
سفری موفق به پکن: آیا طبقه حاکم ایالات متحده سرانجام دارد با واقعیت روبهرو میشود؟
ترجمه مجله جنوب جهانی
در نوشتار پیشرو، همسردبیر ما، کارلوس مارتینز، سفر دولتی دونالد ترامپ به چین در روزهای ۱۳ تا ۱۵ مه را واکاوی میکند و بر این باور است که فضای مثبت حاکم بر دیدار ترامپ و شی جینپینگ، بازتاب درکی است که بهآرامی در محافل سیاستگذاری ایالات متحده در حال شکلگیری است: راهبرد تهاجمی ضدچینی، بهسادگی کارگر نمیافتد. جنگ نیمههادیها، نهتنها پیشرفت چین را کند نکرده، بلکه خودکفایی این کشور را شتاب بخشیده است؛ تعرفههای ۱۴۵درصدی ترامپ، تنها چند روز پس از آنکه پکن کنترلهای صادراتی خاکهای کمیاب را تشدید کرد، فروپاشید؛ و جنگ جنایتبار ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، بهجای تضعیف، مسیر چندقطبیشدن جهان را تقویت کرده است.
معنای ژرفتر این اجلاس آن است که طبقه حاکم ایالات متحده، هرچند با اکراه بسیار، ناگزیر شده است با جهانِ آنگونه که واقعاً هست، کنار بیاید. این طبقه «برگهای برنده» را در دست ندارد. چنانکه شی در تالار بزرگ مردم بیان داشت: «جهان بهاندازهای بزرگ هست که هر دو کشور را در خود جای دهد، و موفقیت یک کشور، فرصتی است برای کشور دیگر». چینیها سالهاست که پیوسته بر این نکته تأکید ورزیدهاند. تفاوت امروز در آن است که شمار فزایندهای از تحلیلگران ایالات متحده اقرار میکنند که حق با چینیها بوده است: همکاری برد-برد میان قدرتهای بزرگ ممکن است؛ آنچه ممکن نیست، تداوم بیپایان هژمونی تکقطبی ایالات متحده است.
سفر دولتی دونالد ترامپ به چین در روزهای ۱۳ تا ۱۵ مه، سرسری از تیترهایی را پدید آورده که یک دهه پیش، تصورشان ناممکن مینمود. تایمز اعلام کرد: «این بار، ترامپ و شی بهعنوان دو همتا دیدار میکنند». کاخ سفید نیز از «رابطهای سازنده مبتنی بر ثبات استراتژیک» سخن گفت.
هیئتی از مدیران عامل شرکتهای بزرگ – جنسن هوانگ از انویدیا (که در لحظه آخر به جمع پیوست)، ایلان ماسک از تسلا، تیم کوک از اپل و دیگران – رئیسجمهور را تا پکن همراهی کردند؛ نشانهای از آنکه پروژه جداسازی اقتصادی، دستکم برای اکنون، به پایان مسیر خود رسیده است. ترامپ بهطور علنی از حق نیممیلیون دانشجوی چینی برای تحصیل در دانشگاههای ایالات متحده دفاع کرد. او شی را «رهبری بزرگ» خواند و گفت: «رابطه، رابطهای بسیار مستحکم است». جرارد بیکر، ستوننویس تایمز که سالها از عقابهای ضدچینی حمایت کرده بود، اذعان داشت که «لحظه تکقطبی، گذرا بود» و «اکنون دو ابرقدرت واقعی در جهان وجود دارد».
این تحولی چشمگیر است. ترامپ دستکم از کمپین انتخاباتی ۲۰۱۶ خود، خود را بهعنوان عقاب ضدچینی مطرح کرده بود. او در تجمعی در ایندیانا، بهشهرتِ بد، گفته بود: «نمیتوانیم همچنان اجازه دهیم چین کشور ما را غارت کند». وعده داده بود که از روز نخست، چین را دستکار ارزی اعلام کند، پکن را به «دزدیدن مشاغل ما» متهم ساخته بود و تعرفه بر کالاهای چینی را به محور برنامههای خود تبدیل کرده بود. پس از تصدی قدرت، جنگ تجاری را آغاز کرد، هوآوی را از شبکههای ۵جی ایالات متحده محروم ساخت، روزنامهنگاران چینی را اخراج کرد، قانونی دوحزبی را برای ارسال سلاح به تایوان امضا نمود و بر راهبرد امنیت ملی ۲۰۱۷ نظارت داشت که چین را بهعنوان «رقیب استراتژیک» تعیین کرده بود.
دولت بایدن، نهتنها از این رویکرد فاصله نگرفت، بلکه آن را تشدید کرد. تعرفههای ترامپ حفظ شد؛ قانون چیپس و علم و کنترلهای صادراتی اکتبر ۲۰۲۲، این کارزار را به جنگی تمامعیار در عرصه فناوری ارتقا داد؛ و پیمان اوکوس، گروه کواد و شبکهای در حال گسترش از پایگاههای نظامی، معماری دیرینه محاصره نظامی را عمیقتر ساخت.
دومین دوره ریاستجمهوری ترامپ نیز با همان منطق، اما با شدت بیشتر، آغاز شد. تعرفههای «روز رهایی»، نرخ مؤثر بر کالاهای چینی را به بیش از ۱۴۵درصد رساند. فروش سلاح به تایپه در یک هفته به یک میلیارد دلار رسید. به عبارت دیگر، هر دو دوره ریاستجمهوری ترامپ قرار بود نمایانگر یک چیز باشند: تشدید کارزار دیرینه ایالات متحده برای مهار، محاصره و برهمزدن ثبات علیه جمهوری خلق چین.
آنچه تغییر کرده، راهبرد نیست، بلکه نتایج آن است.
جنگ نیمههادیهای بایدن قرار بود پیشرفت فناوری چین را خفه کند. اما در عمل، شتاب تلاش چین برای خودکفایی را بیشتر کرد. دیپسیک و دیگران نشان دادهاند که هوش مصنوعی چینی با هرآنچه سیلیکونولی عرضه میکند، رقابتپذیر است و آن هم با کسری از هزینه. بیوایدی سال گذشته در فروش جهانی خودروهای برقی باتریدار، با اختلاف بیش از ۶۰۰هزار واحد، از تسلا پیشی گرفت. چین اکنون نزدیک به ۳۰درصد از تولید صنعتی جهان را به خود اختصاص داده است – بیش از مجموع نه کشور بزرگ بعدی تولیدکننده – و در سال ۲۰۲۴، ۵۴درصد از تمام رباتهای صنعتی جدید را نصب کرده است.
جنگ تعرفهای ترامپ، حتی بهشکلی چشمگیرتر، به ضرر خودش تمام شد. هنگامی که تعرفهها به ۱۴۵درصد رسید، پکن کنترلهای صادراتی خاکهای کمیاب را تشدید کرد؛ خاکی که بیش از ۹۰درصد از عرضه جهانی آن را پردازش میکند. تنها چند روز بعد، ایالات متحده پای میز مذاکره نشست. جیدی ونس پیشتر فخر فروخته بود که «ایالات متحده برگهای بسیار بیشتری نسبت به جمهوری خلق چین در دست دارد»؛ اما در عمل، چنانکه دیوید فینکلاستاین در فایننشال تایمز مشاهده کرد، ترامپ این هفته در حالی در پکن فرود آمد که با «دیوار بزرگ اعتمادبهنفس» روبهرو بود – ارزیابیای در پکن مبنی بر آنکه چین هم «اراده» و هم «اهرمهای لازم» برای پسزدن موفقیتآمیز فشارها را دارد.
و جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران که بخشی از هدف آن، برهمزدن ابتکار کمربند و جاده، تضعیف شریکی کلیدی در بریکس و مختلکردن نفوذ چین در آسیای غربی بود، تقریباً اثری معکوس داشته است. ایران تقویت شده، حاکمیتاش دستنخورده باقی مانده و همراستایی استراتژیکاش با چین و روسیه عمیقتر گشته است. در همین حال، چین برای سایر کشورهای جهان، بیشازپیش بهعنوان فردی بالغ و مسئول در اتاق به نظر میرسد. همانگونه که فینکلاستاین اذعان میکند: «اقدامات نظامی اخیر ایالات متحده در کارائیب، ونزوئلا و بهویژه ایران، به پکن کمک میکند تا این استدلال را مطرح کند که آمریکا نیرویی برای بیثباتی جهانی است».
در همین چارچوب است که باید اظهارنظرهای ترامپ درباره ایران در جریان اجلاس را خواند. ترامپ ادعا کرد که او و شی «احساس بسیار مشابهی» دارند – مبنی بر اینکه تنگه هرمز باید باز بماند و ایران نباید دارای سلاح هستهای باشد. با این حال، اینها در واقع مواضع دیرینه چین هستند، هرچند بیان ترامپ، بهطور قابل پیشبینی، از نظر لفظ، ظرافت و جامعیت، جای نقد دارد؛ در حقیقت، اینها مواضع دیرینه ایران نیز هستند. تهران پیوسته تأکید کرده که برنامهای برای سلاح هستهای ندارد و محاصره هرمز همواره تنها اقدامی دفاعی – و نه بهقولی، جزئی – بوده است. البته محاصرهای فشردهتر، هرچند نه چندان موفق، توسط خود دولت ترامپ و در تکراری دیگر از ناسازگاری استراتژیک مطلق آن اعمال شده است.
هسته مرکزی موضع چین – که ترامپ به آن اشاره نکرد – این است که این درگیری «اصلاً نباید رخ میداد»، که «بهکارگیری زور، بنبست است» و آنچه لازم است، «آتشبس جامع و پایدار» و «معماری امنیتی پایدار برای منطقه» است. وزارت امور خارجه پکن صراحتاً اعلام کرده است: این جنگ غیرقانونی بود و باید پایان یابد. پکن در حال پیوستن به چارچوبسازی واشنگتن نیست؛ بلکه واشنگتن است که ناگزیر شده با چارچوب پکن – و فارغ از اعتراضاتش، با واقعیت – سازگار شود.
نکتهی حائز اهمیت آنکه دو طرف، گزارشهایی بهکلی متفاوت صادر کردند. طرف آمریکایی بر همکاری در خلیج تأکید ورزید. شی بهوضوح بیان داشت که تایوان «مهمترین موضوع در روابط چین و ایالات متحده» است، که «استقلال تایوان» و صلح دو سوی تنگه «بهمانند آب و آتش، ناسازگارند» و که مدیریت نادرست این پرسش، به «برخورد و حتی درگیری» منجر خواهد شد.
این، قلب ماجراست. تایوان بخشی جداییناپذیر از چین است. جدایی آن از سرزمین اصلی در سال ۱۹۴۹، کار امپریالیسم ایالات متحده بود و اصل چین واحد، در حقوق بینالملل، توسط سازمان ملل متحد و ۱۸۱ کشور – از جمله ایالات متحده – به رسمیت شناخته شده است. فروشهای تسلیحاتی ایالات متحده که این جزیره را – به تعبیر دفتر امور تایوان چین – به «عابربانکی برای دلالان سلاح آمریکایی» تبدیل کردهاند، با هدف کشاندن چین به مسابقه تسلیحاتی و زمینهسازی برای جنگی آینده طراحی شدهاند. هیچ دولت چینی نمیتواند این را بپذیرد. وحدت ملی، غیرقابلمذاکره است.
معنای ژرفتر این اجلاس آن است که طبقه حاکم ایالات متحده، هرچند با اکراه بسیار، ناگزیر شده است با جهانِ آنگونه که واقعاً هست، کنار بیاید. این طبقه «برگهای برنده» را در دست ندارد. چنانکه شی در تالار بزرگ مردم بیان داشت: «جهان بهاندازهای بزرگ هست که هر دو کشور را در خود جای دهد، و موفقیت یک کشور، فرصتی است برای کشور دیگر». چینیها سالهاست که پیوسته بر این نکته تأکید ورزیدهاند. تفاوت امروز در آن است که شمار فزایندهای از تحلیلگران ایالات متحده اقرار میکنند که حق با چینیها بوده است: همکاری برد-برد میان قدرتهای بزرگ ممکن است؛ آنچه ممکن نیست، تداوم بیپایان هژمونی تکقطبی ایالات متحده است.
جداسازی شکست خورد. مهار شکست خورد. جنگ علیه ایران شکست خورد. اینکه آیا ایالات متحده میتواند این درس را بهطور کامل درونی کند، یا اینکه دوباره به خشونت متوسل خواهد شد، شاید پرسش مرکزی عصر ما باقی مانده باشد.
