
نویسنده: نیکولاس جی. اس. دیویس
فلسطین کرونیکل
ترجمه مجله جنوب جهانی
در حالی که سرانجام رهبران آمریکا دریافتهاند که توانایی ارعاب و تسخیر تمام جهان را ندارند، مردم آمریکا نیز به تدریج درک میکنند که قدرتی فراتر در اختیار دارند.
در ۲۴ مه ۲۰۲۶، ایران تازهترین توافقنامه ساختگی صلحِ دونالد ترامپ را رد کرد و تأیید نمود که او برداشت نادرستی از آنچه ایران پذیرفته بود، ارائه داده است. دو طرف همچنان در مسائل کلیدی چون غنیسازی هستهای، کنترل تنگه هرمز، صلح در فلسطین و لبنان، لغو تحریمهای آمریکا، پرداخت غرامت جنگی و داراییهای بلوکهشده ۱۰۰ میلیارد دلاری ایران، فاصله زیادی دارند.
شرایط ایران برای توافق صلح، ناگزیر قاطعانه است؛ این واکنشی است به سابقه آمریکا در استفاده از مذاکرات به عنوان پوششی برای حملات غافلگیرانه و نیز به نمایشِ ساختگیِ «آتشبسهایی با ویژگیهای اسرائیلی» که در آن، آمریکا و اسرائیل به طور معمول هر آتشبسی را که میپذیرند، نادیده گرفته و نقض میکنند –از جمله آتشبسهای کنونی در غزه، لبنان و ایران.
از آنجا که هیچ توافقی با آمریکا یا اسرائیل به اندازه کاغذی که بر آن نوشته شده ارزش ندارد، تصور توافقی که واقعاً از ایران در برابر حملات آینده محافظت کند، دشوار است. مگر اینکه تغییری بنیادین در سیاست آمریکا رخ دهد؛ در غیر این صورت، آمریکا و اسرائیل به حمله به ایران –در ناقض آشکار منشور ملل متحد– ادامه خواهند داد، صرفنظر از هرگونه توافقی.
تنها راههای مؤثری که ایران برای حفاظت از سرزمین و مردم خود یافته، عبارتند از: ایجاد دفاعیات نظامی قدرتمند، شامل توانایی تلافیجویانه ویرانگر، و حفظ کنترل بر تنگه هرمز –بدون توجه به تأثیر آن بر تأمین نفت و گاز جهان و اقتصاد جهانی. آمریکا و اسرائیل با حمله به ایران، او را ناگزیر به دفاع از خود کردند و جنگی را برانگیختند که خاورمیانه و چه بسا جهان را دگرگون میکند.
شکست در این جنگ، آمریکا را وامیدارد تا سرانجام تاکتیکهای نئوکانسرواتی را که از دهه ۱۹۹۰ کورکورانه جایگزین سیاست خارجی و نظامی عقلایی کرده است، بازبینی کند: تحریم؛ تهدید؛ بمباران؛ کشتن؛ تخریب؛ اشغال؛ تشدید؛ رها کردن کشورها در خشونت و هرجومرج –در افغانستان، عراق، هائیتی، سومالی، لیبی، سوریه، یمن، اوکراین، فلسطین و لبنان– هرگز شکست را نپذیرفتن؛ هرگز برتریطلبی یا استثناگرایی آمریکایی را زیر سؤال نبردن.
نظاممند بودنِ خوارشماری قوانین بینالمللی از سوی آمریکا که زیربنای این سیاست است، به نظر میرسد صلح را در جهان امروز ناممکن ساخته است. اما غرق شدن نهایی رویای نئوکانها در آبهای آشفته خلیج فارس، فرصتی تاریخی در اختیار آمریکا و جهان میگذارد تا دوباره به نظمی بینالمللی مسالمتآمیزتر و دموکراتیکتر متعهد شوند.
از پایان جنگ سرد، ایالات متحده خود را عملاً از کل نظام معاهدهها، قوانین و توافقات بینالمللی که قرار است ادارهکننده امور جهانی باشند، مستثنی کرده است؛ شروع با منشور ملل متحد که تهدید یا استفاده از زور میان کشورها را ممنوع میکند، و کنوانسیونهای ژنو که از غیرنظامیان، اسیران جنگی و سربازان و ملوانان زخمی در برابر پیامدهای جنگ حمایت میکند.
این معاهدهها در پی جنگ جهانی دوم تدوین و به طور جهانی تصویب شدند تا «نسلهای آینده را از بلای جنگ نجات دهند»، چنانکه در دیباچه منشور ملل متحد آمده است. فرانکلین دلانو روزولت پس از بازگشت از کنفرانس یالتا در ۱۹۴۵ به کنگره گفت که کشورهای متفق در حال طراحی سازمان ملل به عنوان «ساختاری دائمی برای صلح» هستند.
«این طرح باید به نظام اقدام یکجانبه، اتحادهای انحصاری، حوزههای نفوذ، موازنه قدرت و تمام راهکارهای دیگری که قرنها آزموده شدهاند و همیشه شکست خوردهاند، پایان دهد. ما پیشنهاد میکنیم به جای همه اینها، سازمانی جهانی بگذاریم که سرانجام همه ملتهای صلحدوست فرصت پیوستن به آن را داشته باشند.» منشور ملل متحد ممنوعیت قدیمی حقوق عرفی علیه تجاوز بینالمللی و نیز چشمپوشی از جنگ به عنوان ابزار سیاست ملی در پیمان ۱۹۲۸ کلاگ-بریاند را تدوین و تقویت کرد. رهبران آلمانی در نورنبرگ به دلیل نقض همین پیمان به اعدام محکوم شدند.
با این حال، در میان پیروزیخواهی افراطی غرب پس از جنگ سرد، نسل تازهای از رهبران آمریکا –مانند مادلین آلبرایت و دیک چنی– منشور ملل متحد و کنوانسیونهای ژنو را موانعی بر سر راه جاهطلبیهای خود برای گسترش بیشتر قدرت جهانی آمریکا از طریق استفاده گستردهتر و بیقیدوشرط از نیروی نظامی دیدند.
آمریکا و متحدانش با این باور که عدم تعادل تازه در قدرت نظامی آنان را از پایبندی به معاهدهها و کنوانسیونهای پس از ۱۹۴۵ –که مبتنی بر خرد پرهزینه رهبران پیشین در دو جنگ جهانی بود– آزاد میکند، نیروهای مسلح خود را برای حمله و اشغال کشورهای دیگر، شکنجه، تجاوز و کشتن زندانیان، و قتلعام غیرنظامیان به کار گرفتند.
مقامات آمریکا چنین فرض کردند که عدم تعادل نظامی تازه چنان به سود ایالات متحده است که نه سازمان ملل، نه دادگاههای بینالمللی، نه دیگر قدرتهای بزرگ و نه حتی تمام مردم جهان نمیتوانند قواعد حقوق بینالملل و قوانین مخاصمات مسلحانه را در صورت تمایل آمریکا به نادیده گرفتن آنها، بر او تحمیل کنند.
این طنز تلخی است –و برای مقامات آمریکایی به شدت مایوسکننده و گیجکننده– که اکنون دریابند آنچه را که به عنوان جایگاهی مبتنی بر قدرت مطلق و مصونیت از مجازات میستودند، آنان را به هدر دادن روزهای اوج آمریکا و بر باد دادن فرصتی کشانده است که شانس بزرگ این کشور در اختیارش گذاشته بود تا کیفیت زندگی آمریکاییها و همسایگانشان را بهبود بخشد.
آزادی عملِ بهظاهر نامحدودی که با خوار شمردن و پایمال کردن حقوق بینالملل و نهادهای آن به دست آمد، شمشیری دو لبه از آب درآمده است. هیچ قدرت نظامی نامحدودی، جز خودکشی جمعی در جنگ هستهای، وجود ندارد. این ایده که سرمایهگذاری عملاً نامحدود آمریکا در تسلیحات و جنگ، حرف آخر را در هر اختلافی به او میدهد، سرابی بیش نبود –چنانکه حتی ترامپ اکنون دارد درمییابد.
همیناکنون که آمریکاییها وضعیت جهان و مناقشاتی را که رهبران جنگیخواهشان کوشیدهاند جهان را با آنها تعریف کنند، بازبینی میکنند، آشکار است که جنگ و قدرت نظامی نه برای آمریکاییها و نه برای هیچ کس دیگری به صلح یا شکوفایی نمیانجامد. هرچه پنتاگون و سیا کشورهای بیشتری را نشانه بروند، مردم بیشتری را بکشند و رهبرانشان منابع بیشتری به سوی این کشورها پرتاب کنند، مردم بیشتری در سراسر جهان به حق آمریکا را تهدیدی برای زندگی و آینده خود خواهند دید.
دولتهای جهان با انتخابهای دشواری روبرویند: میان برآوردن نیازها و آرزوهای مردم خود، یا تمکین از خواستهای هژمونیک و غیردموکراتیک ایالات متحده.
آمریکا پس از ۲۵۰ سال خود را قهرمان دموکراسی و آزادی قلمداد کردن، اکنون با هدر دادن تریلیونها دلار و آنچه از حسننیت جهان باقی مانده، بر سر این تلاش محکومبهشکست برای دستیابی به قدرت امپریالیستی جهانی، سقوط خود را شتاب میبخشد.
هنگامی که آمریکا در نیمه اول قرن بیستم به جایگاه قدرت بزرگ رسید، رهبرانش به اندازه کافی خردمند بودند که دریابند اعمال قدرت امپریالیستیِ عریان در جهانی که هنوز برای رهایی از تاراج استعمار اروپایی میجنگید، موفق نخواهد بود. از این رو، فرانکلین روزولت و همکارانش نظام ملل متحد را بر برابری حاکمیتی میان ملتها بنا کردند و چارچوبی برای روابط بینالملل ایجاد نمودند که تمام جهان میتوانست آن را بپذیرد.
مانند همۀ نظامهای حقوقی و سیاسی، موفقیت یا شکست نظام ملل متحد بر این نکته استوار است که آیا قدرتمندترین کشورها با پیروی از همان قواعدی موافقت میکنند که دیگران از آن تبعیت میکنند. حق وتو، قرص سمی است که نظام را فاسد میکند، چنانکه آلبر کامو در ۱۹۴۵ هنگامی که این طرح رونمایی شد، پیشبینی کرد.
«اگر این گزارش دقیق باشد، … به هر اندیشۀ دموکراسی بینالمللی پایان مؤثری خواهد داد. جهان توسط هیئت مدیرهای از پنج قدرت اداره خواهد شد… این پنج قدرت برای همیشه آزادی مانور خود را حفظ خواهند کرد که برای همیشه از دیگران سلب خواهد شد.»
با این حال، سازمان ملل فرایند «اتحاد برای صلح» را تدوین کرده است که به مجمع عمومی اجازه میدهد هنگامی که وتو مانع اقدام شورای امنیت میشود، نشستهای ویژه اضطراری درباره مسائل بینالمللی برگزار کند. مجمع عمومی از این فرایند برای حل بحران سوئز در ۱۹۵۶ استفاده کرد و از ۱۹۹۷ به این سو –هرچند گاهبهگاه و ناکافی– برای رسیدگی به بحران فلسطین به کار برده است.
در پاسخ به درخواست مجمع عمومی در نشست ویژه اضطراری خود درباره فلسطین، دیوان بینالمللی دادگستری حکم کرد که اشغالگری اسرائیل غیرقانونی است و باید بیدرنگ پایان یابد. پس از آن، مجمع عمومی قطعنامهای به تصویب رساند که خواستار آن شد اسرائیل «هرچه سریعتر و حداکثر تا سپتامبر ۲۰۲۵ به حضور غیرقانونی خود در سرزمینهای اشغالی فلسطینی پایان دهد».
اسرائیل از این دستور تبعیت نکرد، بنابراین مجمع عمومی باید گامهای فراتری بردارد: تحریم تسلیحاتی، تحریم اقتصادی و… ابزارهای این کار در اختیار مجمع است و تنها باید ارادۀ سیاسی لازم را گرد آورد.
در حالی که آمریکا و اسرائیل مرتکب جنایات جنگی سیستماتیک و وحشیانه میشوند و خود را مصون از پاسخگویی میپندارند، جهان به آهستگی –بیش از حد به آهستگی– با ضرورت همکاری بینالمللی برای اجرای آن «ساختار دائمی صلح» که همه کشورها به آن متعهد شدهاند و زندگی میلیونها انسان آسیبپذیر و آیندۀ بشریت به آن بستگی دارد، کنار میآید.
در حالی که سرانجام رهبران آمریکا دریافتهاند که توانایی ارعاب و تسخیر تمام جهان را ندارند، مردم آمریکا نیز به تدریج درک میکنند که قدرتی فراتر در اختیار دارند: قدرتِ امتناع از جنگیدن در جنگهای جنایتکارانه آنان، و اصرار بر صلح کردن و همکاری با همۀ همسایگانمان در این سیاره کوچکی که همه در آن سهیم هستیم.
