
نویسنده: وانگ شیانهوا، رئیس دانشکده علوم انسانی دانشگاه علوم اقتصادی و مالی شانگهای
ترجمه مجله جنوب جهانی
با مشاهده این عنوان، شاید تعجب کنید: چگونه میتوان اسرائیل را با هائیتی مرتبط دانست؟ اما همین پرسش، دقیقاً همان دریچهای است که میخواهم بگشایم. به باور من، ورود از این زاویه شاید به ما اجازه دهد تا فراتر از سطح رویدادها و هیجانات لحظهای حرکت کنیم و با ژرفای بیشتری با جهان پیرامون خود و تحولات چند سده اخیر آن روبهرو شویم.
در فاصله روز یادبود سربازان کشتهشده و روز استقلال، ایهود باراک، نخستوزیر پیشین اسرائیل، مقالهای در روزنامه «هآرتص» منتشر کرد. باراک بر این باور است که اسرائیل در هفتاد و هشتمین سال تأسیس خود، با جدیترین بحران بقای تاریخش مواجه است. او اگرچه اذعان دارد که وضعیت کنونی اسرائیل چندان مطلوب نیست، اما همچنان ارتش اسرائیل را شکستناپذیر میداند؛ با این حال، اهداف جنگ عملاً محقق نشدهاند و این، شکستی استراتژیک به شمار میرود. باراک نتانیاهو و همفکرانش را به فریب افکار عمومی و نادیده انگاشتن واقعیتهای میدان نبرد در سده بیستویکم متهم میکند؛ واقعیتی که در آن، مفهوم «پیروزی قاطع» دیگر معنا ندارد.
در مجموع، باراک بر این عقیده است که راهکارهای کنونی نتانیاهو به جایی نخواهد رسید. حداقل از منظر نگرش، باراک بر ضرورت مذاکره تأکید دارد و با نگرانی هشدار میدهد که حتی ترامپ نیز برای اسرائیل تکیهگاهی همیشگی نخواهد بود و این کشور ممکن است در معرض بحران قرار گیرد.
جالب آنکه باراک تأکید میکند اسرائیل دولتی دموکراتیک است که باید از آن دفاع کرد و آیندهاش باید آتنی قدرتمند، بااعتمادبهنفس و آزاد باشد، نه اسپارتی منزوی و فاسد که در پی استبداد عمدی است. البته در این سخن، ملاحظات گفتمانی خاص باراک نیز نهفته است؛ چرا که او با وجود اختلاف نظر با نتانیاهو، همچنان از موضع یک اسرائیلی سخن میگوید.
چرا این مقاله را سرآغاز بحث قرار دادم؟ زیرا تأکید باراک بر دموکراتیک بودن اسرائیل برایم پرسشبرانگیز بود: آیا اسرائیل واقعاً یک نظام دموکراتیک است؟
اورن یفتاچل در سال ۲۰۰۶ در کتاب «اتنوکراسی: سرزمین و سیاست هویت در اسرائیل/فلسطین» مفهومی تحت عنوان «اتنوکراسی» یا «حکومت قومی» را مطرح کرد. به باور او، اسرائیل در ماهیت خود یک حکومت قومی است؛ نظامی که در آن، یک گروه قومی مسلط یا «قومی دارای امتیاز»، از برتری سرزمینی و سیاسی برخوردار است و حکومت ابزاری در خدمت منافع همان گروه غالب به شمار میرود.
پیشتر با این کتاب آشنایی نسبی داشتم؛ از اینرو، هنگامی که باراک از لزوم دفاع از دموکراسی سخن گفت، دریافتم که با وجود اختلافات سیاسی، او و نتانیاهو در یک گفتمان مشترک سیر میکنند و همچنان بر شعار دفاع از دموکراسی در اسرائیل پافشاری دارند. اما اگر اسرائیل را نه یک دموکراسی، بلکه حکومتی با ماهیت اتنوکراتیک بدانیم — و چه رسد به حکومتی مردمی — این بازتعریف چه کمکی به درک ما از وضعیت کنونی و آینده این کشور خواهد کرد؟
درباره وضعیت کنونی، تاریخ و آینده محتمل اسرائیل، بحثهای متعددی صورت گرفته است. برای نمونه، ایلان پاپه در کتاب تازهاش با عنوان «اسرائیل در لحظه حساس» که در سال ۲۰۲۵ منتشر شده، پیشبینیهایی درباره آینده اسرائیل ارائه داده است. پاپه نسبت به وضعیت کنونی اسرائیل انتقادات جدی دارد و به تناقضات درونی آن — از جمله امتیازات ویژه یهودیان، رفتار تبعیضآمیز با فلسطینیان به عنوان شهروندان درجه دو، و نابرابری آشکار و سلطهگری در شهرکسازیهای غزه و کرانه باختری — توجه نشان داده است.
پاپه نگاهی بدبینانه دارد و معتقد است فروپاشی اسرائیل نهتنها اجتنابناپذیر، بلکه از هماکنون آغاز شده است. به باور او، بازه زمانی تا سال ۲۰۳۰ دورهای از فروپاشی خواهد بود و اسرائیل قطعاً از لحاظ ساختاری دچار زوال خواهد شد؛ از کاهش حمایتهای بینالمللی گرفته تا آسیبپذیری اقتصادی و فروریختن افسانه نظامیگری.
با این حال، پاپه برای آینده دورتر اسرائیل طرحی نسبتاً امیدبخش نیز ترسیم میکند. به گفته او، پس از بیش از یک دهه آشفتگی، جنبش ملی فلسطین بازسازی خواهد شد، عدالت ترمیمی انتقالی محقق میشود و حق بازگشت پناهندگان — در چارچوب ترتیبات پیشین سازمان ملل متحد — به رسمیت شناخته خواهد شد. در یادداشت خیالی پایانی کتاب، پاپه پیشبینی میکند که تا سال ۲۰۴۸، کشوری واحد با نام «فلسطین» جایگزین اسرائیل خواهد شد و حق بازگشت سیستماتیک پناهندگان فلسطینی را به همراه محاسبه تاریخی با گذشته، تحقق خواهد بخشید.
البته رخدادی که بیش از دو دهه دیگر فاصله دارد، از امروز ما دور به نظر میرسد. آیا در سرزمین فلسطین و اسرائیل، کشوری با ارزشهای انسانی مورد نظر پاپه ظهور خواهد کرد و آیندهای نسبتاً مطلوب رقم خواهد خورد؟ آیا این تصور بیشازحد خوشبینانه است؟ یا شاید هنوز هم بدبینانه؟
دقیقاً در همین بستر است که آن «جرقه ذهنی» من شکل گرفت. پیشبینی آینده همواره دشوار است؛ هرچند از منظر هیجانی، امروز طیف گستردهای از آرا شنیده میشود: برخی اسرائیل را دشمن میدانند و خواهان نابودی فوری آن هستند، و برخی دیگر چنان مجذوب قدرت اسرائیلاند که گویی این کشور در آستانه تسخیر جهان قرار دارد. اما در گفتوگو درباره آینده، اغلب فاقد عمق زمانی لازم هستیم. بدون این ژرفای تاریخی، هر استدلالی هرچند قوی، در مواجهه با آینده نیازمند فروتنی است. در این نقطه، تاریخ میتواند معنادار شود — و این همان دلیلی است که هائیتی را به میان میآورم.
کمی به یاد آورید: هائیتی کجاست؟ تصویر هائیتی در اخبار، دستکم برای نسل من، چندان مطلوب نیست.
نوام چامسکی، زبانشناس و تحلیلگر سیاسی، نظریه «دولت شکستخورده» را مطرح کرده و کشورهایی را در این دسته جای داده است. به باور او، ایالات متحده و اسرائیل نیز نشانههایی از دولتهای شکستخورده دارند و هائیتی قطعاً در این زمره قرار میگیرد. گاه روشنفکران خود را فراتر از جهان میپندارند و معیارهایی برای قضاوت درباره آن وضع میکنند. اما برچسب «دولت شکستخورده» در گفتمان رسانهای عمومی، وقتی درباره آمریکا به کار رود، چندان باورپذیر نیست؛ در حالی که همان برچسب درباره هائیتی برای بسیاری طبیعی جلوه میکند — چرا که هائیتی ظاهراً همواره درگیر بیثباتی سیاسی و آسیبپذیری اجتماعی بوده و گویی هیچ راه نجاتی ندارد.
اما کمتر کسی — و حتی اگر تاریخ خوانده باشد، شاید نداند، چرا که در کتابهای درسی ما کمتر به این موضوع پرداخته شده — از این واقعیت آگاه است که همزمان با انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹، حقیقتی مهم اما نادیده گرفتهشده وجود دارد: نخستین جنبشی که پس از فریادهای ارزشمند و مدرن انقلاب فرانسه، روحیه آن را در عمل محقق کرد، دقیقاً انقلاب هائیتی بود. این رابطه، پارادوکسیکال به نظر میرسد.
پیش از آن، هائیتی مستعمره فرانسه و کانون اصلی تجارت برده بود. بیش از نود درصد جمعیت هائیتی را بردگان سیاهپوست تشکیل میدادند و در شرایط آبوهوایی کارائیب، وضعیت تولید و زندگی این بردگان بهویژه سخت و طاقتفرسا بود.
در سال ۱۷۹۱، بردگان سیاهپوست، دورگهها و حاشیهنشینان هائیتی، انقلابی ضد بردهداری را آغاز کردند. از آنجا که پیشتر در فرانسه — سرزمین مادری اربابان بردهدار — انقلابی در پی آزادی و حقوق بشر رخ داده بود، پیوندی تاریخی و حداقل اطلاعاتی میان این دو رویداد وجود داشت که درک آن دشوار نیست. نکته جالب توجه این بود که هنگامی که بردگان، با تکیه بر همان شعارهایی که اربابانشان در فرانسه سر داده بودند، علیه بردهداری قیام کردند، مرز میان «انقلاب» و «ضدانقلاب» به وضوح آشکار شد.
در بستر جهانیِ تحت سلطه استعمارگران، سرکوب انقلاب هائیتی توسط فرانسه پس از انقلاب کبیر، حسی پیچیده برمیانگیزد. با این حال، تحت رهبری توسن لوورتور و دسالین — رهبرانی که خود از تبار بردگان بودند — هائیتی پس از بیش از یک دهه فراز و نشیب، تا سال ۱۸۰۴ توانست تلاشهای فرانسه برای بازپسگیری مستعمره را خنثی کند، بر استعمارگران پیروز شود و به استقلال دست یابد. هائیتی پیشتر در سال ۱۸۰۱ قانون اساسی خود را تدوین کرده بود و در سال ۱۸۰۵، دسالین قانون اساسی بازبینیشده را به عنوان قانون بنیادین هائیتی مستقل مجدداً اعلام کرد.
اگر به این قانون اساسی بازگردیم، ماده ۱۴ آن از اهمیت ویژهای برخوردار است: این ماده مقرر میدارد که «تمامی شهروندان هائیتی باید «سیاهپوست» خوانده شوند». به عبارت ساده، در قانون اساسی ۱۸۰۵ هائیتی، هویت ملی با هویت قومی-زیستی گره خورده بود؛ یعنی به عنوان شهروند هائیتی، همه «سیاهپوست» محسوب میشدند. این به معنای ممنوعیت مطلق حضور سفیدپوستان در هائیتی نبود — آنگونه که تبلیغات فرانسه وانمود میکرد — اما منطق بنیادین قانون، همانطور که در متن آن آمده، این بود که سفیدپوستان در هائیتی حق مالکیت زمین و بهویژه مالکیت برده را ندارند.
این طراحی قانون اساسی، بسیار حائز توجه است. شخصاً ابتدا با قانون اساسی هائیتی آشنا شدم و سپس به اسرائیل اندیشیدم. در سال ۱۸۰۵، دسالین در عصر استعمار جهانی، قانون اساسی هائیتی را تدوین کرد؛ در آن شرایط، هیچ قدرتی نمیتوانست با هائیتی دوستانه رفتار کند. بر اساس گفتمان نژادپرستانه آن دوران، چگونه سیاهپوستان میتوانستند شایستگی سخن گفتن از آزادی، حقوق بشر یا حکمرانی ملی را داشته باشند؟ با این حال، هائیتی مستقل دوام آورد؛ هرچند سفیدپوستان آن زمان، تأسیس این کشور را مضحکهای بیش نمیدانستند — که البته، سوگیری نژادی بود.
با این وجود، فرانسه اگرچه در میدان نظامی شکست خورد، اما محاصرهها و تحریمهای اقتصادی را علیه هائیتی تشدید کرد. در این شرایط، ضعف اقتصادی هائیتی مستقل به سرعت آشکار شد. در عصر بردهداری، اقتصاد هائیتی تکمحصولی و مبتنی بر کشتزارها بود و اگر از شبکه تجارت جهانی جدا میماند، عملاً امکان بقای اقتصادی نداشت.
در سال ۱۸۲۵، به دلایل اقتصادی — و تحت فشارهای نظامی جدید — هائیتی ناچار شد با فرانسه قراردادی تحمیلی امضا کند که بر اساس آن، کشوری که بر پایه شورش بردگان علیه اربابانش تأسیس شده بود، موظف شد کلیه خسارات مالی واردشده به اربابان سابق را جبران کند.
مبلغ این «بازخرید» که هائیتی به فرانسه پرداخت، حیرتانگیز بود. بر اساس محاسبات توماس پیکتی، این مبلغ حدود ۱۵۰ میلیون فرانک طلا بود. هائیتی آن دوران هیچ توانی برای بازپرداخت سریع این بدهی نداشت. راهحل چه بود؟ وام گرفتن از همان بانکداران فرانسوی — یعنی از کشور اربابان سابق. در نتیجه، هائیتی تا دهه ۱۹۵۰ میلادی به بازپرداخت این بدهیِ بهرهمرکبشده ادامه داد.
اگر به سال ۱۷۹۱ بازگردیم و تاریخ بیش از دویستساله تأسیس این جزیره کوچک کارائیب را سالبهسال دنبال کنیم، عملکرد فرانسه به عنوان قدرت استعماری قطعاً فاقد عدالت بود. اما از زاویهای دیگر، آیا دوام هائیتی به عنوان کشوری کوچک در شرایطی اینچنین دشوار و طی بیش از دو سده، خود گواهی بر تابآوری قابلتوجه آن نیست؟
برخی پژوهشگران، تاریخ تأسیس هائیتی پس از انقلاب را به سه مرحله کلی تقسیم میکنند:
· مرحله نخست (۱۷۹۱ تا حدود ۱۸۰۱): قیام آرمانگرایانه بردگان هائیتی برای آزادی، حقوق بشر و برابری — مرحله انقلابی؛
· مرحله دوم (۱۸۰۱ تا ۱۸۰۴): نبرد نظامی که با فراز و نشیبهایی همراه بود، اما در نهایت به شکست قدرت استعماری و کسب استقلال انجامید؛
· مرحله سوم (پس از ۱۸۰۴): تجلی اصلی آن، قانون اساسی ۱۸۰۵ بود.
به باور من، این تقسیمبندی سهگانه میتواند به ما کمک کند تا در نگاه به اسرائیل، داوری منصفانهتری داشته باشیم. اسرائیل در سال ۱۹۴۸ تأسیس شد و چندین جنگ خاورمیانه را پشت سر گذاشت. بیش از دو دهه پیش، شخصاً از اسرائیل بازدید کردم و همزمان با آنچه «انتفاضه دوم فلسطین» نامیده میشود، در آنجا حضور داشتم. اگر با الگویی مشابه تحلیل تاریخ هائیتی، هفتاد و هشت سال تاریخ اسرائیل را بررسی کنیم، میتوان تقسیمبندی سادهای ارائه داد:
مرحله نخست: بهطور منصفانه، یهودیان اروپا تحت آزار نازیها آسیبهای جبرانناپذیری دیدند. فارغ از پیشینه، پس از جنگ جهانی دوم، تمایل یهودیان به تأسیس دولتی مستقل، تا حدی قابل درک و همدلی بود — دستکم بسیاری بر این باور بودند که آنان نیز سزاوار مکانی برای زیستن هستند.
اما در مرحله دوم — پس از تأسیس اسرائیل — اگر با مرحله دوم تاریخ هائیتی (نبرد نظامی) مقایسه کنیم، هائیتی با ارتش استعماری فرانسه میجنگید که اگرچه پرچم جمهوری را بر دوش داشت، اما در پی بازگرداندن سلطه استعماری بود. اسرائیل اما چگونه؟ میدانیم که پیش از اعلام رسمی استقلال، اسرائیل با فلسطینیان بومی وارد جنگ شد؛ همان رویدادی که فلسطینیان آن را «نکبت» مینامند. آیا میتوان این را مرحله نبرد نظامی اسرائیل دانست؟ اگر صرفاً از «موضع» اسرائیل بنگریم، شاید بتوان موقتاً چنین فرض کرد.
اگر هائیتی با قانون اساسی ۱۸۰۵ وارد مرحله سوم شد — یعنی ساختن کشور خود — اما تا سده بیستویکم همچنان درگیر بیثباتی اجتماعی و آشفتگی سیاسی باقی ماند و تقریباً به اجماع جهانی، دولتی شکستخورده تلقی شد — آیا بازه زمانی از اعلامیه استقلال اسرائیل در ۱۹۴۸ تا امروز، مرحله سوم اسرائیل محسوب نمیشود؟ و آیا اسرائیل در این مرحله سوم، دولتی موفق به شمار میرود؟
در این بستر، به نظر میرسد آن ارتباط ذهنی پیشین من — یادآوری اسرائیل پس از مشاهده قانون اساسی هائیتی — چندان هم بیربط نبوده است. چرا اسرائیل به یادم آمد؟ زیرا در اعلامیه استقلال اسرائیل (تحت هدایت بن-گوریون)، جملهای وجود دارد که اسرائیل را «دولت یهودی» یا به عبری «مدینه یهودیت» مینامد.
«دولت یهودی» به چه معناست؟ اگر قانون اساسی هائیتی خود را دولتی سیاهپوست تعریف کرد و هویت ملی را با «سیاهپوست» بودن گره زد — یعنی مفهوم «سیاهپوست» را سیاسی و با شهروندی هائیتی پیوند داد — در اسرائیل نیز همساختاری مشابه مشاهده میشود: هویت یهودی و هویت ملی اسرائیلی از طریق مفهوم «دولت یهودی» به گونهای مشابه به هم متصل شدهاند. شاید برخی بگویند یهودی بودن با سیاهپوست بودن متفاوت است؛ اما با توجه به بافت خاص قانون اساسی ۱۸۰۵ هائیتی، به باور شخصی من، این دو بسیار نزدیکاند: هر دو بر پایه ویژگیهای زیستی — یا دستکم ویژگیهای جسمانی و خونی — هویت را تعریف میکنند.
از اینرو جای تعجب نیست که در پژوهشهای مربوط به اتنوکراسی، همواره به تعریف اسرائیل به عنوان «دولت یهودی» در اعلامیه استقلال و قوانین بنیادین آن اشاره میشود. اگر تاریخ هائیتی پس از ۱۸۰۴ در یک مرحله قرار گیرد، اسرائیل نیز پس از ۱۹۴۸ در همان مرحله قابل جایگذاری است و این، امکان مقایسهای معنادار را فراهم میآورد.
در سالهای اخیر، جریانهایی که ما آنها را راست افراطی مینامیم — به رهبری نتانیاهو — از طریق فرآیندهای انتخاباتی، افکار عمومی را تحریک و حکومت را تحت کنترل درآورده و جنبشی برای بازتعریف قوانین بنیادین آغاز کردهاند تا نسخه خود از «دولت یهودی» را تثبیت کنند. در مقابل، قضات دیوان عالی اسرائیل — که احتمالاً گرایشهای روشنفکری بیشتری دارند — بر این باورند که اسرائیل اگرچه دولتی یهودی است، اما در درجه نخست یک کشور دموکراتیک محسوب میشود. میتوان این موضع را ریاکارانه یا متناقض دانست، اما دستکم این گروه میپذیرند که اسرائیل پیش از هر چیز، دولتی مدرن با پایههای سیاسی سکولار است، نه کشوری که هویت یهودی، مبنای اولیه حکمرانی آن باشد.
تاکنون، این «کشمکش قوه قضائیه و مجریه» بینتیجه مانده و بحث بر سر تعریف «دولت یهودی» همچنان ادامه دارد. این پرسش برای اسرائیل همواره زنده بوده و پیامدهای مستقیم و ملموسی در عرصه سیاست واقعی داشته است. بهویژه در دو سه سال اخیر، اگرچه این کشمکش هنوز به نتیجه رسمی نرسیده، اما کل اسرائیل توسط نتانیاهو و همفکرانش به گروگان گرفته شده و عملاً وارد وضعیتی شده است که میتوان آن را دولتی نژادپرست با تجلی افراطی نسلکشی توصیف کرد. در حالی که بحثهای نظری هنوز به جمعبندی نرسیده، در عرصه عمل، این گروه کل اسرائیل را به سمت افراطگرایی و نوعی ایدئولوژی شبهمذهبی سوق دادهاند.
از منظر نظری و بدون جانبداری، باید اذعان کرد که هم در قوانین بنیادین هائیتی و هم در اسرائیل، تناقضی درونی و مهم وجود دارد — این قیاس شاید برای هیچیک از دو طرف خوشایند نباشد، اما ما واقعاً شاهد نوعی همخوانی میان اسرائیل و هائیتی هستیم. از این طریق، عمق تاریخی لازم را به دست میآوریم تا بتوانیم درباره سرنوشت آینده اسرائیل به عنوان یک کشور، استنتاجی آگاهانه ارائه دهیم.
پیشتر گفتهام که هرگونه پیشبینی، خطرناک است؛ از اینرو، آنچه «پیشبینی» نامیده میشود، در واقع استنتاجی است مبتنی بر درک کلی از وضعیت. فراموش نکنیم که هائیتی به عنوان کشوری کوچک، بیش از دویست سال تاریخ دارد و هنوز هم «دولت شکستخورده» خوانده میشود. اگر چنین است، جای تعجب نیست که من نسبت به آینده اسرائیل بدبین باشم. پاپه که پیشتر اشاره شد، معتقد است تا سال ۲۰۴۸، کشوری مطلوب در منطقه ظهور خواهد کرد. اما به باور من، در بازه زمانی قابلملاحظهای پیشرو، احتمال آن وجود دارد که منطقه لوانت یا همان سرزمین فلسطین و اسرائیل، با نوعی بحران «هایتیسازی» — یعنی بیثباتی اجتماعی و ناپایداری سیاسی — روبهرو شود.
برخی بر این باورند که پیش از اقدام حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، اسرائیل هماکنون وارد وضعیتی موسوم به «تعادل شکننده» شده بود. بدبینی نسبت به اسرائیل چندان تعجببرانگیز نیست؛ اما چرا من بر احتمال ورود این کشور به دورهای طولانی از «هائیتیسازی» تأکید دارم؟
عامل کلیدی این است: هنگام مقایسه تاریخ تأسیس اسرائیل و هائیتی، شرایط اولیه اسرائیل بهمراتب مساعدتر بود. حمایت ابرقدرتی مانند ایالات متحده — تا جایی که امروز نتانیاهو میتواند از رئیسجمهور آمریکا هر آنچه بخواهد، طلب کند. در منطقه نیز اسرائیل با تکیه بر حمایتهای خارجی اقتصادی و نظامی، در خاورمیانه نفوذ گستردهای دارد. سرنوشت اسرائیل بهمراتب بهتر از هائیتی بوده است: هم از نظر اقتصادی و هم نظامی، همواره جریان حمایتی وجود داشته است. اگر هر دو کشور «پاشنه آشیل» مشترکی دارند — یعنی مسئله سیاست قومی در فرآیند تأسیس — پس اسرائیل باید بسیار بهتر از هائیتی عمل میکرد و دستکم کشوری با وضعیت مطلوبتر میساخت. اما واقعیت این است که اسرائیل به وضعیت وحشیگری و افراطگرایی شبهمذهبی سقوط کرده است؛ وضعیتی که حتی از هائیتی نیز نامطلوبتر به نظر میرسد.
هیچ دلیلی نداریم که باور کنیم اسرائیلیها توانایی حل جنبه «شکننده» آن «تعادل شکننده» را دارند. اگر با تناقضات درونی جامعه اسرائیل — بهویژه شکاف میان جریانهای مذهبی و سکولار، یا تنش میان فلسطینیان و یهودیان — آشنا باشیم، درمییابیم که این تناقضات بسیار فراتر از آن است که تصور میشود. اختلاف میان جریانهای سیاسی، فرآیند انتخاباتی را به سطحی رسانده که «وفاداری قبیلهای» بر عقلانیت غلبه کرده و تا حدی، میراث عقلانی نسلهای پیشین را نیز نادیده گرفته است.
با توجه به این شرایط، تقریباً هیچ توجیهی برای سرزنش کسانی که نسبت به آینده اسرائیل بدبیناند، وجود ندارد. نتانیاهو برای حفظ اقتدار شخصی خود، حاضر شده کل کشور را به گروگان بگیرد؛ در واقع، اسرائیل امروز در حال خودکشی است. ساده بگوییم: هنگامی که ایالات متحده — چه به دلیل افول قدرت و چه به دلیل تغییر استراتژی — از خاورمیانه عقبنشینی کند یا دستکم دیگر مانند گذشته بهطور بیقیدوشرط سربازان آمریکایی را برای جنگ اسرائیل به میدان نفرستد و مالیاتدهندگان آمریکایی را برای تأمین هزینههای جنگ اسرائیل تحت فشار قرار ندهد، اسرائیل چه واکنشی نشان خواهد داد؟ آیا توانایی بقای مستقل را خواهد داشت؟
همزمان، همانطور که مشاهده میشود، حتی اروپاییها نیز — راست یا دروغ — شروع به ابراز مواضع جدید کردهاند؛ چه رسد به همسایگان خاورمیانهای که کینهای عمیق و بهظاهر غیرقابلحل نسبت به اسرائیل دارند. در غیاب حمایت خارجی قاطع و با توجه به ناتوانی آشکار اسرائیل در حکمرانی مؤثر — ناتوانی که هیچ امیدی به بهبود آن نمیدهد — به باور شخصی من، اسرائیل به احتمال زیاد وارد وضعیتی خواهد شد که در آن، شکافهای اجتماعی تشدید شده و سیاست به بازیای توخالی و بیمحتوا تبدیل شود.
در عرصه بینالملل، مشروعیت اخلاقی و حقوقی اسرائیل پیشتر فروپاشیده است. الگوی وابستگی عمیق به حمایت خارجی، به وضوح فاقد پایداری واقعی است. در چنین شرایطی، اسرائیل به کدام سو حرکت خواهد کرد؟ امروز در فضای مجازی برخی میگویند: «آیا یهودیان از دیرباز دولتی با عمر بیش از هشتاد سال نداشتهاند؟ آیا اکنون نوبت نابودی است؟ آیا یهودیان دوباره آواره خواهند شد؟» — به باور من، این بیان دراماتیک است و واقعبینانه نیست.
در انتظار عمومی، تا زمانی که بشریت با انقراض روبهرو نشود و حداقل چارچوبهای حکمرانی جهانی از پذیرش حداقلی برخوردار باشند، احتمال حذف رسمی کشور اسرائیل — حتی در شرایط آشفتگی درونی و بقای صوری — چندان زیاد نیست. البته آشفتگی داخلی و بقای اسمی، دو امر متناقض نیستند؛ اما اگر چنین شود، آیا این دقیقاً تعریف کلاسیک وضعیت «هایتیسازی» نیست؟
به باور شخصی من، این وضعیت احتمالاً برای مدت زمان قابلتوجهی تداوم خواهد یافت. البته اگر جنگ هستهای رخ دهد، اسرائیل به عنوان یک کشور ممکن است واقعاً از میان برود. اما در این میان، واقعیتی نگرانکننده وجود دارد: اگر چنین وضعیتی محقق شود، پیامدهای آن بسیار فراتر از نابودی یک کشور کوچک مانند اسرائیل خواهد بود — و کل بشریت هزینه آن را پرداخت خواهد کرد.
شاید منطق کنونی نتانیاهو دقیقاً بر همین پایه استوار باشد: همان تاکتیک موسوم به «سگ دیوانه»؛ یعنی «اگر من نتوانم سود ببرم، همه را با خود به هلاکت میکشانم». در این معنا، باید گفت که نتانیاهو گناهی مضاعف مرتکب شده و هرگونه ترحم بنیادین نسبت به همنوعان خود را از دست داده است.
