رقابت شطرنج‌آسای ایران؛ فاصله اندک استاد بزرگ با کیش‌ومات نهایی – جرمی سالت

جرمی سالت، در تحلیل پیش‌رو برای نشریه «فلسطین کرونیکل»، منازعه فزاینده ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران را در قالب استعاره شطرنج به تصویر می‌کشد.

نوشته: جرمی سالت
فلسطین کرونیکل
ترجمه مجله جنوب جهانی

جرمی سالت در این واکاوی استراتژیک، نبرد رو به گسترش واشنگتن و تل‌آویو علیه تهران را از دریچه شطرنج بازخوانی کرده و استدلال می‌کند که آمریکا و اسرائیل وارد کارزاری شده‌اند که ماهیت آن را کاملاً اشتباه ارزیابی کرده‌اند. سالت با ترسیم چهره ایران به عنوان بازیگری صبور و مهیا از نظر راهبردی، تاکید می‌کند این تقابل نه‌تنها محدودیت‌های اهرم قدرت ایالات متحده را آشکار ساخته، بلکه گسل‌های توازن قوا در غرب آسیا را به شکلی بنیادین جابه‌جا کرده است.
شطرنج اگرچه مشتق از بازی باستانی هند (چاتورانگا) است، اما از دیرباز با تاروپود فرهنگ ایرانی گره خورده است. تمرکز، صبوری، حفظ خونسردی در اوج بحران، استدلال انتزاعی و دوراندیشی استراتژیک، گام‌های گریزناپذیر در مسیر گذار از یک مبتدی به مرتبه «استاد بزرگی» است.

پایان این بازی با طنین فریاد «شاخ‌مات» (شاه مُرد) رقم می‌خورد. در رزمگاه شطرنجی که اکنون در سراسر جغرافیای غرب آسیا گسترده شده، شاهِ نشسته در کاخ سفید هنوز کاملاً سقوط نکرده، اما موقعیتش به شدت متزلزل و وخیم به نظر می‌رسد.
آمریکایی‌ها در قامت آماتورهایی تازه‌کار و ایرانی‌ها در جایگاه استادان بزرگ پا به این میدان گذاشتند؛ از این رو، برایندِ تا به امروز چندان غیرمنتظره نیست. تهران جزء به جزء پاتک‌ها و حرکات واشنگتن و تل‌آویو را رصد و پیش‌بینی کرده است.
این شرکای جرم، گرچه با اتکا به ماشین جنگی و قدرت هوایی خود هزاران تن را به خاک و خون کشیده‌اند، اما در تحقق حتی یکی از اهداف اعلام‌شده خود ناکام مانده‌اند. حماس ریشه‌کن نشد؛ حزب‌الله مانع از اشغال جنوب لبنان توسط ارتش اسرائیل شد؛ ایران همچنان زرادخانه موشک‌های بالستیک و رآکتورهای هسته‌ای خود را حفظ کرده و اشراف آن بر شریان حیاتی تنگه هرمز، اوضاع را به نقطه کیش‌ومات نزدیک‌تر کرده است؛ مضاف بر این، شهرک‌های اسرائیلی در امتداد خط آتش‌بس ۱۹۴۹ همچنان خالی از سکنه باقی مانده‌اند.
در نخستین هفته‌های این نبرد، ایران با کور کردن سامانه‌های راداری و درهم‌کوبیدن پایگاه‌های آمریکایی، «معماری امنیتی» ایالات متحده در حوزه خلیج فارس را فلج کرد؛ تا جایی که اکثر این مقرهای نظامی را برای هرگونه عملیات آفندی بی‌خاصیت و حتی غیرقابل سکونت ساخت.
حملات تلافی‌جویانه پیاپی علیه زیرساخت‌های غیرنظامی آن دسته از کشورهای خلیج فارس که چتر حمایتی خود را گشوده بودند، رقم خورد؛ از جمله هدف قرار گرفتن تاسیسات نفتی رأس‌تنوره در عربستان سعودی و بندر جبل‌علی در دبی.
در یک نگاه کلان، دکترین دفاعی ایران بازتابی از برنامه‌ریزی استراتژیک بلندمدت، بومی‌سازی تسلیحات و به‌کارگیری هوشمندانه آن‌ها بود؛ امری که استراتژی‌های ایالات متحده را منسوخ و ناکارآمد جلوه داد. نیروهای آمریکایی ناچار شدند ناوها و ناوشکن‌های خود را به دلیل هراس از اصابت موشک‌های مافوق صوت، فرسنگ‌ها از خطوط ساحلی ایران عقب بکشند.

ایالات متحده پیش از این، با اتکا به موج حملاتی که از فرامرزهای ایران هدایت می‌شد، به «برتری هوایی» خود می‌بالید. اگرچه به برخی سکوهای پرتاب موشکی روی زمین آسیب وارد شد، اما پیکره اصلی آن‌ها در اعماق زمین و در دژهای بتنی مدفون بود؛ دقیقاً مشابه وضعیتی که برای تاسیسات هسته‌ای ایران رقم خورد. واشنگتن با بمباران کشتی‌های غیرنظامی در بنادر ایران، مدعی نابودی نیروی دریایی این کشور شد، در حالی که در واقعیت، بدنه اصلی نیروی دریایی ایران دست‌نخورده باقی ماند.

تنها «پیروزی» ملموس آمریکا، جان باختن ۸۷ ملوان و مفقود شدن ۶۱ تن دیگر در جریان انهدام یک ناوچه ایرانی در آب‌های ساحلی سریلانکا بود؛ شناوری که در راه بازگشت از یک رزمایش مشترک دریایی به نام «دوستی و همکاری بین‌المللی» در سواحل هند هدف قرار گرفت.

تهران با گسیل داشتن انبوهی از پهپادها و حملات موشکی تلافی‌جویانه، ناوهای هواپیمابر و ناوشکن‌های آمریکایی را از سواحل خود دور کرد و پایگاه‌های واشنگتن در خلیج فارس را به ویرانه بدل ساخت. هجوم هم‌زمان سيل پهپادها به عمق اراضی اشغالی فلسطین، دژ دفاع موشکی اسرائیل را به زانو درآورد؛ کپی برابری از آنچه پیش‌تر در ژوئن ۲۰۲۵ رخ داده بود.

این پرنده‌های هدایت‌پذیر، ارزان‌قیمت بودند و ماموریت داشتند تا ذخایر موشک‌های رهگیر گران‌قیمت اسرائیل را تخلیه کنند که در این کار موفق شدند. پرتاب موشک‌های نسل قدیمی‌تر در میان موج پهپادها، ذخایر پدافندی حریف را پیش از ورود تسلیحات مافوق صوتِ جدید و ویرانگر به میدان، به صفر رساند. اسرائیل در رهگیری آن‌ها عاجز ماند و برای کتمان حجم سنگین خسارات وارده به پایگاه‌های نظامی، فرودگاه‌ها، مراکز اطلاعاتی، موسسات پژوهشی رژیم، تاسیسات بندری و مناطق مسکونی، به سانسور شدید و همه‌جانبه رسانه‌ای متوسل شد.
در جبهه جنوب لبنان، نیروهای اشغالگر برای تصرف شهرک‌هایی که تنها چند کیلومتر با خط آتش‌بس ۱۹۴۹ (مرز) فاصله داشتند، زمین‌گیر شدند.

سهم تل‌آویو از این نبرد زمینی، تلفات سنگین انسانی و مادی از جمله انهدام ده‌ها تانک مرکاوا، نفربر و بولدوزرهای زرهی در نبردگاه بنت‌جبیل و حومه آن بود.
آن‌ها که در نبرد زمین به بن‌بست خورده بودند، انتقام خود را از آسمان گرفتند؛ ده‌ها روستای لبنانی را با خاک یکسان کردند و دستور «تخلیه» غیرنظامیان از جنوب را صادر نمودند؛ واژه‌ای که رسانه‌ها به کار بردند، اما در واقعیت امر، این یک تخلیه اختیاری نبود، بلکه کوچ اجباری و اخراج با زور اسلحه بود.

دونالد ترامپ این کارزار جنگی را به عنوان یک ماجراجویی مشترک میان واشنگتن و تل‌آویو کلید زد. تنها بعدها، هنگامی که استراتژی بزرگ آن‌ها برای دستیابی به یک پیروزی برق‌آسا نقش بر آب شد، او ملتمسانه از کشورهای عضو ناتو خواست تا به این معرکه ورود کنند. پاسخ دیپلماتیک و منطقی اروپایی‌ها اما تامل‌برانگیز بود: «این جنگ شماست و ما تمایلی به مشارکت در آن نداریم.»

پرواضح بود که این تهاجم تحت چتر حمایتی منشور ناتو قرار نمی‌گرفت؛ چرا که هیچ کشور عضوی مورد حمله قرار نگرفته بود تا مشمول بند دفاع جمعی شود. برعکس، این یکی از اعضای ناتو بود که با زیر پا گذاشتن آشکار قوانین بین‌المللی، به یک حاکمیت مستقل تاخته بود.

ترامپ ابتدا با برخورد تحقیرآمیز با رهبران اروپایی و سپس با تهدید هولناک به نابودی ایران—نه صرفاً به عنوان یک ساختار سیاسی، بلکه به عنوان یک «تمدن» دیرینه—بحران را تشدید کرد. با توجه به هم‌دستی او در نسل‌کشی غزه، این خط‌ونشان کشیدن‌ها باید جدی گرفته می‌شد. او در سر چه می‌پروراند؟ استفاده از تسلیحات هسته‌ای؟

اروپایی‌ها به طور جدی پا پس کشیدند. اسپانیا حریم هوایی خود را به روی پرنده‌های نظامی ایالات متحده مسدود کرد و هرگونه بهره‌برداری جنگی از پایگاه‌های هوایی مشترک «روتا» و «مورون» را ممنوع ساخت.

فرانسه عبور پروازهای اسرائیلی حامل تجهیزات نظامی آمریکایی از آسمان خود را وتو کرد و ایتالیا حق نشست‌وبرخاست هواپیماهای نظامی آمریکا در پایگاه «سیگونلا» را به حالت تعلیق درآورد. سوئیسِ بی‌طرف نیز دست رد به سینه واشنگتن برای استفاده از حریم هوایی‌اش زد. در این میان، تنها بریتانیا بود که آسمان خود را کماکان به روی ماشین جنگی آمریکا گشوده نگاه داشت.

حالا دامنه صفحه شطرنج از مرزهای ایران به تمام جبهه‌های مقاومت، از جمله عراق کشیده شده است؛ جایی که نیروهای بسیج مردمی (الحشد الشعبی) مواضع نظامیان آمریکایی و شبه‌نظامیان کرد را هدف قرار داده و شلیک‌های خود را به سمت امارات متحده عربی و دیگر اعضای شورای همکاری خلیج فارس نشانه رفته‌اند.

محمد شیاع السودانی، نخست‌وزیر عراق، الحشد الشعبی را «رکن رکین و تفکیک‌ناپذیر سیستم امنیت ملی عراق» قلمداد می‌کند. بغداد بارها و به صورت رسمی خواستار خروج چکمه‌پوشان آمریکایی از خاک خود شده، اما واشنگتن لجاجت ورزیده و از تخلیه نیروهایش سر باز زده است.

هم‌زمان، ایالات متحده پایگاه «التنف» در سوریه (در مجاورت مرزهای عراق و اردن) را که بیشتر به یک آموزشگاه تروریستی شباهت داشت تا یک مقر نظامی، تعطیل کرد و مأموریت اداره پایگاه‌های شمال شرقی کردستان را به حکومت دست‌نشانده «احمد الشرع» (محمد ابومحمد الجولانی)، چهره ارشد و سابق القاعده واگذار کرد.

برای تهران، میز مذاکره یک «بسته پیشنهادی واحد» بود. ایالات متحده در نهایت شروط ایران مبنی بر لزوم گنجانده شدن تمامی جبهه‌های مقاومت در توافق را پذیرفت؛ هرچند ترامپ بعداً تلاش کرد تا دایره لبنان را از این شمول خارج کند.
تنها چند ساعت پس از اعلام آتش‌بس ۱۴ روزه، اسرائیل با حملات هوایی سبعانه به اهداف غیرنظامی در لبنان که به قیمت جان بیش از ۳۰۰ انسان در کمتر از ده دقیقه تمام شد، درصدد وتوی عملی توافق برآمد و سپس به این توحش بالید.

هم‌زمان، ماشین جنگی اسرائیل در حال پاکسازی قومی و محو کامل روستاهای لبنانی هم‌مرز بود؛ اقدامی که پیش‌درآمدی بر ترسیم همان «خط زرد» نامرئی غزه به شمار می‌رفت، همراه با همان خط‌ونشان سنتی: شلیک به هر جنبنده‌ای که از آن عبور کند.
ایران در واکنش به این تجاوزات هوایی، از انسداد تنگه هرمز خبر داد. با این حال، پس از حصول یک آتش‌بس ۱۰ روزه که با میانجی‌گری «نواف سلام»، نخست‌وزیر لبنان و «جوزف عون»، رئیس‌جمهور این کشور نهایی شد، تهران اعلام کرد این آبراهه بین‌المللی بار دیگر به روی شناورهای تجاری گشوده است.
تنها بند مندرج در دستور کار مشترک سلام، عون و نتانیاهو، خلع سلاح حزب‌الله بود؛ مأموریتی که فرسنگ‌ها از توان استراتژیک و اراده ارتش لبنان فراتر بود.
این آتش‌بس اصولاً از سوی ساختار رسمی دولت لبنان مشروعیت نداشت و در افکار عمومی به عنوان خیانتی عریان در برابر تهاجم اسرائیل، کشتارهای دسته‌جمعی، ویرانی کانون‌های زیستی و نقشه اعلام‌شده تل‌آویو برای اشغال جنوب تا کرانه رودخانه لیتانی قلمداد شد.

ترامپ از هراس اینکه فروپاشی آتش‌بس لبنان دامن‌گیر توافق واشنگتن-تهران شود، از اسرائیل خواست تا از شدت حملات خود بکاهد. نتانیاهو نیز چراغ سبز نشان داد و گفت این کار را «چراغ‌خاموش» انجام می‌دهد؛ آن‌هم درست پیش از آنکه جنگنده‌هایش دو روستای دیگر را بمباران کنند.

به محض اعلام ایران مبنی بر بازگشایی تنگه هرمز، ترامپ مدعی شد که این آبراهه و بنادر ایران را از طریق محاصره دریایی به زنجیر خواهد کشید؛ انسدادی که به گفته او تا زمان دستیابی به یک «توافق صلح» مدنظر واشنگتن ادامه می‌یابد. او تهدید کرد در صورت امتناع از توافق، «مابقی تمدن ایران» را نابود خواهد کرد.
محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران، قاطعانه هشدار داد که در صورت تداوم محاصره، این تنگه برای هیچ‌کس «باز نخواهد ماند». با اصرار واشنگتن بر محاصره، ایران مجدداً شریان هرمز را بست. دو ناوشکن و یک مین‌روب آمریکایی که قصد ورود به این آبراهه را داشتند، پس از دریافت هشدارهای جدی مبنی بر قفل شدن موشک‌های کروز روی آن‌ها، ناچار به عقب‌گرد شدند.

متعاقب آن، یک ناو جنگی آمریکایی در اقدامی که مصداق دزدان دریایی حکومتی بود، تکاوران خود را بر عرشه یک کشتی کانتینربر ایرانی که از چین به مقصد هرمز در حرکت بود پیاده کرد و سامانه‌های ناوبری آن را از کار انداخت.
آیا پس از این راهزنی بین‌المللی، قطار مذاکرات در اسلام‌آباد به مسیر خود ادامه می‌داد؟ پاسخ منفی بود. ترامپ سفر برنامه‌ریزی‌شده ویتکوف و کوشنر به پاکستان را در میان سیلابی از اتهامات واهی لغو کرد؛ دروغ‌هایی که حتی ارزش بازگو کردن ندارند و هدف همگی آن‌ها القای این گزاره بود که شخص ترامپ و ایالات متحده در حال پیروزی در این جنگ هستند—ادعایی که فرسنگ‌ها با واقعیت فاصله دارد.
اگر ترامپ به این محاصره پافشاری کند یا بدتر از آن، شعله فرمان نظامی را بالا بکشد، بحران کنونی انرژی و زنجیره تأمین جهانی را به لبه یک فاجعه تمام‌عیار گسیل خواهد کرد؛ فاجعه‌ای که مسئولیت تام و تمام آن بر دوش اوست.

در اردوگاه شیخ‌نشین‌های خلیج فارس انشقاق عمیقی شکل گرفته است. عربستان سعودی و امارات متحده عربی با لحنی تند و پرخاشگرانه درباره چگونگی ادامه نبرد علیه ایران سخن می‌گویند؛ در حالی که برخی دیگر خواهان دیپلماسی هستند. با این حال، واقعیت میدان نشان می‌دهد که همگی آن‌ها در جریان پاسخ‌های موشکی ایران، ضربات سنگینی به زیرساخت‌های خود متحمل شده‌اند.

از کویت و بحرین تا امارات، این پادشاهی‌های سنتی دیگر نمی‌توانند به چتر حمایتی پایگاه‌های آمریکایی دلخوش کنند. از میان ۱۳ مقر نظامی واشنگتن در خلیج فارس، همگی به شدت آسیب دیده‌اند و به اذعان خود آمریکایی‌ها، بسیاری از آن‌ها «غیرقابل سکونت» شده‌اند؛ تا جایی که نظامیان به هتل‌های مجلل منتقل شدند، اما در آنجا نیز توسط شبکه اطلاعاتی ایران ردیابی شده و هتل‌ها هدف قرار گرفتند.

حتی در صورت انسداد کامل هرمز، ریاض همچنان به خط لوله ۱۲۰۰ کیلومتری شرق به غرب (پترولاین) چشم دوخته است؛ شریانی که از بقیق تا بندر ینبع در ساحل دریای سرخ امتداد دارد.

با این حال، در ۲۶ مارس، حمله پهپادی ایران به پالایشگاه ینبع خساراتی وارد کرد و بنا بر گزارش خود سعودی‌ها، دو موشک بالستیک نیز در آسمان منطقه رهگیری شد. موج دوم این حملات در ۸ آوریل رخ داد؛ دقیقاً همان روزی که اسرائیل حملات موشکی مرگبار خود علیه لبنان را کلید زد.

مقامات سعودی مدعی هستند که پترولاین در دل زمین بتن‌ریزی شده و «جز با یک تهاجم زمینی گسترده، از گزند هرگونه حمله نظامی متعارف مصون است». این خط لوله ظرفیت انتقال روزانه هفت میلیون بشکه نفت را دارد.
دو میلیون بشکه از این میزان در طول مسیر به پالایشگاه‌های داخلی تزریق می‌شود و پنج میلیون بشکه مازاد باقی می‌ماند. صادرات واقعی فعلی اما در مرز سه میلیون بشکه در روز قفل شده است؛ چرا که ظرفیت بارگیری خطوط لوله با ترتیبات بندری همخوانی ندارد.

تاسیسات استراتژیک ینبع اکنون تحت حفاظت همان سامانه‌های پدافندی تاد (THAAD) و پاتریوت قرار دارند؛ سامانه‌هایی که پیش‌تر ناکارآمدی مطلق آن‌ها در سپر دفاعی اسرائیل به اثاث رسیده است.
یمن که در بازه زمانی ۲۰۲۴/۲۰۲۵ شریان باب‌المندب را به روی کشتی‌های وابسته به اسرائیل مسدود کرد، هشدار داده است که در صورت از سرگیری منازعه، بار دیگر این شاهراه را خواهد بست؛ تهدیدی مستقیم که این بار صادرات نفت عربستان از دریای سرخ را فلج می‌کند. اگر ریاض به هم‌دستی در جنگ علیه ایران ادامه دهد، یمنی‌ها پیش از این و در جریان تجاوز ناکام ائتلاف سعودی در سال ۲۰۱۵، پتانسیل خود را برای وارد آوردن ضربات مهلک از جبهه غربی به اثبات رسانده‌اند.
صورت‌حساب این جنگ برای کشورهای خلیج فارس همین حالا نیز سرسام‌آور است. این بحران، پرستیژ منطقه را به عنوان قطب بین‌المللی گردشگری، تجارت، بانکداری و ترانزیت هوایی به شدت مخدوش کرده است. اگر واشنگتن نتواند در کوتاه‌مدت پالس دست‌کم یک «پیروزی صوری» را صادر کند، دیری نخواهد پایید که این پایتخت‌ها یک‌به‌یک برای مصالحه به سمت تهران دست دراز کنند. خروج ناگهانی امارات متحده عربی از سازمان اوپک به نشانه اعتراض به آنچه «عدم حمایت کافی سایر اعضا از کارزار مشترک آمریکا و اسرائیل» خواند، عمق گسست در صفوف متحدان عرب را آشکار ساخت.
اگرچه وابستگی استراتژیک پکن به نفت ایران عیان است، اما چین با تکیه بر ذخایر استراتژیک غول‌آسای خود—که در زمره بزرگ‌ترین‌های جهان است—در برابر پس‌لرزه‌های کوتاه‌مدت بحران خلیج فارس مصونیت دارد.
آمریکایی‌ها در جریان تجاوزات نظامی خود علیه ایران (نخستین نبرد در ژوئن ۲۰۲۵ و دور دوم که از ۲۸ فوریه ۲۰۰۶ آغاز شد) و متعاقب آن در جریان مذاکرات، کمترین درک یا احترامی برای تبار، فرهنگ و عمق تمدنی حریف خود قائل نشدند.
آن‌ها در سراب تسلیم و پیروزی برق‌آسا سیر می‌کردند، اما در واقعیت، توده‌های مردم یکپارچه در پشت حاکمیت و نیروهای مسلح خود صف‌آرایی کردند؛ آن‌ها با حضور در خیابان‌ها، ایالات متحده و اسرائیل را به چالش کشیدند و نشان دادند که در مسیر آرمان خود، ابایی از پذیرا شدن شهادت ندارند.
«ویلیام مورگان شوستر»، آن کارگزار حقوق‌دان و راست‌کردار آمریکایی که در سال ۱۹۱۱ از سوی مجلس به عنوان خزانه‌دار کل به ایران دعوت شد—پیش از آنکه دسیسه‌های مشترک روس و انگلیس پس از هشت ماه غارتگری او را مجبور به استعفا کند—در اثر خود به نکته ظریفی اشاره می‌کند. او می‌نویسد چگونه «دو قدرت مسیحی، متمدن و مدعی روشنفکری، اصول حقیقت، شرف، اخلاق و قانون را به پای منافع خود قربانی کردند» (کتاب اختناق ایران، ۱۹۱۳، صفحه ۸).
این عبارات، آینه تمام‌نمای رفتار ایالات متحده و اسرائیل در استراتژی طولانی‌مدت آن‌ها برای فروپاشی ایران از زمان سقوط شاه در سال ۱۹۷۹ است. هر دو قدرت، به‌رغم ۴۶ سال تحریم، ترور و خرابکاری شکست خوردند و سرانجام به گزینه سخت‌افزاری و نیروی نظامی متوسل شدند.
این بدون شک سرنوشت‌سازترین نبرد در تاریخ معاصر غرب آسیا است؛ کارزاری که پیامد آن، ژئوپلیتیک منطقه را نه برای دهه‌ها، بلکه برای قرن پیش‌رو بازنویسی خواهد کرد—دقیقاً مشابه تصویری که قرارداد سایکس-پیکو پس از سال ۱۹۱۶ ترسیم کرد.
تا به این جای کار، تهران در این شطرنج سیاسی حتی یک گام اشتباه برنداشته و در مقابل، واشنگتن و تل‌آویو فرسنگ‌ها با یک تصمیم درست فاصله داشته‌اند. ظرافت‌های استراتژیک ایران با ادبیات ناشیانه و لاف‌های هالیوودی آمریکا مواجه شده است. گسیل داشتن دو دلال مسکن و مستغلات به اسلام‌آباد به عنوان فرستادگان ویژه، به جای دیپلمات‌های کهنه‌کار و کارکشته در امور ایران، ثابت کرد که واشنگتن اساساً به دنبال مذاکره جدی نبوده، بلکه دست‌اندازی برای خرید زمان باز کرده است.
واژه «عقلانیت»، آن‌گونه که در ادبیات سیاسی فهم می‌شود، کمترین قرابتی با دکترین دونالد ترامپ ندارد. او بندبند سخنان امروز خود را فردا نقض می‌کند. ترامپ به دنبال یک «خروج آبرومندانه» از این باتلاق است، اما چنین مفری وجود ندارد؛ هر بار که او تلاش می‌کند سرش را برای تنفس از آب بیرون بکشد، نتانیاهو آن را دوباره به زیر آب فرو می‌برد.
در حال حاضر، میدان در وضعیت بن‌بست استراتژیک قرار دارد. هر حرکت جدید، ایران را به اعلام نقطه توافق بر اساس پایداری نزدیک‌تر می‌کند.
ترامپ در اوج استیصال، ممکن است شانس خود را برای فرار از شکست، با قمار روی نابودی «یک تمدن» امتحان کند. ویران‌سازی گسترده زیرساخت‌های غیرنظامی ایران، به‌ویژه در بخش انرژی، رفتار همان بازنده بدقمار است که به جای پذیرش شکست، زیر میز بازی می‌زند. شطرنج بر قاعده قوانین استوار است، اما ایالات متحده ثابت کرده که به هیچ قاعده بین‌المللی پایبند نیست.
* درباره نویسنده: جرمی سالت سال‌ها در کرسی‌های دانشگاهی معتبری چون دانشگاه ملبورن، دانشگاه بسفر استانبول و دانشگاه بیلکنت آنکارا به تدریس اشتغال داشته و از متخصصان برجسته تاریخ مدرن خاورمیانه به شمار می‌رود. از آخرین تالیفات او می‌توان به کتاب‌های «غارت خاورمیانه: تاریخ بی‌نظمی غرب در سرزمین‌های عربی» (انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۸) و «آخرین جنگ‌های عثمانی: هزینه انسانی ۱۸۷۷-۱۹۲۳» (انتشارات دانشگاه یوتا، ۲۰۱۹) اشاره کرد. او این مقاله تحلیلی را اختصاصاً برای نشریه «فلسطین کرونیکل» به رشته تحریر درآورده است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب