برتریجویی، بلکه «پایان دادن به وجود چین بهعنوان یک واحد یکپارچه» است.
در برابر نظمِ متلاطم جهانی، آیا چین در «معمایِ دارندهی شمشیر» گرفتار شده است؟ آیا در شرایطی که تحریکها فزونی مییابد، خطرِ عملنکردن بیشتر از خطرِ عملکردن نیست؟ راهحل پیشنهادی نویسنده، «فنِ مقابله به مثل» است: آموختن روشها و استراتژیهای حریف، بدون آنکه آنها را به بخشی از هویت خود تبدیل کنیم؛ همانگونه که ژوانگزی میگوید: «دلِ انسان کامل، چون آینه است»؛ اشیاء را بازمیتاباند، اما در خود نگه نمیدارد و آسیب نمیبیند.
این مقاله که با نگرانیهای نویسنده نسبت به سرنوشت کشورش آمیخته است، اگرچه رنگوبویی از رئالیسم غربی دارد، اما باید توجه داشت که چین در مواجهه با تحولات قرن، برخلاف تفکر بازی با حاصلجمع صفرِ آمریکا، همواره در پی ارائه راهکارها و خرد چینی برای صلح و توسعه جهانی بوده و توانایی آن را دارد که مسیری متناسب با شرایط خود بپیماید.
وب سایت گوانچا این مقاله را صرفاً جهت استناد و مطالعه مخاطبان منتشر میکند و لزوماً بیانگر مواضع رسمیسایت نیست.
متن اصلی مقاله
اگر بخواهیم میان کنفوسیوس و ارسطو، این دو ستون فقرات اندیشه شرق و غرب، نقطه اشتراکی بیابیم، بارزترین شباهت در نظریه اخلاقی آنها نهفته است.
هر دو متفکر، فضیلت را حدِ وسطی میان دو رذیلتِ متضاد تعریف میکنند. برای نمونه، ارسطو در اخلاقنیکوماخوس، «شجاعت» را نقطه تعادل میان «تهوّر» (زیادهروی) و «جبن» (کمکاری) میداند. این رویکرد ارسطویی، بازتابی فلسفی از آن حکم باستانی است که بر سردر معبد آپولو در دلفی حک شده بود: «هیچ با افراط» (Mēden agan). بعدها در عصر روم، هوراتیوس شاعر، این اصل را به «حدِ طلایی» (Aurea mediocritas) ارتقا داد؛ مفهومی که از جهاتی با ایده «رفاهِ متعادل» (شائوکانگ) در کتاباغانی چین همخوانی دارد:
هر که حدِطلایی را دوست دارد،
در امان است از ویرانههایکهنه و پلیدیِسقفها،
و به دور از حسرتِ کاخهای پرزرق و برق،
هوشیار و بینیازمیماند.
به همین سیاق، در چین، اخلاق کنفوسیوسی حول محور «ژونگیونگ» (اعتدال) شکل گرفته است؛ جایی که شخصیت والای انسانی در گروِ پرهیز از افراط و تفریط است. چنانکه در لونیو آمده است: «اگر جوهره بر ظاهرسازی غلبه کند، انسان خام میماند؛ و اگر ظاهرسازی بر جوهره چیره شود، انسان متکلف میشود. تنها هنگامی که این دو در تعادل باشند، انسانِ کامل پدیدار میگردد.»
اما شفافترین و جاندارترین استعاره برای این مفهوم، در کتاب شیونزی یافت میشود، آنجا که از ظرفی عجیب به نام «یو-زو» (ظرف هشداردهنده) سخن میرود:
کنفوسیوس در معبدی دید که ظرفی کج قرار دارد. پرسید: «این چیست؟» نگهبان گفت: «ظرفی است برای هشدار.» کنفوسیوس فرمود: «شنیدهام که این ظرف، وقتی خالی است کج میشود، وقتی به اندازه پر شود راست میایستد، و چون لبریز گردد، واژگون میشود.»
او رو به شاگردان کرد و گفت: «آب بریزید!» و چون آب ریختند، ظرف راست ایستاد و چون لبریز شد، فرو ریخت. کنفوسیوس آهی کشید و گفت: «آه! کدام است آن کس که لبریز شود و فرو نریزد؟»
به باور من، ذاتِ فهمِ فضیلت بهعنوان حد وسط، در «سیالیت» و «انعطاف» آن است. این رویکرد میطلبد که انسان هر موقعیت را در بافتِ زمان و مکانِ خود بسنجد. از آنجا که زندگی و جامعه همواره در حال تغییرند، هیچ قانونِ ثابتی نمیتواند برای تمام موقعیتها تجویزِ واحدی داشته باشد.
مثالیعینی: فرض کنید در خیابان میروید و میبینید جوانی تنومند و ورزشکار، درگیر مشاجرهای با مردی سالخورده و مست شده است. آیا باید مداخله کنید؟ اگر آن جوان توانایی دفع مزاحم را دارد، دخالت شما نه شجاعت، که «افراط» و ایجاد مزاحمت است. اما اگر آن مردِ مست، کودک خردسالی را تهدید کند، آنگاه مداخله و دفاع، مصداق «حد وسط» و شجاعت است و نادیده گرفتنِ آن، «جبن» خواهد بود.
مرزهای بردباری
عموم مردم میپذیرند که همانگونه که شجاعت فضیلت است، «بردباری» نیز چنین است. اگر روشِ حد وسط را بر آن تطبیق دهیم، بردباری نقطه تعادل میان «شتابزدگی» و «دودلی» است. این فضیلت، منحصر به فرد نیست، بلکه میتواند در سطح کلانِ یک ملت یا تمدن نیز جاری شود؛ آنجا که ما آن را «بردباری راهبردی» مینامیم.
اقدامات چین در دهههای اخیر، نمونهای تاریخی از این بردباری راهبردی بود که نقش بسزایی در احیای ملت چین ایفا کرد. شاید هیچ جملهای گویاتر از «بیست و هشت کلمه» معروف دنگشیائوپینگ نباشد که عصارهی این استراتژی است:
«آرامبنگر، محکمبایست، خونسردانه پاسخ ده، نور خود را پنهانکن و در تاریکیپرورشیاب، اقدامی سنجیده داشته باش، در پنهانکاریمهارتیاب، و هرگز پرچمدارنشو.»
این اصل سالها به نفع چین تمام شد. اما امروز در سال ۲۰۲۶، جهانِ چین و جهانِ دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی که دنگ آن استراتژی را تدوین کرد، زمین تا آسمان تفاوت دارد. یک خطای روانی رایج وجود دارد: تصور کنیم چون روشی در گذشته موفق بوده، تداوم آن نیز موفقیتآمیز خواهد بود. اما لائوزی قرنها پیش هشدار داده بود: «نگه داشتنِ [ظرف] تا سرحدِلبریزی، بهتر آن است که پیش از آن بازایستی.»
تصور کنید فردی برای کاهش وزن، رژیم سختی میگیرد و به وزن ایدهآل میرسد. اگر پس از رسیدن به هدف، همان رژیم محدودکننده را بیپایان ادامه دهد، آیا سالمتر میشود یا دچار سوءتغذیه خواهد شد؟
بردباری راهبردیِ چین تا امروز در چهار شرایطِ خاص کارآمد بود:
وجود نظم بینالمللی نسبتاً پایدار (تحت نظارت نهادهایی مثل سازمان ملل و دبلیوتیاو).
رفتار قابلپیشبینی دولتها و حاکمیت حقوق بینالملل.
تعاملات مبتنی بر منافع عقلانی اقتصادی.
اهمیت نسبیِ پایینترِ چین در معادلات جهانی (نظامی، اقتصادی و تکنولوژیک).
اما امروز، هیچیک از این شرایط پابرجا نیست. چندجانبهگرایی نهادی که روزگاری در سایهی جنگ سرد و دهه ۹۰ میلادی کار میکرد، پس از تهاجم آمریکا به یوگسلاوی در ۱۹۹۹ و جنگهای پیدرپی در افغانستان، عراق، لیبی، سوریه، اوکراین و اکنون ایران، عملاً مرده است.
حقوق بینالملل امروز، نه حاصلِ عقلانیت و برنامهریزی، بلکه فرزندِ «توازن قوا» بوده است. زمانی که دو ابرقدرت (آمریکا و شوروی) وجود داشتند که هیچکدام توان غلبه قطعی بر دیگری را نداشتند، ناچار به تدوین قواعدی برای تنظیم روابط شدند. اما با حذف یکی از این کفههای ترازو، نظم مبتنی بر منشور ملل متحد فروپاشید. بنابراین، توسل به حقوق بینالملل در برابر خشونتهای آمریکا، نهتنها بیهوده است، بلکه روانشناختی، مانند فریاد قربانی در برابر متجاوز، ممکن است تنها خشم مهاجم را بیشتر برانگیزد.
اکنون که در بهار ۲۰۲۶ این سطور را مینویسم، جهانیشدنِ اقتصادی که روزی آرمان بود، معکوس شده است. جنگ تجاری که با دولت اول دونالد ترامپ آغاز شد، در دولت بایدن با «قانون تراشهها» ادامه یافت و در دوره دوم ترامپ به جنونِ تعرفهها بدل گشت. امروز تصمیمات اقتصادی جهان، بیش از آنکه بر پایه سود و زیان عقلانی باشد، تحت فشارها و تهدیدهای یک «ابرقدرت یاغی» و ملاحظات ایدئولوژیک اتخاذ میشود.
اروپا نمونهی بارز این انفعال است. اروپا با قطع انرژی ارزان روسیه، برهم زدن روابط تجاری با چین (لغو توافق سرمایهگذاری) و خرید گاز مایع گرانقیمت، در برابر باجخواهی آشکار آمریکا سر تعظیم فرود آورده و خودکشی اقتصادیِ آهستهای را رقم زده است. گاهی انسان میپندارد اروپا نه از ترس، بلکه از سرِ ملال و نوعی میل ناخودآگاه به نیستی، تن به این ذلت داده است؛ یادآور شعر «انتظار برای بربرها» اثر کنستانتینکاوافیس، شاعر یونانی:
«چرا این نگرانی و سردرگمیناگهان آغاز شد؟
(چهرههاچقدرعبوسشدهاند).
چراخیابانها و میدانها به سرعتخالی میشوند،
و همه با اندوه به خانهبازمیگردند؟
چراشب شد و بربرهانیامدند.
و برخی از مرزهابازگشتند و گفتند که دیگر بربری وجود ندارد.
و اکنون، بدونبربرهاچهخواهیم کرد؟
آن آدمها، خود راهحلی بودند…»
و سرانجام، عمیقترین تغییر از زمان دنگ، ظهور خودِ چین است. در ۱۹۹۱، تولید ناخالص داخلی چین حدود ۴۱۴ میلیارد دلار (یکچهاردهم آمریکا) بود و پنهان شدن آسان بود. اما امروز با تولید ناخالصی نزدیک به ۲۰ تریلیون دلار، چگونه میتوان انتظار داشت چین «نامرئی» بماند؟
بهویژه آنکه بر اساس برابری قدرت خرید (PPP)، چین با ۴۳ تریلیون دلار در صدر جهان قرار دارد. گزارش دسامبر گذشته «موسسه سیاست راهبردی استرالیا» (موسسهای با گرایشهای ضدچینی) اذعان داشت که چین در ۶۶ مورد از ۷۴ فناوری کلیدیِ پایششده، پیشتاز است.
در این شرایط، «بردباری راهبردی» چه معنایی دارد؟
معمای دارنده شمشیر (Swordholder Dilemma)
مشاهده میشود که هر اقدام آمریکا، هرچقدر هم دور از نظر جغرافیایی، گویی هدفش چین است. ماجرای نیکلاس مادورو در ونزوئلا یا حتی ادعاهای ارضی آمریکا نسبت به گرینلند، همه با بهانهی «تهدید چین» توجیه میشوند. کنترل تجارت انرژی و قطع ارتباط چین با غرب اوراسیا، از انگیزههای جنگ علیه ایران است.
برخی دوستان چینی میگویند: «ما کاری به ونزوئلا یا ایران نداریم؛ خط قرمز ما فقط تایوان است.» اما باید پاسخ داد: آمریکاییها هرگز آن خط قرمز را رد نخواهند کرد، مگر آنکه محاصره ژئوپلیتیک و خفگی اقتصادی چین را کامل کرده باشند.
اجازه دهید فرضیهای جسورانه مطرح کنم (و امیدوارم هرگز محقق نشود): اگر ایران در جنگ جاری یا آینده سقوط کند، محتمل است آمریکا در سالهای بعد، با ابزار «انقلاب رنگی» یا ایجاد بیثباتی (مدل لیبی و سوریه)، آسیای میانه و مغولستان را به کمربند نفوذ خود درآورد تا مثلث ژئوپلیتیک چین-روسیه-ایران را بشکند. آمریکا هماکنون با استراتژی «ضربه زدن به ضعیفترین حلقه»، در حال حذفِ تکتکِ بازیگرانی است که میتوانند موازنهای در برابر هژمونی بیقانون آمریکا ایجاد کنند.
در مواجهه با تحریک، عقل حکم میکند که طبق میلِ تحریککننده واکنش ندهیم. اما آیا این به معنای «واکنش ندادن مطلق» است؟ اخیراً روایتی تبلیغاتی رواج یافته که هر کشوری با چین دوست شود، «بدشانس» میشود. آیا زمان آن نرسیده که «بردباری راهبردی» جای خود را به «اقدام راهبردی» بدهد؟
رفتار آمریکا بر قاعدهای ساده استوار است: «این کار را میکنم چون میتوانم؛ و اگر پاسخی نگیرم، یعنی حریف ناتوان است و من باید جسورتر شوم.» برخلاف دوران جنگ سرد، امروز «خویشتنداری» نشانهی حسن نیت نیست، بلکه سوختِ موتورِ قلدر است. چندی پیش، فیلسوف روس، الکساندر دوگین، در مصاحبهای اشاره کرد که در بزنگاههای تاریخ، «ریسکِ عملنکردن، از ریسکِ هر نوع اقدامی بیشتر است.»
این یادآور صحنهای از رمان «یادآوری گذشته زمین» (سه بدن) اثر لیو سیشین است. در تئوری «جنگل تاریک»، بشر برای بازدارندگی در برابر مهاجمان «تریسولاریس»، شغلی به نام «دارنده شمشیر» ایجاد کرد؛ فردی که اگر حملهای رخ داد، باید دکمهای را فشار دهد تا مختصات هر دو سیاره به کیهان مخابره شود و نابودی متقابل رخ دهد.
در رمان، وقتی «لو جی» (که احتمال واکنش او ۹۰٪ بود) جای خود را به «چنگ شین» (با احتمال ۱۰٪) داد، تریسولاریسها حمله کردند و چنگ شین نتوانست دکمه را فشار دهد. انسان باخت.
سوال اینجاست: در محاسبات استراتژیستهای بلندمدت آمریکا، چین بیشتر شبیه «لو جی» است یا «چنگ شین»؟
خشم اهریمن (Ahriman’s Rage)
دشمنی آمریکا با چین ریشهای و کهن دارد. انگیزه آن (که اغلب ناخودآگاه است) فراتر از رقابت اقتصادی یا تکنولوژیک است و ریشه در روانشناسی اجتماعی و حتی الهیات (کالونیالیسم پروتستان و دکترین «انتخابِ مضاعف») دارد.
برای درک ناتوانی غرب در پذیرشِ «دیگری»، به اسطوره آفرینش زرتشتی در کتاب «بندَهیش» رجوع میکنم. در این اسطوره، دو اصل ازلی وجود دارد: «اهورامزدا» (خرد و خیر) و «انگرهمینیو» یا «اهریمن» (ویرانگر و شر). این دوگانگی نامتقارن است: اهورامزدا از ازل از وجود اهریمن آگاه بود، اما اهریمن تا پیش از آفرینش جهان، از وجود چیزی جز خود بیخبر بود. لحظهای که اهورامزدا جهان را آفرید، اهریمن برای نخستین بار با «دیگری» روبرو شد و غریزهاش حکم کرد که این «غیرِ خود» را نابود کند.
پیام اخلاقی این اسطوره حیاتی است: ذاتِ شر، ناتوانی در تحملِ وجودِ چیزی متفاوت از خویشتن است.
کشورهای غربی، بهویژه آمریکا، درست مانند اهریمن رفتار میکنند. انکار این واقعیت، فاجعهبار خواهد بود. شاید بپرسید: «این خارجیِ گستاخ کیست که چنین میگوید؟» بله، من کینهای شخصی دارم؛ چرا که کشورم، یوگسلاوی، دیگر وجود ندارد. آمریکا سیاهچالهای شد که خاطرات کودکی مرا بلعید و نسلی را پرورش داد که تحقیر را با «نرمال» اشتباه گرفتند.
من بسیاری از روشنفکران چینی نیکسرشت را دیدهام که نگرششان به غرب، یادآور روشنفکران یوگسلاوی در اواخر دهه ۸۰ است: «برهای که عاشق گرگ میشود.» آنها بعدها پشیمان شدند، اما دیر شده بود. آنها قربانی «روایتِ تبلیغاتی» غرب شدند؛ روایتی که الکساندر زینوویف در کتاب «غرب: پدیدهی غربزدگی» (۱۹۹۵) آن را کالبدشکافی کرده است:
«غرب به غربزدهها میگوید: ما آزاد و ثروتمندیم و میخواهیم شما هم باشید. اما هدف واقعی، ناتوان کردن قربانی از توسعه مستقل است… غرب با تشویق، قربانی را ترغیب میکند تا داوطلبانه به دام بیفتد و حتی بابتش سپاسگزار باشد.»
میدانم پذیرش این واقعیت که کسی آرزوی «نبودنِ» شما را دارد، دشوار است. اما نوآم چامسکی در کتاب «آنچه عمو سام واقعاً میخواهد» (۱۹۹۲) به این پرسش پاسخ داده است. اگر از منظر روابط چین و آمریکا بپرسیم، پاسخ روشن است: عمو سام خواهان «پایان چین» (بهعنوان یک واحد یکپارچه) است، بدون هیچ مصالحهای.
امروز صحبت از «رقابت» یا «جنگ سرد جدید» کلیشه شده است. وقتی از چینیها میپرسید «پیروزی» یعنی چه، میگویند: «تولید ناخالص بیشتر»، «تکنولوژی پیشرفتهتر»، «استفاده بیشتر از یوان». اما وقتی از آمریکاییها میپرسید، پاسخها این است: «فروپاشی چین»، «پایان چین»، «سقوط چین».
این تفاوت آشکار، نیازی به تفسیر ندارد.
یک کشور بزرگ، اگر وزنِ اقتصادیاش پنهان بماند و بپذیرد که در نظم آمریکایی نقش فرودست داشته باشد، ممکن است موقتاً از چشمِ «اهریمن» پنهان بماند. این نظم طراحی شده تا مانع رشد واقعی (و استقلال سیاسی/روحی) هر کشور غیرغربی شود و سطح زندگی آنها را در «تله درآمد متوسط» نگه دارد. این همان سرنوشتی بود که غرب برای چینِ پس از اصلاحات در نظر داشت.
اما چین طبق سناریو پیش نرفت و «دیده شد». نقطه عطف، حدود سال ۲۰۱۰ بود؛ زمانی که تولید ناخالص چین از ژاپن گذشت و مصرف برقش (شاخص تولید صنعتی) از آمریکا پیشی گرفت. از آن زمان، با سیاست «بازگشت به آسیا»ی باراک اوباما، آمریکا مصمم شد که هدف نهاییاش، حذف چین بهعنوان یک موجودیت واحد است، همانگونه که با شوروی و یوگسلاوی کرد.
این تصور که آمریکا توانایی سیاستگذاری بلندمدت ندارد، اشتباه است. شاید در اقتصاد داخلی دچار کوتاهبینی باشد، اما در اهداف ژئوپلیتیکِ ویرانگر، آمریکاییها بسیار بلندمدت عمل میکنند. انگار وقتی تصمیم به حذف کشوری میگیرند، هرگز از آن منصرف نمیشوند.
برای تبیین این موضوع، داستانی از دو سگ را بازگو میکنم: سگ «شارپلانیناتس» (چوپان بالکان) و سگ «پیتبول» آمریکایی. شاهدان میگویند معمولاً پیتبول پیروز میشود. راز کار در «پافشاری دیوانهوار» پیتبول است: وقتی فکِ پیتبول به حریف قفل شود، هرگز رها نمیکند؛ اما شارپلانیناتس اگر حریف را زمین بزند، رهایش میکند و میرود. و درست در همان لحظه، پیتبول حمله دوم، سوم و چهارم را آغاز میکند تا حریف از پا درآید.
درس این داستان برای ملتها این است: در برابر تهاجم، نه تنها «قدرت عینی»، بلکه «اراده برای بهکارگیری قدرت» تعیینکننده است.
وسلی کلارک، ژنرال بازنشسته آمریکایی، در ۲۰۰۷ فاش کرد که بلافاصله پس از ۱۱ سپتامبر، دانلد رامسفلد و پل ولفوویتز برنامهای برای سرنگونی هفت کشور در پنج سال (عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان و ایران) داشتند.
همانطور که دیدیم، این نقشه با کمی تاخیر اجرایی شد. واشنگتن در این یک ربع قرن، بارها فرصت داشت با این کشورها توافق کند (مثل لیبیِ معمر قذافی در ۲۰۰۳)، اما نپذیرفت. زیرا هدف نهایی، نه تغییر رفتار، بلکه «فروپاشی» بود.
باید با خرد کنفوسیوسی به این نکته نگریست. رسانههای جهانی جنگهای آمریکا را «شکست» مینامند چون این کشورها دموکراسیِ لیبرال نشدند. اما این یک سوءتفاهم است. اگر با روش «اصلاح اسامی» (ژنگمینگ) کنفوسیوس بنگریم، درمییابیم که «هرجومرج و تفرقه» دقیقاً همان چیزی است که آمریکا میخواسته. از این منظر، عراق و لیبی «موفقیتهای درخشان» بودهاند.
آمریکا برای پوشاندن هدف واقعیاش، از استراتژی «وارونه نامیدن» استفاده میکند: جنگِ ویرانگر عراق، «عملیات آزادی عراق» نام گرفت. هدف، نه «ملتسازی»، بلکه «ملتگسیختن» بود.
حالا نوبت چین است. تصور کنیم چین تسلیم شود و به الگوی دهه ۹۰ (کارخانه ارزان، فاقد تکنولوژی بومی، مطیع فرهنگی) بازگردد.
آیا آمریکا رها میکند؟ خیر. «اهریمن» وقتی تصمیم به ویرانی گرفت، هرگز تغییر عقیده نمیدهد. او میتواند صبور باشد: اگر ده سال نشد، صد سال صبر میکند، اما دست از سرِ تجزیه چین برنمیدارد. هر توافق یا تنشزداییِ آمریکا، تنها یک ترفند تاکتیکی برای رسیدن به آن هدف استراتژیک است.
من این را از کجا میدانم؟ از تاریخِ دردناکِ یوگسلاوی و شوروی. شورویِ میخائیل گورباچف و بوریس یلتسین دقیقاً همین کار را کرد: تسلیمِ غرب شد. نتیجه چه شد؟ روسیه دهه ۹۰: ویران، ناامن، با اساتید دانشگاهی که در بازار دستفروشی میکردند. در آن دوران، تقریباً همه در روسیه، از مستترین ولگرد تا یلتسین، عاشق غرب شده بودند.
برای نشان دادن ابعاد این ماجرا، خاطرهای از یوگنی پریماکوف (وزیر خارجه اسبق روسیه) نقل میکنم: در ۱۹۹۲، آندری کوزیرف (وزیر خارجه وقت روسیه) در دیدار با ریچارد نیکسون (رئیسجمهور اسبق آمریکا) پرسید: «لطفاً بگویید منافع ملی ما چیست؟» نیکسون شوکه شد و پاسخ داد که پیروی کورکورانه از آمریکا اشتباه است.
در بازخوانی آن دوران، جمله معروف پاول میلیوکوف (۱۹۱۶) به ذهن میآید: «آنچه رخ میدهد حماقت است یا خیانت؟» امروز روسها میگویند اشتباه گورباچف بدتر از خیانت بود: «سادهلوحی» بود.
گئورگی شاخنازاروف (مشاور ارشد گورباچف) پس از فروپاشی اعتراف کرد که آنها تصور میکردند تضاد تنها ایدئولوژیک است و با اصلاحات، همگرایی ممکن میشود. او گفت: «ما باختیم، و این تقصیر ماست؛ افسوس که چنین کشور بزرگی محو شد.»
آیا آمریکا راضی شد؟ خیر. آنها فشار برای فروپاشی اقتصادی و تجزیه روسیه را ادامه دادند تا اینکه ولادیمیر پوتین در اواسط دهه ۲۰۰۰ درک کرد که غرب نه با روسیه سوسیالیست، نه لیبرال و نه تزاری مشکلی دارد؛ آنها با «اصلِ وجودِ روسیه» مشکل دارند.
تمدن، دلی چون آینه
رمان «چه باید کرد؟» اثر نیکلای چرنیشفسکی (۱۸۶۳)، روزگاری جرقهای برای انقلاب ۱۹۱۷ روسیه بود. امروز که نیات نهایی آمریکا علیه چین آشکار شده، پرسشِ عنوانِ آن کتاب، بیش از هر زمان دیگری فوری به نظر میرسد.
وقتی ملتی درمییابد که زیر حملهای چندجانبه و بیپرده قرار دارد (بدون ریاکاریهای اخلاقیِ گذشته)، با دوراهیِ دشواری روبرو میشود: برای دفعِ دشمن، آیا باید از همان سلاحهای او استفاده کرد؟
تصور کنید قرن ۱۶ است و شما در آسیا زندگی میکنید. ارتشی از استعمارگران با سلاح گرم نزدیک میشود. سنتِ جنگِ شما، دوئلِ شمشیربازی با رعایت جوانمردی است. انتخاب با شماست: طبق سنت بجنگید و با شرافت بمیرید (و خانوادهتان برده شوند)، یا تکنولوژیِ تفنگِ دشمن را بیاموزید و شاید پیروز شوید (اما سنتهایتان خدشهدار شود).
این دقیقاً کاری بود که ژاپنِ عصر میجی پس از ورود کشتیهای متیو پری در ۱۸۵۳ انجام داد. اما تجربه ژاپن هشداری هم دارد: یادگیریِ تکنیکِ استعمارگر، اگر با پذیرشِ ایدئولوژیِ او همراه شود، میتواند هویت اخلاقیِ شما را ببلعد؛ چنانکه ژاپن مدرن، خود به استعمارگری خونخوار در آسیا بدل شد.
اما فلسفه باستانِ چین، راهی برای گریز از این دام دارد. فنگ یو-لان در تاریخ مختصر فلسفه چین، به نامهی «تعیین سرشت» اثر چنگ هائو اشاره میکند: خردمند نیز خشمگین میشود، اما خشم او مانند بازتاب در آینه است؛ از بیرون میآید و در درون نمیماند، لذا با وجودِ واکنش، آرامشِ باطنیاش حفظ میشود.
این ایده ریشه در کلام ژوانگزی دارد:
«دلِ انسان کامل (ژیرِن)، چون آینه است؛ نه چیزی را میراند و نه به استقبال میرود؛ پاسخ میدهد اما نگه نمیدارد؛ لذا بر اشیاء چیره میشود بدون آنکه آسیب بیند.»
تقلید از روشهای حریف، تنها زمانی ایمن است که به بخشی از «هویت» ما تبدیل نشود (همخوان با اصل «جوهر چینی، کاربرد غربی»ِ ژانگ ژیدونگ). همچنین، این تقلید باید موقتی و صرفاً برای خنثیسازی حمله باشد، نه فراتر از آن. مرزبندی این موضوع دشوار است؛ خطرِ عادت کردن به روشهای پلید و فرسایشِ اخلاقی (مانند حلقه در ارباب حلقهها) همواره وجود دارد.
«فنِ مقابله به مثل» سه گام دارد: ۱. آموختن روش حریف، ۲. تسلط بر آن، ۳. بازتاب آن به سوی حریف.
منظورم «سختافزار» (اقتصاد و نظامی) نیست، بلکه «نرمافزار» ذهنی است.
وقتی با چینیها درباره جنگ شناختی غرب صحبت میکنم، اغلب میشنوم: «دروغ پایدار نیست و حقیقت پیروز میشود.» اما با این نظر موافق نیستم. هدفِ پروپاگاندا، تغییر واقعیت نیست، بلکه تغییرِ «ادراکِ دیگران» از واقعیت است. اگر شایعه شود که من به بیماری واگیردار مبتلا هستم، حتی اگر سلامت باشم، زندگی اجتماعی و اقتصادیام ویران میشود.
جنگ شناختی نیز یک تکنولوژی است. اگر علیه شما به کار رود، آیا میتوانید ریسکِ یادنگرفتنِ آن را بپذیرید؟
«تیانشیا» (جهان) یا «گو» (دولت-ملت)؟
آیا میتوان ویژگیهای شخصیتی را به تمدنها نسبت داد؟ از منظر یک ایرانشناس خارجی، اگر بخواهیم تمدن چین را در دستهبندیِ درونگرا/برونگرای کارل گوستاو یونگ جای دهیم، چین به وضوح «درونگرا» است.
تمدن چین در دوران شکلگیری (از دودمان شانگ تا دوره ایالتهای جنگجو)، در انزوای نسبی و بدون تعامل جدی با تمدنهای دیگر (که دارای شهر و خط بودند) بالید. نخستین تعاملات جدی و ثبتشده، به ماموریتهای ژانگ چیان در دوران هان بازمیگردد.
با توجه به وسعت و جمعیت چین، طبیعی است که خود را «تیانشیا» (همه جهان) میپنداشت. همانطور که تجربیات کودکی، رفتار بزرگسالیِ انسان را شکل میدهد، این انزوای جغرافیاییِ اولیه نیز بر روانِ سیاسی و فرهنگی چین در طول تاریخ اثر گذاشته است (البته با نوساناتی؛ مثلاً در دوران تانگ این درونگرایی کمتر و در مینگ و چینگ بیشتر بود).
در مقابل، تمدنهای خاورمیانه و مدیترانه (سومر، مصر، یونان، روم و…) از همان آغاز در همسایگی و تعامل (و درگیری) دائم با یکدیگر بودند؛ چنانکه نامههای آمنه (آمارنا) در مصرِ باستان، گواه این شبکه پیچیده دیپلماتیک است.
درونگراییِ تمدن چین هم مزیت داشت و هم عیب. مزیت: پرهیز نسبی از تهاجمات استعماریِ فراساحلی (هرچند خشونتهای داخلی مثل شورش تایپینگ کم نبود). عیب: گاه منجر به خودبینی و غفلت از تهدیدات خارجی شد که فاجعه اواخر دوران چینگ را رقم زد.
چندی پیش در شانگهای، از فراز آسمانخراشی به شهر مینگریستم. جمعیتی ۱.۴ میلیاردی، تکنولوژیِ نفوذکرده در تار و پود زندگی، و فرهنگی پویا. انسان وسوسه میشود که بپندارد اینجا «جهانی مستقل و خودکفا» است که قوانینش مثل جاری شدن رود یانگتسه به دریا، قطعی و تغییرناپذیر است.
اما چین دیگر «کلِ جهان» نیست؛ چین یکی از کشورهای جهان است (هرچند یک کشور-تمدن). در عصر حاضر، با درهمتنیدگی خطوط اقتصادی و ایدئولوژیک، هر رویداد دوردستی میتواند در لحظهای کوتاه بر هر کشوری اثر بگذارد. شناخت این واقعیت و انعطاف در مواجهه با آن، عاملِ بقا یا فنا خواهد بود.
شاید من بیشازحد محتاط به نظر برسم، اما این بازتابِ تجربه تلخ یوگسلاوی در وجود من است. یوگسلاوی نیز روزگاری مستقل و محترم بود، با رفاه نسبی و فرهنگی پویا. ما در دنیای خودمان زندگی میکردیم و گمان میبردیم این وضع ابدی است… تا آنکه زنجیرهای از حوادث غیرقابلپیشبینیِ خارجی، دنیای ما را یکشبه فروپاشاند.
تجارتِ ترس
اگر کسی ادعا کند که امروز دیگر «منافع عقلانی اقتصادی» محرک اصلی رفتار دولتها نیست، بلکه «ترس» است، چه پاسخی دارید؟
چین دههها با پیشفرضِ «تعاملات مبتنی بر سود اقتصادی» در جهان عمل کرد. اما امروز شاهد ربوده شدن رؤسای جمهور، دزدی دریایی قانونمند، و مصادره اموال هستیم. وقتی این هرجومرج پایانناپذیر باشد، چه چیزی از «قوانین بازی» باقی میماند؟
گاهی میاندیشم که آیا اصولِ کنفوسیوسی اصلاً در روابط بینالملل کارایی دارند، یا صرفاً برای تنظیمِ روابطِ درونِ جامعه بشریاند؟ اگر چنین است، شاید اصلِ «کنفوسیوس در باطن، قانونگرا (فاجیا) در ظاهر» کاربردیتر باشد.
شاید راهکار، تعادل باشد: در شرایطِ بیقانونیِ فعلی (مانند امروز)، توسل به اصولِ سختگیرانهی شانگ یانگ یا هان فیزی در چارچوبِ سونزی، شاید عاقلانهتر از تکیه بر فضایلِ منسیوس باشد. اما روزی که نظمِ مبتنی بر قانون و توازن بازگردد، آنگاه شاید نوبت به اخلاقِ کنفوسیوسی برسد.
به یاد میآورم پندِ لو جیا به امپراتور لیو بانگ: «آیا میتوان جهانی را که بر زین اسب به دست آوردی، بر زین اسب اداره کرد؟» شاید امروز بتوانیم این جمله را وارونه کنیم: «آیا میتوان نظمی را که با زور و بیقانونی برقرار شده، با زور و بیقانونی حفظ کرد؟»
ترسِ القا شده توسط آمریکا، به شیوهای عجیب عمل میکند. ژاپن، با وجود تاریخِ کهن، امروز یکی از بدبینترین افکار عمومی را نسبت به چین دارد (۸۶٪ منفی). چرا؟ جزایر دیائوئو و کینههای تاریخی؟ حقیقت این است که در طول تاریخ مکتوب، چین هرگز ژاپن را اشغال یا تحقیر نکرده است (حمله مغولها استثناست).
اما در ۲۰۰ سال اخیر، سه بار آمریکا به ژاپن ضربه زد: ۱. ورود کشتیهای سیاهِ پری (۱۸۵۳)، ۲. بمبهای اتمی و اشغال (۱۹۴۵)، ۳. توافق پلازا و رکود اقتصادی (۱۹۸۵).
با این حال، مردم ژاپن آمریکا را میپرستند و از چین هراساناند.
به باور من، این پرستش نه «علیرغم» آن تحقیرها، بلکه «بهسبب» آنهاست. ترسِ غریزی و اولیه، از طریق مکانیزمی شبیه «سندرم استکهلم»، به عشق تبدیل شده است. در این سندرم، گروگان با گروگانگیر همذاتپنداری میکند و خشمِ سرکوبشدهاش (که بیان آن علیه قدرتِ ترسناک خطرناک است) را متوجه دشمنانِ آن قدرت میکند.
و این سندرم، منحصر به ژاپن نیست…
چین همچنان پابرجاست
همانطور که فیلمهای هالیوودی معمولاً پایان خوش دارند، مقالات نیز باید با امید به پایان برسند. تلاش میکنم.
آیا ممکن است آمریکا داوطلبانه از هوسِ هژمونی مطلق دست بکشد؟ زینوویف هدف نهایی غرب را چنین توصیف میکند:
«هدف تمام فعالیتهای به اصطلاح “آزادیبخش” غرب، تنها یک چیز بوده است: تسخیر زمین برای خود، نه برای دیگران… غرب با فتح جهان، تمام جوانههایی را که میتوانستند تمدنهای غیرغربی جدیدی بیافرینند، نابود کرد و جهان را به بیابانی فقیر از تکامل بدل ساخت.»
پاسخ من منفی است. اما میتوان سناریوهایی تصور کرد که در آنها آمریکا در تحقق اهداف ویرانگرش ناکام بماند:
تضادهای ریشهای درون جامعه آمریکا منجر به فروپاشی یا تجزیه آن شود.
توسعهطلبی نظامیِ بیرویه (مثل حمله به ایران)، چنان منابع آمریکا را مستهلک کند که سایر قدرتهای چندقطبی بتوانند بازدارندگی مؤثر ایجاد کنند.
رفتارهای دیوانهوارِ دولت ترامپ، متحدان آمریکا (که در واقع وابستگاناند) را وادار کند تا برای رهایی از کنترلِ او تلاش کنند.
این احتمالات وجود دارند، اما هیچکدام قطعی نیستند. بنابراین تنها میتوان امیدوار بود—هرچند ضربالمثلی هست که میگوید: «امید، استراتژی نیست.»
جالب آنکه الکساندر زینوویف در سال ۱۹۹۵، زمانی که چین هنوز قدرت امروز را نداشت، نوشت:
«چینِ سوسیالیست همچنان پابرجاست و مقابله با آن به سادگیِ فروپاشی شوروی نخواهد بود.»
و اکنون در سال ۲۰۲۶، چشمِ جهان بار دیگر به چین دوخته شده است.
