خروج اضطراری سرمایه: مایکل پرنتی، فاشیسم و جنگ بر سر حافظهٔ طبقاتی

تاریخ حافظه نیست، بلکه میدان نبرد است

نوشته پرینس کاپون
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

مایکل پرنتی کتاب «پیراهن‌سیاهان و سرخ‌ها» را نه با یک پیش‌گفتار، که با یک اتهام آغاز می‌کند؛ اتهامی ساده و ویرانگر: آنچه در جامعهٔ سرمایه‌داری به نام تاریخ عرضه می‌شود، نه ثبت وقایع رخ‌داده، بلکه میراثی مدیریت‌شده از مواردی است که «اجازه داریم» به یاد آوریم. گذشته سرزمینی بی‌طرف نیست؛ گذشته تحت سیطره است، پاسبانی می‌شود و گزینش می‌گردد. نخستین قربانیِ این حکمرانی، خودِ مقولهٔ «مقایسه» است. به ما اجازه داده شده بدانیم که فاشیسم شر مطلق بود، اما اجازه نداریم بپرسیم چرا پدید آمد، چه کسانی تأمین مالی‌اش کردند یا از چه چیزی محافظت می‌کرد. به ما اجازه داده شده بدانیم که کمونیسم «شکست خورد»، اما اجازه نداریم بپرسیم جایگزین چه چیزی شد، چه دستاوردهایی داشت و نابودی‌اش مستلزم چه اقداماتی بود.
این عدم تقارن تصادفی نیست. پرنتی تأکید دارد که حافظهٔ تاریخی همچون یک رژیم مرزی عمل می‌کند: برخی حقایق آزادانه عبور می‌کنند و برخی دیگر تا ابد بازداشت می‌شوند. خشونتی که در دفاع از مالکیت اعمال می‌شود، در انتزاعاتی نظیر بازار، انگیزه‌ها و کارایی حل می‌شود؛ اما خشونتی که علیه مالکیت به کار می‌رود، شخصی‌سازی، دراماتیزه و به آیینی نمایشی بدل می‌گردد. پیامد این امر، انضباط ایدئولوژیک است. سرمایه‌داری به مثابه پس‌زمینهٔ واقعیت جلوه می‌کند و سوسیالیسم همچون تعرضی بر آن. یکی با نیات و آرمان‌هایش قضاوت می‌شود و دیگری تنها با پیامدهایش. حتی پیش از آغاز استدلال، حکم نهایی صادر شده است.
از این رو، پیش‌گفتار ماهیتی روش‌شناختی دارد. پرنتی در پی ارائهٔ گزارشی متوازن میان نظام‌های رقیب نیست؛ او در حال شکستن قواعدی است که توازن را غیرممکن می‌سازند. او مقایسه را به مثابه یک کنش علمی احیا می‌کند. وقتی جوامع تلاش می‌کنند تولید را به جای سود، برای «مصرف» سازماندهی کنند، چه بر سر سواد، سلامت، مسکن، اشتغال، روابط جنسیتی و مشارکت سیاسی می‌آید؟ وقتی این تلاش‌ها با محاصره، تهاجم، خرابکاری و نفوذ داخلی مواجه می‌شوند، چه رخ می‌دهد؟ پس از آنکه این جوامع به نام آزادی از هم پاشیده می‌شوند، چه سرنوشتی رقم می‌خورد؟ این‌ها پرسش‌هایی تجربی‌اند، نه نمایش‌های اخلاقی. امتناع از طرح این پرسش‌ها، خود یک انتخاب سیاسی است.
پرنتی از همان آغاز روشن می‌کند که «آنتی‌کمونیسم» (ضدیت با کمونیسم) صرفاً نگرشی نسبت به یک نظام ازدست‌رفته نیست، بلکه ایدئولوژی زنده‌ای است که شیوهٔ تفسیر مردم از جهان پیرامونشان را ساختار می‌دهد. این ایدئولوژی به توده‌ها می‌آموزد که استثمار را بدون نام بردن از آن، نابرابری را بدون ردیابی‌اش و رنج را بدون یافتن منشأ آن تجربه کنند. این تفکر برای کارکرد خود نیازی به وجود خارجیِ کمونیسم ندارد؛ وجود دارد تا اطمینان حاصل کند که کمونیسم دیگر هرگز «اندیشیدنی» نخواهد بود، حتی در حالی که سرمایه‌داری به شکلی مداوم شرایط زیست را فرسوده می‌کند.
به همین دلیل است که کتاب از اینجا آغاز می‌شود. پیش از آنکه فاشیسم درک شود، پیش از آنکه انقلاب ارزیابی گردد و پیش از آنکه سوسیالیسم مورد قضاوت قرار گیرد، خواننده باید از عادات فکری‌ای که تحلیل صادقانه را غیرممکن می‌کنند، خلع سلاح شود. پرنتی به دنبال جلب موافقت نیست؛ او خواستار گسست فکری است — گسست از بازتاب‌های موروثیِ عقل سلیمِ دوران جنگ سرد، از تئاتر اخلاقیِ تاریخ‌نگاری لیبرال، و از این دروغ تسکین‌دهنده که تاریخ صرفاً همان‌گونه که «باید»، پیش رفته است. آنچه در پی می‌آید، داستانی دربارهٔ گذشته نیست؛ مداخله‌ای است در زمان حال، که برای هر کسی نوشته شده که گمان می‌برد جهان به تصادف به این نقطه نرسیده است.

آنگاه که سرمایه تصمیم می‌گیرد «رضایت» بیش از حد گران است

فاشیسم در تحلیل پرنتی نه به عنوان گسستی در سیاست مدرن، بلکه به مثابه روشنگریِ هولناکی از بطن آن وارد می‌شود. هنگامی که قواعد مبناییِ پی‌ریزی شده در پیش‌گفتار پذیرفته شود — اینکه تاریخ مدیریت‌شده و مقایسه سرکوب شده است — پرسش از فاشیسم به شکلی بی‌رحمانه انضمامی می‌شود. فاشیسم به این دلیل پدید نمی‌آید که مردم ناگهان عقلانیت را رها می‌کنند؛ بلکه به این دلیل سر برمی‌آورد که طبقات حاکم به این نتیجه می‌رسند که اقناع عقلانی، تعلل‌های پارلمانی و سازش‌های مذاکره‌محور، دیگر ضامنِ مهم‌ترین چیزها نیستند: یعنی مالکیت، سلسله‌مراتب و سلطه بر نیروی کار.
پرنتی فاشیسم را از رمز و رازهای نمایشی‌اش تهی می‌کند. یونیفرم‌ها، سلام‌های نظامی، اسطوره‌ها و فانتزی‌های نژادی، جوهرهٔ این نظام نیستند، بلکه مکانیسم انتقال آن محسوب می‌شوند. در زیر این لایه‌ها، یک محاسبهٔ سرد نهفته است. هنگامی که احزاب سوسیالیست رشد می‌کنند، اتحادیه‌ها در ابعاد گسترده سازمان می‌یابند، اعتصابات سودآوری را تهدید می‌کنند و اصلاحات ارضی مالکیت را به مخاطره می‌اندازد، دموکراسی لیبرال به یک مانع و بدهی بدل می‌شود. انتخابات کند است، دادگاه‌ها غیرقابل پیش‌بینی‌اند و حقوق مدنی مزاحم محسوب می‌شوند. فاشیسم این مشکل را با فروکاستن سیاست به «فرمان» حل می‌کند. فاشیسم سرمایه‌داری را ملغی نمی‌کند، بلکه آن را از چنگ دموکراسی نجات می‌دهد.
به همین دلیل است که جنبش‌های فاشیستی نه در تقابل با مقاومت نخبگان، که با حمایت مالی و معنوی آنان قدرت را به دست گرفتند. صنعتگران، بانکداران، زمین‌داران بزرگ و سلسله‌مراتب نظامی، بسیار پیش از توده‌ها، منافع مشترکشان را بازشناختند. فاشیسم کارگران را درهم شکست، احزاب چپ را ممنوع کرد و مخالفت را جرم انگاشت، در حالی که ساختار مالکیت را دست‌نخورده باقی گذاشت. اقتصاد اشتراکی نشد، بلکه «منضبط» شد. سودها محافظت شدند، دستمزدها سرکوب گشتند و با اعتصابات همچون اقدامات جنگی برخورد شد. دولت گسترش یافت، اما صرفاً در نقش بازوی اجراییِ سرمایه.
آنچه اسطوره‌شناسی لیبرال را برآشفته می‌کند، سهولتِ این گذار است. فاشیسم همچون نیرویی بیگانه که به دموکراسی یورش برده باشد ظهور نکرد؛ بلکه از دل نظام‌هایی برآمد که پیش‌تر به سرکوب کارگران، مردمان تحت استعمار و فقرا خو گرفته بودند. قوانین اضطراری، اختیارات پلیسی و سرکوب نظامی توسط فاشیست‌ها اختراع نشدند؛ این‌ها میراثی بودند که تشدید و عادی‌سازی شدند. نهادهای لیبرال تحت لوای فاشیسم فرو نپاشیدند، بلکه خود را با آن وفق دادند و اغلب از آن به عنوان «بازگشت نظم» استقبال کردند.
بنابراین، پافشاری پرنتی بر «عقلانی» نامیدن فاشیسم، یک تحریکِ عامدانه است. عقلانی نه به معنای انسانی یا روشنگرانه، بلکه در چارچوب منطق تنگ‌نظرانهٔ حاکمیت طبقاتی. فاشیسم برای کسانی که جهت خدمت به آنان طراحی شده بود، کارآمد بود. انباشت سرمایه را تثبیت کرد، اپوزیسیون را درهم کوبید و جامعه را حول محور اطاعت بازسازماندهی نمود. ایدئولوژی غیرعقلانیِ آن — رستاخیز ملی، اقتدار مردانه، دشمنان اسطوره‌ای — نه یک نقص، بلکه ابزاری بود که می‌توانست حمایت توده‌ای را بسیج کند و در عین حال، توجه را از روابط استثماریِ دست‌نخورده منحرف سازد.
در پایان این بخش، دیگر نمی‌توان فاشیسم را با خیالی آسوده به عنوان یک انحراف تاریخی در قرن بیستم به بایگانی سپرد. فاشیسم به مثابه گزینه‌ای همواره تکرارپذیر در درون خودِ سرمایه‌داری رخ می‌نماید؛ گزینه‌ای که هرگاه دموکراسی برای «افراد نالایق» بیش از حدِ مطلوب کارکرد پیدا کند، اندیشیدنی می‌شود. این درک هنوز مستقیماً لیبرالیسم را متهم نمی‌کند، اما تحلیل را به پیش می‌راند: اگر فاشیسم تدبیر اضطراری سرمایه‌داری است، پس نمی‌توان از این پرسش گریخت که وقتی مردم هم فاشیسم و هم نظم لیبرالِ زایندهٔ آن را نپذیرند، چه رخ خواهد داد؟

آزادی، سنجیده از بطن واقعیت

پرنتی پس از افشای فاشیسم به عنوان راهکار اضطراری سرمایه، به سراغ دفاعی احساسی از نقطهٔ مقابل آن نمی‌رود؛ بلکه مقیاسِ قضاوت را تغییر می‌دهد. او استدلال می‌کند که مسئله این نیست که انقلاب‌ها خشونت‌آمیز هستند، بلکه مسئله اینجاست که خشونت همواره به صورت «گزینشی» شمارش شده است. رسوایی واقعی نه در نیروی به‌کاررفته برای واژگونیِ امتیازات تثبیت‌شده، بلکه در آن وحشیگریِ خاموش و عادی‌سازی‌شده‌ای است که در وهلهٔ نخست، شورش را ضروری ساخت. هنگامی که آن نقطهٔ مبنا احیا شود، محاسبات اخلاقی تغییر می‌کند.
انقلاب‌ها در شرایطی وارد تاریخ می‌شوند که پیش‌تر اشباع از اجبار و زور بوده‌اند. گرسنگی، بی‌سوادی، بی‌زمینی، سلطهٔ استعماری و ترور پلیسی؛ این‌ها نه پس‌زمینه‌هایی تأسف‌بار، بلکه واقعیت‌های حاکم هستند. پرنتی تأکید دارد که آزادی را نمی‌توان به مثابه اصلی انتزاعی و معلق بر فراز این زمین ارزیابی کرد. آزادی باید در پیامدهای زیسته سنجیده شود. چه کسی به غذا، مسکن، آموزش، مراقبت‌های بهداشتی و صدای سیاسی دسترسی می‌یابد؟ چه کسی دیگر در جوانی نمی‌میرد؟ چه کسی به حساب می‌آید؟
این همان جایی است که روایت‌های لیبرال لنگ می‌زنند. آن‌ها با جوامعِ پیش از انقلاب به مثابه نقاط شروعِ «بی‌طرف از لحاظ اخلاقی» برخورد می‌کنند و گسست انقلابی را نخستین پردهٔ خشونت می‌پندارند. پرنتی این قاب‌بندی را واژگون می‌کند. او نشان می‌دهد که انقلاب‌ها، با تمام تناقضاتشان، تجلیِ توانمندسازیِ توده‌ای برای مردمی بودند که هرگز حتی از آزادی‌های صوری نیز برخوردار نبودند. کارزارهای سوادآموزی، نظام‌های بهداشت عمومی، بازتوزیع زمین، تضمین اشتغال و شمول سیاسی زنان، ژست‌هایی نمادین نبودند؛ این‌ها تغییراتی ساختاری بودند که بقای روزمره را دگرگون کردند.
در اینجا پرسش از خشونت بازمی‌گردد؛ اما این بار به جای تلطیف، تیزتر می‌شود. خشونتِ چه کسی مرئی است؟ جوخهٔ اعدام جنبه‌ای سینمایی دارد؛ اما مرگِ تدریجیِ ناشی از فقر، امری اداری قلمداد می‌شود. ترور ضدانقلابی، تحریم‌ها و سرکوب‌های تحت حمایت خارجی، تحت عناوین «نظم»، «ثبات» یا «ضرورتِ تأسف‌بار» بازنویسی می‌شوند. خشونت انقلابی، شخصی‌سازی و اخلاقی‌سازی می‌گردد؛ در حالی که خشونتِ سیستماتیکِ تحت لوای سرمایه‌داری در نویز پس‌زمینه حل می‌شود. این عدم تقارن، تحلیلی نیست؛ بلکه ایدئولوژیک است.
پرنتی رنجِ دورانِ رژیم‌های انقلابی را انکار نمی‌کند. او از چیزی خطرناک‌تر امتناع می‌ورزد: از جدا کردنِ رنج از «بستر و زمینه». درد را باید به صورت مقایسه‌ای سنجید. سطح محرومیت پیش از انقلاب چه بود؟ چه بهبودهایی حاصل شد؟ چه هزینه‌هایی توسط مداخلات خارجی و خرابکاری‌های داخلی تحمیل گشت؟ پرسیدن این سوالات به معنای توجیه خطا نیست، بلکه به معنای درکِ «علیت» است. خشم اخلاقی‌ای که از مقایسه سر باز می‌زند، اخلاق نیست؛ بلکه تئاتر است.
در پایان این فصل، انقلاب نه به مثابه گسستی رمانتیک و نه چونان انحرافی اقتدارگرا، بلکه همچون فرآیندی دموکراتیک جلوه می‌کند که تحت فشار و تنگناهای شدید به وقوع پیوسته است. انقلاب، آزادی را در جایی که وجود نداشت گسترش داد و همزمان، پاتکِ فوری و مستمرِ نیروهایی را برانگیخت که مصمم به احیای امتیازات طبقاتی خود بودند. این تنش — میان توانمندسازی توده‌ها و انتقام‌جویی نخبگان — در اینجا به فرجام نمی‌رسد، بلکه عمیق‌تر می‌شود و منطق استدلال را به چرخشی دیگر وامی‌دارد: اگر انقلاب‌ها به دستاوردهایی واقعی نائل شدند، چرا نه با اصلاحات، بلکه با خصومتی بی‌امان مواجه گشتند، آن هم حتی از سوی کسانی که ادعای چپ‌گرایی داشتند؟

چپی که از پیروزی‌های خود هراسید

خصومتی که جوامع انقلابی با آن روبرو شدند، تنها از سوی بانکداران، ژنرال‌ها و وزارتخانه‌های خارجه نبود. پرنتی در اینجا به قلمروی ناخوشایندتر قدم می‌گذارد: چپی که وقتی با پیامدهای ایده‌های خود مواجه شد، شانه خالی کرد. او پس از اثبات اینکه انقلاب‌ها آزادی را در شرایط فقر موروثی و تهدیدهای خارجی گسترش دادند، اکنون به بررسی این موضوع می‌پردازد که چگونه بخش‌های بزرگی از چپِ غرب، نه با همبستگی، بلکه با تردید، ترس و فاصله‌گذاری اخلاقی به این وقایع واکنش نشان دادند.
پرنتی استدلال می‌کند که این واکنش بر انتظاراتی استوار بود که هیچ انقلاب واقعی‌ای هرگز نمی‌توانست آن‌ها را برآورده سازد. سوسیالیسم نه به مثابه نبردی برای بقا، بلکه چونان رویدادی اخلاقی و بدون اصطکاک تصور می‌شد. هرگونه انحراف از نقشهٔ آرمانی — تمرکزگرایی، اختیارات اضطراری، یا محدودیت بر اپوزیسیون — نه به عنوان پاسخی به فشارهای مادی، بلکه به مثابه سندی بر فساد ذاتی تلقی می‌گشت. این واقعیت که دولت‌های سوسیالیستی توسط قدرت‌های متخاصم محاصره شده و هدف جنگ اقتصادی، نفوذ و تهدید نظامی بودند، به صورت انتزاعی تأیید، اما در مقام تحلیل، نادیده گرفته می‌شد.
آنچه پرنتی افشا می‌کند، نوعی سیاستِ «پاکی‌طلبی» است که به شکلی خاموش با قدرت همسو می‌شود. چپ با مطالبهٔ «سوسیالیسم ناب» و منزه از هرگونه سازش، خود را از مسئولیتِ حکمرانیِ واقعی تبرئه کرد. شرایطِ محاصره به جای آنکه واقعیت‌های سیاسی دیده شوند، شکست‌های اخلاقی قلمداد گشتند. حتی «بقا» نیز مشکوک به نظر می‌رسید. نتیجه، نوعی رادیکالیسمِ وارونه بود: موضعی که در ظاهر منتقدانه می‌نمود اما در عمل به انفعال منجر می‌شد؛ موضعی که تلاش‌های واقعی برای دگرگونی را محکوم می‌کرد، در حالی که هیچ جایگزینِ ممکنی در میان تنگناهای جهان واقعی ارائه نمی‌داد.
«تمرکززدایی» در این نقد جایگاه ویژه‌ای دارد. در ساحت انتزاع، این واژه دموکراتیک و انسانی به نظر می‌رسد؛ اما در عمل و در شرایط کارشکنی و کمیابی، اغلب به معنای تشتت، آسیب‌پذیری و شکست بود. پرنتی تمرکززدایی را به عنوان یک ایده رد نمی‌کند؛ بلکه تأکید دارد که نباید آن را به یک «بت» (فتیش) بدل کرد. پرسش این نیست که آیا قدرت باید وجود داشته باشد یا خیر، بلکه پرسش این است که چه کسی قدرت را اعمال می‌کند، علیه چه کسی و برای چه هدفی؟ دولتی که از دفاع از یک انقلاب سر باز زند، بافضیلت باقی نمی‌ماند، بلکه نابود می‌شود.
تراژدی‌ای که پرنتی شناسایی می‌کند نه یک خطای تئوریک، بلکه یک پیامد سیاسی است. «آنتی‌کمونیسمِ چپ» و «مارکسیسمِ غربی» به عادی‌سازی این روایت کمک کردند که سوسیالیسم شکست خورد چون به آرمان‌های خود خیانت کرد، نه به این دلیل که به خاطر تهدیدِ قدرت طبقاتی، بی‌وقفه مورد هجوم قرار گرفت. این روایت کارکردی واقعی داشت: مخالفت با تحریم‌ها، مداخلات و در نهایت فروپاشی را سست کرد. این روایت به افرادی که خود را رادیکال می‌پنداشتند اجازه داد تا با دستانی روی هم گذاشته و وجدانی آسوده، نظاره‌گر وقوع ضدانقلاب باشند.
در پایان فصل، تحلیل بار دیگر تغییر جهت می‌دهد. مسئله دیگر این نیست که آیا سوسیالیسم به دستاوردهایی رسید یا با سرکوب مواجه شد، بلکه مسئله این است که چگونه مدافعانِ بالقوهٔ آن از نظر ایدئولوژیک خلع سلاح شدند. این شکاف داخلی از آن رو حائز اهمیت است که هر جا مبارزهٔ جمعی قدرت را تهدید کند، دوباره ظاهر می‌شود. پرنتی تلویحاً می‌گوید اگر چپ نتواند به طور جدی دربارهٔ «بقا» بیندیشد، همیشه دیر از راه می‌رسد — درست زمانی که باید توضیح دهد چرا شکست اجتناب‌ناپذیر بوده است.

آنگاه که فانتزی جایگزین اقتصاد سیاسی می‌شود

پرنتی پس از درهم‌شکستن «آنتی‌کمونیسمِ چپ» به مثابه سیاستِ عقب‌نشینی اخلاقی، به سراغ نوع دیگری از گریز می‌رود — گریزی که خود را در جامهٔ واقع‌گرایی اقتصادی می‌پوشاند. این فصل کمتر جنبهٔ اتهامی دارد و بیشتر به جراحیِ مفاهیم می‌پردازد. هدف او نه ترس از سوسیالیسم، بلکه نسخهٔ افسانه‌وار و خیالیِ سرمایه‌داری است که همزمان با دست‌وپنجه نرم کردنِ نظام‌های سوسیالیستی با رکود و اصلاحات، به شکلی خاموش بر ذهن‌ها غلبه کرد. پرنتی نشان می‌دهد که کمونیسم نه در برابر تاریخِ مادی، بلکه در برابر جایگزینی خیالی قضاوت شد که هرگز در هیچ جای زمین وجود نداشته است.
او با مشکلات داخلی آغاز می‌کند که هیچ تحلیل جدی‌ای نمی‌تواند آن‌ها را انکار کند: بهره‌وری عقب ماند، ساختارهای انگیزشی اغلب بد طراحی شده بودند و بنگاه‌ها به جای برآوردن نیازها، برای پر کردن سهمیه‌ها پاداش می‌گرفتند. مدیران منابع را انبار می‌کردند، نوآوری کند شد و روال‌های بوروکراتیک به صلابت و لَختی گرایید. این‌ها اسراری پنهان از جوامع سوسیالیستی نبودند؛ بلکه در درون آن‌ها به طور آشکار به بحث گذاشته می‌شدند. مشکل نه در انکار، بلکه در این بود که هر تلاش برای اصلاح، در درون نظامی تحت محاصره صورت می‌گرفت؛ جایی که هر شکست، پیامدهایی موجودیتی و حیاتی به دنبال داشت.
حرکت کلیدی پرنتی در اینجا، پیوند دادنِ ناکارآمدی اقتصادی به فشارهای سیاسی است. اصلاحاتی که شاید در شرایط باثبات کارگر می‌افتاد، در زیر تهدید دائمی، پرخطر می‌نمود. تسهیلِ نظارت‌ها، پیش از آنکه سرمایه به طور رسمی شکل بگیرد، راه را برای فرار سرمایه هموار می‌کرد. معرفی مکانیسم‌های بازار به بازیگرانی قدرت می‌بخشید که پیش‌تر برای تبدیل دارایی‌های عمومی به منافع خصوصی خیز برداشته بودند. دولت به خاطر رکود ملامت می‌شد، حال آنکه همان تنگناهایی که مولدِ رکود بودند، از بیرون تحمیل می‌گشتند. آنچه منتقدان «بی‌منطقی» می‌نامیدند، اغلب بازتابی از احتیاطِ عقلانی در محیطی متخاصم بود.
در برابر این واقعیت پیچیده، یک «سراب» شکل گرفت. سرمایه‌داری به مثابه نظامی پویا، نوآور و خوداصلاح‌گر تصور می‌شد؛ نظامی که به استعدادها پاداش می‌دهد و اتلاف را تنبیه می‌کند. ناکارآمدی‌ها، بحران‌ها و وحشیگری‌های خودِ سرمایه‌داری به طرز مصلحت‌آمیزی در این مقایسه غایب بودند. بازار دقیقاً به این دلیل رمانتیزه شد که هنوز تجربه نشده بود. این نه یک تحلیل، بلکه یک «فرافکنی» بود. سرمایه‌داری نه به دلیل آنکه کارآمدی خود را به اثبات رسانده بود، بلکه به این دلیل به پاسخ نهایی بدل شد که دیگر به سوسیالیسم اجازه داده نمی‌شد «ناقص» باشد.
پرنتی به ویژه در تحلیلِ چگونگی دگردیسیِ نارضایتی به «واکنش» (Reaction)، بسیار تیزبین است. گلایه‌های مشروع — کمبودها، صلبیت‌ها و سرخوردگی از تکبر بوروکراتیک — به طور خودکار به نقدی رهایی‌بخش منجر نشد. در غیاب تحلیل طبقاتی، این نارضایتی‌ها به سادگی به سمتِ مخالفت با اصلِ مالکیت جمعی جهت‌دهی شدند. خشم از ناکارآمدی به خصومت با خودِ برابری‌خواهی بدل گشت. مطالبه دیگر نه برای سوسیالیسمِ بهتر، بلکه برای چیزی کاملاً متفاوت بود، حتی اگر هیچ‌کس نمی‌توانست توضیح دهد که آن «چیز دیگر» چگونه برای اکثریت مردم کار خواهد کرد.
در پایان فصل، زمین بازی دوباره تغییر کرده است. موضوع دیگر صرفاً محاصره، یا سیاستِ پاکی‌طلبی نیست، بلکه «توهم» است. سوسیالیسم به این دلیل فرو نپاشید که نتوانست با سوابقِ واقعیِ سرمایه‌داری رقابت کند؛ بلکه با اسطوره‌شناسیِ سرمایه‌داری سنجیده شد. آن اسطوره‌شناسی به زودی در عمل آزموده می‌شد و پرنتی روشن می‌کند که نتایج آن، هر چه بود، جادویی نبود.

شمارش مردگان بدون شمارش زندگان

این فصل به قلمروی وارد می‌شود که اکثر نویسندگان یا از سر ترس و یا از سر فرصت‌طلبی، با احتیاط از کنار آن عبور می‌کنند. پرنتی هیچ‌کدام را انجام نمی‌دهد. او مستقیماً به اتاقِ «حساب‌رسیِ اخلاقی» می‌رود، جایی که اعداد به سلاح بدل شده‌اند، و پرسشی ساده را طرح می‌کند که تقریباً هیچ‌کس دیگری نمی‌پرسد: «در مقایسه با چه چیزی؟» مسئله در اینجا نه وجود سرکوب — که پرنتی هرگز آن را انکار نمی‌کند — بلکه شیوهٔ شمارش، بسترسازی و سیاسی کردن رنج است؛ بر اساس اینکه کدام نظام آن را تولید کرده باشد.
«گولاگ» به نقطهٔ مرکزی این درامِ حساب‌رسی بدل می‌شود؛ در گفتمان غربی با آن همچون ماشینی بی‌زمان و خودافزا از وحشت برخورد می‌شود که از تاریخ منتزع گشته و نسبت به هرگونه مقایسه مصون است. پرنتی با اتکا به داده‌های آرشیوی که در زمان نگارش کتاب تازه در دسترس قرار گرفته بود، این اسطوره‌شناسی را درهم می‌شکند. اعداد در دوره‌های مختلف در نوسانند، پس از دههٔ ۱۹۵۰ به شدت کاهش می‌یابند و هیچ شباهتی به ارقام گزافی ندارند که بی‌پایان در فرهنگ عامه دست به دست می‌شوند. او نشان می‌دهد که سرکوب واقعی بوده، اما دارای مرز، به لحاظ تاریخی مشخص و اغلب به شکلی غیرقابل‌شناسایی تحریف شده است.
آنچه به این فصل گزندگی می‌بخشد، صرفاً تصحیح آماری نیست، بلکه «تضاد» است. در حالی که سرکوب سوسیالیستی در یک ابدیتِ اخلاقی منجمد شده است، خشونت سرمایه‌داری آن‌قدر پراکنده می‌شود تا به کلی محو گردد. میلیون‌ها نفر بر اثر فقر قابل‌پیشگیری، استثمار استعماری، قحطی‌های ناشی از انضباط بازار و غفلت ساختاری می‌میرند، اما هیچ ترازنامه‌ای برای آنان نگه داشته نمی‌شود. هیچ بنای یادبودی برای این قربانیان ساخته نمی‌شود و هیچ نظامی به محاکمه کشیده نمی‌شود. این سکوت تصادفی نیست؛ سکوتی ایدئولوژیک است.
پرنتی با پرداختن به مقولهٔ «توسعه»، استدلال خود را صیقل می‌دهد. جوامعی که به بی‌رحمیِ بی‌سابقه متهم می‌شدند، همان‌هایی بودند که کل جمعیت خود را در یک نسل از فلاکتِ «توسعه‌نیافتگی» بیرون کشیدند. امید به زندگی افزایش یافت، سواد جهانی شد و ظرفیت صنعتی در جایی بنا شد که پیش‌تر هیچ وجود نداشت. این دستاوردها سرکوب را پاک نمی‌کردند، اما روایت اخلاقی را پیچیده می‌ساختند. نظامی که فقط ویران می‌کرد، نمی‌توانست چنین تحولاتی را رقم بزند. بنابراین، پرسش این نیست که آیا آسیبی رخ داده یا خیر، بلکه این است که در آن شرایطِ افراطی، چه نوع «بده‌بستانِ تاریخی» در حال وقوع بوده است.
بی‌ثبات‌کننده‌ترین حرکت پرنتی زمانی است که می‌پرسد پس از فروپاشی سوسیالیسم، آن «ترور» به کجا رفت؟ اگر سرکوبْ ذاتیِ جمع‌گرایی بود، حذفِ آن باید با خود آسایش می‌آورد. در عوض، زندانی کردن در جاهای دیگر گسترش یافت، خشونت پلیسی تشدید شد و اشکال جدیدی از «مرگ اجتماعی» تحت سیطرهٔ بازار رواج یافت. ابزارها تغییر کردند، اما رنج باقی ماند. آنچه از میان رفت، اراده‌ای بود که این رنج را به عنوان امری «سیستماتیک» نام‌گذاری کند.
در پایان فصل، یقینِ اخلاقی از معصومیت خود تهی شده است. مسئله دیگر این نیست که آیا می‌توان سوسیالیسم را محکوم کرد یا خیر — چرا که هر تاریخِ جدی‌ای، هر نظامی را محکوم می‌کند — بلکه مسئله این است که چرا همیشه فقط «یک نظام» در جایگاه متهم می‌نشیند. خشم گزینشی پیرامون استالین، بیش از آنکه یک «یادمان» باشد، به مثابه یک «محافظ» عمل می‌کند. این خشم تضمین می‌کند که سرمایه‌داری هر کاری که انجام دهد، هرگز با همان معیار قضاوت نخواهد شد. با قرار گرفتنِ محکمِ این سپر، صحنه برای پردهٔ بعدی آماده می‌شود: ورود بازار در نقش نجات‌دهنده و فاجعه‌ای که در پی آن آمد.

آنگاه که «دموکراسی» با باتوم‌های پلیس از راه رسید

فروپاشی دولت‌های سوسیالیستی معمولاً به عنوان داستانی از رهایی روایت می‌شود؛ داستانی کامل با صندوق‌های رأی، مخالفان و تشویق‌های غرب. پرنتی این سناریو را نمی‌پذیرد. او دوربین را از سخنرانی‌ها و مراسم‌ها به سمت آنچه واقعاً پس از سقوط نظم کهن بر روی زمین رخ داد، می‌چرخاند. آنچه تحت لوای «بازار آزاد» وارد اروپای شرقی می‌شود، نه پلورالیسم (تکثرگرایی)، بلکه یک پروژهٔ «احیا» (Restoration) است؛ پروژه‌ای که سریع، قاطع و با کمترین اعتنا به رضایت عمومی پیش می‌رود.
نخستین اولویت، «سرکوب» است و نه اصلاحات. احزاب چپ ممنوع یا منزوی می‌شوند، اتحادیه‌ها درهم می‌شکنند و کمونیست‌های سابق، فارغ از میزان حمایت مردمی‌شان، از حیات عمومی پاک‌سازی می‌گردند. انتخابات ادامه می‌یابد، اما تنها در یک جهت واحد. طیف سیاسیِ مجاز، به تنوعات مختلفی از «جزم‌اندیشیِ بازار» (Market Orthodoxy) محدود می‌شود؛ در حالی که هرگونه تلاش برای دفاع از مالکیت اجتماعی یا تضمین‌های جمعی، به موجب تعریف، غیرمشروع تلقی می‌گردد. دموکراسی تنها به مثابه یک «آیین» باقی می‌ماند که از محتوا تهی شده است.
پرنتی بر بازگشت نخبگان کهن درنگ می‌کند؛ جزئیاتی که روایت‌های لیبرال ترجیح می‌دهند از کنار آن با اغماض عبور کنند. اشراف، زمین‌داران بزرگ و طبقات «کمپرادور» (وابسته) که در انقلاب‌های پیشین خلع ید شده بودند، در سکوت، مالکیت و امتیازات خود را بازپس می‌گیرند. عناوین و القاب دوباره ظاهر می‌شوند. دارایی‌ها به خانواده‌هایی بازگردانده می‌شود که زمانی بدون هیچ پاسخگویی حکم می‌راندند. آنچه به نام «نوسازی» فروخته می‌شود، در واقع خود را به مثابه «واپس‌گرایی» (Regression) عیان می‌کند؛ ابطالِ دهه‌ها برابری‌خواهیِ اجتماعی که نه از طریق خواست عمومی، بلکه با مانورِ نخبگان محقق گشت.
سرمایهٔ غربی با سرعتی خیره‌کننده وارد میدان می‌شود. صنایع دولتی که حاصل کار جمعیِ نسل‌ها بود، با کسری از ارزش واقعی خود خصوصی‌سازی می‌شوند؛ آن هم اغلب طی معاملات مبهمی که با میانجی‌گریِ مشاوران خارجی و واسطه‌های داخلی جوش داده شده است. ثروت عمومی تقریباً یک‌شبه به ثروت خصوصی بدل می‌شود. پرنتی اقتصادهای سوسیالیستیِ پیش از این مقطع را رمانتیزه نمی‌کند، اما بر شفافیت تأکید دارد: این «جایگزینیِ کارایی به جای اتلاف» نبود؛ بلکه «غارت به جای برنامه‌ریزی» بود.
شخصیت‌هایی که در غرب به عنوان قهرمانان دموکراسی ستایش می‌شوند، مورد واکاوی دقیق قرار می‌گیرند. برخورد پرنتی با «واتسلاو هاول» نمادین است؛ این نه یک حملهٔ شخصی، بلکه یک «اسطوره‌زداییِ سیاسی» است. او نشان می‌دهد که چگونه اقتدار اخلاقی و اعتبار فرهنگی، به مثابه پوششی برای سیاست‌هایی عمل کردند که محافظت‌های اجتماعی را برچیدند و کل جوامع را به روی سلطهٔ خارجی گشودند. دستکشِ مخملین از آن رو اهمیت دارد که «مشتِ آهنین» را پنهان می‌کند.
در پایان این فصل، خواننده با واژگونیِ کاملِ انتظارات روبرو می‌شود. گذار به سرمایه‌داری، انتخاب‌های سیاسی را گسترش نداد، بلکه محدود کرد. این گذار به کارگران قدرت نبخشید، بلکه آنان را منضبط و منقاد ساخت. این فرآیند اروپای شرقی را استعمارزدایی نکرد، بلکه آن را به لحاظ اقتصادی دوباره مستعمره ساخت. آنچه احیا شد، آزادی به معنای ماهوی نبود، بلکه «حاکمیت طبقاتی» تحت مدیریتی جدید بود. پرنتی پس از ردیابیِ مکانیسم‌های این احیا، اکنون به سراغ پیامدهای آن می‌رود: ویرانه‌های اجتماعی‌ای که پس از رهاسازیِ کامل بازار بر جای ماند.
بازار آنچه را که دولت زمانی یکپارچه نگاه داشته بود، می‌بلعد
پس از استقرارِ ماشینِ احیا، لحن پرنتی تغییر می‌کند. این فصل بیش از آنکه استدلال کند، به «صورت‌برداری» می‌پردازد؛ فصلی که شبیه به یک «کالبدشکافیِ اجتماعی» است و ردیابی می‌کند که با برچیده شدنِ ساختارهای جمعی و اجازه دادن به حاکمیت بازار برای فعالیتِ بدون مهار، چه رخ می‌دهد. وعدهٔ داده شده، کارایی و آزادی بود؛ آنچه از پی آمد، «فروپاشی اجتماعی» بود.
نخست، نابرابری سر به فلک می‌کشد. لایهٔ نازکی از دلالان، واسطه‌ها و نفوذی‌های سابقِ حزب که اکنون به بازرگان بدل شده‌اند، ثروت‌های سرسام‌آوری می‌اندوزند؛ در حالی که اکثریت مردم، تزلزل و ناپایداریِ ناگهانی و غریبی را تجربه می‌کنند. دستمزدها سقوط می‌کنند، پس‌اندازها دود می‌شوند و مستمری‌ها بی‌معنا می‌گردند. توده‌هایی که به امنیتِ معیشتیِ پایه عادت کرده بودند، به ورطهٔ رقابت برای بقا در بازارهای کاری پرتاب می‌شوند که هیچ نیازی به آنان ندارند. این «دوران گذار»، کمتر در نقش اصلاحات و بیشتر در نقش یک «شوک» عمل می‌کند.
جنایت، خلاء ناشی از فروپاشی اجتماعی را پر می‌کند. پرنتی مراقب است که به این چرخش جنبهٔ اخلاقی ندهد. جنایات سازمان‌یافته، فساد و بازارهای سیاه شکوفا می‌شوند زیرا ساختارها از آن‌ها دعوت کرده‌اند. وقتی نهادهای عمومی تهی می‌شوند و هنجارهای قانونی یک‌شبه بازنویسی می‌گردند، قدرت‌های غیررسمی برای پر کردن جای آن‌ها هجوم می‌آورند. گانگسترها و الیگارش‌ها نه به عنوان پدیده‌هایی ناهنجار، بلکه به مثابه منضبط‌ترین شاگردانِ بازار ظاهر می‌شوند که در هنرِ «انباشتِ بدون مهار» به استادی رسیده‌اند.
بارِ این ازهم‌گسیختگی به طور نابرابر توزیع می‌شود و پرنتی بر نام بردن از کسانی که نخستین بها را می‌پردازند، پافشاری می‌کند. زنان از مشاغل ثابت بیرون رانده شده و به کارهای خانگیِ بدون دستمزد یا اقتصادهای غیررسمیِ بقا بازگردانده می‌شوند. کودکان دسترسی به بهداشت، آموزش و تغذیه را از دست می‌دهند. سالمندان — که زمانی کرامتشان از طریق مستمری و مراقبت‌های اجتماعی تضمین شده بود — به مهره‌هایی مصرف‌شدنی بدل می‌شوند. بازار بی‌رحمانه دست‌چین می‌کند و ملاکِ این گزینش، میزانِ «آسیب‌پذیری» است.
انحطاط فرهنگی از پیِ انحطاط مادی می‌آید. الکلیسم، یأس و انزوای اجتماعی با از هم پاشیدنِ هدفِ جمعی گسترش می‌یابند. این خسران، تنها اقتصادی نیست، بلکه روانی است. مردم بسیار دیر درمی‌یابند که آن نهادهایی که به آن‌ها گفته شده بود «ناکارآمد» هستند، در واقع به زندگی‌شان معنا، همبستگی و پیش‌بینی‌پذیری بخشیده بودند. پرنتی واگویهٔ تلخی را نقل می‌کند که در سراسر منطقه طنین‌انداز است: «ما نمی‌دانستیم چه چیزی در اختیار داشتیم.» این نه از سر نوستالژی، بلکه یک «بازشناسیِ دیرهنگام» است.
این فصل بدون احساساتی‌گری به پایان می‌رسد. پرنتی استدلال نمی‌کند که جوامع سوسیالیستی آرمانی بودند، بلکه تنها می‌گوید آن‌ها «منسجم» بودند. در مقابل، بازار ثابت می‌کند که در بازتولیدِ حیاتِ اجتماعی بدون متلاشی کردنِ آن، ناتوان است. پس از دنبال کردنِ ورود سرمایه‌داری از مرحلهٔ وعده تا ویرانی، تحلیل اکنون به سراغ ادعای بزرگ‌تری می‌رود که پیروزمندانه در غرب جریان دارد: اینکه «مارکسیسم» خود توسط تاریخ ابطال شده است. پرنتی این ادعا را به چالش می‌کشد و با دقتِ تمام آن را از هم می‌گسلد.

مارکسیسم، پس از مراسمِ تدفینی که هرگز در آن حضور نداشت

اعلامِ مرگ مارکسیسم در کتاب پرنتی نه به مثابه یک کشف، بلکه همچون یک «آیین» جلوه می‌کند. این خبر با صدای بلند، مکرراً و همیشه در لحظاتی اعلام می‌شود که سرمایه‌داری به تازگی کارِ برچیدنِ چیزی را به پایان رسانده که توانِ تبیین آن را ندارد. این فصل از شرکت در این مراسم سر باز می‌زند. پرنتی به جای دفاع از مارکسیسم به عنوان یک دکترین یا نوستالژی، با آن همان‌گونه برخورد می‌کند که در واقعیت هست: روشی برای درک قدرت، تولید و پیامدهای اجتماعی؛ روشی که دقیقاً به این دلیل به شکلی آزاردهنده کارآمد باقی مانده که شرایط مورد تحلیلِ آن، شدت یافته‌اند.
پرنتی با شعار آغاز نمی‌کند؛ او با اصول پایه‌ای شروع می‌کند که کهنگی‌ناپذیرند. جوامع حول محور تولید مادی سازمان یافته‌اند. ثروت به صورت معلق و آزاد سیر نمی‌کند؛ بلکه استخراج، متمرکز و محافظت می‌شود. قدرت سیاسی با ثباتی خیره‌کننده از پیِ قدرت اقتصادی می‌آید. این گزاره‌ها ترجیحات ایدئولوژیک نیستند، بلکه «قاعده‌مندی‌های تجربی» (Empirical Regularities) محسوب می‌شوند. اینکه این اصول همچنان جهان را با دقت توصیف می‌کنند، همان چیزی است که مارکسیسم را برای گفتمان‌های رسمی و محترم، تحمل‌ناپذیر می‌سازد.
آنچه تفکر لیبرال تحت عنوان «پیچیدگی» عرضه می‌کند، پرنتی به عنوان «تشتت و تکه‌تکه شدن» شناسایی می‌کند. اقتصاد از سیاست جدا می‌شود، سیاست از طبقه، و فرهنگ از حیات مادی. هر رشته، گوشهٔ خود را با دقت مطالعه می‌کند در حالی که از پرسش دربارهٔ چگونگی اتصال این قطعات به یکدیگر سر باز می‌زند. مارکسیسم با پافشاری بر «کلیت» (Totality)، به این نظم صدمه می‌زند. مارکسیسم نه تنها می‌پرسد چیزها چگونه کار می‌کنند، بلکه می‌پرسد برای چه کسی و به بهای رنجِ چه کسی؟ همین پافشاری است که آن را خطرناک می‌کند.
این اتهام که مارکسیسم «عمدتاً در اشتباه بود»، تحت واکاوی پرنتی فرو می‌پاشد. سرمایه متمرکز شده، نابرابری گسترش یافته و بحران‌ها با تواتر و دامنهٔ جهانیِ بیشتری تکرار می‌شوند. ثروت با همان قطعیتی که کشتی‌های تفریحی تولید می‌کند، فقر نیز می‌آفریند. حتی بهره‌وریِ ستایش‌شدهٔ سرمایه‌داری، لایهٔ زیرین خود را در تخریب محیط زیست و فرسودگی اجتماعی عیان می‌سازد. سیستم دقیقاً همان‌گونه رفتار می‌کند که مارکس توصیف کرده بود؛ نه در هر جزئیاتِ خُرد، بلکه در گرایش‌های حاکم بر آن.
آنچه پرنتی تردیدناپذیر می‌سازد، این است که شکستِ مفروضِ مارکسیسم با معیارهایی غیرممکن سنجیده می‌شود. از مارکسیسم انتظار می‌رود تمام احتمالات را پیش‌بینی کند، در حالی که سرمایه‌داری بابت فجایعی که به طور روتین می‌آفریند، بخشیده می‌شود. مارکسیسم با «پاکیِ اخلاقیِ» دولت‌هایی قضاوت می‌شود که در شرایط محاصره مدعیِ آن بودند؛ اما سرمایه‌داری به جای پیامدهایش، با «نیاتش» قضاوت می‌شود. این عدم تقارن تصادفی نیست؛ این سپر بلایی است برای محافظت از «زمان حال» در برابر بازخواست.
در پایان فصل، مارکسیسم نه رستاخیز یافته و نه مومیایی شده است. مارکسیسم به مثابه یک «علمِ ناتمامِ جامعه» ایستاده است؛ علمی که باید به‌روز شود، مورد چالش قرار گیرد و صیقل یابد، اما نه آنکه رها گردد. ارزش آن نه در پیشگویی، بلکه در ظرفیتش برای واداشتن به پرسش‌هایی است که دیگر چارچوب‌ها برای اجتناب از آن‌ها طراحی شده‌اند. پرنتی پس از بازسازی این ظرفیت، به سراغ آخرین مانورِ «مهارِ ایدئولوژیک» می‌رود: تلاش سیستماتیک برای سخن گفتن از همه چیز، الا «طبقه».

همه چیز اهمیت دارد — تا زمانی که پای «طبقه» در میان نباشد

پرنتی دقیق‌ترین جراحی خود را برای پایان کار نگه داشته است. در اینجا خبری از خروش یا افشاگریِ دراماتیک نیست؛ تنها شاهد سفت شدنِ تدریجیِ گیره‌ای هستیم که بر گُردهٔ واکنش‌های ذهنیِ مسلطِ این عصر نشسته است: امتناع از نام بردن از «طبقه»، در حالی که پیامدهای آن بی‌پایان توصیف می‌شوند. این فصل شبیه به یک نتیجه‌گیری نیست؛ بلکه بیشتر شبیه به افشای این است که اساساً چگونه از رسیدن به نتیجه‌گیری اجتناب می‌شود.
تغییر مکان مفاهیم به شکلی ظریف آغاز می‌شود. «نابرابری» به عنوان تفاوت در «سبک زندگی» مورد بحث قرار می‌گیرد؛ «قدرت» به «نفوذ» تقلیل می‌یابد؛ و «استثمار» تحت عناوین جدیدی چون «شکاف در فرصت‌ها»، «عدم تطابق فرهنگی» یا «پیامدهای ناگوار جهانی‌شدن» بازتعریف می‌شود. کتابخانه‌های بی‌شماری دربارهٔ هویت، گفتمان، بازنمایی و مصرف نوشته می‌شوند، در حالی که «مالکیتِ ثروتِ مولد» به آرامی از قاب تصویر خارج می‌گردد. پرنتی این مقولات را به کلی رد نمی‌کند؛ بلکه نشان می‌دهد چگونه از آن‌ها برای به حاشیه راندنِ تنها رابطه‌ای استفاده می‌شود که به تمامی این مقولات ساختار می‌بخشد.
کسانی که او آن‌ها را «نظریه‌پردازان هر-چیز-الا-طبقه» (ABC theorists) می‌نامد، منکر نابرابری نیستند؛ آن‌ها بی‌پایان دربارهٔ آن تئوری‌پردازی می‌کنند. اما با گسستن پیوند میان «ثروت» و «قدرت»، سلطهٔ ساختاری را به موزاییکی از مشکلات بی‌ارتباط با هم تبدیل می‌کنند. نژادپرستی فراتر از اقتصاد سیاسی معلق می‌ماند؛ فروپاشی اکولوژیک نه به مثابه یک ضرورت سرمایه‌دارانه، بلکه به عنوان یک شکست اخلاقی قاب‌بندی می‌شود. «کار» درست در زمانی که ناامن‌تر، تحت‌نظرتر و استثماری‌تر از همیشه شده است، به عنوان سنگرِ مبارزه ناپدید می‌گردد.
پرنتی بر چیزی پافشاری می‌کند که امروزه چندان «مد» نیست و به همین دلیل، حیاتی است: طبقه یک هویت جمعیت‌شناختی نیست، بلکه یک رابطهٔ قدرتِ ریشه‌دار در «مالکیت و کنترل» است. طبقه تعیین می‌کند که در زمان شکست سیستم‌ها، چه کسی تصمیم می‌گیرد، چه کسی سود می‌برد و چه کسی خطر را به جان می‌خرد. سخن گفتن از طبقه به معنای ساده‌سازیِ پیچیدگی‌ها نیست، بلکه به معنای سازماندهی آن‌هاست. بدون تحلیل طبقاتی، نقدْ جنبه‌ای تزئینی پیدا می‌کند؛ یعنی می‌تواند آسیب‌ها را نام ببرد، اما از توضیح علت تداوم آن‌ها ناتوان است.
نظریهٔ لیبرال بیشترین تلاش خود را به کار می‌بندد تا ماهیت روزمرهٔ مبارزه طبقاتی را پنهان کند. این مبارزه به اعتصابات یا انقلاب‌ها محدود نمی‌شود؛ بلکه در افزایش اجاره‌بها، اخراج‌ها، مسمومیت‌های محیط زیستی، محرومیت از مراقبت‌های بهداشتی و اسارت در بدهی‌ها رخ می‌نماید. این‌ها تصادفاتِ سیاستی نیستند، بلکه پیامدهای سیستمی هستند که نیاز انسان را در درجهٔ دوم اهمیت قرار می‌دهد. بنابراین، اجتناب از مقولهٔ طبقه، به معنای بی‌طرفی نیست؛ بلکه به معنای همسویی با توزیع موجودِ قدرت است.
پرنتی کتاب را با درهم‌شکستن توهمِ انتخابی که گفتمان معاصر ارائه می‌دهد، به پایان می‌برد. می‌توان بی‌پایان دربارهٔ ارزش‌ها، فرهنگ و اصلاحات سخن گفت در حالی که ساختار مالکیت دست‌نخورده باقی بماند — یا می‌توان با ساختاری مواجه شد که اصلاحات را همواره بازگشت‌پذیر می‌کند. گزینهٔ سومی وجود ندارد. پرنتی با پایان‌بندی در این نقطه، قوسِ معنایی کتاب را کامل می‌کند: از فاشیسم به مثابه سلاح طبقاتی، تا خرابکاری در جایگزین‌های سوسیالیستی و استراتژی‌های ایدئولوژیکی که مانع از آموختنِ این درس‌ها می‌شوند. آنچه باقی می‌ماند یأس نیست، بلکه «وضوح» است؛ و وضوح، همان‌طور که این کتاب از ابتدا تا انتها بر آن پافشاری می‌کند، خود شکلی از مبارزه است.
جایی که پرنتی متوقف می‌شود: امپراتوریِ استعماری و آرشیوِ استعماریِ فاشیسم
بگذارید پیش از آنکه ناگفته‌های کتاب «پیراهن‌سیاهان و سرخ‌ها» را نام ببریم، بر دستاوردهای آن درخشش افکنیم. پرنتی اثری نادر به ما ارائه می‌دهد: کتابی که با فاشیسم، آنتی‌کمونیسم و «دموکراسیِ بازار آزاد» نه به عنوان مقولات اخلاقیِ معلق بر فراز تاریخ، بلکه همچون اجزای یک سیستم طبقاتی واحد برخورد می‌کند. او نشان می‌دهد که چگونه فاشیسم نه یک جنون تصادفی، بلکه یک راهکار طبقاتیِ عقلانی است؛ چگونه دموکراسی لیبرال تا زمانی که مالکیت تهدید نشود، انعطاف‌پذیر است؛ چگونه آنتی‌کمونیسم نه یک عقیدهٔ بی‌ضرر، بلکه یک نیروی پلیس ایدئولوژیک است؛ چگونه ضدانقلاب در حالی که جوامع را غارت می‌کند، به عنوان «آزادی» فروخته می‌شود؛ و چگونه فجایع سرمایه‌داری «طبیعی» جلوه داده می‌شوند، در حالی که تضادهای سوسیالیسم دراماتیزه و ابدی می‌گردند. در فرهنگی که برای ترس از «مقایسه» آموزش دیده است، پرنتی حقِ مقایسه را احیا می‌کند — و این حق، خود یک سلاح است.
و دقیقاً به همین دلیل، تنها نقدی که بر این اثر سترگ وارد می‌دانم، به همان اندازه اهمیت دارد: پرنتی هرگز به طور جدی «تضاد استعماری» را در مرکز تحلیل خود قرار نمی‌دهد. او نشان می‌دهد که چگونه سرمایه، نیروی کار را منضبط و دموکراسی توده‌ای را سرکوب می‌کند، اما در مورد ایالات متحده، خودِ زمینِ «دموکراسی توده‌ای» بر شالودهٔ یک جنگِ پیشینی و بنیادین بنا شده است: جنگِ فتح، سلب مالکیت، برده‌داری و الحاق سرزمین‌هایی که یک امپراتوریِ استعمارگر و «زندانِ ملل» را پدید آورد. در ایالات متحده، «نژاد» هرگز یک توصیف جمعیت‌شناختیِ بی‌طرف نبوده، بلکه معماریِ سیاسیِ سلطهٔ استعماری و نامی مستعار برای «ملت» بوده است. این بدان معناست که مبارزه طبقاتی در اینجا هرگز صرفاً یک مبارزه طبقاتی انتزاعی نیست؛ بلکه مبارزه‌ای است در درون یک دولتِ استعمارگر که در آن، ملتِ «اروپایی-آمریکایی» به عنوان پایگاه اصلیِ واکنش (ارتجاع) شکل گرفت و ملت‌های تحت استعمار، تاریخی‌ترین پیش‌قراولانِ مقاومت بوده‌اند.
این یک نکتهٔ حاشیه‌ای نیست؛ بلکه درک ما از فاشیسم در خاک آمریکا را دگرگون می‌کند. عادتِ لیبرالی معمول این است که با فاشیسم همچون وضعیتی اضطراری برخورد کند که وقتی دموکراسی «خراب می‌شود»، از راه می‌رسد. اما برای ملل تحت استعمار، وضعیت اضطراری همان «نظم مستقر» بوده است. بسیار پیش از آنکه پیراهن‌سیاهانِ موسولینی رژه بروند، دولتِ استعمارگر فن‌آوری‌های حکمرانیِ اشغالگرانه را به کمال رسانده بود: گشت‌های برده‌داری، گروه‌های شبه‌نظامی، جوخه‌های اعدام خودسر (لینک کردن)، اردوگاه‌های اجباری (رزرواسیون)، قوانین جیم کرو، اجارهٔ نیروی کار زندانیان، ترور مرزی، نظارت، زندان‌ها، دکترینِ ضدشورش و تعلیق گزینشیِ حقوق در هر زمان که مستعمره‌نشینان به سمت قدرت حرکت می‌کردند. ایالات متحده نیازی به وارداتِ روش‌های فاشیستی نداشت؛ این روش‌ها را در داخل و به عنوان حکمرانیِ روزمره در رابطه با سیاه‌پوستان، بومیان و مردمان چیکانو توسعه داد. اگر از نام بردنِ این حقیقت امتناع کنیم، در نهایت از فاشیسم به عنوان یک انحراف نادر سخن خواهیم گفت، نه به مثابه «خط مبنای امپریالیستی» که به صورت دوره‌ای به بیرون گسترش می‌یابد.
هنگامی که تضاد استعماری را در مرکز قرار دهیم، کل تصویر شفاف‌تر می‌شود. در امپراتوری آمریکا همواره دو لایه از حاکمیت وجود دارد: لایهٔ «مدیریتی»، جایی که تا زمانی که مالکیت دست‌نخورده باقی بماند، دموکراسی میان مستعمره‌نشینان و نخبگان اجرا و مذاکره می‌شود؛ و لایهٔ «استعماری»، جایی که مستعمراتِ داخلی نه لزوماً با رضایت، بلکه با اجبار اداره می‌شوند — با پلیس، زندان، سلب مالکیت، محاصره اقتصادی و خشونت‌های عبرت‌آموزِ دوره‌ای. وقتی بحران عمیق می‌شود، وقتی رانتِ امپریالیستی منقبض می‌گردد و معامله با مستعمره‌نشینان از هم می‌پاشد، لایهٔ استعماری ناپدید نمی‌شود، بلکه گسترش می‌یابد. روش‌هایی که مدت‌ها علیه ملل تحت استعمار به کار می‌رفت، به الگویی برای حکمرانیِ گسترده‌تر بدل می‌شود. آنچه مستعمره‌نشینان به عنوان «وضعیت عادی» تحمل می‌کردند، به بخش‌های وسیع‌تری از جمعیت به عنوان یک «ضرورت» معرفی می‌گردد. این‌گونه است که وضعیت اضطراری به «ساختار» تبدیل می‌شود.
به همین دلیل است که آنچه اکنون در حال تجربهٔ آن هستیم — و من آن را «تکنوفاشیسم» تشخیص داده‌ام — در مقایسه با اشکال کلاسیکی که پرنتی بر آن‌ها تمرکز کرده، ویژگی‌های منحصربه‌فردی دارد. منطق طبقاتیِ محوری که پرنتی ردیابی کرده همچنان پابرجاست: سرمایه اجبار را بر تسلیم ترجیح می‌دهد و لیبرالیسم هرگاه مالکیت تهدید شود، عقب‌نشینی می‌کند. اما گونهٔ آمریکاییِ آن از دل یک دولتِ استعمارگر بیرون می‌آید که هم‌اکنون دارای یک آرشیوِ تکامل‌یافته از فنونِ ضدشورش است و اکنون با زیرساخت جدیدی از کنترل دیجیتال پیوند خورده است. «تکنوفاشیسم» عبارت است از ادغام سرمایهٔ مالیِ انحصاری، غول‌های فناوری (Big Tech) و دولتِ امنیتی در یک دستگاه حکمرانی واحد که قادر به نظارت توده‌ای، پلیسِ پیش‌گیرانه، پروپاگاندای الگوریتمی، لیست‌سیاه مالی، سرکوب خودکار و البته خشونتِ فیزیکی است. این صرفاً همان فاشیسمِ قدیمی در لباس نو نیست؛ این ماشینِ استعماریِ امپراتوری است که به‌روزرسانی شده، شبکه‌ای شده و در مقیاس وسیع به کار گرفته شده است — با پهپادهایی در آسمان و پایگاه‌های داده‌ای در زیر پوستِ شهر.
این موضوع برای سازماندهیِ سیاسی اهمیت حیاتی دارد؛ زیرا سیاستی که با «طبقه کارگر» به عنوان یک تودهٔ تمایزناپذیر برخورد کند — یا ستم ملی را یک حاشیهٔ فرهنگی بپندارد — هم دشمن و هم میدان نبرد را اشتباه تحلیل خواهد کرد. در ایالات متحده، طبقهٔ حاکم تاریخیتاً قدرت خود را با پیوند زدنِ کارگرانِ اروپایی-آمریکایی به پروژهٔ استعماری از طریق دستمزد، زمین، منزلت و وعدهٔ برتری بر ملل تحت استعمار حفظ کرده است. این «قراردادِ سفیدپوستی» هرگز مطلق نبوده، اما آن‌قدر قدرت داشته است که بارها امکان‌های انقلابی را با کارشکنی مواجه کند. تراژدیِ بخش بزرگی از چپِ آمریکا این است که بارها و بارها درک نکرده است که «آزادی ملی»، امری جدا از مبارزه طبقاتی نیست، بلکه شکلِ تعیین‌کننده‌ای است که مبارزه طبقاتی در درون یک امپراتوریِ استعمارگر به خود می‌گیرد. چندفرهنگی‌گراییِ لیبرال، «بازنمایی» را بدون رهایی پیشنهاد می‌دهد؛ و طبقه-تقلیل‌گرایی (Class-reductionism)، «اتحاد» را بدون حقیقت. هر دو، ساختار استعماری را دست‌نخورده باقی می‌گذارند — و هر دو به نوبهٔ خود، دقیقاً همان نیروهایی را که بیشترین پتانسیل برای ایجاد گسست را دارند، خلع سلاح می‌کنند.
بنابراین، ارج نهادن به کار پرنتی به معنای تقلیل آن نیست، بلکه به معنای بسط دادنِ آن به جایگاهی است که اگر بخواهد در اینجا کاملاً قابل استفاده باشد، باید به آنجا برسد. پرنتی به ما می‌آموزد که ببینیم چگونه فاشیسم در خدمت سلطهٔ طبقاتی است، چگونه آنتی‌کمونیسم مرزهای اندیشه را پاسبانی می‌کند و چگونه «بازارهای آزاد» غرق در خون از راه می‌رسند. وظیفهٔ ما در «اطلاعاتِ تسلیح‌شده» (Weaponized Information) این است که پافشاری کنیم که در ایالات متحده، سلطهٔ طبقاتی همواره از طریق سلطهٔ استعماری سازمان‌یافته است — که فاشیستی‌ترین ویژگی‌های دولت ابتدا علیه مستعمرات داخلی آزمایش شدند و تکنوفاشیسمِ امروز، تعمیمِ همان آرشیوِ استعماری در شرایط افول امپریالیستی است. اگر ما به دنبال سوسیالیسم در دلِ این هیولا هستیم، به چیزی بیش از وضوحِ طبقاتی نیاز داریم. ما به «وضوحِ ضد-استعماری» نیاز داریم؛ از آن نوعی که ملل تحت استعمار را به عنوان پیش‌قراولان مبارزه بازشناسد و مستعمره‌نشینان را مجبور کند میان وفاداری به امپراتوری یا گسست به سوی همبستگی، یکی را برگزینند. هر چیزی کمتر از این، صرفاً راه دیگری برای دفاع از زندان است، در حالی که آن را آزادی می‌نامیم.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب