
گفتوگوی مجری و گابریل راکهیل
ترجمه مجله جنوب جهانی
مجری: در پترون حامیانی داشتیم که صرفاً به خاطر همین گفتوگو، حمایت مالی خود را لغو کردند. این موضوع جالب است و به همان حاشیهها و جنجالهایی برمیگردد که مشتاقانه منتظر بحث دربارهشان با مهمان امروزمان، گابریل راکهیل، هستم. همچنین باید از دوین مونرو به خاطر عضو شدن در یوتیوب تشکر کنم. حمایت شما همان چیزی است که ما را قادر میسازد چنین گفتوگوهایی داشته باشیم، چراکه نهادهای زیادی در جناح چپ هستند که اصلاً استقبالی از این مباحث نمیکنند.
واقعاً هیجانزدهام از اینکه درباره کتاب گابریل راکهیل با عنوان «چه کسی دستمزد نوازندگان مارکسیسم غربی را پرداخت میکند؟» بحث کنم. این کتاب سال گذشته منتشر شد و من میخواستم حتماً فرصت خواندن کامل آن را پیدا کنم. برای کسانی که احتمالاً از حجم کتاب کمی نگران هستند، باید بگویم که از جهاتی خواندن آن نسبتاً سریع است؛ بسیار خوشتحریر و گیراست. پانویسهای فراوان و پیوست مستنداتی مفصلی دارد، اما در واقع آنقدرها هم که به نظر میرسد طولانی نیست؛ فقط منبعدهی بسیار خوبی دارد و سرشار از منابع ارزشمند است. بیتردید کتابی است که باید خوانده شود.
این سومین گفتوگوی ما با گابریل راکهیل است. چند سال پیش در بخش صوتی به طور کلی درباره یکی از نوشتههای او در باب نظریه فرانسوی صحبت کردیم و سپس در یوتیوب دیگری درباره کتاب «مارکسیسم غربی» دومنیکو لوسوردو گفتوگو کردیم که راکهیل مقدمهاش را نوشته است. توصیه میکنم حتماً آن گفتوگوها را هم ببینید. بدون مقدمهرفتن، مهمانمان را معرفی میکنم. دکتر گابریل راکهیل فیلسوف و منتقد فرهنگی است که دوازده کتاب منتشر کرده، از جمله «مرثیهای برای نظریه فرانسوی» که نسخه انگلیسی آن به زودی از سوی مانثلی ریویو منتشر میشود. او همچنین کتاب «مارکسیسم غربی» دومنیکو لوسوردو را برای انتشارات مانثلی ریویو ویرایش و مقدمهنویسی کرده است. راکهیل مدیر مؤسس «کارگاه نظریه انتقادی» و استاد فلسفه و مطالعات میانرشتهای جهانی در دانشگاه ویلانووا است. حتماً در کانال یوتیوب کارگاه نظریه انتقادی هم عضو شوید. پس بدون معطلی، به برنامه خوش آمدید، گابریل راکهیل.
گابریل راکهیل: خوشحالم که دوباره با شما هستم. از اینکه من را دعوت کردید سپاسگزارم و بابت تمام کارهای مهمی که انجام میدهید قدردانم. مشتاقانه منتظر این گفتوگو هستم.
مجری: میدانم که در جریان این بحث احتمالاً به برخی انتقادات اخیر که متوجه شما شده اشاره خواهیم کرد. بسیاری از این حملات، شما را به تئوریهای توطئه متهم میکنند و حتی جنبه شخصی پیدا کردهاند. اما من میخواهم صریحاً بگویم که مبانی تجربی این کتاب فوقالعاده جامع و کامل است. به هرکسی که چنین برداشتی دارد توصیه میکنم خود کتاب را بخواند. ممکن است برداشت متفاوتی از گرایشهای سیاسی یا اختلافنظری جزئی در روششناسی داشته باشید، اما حقایق و منابع و پژوهشهای کتاب غیرقابل انکار است. به نظر من، این کتاب به هیچ وجه در دام تئوریهای توطئه نمیافتد و این اتهام، برداشت نادرستی است. کتاب به تاریخ پیچیدهای میپردازد که هرکس میتواند به شیوه خود آن را تفسیر کند. مطالب زیادی در آن هست که همه باید از آنها آگاه باشند و درباره تأثیرات تاریخ متون مارکسیستی در غرب و نهادها و سازمانهای درگیر در آن تأمل کنند، درست مثل همان ساختارهایی که از خلال این تاریخ شکل گرفتهاند. این بدان معنا نیست که هر نویسنده نظریه غربی یا دانشگاهی، مأمور سیا است، بلکه ساختارهایی ایجاد شدهاند که باید تاریخ آنها را فهمید. به نظرم این کتاب در آن زمینه واقعاً اثری بینظیر است.
گابریل راکهیل: از صحبتهای ابتدایی شما سپاسگزارم. متأسفانه بسیاری از مردم به دلیل همین جنجالهایی که در جناح چپ مستقر در آنگلوسفر و شبکههای اجتماعی ایجاد شده، سراغ کتاب میآیند و کمتر به جنبه دانشگاهی و پژوهشی آن توجه میشود. نگارش این کتاب یک دهه طول کشید و بر پایه تحقیقاتی است که سی سال به درازا انجامید. این یک توئیت یا واکنش عجولانه یا تئوری توطئه یا دفاعی از نوعی استالینیسم نیست. مردم باید این پژوهش را جدی بگیرند، چراکه بخشی از تاریخ مادی گستردهای است که اگر بخواهیم با میراثی که به ارث بردهاییم کنار بیاییم و از همه مهمتر، اگر بخواهیم سیاست چپ واقعی را در جهان امروز جهتدهی و توانمند کنیم، باید آن را درک کنیم.
باید بگویم که انتظار چنین واکنشهایی را داشتم، چون نسخه اول این کتاب سانسور شد؛ پس از نگارش کامل، از چاپش ممانعت به عمل آمد. این کتاب را به فرانسوی نوشتهام که هرگز و ابداً منتشر نخواهد شد. دلیل این اتفاق روشن است: ایدئولوژی پشت پرده دروازهبانان، ریشه در ابزار معیشت خودشان دارد. با توجه به شغل و موقعیتشان، برای نابودی پیامرسان (یعنی خودم) سنگ تمام میگذارند تا کسی به سراغ پیام نرود. مردم باید از پسِ این موضوع برآیند و آن را ببینند، صرفنظر از اینکه درباره پیامرسان چه فکری میکنند، با خود پیام مواجه شوند.
متأسفانه سطح مواجهه بسیار پایین بوده و فقط کلیشههای ضدکمونیستی جنگ سرد درباره من تکرار میشود که فلان استالینیست هستم. من کتابی درباره استالین ننوشتهام. در کتاب صراحتاً میگویم که از سوسیالیسم موجود دفاع نمیکنم؛ کتاب را برای کسانی نوشتهام که فکر میکنند ممکن است سوسیالیسم ارزشی داشته باشد که در جهان واقعی خود را نشان دهد، نه فقط در قلمرو ایدهها.
بازخوانی این ایده که من به تئوری توطئه دامن میزنم، فقط نشان میدهد که مردم کتاب را اصلاً نخواندهاند. نبودِ روشنفکری و شکل آشکار ضدروشنفکری، که در آن کتابی را که نخواندهاند متهم میکند، آزاردهنده است. من ده سال از عمرم را صرف پژوهش و نگارش این کتاب کردهام و خواهان مواجههای جدی هستم. اگر کسی نقدی دارد، باید در همان سطح با من روبرو شود، نه با گلولایپراکنی و آدمکشی.
از کسانی که جدی به سراغ کتاب میروند و پژوهش را جدی میگیرند عمیقاً سپاسگزارم. به دنبال جایزه و تشویق نیستم و نمیخواهم همه را به یک موقعیت ایدئولوژیک ازپیشساخته تبدیل کنم. میخواهم مردم نقادانه فکر کنند و ابزارهایش را در اختیارشان بگذارم. رویکرد من به چپ، آن رویکرد فرقهگرایانه گلولایپراکن نیست. اگر واقعاً باور داریم که از هر نظر مترقی هستیم، باید با هم کار کنیم، چون جهان در آتش میسوزد و بهای اشتباه بسیار بالاست. باید جنگهای بیپایان، نسلکشیها، قتلهای اجتماعی و آخرالزمان اکولوژیک را متوقف کنیم. بگذارید بازیهای کودکانه را کنار بگذاریم و برای تغییر جهان، جداً جهان را درک کنیم.
مجری: کاملاً با شما موافقم. بسیاری از حرفهای شما دعوت به خواندن خودِ انقلابیون و نظریهپردازان انقلابی است. شما نمیگویید «افرادی مثل من را بخوانید»، میگویید «بیایید والتر رادنی، توماس سانکارا، مائو تسهتونگ، لنین را بخوانیم». من شش ماه در یک کتابفروشی رادیکال کار کردم، جای خوبی بود با بحثهای خوب. اما وقتی به قفسهها نگاه میکردی، خبری از مارکس نبود، نه لنین، نه چه گوارا، نه فیدل کاسترو، نه امیلکار کابرال. بعضی از آنها در بخش کتابخانهای بود که مردم میتوانستند بروند مطالعه کنند؛ پس دستاندرکاران کاملاً ضدکمونیست نبودند، اما نهادها، ناشران و شرکتهای پخشکننده، کتابهایی که عرضه، ترویج و ارسال میشدند… آنچه مردم در کتابفروشیهای رادیکال غرب میبینند همهجور کتابی است: فمینیسم، نظریه کوئیر، سنت سیاهپوستی رادیکال. من کمترین قصدی برای نادیده گرفتن کارهای روشنفکرانه و جدی در این حوزهها ندارم، اما فقدانِ درگیری با تاریخ و سنت کمونیستی و افرادی که واقعاً برای انقلابها مبارزه کردند (هوشیمینه نبود) ناشی از تاریخی است که تولید کالایی نوع خاصی از کار نظری را بر کار برآمده از انقلابها، آمادهسازی برای انقلاب و دولتهای پس از گسست انقلابی ترویج میکند. در غرب باید به جد با این واقعیت روبرو شویم.
گابریل راکهیل: دقیقاً. یکی از جهتگیریهای کتاب من این است که تحلیل مارکسیستیِ دقیقی را بر تولیدات نظریِ سلطهیافته در هسته امپراتوری اعمال کنم. باید از خود بپرسید: چرا این کار ممنوع است؟ چرا نمیخواهند این پرسشها مطرح شود؟ چون بحث از مشارکتاش را در جنگ فکری جهانی علیه اشکالِ نظریهای که به مبارزات ارگانیک گره خوردهاند پیش میکشد. سایه گوسالههای زرین صنعت نظریه چنان بلند و بزرگ است که بیشتر آدمهای تحصیلکرده در هسته امپراتوری (و حتی بسیاری در پیرامون به دلیل امپریالیسم فکری) درباره فوکو و ادوارد سعید بیشتر میدانند تا حسن حنفی یا علی شریعتی. یکی از اهداف کتاب این است که بگوییم باید نخِ قرمز را از نظر تاریخی و جغرافیایی دوباره وصل کنیم و شوونیسم اجتماعی خود را که محصول هسته امپراتوری است کنار بگذاریم. متأسفانه باید بگویم مهمترین نظریه، آن نظریهای نیست که توسط ناشران پیشروی شیکرادیکال در هسته امپراتوری منتشر میشود.
بسیاری از مسائلی که نظریهپردازان رادیکال لیبرال در هسته دربارهاش دست خود را میمالند، سالها پیش حل شده است. بخشهایی از سنتهای نظری مسلط در واقع عقربه را به عقب برمیگردانند. بابت اینکه نه تنها کتابم را خواندید، بلکه پانویسها را هم بررسی کردید و تشخیص دادید که یکی از کارهایی من میخواهم انجام دهم (گرچه سهم کوچکی است) این است که دریچهای باشم به سوی سنت ضدامپریالیستیِ غنی، عمیق و گسترده مارکسیستی که همه ما باید بخوانیم و از آن بیاموزیم.
مجری: کتاب را با روایتی بسیار شخصی آغاز میکنید. درباره این صحبت میکنید که بعد از یازده سپتامبر، خود را بسیار ناکارآمد احساس میکردید و سپس دو دهه را صرف افشاگری شبکههای سرمایهداری دولتی و بنیادها کردید که نظریه غربی و مارکسیسم غربی را شکل دادهاند. لطفاً ما را در این سفر همراهی کنید و بگویید بیشتر از همه دوست دارید خوانندگان از کتاب چه برداشتی داشته باشند؟
گابریل راکهیل: دلیل این میانپردازیِ خودزندگینامهای Autobiographical این است که به عنوان یک مادهگرا، همیشه باید سوژهها را در کلیت اجتماعیِ عینی جای داد. چون من همین کار را با سایر سوژههایی که تحلیلشان میکنم انجام میدهم، معقول بود که خودم را هم در آن نظام گستردهتر جای دهم. ضمناً کتاب من فقط نقدی از زاویه دید یک بچه که با قاشق نقرهای چپ بزرگ شده نیست. من خودم در این نظریه تربیت شدهام و نقد من از درون شروع شد، به مثابه خودانتقادی. آنچه را آموزشِ خود در نهادهای معتبر فرانسه و آمریکا میپنداشتم، تا حد زیادی فرآیند تربیت در نادانی امپریالیستی بود. از این رو میخواستم به خوانندگانی که احتمالاً در مواردی در معرض ایدههای مشابه بودهاند دریچهای بگشایم.
جهان عینی نیز در حال تغییر است. من در پایان دوران کمونیسم بزرگ شدم و هنگامی که دکترای خود را در پاریس میگذراندم، شاهد بودم که پایان کمونیسم منجر به جنگهای بیپایان، شکنجه و شبکههای زندان مخفی سیا شد. جهانی آن طور که قرار بود دموکراتیک و یکپارچه نبود. امروز نیز این وضعیت تشدید شده است. از این رو، شرطِ درکِ درست آن است که آدمی معرفتِ خویش را در مقیاس و نسبتِ این نیروهای عینی بازتعریف کند.
از خوانندگان در هسته امپراتوری میخواهم از کتاب فروتنیِ خود را درباره آنچه فکر میکنند درباره سوسیالیسم موجود و به اصطلاح «دموکراسی و حقوق بشر» در پروژه غربی میدانند بردارند. اگر در آمریکا یا غرب تحصیل کردهاید، نباید تحصیلات خود را برتر از کسانی بدانید که در گوشه و کنار جهان حتی زیر بمبارانها هستند. چه بسا بسیاری از این آدمها به دلیل خشونتی که متحمل میشوند، آموزش بهتری از نحوه کار کرد امورات جهان دیدهاند، چون قربانی امپریالیسماند. مردم باید شوونیسم اجتماعی خود را کنار بگذارند.
مجری: میخواهم بعداً درباره ایران و همبستگی هم صحبت کنیم. اما پیش از آن، بفرمایید از نگاه شما پس از جنگ جهانی دوم و در دوران جنگ سرد، کار روشنفکری رادیکال چگونه شکل گرفت. در کتاب شما نقش راکفلرها، بنیاد فورد، سیا، وزارت خارجه، ارتش آمریکا و مراکز کلیدی پژوهش دانشگاهی بررسی شده است. کمی از استدلال کلیتان درباره آهنرباهای قدرتمند طبقه حاکم آمریکا، بنیادها، دولت و دانشگاه و تأثیر این ساختارها بر مارکسیسم (به ویژه در آمریکا و تا حدی اروپای غربی) بگویید.
گابریل راکهیل: مردم باید به خاطر داشته باشند که ایالات متحده وقتی به قدرت امپریالیستی پیشرو جهان تبدیل شد، مجموعهای از مسائل و تناقضات را به ارث برد. مهمترین آنها این بود که مجبور شد برای شکست نازیها با اتحاد جماهیر شوروی متحد شود. پس از جنگ جهانی دوم، کمونیستها مشروعیت عمومی باورنکردنی داشتند، چون آشویتس را آزاد کردند و بخش زیادی از جهان را از بلای نازیسم نجات دادند. آمریکا میخواست امپریالیسم خود را احیا و گسترش دهد و از سوی دیگر پروژه کمونیستی رهایی بشر به عنوان پروژهای ضداستعماری در جنوب جهانی ادامه داشت. چگونه آمریکا که باید خود را دموکراتیک جلوه میداد، میتوانست با کمونیسم که دشمن جدید قلمداد میشد مقابله کند؟ به یک جنگ تمامعیار فکری نیاز داشت.
همه نیروهای اصلی طبقه حاکم سرمایهدار و دولت بورژوا در یک جبهه مشترک متحد شدند. آنچه من از لحاظ مادی در کتاب تحلیل میکنم، «مجتمع نظامی-صنعتی-آکادمیک» است. هیچ برج عاجی در امپراتوری وجود ندارد. مجموعهای از نهادهای تولید دانش هستند که عمیقاً در منافع مالی والاستریت و منافع سیاسی و ژئواستراتژیک واشنگتن جای گرفتهاند. دانش تولید شده در قلمرو آمریکا آغشته به قدرت امپریالیستی است.
تز کتاب ربطی به آن عنوان افتضاح مقاله بیپژوهش ژاکوبن ندارد که میگفت «مارکسیسم غربی نقشه سیا نبود». چه کسی چنین چیزی گفته؟ کتاب این استدلال را نمیکند. کتاب صراحتاً چندین بار میگوید سیا یک نیروی قادر مطلق نیست. سیا یکی از نهادهای دولتی در میان بسیاری دیگر است که باید در روساختمان امپریالیستی جای گیرد. روساختمان از دو مؤلفه تشکیل شده: دستگاه سیاسی-قضایی، و دستگاه فرهنگی (تولید، توزیع و مصرف فرهنگ). آنچه من در کتاب آن را «مجتمع مالی-دولتی-روشنفکری» مینامم، توصیف منسجمتری است. طبقه حاکم مالی و دولت بورژوایش، به تولید اشکالی از دانش که به نفعش باشد، منفعت دارند.
از شما بابت اشاره به سند «هیئت راهبرد روانی» (Psychological Strategy Board) که مرکزی برای همه عملیاتهای جنگ روانی دستگاه اطلاعاتی آمریکا بود سپاسگزارم. آن سند صریحاً میگوید باید به مارکسیسم-لنینیسم حمله کرد، چون فلسفه مسلط در شوروی، کره، ویتنام، کوبا، چین و… بود. آنها تصمیم گرفتند نسخهای از مارکسیسم را تأمین مالی، حمایت و ترویج کنند که از نظر تئوریک با سنت مارکس و انگلس یکی بود، اما عملاً تجلیات مارکسیسم در آزمایشهای سوسیالیستی جهان واقعی را رد میکرد. این بخشی از رویکرد «نرمفروشی» (soft-sell) آنها بود.
مجری: در کتاب خود به هفت نفر وابسته مکتب فرانکفورت اشاره میکنید که برای دولت امنیت ملی آمریکا کار میکردند (OSS، وزارت خارجه، صدای آمریکا) و مجموعاً بیش از پنجاه سال سابقه خدمت داشتند. شما این پدیده را «مکتب واشنگتن نظریه انتقادی» مینامید. لطفاً بارزترین مثال این ادغام را توضیح دهید و بگویید چرا به نظر شما نظریههای استاندارد مکتب فرانکفورت عمدتاً این بخش از زندگی آنها را حذف یا کماهمیت جلوه دادهاند؟
گابریل راکهیل: جالبترین مورد برای من فرانتس نویمان بود، دوست صمیمی هربرت مارکوزه که برای دولت امنیت ملی کار میکرد. به نظر میآید او اطلاعاتی را با مخاطبانی در میان گذاشت که خودشان به اطلاعات شوروی مرتبط بودند، از جمله اطلاعات محرمانه درباره تلاش OSS (پیشدرآمد سیا) برای عقد قرارداد صلح با فرماندهی عالی نازیها، پشت سر اتحاد جماهیر شوروی. ما نمیدانیم دقیقاً چه اتفاقی افتاد. برخی اطلاعات از کسی میآید که به آرشیو کا.گ.ب دسترسی داشته، اما خود او ارتباطات مشکوکی با اطلاعات آمریکا داشته. پرونده بسیار پیچیدهای است.
هدف من محکومیت اخلاقی نیست. ارزیابی دیالکتیکی، سیاسی و اخلاقی است. برخی پژوهشگران میگویند حضور مکتب فرانکفورت در جنگ، لحظه بزرگترین تعهد سیاسی آنها بود. من بر این مورد تأکید دارم که اگر درون یک دولت دموکراتیک بورژوا برای مبارزه با فاشیسم کار میکنید، این قابل ستایش است. اما اگر فکر میکنید با تقویت دولت دموکراتیک بورژوا به عنوان سلاحی علیه فاشیسم و همزمان با حمله به کمونیسم میتوانید فاشیسم را شکست دهید، از نظر عینی در مبارزهای متناقض گرفتار آمدهاید، چون بدون از بین بردنِ بستر فاشیسم یعنی سرمایهداری، نمیتوان فاشیسم را شکست داد.
مجری: یکی از انفجاریترین افشاگریهای کتاب شما این است که هربرت مارکوزه، که او را پدرخوانده چپ نو مینامند و مربی فکری آنجلا دیویس بود، یک مأمور اطلاعاتی محرمانه وزارت خارجه در رأس «کمیته کمونیسم جهانی» بود، با سیا همکاری میکرد و به تدوین برآوردهای اطلاعات ملی کمک میکرد. شما سند سال ۱۹۴۸ وزارت خارجه را نشان میدهید که شغل او شامل تأمین نیازهای اطلاعاتی سیا بوده است. مارکوزه هرگونه ارتباط با سیا را علناً انکار کرد. مدارک آرشیوی چه چیزی را اثبات میکند و چرا این افشاگریها واکنش شدید برانگیخته؟
گابریل راکهیل: پروندهٔ مارکوزه فرصتی است برای ارائهٔ یک ارزیابی دیالکتیکی. مارکوزه بیتردید رادیکال شد، به ویژه تحت تأثیر شاگردانی همچون آنجلا دیویس. من در کتاب، با تکیه بر شواهد تجربی، نشان میدهم که به باور من، تندترین نقدهای مطرحشده علیه مارکوزه چندان وارد نیست. دلیل واکنشهای تند اما این است که مردم کتاب را نخواندهاند و درک درستی از تحلیلِ آغازین آن ندارند. در واقع، «صنعتِ مارکوزه»ای تمامعیار حول این روایت شکل گرفته که او «رادیکالِ حقیقی» بوده است. عاملی دیگر نیز وجود دارد: «فتیشیسمِ کالاییِ روشنفکری»؛ به این معنا که گوسالههای زرینِ صنعت نظریه را از روابط اجتماعیِ تولیدِ دانش جدا میکنند.
مارکوزه سالها برای دولت امنیت ملی کار کرد و یکی از متخصصان برجسته (اگر نه برجستهترین) کمونیسم در وزارت خارجه بود. او در جناح چپ وزارت خارجه قرار داشت: تلاش برای تضعیف اتحاد شوروی تا حدودی از طریق توسعه و ترویج اشکال سوسیال دموکرات حکمرانی در غرب، چون میدانست اگر میخواهید مردم را با پروژه ایدئولوژیک «غرب دموکراتیک» همراه کنید، باید مبنای مادی مثل شبکه تأمین اجتماعی به آنها بدهید. مارکوزه حتی پس از «رادیکال» شدنش به قراردادهای وزارت خارجه متصل بود. فیلیپ مازلی، مشاور سطح بالای سیا و مدیر پروژه «مارکسیسم-لنینیسم» بنیاد راکفلر، دوست شخصی مارکوزه بود. مارکوزه نقطه کانونی روشنفکری آن پروژه بود که از شبکهای بینالمللی از نهادها در اروپای غربی و آمریکا حمایت میکرد تا به مارکسیسم-لنینیسم نقد کنند و مارکسیسم غربی یا نسخههایی از مارکسیسم که با سرمایهداری و امپریالیسم سازگار بود را ترویج کنند.
مجری: یکی از سازوکارهای دفاعی در برابر کار شما این است که مارکسیستهای غرب به ویژه استادان دانشگاه، به حمایت مالی نیاز دارند و این حمایت ناگزیر از طبقه حاکم این امپراتوری میآید. مردم میگویند میتوانم پول را بگیرم و کار خوب بکنم و مَهره آنها نباشم. شما چگونه به این واقعیت و تمایز آن با تحلیلتان در کتاب میاندیشید؟
گابریل راکهیل: بسیار خوشحالم که این را مطرح کردید، چون در کتاب مستقیم به این موضوع میپردازم. مردم برای ماندن نیاز به تأمین معیشت دارند و اگر سیستمی که در آن باید بمانید مصالحهشده است، شما ناگزیر درگیر آن مبارزات نهادی بزرگتر خواهید شد. کار روشنفکری بسیار خاص است، چون برای کارآمدی به حمایت مادی نسبتاً بالایی نیاز دارد. رویکرد من نوعی حساب دیالکتیکی است از یک سو همه نیروهای مادی روساختمان و از سوی دیگر کارگزارانی که ظرفیتهای خود را به درجات مختلف به کار میگیرند. مدل مسلط این دوتاییِ غیردیالکتیکیِ «یا فرد آزاد و صاحبنظر یا ساختارهای جبری و توطئههای کنترلگر» مدل بدی است. رویکرد دیالکتیکی به عاملیت، به این میپردازد که سوژههای مختلف چگونه در این سیستم حرکت میکنند. بله، ممکن است کسی گرانتی از بنیاد فورد بگیرد یا در دانشگاهی کار کند و به طرق مختلف مقاومت کند. بله، محدودیتهایی هست. هر دو میتوانند همزمان صادق باشند.
مجری: یکی از موضوعات اصلی شما «صنعت نظریه امپریالیستی» است. گاهی کار تجربی خوبی توسط مارکسیستهای لیبرال یا غربی انجام میشود. شما پیشنهاد میکنید چگونه به طور نقادانه و دقیق با این آثار درگیر شویم و در عین حال مردم را به سوی ستیز با امپریالیسم و شرط دیالکتیک مادهگرا سوق دهیم؟
گابریل راکهیل: کسانی که در هسته امپراتوری به عنوان دانشگاهی یا روشنفکر کار میکنند، بهترین شرایط مادی تولید روشنفکری را در جهان دارند. عجیب نیست که مورخان یا جامعهشناسان بورژوا بتوانند گاهی چیزهایی تولید کنند که در سطحی قابل استفاده است. پانویسهای کتاب من پر از ارجاع به همین مورخان و جامعهشناسان بورژواست. روش من تمرکز بر حقایق تجربی، اما توجه دقیق به شیوه قاببندی ایدئولوژیک آنهاست تا در کار خودم بتوانم آنها را به شکلی منسجم بازجایدهی کنم.
دوم اینکه، من در آمریکا تدریس میکنم، اما یک مدرسه تابستانی نیز در فرانسه اداره میکنم تا مردم را در همان جایگاهی که هستند ملاقات کنم. من سیاستی سخت دارم، اما با کسانی که همسو نیستند گفتوگوی دموکراتیک و مدنی میکنم و فکر نمیکنم همهچیزدان باشم. اگر چیزی برای یادگیری باشد، کنجکاوترین آدم جهانم و معتقدم یکی از ارزشهای پایه هر روشنفکر جدی، کنجکاوی است. اگر پرسش نمیکنید، برای ایدههای مختلف باز نیستید، شما روشنفکر نیستید. نیروهایی که در برابر ما صف کشیدهاند بر تقسیم و تسخیر ما متمرکزند. من به کار در یک طیف گسترده از سیاستهای مترقی برای مبارزه با هم متعهدم.
مجری: اسناد «هیئت راهبرد روانی» سال ۱۹۵۲ آشکارا توصیه به حمله به ایدئولوژی کمونیستی که با اصطلاحات مارکسیستی توسعه یافته میکردند: «دفاع از جامعه غربی با اصطلاحات مارکسیستی». دولت آمریکا فعالانه نسخهای از مارکسیسم را تأمین مالی و ترویج میکرد که ضدکمونیستی و سازگار با سرمایهداری باشد. این چه تأثیری بر درک ما از مارکسیسم غربی دارد (نه به مثابه جنبش روشنفکری خودمختار، بلکه محصول جنگ روانی جنگ سرد)؟
گابریل راکهیل: مارکسیسم غربی فقط نتیجه هوش روشنفکرانی نبود که متوجه شدند سوسیالیسم شوروی سرکوبگر است. حتی کتاب «خدایی که شکست خورد» محصول سیا بود. کل رویکرد کتاب من چندعاملیتی (multi-agential) است: نیروهای دولتی، نقش شرکتسالاری، نیروهای نهادی نظام دانشگاهی، صنعت نشر، کنفرانسها. مارکسیسم غربی محصول روساختمان امپریالیستی است. ترویجکنندگان اصلی مارکسیسم غربی (که ترجیح میدهم «مارکسیسم امپریالیستی» بنامم، چون هم چگونگی و مکان تولید و هم این که نهایتاً به نفع کیست را نشان میدهد) اعضای اشرافیت کارگری روشنفکرند. از لحاظ مادی به حفظ ساختارهای امپریالیسم منفعت دارند. نباید تعجب کرد که کسانی از امپریالیسم سود میبرند، بخواهند ایدئولوژیهایی را حفظ کنند که با امپریالیسم همدست یا سازگارند.
مجری: به نظرم جالب است که بسیاری از نقدها شدیداً به این موضوع معترضاند که کتاب شما دفاعالعملی از سوسیالیسم موجود نیست. شما به چهرههایی اشاره میکنید که در مبارزه، انقلاب، تلاشهای ضد امپریالیستی، انقلابهای موفق، گرفتن قدرت دولتی مشارکت داشتهاند و میگویید آنها را جدی بگیرید. جالب است که دستگاه نظریِ اعمالشده در سایر نقاط جهان (با درجات مختلف موفقیت) به جای فرانکفورت، ساختههای خودشان را خواندهاند. در هسته امپراتوری یک رفلکس ایدئولوژیک وجود دارد که میگوید «مبارزه برای سوسیالیسم در جهان واقعی یا همه شکست خورده یا به وحشت بیپایان انجامیده». استاد خوشحقوقی در شمال جهانی به مردمی که آب آشامیدنی ندارند میگوید «مشکل شما این است که میخواهید در مبارزات مادی خود موفق شوید، شما باید شکست را مثل من فتیشه کنید.» این واقعاً نفرتانگیز است.
جدیترین نظریهپردازان کسانی هستند که با مردمان پیرامونی کار کردهاند تا ابزارهای نظری برای فهم جهان با هدف اصلی دگرگونی آن به کار گیرند. نظریه پیشتاز امروز بشریت نظریهای است که توانایی مبارزه و پیروزی برای بشریت را اثبات کرده است (با فرازونشیبها، اشتباهات و عقبنشینیها). توماس سانکارا میگفت امسال سی و پنج تا شکست خوردیم و دو تا پیروزی شدیم. این از سال قبل بهتر است. ما باید به جای اینکه به دشمن اجازه دهیم ما را تقسیم کند، در یک طیف گسترده از سیاست مترقی با هم مبارزه کنیم.
مجری: در میانه جنگ امپریالیستی آمریکا علیه ایران هستیم. چپ آمریکا (هر معنایی داشته باشد) کار خوبی در ابراز همبستگی با مردم ایران و دولتی که از آنها در برابر ارتش و امپریالیسم آمریکا دفاع میکند، انجام نمیدهد. شاید تأکید بر این نکته هم لازم باشد که در حال حاضر شاید قدرتمندترین مبارزه تهاجمی علیه امپریالیسم لزوماً کمونیستی یا مارکسیستی نیست، بلکه بسیاری از این نیروها جریانهای اسلامی هستند. چگونه ناکامی چپ آمریکا را تبیین میکنید و چگونه میتوان آنها را اصلاح کرد؟
گابریل راکهیل: باید غرب آسیای معاصر را در تاریخ عمیقترش جای داد. جنگی امپریالیستی بر سوسیالیسم پانعرب برای دههها جریان داشته؛ تلاش برای تجزیه و بالکانیزه کل منطقه و نابودی جنبش کمونیستی. اگر نیروهای امپریالیستی قدرت را از دست بدهند، آخرین چیزی که میخواهند روی کار آمدن نیروهای مترقی است، بنابراین از نیروهای محافظهکار حمایت میکنند. دین جالب است: میشود آن را به جهات مختلف هدایت کرد. اسلام هم بخشی از مبارزه آزادیبخش و توسعه ملی بوده، هم شکلهای ارتجاعی داشته.
در میان روشنفکران چپ غربی، انتقاد از آنچه «کمپیسم» (یا جناحگرایی محض) نامیده میشود رواج یافته است. نکتهٔ قابل تأمل آنجاست که این نقدها عموماً فاقد هرگونه تحلیل ماتریالیستی – دیالکتیکی از تضادها هستند. از منظر ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک انقلابی (آن گونه که در سنت مارکسیسم – لنینیسم و به تعبیر مائوتسهتونگ تفصیل یافته است)، تضاد اصلی در عصر کنونی، تضاد آشتیناپذیر (آنتاگونیستی) میان «نیروهای امپریالیسم» و «نیروهای ضد امپریالیسم» است. بدین ترتیب، حمایت مادی و معنوی از ایران و دیگر نیروهای مقاومت در غرب آسیا که در برابر توسعهطلبیِ امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم بینالملل ایستادهاند، نه یک «انتخاب جناحی» که یک ضرورت طبقاتی و انقلابی محسوب میشود. تلاش آگاهانه یا ناآگاهانه برای تبدیلِ «تضادهای ثانویه» (مانند تفاوتهای ایدئولوژیک داخلی در کشورهای مقاومت) به «تضاد اصلی»، در عمل به نفع امپریالیسم و به مثابه تفرقهافکنی در جبههٔ ضدامپریالیسم عمل میکند. ما باید میان «تضادهای آنتاگونیستی» (ذاتاً حلنشدنی از راه مصالحه) و «تضادهای غیرآنتاگونیستی» (قابل حل در درون جبهه واحد) تمایز قائل شویم. تضاد «امپریالیسم در برابر ضد امپریالیسم» از نوع نخست است و تا برچیده شدن نظام سلطه، باقی خواهد ماند. در درون این مبارزهٔ اصلی، تضادهای ثانویه (مانند نقدهای داخلی به حکومت ایران) غالباً وجهۀ غیرآنتاگونیستی پیدا میکنند، چراکه دشمن مشترک بیرونی، مرزبندیهای فرعی را به حاشیه میراند. نتیجه آنکه آن دسته از نقدهای «کمپیسم» که ریشه در خوانشهای لیبرالی و غیردیالکتیکی دارند، نه تنها راهگشا نیستند، بلکه بیآنکه بدانند، در مسیر خدمت به منافع امپراتوری و ایجاد شکاف در صفوف مبارزه علیه سلطه گام برمیدارند.
توضیح مترجم- [ برای درک عمیقتر این پاراگراف، باید چهار مفهوم بنیادین در دیالکتیک ماتریالیستی (به ویژه خوانش مائوتسهتونگ از آن) را بررسی کنیم:
1. قانون «وحدت و جدال اضداد» (The Law of Unity and Struggle of Opposites)
لنین تأکید میکرد که هسته دیالکتیک «تضاد» است. مائو در مقاله مهم «دربارهٔ تضاد» (۱۹۳۷) این نظریه را به اوج رساند. او توضیح میدهد که در هر فرآیند پیچیده، تضادهای متعددی وجود دارد، اما همیشه یک تضاد اصلی وجود دارد که ماهیت و روند تحول آن مرحله از تاریخ را تعیین میکند.
· در متن بالا: تضاد اصلی در جهان امروز، تضاد میان امپریالیسم (سرمایهداری انحصاری در مرحلهٔ پایانی خود) و جنبشهای ضد امپریالیستی (خواه دولتی مانند ایران و روسیه، خواه جنبشهای مردمی مانند انصارالله یا حزب الله) است. هر تضاد دیگری باید در نسبت با این تضاد فهمیده شود.
2. تمایز میان تضادهای «آنتاگونیستی» و «غیرآنتاگونیستی» (از نظر مائو)
این تمایز یکی از نوآوریهای مهم نظریه مائو است:
· تضاد آنتاگونیستی: تضاد میان «دوست و دشمن». این تضاد از طریق مصالحه یا گفتگو حل نمیشود، بلکه به مبارزهٔ طبقاتی و در نهایت سرنگونی یکی از طرفین منجر میشود. مثال: تضاد میان کارگر و سرمایهدار در نظام سرمایهداری، یا میان استعمارگر و مردم مستعمره.
· تضاد غیرآنتاگونیستی: تضاد درونی در میان خودِ خلق یا درون جبهه واحد. این تضادها در ذات خود، دشمن نیستند و از طریق نقد و خودانتقادی، اصلاحات و دموکراسی درونی قابل حلاند.
کاربرد در متن: تضاد میان ایران و آمریکا آنتاگونیستی است (یکی میخواهد نابود شود، دیگری میخواهد استقلال داشته باشد). اما تضاد میان جناحهای سیاسی داخلی ایران (مثلاً محافظهکاران و اصلاحطلبان) در بستر این جنگ امپریالیستی، یک تضاد غیرآنتاگونیستی است. تبدیل کردن این تضاد ثانویه (مثلاً انتقادات به برخی سیاستهای داخلی) به اصلیترین مسئله (و شعار دادن «هم امپریالیسم نه، هم جمهوری اسلامی») عیناً خدمت به امپریالیسم است، زیرا عملاً جبهه ضد امپریالیستی را تضعیف میکند.
3. «تقدم تضاد اصلی» در ماتریالیسم تاریخی لنینیستی
لنین در زمان جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه، نظریه «ضعیفترین حلقه زنجیره امپریالیسم» را مطرح کرد. او فهمید که گاهی باید با بورژوازی «ملی» (ضد امپریالیست) همپیمان شد تا بتوان به سرمایهداری بینالمللی ضربه زد.
· نقد کمپیسم در متن: کسانی که میگویند «شما از ایران حمایت میکنید، پس با آخوندها همصدا شدهاید»، درک درستی از وحدت اضداد ندارند. در یک مرحله خاص تاریخی، درگیری نظامی با آمریکا، هر نیرویی را به سمتی میراند که علیه امپریالیسم بایستد. حمایت از ایران به معنای تأیید همه چیز در ایران نیست، بلکه به معنای تشخیص این است که در تضاد اصلی امروز، ایران در سمت راست (یعنی جنبش ضدامپریالیسم) قرار دارد.
4. نقد نهایی «سوژهگرایی چپ» (Left Subjectivism)
مائو شدیداً با آن دسته از چپها که «خط میانی» را نمیشناختند و خواستار «انقلاب محض» در هر لحظه بودند، مخالف بود. این جریان (که امروزه در قالب «کمپیسم» بازتولید میشود) فراموش میکند که دیالکتیک میگوید: در هر تضادی، یک رویه اصلی (مسلط) وجود دارد.
· نتیجه دیالکتیکی: اگر امروز، رویه مسلطِ تضاد، «مقاومت در برابر بمباران و تحریم» است، پس قرار دادن شرطهای فرعی (مثل دموکراسی لیبرال یا حقوق اقلیتها به شیوه غربی) در رأس مبارزه، نه فقط خیانت عملی، بلکه یک اشتباه تئوریک (ایدئالیسم سوبژکتیو) است. چنین خوانشی، منافع پرولتاریای جهانی را فدای اخلاقیات بورژوایی طبقه متوسط غرب میکند.
خلاصه برای یادآوری:
· تضاد اصلی: امپریالیسم vs. ضد امپریالیسم (آنتاگونیستی).
· تضاد ثانویه: اختلافات داخلی درون جبهه ضد امپریالیسم (غیرآنتاگونیستی).
· خطای کمپیسم: تبدیل «تضاد ثانویه» به «تضاد اصلی» و در نتیجه بازی در زمین دشمن.
· وظیفه دیالکتیسین: حمایت طبقاتی از هر نیرویی که در عمل (نه صرفاً در شعار) به امپریالیسم ضربه میزند.] پایان توضیح مترجم
مجری: سوالی از چت: «کسی در پاسخ به کتاب شما گفت که به جایی که ایدهها از آن آمده اهمیت نمیدهم، فقط این که ایدهها خوب هستند یا نه.» پاسخ شما؟
گابریل راکهیل: خیلی مهم است که ایدهها از کجا آمدهاند، چون به روابطشان با کلیت اجتماعی نور میاندازد. «خوبی» ایدهها را باید از منظر تقدم پراکسیس (عمل) قضاوت کرد. جدا کردنِ ایدهها از خاستگاه مادیشان، همان فتیشیسم کالای روشنفکری است که در پایتخت امپراتوری به ما میآموزند.
مجری: سوال دیگر: «آیا نقد دیالکتیکی نظریه در این دوره نباید شامل مارکسیستهای غیرغربی هم بشود؟ مثلاً هوشیمینه و مائو تسهتونگ استدلال به همکاری بورژوایی کردند. هدف آزادی ملی چگونه فهم غیرغربی نظریه مارکسیستی را شکل داد؟»
گابریل راکهیل: در تحلیل ماتریالیستی-دیالکتیکی از ایدهها، آن را به ایدههای خاص یا ایدئولوژیهایی که منتقدشان هستید محدود نمیکنید، بلکه حتی در ایدئولوژیهای قابل دفاع هم به کار میبرید. در پروژههای سوسیالیستی موجود مثل چین و ویتنام، خودانتقادی از سنت مارکسیستی-لنینیستی صورت گرفته: تشخیص نیاز به توسعه نیروهای مولده در جهانی امپریالیستی. این به معنای رها کردن پروژه سوسیالیستی نبود، بلکه تلاشی برای عبور از مشکلات مدل شوروی بود. خودانتقادی ریشه در تقدم پراکسیس دارد. نوآوری و خلاقیت، خون حیات بخش این سنت است.
[ توضیح مترجم: ۱. نقد دیالکتیکی به عنوان فرآیندی خودشناسانه
نخستین نکته دیالکتیکی که راکهیل به آن اشاره میکند، جهانی بودن روش ماتریالیستی-دیالکتیکی است. از منظر دیالکتیک، شما نمیتوانید «روش نقد» را صرفاً علیه ایدئولوژیهای دشمن به کار بگیرید، اما وقتی به ایدئولوژی خودتان میرسید، نقد را متوقف کنید. لنین در «دفترهای فلسفی» میگوید: «دیالکتیک مطالعه تضاد در ذات خودِ اشیاء است.» اگر دیالکتیک را صرفاً ابزاری برای نقد دیگران بدانید و نه برای خودانتقادی، از ماتریالیسم به ایدئالیسم سقوط کردهاید.
۲. مسئله تضاد میان نیروهای مولده و روابط تولید در مرحله گذار
مارکس در «پیشگفتارِ نقد اقتصاد سیاسی» قانون بنیادین ماتریالیسم تاریخی را چنین صورتبندی کرد: نیروهای مولده در مرحلهای از توسعه خود، با روابط تولید موجود وارد تضاد میشوند. این تضاد، سرچشمه انقلابهای اجتماعی است.
آنچه در پروژههای سوسیالیستی موجود (چین، ویتنام، کوبا) رخ داد، تشخیص این واقعیت بود که تضاد میان نیروهای مولده و روابط تولید در مقیاس بینالمللی، به دلیل وجود نظام امپریالیستی، شکل خاصی پیدا میکند. اگر نتوانی نیروهای مولده را به سطحی برسانی که با سرمایهداری جهانی رقابت کند، بقای سیاسی تو در بلندمدت ناممکن است. اما توسعه نیروهای مولده در یک نظام سوسیالیستی با مالکیت عمومی بر ابزار تولید بزرگ، با توسعه آن در نظام سرمایهداری تفاوت ماهوی دارد. این یک تضاد درونی است: چگونه میخواهی از ابزارهای سرمایهداری استفاده کنی بدون آنکه به سوسیالیسم خیانت کنی؟
۳. خودانتقادی به مثابه حل دیالکتیکی تضاد
مائوتسهتونگ در «دربارهٔ تضاد» تمایز مهمی میان تضاد اصلی و تضاد ثانویه قائل میشود. در شرایط محاصره امپریالیستی، تضاد اصلی «بقا و استقلال ملی در برابر امپریالیسم» است. تضاد ثانویه «تضاد میان سوسیالیسم و عناصر بازار/سرمایه» است. جنبه اصلی تضاد ثانویه «حفظ قدرت سیاسی در دست طبقه کارگر و حزب کمونیست» است و جنبه فرعی آن «مکانیسمهای بازار، سرمایه خارجی و مشوقهای مادی».
خودانتقادی در عمل یعنی: ما میپذیریم که مدل شوروی در شرایط خاص تاریخی خود کارآمد بود، اما با تحول شرایط عینی دیگر پاسخگو نیست. بنابراین باید در تاکتیکها و روشها تجدیدنظر کرد، بدون آنکه استراتژی نهایی (سوسیالیسم) تغییر کند.
۴. تقدم پراکسیس بر تئوری محض
پراکسیس در مارکسیسم (به ویژه در خوانش مائو) به معنای «وحدت تئوری و عمل» است، اما با تأکید بر این که عمل معیار نهایی حقیقت است (همان طور که مائو در «دربارهٔ عمل» مطرح میکند).
تئوری محض میگوید: «سوسیالیسم یعنی نه بازار، نه سرمایه خارجی. هرگونه انحراف خیانت است.» اما پراکسیس انقلابی میگوید: «ما در جهانی از امپریالیسم زندگی میکنیم. اگر نتوانیم نیروهای مولده را توسعه دهیم، امپریالیسم ما را نابود خواهد کرد. پس مکانیسمهای جدید را تجربه میکنیم، موفقیتها و شکستها را میسنجیم، و بر اساس بازخورد عمل، تئوری را اصلاح میکنیم.»
خودانتقادی در اینجا یعنی: ما به جای اصرار بر جزماندیشی، به واقعیتهای عینی احترام میگذاریم. اگر یک سیاست اقتصادی در عمل منجر به تقویت سوسیالیسم شد، آن را نگه میداریم، و اگر منجر به فساد شد، آن را اصلاح میکنیم.
۵. نوآوری و خلاقیت به مثابه جان دیالکتیک
مارکسیسم در دستان مارکس یک جزم نبود، بلکه راهنمای عمل بود. لنین با نظریه «امپریالیسم به عنوان بالاترین مرحله سرمایهداری» نوآوری کرد. مائو با نظریه «انقلاب روستایی» آن را توسعه داد.
دیالکتیک به ما میآموزد که جهان ایستا نیست. شرایط عینی مدام تغییر میکنند. یک تئوری که در دهه ۱۹۲۰ درست بود، لزوماً در دهه ۲۰۲۰ درست نیست. سوسیالیسم واقعاً موجود در چین، ویتنام و کوبا دائماً در حال نوآوری است: اقتصاد بازار سوسیالیستی، انقلاب سبز، حذف فقر مطلق. این نوآوریها نه تضعیف سوسیالیسم که شرط بقای آن در عصر امپریالیسم مالی هستند.
· عنصر نخست – نقد دیالکتیکی شامل خود نیز میشود: مارکسیستهای واقعی نیز باید روش خود را بر ایدئولوژی خود اعمال کنند، نه فقط بر ایدئولوژی دشمن.
· عنصر دوم – تضاد میان نیروهای مولده و روابط تولید: محاصره امپریالیستی کشورهای سوسیالیستی را مجبور به توسعه نیروهای مولده میکند، حتی اگر این توسعه مستلزم استفاده از برخی مکانیسمهای غیرسوسیالیستی باشد.
· عنصر سوم – تمایز تضاد اصلی و فرعی: بقای ملی و استقلال در برابر امپریالیسم (تضاد اصلی) بر فرم دقیق مالکیت یا مکانیسمهای اقتصادی (تضاد فرعی) اولویت دارد.
· عنصر چهارم – تقدم پراکسیس بر تئوری محض: عمل و نتایج ملموس آن، معیار نهایی حقیقت هستند، نه متون مقدس مارکسیستی. اگر نتیجه یک سیاست تقویت سوسیالیسم باشد، آن سیاست درست است، حتی اگر با جزمهای قبلی هماهنگ نباشد.
· عنصر پنجم – نوآوری به مثابه دیالکتیک زنده: مارکسیسم یک نظام بسته و مرده نیست. در شرایط عینی جدید (جهانیشدن سرمایه، انقلاب اطلاعات، فشار همزمان اقتصادی و نظامی) باید خلاقانه پاسخ داد. خودانتقادی و نوآوری، خون حیات بخش این سنت هستند.
نهایتاً: خودانتقادی در سنت مارکسیستی-لنینیستی (آنگونه که در چین و ویتنام رخ داد) نه نشانه ضعف که نشانه بلوغ دیالکتیکی و احترام به تقدم پراکسیس بر تئوری محض است. این همان چیزی است که مارکسیسم را از یک ایدئولوژی مرده به یک «راهنمای زنده برای عمل انقلابی» تبدیل میکند.] پایان توضیحات مترجم
مجری: در لحظه پایانی، من و همه عوامل برنامه از شما سپاسگزاریم. آخرین سخن؟
گابریل راکهیل: از شما و همه حامیان کار جایگزین نشر و آموزش تشکر میکنم. «کارگاه نظریه انتقادی» یک نهاد غیرانتفاعی آموزشی است. مردم میتوانند همه چیز را در وبسایت ما پیدا کنند. کتاب «مرثیهای برای نظریه فرانسوی» (گفتوگوی میان من امریک مونویل و جنیفر پونسه دلیون) اوایل ژانویه منتشر میشود. جلد دوم سهگانه من (نظریه فرانسوی ساختۀ آمریکا) که به پویاییهای امپریالیستی پشت ترویج نظریه فرانسوی و پستمدرنیسم میپردازد اوایل ۲۰۲۷ منتشر خواهد شد. اسنادی نشان میدهد که سیا فکر میکرد فوکو و برخی ساختارگرایان کار بزرگی میکنند چون مارکسیسم را بیاعتبار میکردند. منتظر اطلاعات جالبی برایتان خواهم بود.
