
سپیده دم سرخ
ترجمه مجله جنوب جهانی
مدتی پیش، بحثی کوتاه اما پرمغز در ستونهای مکاتبات این روزنامه درباره نقش وزارت امنیت دولتی (اشتازی) در جمهوری دموکراتیک آلمان شکل گرفت.
یک دیدگاه بر این باور بود که اگرچه نمیتوان زندگی در جمهوری دموکراتیک آلمان را با اشتازی یکی انگاشت، اما این دو بدون یکدیگر نیز نمیتوانستند دوام بیاورند و دولت سوسیالیستی هرگز بدون تلاشهای رفقایی که در اشتازی فعالیت میکردند، قادر به بقا نبود.
در مقابل، دیدگاه دیگری مطرح شد که به این احتمال اشاره داشت که همین تلاشها ممکن است در ناکامیِ بقای دولت سوسیالیستی نقش داشته باشند. تحلیل جزئی از سیر پیچیده توسعه و فروپاشیِ غمانگیزِ نخستین دولت ضدفاشیست در خاک آلمان، ناگزیر ناقص خواهد بود؛ اما با این حال، میتوانیم با واکاوی هویت این افرادِ «وحشتناک» آغاز کنیم.
در آلمانِ سرمایهداریِ بازسازیشده، چارچوب رسمی و شبهرسمی این مسئله به بهترین شکل (توسط موزه دویچلند) چنین خلاصه شده است: «با آگاهی از اینکه سیستم سیاسی سرکوبگر آلمان شرقی فاقد حمایت مردمی است، دفتر سیاسی حزب حاکم اتحاد سوسیالیستی (زد.ای.دی) در ۲۴ ژانویه ۱۹۵۰ نیروی پلیس مخفی جدیدی برای مبارزه با مخالفان تأسیس کرد. وزارت امنیت دولتی (اشتازی) که از سرویس مخفی استالین الگوبرداری شده بود، مأموریت داشت از سوسیالیسم در برابر دشمنان داخلی و خارجی آن محافظت کند و مانع از آن شود که مردم آلمان شرقی با پای خود رأی دهند و به غرب بگریزند.»
اشتازی نقش پلیس مخفی و سرویس اطلاعاتی را در یک سازمان واحد ادغام کرد و به سرعت گسترش یافت تا به ابزاری همهجانبه برای نظارت و سرکوب تبدیل شود. تا سال ۱۹۸۹، حدود ۹۰ هزار نفر بهصورت تماموقت برای اشتازی کار میکردند و ۱۸۹ هزار خبرچین غیررسمی از آنان حمایت میکردند.
این روایتِ فاتحانِ نبرد میان طبقه کارگر و قدرت بورژوازی، قابلبهچالشکشیدن است.
بیش از یک دهه طول کشید تا مرز داخلی آلمان بسته شود و قطعاً درست است که بسیاری از آلمانیها – بهویژه کسانی که بیشترین پیوند را با رژیم نازی داشتند، به همراه کسانی که به دنبال پیوند دوباره با خانوادههایشان بودند، مهاجران اقتصادی و تقریباً هر کس که با این وضعیت جدید همسو نبود – به غرب رفتند. اما بهندرت گزارش شده است که بیش از ۳۰۰ هزار نفر نیز به شرق مهاجرت کردند، از جمله پدر آنگلا مرکل که یک کشیش لوتری بود.
اگر این وضعیت غیرمعمول را به بریتانیای پس از جنگ تعمیم دهیم، بهراحتی میتوانیم تصور کنیم – از میان خانواده و همکارانمان – چه کسانی مایلاند زندگی در آن سوی مرز داخلی، جایی که روابط تولید سرمایهداری پابرجا مانده است، را مطلوبتر بیابند.
از جمله نخستین آلمانیهایی که به غرب رفتند، میتوان به سرلشکر راینهارد گهلن، رئیس سازمان اطلاعات نازیها در اروپای شرقی و اتحاد جماهیر شوروی، اشاره کرد؛ کسی که حتی پیش از تسلیمشدن، نیروهای خود را در خدمت ایالات متحده قرار داده بود.
او توسط سازمانی که بعدها به سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) تبدیل شد، پناه داده شد و پیش از آنکه رئیس سازمان اطلاعات فدرال آلمان غربی شود، فعالیت خود را در پولاخِ باواریا از سر گرفت.
همانگونه که آرشیو امنیت ملی ایالات متحده ثبت کرده است، گهلن «… تعداد زیادی از نازیهای سابق و جنایتکاران جنگی شناختهشده را استخدام کرد.» در میان آنان، آلوئیس برونر، معاون آدولف آیشمن، حضور داشت که بیش از ۱۰۰ هزار یهودی را به گتوها یا اردوگاههای کار اجباری فرستاد.
نخستین مدیر وزارت امنیت دولتی جمهوری دموکراتیک آلمان، ویلهلم زایسر، کهنهسرباز جنگ داخلی اسپانیا و فرمانده سابق تیپهای بینالمللی بود. پیش از آن، در آلمانِ دوران وایمار، او پس از مدتی رهبری نظامی شبهنظامیان کارگری روهر در انقلاب آلمان سال ۱۹۲۱، از شغل معلمی خود اخراج شده بود.
نخستین گروه از مأموران امنیت دولتی، تقریباً منحصراً از کهنهسربازان جنگ داخلی اسپانیا، تبعیدیان بازگشته و زندانیان سیاسی سابقِ آزادشده از زندانها و اردوگاههای نازی تشکیل میشد. در سالهای بلافاصله پس از شکست آلمان نازی، و با آگاهی از قرار گرفتن مردم در معرض شستشوی مغزی نازیها و حتی همدستی در جنایات جنگی، اشتازی تقریباً منحصراً از جوانانی نیرو جذب کرد که گذشتهی مخدوششدهای نداشتند.
وزارت امنیت دولتی – «شمشیر و سپر حزب طبقه کارگر» – رویکردی سازشناپذیر نسبت به اطلاعات داخلی در پیش گرفت و بیش از ۱۰۰ هزار نفر را که «همکاران غیررسمی» (اینوفیتسیله میتآربایتر) نامیده میشدند، در چیزی که میتوان آن را «نگهبانی محله» طبقه کارگر در مقیاسی گستردهتر توصیف کرد – اما با افزودهشدن سیاستهای طبقاتی – به خدمت گرفت.
این افراد طبیعتاً شامل کسانی میشدند که از نظر سیاسی به دولت سوسیالیستی وفادار بودند: سوسیالیستها، کمونیستها، اعضای اتحادیههای کارگری و ضدفاشیستها. اما با آگاهی از تلاشهای مداوم سازمانهای اطلاعاتی غربی، وزارت امنیت داخلی افرادی را از ساختارهای سابق نازی و شبکههای خانوادگی نیز استخدام کرد تا گروههای مخالف یا افرادی را که با سازمانهای اطلاعاتی غربی همکاری میکردند، بهویژه در برلین که کانون حضور جاسوسان متعدد بود، زیر نظر بگیرند.
دستگاه امنیتی شامل یک تشکیلات نظامی وابسته به وزارت امنیت دولتی، یعنی هنگ فلیکس دزرژینسکی، بود که به نام اشرافزاده لهستانیای نامگذاری شده بود که لنین او را به ریاست چکای شوروی – کمیسیون فوقالعاده سراسری روسیه برای مبارزه با ضدانقلاب و خرابکاری – منصوب کرده بود.
یک گروه رزمی ۲۱۰ هزار نفری از کارگران فعال در کارخانهها، متشکل از گروههای مسلح کارخانهای وجود داشت. این افراد جزو ۸ هزار نفری بودند که در سال ۱۹۶۰ دیوار برلین را ساختند. در طول ساخت دیوار، تنها هشت نفر از آنان به غرب گریختند.
اگر این وضعیت غیرمعمول را به بریتانیای پس از جنگ تعمیم دهیم، بهراحتی میتوانیم تصور کنیم که از میان خانواده و همکارانمان، چه کسانی ممکن است در یک پلیس مردمی، یک شبهنظامی کارخانهای یا ارتشی که متعهد به دفاع از قدرت طبقه کارگر است، ثبتنام کنند.
برای مردم غرب، یکی از ویژگیهای خلافشهود این ماجرا آن است که ساخت دیوار برای سازمانهای اطلاعاتی غربی غافلگیرکننده به نظر میرسید و کمبود اطلاعات انسانی آنان در بلوک سوسیالیستی به حدی بود که حتی هشدار کمتری درباره برچیدهشدن آن داشتند. به شوخی گفته میشود که سازمان سیا، فروپاشی سوسیالیسم واقعاً موجود را از طریق شبکه سیانان تماشا میکرد!
یکی از موفقترین بخشهای وزارت امنیت دولتی، «سازمان اطلاعات خارجی» (هاوپتفروالتونگ آوفکلارونگ) بود که ریاست آن را مارکوس ولف، معاون مدیر وزارت امنیت دولتی، بر عهده داشت. این سازمان در نفوذ به سازمانهای اطلاعاتی ناتو و غرب که متوجه کشورهای سوسیالیستی بودند، و همچنین در حمایت از نیروهای ضد امپریالیستی در آمریکای لاتین، آفریقا و جهان عرب، تخصص داشت.
تجربه شخصی من از رفقایی که گمان میکردم یا میدانستم تحت هدایت وزارت امنیت دولتی فعالیت میکنند، و همچنین کسانی که پس از پایان جمهوری دموکراتیک آلمان ملاقات کردم، این است که آنان هم بسیار باانگیزه و هم از نظر سیاسی زیرک بودند.
شاید به همین دلیل باشد که انحلال دولت سوسیالیستی آلمان تا حد زیادی بدون خشونت صورت گرفت.
رفقای وزارت امنیت دولتی بهتر از اکثر افراد میدانستند که بدون تضمین امنیتی که میخائیل گورباچف از بین برد، موازنه قوا تغییر کرده بود و یک جزیره آلمانی سوسیالیستی خودکامه در اروپای سرمایهداری غیرممکن بود.
پس از سقوط، صدها هزار، شاید میلیونها نفر از کارمندان جمهوری دموکراتیک آلمان – معلمان، کارمندان دولت، مأموران دولت محلی، پلیس، دیپلماتها، مدیران شرکتها، نظامیان و کارکنان وزارت امور خارجه – اخراج شدند و قانون بدنام ضد کمونیستی یا ممنوعیت اشتغال آلمان غربی به قلمرو جمهوری دموکراتیک آلمان سابق نیز تعمیم یافت.
پس از آخرین کنگره حزب جانشین اتحاد سوسیالیستی، یعنی حزب دموکراتیک سوسیالیسم، که اکنون به دو حزب چپ و بودنیس سارا واگنکنشت تقسیم شده است، من چند روزی را در پاتوقهای قدیمی برلین با یک افسر سابق وزارت امنیت دولتی گذراندم – کسی که اکنون برای امرار معاش، راننده تاکسی است.
او درس ارزشمندی در باب واقعگرایی انقلابی به من آموخت. هنوز هم میتوانم صدایش را در ذهنم بشنوم وقتی که گفت:
«اکنون وقت دلسوزی برای خود نیست. ما در جنگ طبقاتی نبردی را باختیم و داریم بهای آن را میپردازیم. نکته کلیدی این است که درک کنیم دولت همواره ابزار طبقه حاکم است و هر دولتی سازوکاری برای دفاع از شخصیت طبقاتی خود ایجاد میکند. یک دولت کارگری که از خود دفاع نمیکند، شایسته این عنوان نیست.»
برنهام و بحران سیاستهای طبقه کارگر در حزب کارگر
همانگونه که چشماندازهای اندی برنهام را در نبرد برای رهبری آنچه از حزب کارگر باقی مانده است بررسی میکنیم، ناگزیریم تاریخچه این حزب را از هدف اولیهاش – که تبدیلشدن به نماینده پارلمانی طبقه کارگر بود – تا جایگاه فعلیاش بهعنوان، در مجموع، حزب مورد پسند طبقه حاکم، واکاوی کنیم.
حاکمان ما واقعاً رژیم فاراژیست را نمیخواهند و اگر مجبور به تشکیل ائتلاف محافظهکاران/اصلاحطلبان بریتانیا شوند، ترجیح میدهند که میان وزن این دو ضامنِ غیرقابلاعتمادِ ثبات سرمایهداری، تعادل بیشتری برقرار شود. در مقابل، هیئت پارلمانی فعلی متشکل از نمایندگان حزب کارگر با این نیت شکل گرفته است که از حرمت بازارهای اوراق قرضه بالاتر از هر ملاحظه دیگری محافظت کند.
رفیق برنهام، بنا به ضرورت، مجبور است درباره نمایندگی منافع طبقه کارگر سخن بگوید، اما حتی خوشبینترین ناظر نیز فکر نمیکند که او تغییر اساسی در تعادل ثروت و قدرت را در نظر داشته باشد. آخرین باری که در اتاقی با او نشسته بودم و متخصصان آموزش و پرورش به آرامی از او بازجویی میکردند، حداکثر آمادگی او برای اظهار نظر، ترجیح اصل جامعبودن در ارائه خدمات عمومی بود.
این هدفِ کوچک، در صورت اجرا، مستلزم نوعی جابهجایی در نظم جامعه بریتانیا خواهد بود، اما تغییر بنیادینی ایجاد نخواهد کرد.
از آنجا که سوسیالیسم – بهعنوان اعمال واقعی قدرت دولتی به نفع طبقه کارگر – رویایی دور از دسترس به نظر میرسد، ما بیش از یک نسل از تجربه واقعی قدرت طبقه کارگر در قاره خود فاصله داریم.
یادداشت ویراستاران: مانتلی ریویو لزوماً به تمام دیدگاههای مطرحشده در مقالاتی که در امآر آنلاین بازنشر میشوند، پایبند نیست. هدف ما به اشتراکگذاری طیف وسیعی از دیدگاههای چپ است که فکر میکنیم خوانندگان ما آنها را جالب یا مفید خواهند یافت.
