
چن فنگ، نویسندهی آزاد
گوانچا
ترجمه مجله جنوب جهانی
تمام دنیا میبینند که دونالد ترامپ به بنبست رسیده، اما این فردریش مرتس، صدراعظم آلمان بود که آن را بر زبان آورد.
مرتس در تاریخ ۲۷ آوریل، در جریان حضور در یکی از دبیرستانهای ایالت نوردراین-وستفالن، گفت ایالات متحده بدون هیچ راهبرد مشخصی جنگی را علیه ایران آغاز کرده و اکنون در مخمصه گرفتار آمده و از جانب ایران نیز تحقیر شده است: ایران «کاری کرد که آمریکاییها راهی اسلامآباد شوند و دست خالی برگردند.» او افزود: شکست آمریکا در افغانستان و عراق نیز ناشی از نبود راهبرد خروج بوده است.
راهبرد خروج میتواند شامل عقبنشینی شرافتمندانه باشد، اما مهمتر از آن، داشتن تصویری کامل از اهداف و وضعیت نهایی، به ویژه جنبههای قابل راستیآزمایی و عملیاتی است. راهبرد خروج همواره بخشی از راهبرد سرمایهگذاری به شمار میرود – و برای سرمایهگذاریهای کوتاهمدت «یکی بگیر و برو» از اهمیت دوچندانی برخوردار است. کالین پاول، هنگامی که رئیس ستاد مشترک ارتش بود و فرماندهی عالی عملیات نظامی در جنگ خلیجفارس را بر عهده داشت، نخستین بار شرطِ وجودِ راهبرد خروج روشن برای جنگهایی را مطرح کرد که آمریکا در آنها مداخله میکند. عقبنشینی قاطع پس از سرنگونی صدام، دقیقاً بخشی از همان راهبرد خروج بود که پیش از جنگ تعیین شده بود. اما ترامپ، جرج اچ. دبلیو. بوش نیست و کیث کلاگ هم کالین پاول نیست. راهبرد خروج آمریکا در جنگ با ایران، درست مانند «لباس جدید پادشاه» است و مرتس فقط همان پسری است که فریاد زد: «اما او چیزی نپوشیده!»
ترامپ طبیعتاً از این سخن سخت برآشفته شد و مرتس را به «ناآگاهی کامل از موضوع» متهم کرد. اما او تنها میتواند لاف بزند، چراکه تنها راهبرد خروجی که به ذهنش رسیده، محاصرهی بلندمدت است. روزنامهی والاستریت ژورنال در تاریخ ۲۸ آوریل، به نقل از چندین مقام آمریکایی گزارش داد که ترامپ قصد دارد محاصرهای طولانیمدت علیه ایران اعمال کند تا منابع مالی دولت ایران را هدف قرار داده و از این طریق فشار حداکثری برای وادار کردن ایران به چشمپوشی از برنامهی هستهای خود اعمال نماید.
اتکای اقتصاد ایران به تجارت خارجی، مسئلهای مبهم و پیچیده است. غرب بر این باور است که ایران برای تأمین ارز گرانبها به صادرات نفت متکی است و طیف گستردهای از کالاهای واسطهای صنعتی، ماشینآلات، تجهیزات الکترونیکی و حتی مواد غذایی به شدت به واردات وابستهاند. به همین سبب، اقتصاد ایران و معیشت مردم آن وابستگی سنگینی به تجارت خارجی دارد. اما این دیدگاه، نقش «دژمانند» شدن اقتصاد ایران در برابر فشارهای بلندمدت را دستکم میگیرد. از آنجا که صادرات نفت و واردات کالاهای ایران برای مدتها با محدودیتهای شدید مواجه بوده و قاچاق کالا – هر چند پنهانی – توانسته نیازهای پایهای اقتصادی را تأمین کند، خود تجارت خارجی تأثیر تعیینکنندهای بر اقتصاد ایران ندارد. این مسئله سقف کارآمدی راهبرد محاصرهی بلندمدت ترامپ را مشخص میکند.
از نظر تاریخی، کرهی شمالی نمونهی دیگری از کشوری است که تحت تحریمها و محاصرهی شدید قرار داشته. کرهی شمالی در برابر محاصره و فشارها ایستادگی کرد و به سمت تولید سلاح هستهای پیش رفت؛ اقتصادش همچنان با مشکلاتی روبهراست اما هنوز تا فروپاشی فاصلهی زیادی دارد. امروزه نیز با وجود تداوم تحریمها و حضور کشتیها و هواپیماهای نظامی کشورهایی نظیر استرالیا و کانادا در دریای زرد و دریای ژاپن، دیگر کمتر کسی به جدیت از خلع سلاح اتمی کرهی شمالی تحت فشارهای حداکثری سخن میگوید.
تجربهی کرهی شمالی لزوماً برای ایران بیپیامد نیست. گذشته از آنکه احتمالاً هنوز مواد و تأسیسات هستهای در ایران وجود دارد – هر چند میزان تخریب آنها مشخص نیست – حتی اگر تمام مواد و تأسیسات هستهای نابود شده باشند، باز هم تا وقتی اراده باقی باشد، بازسازی همواره ممکن خواهد بود.
کرهی شمالی از آستانهی هستهای عبور کرد و به سپر امنیتی نسبتاً مطمئن و مسیر توسعهای دست یافت، در حالی که ایران عمداً در آستانهی هستهای باقی ماند اما با این حال ضربات جنگی نزدیک به نابودی را متحمل شد. این دو تجربهی متضاد، ممکن است ایران را به بازاندیشی در مسئلهی هستهای وادارد و آیندهی حرکت آن در این مسیر، بسیار پرابهام است. همین درسها برای سایر نقاط جهان نیز عمیقتر خواهد بود: در شرایطی که قدرت متعارف کافی نیست، توسل به قدرت هستهای به عنوان ابزاری برای توازن نامتقارن، میتواند هدف بسیاری از کشورها – و حتی بازیگران غیردولتی – قرار گیرد، هر چند این بحث فرعیاست.
برای ترامپ اما مسئلهی واقعیتر، تأثیر محاصرهی بلندمدت بر خود آمریکاست.
نیروهای نظامی آمریکا همچنان قدرتمندند، اما نقاط ضعف واقعی توان رزمی آنها در جنگ با ایران کاملاً آشکار شد و محاصرهی بلندمدت باری فراتر از طاقتِ ممکن است.
تنگهی هرمز، خلیجفارس را به دریای عمان متصل میکند. پس از آنکه ایران تنگهی هرمز را مسدود کرد، آمریکا اقدام به اجرای ضدِمحاصره نمود، اما به دو دلیل خط ضدِمحاصره در خود تنگهی هرمز قرار ندارد، بلکه در فاصلهی ۳۰۰ کیلومتری جنوب شرقی آن، در محدودهی دماغهی رأس الحد (در عمان) تا مرز ایران و پاکستان کشیده شده است:
سواحل ایران در دریای عمان تهدیدی جدی برای شناورهای آمریکایی نزدیک به تنگهی هرمز محسوب میشود و خنثیسازی تهدیدات ضدکشتی مستقر در خشکی به معنای تشدید کنترلناپذیر درگیری است؛
هدف اصلی محاصرهی آمریکا، قطع ارتباط دریایی بنادر ایران با آبهای فرامرزی است و در داخل خلیجفارس و دریای عمان تنها به مقدار محدودی عمل خواهد شد.
دماغهی رأس الحد در سمت عمان و در محل انحنای دریای عمان به اقیانوس هند قرار دارد. در دو سوی مرز ایران و پاکستان نیز بندر چابهار (در ایران) و بندر گوادر (در پاکستان) واقع شدهاند که هر دو بنادری خوب در کرانهی اقیانوس هند هستند. طول خط محاصره حدود ۲۵۰ کیلومتر است و برای حفظ محاصرهای مطمئن، به حضور پایدار تعداد معینی از شناورهای آمریکایی در این محدوده نیاز دارد.
در آیندهای قابل پیشبینی، واقعبینانهترین گزینه، ناوگان محاصرهکننده به مرکزیت ناوهای هواپیمابر است. محاصرهی ایران با محاصرهی کرهی شمالی تفاوت دارد. کرهی شمالی در وضعیت آتشبس به سر میبرد و احتمال درگیری نظامی ارتش این کشور با شناورهای کانادایی و استرالیاییِ اجراکنندهی تحریمهای سازمان ملل کم است. اما ایران در وضعیت آتشبس موقتی و شکنندهای قرار دارد که ممکن است هر لحظه قطع شود؛ بنابراین همواره باید آمادهی نبرد بود و تنها نیروی دریایی آمریکاست که در این عملیات شرکت دارد.
توان رزمی سطحی نیروی دریایی آمریکا حول محور ناوهای هواپیمابر سازماندهی شده است. جنگندههای ناونشین در کنار برقراری هشدار هوایی و دریایی، به جستجو و شناسایی کشتیهای عبوری پرداخته و شناورها را برای بازرسی راهنمایی میکنند. در حال حاضر ناوهای «اَبراهام لینکلن» و «جرج اچ. دبلیو. بوش» در منطقهی عملیاتی حضور دارند. ناو «جرالد آر. فورد» که در شمالیترین بخش دریای سرخ مستقر است، احتمالاً کمک چندانی نمیتواند بکند، ضمن اینکه خستگی مفرط و نیاز شدید به تعمیرات اساسی گریبانگیر این ناو شده است – از سرریز شدن توالتها گرفته تا آتشسوزی مجدد در رختشویخانه. افزون بر این، زمان مأموریت ناوهای «لینکلن» و «بوش» نیز محدود است.
ناوهای «رونالد ریگان»، «کارل وینسون»، «هری اس. ترومن» و «جان سی. استنیس» همگی در دست تعمیرات اساسی هستند. «استنیس» در فرایند تعویض سوخت هستهای (RCOH) به سر میبرد و طبق برنامه تا پایان سال ۲۰۲۶ به ناوگان بازمیگردد. «ریگان» نیز ۱۵ ماه است که در حوضچه خشک برای تعمیرات اساسی قرار دارد و پیشبینی میشود تا پایان سال جاری به خدمت بازگردد. «کارل وینسون» به تازگی وارد فرایند تعمیرات اساسی مشابه «ریگان» شده و دست کم هجده ماه دیگر نمیتواند به ناوگان ملحق شود. «ترومن» نیز پس از «استنیس» وارد RCOH شده و برنامه بازگشت آن به خدمت تا سال ۲۰۲۹ است.
ناو «تئودور روزولت» در سواحل کالیفرنیا، مشغول برگزاری رزمایش مشترک با ناو جنگی بدون سرنشین «USX-1 دفاینت» (یاغی) است تا مسائل همکاری میان ناو هواپیمابر و شناورهای بدون سرنشین را بررسی کند. جالب آنکه «دفاینت» با نخستین ناو از کلاس نبردناوهای «دونالد ترامپ» همنام است و اگر همزمان به خدمت گرفته شوند، نحوه تمایز نامها جای تأمل دارد. ناو «نییمیتز» نیز در سواحل شیلی و در رزمایش «اقیانوس جنوبی» شرکت دارد و پس از آن به عنوان ناو آموزشی در دریا باقی خواهد ماند. «نییمیتز» در مسیر خود به سوی «قبرستان ناوها» بود که موقتاً توقیف و به خدمت فراخوانده شد، اما گمان نمیرود بار دیگر برای مأموریت رزمی به دریا بازگردد.
ناو «جورج واشنگتن» در حال انجام مأموریت پیشفرض در منطقهی آسیا-اقیانوسیه است و هماکنون نیز تنها ناو آمریکایی در این منطقه به شمار میرود که در بندر یوکوسوکای ژاپن در حال استراحت و تعمیرات سبک به سر میبرد. در واقع، تنها نیروی متحرک دریایی آمریکا ناو «دوایت دی. آیزنهاور» است که در ناوگاه نورفولک آمادهباش دارد. شماری از شناورهای تهاجمی همهمنظوره که به طور موقت نقش ناو سبک را بازی میکنند – مانند ناو «تریپولی» در اقیانوس هند – نیز شاید بتوانند تا حدودی به یاری بیایند. تفنگداران دریاییِ مستقر بر روی بالگردهای این شناورها نیز میتوانند به عنوان نیروی بازرسی و پیادهشدن برای کنترل کشتیها به کار روند.
علاوه بر اینها، نیروی دریایی آمریکا شماری ناوشکن از کلاس «آرلی برک» و چند فروند بازمانده از ناوهای کلاس «تیکوندروگا» در اختیار دارد. ناوهای تیکوندروگا فرسوده شدهاند و حتی پس از بهروزرسانی و افزایش عمر، قرار است تا سال ۲۰۲۹ همگی از رده خارج شوند. در این روزهای پایانی خدمت، این ناوها بیش از حد توان تحت فشار نباید قرار گیرند، مبادا از کار بیفتند. ناوشکنهای اولیهی کلاس برک نیز چنین وضعیتی دارند.
ناوشکنهای برکِ نسبتاً جوانتر نیز تقریباً به ازای هر ناو هواپیمابر، چند فروند به آن ملحق میشوند. تعدادی از ناوشکنهای مربوط به ناوهای در دست تعمیرات اساسی، «آزاد» شدهاند، اما بیشتر برای حفظ حضور در سایر اقیانوسهای جهان به کار گرفته میشوند و به ندرت میتوان از آنها برای تقویت منطقهی درگیری با ایران استفاده کرد.
ده فروند از شناورهای گارد ساحلی آمریکا از کلاس «لجندری» نیز احتمالاً قابل انتقال به منطقه هستند، اما آتش آنها ضعیف است: تنها یک قبضه توپ ۵۷ میلیمتری و یک سامانهی دفاع نزدیک ۲۰ میلیمتری «فالانکس» به اضافه چند تیربار سنگین. همان طور که حادثهی ۱۹ آوریل نشان داد – زمانی که ناوشکن «اسپرونس» با شلیک توپ، کانتینربر ایرانی «توسکا» را متوقف کرد – برتری آتش مناسب اهمیت دارد.
«اسپرونس» (شماره بدنه DDG111) از ناوشکنهای کلاس برک IIA است و یک قبضه توپ ۱۲۷ میلیمتری با لوله ۶۲ کالیبر دارد. چند گلوله که از فاصله نزدیک به موتورخانهی «توسکا» اصابت کرد، این کشتی را مجبور به توقف ساخت. اگر «اسپرونس» تنها توپ ۵۷ میلیمتری داشت، این قابلیت «متقاعدکنندگی» محل تردید بود.
شناورهای کلاس لجندری دارای سکوی بالگرد و قایقهای تندروی بدنه سخت هستند و میتوانند برای بازرسی سوار کشتیها شوند. اما اگر نیروهای مسلح روی عرشه کشتیهای ایرانی پنهان شده و کمین کنند، این عملیات بسیار خطرناک میشود.
شناورهای رزمی ساحلی آزادی و استقلال هر چند تندروترند، اما از همان آتش ضعیف و آسیبپذیری در بازرسی رنج میبرند.
پشتیبانی هوایی که در محاصرهی کرهی شمالی در دسترس بود، در محاصرهی ایران میسر نیست. شناورها و هواپیماهای غربی در آن سوی آبها عمدتاً از پایگاههای کرهی جنوبی و ژاپن پشتیبانی میشوند و به بندرهای بوسان، یوکوسوکا، ساسِبو و کادنا (برای هواپیماهای کانادایی CP-140 و استرالیایی P-8A) دسترسی دارند.
اما در منطقهی درگیری ایران، کشورهای عرب حاشیهی خلیجفارس و همچنین هند و دیگر کشورهای حاشیهی اقیانوس هند از ارائه پایگاه به شناورها و هواپیماهای آمریکایی خودداری میکنند. تنها پایگاه نسبتاً قابل اتکا، دیگو گارسیاست که ظرفیت محدودی دارد و موضع بریتانیا نیز نسبت به آن مبهم است.
در واقع، توان لجستیکی نیروی دریایی آمریکا برای عملیات گسترده در اقیانوس هند خود مسئلهساز است. کمبود مواد غذایی برای خدمهی ناو «لینکلن» و ناوِ «تریپولی» شاهد این مدعاست.
ناوها میتوانند با هواپیماهای ترابری C-2 «گریهاوند» تدارک ببینند اما آن تنها برای محمولههای باارزش (موشک، قطعات حیاتی) یا جابهجایی اشخاص مهم (VIP) به کار میرود و ظرفیت حمل آن از ۴٫۵ تن تجاوز نمیکند. یک ناو هواپیمابر کلاس «نییمیتز» روزانه تا ۱۰ تن مواد غذایی و آشامیدنی مصرف میکند و تأمین آن با گریهاوند عملاً ناممکن است. بنابراین، کشتیهای تدارکاتی همراه ناوگان، ستون اصلی تأمین هستند.
ناوهای تدارکات کلاس «ساپلای» میتوانند سوخت، مهمات و آذوقه مورد نیاز ۳۰ روزهی یک گروه نبرد ناو هواپیمابر را حمل کنند. شناورهای ناوگان هر ۳ تا ۵ روز یک بار باید آذوقهگیری دریایی کنند. این ریتم در زمان صلح است؛ در زمان جنگ سوخت و مهمات با فاصلههای کوتاهتری نیاز میشود. در زمان صلح یا جنگ با شدت کم، بزرگترین فشار مربوط به مواد غذایی ست – همان مشکلی که گریبانگیر «لینکلن» و «تریپولی» شد.
جشنرالد دی. گیونز، خلبان بازنشسته نیروی هوایی آمریکا، تصویری از وعدههای غذایی سروشده در ناو هواپیمابر «لینکلن» را در وبسایت «نیوزویک» ارائه کرده است.
حمل غذا از خاک آمریکا یا اروپا زمان میبرد و تهیه از هند و سنگاپور نیز ممکن است. خوردن هر روز کاری مممکن است خوشایند نباشد، اما جوجهی تیانجیننازک پلو همچنان خوب است. لازم نیست کل ناوگان پهلو بگیرد، بلکه کشتی تدارکات میتواند برای رفت و برگشت اقدام کند و از ظرافتهای سیاسی کمتری نیز برخوردار است. اما هماهنگی سیاسی و لجستیکی لازم دارد و به نظارت ایمنی نیاز دارد؛ چیزی بدتر از دلپیچهی سراسر ناوگان برای توان رزمی وجود ندارد.
محاصرهی تنگهی هرمز تازه آغاز شده و نیروی دریایی آمریکا دچار لغزش شده است؛ فشار محاصرهی طولانیمدت را میتوان تصور کرد. افزون بر این، استقرار طولانیمدت در اقیانوس هند به معنای عملاً خالی ماندن مناطق حیاتی آسیا–اقیانوسیه و مدیترانه است که میتواند به انفعال استراتژیک آمریکا بیانجامد.
مسئلهی بزرگتر این است که «محاصرهی بلندمدت» چه قدر طول میکشد و به چه هدفی امید بسته است؟ زیرا زنجیرهی علی بلند و مبهمی میان محاصرهی بلندمدت و چشمپوشی ایران از برنامه هستهای وجود دارد. اگر محاصرهی بلندمدت همان راهبرد خروج ترامپ باشد، پس باید برای این راهبرد خروج نیز یک راهبرد خروج متصور شد.
ترامپ بدون مجوز کنگره دست به جنگ با ایران زد و بمب ساعتی سیاسی این اقدام همچنان در حال شمارش معکوس است. هر کس نمیداند که این بمب چه زمانی و به چه صورتی منفجر خواهد شد. یک چیز است که جنگ ایران همین حالا یکباره خاتمه یابد – در آن صورت شاید جمهوریخواهان مجلس بتوانند موضوع را برای ترامپ سرپوش بگذارند – اما محاصرهی طولانیمدت مسئلهای کاملاً متفاوت است. دموکراتها این فرصت را از دست نمیدهند و جمهوریخواهان نیز خود دچار شکاف شدهاند. طرفداران بنیادین MAGA با مداخلات نظامی فرامرزی مخالفند، حتی اگر ترامپ خود را «پدر MAGA» بنامد.
سیاست آمریکا امروز به دو قطبی شدن جمهوریخواهان و دموکراتها انجامیده و هیچ یک نمیتواند تفرقه داخلی و از دست دادن رأی را تحمل کند. درون حزب دموکرات گروههای مختلف با دشمن مشترکی به نام ترامپ متحد شدهاند، اما تفرقه درون حزب جمهوریخواه برای آرای آنها مرگبار است. انتخابات میاندورهای آبان ماه برگزار میشود و پس از آن نوبت انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۸ است. محاصرهی طولانیمدت حداقل تا انتخابات میاندورهای ادامه خواهد یافت و چه بسا مانند جنگ علیه تروریسم تا انتخابات ریاستجمهوری به طول انجامد که آن هم برای رأی جمهوریخواهان مرگبارتر خواهد بود.
هنوز نمیتوان قاطعانه گفت که جنگ تعرفهها، بیتوجهی کامل به انضباط مالی و کسری بودجه، و جنگ با ایران، آمریکا را به رکود یا رکود طولانی خواهد کشاند یا نه، اما خاطرهی تخریب برند حزب جمهوریخواه در اذهان عمیق است.
وارن جی. هاردینگ در سال ۱۹۲۱ به ریاستجمهوری رسید و دو سال بعد در اثر بیماری درگذشت. معاون او، کالوین کولیج، جانشینش شد و در انتخابات بعدی نیز پیروز گردید و از ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۹ ریاستجمهوری را بر عهده داشت. سیاستهای کولیج شامل کاهش مالیات،لغو مقررات و کاهش بدهی فدرال منجر به رونق کوتاهمدت بورس و نهایتاً حباب و سقوط آن شد. هربرت هوور از ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ ریاستجمهوری را بر عهده داشت و با تکیه بر باور به توانایی خوداصلاحی بازار، در برابر سقوط مارپیچی بورس مقاومت کرد و از مداخله دولت و اعطای نقدینگی سر باز زد و سیاست تعرفهای فوقحمایتگرایانه در پیش گرفت که در نهایت ضربه نهایی را به رکود بزرگ زد.
در آن زمان حزب جمهوریخواه محبوبیت خوبی داشت؛ هاردینگ، کولیج و هوور همگی جمهوریخواه بودند و تقصیر رکود بزرگ تا ابد بر پیشانی جمهوریخواهان نقش بست. فرانکلین روزولت در سال ۱۹۳۳ به قدرت رسید؛ نه تنها آمریکا را از رکود بزرگ خارج کرد، بلکه رهبری پیروزی در جنگ جهانی دوم را نیز بر عهده داشت – هر چند در آستانه پیروزی درگذشت. هری ترومن جایگزین او شد و سپس در انتخابات بعدی نیز پیروز گردید. حزب دموکرات به مدت ۲۰ سال «تصاحب» کاخ سفید کرد تا این که جمهوریخواهان با تکیه بر محبوبیت دوایت آیزنهاور – قهرمان جنگ جهانی دوم – بار دیگر به کاخ سفید راه یافتند.
تاریخ به سادگی تکرار نمیشود، اما این «روزهای خوب گذشته» هیچ جمهوریخواهی حاضر به مرور آن نیست.
از نظر اقتصادی، مسدود شدن تنگهی هرمز قیمت نفت را بالا برد. پس از یک افت موقت، با ناکامی دور دوم مذاکرات آمریکا و ایران، بار دیگر قیمت جهش کرد. انجمن خودرویی آمریکا اعلام کرد قیمت بنزین در تاریخ ۲۸ آوریل به بالاترین سطح چهار سال اخیر رسید.
در کشوری که بر روی چرخ سوار است، قیمت بنزین کف قیمت همه کالاها و خدمات را تعیین میکند. هزینهی زندگی و معیشت مردم دستاویز اصلی دموکراتها در انتخابات محلی بوده و همواره به پیروزی رسیدهاند. دموکراتها بیصبرانه مشتاقند در انتخابات میاندورهای همان تاکتیک را تکرار کنند و در صورت اقبال، در انتخابات ریاستجمهوری نیز همین کارت را بارها بازی کنند. بیل کلینتون بیش از ۳۰ سال پیش گفته بود: «مسئله اقتصاد است، ای احمق!» (It’s the economy, stupid). جرج اچ. دبلیو. بوش که با درخشش پیروزی در جنگ خلیجفارس وارد نبرد انتخاباتی شد، به کلینتون باخت.
محاصرهی بلندمدت به معنای ماندگاری انسداد تنگهی هرمز، ادامه افزایش قیمت نفت و تورم و رکود جهانی است. در ۲۹ آوریل قیمت نفت برنت به ۱۲۴٫۵۴ دلار در هر بشکه صعود کرده بود؛ در حالی که در آستانهی جنگ (۲۵ تا ۲۸ فوریه) در محدوده ۷۰ تا ۷۳ دلار بود. نفت خام وست تگزاس اینترمدیت (WTI) نیز به بالای ۱۰۹ دلار در هر بشکه رسید؛ در حالی که در هفته پیش از جنگ بین ۶۵ تا ۶۸ دلار نوسان داشت.
به طور معمول، هر ۱۰ دلار افزایش قیمت WTI به معنای کاهش ۰٫۱ تا ۰٫۲ درصدی تولید ناخالص داخلی آمریکاست. ایالات متحده صادرکننده خالص نفت شده، اما درآمدهای نفتی به هیچ وجه جبران کاهش کلی اقتصاد را نمیکند – در غیر این صورت ترامپ با لحنی تند از اوپک نمیخواست قیمت نفت را پایین بیاورد.
بر عکس، اگر افزایش قیمت نفت به چین بیش از آمریکا آسیب بزند، شاید محافل سیاسی واشنگتن بتوانند آن را تحمل کنند. مشکل آنجاست که چین دیرزمانی است برای امنیت انرژی خود آمادگی دیده است؛ نه تنها منابع نفت و گاز خود را متنوع کرده، بلکه ساختار انرژی خود را نیز از طریق انرژیهای نو و «راهبرد زغالمحور» نسبت به قطع احتمالی واردات نفت و گاز مقاوم ساخته است. در بحران کنونی انرژی جهان، چین ضمن حفظ آرامش در تأمین نیاز خود، در حال افزایش صادرات فرآوردههای نفتی به صورت منظم است و حتی در برخی موارد نفت خام خود را مستقیماً در محل بارگیری یا در میان دریا و به صورت ترانزیت مجدد فروخته و ضمن ایفای نقش یک قدرت بزرگ مسئول در کاهش بحران جهانی انرژی، بیسروصدا سودی نیز عایدش میشود.
این وضعیت برای دستگاه حاکمیت آمریکا سخت تحملپذیر است، اما چه باید کرد؟ آغازگر این ماجرا، مردی است که خود آمریکاییها انتخابش کردند. محاصرهی طولانیمدت تنها بر نارضایتی درونی آمریکاییها میافزاید.
تأثیر مستقیمتر اقتصادی، هزینههای جنگ است. جنگ با ایران دو ماه به طول انجامید. جولز هرست، معاون موقت دیوان محاسباتی پنتاگون، در جلسه استماع کمیسیون نیروهای مسلح مجلس نمایندگان گفت که ایالات متحده تاکنون ۲۵ میلیارد دلار – عمدتاً برای مهمات – هزینه کرده است. این رقم شامل بازسازی پایگاهها و جایگزینی تجهیزات نیست. برخی این هزینه کلی را بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ میلیارد دلار تخمین میزنند و عدهای رقم بسیار فراتر از این را باور دارند.
محاصرهی طولانیمدت بیتردید هزینههای جنگ را بیشتر خواهد کرد که برای اقتصاد آمریکا باری طاقتفرساست؛ آن هم در شرایطی که دلخوشی از نتیجهی کار نیست.
از نظر فرهنگی، حضور نظامی آمریکا در خلیجفارس پس از جنگ خلیجفارس، نیروی محرکهی مهمی در بروز و رشد القاعده در میان جوامع اسلامی بود. آیا اعمال محاصرهی بلندمدت دریایی توسط آمریکا علیه ایران منجر به بازگشت افراطگرایی اسلامی خواهد شد؟ هیچ کس دوست ندارد دیروز را دانا باشد.
شروع جنگ با ایران اشتباه ترامپ بود. ادامهی آن با طرح A ممکن نشد، حالا سر از محاصرهی طولانیمدت درآورده است – اشتباهی بزرگتر. اما در نهایت، اگر پس از صرف هزینه و جان، هیچ دستاوردی در موضوع عدمهستهای شدن ایران حاصل نشود، این برای ترامپ اشتباهی غیرقابلقبول است. ادامه بمباران و گسترش جنگ دیگر به هیچ هدف مفیدی نمیرسد و حضور ظاهراً غیرتماسی هوایی نیز به طور فزایندهای به ریسکی غیرقابلقبول تبدیل شده است. سقوط F-15E نمونهای از این خطر است. محاصرهی طولانیمدت آخرین چاره است.
در این میان، ایران که اکنون در موقعیت «نباختن همان بردن است»، هیچ دلیلی ندارد از موضع هستهای پیش از جنگ عقبنشینی کند. محاصرهی طولانیمدت بیتردید دردناک است اما لزوماً دردناکتر از بمباران نیست. از آنجا که بمباران نتوانست ایران را وادار به تسلیم کند، محاصرهی بلندمدت نیز کارگر نخواهد بود.
در مورد ترامپ اما باید گفت: چالهای را که خود کنده، در آن افتاده؛ اینکه بتواند از آن بیرون بیاید را باید از آسمان تمنا کرد.
